حرفام را پس میگیرم!
دیروز درست در لحظهی آخر نقل مکان ملکوت، سرور محترم تمام اسکریپتهای امتی ملکوتِ تازه را بدون اطلاع دادن به من غیر فعال کرد! بعد
دیروز درست در لحظهی آخر نقل مکان ملکوت، سرور محترم تمام اسکریپتهای امتی ملکوتِ تازه را بدون اطلاع دادن به من غیر فعال کرد! بعد
۱. دو سه روزی است هوای لندن حسابی آفتابی است. دیروز و پریروز حتی یک تکه ابر ناقابل هم نمیشد در آسمان یافت. همین هفتهی
در گذشته هم آیا وضع بر همین منوال بود؟ تاریخ گواهی میدهد که در گذشته فراوان بودند عدهای که پشت دین سنگر میگرفتند و کارشان
فرض کنیم قرار است زندگی جاویدی بعد از مرگ باشد (یا حتی نباشد). آیا حق داریم از این دنیا لذت ببریم و از هر چه
بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد دولت بار دگر در رخ ما رو گشاد سرمه کشید این جهان، باز ز دیدار ما گشت جهان
این را یادم رفته بود بنویسم که وقتی سریال اعترافات پخش میشد، این بیچارهی کیان تاجبخش میگفت: «آقای پوُپر» (Pooper)! نمیگفت: «پُپِر» (یا حتی پاپر،
دارم قسمت دوم سریال اعترافات، نسخهی سال ۸۶ را تماشا میکنم. فقط دارم ریسه میروم از خنده. چند قلم از واقعیتها و لطیفههای ماجرا را
در این سفر اخیری که به ایران داشتم، در همان دو سه روزی که مشهد بودم، هر وقت مجالی فراهم میشد و یکی دو ساعتی
آیا احکام فقهی اسلام جاودانی است؟ پاسخ به این مسأله را چه کسی میدهد؟ سخنان تازهی جواد لاریجانی دربارهی سنگسار، الحق که سخنان شگفتی است
نمیدانم امروز یاد چه افتاده بودم که برگشتم وبلاگام را دیدم و دلم پر زد برای همهی یادداشتهای روزانه، حکایتهای تدریجی، تصویرهای لحظه به لحظه
بدون هیچ تردیدی، روشنفکران دینی، از هر طیف و دستهای، در نیم قرن گذشته، نقش مهمی در بازخوانی دین در ایران داشتهاند و خدمات بزرگی
امروز یک بار با بغضِ تو بغض کردم و دو بار با صدای لرزان و گریان تو سخت گریستم. امروز چنان مرا به آسمان بردی
حتماً اخبار را مرتب دنبال کردهاید. نه فقط اخبار این چند روز اخیر را، بلکه اخبار چند سال اخیر را. در اکثریت قریب به اتفاق
یادداشت ۱۸ تیرانهی خوابگرد را که دیدم، از خودم پرسیدم روز ۱۸ تیر ۷۸ کجا بودم؟ تهران، میدان فاطمی! درست در اوج درگیریها من تهران
نیم ساعت شده است که بیوقفه دارد میبارد. آسمان سوراخ شده است انگار. بانو میگفت از صبح دارند به مردم هشدار میدهند که رگبار سختی
نمیدانم چرا صاحب سیبستان سرش را به درد آورده است و این همه شرح فلسفی معرفتی نوشته است. تمام حرفهایاش به جا و معقول، اما مهدی یک
هفتهی پیش، درست شب قبل از برگشتن به لندن، داشتم با عزیزی دربارهی این حرف میزدم که هنرمند جماعت، به ویژه آنها که با هنر
فکر کنم لازم است این را در وبلاگام بنویسم. کسانی که این وبلاگ را میخوانند یا ایمیل میزنند حق دارند بدانند چرا از من خبری
خیلی ذوق دارد همینجور بیهوا لپتاپ رو در مهرآباد باز کنی و توی ترمینال دو نشسته باشی ولی از ترمینال یک سیگنال وایرلس بگیری! خوبی
مسألهی اسلام و دموکراسی شاید یکی از حیاتیترین مسایل مسلمانان معاصر است. محافل آکادمیک اروپا توجه ویژهای به این مسأله دارند و بسیار پیش میآید
