Daryoush Mohammad Poor

قربان‌گاه اسماعیلیان

در دلم بود که . . . عید قربان است. ندانستیم که خود قربانی هستیم و: مست و پریشانِ توام، موقوف فرمان توام / اسحاق

توضیحی در باب ای‌میل‌های ملکوت

ظاهراً دو سه روزی است که ای‌میل‌هایی مشکوک از آدرس‌های ملکوت به افراد مختلف و از جمله خودم ارسال می‌شود. برخی از این ای‌میل‌ها (شاید

غیبت‌نامه‌ی کرمانیه

دو سه روزی است که ملکوت از عرصه‌ی روزآمد شدن به دور افتاده است. تنها به اختصار همین نکته را می‌گویم که دلیل غیبت ما

شجریان؟ تا کجا؟!

امشب مطلب صفحه‌ی آخر شرق را می‌خواندم به قلم سجاد پرهیز با عنوان «باز هم شجریان را آزردند». توقع‌ام این بود که گزارشی را بخوانم

نظر پاک خطاپوش

لازم دانستم توضیحی برای طربستان بنویسم تا هر روز ناچار به توضیح دادن نباشم. هنگامی که تصانیف موجود در طربستان را گرد هم می‌آوردم، تنها

کرمانیه‌ی ۳

برف می‌بارد! کرمان هوای‌اش برفی است! باور کردنی نیست. هنوز ساعتی نگذشته است که برای کاری تا ارگ رفته بودیم و قدم زنان خیابان شریعتی

کویر اینترنت و میدان گنجعلی‌خان

فکر نکنید خبری شده است. اینجا اتصال اینترنت به طرز اسفناکی کم سرعت و طاقت‌سوز است. همین دیروز باغ شازده رفته بودیم و ماهان. امروز

کرمانیه‌ ۲

کرمان نمونه‌ای متوسط است از یک شهر ایرانی که به طور نامتوازن در معرض امواج مدرنیته قرار گرفته است و نسیم مدنیت غربی بر آن

کرمانیه ۱

سه چهار روز شده است که در کرمان هستیم و هر روزی که می‌گذرد چیزی جدیدی در این سرزمین مرا حیران می‌کند. این شهر و

شهر مصیبت‌زدگان

گفتم که‌ تازه دیشب به کرمان آمده‌ایم با الهه. یک نکته را عجالتاً‌ می‌نویسم از کرمان. اینجا شهر مصیبت‌زدگان است. به هر خیابانی که پا

سپاس‌نامه

پیش از هر چیزی، از جانب خودم و الهه، از تمام نازنینانی که ازدواج‌مان را تبریک گفته‌اند و در وبلاگ‌های‌مان پیام تبریک نوشته‌اند، سپاسگزاری می‌کنم.

محبوبِ من وطن

پریروز در میان مشغله‌های فراوان حوالی ظهر بود که نزد مشکاتیان بودیم تا دیداری تازه کنیم و نسخه‌ای از فیلم چرخ و فلک را به

ایوان مدائن

هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان / ایوان مدائن را آیینه‌ی عبرت دان دندانه‌ی هر قصری پندی دهدت نو نو /

سالِ نو

مهرداد شوقی برای تبریک سالِ نو طرحی را با ای‌میل فرستاده است. فهمیدنش کمی زحمت دارد. می‌گذارمش اینجا تا شما هم اندکی با آن کلنجار

ایرانیان با سواد و بی‌بی‌سی

دقایقی پیش اخبار شبکه‌ی یک بی‌بی‌سی را نگاه می‌کردم. ظاهراً سفارت ایران مراسم بزرگداشتی را برای زلزله‌زدگان بم برگزار می‌کند. تلویزیون بی‌بی‌سی با فردی به

آخرین شب ۲۰۰۳ میلادی

امشب، واپسین شبی سال ۲۰۰۳ است. تا ساعتی دیگر، سالی سپری می‌شود که سرشار از جنگ و قتل و ناامنی بود. سالی که تجسم جفا

پریشان‌خانه‌ی وبلاگستان

ماجرای وبلاگ‌نویسیِ ما ایرانیان حکایتی است دیدنی و شنیدنی. این که جمع فارسی زبانِ ما و ایرانیان تا چه اندازه ظرفیت و گنجایش فضای ابراز

مجلس افروزِ ملکوت

سحرگاهانِ امروز،‌ وبلاگی دیگر در حلقه‌ی ملکوت زاده شد. این بار، ارض ملکوت ساکنی دارد از آمریکا، از بوستون. نویسنده‌ی مجلس‌افروز از هاروارد می‌نویسد و

آواز بنان: تولدی در خواب!

