تذکرهی عاشقان
حال عاشقی حال غریبی است. وقتی آدم عاشق باشد، دیگر چشماش پر است. به زمین و زمان بد و بیراه نمیگوید. گلهای هم اگر باشد
حال عاشقی حال غریبی است. وقتی آدم عاشق باشد، دیگر چشماش پر است. به زمین و زمان بد و بیراه نمیگوید. گلهای هم اگر باشد
خیابانی که در آن زندگی میکنیم، فروشگاهی افغانی دارد و به ندرت پیش آمده است پا به این فروشگاه بگذارم و بانگ قرآن از آن
امسال، بر خلاف بسیاری از سالهای پیش، از آن سالها بود که آمدن بهار و قدوم مسیحاییاش را به تن و جان حس میکردم. چندان
به لطف حسین مهدوی، حبیبی شفیق و نادیده، تصنیف «یاد تو» استاد شجریان را به طور کامل در طربستان میگذارم، هدیت احباب را. آنها که پیشینهی
آدم وقتی در احوال خودش دقیق میشود یا وقتی میخواهد خودش از خودش حساب بکشد، ناگهان با مشکل مهیبی مواجه میشود که هیچ مثل و
بهار که میرسد، از مثال رستاخیز طبیعت میتوان به مقام محاسبهی نفس رسید که در این سالی که بهار و تابستان و پاییز و زمستاناش
عنوان بالا فریبتان ندهد. نمیخواهم از قرائتهای خشک و جزماندیشانه از دین سخن بگویم و به نقد آمیختگی دین و سیاست بپردازم. تنها کسانی که
گویا بحثی که دکتر سروش در انداخته است نتایج مبارکی دارد و بحثها را دامن زده است. صاحب سیبستان بر یادداشت اخیر من نکاتی را
در سخنرانی دکتر سروش در کانون توحید، که به زعم من انسجام و یکپارچگی جلسات پیشین را نداشت، نکتهی بسیار مهمی مطرح شد هر چند
امشب (حال دیگر دیشب) شنوندهی بخش ششم سخنرانی دکتر سروش با عنوان «ناکامی تاریخی مسلمین؟» بودیم. دربارهی این سخنرانی حرف زیاد دارم که میگذارم برای
نخست اینکه، صاحب کتابچهی ملکوتی مرحوم، دفتر خویش را در حجرهای تازه گشوده است به نام «نقد». از آنجا که خود در یاد کرد آن
تازه از دیدن فیلمی مستند، با عنوان «غزالی: کیمیاگر سعادت»، دربارهی زندگی غزالی فارغ شدهام. این فیلم را اویدیو سالازار ساخته است که زادهی لس آنجلس
گویا گرد و غبار آن نقد طعنآلود دکتر وحید بر دکتر سروش هنوز فرو ننشسته است. از مجموع واکنشهای مختلفی که از گوشه و کنار
در این بنای خاکی ذرات خفتهجانگویی ورود تو،پیوند مهر دارد با روح خاکیان.هر چند روز آمدنت،در ماه مهر نیست.با مهرِ ماه بود تمام وجود تو!اسفندگان
تازه به خانه برگشتهام و میبینم که سید خوابگرد پیشدستی کرده است و وبلاگ امیر حسین سام را پیشتر از من زان سوی هفتپرده به
دو سه روزی است که نقد حمید وحید دستجردی با عنوان آنتیرئالیسم دینی بر تئوری قبض و بسط دکتر سروش در روزنامهی شرق منتشر شده
آسانترین کار در برابر تصمیمهای دشوار عقلانی و اجتماعی در روزگار ما، مخصوصاً در مغرب زمین، همراه شدن با امواج رسانهای و تبلیغات سیاسی است.
