Daryoush Mohammad Poor

ناتنی خلجی

بخش‌هایی از رمان خواندنی خلجی، کاتب کتابچه، را، به نقل از وبلاگ خودش در اینجا می‌آورم. در لندن می‌توانید این کتاب را از کتابفروشی داور تهیه کنید:

سخن بگو

ای رازدانِ مستی صهبا سخن بگوای پرده‌دارِ منزل عنقا سخن بگوخار خشونت است که در خاک ما دمیدای خنده‌ات لطافت دیبا سخن بگوتنگ است عرصه

داوری زمان و حافظه‌ی مردم

تابستان سال پیش بود که در سفر آلمان به دیدار سایه در کلن رفتم. یکی از مسایلی که طبعاً در چندین ساعت نشستن نزد سایه

میهمان تازه‌ی طربستان ملکوت

تصنیفی تازه با نام «می‌دانم که می‌آیی» که آهنگساز آن امیر حسین سام و خواننده‌ی آن علی بیات است، به مجموعه‌ی طربستان افزوده شده است.

شعور غازها

امشب تلفنی نامنتظر داشتم از حبیب شفیقی نادیده که گویا سال‌هاست ساکن دیار بریتانیاست و در تمام این مدت ایام غربت و فراق، غریب است

زهی سودای آن سلطان

دارم راهی می‌شوم که از اداره بیرون بزنم. داشتم غزلیات شمس را می‌خواندم به تورق و تفرج‌کنان. ناگهان گلوی‌ام گرفت و حیران ماندم. می‌خواهم از

خلوت راز و سردبیری خویش

آیا هر آن‌چه در خلوت آدمی می‌گذرد،‌ نباید در جلوت آشکارا شود؟ آیا این قاعده‌ای است که همه چیز را شامل می‌شود؟ یادداشت حسین درخشان،‌

رمضان:‌عزلت و سکوت

دو سه روزی است که رمضان میزبانی می‌کند و هنوز بر خوان او، چنان که باید،  به میهمانی ننشسته‌ام. بس که از تصدق سر حکومت

نقاب‌داران نامسلمان

امروز، از سر کنجکاوی و تصادف، فیلم سر بریدن کن بیگلی را دیدم. گروهی به نام اسلام در پس نقاب و پرده‌، دین و اعتقاد

عنکبوت اینترنت و ریاکاری‌های حُشِر!

در این هفته گذشته مرتب با خودم کلنجار رفته‌ام که از نوشتن مطلبی درباره‌ی عنکبوت‌بازی‌های شریعتمداری کیهان‌نویس خودداری کنم. پرهیز من بیشتر از این رو

هشدار

بارها این نکته را نوشته‌ام و بار دیگر به تأکید می‌نویسم. این چند روزه که بحث نظری درباره‌ی وبلاگ بالا گرفته است،‌ می‌بینم که در

فراخوان مناظره درباره‌ی وبلاگ

یادداشت اخیر داریوش آشوری [«سلامی دو باره»]، حکیم‌الملکوت عرصه‌ی وبلاگ، اگر چه در حقیقت معرفی چند مصاحبه‌‌ای بود که به تدریج پس از گفت‌وگو درباره‌ی

مقام عزت

دیرگاهی است، بل که سال‌هاست در تأمل‌ام که آدمیان آیا خود را به چه بهایی می‌فروشند. هر کسی خود را به چه اندازه قیمت می‌نهد؟

در انتظار معجزه

این یادداشت را نخوانید اگر حوصله‌ی حدیث غصه شنیدن ندارید!تنها برای خودم می‌نویسم: خاموش و بی‌صدا! روزگاری دراز در این کنج مجاز الفتی با خود

معمای حافظ و حدیث اخلاق

چند شب پیش داشتم آوازی از شجریان را گوش می‌دادم که غزلی از حافظ را می‌خواند: مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو .

برای ایگناسیو

ظاهراً وبلاگ ایگناسیو مشکلی جدی و اساسی دارد، چون دقایقی پیش یادداشتی توضیحی در ذیل مطلب اخیرش برای مشکلی وجود داشت نوشته بودم و یادداشت ناپدید

قدم در راه بی‌برگشت

چندین ماه پیش با یکی از استادان‌ام گفت‌وگویی دوستانه داشتیم و اندرزی بسیار حکیمانه از او شنیدم. او می‌گفت: «هیچ‌گاه قدم در راه بی‌برگشت و

من ایستادم اگر پشت آسمان خم شد

شعری از کاظم کاظمی در وبلاگ ماهنی خواندم. حدیث نقد حال من بود و دریغم آمد که این‌جا نیاورمش:غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت

تروریزم، یازده سپتامبر و حسن نیت

این یادداشت شاید چندان فاصله‌ای با مفهوم اساسی سخن من در نوشتار پیشین نداشته باشد. آیا تروریزم از دل اسلام بر می‌آید؟ این پرسش هولناکی

تاب سنگواره‌گی

تا مرز سنگ شدن خود را تاب آوردم. کشاکش‌های دل را به باد بی‌خیالی دادم که عزیزترینم استوارتر و پای‌دارتر از این، رهسپار ایام ظاهراً

حس غریب زاده شدن

شب پیشین، سالروز تولدم بودم و هنوز هر سال در چنین روزی حس غریبی دارم، نه از آن‌ حس‌هایی که شاید دیگران دارند. غریب است

قرار

قراری کرده‌ام با می‌فروشانکه روز غم به جز ساغر نگیرم

نو ملکوتی‌ها

مجموعه‌ی ملکوت، چنان‌که اقتضای زنده‌گی و احوال یک موجود زنده است، همواره قبض و بسط از سر می‌گذراند. تا به امروز، گاهی اوقات چنین بوده

عتیقه‌های کاون گاردن

پریروز بعد از ظهر راهی کاون گاردن شدیم تا ناهار دیرگاه‌مان را در پیتزاهات آن‌جا بخوریم. تا به حال این‌قدر زود به کاون گاردن نیامده

زبان، فرهنگ و قرآن

سها تاجی فاروقی،‌ محقق فلسطینی‌الأصل ساکن انگلستان که در دانشگاه دارهام تدریس می‌کند،‌ اخیراً کتابی را منتشر کرده است که مجموعه‌ی مقالاتی است با عنوان

حاشیه‌های ملکوت

دیروز در سیبستان، سیبستانکی برای باغبان آن بر پا کردیم و امروز تدارک همان عمارت خرد را در ملکوت دیدم. ستون حاشیه‌ها را در ملکوت

از گزند سوفسطاییان

مطلبی را از سعید در فل‌سفه خواندم (فلسفه و زندگانی شخصی فیلسوفان) و دریغم آمد بخشی از آن را عیناً نقل نکنم:«سقراط قواعد بازی فلسفه

ولیعهد منور

به میمنت و مبارکی! داشتیم امروز در صحیفه‌ی خبرپراکنی سرکار مکرمه الیزابت خانوم تفرجی می‌کردیم، ناگهان چشم‌مان به جمال منور و براق ولیعهد بارگاه روشن

از عشق گفتن

حکایت من و موسیقی بعضی وقت‌ها می‌شود قصه‌ی فراق و زهر تلخی که بی‌محابا به کامم می‌ریزند. همیشه سعی کرده‌ام حرف‌های نگفته و غصه‌ها و

هرزه‌نویسی‌های ادیبانه

ماجرای ابتذال‌ وبلاگستان چیز تازه‌ای نیست. چندین بار دیگر هم درباره‌ی نوع نظرهایی که گاهی در وبلاگ خودم یا سایر وبلاگ‌های حلقه‌ی ملکوت ظاهر می‌شوند،

شباویز

ای مرغ سحر!‌ ناله به دل بشکن!هنگامه‌ی آواز شباویز است!

تلخ است سکوت

برخیز به خون دل وضویی بکنیمدر آب ترانه شست‌وشویی بکنیمعمر اندک و فرصت خموشی بسیارتلخ است سکوت، گفت‌وگویی بکنیم – قیصر امین‌پور 

خواب‌های‌اش را باد برد

هنوز رد پای نوشته‌ی آخرم درباره‌ی رؤیاهای سید رضای خوابگرد دارد روی خط ول ول می‌زند اما به گمانم باز هم باید بنویسم برای سید

سرور و سوگ!

امشب، شب ششمین ماهی است که من و الهه ازدواج کرده‌ایم. در نتیجه، امشب نیم‌سال‌مان را می‌گردیم (بر وزن سال‌گرد، که در آن چیزی می‌گردد!).