ناتنی خلجی
بخشهایی از رمان خواندنی خلجی، کاتب کتابچه، را، به نقل از وبلاگ خودش در اینجا میآورم. در لندن میتوانید این کتاب را از کتابفروشی داور تهیه کنید:
بخشهایی از رمان خواندنی خلجی، کاتب کتابچه، را، به نقل از وبلاگ خودش در اینجا میآورم. در لندن میتوانید این کتاب را از کتابفروشی داور تهیه کنید:
ای رازدانِ مستی صهبا سخن بگوای پردهدارِ منزل عنقا سخن بگوخار خشونت است که در خاک ما دمیدای خندهات لطافت دیبا سخن بگوتنگ است عرصه
تابستان سال پیش بود که در سفر آلمان به دیدار سایه در کلن رفتم. یکی از مسایلی که طبعاً در چندین ساعت نشستن نزد سایه
تصنیفی تازه با نام «میدانم که میآیی» که آهنگساز آن امیر حسین سام و خوانندهی آن علی بیات است، به مجموعهی طربستان افزوده شده است.
امشب تلفنی نامنتظر داشتم از حبیب شفیقی نادیده که گویا سالهاست ساکن دیار بریتانیاست و در تمام این مدت ایام غربت و فراق، غریب است
دارم راهی میشوم که از اداره بیرون بزنم. داشتم غزلیات شمس را میخواندم به تورق و تفرجکنان. ناگهان گلویام گرفت و حیران ماندم. میخواهم از
آیا هر آنچه در خلوت آدمی میگذرد، نباید در جلوت آشکارا شود؟ آیا این قاعدهای است که همه چیز را شامل میشود؟ یادداشت حسین درخشان،
دو سه روزی است که رمضان میزبانی میکند و هنوز بر خوان او، چنان که باید، به میهمانی ننشستهام. بس که از تصدق سر حکومت
امروز، از سر کنجکاوی و تصادف، فیلم سر بریدن کن بیگلی را دیدم. گروهی به نام اسلام در پس نقاب و پرده، دین و اعتقاد
خیلی پیشتر از اینکه سردبیر کیهان آن یادداشت کذایی و مضحک را بنویسد، در کیهان فتوایی چاپ شده بود از آیات عظام دربارهی استفاده از
در این هفته گذشته مرتب با خودم کلنجار رفتهام که از نوشتن مطلبی دربارهی عنکبوتبازیهای شریعتمداری کیهاننویس خودداری کنم. پرهیز من بیشتر از این رو
یادداشت کوتاه حسین درخشان در واکنش به ماجرای اخیری که آتشاش را آشوری برافروخته است، نکتهی ظریفی را در خود دارد که چه بسا از
بارها این نکته را نوشتهام و بار دیگر به تأکید مینویسم. این چند روزه که بحث نظری دربارهی وبلاگ بالا گرفته است، میبینم که در
یادداشت اخیر داریوش آشوری [«سلامی دو باره»]، حکیمالملکوت عرصهی وبلاگ، اگر چه در حقیقت معرفی چند مصاحبهای بود که به تدریج پس از گفتوگو دربارهی
چندی پیش کاتب کتابچه یادداشتی نگاشته بود با عنوان «مطبوعات و قوهی قضاییه: ترویج خشونت». در ذیل آن یادداشت نکاتی را به اجمال و اختصار
دیرگاهی است، بل که سالهاست در تأملام که آدمیان آیا خود را به چه بهایی میفروشند. هر کسی خود را به چه اندازه قیمت مینهد؟
این یادداشت را نخوانید اگر حوصلهی حدیث غصه شنیدن ندارید!تنها برای خودم مینویسم: خاموش و بیصدا! روزگاری دراز در این کنج مجاز الفتی با خود
چند شب پیش داشتم آوازی از شجریان را گوش میدادم که غزلی از حافظ را میخواند: مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو .
