نازش بکشم که نازنین است…
هیچ قصد نداشتم چیزی دربارهی اصل کنسرتِ دیشب شجریان در رویال فستیوال هال لندن بنویسم، اما به اختصار میگویم و سپس کوشش میکنم افقی دیگری
هیچ قصد نداشتم چیزی دربارهی اصل کنسرتِ دیشب شجریان در رویال فستیوال هال لندن بنویسم، اما به اختصار میگویم و سپس کوشش میکنم افقی دیگری
در این ده سال گذشته، همیشه، آگاهانه از خواندن شعر اخوان و زمزمه کردن آن با خود پرهیز کردهام به خاطر اینکه هر چه زباناش
این یادداشت را در حاشیهی یادداشت قبلیام مینویسم. برای اینکه مطلب زیاد به بیراهه نرود و شرحِ کشاف نشود، به اختصار مینویسم و تیتروار. ۱.
نکتهای که در یادداشت پیش توضیح دادم نیاز به گفتوگو دارد. اصولاً این شکل مباحث در فضایی که گفتوگو شکل نگیرد یا ناممکن شود به
عنوان این نوشته را از بیتی از سایه وام گرفتهام؛ از آن غزل شورانگیز و امیدوار «به نامِ شما». مخاطب این یادداشت هم یکایک ماست
«لا یُحِبُّ اللَّـهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلَّا مَن ظُلِمَ وَکَانَ اللَّـهُ سَمِیعًا عَلِیمًا» (سورهی نساء: ۱۴۸) – این یادداشت، یک دعوت عمومی است. امروز
این غزل سایه را – که در استقبال غزل حافظ است – شجریان دو بار به زیبایی خوانده است. یک بار در دشتی – در
این یادداشت را میخواستم به مناسبت دهسالگی وبلاگستان فارسی بنویسم. شیوهی وبلاگنویسی من دستخوش تغییرهای زیادی شده است – از نخستین روزی که وبلاگ نوشتم.
– در چنین احوالی، فال باید زد؛ به مثنوی سایه. سالها شد تا برآمد نامِ مرد سفله آن کو نامِ خوبان زشت کرد سروبالایی که
در این یکی دو سال و این ماهها بارها دیدهام که بسیاری با شادمانی نوشتهاند فلانی «آزاد شد». اغلب این مژدهبخشیها دلالت بر این دارد
حوادثی که در لندن رخ داده است، شکل و صورتی دارد که هر انسان صاحب خرد و اخلاقباوری را به تأمل وامیدارد. اتفاقاتی که در
آشوبهای لندن همچنان ادامه دارد و لحظه به لحظه به وسعتاش افزوده میشود. علل و زمینهی بروز این تنشها و آشوبها را نمیدانم – یا
اهل خدا، نشانه دارند. نشانهی اهل خدا زهدورزی و عبادت نیست. عبادت، نشانهی مؤمنان و زاهدان و دینورزان است. نشان اهل خدا، همان عاشقی است
بعضی شعرها عصارهی حکمتاند و چکیدهی تجربههایی که وقتی با زبانی صیقلخورده، اندیشهای درخشان را بیان میکنند، به مثابهی چشمهای تمامناشدنی هستند که همچنان میتوان
آدمی یعنی عهد. یعنی پیمان. راه ضلالت همین است که آدمی این پیمان را، این عهد را گم کند یا آن را با عهدی دیگر
دموکراسی (بخوانید اصلاحطلبی) دو دشمن بزرگ دارد: کسانی که خشونت را تقدیس میکنند و از پرداختن به خشونت هیچ ابایی ندارد و حتی از آن ذوق میبرند؛ و کسانی که خشونت را بالمره نفی و نهی میکنند و از آن لولوخورخوره میسازند و چهرهای کریه و مهیب از آن به تصویر میکشند و آن را اساساً و ذاتاً دشمن دموکراسی میدانند
هشدار: در خلال این یادداشت ناگزیر خواهم بود بخشهایی از قصهی فیلم «جدایی نادر از سیمین» اصغر فرهادی را بازگو کنم. در نتیجه، کسانی که
در انتهای یادداشتی که در نقد مقالهی مسعود بهنود نوشته بودم، به توصیه و درخواست دوستی، دستکم یک نمونه از خطاهای روایت ایشان را گوشزد
گمان نمیکنم در میان شاعران و حکیمان ایرانی هیچ کس چون خیام این اندازه ایجاز و این مایه نبوغ در طعنه زدن به هستی داشته
