من یکی مجنون دیگر . . .
سنگ خارا . . . علیرضا قربانی . . . آن هم فرهاد فخرالدینی: بدون شرح . . .
سنگ خارا . . . علیرضا قربانی . . . آن هم فرهاد فخرالدینی: بدون شرح . . .
بسیاری از مفاهیمی که امروزه مبنای تمدنهای غربی و دولتهای لیبرال دموکرات قرن حاضر هستند، عمدتاً مبتنی بر ارزشهای پایهی انسانی به شمار میروند. آیا
احمدینژاد به حق دارای یکی از «قراضه»ترین دیپلماسیهایی است که تا به حال در تاریخ سیاسی ایران وجود داشته است (چند روز پیش دوستی این
همین جملهی کوتاه را میگوید: «مهربانی کافی نیست». راست میگوید. دستات که از همه جا کوتاه باشد، در بهترین حالت، متهم به تنآسایی هستی، متهم
بزرگترین آفت طاعت که همیشه در کمین دینداران است همین توانایی بر طاعت است. همین که مدتی به تکرار میبینی که قدرت بر عمل به
میگویند – در روایات دینی – که تقدیر رخدادهای هر سال در شب قدر آن سال رقم میخورد تا سال بعد. دیروز داشتم فکر میکردم
همیشه با خودم فکر میکردم آیا ممکن است روزی زندگیام چنان تغییر کند که اگر امروزم را با دیروز مقایسه کنم، هیچ شباهتی نتوانم پیدا
شب قدر آدم نمینشیند پای کامپیوتر با کسی چت کند. چت هم اگر قرار باشد بکنی، باید با خدا چت کنی! . . . یا
امروز مقالهای در نیویورک تایمز چاپ شده است با عنوان: «بیان توهینآمیز و بیان آزاد». عدهای که فکر میکنند مقاومت در برابر «هر» بیانی بدون
سلسلهی نقدهای سعید حنایی کاشانی بر یادداشتهای اکبر گنجی دربارهی شریعتی هنوز ادامه دارد (آخرین یادداشتاش «شریعتی، مارکس و حقوق بشر» است). تا به حال
این سوتیها رسانهچیها سوژههای با مزهای هستند. امروز در همان بند اول خبر بیبیسی مربوط به سفر احمدینژاد به بولیوی این عبارات آمده است: «به
ثبت شدم. یک ساعت پیش. ولی نمیدانم فاتح شدم یا نه! هنوز خبری از فتح نیست. ثبتاش بیشتر به ثبتاحوال شبیه بود. مثل وقتی که
کسانی که عشق فراوان به کتاب خواندن و کتاب جمع کردن دارند، با ریخت و قیافهی کتابشان هم عشقبازی میکنند. برای بعضیها کتاب، مثل لباس
این ماجراهای محمود آقا در نیویورک حقیقتاً قصهای بدیع است. یعنی به هر جنبهاش نگاه کنی، از هر طرفی که ببینی، سوژه میبارد، آن هم
معصومه ناصری راست میگوید: «کلا هیجان ماجرا زده بالا و همه این شلوغ بازیها کار همین احمدینژادی است که کلا ریز میبینیمش ولی به تنهایی
داشت از دیوار خانهی مردم بالا میرفت به قصد دزدی. صدای تلاوت قرآن به گوشاش خورد. خوب که گوش داد، این آیه بود: «أَلَمْ یَأْنِ
یادداشتی در سایت دویچهوله (به راهنمایی لینکهای رادیو زمانه) دیدم که در آن آمده بود مقامات آمریکایی با دیدار محمود احمدینژاد از محل برجهای تجارت
بستگی دارد آدم حالاش خوش باشد یا ناخوش؛ تلخ باشد یا شیرین. حس آدم نسبت به وطن گاهی اوقات تابع حال است. ولی وطن برای
میدانی، رفیق؟ بعضی وقتها حماقت عدهای از آدمها رنجام میدهد. هر چه فکر کردم نام دیگری جز حماقت برایاش نیافتم. بعضیها چنان ذهن و روحشان در تار
چهار زانو نشسته بود روی زمین. چهرهاش در هم فشرده بود و ابرواناش گرهخورده. قطرهی اشکی به مژگاناش دوید و آرام زمزمه کرد: « .
