سبکساری عشق
شب پیشین، چنان به لطافت و طراوت و سبکی گذشته است و در این چند سال پر غوغا برای من بیشتر به رؤیا شبیه است.
شب پیشین، چنان به لطافت و طراوت و سبکی گذشته است و در این چند سال پر غوغا برای من بیشتر به رؤیا شبیه است.
ننوشتن محال است. حالا تازه فهمیدهام که دلم برای چه چیز اینجا در این قارهی سبز، همیشه تنگ میشود. از معدود اوقاتی بود که از
دو سه هفتهای است قلم به دست میگیرم تا چیزی بنویسم و هر بار خیالی رهزنی میکند و قلم از دستانم میستاند. هزار و یک
بعد از این همه سال انتظار، مشکاتیان را در هیأت سرپرست گروه عارف دیدن شکوهی دارد. نمیدانم کنسرت چگونه گذشته است. اما طبعاً با آن
چقدر سخت است وقتی دخمهای هم نداشته باشی که در آن شبات را روز کنی. دلم میخواهد بنویسم، آنقدر بنویسم که دیگری نای نوشتن نماند.
روزگار معاصر، روزگاری است که هم زیستن در آن دشوار است و هم آسان. تحولات شتابناک معرفتی دو سه قرن اخیر، راه را بر هضم
«از برای سد آن اغراض وزرا که لازمه ی فطرت بشری است و ما اهل آسیا تا امروز ذلیل بلاهای آن بودهایم، حکمای خارجی به
شب یلدا را میگویند که شب ولادت خورشید است. اوقات بیداری شب و روز نمیشناسند. شب یلدایی هم که با آگاهی و بیداری و صفای
چندی پیش دوستی را دیدیم که در هلند زندگی کرده است و اخیراً به لندن آمده است. گفتوگوی مفصلی داشتیم دربارهی ساختار سیاسی هلند و
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیمکه در طریقت ما کافری است رنجیدن!
پیشینهی تاریخی کشورهای مسلمان، به دلایل متعددی شاهد شکل گرفتن مکاتب سیاسی در عرصهی کشورداری نبوده است. تاریخ غرب دقیقاً نقطهی مقابل آن است. خاطرم
آزمودن ایمان تجربهای است عمیق و درخشان. نمیشود کسی طعم شیرین ایمان را بچشد و باز هم مرتب حرص بخورد. چشیدن ایمان حداقل تأثیری دراز
هفتهی پیش بعد از مدتها به دیدن جان کین رفتم تا هم دیداری تازه کنیم و هم گفتوگوی کوتاهی دربارهی نتایج پایاننامهام داشته باشیم. دربارهی
محاق ملکوت شاید بیشتر از این باید به درازا میکشید. عبور از امروز، که برای من روز فرخندهای است، البته انگیزهای بزرگ بود برای شکستن
دارم در سکوت، سخن میگویم. مشق خموشی کار سختی است. شمار کثیری از آدمیان، شاید اکثریت قریب به اتفاق آنها، که احتمالاً بسیاری از اوقات
سلیمان و قصههای مربوط به او در ادبیات دینی و اسطورههای عرفانی جایگاه بلندی دارند. سلیمانی که از کودکی صاحب حکمت است و قضاوت و
به تنگ چشمی آن ترک لشکری نازمکه حمله بر من درویش یک قبا آورد!
