ای زبان تو بس زیانی مر مرا!
نشستهام، لپتاپ به بغل، روی مبل و دارم همینجوری اخبار را میجورم. فکر کنم یکی دو ساعتی شده است که بیوقفه دارم خبر میخوانم یا
نشستهام، لپتاپ به بغل، روی مبل و دارم همینجوری اخبار را میجورم. فکر کنم یکی دو ساعتی شده است که بیوقفه دارم خبر میخوانم یا
امروز هوا یکسره بارانی بود. پس ماندهی سرماخوردگی در سرم سنگینی میکند. بیرمق دست بردم از کتابهای روی میز کارم منطق الطیر را برداشتم و
امروز دوستی میگفت مدتهاست در وبلاگ از خودت چیزی نمینویسی و همه چیز شده است تخصصی و فنی و انتقادی و این چیزها. راست میگفت.
مدتی پیش، روی پروژهای کار میکردم که باید مجموعهای شعر، از قصیده گرفته تا غزل را هم آوانگاری میکردم و هم ترجمه. انتخاب اشعار با
دیشب یادداشت خورشید خانم را که دیدم چندان فرصت نکردم این وبلاگ سر تا پا تهدید را بخوانم. وقتی چنین چیزهایی را در کشورمان میبینم،
ظاهراً بعضی جاها در ایران ملکوت (یعنی وبلاگ بنده) را فیلتر کردهاند. کسانی که این وبلاگ را میخوانند (یعنی میتوانند بدون فیلتر شکن بخوانند)، میشود لطفاً
وقتی به آدم شرقی فکر میکنیم، شاید اولین چیزی که به ذهن ما میرسد، آدمی است سنتی، مذهبی، سختگیر و متعصب، شاید هم بیسواد. بر
بعد از اینکه یادداشت «بأی ذنب؟» را نوشتم، دیدم بعضاً عدهای در اصالت فیلم شک کردهاند و گفتهاند که زود داوری کردهام و از سر
کنسرت امشب شجریان را باید از دو زاویه روایت کنم. نمیخواهم بیانصافی بورزم و حق تمامِ آن بهرههایی را که از همنشینی با شجریان بردهام
یک سال و اندی از آخرین کنسرت شجریان در لندن میگذرد. امشب شجریان دوباره کنسرت دارد. خودش با همراه همایون و گروهی تازه. دیگر علیزاده
وطن مقولهی غریبی است. وقتی از وطن صحبت میکنیم، وقتی از ملیت حرف میزنیم، گوهر حرفِ ما «هویت» است. وطن، ملیت، هویت میسازد. و هویت
«شما همهتان کارمند سیا، مزدور موساد، کارگزار کا گ ب و مأمور اینتلیجنس سرویس هستید. همهتان نوکر آمریکا و انگلیس و اسراییل و شوروی هستید!»
مدتها به این مسأله فکر کردهام که ما، ماهایی که اسلام را رحمانی میبینم و عقلانی، کجا ایستادهایم؟ ماها کجا جدی هستیم؟ ما را چه
الآن تکه فیلمی را دیدیم از صحنهی برخورد (!) برادران پلیس با دختری که به تشخیص آنها بدحجاب بود. دخترک ضجه میکشید که نمیآیم. زنکهای
امروز خبری خواندم که دبیر کل بنیاد جهانی هالوکاست گفته است پدر بزرگ دکتر سروش یهودی بوده است و او به شدت از یهودیت دفاع
این یادداشت ربط مستقیمی به غرب ندارد. اما میتوان از آن به مثابهی شاخصی برای نقب زدن به گذشته استفاده کرد. تاریخ قوم ایران، همان
دیشب بعد از اینکه یادداشت زیر مطلب عبدی کلانتری را در نیلگون خواندم، عمیقاً به فکر فرو رفتم که تا به حال نقطهی مقابل کثرتگرایی
معضلی که امروز گریبانگیر جامعهی ایران شده است (مقصودم معضل فضولی پلیس در روانشناسی است!)، واقعاً امر حیرتآوری است. مدتهاست به این فکر میکنم که
وطن را چه چیزی معنا میکند؟ میخواستم مفصلتر در این یادداشت دربارهاش بنویسم. اما عجالتاً تنها به یک جنبه از آن اشاره میکنم: زبان. یکی