داشتم خواب می‌دیدم. استاد عبادی را. احمد عبادی را. بسیار عجیب بود. استاد عبادی وقتی که از جهان رفت،‌ شاید من طفلی بودم. هرگز هم

زبانِ دین و حقوقِ مفسران

تا به حال چندین مرتبه مقاله‌ی محمد رضا نیکفر را درباره‌ی دین و حقوقِ بشر خوانده‌ام. به کاتب کتابچه هم گفتم که این مطلب را

برف می‌بارد

از صبح آسمان لندن بارانی است. ساعتی پیش که از ایستگاه گرین‌پارک بیرون آمدم تا راهی دفتر ایران ایر شوم، میان قطرات باران برف هم

ارگ بم: چندین هزار امیدِ بنی‌آدم!

بزرگترین بنای خشتیِ ایران، ارگ بم، سحرگاهانِ امروز به خاک نشست! باورم نمی‌شود. وقتی که همسرم گریان خبر نابودی ارگ بم را اکنون به من

تعبیر خواب

داشتم خواب می‌دیدم. من زیاد خواب می‌بینم. وقتی هم که خواب‌های آشفته می‌بینم عجیب نگران می‌شوم. حتماً خبری هست یا اتفاقی افتاده است وقتی که

موسیقی‌های ایدئولوژیک

ضمن وبگردی‌های آخر شب، برای یافتن ترانه‌ای از مرضیه داشتم در سایت ایرانیانِ جهانشاه جاوید جستجو می‌کردم. تا به حال دقیق نشده بودم که صفحه‌ای

چهلمین روز درگذشت شرف

داشتم سخنان سروش را در مراسم بزرگداشت چهلمین روز درگذشت شرف‌الدین خراسانی می‌خواندم. تنها چیزی که از شرف به یاد دارم آهنگ صدای‌اش بود که

یادداشت فنی

دیشب برنامه‌ای آنلاین را کشف کردم به نام پلاکسو که لینکش را همین بغل گذاشته‌ام. دریغم آمد توضیح از آن اینجا ننویسم. کسانی که ایمیل

من هنوز باکره‌ام!

دلم گرفته است برای خودم. غمِ غریبی در جانم موج می‌زند. نه، اشتباه نکنید! وقتی می‌گویم غم، مرادم اندوهِ نامرادی نیست. هرگز! خودم را آدم

اهلِ کام و ناز را . . .

دیری بود که حسرتِ گریستنی دراز در سر داشتم و آرزوی سیلِ سرشکی که بندِ هزاران مانع بود. همین سحرگاهان بود که مجالِ خلوتی دست

روزگارِ معضلِ فردیت

نمی‌خواستم ذوقِ اندیشیدن به انگور را خراب کنم. لذتِ باده برایم بیشتر از مشغله‌ی فکری فلاسفه است. باری الآن داشتم به روزگارِ خودم، خودمان، فکر

انگور و آفرینش

انگور، شراب، باده و مستی حتی زمانی که تنها با نامشان نردِ عشق می‌باختم برایم عظمتی داشتند. خلقتِ انگور به گمانم هم‌عنان با خلقتِ آدمی

طربستانِ باختری

امروز ۲۵ قطعه‌ی کلاسیک دیگر نیز به طربستان افزوده شد. این قطعات در مجموعه‌ای پنجگانه گرد آمده بودند به نام: «موسیقی تأمل» و مشتمل بر

آن نیز هم

این که می‌گویند آن خوشتر ز حسن یار ما این دارد و آن نیز هم

همه‌ی اعتراف‌ها

. . . تو خوبی و این همه‌ی اعتراف‌هاست. من راست گفته‌ام و گریسته‌ام و این بار راست می‌گویم تا بخندم زیرا آخرین اشکِ من