تا به حال وضعی داشتهاید که مرگ را لمس کرده باشید؟ نه، اصلاً از مرز مرگ و زندگی عبور کرده و باز هم از جهانی ورای
مدتی پیش آخرین کتاب مهاجرانی را خواندم. «برف» بدانسان که مهاجرانی نوشته است، ویژگیهایی دارد که میتوان آشکارا آن را در پرتو فراز و نشیبهای
بعضی صفات انسانی و اخلاقی، محصول سلوک و تجربه هستند. گذشته از اینها راههایی هست که آدمی نمیتواند بدون راهنما در آنها قدم بردارد. برخی
مدتی پیش شعری از محمد کاظم کاظمی شاعر افغان را در ملکوت آورده بودم که وصف حالی از آوارگان افغان بود و حکایت در به
نامهای از مهدی خلجی، نویسندهی سابق کتابچه اکنون به دستم رسید که بنا به خواستهی خود او آن را عیناً در اینجا میآورم. «داریوشِ عزیزماز آنجا
دیگر این داس خموشیتان زنگار گرفتبه عبث هر چه درو کردید آواز مراباز همسبزتر از پیشمیبالد آوازم.هر چه در جعبهی جادو دارید،به در آرید که
واژهای که معنای بلند عرفانی و دینی دارد، سالهاست در دل و جان من رخنه کرده است و همراه و همنفس من بوده است. دیر
شبی رسید که در آرزوی صبح امیدهزار عمر دگر باید انتظار کشیددر آستان سحر ایستاده بود گمانسیاه کرد مرا آسمان بی خورشید…دریغ جان فرو رفتگان
آنها که الفتی با بخش طربستان ملکوت دارند، قطعاً متوجه افزایشهای این قسمت شدهاند. در ذیل بخش طربستان، تصانیف آلبوم «صبح، بهار، باران» را به
تجربه نشان داده است که وقتی که با بیان خود اندیشهای را طرح میکنم، گروهی آشفته میشوند و تنها برخوردشان با آن طعن و تمسخر
داشتم خواب میدیدم انگار، ولی بیدار بودم. با هر که حرف میزدم گویی صدای مرا نمیشنید. پیشترها گفته بودم که عشق از جنس مرگ است؛
امروز، روز تلخ بدرود کاتب کتابچه بود و به قول خودش آخرین برگ کتابچهاش ورق خورد. ماجرا شاید از حد یک اختلاف نظر تئوریک فراتر
روز پیشین را که عید فطر بود، در مجاورت و مجالست احباب شفیق اهل دل و ارباب هنر و ذوق در آکسفورد گذارندیم. هنوز مجال
فیلم کوتاه و زنندهی فیلمساز مقتول هلندی، تئو ونگوگ، را امروز دیدم و پرسشهای فراوانی در ذهنم نقش بست. آدمی هر چقدر طرفدار مدارا و
امروز بر حسب تصادف در بخش موسیقی سایت صدا و سیمای ایران تصنیفی را یافتم که سالها به دنبال آن بودم. تصنیف «کجایید ای شهیدان
دو روزی میشود که آدرس ایمیل این صفحه دچار مشکل شده است و هیچ ایمیلی را که به نشانی من (که در ستون سمت راست صفحه
امروز یادداشت سعید حنایی کاشانی را میخواندم دربارهی اظهارات ابطحی دربارهی وبلاگنویسی که در بیبیسی (وبلاگنویسی در ایران) منتشر شده بود. گویا سعید عزیز بدون
با سید رضا شکراللهی، خوابگرد سابق، بیدار فعلی، صحبت میکردم. آن قدرها هم که خلایق گفتند خوابگرد تمام شد، تمام نشده است. این خوابگردی که
از صبح تا همین حالا که دیگر باید غروب شده باشد، آسمان تاریک است و هوا به سردی میزند. زمستان نیست اینجا اما همیشه سقف
قطعهی زیر را آذر ماه سال ۱۳۸۰ با مناسبت شبهای قدر نوشته بودم. به اقتضای وقت، دوباره میآورمش. اوقاتِ قدر، برای آینههایی که زنگار گرفتهاند،
طرفه نعمتی است غفلت. آدمی وقتی به حال خویش است و اعتنا و التفاتی به جهان خارج و تعلقی به رد و قبول خلایق نداشته
دیشب، مراسم رونمایی کتاب اخیر امین ساجو با حضور خودش و ملیز روتون بود. در این یکی دو سال گذشته، جمعی چنین جذاب، پربار و
غروب است و احساس میکنم این منم که با آفتاب فرو میروم. هوا سرد نیست اما گویی چیزی دارد استخوانهایام را میسوزاند؛ دارم منجمد میشوم.