نقد نامتین خرمشاهی بر سروش
بهاء الدین خرمشاهی یادداشتی نوشته است – ظاهراً – در پاسخ به مصاحبهی دکتر سروش دربارهی قرآن. نکتهی نخست اینکه وبسایتی که این یادداشت را
بهاء الدین خرمشاهی یادداشتی نوشته است – ظاهراً – در پاسخ به مصاحبهی دکتر سروش دربارهی قرآن. نکتهی نخست اینکه وبسایتی که این یادداشت را
یادداشتهایی که دربارهی ترجمهی کتاب «مکتب در فرایند تکامل» نوشتهی حسین مدرسی طباطبایی نوشته بودم، واکنشهایی در پی داشت که تأمل در آنها بسیار آموزنده
جدلها بر سر سخنرانی روآن ویلیامز هنوز ادامه دارد. او میگوید حرفاش بد فهمیده شده است و مقصودش گنجاندن قوانین موازی با قوانین مدنی بریتانیا
حکایت این کتاب «مکتب در فرایند تکامل» روز به روز جالبتر میشود. اگر نظرهای پای مطالب قبلی را خوانده باشید، درخواهید یافت که گویا مترجم،
اسقف اعظم کنتربری، همان کشیش جنجالی که هنگام سونامی علناً گفت که در وجود (یا عدالت و رحمت) خدا شک کرده است (مضموناش را میگویم؛
آنچه در باب ایرادها و تحریفهای ترجمهی فارسی کتاب آقای مدرسی طباطبایی نوشته بودم، به گمان خود کافی بود. اما گویا هم باید نمونههای دیگری
برای اینکه بدانید ماجرا از چه قرار است، یادداشت قبلی را اول بخوانید («ویرانیهای یک ترجمهی ممیزی شده»). به تدریج چند نمونه را از ترجمهی
به تازگی در ایران کتابی منتشر شده است با عنوان «مکتب در فرآیند تکامل» به قلم حسین مدرسی طباطبایی که هاشم ایزد پناه آن را
خیلی اوقات بعضی شاید ناآگاهانه دو کلمهی «همدردی» و «همدلی» را به یک معنا به کار میبرند. اولی بیشتر معنای دلسوزی و گاهی اوقات ترحم
من اگر خدا بودم، این زن را به خاطر فقط همین یک کارش میفرستادم بهشت!
زردنویسی یکی از چیزهایی که اساساً با خود دارد (یا شاید بشود گفت یکی از اهدافاش) ایجاد جنجال است. شهرآشوبی کردن. به شیوههای مختلف. نمونههای
حداقل دو گروه هستند که در آرزوی قرآنی تکلایه هستند یا اساساً قرآن را تکلایه میبینند: نخست عدهای که ذهنی تنبل دارند و حوصلهی «تعقل»
این قصهی انرژی هستهای ایران، قصهی بسیار جالبی است. استدلال آمریکا این است که ایران نباید «سلاح هستهای» داشته باشد و از آن بدتر اینکه
یک بار دیگر این را نوشته بودم که جان کین تحقیق مفصلی کرده است که دموکراسی انجمنی (آن نوعی که در آتن معمول بوده است)
دیروز کارل گرشمن رییس بنیاد اعانهی ملی برای دموکراسی (همان NED مشهور) به دعوت انجمن هنری جکسون در لندن سخنرانی داشت. سخنرانی او در یکی
۱. جان جاهل زین دعا جز دور نیست زانکه یارب گفتناش دستور نیست بر دهان و بر دلاش قفل است و بند تا ننالد با
میخواستم بنویسم آدم گاهی اوقات بازندهی همیشگی است. همیشه بدهکار میشود. فرقی نمیکند دفاع کنی، یا توجیه. توضیح بدهی یا بگویی توبه. روزگاری صحیفهی سجادیهی
با جان کین دربارهی مفهوم «رهبری» صحبت میکردم. برای رهبری در زبان انگلیسی واژهای هست که بار معنایی زیادی دارد: Leadership اما همین کلمه، همین
پیشنوشت: این یادداشت کمی تند است؛ حساش را ندارید نخوانید! باز هم نقل همان حکایت پیشین است. بانوان محترم، علیالخصوص آنها که عرقِ فمینستی پر