مقالهای از جناب مسعود بهنود در شمارهی اخیر مهرنامه منتشر شده است که در وبلاگِ خود ایشان و در سایت جرس هم آمده است. خواننده
عُقلا و حُکما در دفاع از میانهروی و اعتدال – بشرطها و شروطها – سخنها راندهاند. میانهروی، نظراً و عملاً، ثمرات و پیامدهای مبارک و
این دو واژه با تمامی معانی و مضامینی که به آنها پیوند خورده است، در تفکر حافظی کلید هستند. شرح ابیات حافظ نمیخواهم بگویم. مهم
میخواستم از سخنی، ستمی، بیدادی، نامردمی و نخوتی به فریاد گله کنم؛ دل یاری نداد. نشد. یا نخواستم. ساعتهاست ابیات این غزل سایه را با
حتماً با این سخن یا گزاره بارها مواجه شدهاید که فضای مجازی خیلی با فضای واقعی فرق دارد. میگویند دنیای شبکهی اجتماعی اینترنتی فضایی است
خیلی چیزها میخواستم بنویسم. خاطرم را منصرف میکنم به هزار چیز دیگر. اما «ابرهای همه عالم شب و روز در دلم میگریند». با تمام گریه،
رب اغفر لقومی فانهم لایعلمون خدایا، آه مکش! میدانم که چه غصهای داری! همه چیز خوب میشود. ما باز دوباره خانههای ویرانمان را میسازیم، دوباره
دلا دیدی که خورشید از شبِ سرد چو آتش سر ز خاکستر بر آورد زمین و آسمان گلرنگ و گلگون جهان دشتِ شقایق گشت از
عظیمترین دشمنِ آدمی، خودِ اوست؛ بزرگترین تهدیدی که متوجه اوست، از جانبِ درون است نه از برون. در قیاس با آنچه که خودِ آدمی میتواند
دانشگاه آکسفورد در سال ۲۰۰۹ کتابی را منتشر کرد با عنوان «رهبری دموکراتیکِ منتشر» (Dispersed Democratic Leadership). این کتاب مجموعهی مقالاتی است دربارهی روایتی تازه
سخن گفتن پیوسته است به جان آدمی و اصلاً فلسفهی وجودی او. «خموشی دمِ مرگ است». بعضی از آدمیان، زیاد اهل سخن گفتن و شاید
امروز، ۲۴ اردیبهشت، پرویز مشکاتیان ۵۶ ساله میشود. پرویز جان، انگار آنجوری که قبلاً با تو حرف میزدیم و از تو سخن میشنیدیم، نمیشود
قصهی معرفت، قصهی همیشگی بشر است. این وسوسهی گشودنِ همهی رازها در عالم چیزی است که آدمی را هیچگاه به حال خود رها نمیکند. و
آنها که با آوازهای بنان آشنا هستند، خوب میدانند که بنان در اجرای آواز، چه اندازه سختگیر و دقیق بود و چه نیکو شعر را
گویا گفتوگوی پربرکتی شکل گرفته است! صاحب سیبستان، پای یادداشت قبلی، باز هم در گودر، جملات زیر را افزوده است: «به نظرم این ماجرا ظاهر
وَلَا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَىٰ أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَىٰ وَاتَّقُوا اللَّـهَ إِنَّ اللَّـهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ (مائده: ۸) اى مؤمنان در راه (رضاى)
سه آواز افشاری از شجریان را اینجا میآورم که اولی روی اشعار ابوسعید ابوالخیر است و دو تای دیگر روی دو غزل از حافظ. یکی
این قصه بسیار کهنه است: اهل ظاهر همیشه در برابر اهل باطن این گونه حجت آوردهاند: شما ظاهر شریعت و دین را خاص عوام مىدانید؛
شجریان ابوعطایی دارد در گلهای تازه – شمارهی ۱۰۴ – که با تار فرهنگ شریف روی غزل حافظ میخواند. ساعتی پیش فکر میکردم چیزی دربارهی
مقصود آفرینش شناخت است. شناخت آدمی. منزلت این طرفه آفریدهی نازنین که آفریدگاری میتواند و میداند. این معنا را در طول تاریخ به هزاران زبان
این هدیهی نوروزانهی طربستانی ملکوت، آلبوم «شور انگیز» ساختهی استاد حسین علیزاده است با آواز شهرام ناظری. به اعتقاد من این آلبوم یکی از بهترین