۱. من معتقد به جبر تاریخ نیستم. به عبارت دیگر فکر نمیکنم رخدادهای تاریخی لزوماً تکرارپذیر باشند. اگر قرار باشد تاریخ به عقب برگردد، هیچ
خاطرم هست که وقتی ایران بودم، اسماعیل میرفخرایی مجری برنامههایی بود دربارهی تاریخ، باستانشناسی، فرهنگ و مصاحبه با بزرگان کشور. آن روزها سخت شیفتهی آن
نمیدانم نام این وضعیت را چه میتوان گذاشت. وضعیت نامشخص بودن، تصادفی بودن، بیحساب و کتاب بودن و در عین حال به شکل تجلی پیدا
مدتها پیش میخواستم – یا وعده داده بودم که این شعر سایه را در ملکوت بیاورم. شعری است آرمانخواهانه و سرشار از درد. شعری شیوا
امروز دوستی تلفن زد از آن سوی اقیانوس و ذکری از شریعتی شد و سخنرانیاش «پدر، مادر، ما متهمایم». وسوسه شدم سخنرانی را پیدا کنم
تمام عالم میدانند که من و عبدی کلانتری سخت اختلاف نظر داریم. اما اتفاق تازهای که دارد میافتد، اتفاق فرخندهای است: عبدی کلانتری حالا هم
در باب رواداری زمانه و میزان تحمل عبدی کلانتری آیا زمانه بیطرفی را رعایت میکند؟ با توجه با آنچه من امروز دیدهام، آری! (و بر
این قضیهی آرامش دوستدار خیلی با مزه شده است. ببینید عدهای معتقدند که آرامش دوستدار با تمام انتقادهایی که از دین و «دینخویی» میکند، در
یادداشتی که دربارهی آرامش دوستدار نوشته بودم، بر بعضی گران آمده است و احساس کردهاند من قدر این گوهر ارزشمند و تابناک جهان فلسفه را
مولوی بیت مشهوری دارد: پای استدلالیان چوبین بود / پای چوبین سخت بی تمکین بود. این بیت قرنها با ذهن بسیاری بازی کرده است (از
در صفحهی نیلگون زمانه، مطلبی از عبدی کلانتری آمده است دربارهی نقد آرامش دوستدار به «فلسفهی اسلامی». من عجالتاً کاری ندارم محتویات این صفحه روایت
عجب فیلم شگفتانگیزی بود این «تمام مردان شاه». شاهکاری بود و سخت تکاندهنده. من همیشه سعی کردهام فاصلهام را از سیاست حفظ کنم. همیشه باور
آخر شب است، یعنی دیگر صبح سهشنبه است، و من مشغول کار. ناگهان فکری هجوم آورده است به مغزم و کارم را مختل کرده. هر چه
به سرم زد امشب که چیزی را از میان کتابهای انبار شده پیدا کنم. بعد از کلی تمیزکاری و مرتب کردن به هم ریختگیها، یکی
امروز خبری در سایت هنر و موسیقی آمده بود دربارهی کنسرتهای اخیر شجریان. به نقل از آقای درخشانی آمده است که تصنیف «سخن عشق» از
زیاد وقت ندارم، پس سریع مینویسم. بگذارید اول بگویم آن یادداشت «تأثیرگذارترینها»ی من حاصل چند روز فکر کردن بود. اما نتیجهاش چندان برای خودم دلخواه
آمد متفکر نشست مقابلام. گفت: «داری چه کار میکنی؟ اصلاً اینها چیست که مینویسی؟» گفتم: «فکر میکنم مهم است. فکر میکنم خاصیتی دارد. فکر میکنم
هیچ آدمی بیگذشته نیست. همه از پیشنیان یا همروزگارانشان اثر گرفتهاند. آنچه ما امروز هستیم، هر یک از ما، تنها محصول تلاش یا حرکت خودمان
در این تجربهی چندین سالهی وبلاگنویسی، یکی از چیزهایی که سخت آزارم داده است، همین خوانندگان سرسریخوان بوده است. عدهای میآیند مطلبی را بخوانند، دو
خوب. گفته بودم دربارهی تونی بلر مینویسم؟ حرفام را پس میگیرم. دربارهی بنان مینویسم. اصلاً بگذارید برایتان قصه بگویم. چیزی شبیه بیوگرافی. من اساساً تا