چطور میشود در غرب، شرقی زیست؟ بگذارید اصلاح کنم و دقیقتر مرادم را بگویم: چطور میشود در غرب زندگی کرد بدون اینکه از فرق سر
در اجابت دعوت میرزا مهدی خان سیبستانی، چند یادداشت در وبلاگام خواهم نوشت تا فتح بابی برای خودم هم باشد. یکی دو قرن گذشته برای
خوب است در کنار یادداشتهای یاسر دربارهی «تعقل قرآنی»، پروندهی دیگری را هم بگشاییم دربارهی «زبان قرآن». بحث دربارهی زبان قرآن البته بسیار پردامنه است
سلسلهی یادداشتهای یاسر میردامادی را دربارهی «تعقل قرآنی» که تا به حال شش یادداشت از آن منتشر شده است، لاجرم دیدهاید. بنا به پارهای ملاحظات
حرفهای تازهی فرمانده انتظامی تهران بزرگ را دربارهی سختگیریهای تازه دربارهی حجاب میخواندم که گفته بود «بد حجابها» چند دستهاند: «گروه اول بدنبال هویت گم
نمایشنامهی ملوانان هنوز ادامه دارد. ملوانان از سوی وزارت دفاع اجازه یافتهاند که داستانهایشان را به رسانهها بفروشند. فی ترنی پیشنهادی صد هزار پوندی داشته
لحظهای پیشفرضهای سیاسی را کنار بگذارید. نیروهای آمریکایی به یک دفتر کنسولی ایران در اربیل حمله میکند و پنج نفر را دستگیر میکند. طبق قوانین
این قصه سر دراز دارد. تنها یک بخش از تنشهای ماجرا تمام شده است و البته بخش دردسر آفرین اصلیاش سپری شده است. اما ملوانان
دو سه جا خواندم در وبلاگها که ایران از بیم تهدیدهای انگلیس جا زد. اولاً که این روایت از بن غلط است. هیچ یک از
خبر آزادی ملوانان انگلیسی (همین چند دقیقه پیش) از بهترین خبرهای سال جدید بود: هدیهی ایران به ملت انگلیس! بیبیسی هنوز باور نمیکند که ایران دارد
شبکهی خبری ۲۴ ساعتهی بیبیسی همین الآن با آدمی مصاحبه کرد به نام «شهرام خلدی» دربارهی قضیهی ملوانان انگلیسی بازداشت شده در ایران و انعکاس آن
من هنوز ایران زندگی میکردم. مدت زیِادی نمیگذشت که با پرویز مشکاتیان از نزدیک آشنا شده بودم، شاید حدود یک سال بود یا کمتر. کار
توی هواپیما نشستهام به سوی لندن. فیلم «یک ذهن زیبا» را تازه تمام کردهام (بقیهی فیلمها هم در صف قرار دارند). فیلم را که میدیدم
۱. شیراز هنوز در شمار بهترین و زیباترین شهرهایی است که دیدهام. جدای میزبان مهربان و مهماننوازی که در شیراز داشتیم، قدم به قدم شهر
این فضای قومگرا و نژادپرست سخت آزارم میدهد. یادداشتی که دربارهی تخت جمشید نوشته بودم یک پیام روشن داشت: پرهیز از تعصب و زیادهروی. اعراب،
این را از دورهی نوجوانی آموختهام که وقتی مرتب درگیری ذهنی با چیزی داشته باشی و به نحوی جدلگونه دایماً به ستیز با آن بپردازی،
دیگر داریم از شیراز میرویم. برق قطع شده است اما لپتاپ هنوز برق دارد و تلفن هم وصل است. پس دو خط بنویسم تا یادم
هلال ماه ربیع الاول. مقارنهی ماه و ؟ خیابان ولیعصر، عباس آباد! (عکس دیشب است).
کی گفته است ما وبلاگ نمینویسم این روزها؟ هان؟ درست است اینترنت دیزلی است و خدا لعنت کند بنیان فیلترینگ را، اما وقتی همه خواب
خوب. سال نو بر وبلاگستان و ایرانیهای وبلاگستان مبارک! کلهی سحر بیدار ماندهام، چون خوابام نمیبرد. همین جور دارم با اینترنت دیزلی و فیلتر شده
هر بار که میآیم ایران، هر چقدر هم که از رخدادهای اینجا دلچرکین باشم، باز هم حسی عجیبی به ایران دارم. با وجود اینکه وطن