مقالهای را میخواندم دربارهی علل فرار مغزها و مهاجرت نخبگان به خارج از کشور که از دید نویسندهی از درون ایران که محتملاً وابستگی فکری
این ترانهای که شعرش را ابوالقاسم لاهوتی سروده بود و محمد رضا شجریان سالها پیش آن را خوانده بود، یعنی تصنیف «یاد تو»، از آن ترانههای جنجال ساز
تازه از سخنرانی امشب دکتر سروش برگشتهایم و تا هنوز مطالب در ذهنام زنده و جاندار هستند باید اینها را بنویسم که دغدغهی این چند
در یادداشت قبلی گفته بودم که عشق، گریزگاهی است برای رهایی از خود. این قدح عشق نیست، شاید مدح آن هم نباشد. سوء تفاهمی پیش
آدمها وقتی بخواهند تعادلی میان جهان تن، و دنیای جانشان بر قرار باشد و حق روح را ادا کنند، راههای مختلفی را میآزمایند. بار هستی
وقتی از قبح جنگ مینویسی، مخصوصاً جنگی که کسی با نیت اشغالگری و در لفافهی آزادی و بشریت، علناً پرچمدار تروریزم حکومتی باشد، پیش از
حجرهی تازهای گشودهام برای میهمانان ملکوت که در آنجا میتوان شاهد گفتوگوهایی بود فارغ از حال و هوای وبلاگ خودم. اختلاف حس و حال و
شکل و شمایل ملکوت به یاری یکبلاگر بالاخره تغییر کرد. البته هنوز در دست احداث است و طبیعتا مشکلاتی دارد و دستخوش تغییراتی خواهد شد.
از زمان انتشار نخستین مطلب احمد قابل مدتی گذشته است و سخنان او با واکنشهای مختلفی رو به رو شده است. پیش از هر چیز
شکنجهی جانکاهِ عزلتو بیخویشیِ رهزنِ خود راتاب آوردمتا نگاهی تابناکدر عمقِ ظلمتم درخشیدن گرفت. تا دمیدنِ این خورشیدبسی قربانیِ عزیز دادیماز فرزندانِ وقتکه اسماعیلهای ابراهیمِ
دورهی دوم ریاست جمهوری بوش و ترکیب جدید دولت او، بیش از هر چیزی نشانهی حرکت اژدهای مهیبی است که هیچ چیزی او را جلودار
شکستهدلتر از آن ساغر بلورینمکه در میانهی خارا، کنی ز دست رها
در حین بحث دربارهی سخنان احمد قابل، بحثهای درازدامنی مطرح شد و یادداشت مختصری که نوشتم تنها فتح بابی بود برای پرسیدن سؤالاتی جدیتری دربارهی
من دوباره مینویسم. ساغر نوشتههای ملکوت به خانهی اصلی خود بازگشته است (هرچند اینجا خانهی من است و صاحب وبلاگ ملکوت میهمان من!)از یک بلاگر
به تازگی احمد قابل سخنانی در باب شریعت و عقلانیت در بلاگ شخصیاش نگاشته است که صاحب سیبستان را به نوشتن یادداشتی تأمل برانگیز تشویق
دیشب فرصتی پیدا کرده بودم و آخرین کتاب جان کین را تورق میکردم. واپسین بخش کتاب آخر او، «خشونت و دموکراسی» عنوانی جالب دارد: ده
حلقهی ملکوت، اعضایی دارد که هنوز همه رسماً شروع به نوشتن نکردهاند. در این میان یکی پیشتر از همه وارد میدان شد: اسفندیار منفردزاده! اسفندیار
دیشب با دوستی تلفنی صحبت میکردم. گفت «مقاله» مرا در سایت گویا خوانده است. گویا را جستوجو کردم دیدم مطلب «ناکامی تاریخی مسلمین؟» سر از
امروز مطلبی را که مدتی است مشغول آن هستم جمع و جور کردم تا در وبلاگ بیاورمش. گفتم خوب است بدهم یکی دو نفر از
این چند روز مدام به یادت بودهام. شاید هر ثانیه و هر لحظهای که با خود میتوانستم خلوت کنم. به روشنی در برابر دیدگانم قد
بی تو ساغر شکستهام من
در نظرم بود که به بحث زلزله و خدا بازگردم چون حرفهایی ناگفتهای بر جا مانده است که نوشتن و بحث میخواهد. دیدم عباس معروفی،
بعد از زلزلهی مهیب سونامی و نابود شدن این همه انسان، واکنشها و انعکاسات فراوانی با جهتگیریهای مختلف پدید آمده است که شاید پرجنجالترین آنها