اینکه بدانی رشتهای آویخته هست برای آنکه بدان چنگ بزنی و با آن بروی بالا مهم است. مهمتر آن است که همت کنی و آن
خیلی خوب است بدانیم یکی مثل مولوی به واقعهی کربلا چطور نگاه میکرده است. اما مهمتر از آن این است آدم حد و مرز خود
میدانی؟ من خیلی از نازکخیالیها و ذوقورزیهای فکری و عرفانیام را مدیون عین القضات همدانیام. عین القضات یک زمانی که از شور شیدایی جای آسمان
۱. نمیدانم تا به حال این را هرگز نوشتهام یا نه. تکیه کردن بر اصل و نسب، اگر آدم در مقام اجتماعی خاصی نباشد که
مصاحبهی سروش، که به اعتقاد من هیچ چیز تازه و شگفتانگیزی در آن نیست و تنها در آن همان سخنان پیشین سروش (و متکلمین متقدم)
ترجمهی مصاحبهای از دکتر سروش در رادیو زمانه منتشر شده است (با عنوان «کلام محمّد») که عملاً مضموناش خلاصهی سخنانی است که سروش در «بسط
وقتی قدرت و سیاست، فرهنگ و اندیشه را به بازی میگیرند، الفاظ از معانی خودشان تهی میشوند و بسا اوقات به معناهایی به کار میروند
گفتم: «آدمها چقدر سختسرانه بر بعضی اشتباههاشان اصرار میکنند!». گفت: «تو هم میکنی، همه میکنند! نادرند آن نادرهگانی که مرتب اندیشهشان را پالایش میکنند. آدمی
به پرسشهای زیر پاسخ دقیق و مفصل بدهید: ۱. «نوکلونیالیزم» را دقیقاً و با تکیه بر تمام منابع موجود و تاریخ هزاران سالهی آن تعریف
گاهی اوقات نوشتن برای آدم، کاری است جایگزین. بعضی وقتها هیچ کاری از دستات بر نمیآید. دستات از زمین و آسمان کوتاه است. پاسخات نه
ای خَمُشی! مغزِ منی! پردهی آن نغزِ منی! کمتر فضلِ خَمُشی کهاش نبود خوف و رجا! پ. ن. دلام برای شمس تبریزی تنگ شده است،
برای من که کارهای فنی شدیداً وقتام را میگیرد و از کار و زندگی مرا میاندازد، وجود و پیشگام شدنِ بی مزد و منت رامین
میدانستید که بینظیر بوتو از طرف مادرش ایرانی بوده است؟ «نصرت اسپهانی» دختر یک بازرگان ایرانی اهل کردستان بوده است که به همراه خانوادهاش به
عید غدیر بر شیعیان علی مبارک باد! خواستم چیز تازهای بیفزایم، مطلب آخر وبلاگ یاسر را دیدم و پشیمان شدم. خودتان بروید بخوانید. اگر شیعه
مدتهاست به خاطر مشغلهی کاری و فکری فراوان، فرصت نکردهام سری ولو سرسری به نوشتههای عبدی کلانتری بزنم. امشب یکی از نوشتههای اخیر نیلگون را
بینظیر بوتو امروز به قتل رسید. شنیدناش ساده است، اما پیامدهایاش سخت. بوتو قربانی افراطیگری به ظاهر مسلمانان شد. اصلاً چه میگویم؟ چرا به ظاهر؟
یکی از وسوسههای سایبری من این است که گاهی که فرصتی پیدا میکنم، اسامی و کلماتی را که به نحوی به آنها سر و کار
میگوید: «میخواهم اصلاً هیچ کاری نکنی. فقط به من توجه کنی و همهی کارهایات را تعطیل کنی». من دلام غنج میرود!
مجاورت با کاخ ملکهی بریتانیا این مزایا را دارد که گاهی اوقات شاهد عبور مارشزنانِ گارد از روبروی محل کارت باشی. از هر که پرسیدم
مدتی است که به چیزی حساس شدهام، چیزی که مدتهاست سعی کردهام خودم را از آن برهانم: زبان و ادبیات نسنجیده. هر چه فکر کردم
امروز یکی از همکاران کارتی به مناسب کریسمس فرستاده بود که جملهای از نلسون ماندلا روی صفحهی اول آن بود: «آزاد بودن تنها برشکستن زنجیرهای