ظاهراً وبلاگ ایگناسیو مشکلی جدی و اساسی دارد، چون دقایقی پیش یادداشتی توضیحی در ذیل مطلب اخیرش برای مشکلی وجود داشت نوشته بودم و یادداشت ناپدید
خانوادهی سلطنتی بریتانیا قرنهاست که با این معضل اساسی دست به گریبان است که ازدواجهای خاندان سلطنتی ناچار باید از صافی قواعد و مقررات بسیار
چندین ماه پیش با یکی از استادانام گفتوگویی دوستانه داشتیم و اندرزی بسیار حکیمانه از او شنیدم. او میگفت: «هیچگاه قدم در راه بیبرگشت و
شعری از کاظم کاظمی در وبلاگ ماهنی خواندم. حدیث نقد حال من بود و دریغم آمد که اینجا نیاورمش:غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
این یادداشت شاید چندان فاصلهای با مفهوم اساسی سخن من در نوشتار پیشین نداشته باشد. آیا تروریزم از دل اسلام بر میآید؟ این پرسش هولناکی
گاهی اوقات که در ماجرای مدرنیته و تقابلی که میان آن و سنت دیده میشود فکر میکنم، میبینم که ماجرا تنها از میان رفتن هویت
تا مرز سنگ شدن خود را تاب آوردم. کشاکشهای دل را به باد بیخیالی دادم که عزیزترینم استوارتر و پایدارتر از این، رهسپار ایام ظاهراً
شب پیشین، سالروز تولدم بودم و هنوز هر سال در چنین روزی حس غریبی دارم، نه از آن حسهایی که شاید دیگران دارند. غریب است
قراری کردهام با میفروشانکه روز غم به جز ساغر نگیرم
مجموعهی ملکوت، چنانکه اقتضای زندهگی و احوال یک موجود زنده است، همواره قبض و بسط از سر میگذراند. تا به امروز، گاهی اوقات چنین بوده
پریروز بعد از ظهر راهی کاون گاردن شدیم تا ناهار دیرگاهمان را در پیتزاهات آنجا بخوریم. تا به حال اینقدر زود به کاون گاردن نیامده
سها تاجی فاروقی، محقق فلسطینیالأصل ساکن انگلستان که در دانشگاه دارهام تدریس میکند، اخیراً کتابی را منتشر کرده است که مجموعهی مقالاتی است با عنوان
دیروز در سیبستان، سیبستانکی برای باغبان آن بر پا کردیم و امروز تدارک همان عمارت خرد را در ملکوت دیدم. ستون حاشیهها را در ملکوت
مطلبی را از سعید در فلسفه خواندم (فلسفه و زندگانی شخصی فیلسوفان) و دریغم آمد بخشی از آن را عیناً نقل نکنم:«سقراط قواعد بازی فلسفه
به میمنت و مبارکی! داشتیم امروز در صحیفهی خبرپراکنی سرکار مکرمه الیزابت خانوم تفرجی میکردیم، ناگهان چشممان به جمال منور و براق ولیعهد بارگاه روشن
حکایت من و موسیقی بعضی وقتها میشود قصهی فراق و زهر تلخی که بیمحابا به کامم میریزند. همیشه سعی کردهام حرفهای نگفته و غصهها و
ماجرای ابتذال وبلاگستان چیز تازهای نیست. چندین بار دیگر هم دربارهی نوع نظرهایی که گاهی در وبلاگ خودم یا سایر وبلاگهای حلقهی ملکوت ظاهر میشوند،
ای مرغ سحر! ناله به دل بشکن!هنگامهی آواز شباویز است!
برخیز به خون دل وضویی بکنیمدر آب ترانه شستوشویی بکنیمعمر اندک و فرصت خموشی بسیارتلخ است سکوت، گفتوگویی بکنیم – قیصر امینپور
هنوز رد پای نوشتهی آخرم دربارهی رؤیاهای سید رضای خوابگرد دارد روی خط ول ول میزند اما به گمانم باز هم باید بنویسم برای سید
امشب، شب ششمین ماهی است که من و الهه ازدواج کردهایم. در نتیجه، امشب نیمسالمان را میگردیم (بر وزن سالگرد، که در آن چیزی میگردد!).