بعضی وقتها آدم – یعنی خودم – حس میکند آویزان است. آویزان است به مویی. به رشتهای که نمیدانی محکم است یا به باریکی مو.
نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش همین دیگر. توضیح نمیخواهد.
باشد، میزنم به سیم آخر. هر چه ملت دوست دارند بگویند. یک بار دیگر هم نوشته بودم که من علی لاریجانی را سیاستمدار و دیپلماتی
یک ساعتی شده است که برنامهی یک هفتهایمان تمام شده است. دیشب میزبانان ما را سوار قایقی در آبراههای کردند که دوبی را به ایران
چند روزی میشود دوبی هستم. هر بار آمدم بنویسم برنامههای روز بعدم مانع میشد. دو روز اولی که آمدم اینجا، حتی پایام را از هتل
یک ساعتی مانده است به مقصد برسیم. به اواخر فیلم «چوپان خوب» رابرت دنیرو رسیدهام. در قسمتی از فیلم، یک پیرمردِ ایتالیایی، که از چند
خاطرم هست که سالهای دانشجویی ریاضی در دانشگاه فردوسی مشهد، سخت شیفتهی مطالعهی آنالیز و توابع مختلط بودم (یکی از آنالیزها را دکتر نارنجانی درس
چندین سال پیش، زمستان ۱۳۷۶ و بهار ۱۳۷۷، با بوی عطری آشنا شدم که هر بار جایی به مشامام میخورد ناخودآگاه درنگ میکنم. میایستم. خیالام
یادداشتی نوشته بودم دربارهی تبِ دامنگیر اتوریتهستیزی. در روزگار ما کانونهایی که برای تکیه کردن به آنها پناه میبریم متعدد و متکثر شدهاند. ظاهراً دیگر
این یادداشت سعید حنایی کاشانی شاهکار است: نقد شریعتی بعد از ۳۰ سال. حتماً بخش نخستاش را هم بخوانید. فقط بندی از آن را، دربارهی
آدمی که در مقام سیاست مینشیند (به معنای وسیعاش)، چه تفاوتی با «هر آدمی» دارد که چنان نیست؟ پاسخ این پرسش را از چندین جهت
هیچ دقت کردهاید که یکی از شاخصههای روزگار ما، «اتوریته ستیزی» است؟ سرپیچی از «هر اتوریته»ای انگار شده است فضیلت. همه منبع سرشار علم و
امروز یادداشت داریوش سجادی (از مجید سوزوکی تا اکبر گنجی) را که در انتخاب خواندم، سخت به فکر فرو رفتم که چرا ناگهان باید در
به روایت شناسنامه، امروز سی و دو ساله شدهام. ولی هر چه با خودم فکر کردم که چه حسی نسبت به این روز باید داشته
بعضیها از درشتی زبان من در نقد گنجی آزردهخاطر شدهاند. حقیقتاش را بخواهید من هیچ دفاعی از این زبان ندارم. من هم انسانام. مثل همهی
بدون شک تا به حال مجموعهی نوشتههای اکبر گنجی را دربارهی شریعتی دیدهاید (و البته وبسایت رادیو زمانه به خوبی همهی آنها رو پوشش میدهد).
یک داستانی خواندهام، برای چندمین بار، از نویسندهای که خوب میشناسماش. جسته گریخته از وسطاش، آخرش، اولاش، هی خواندهام و دوباره خواندهام. حالام خراب شده است
یادداشت زیر را چندی پیش برای زمانه فرستاده بودم که در خود زمانه قبلاً انتشار یافته است. عنواناش را گذاشتهاند «نقد بیتعارف اندیشهی زمانه». بسیار
سایت بالاترین یکساله شده است. پیشتر بارها خواسته بودم دربارهاش بنویسم. یا مجالاش پیش نیامده بود یا بهانهاش. هر چه هست، بالاترین در این مدت
دیشب تا چهار صبح بیدار بودم و مشغول کار. بانو روی لپتاپ خودش صفحهی مرا باز کرده بود و فایلهای طربستان را یکی یکی گوش میداد.