شما آزادی ما را نمی‌خواهید—نابودی ما را می‌خواهید

ایران زیرساخت دارد. زیرساخت ایران، زیرساخت جمهوری اسلامی نیست. به همین سادگی. حتی اگر سپاه از پل، بیمارستان، مدرسه و اینترنت استفاده کند باز هم این زیرساخت متعلق به ایران است. حتی اگر سپاه را «اشغال‌گر» بنامیم (عجیب است، نه؟ عنوانی که اسراییل همیشه با افتخار حمل کرده حالا با شعبده‌بازی رسانه روی سپاه نشسته است!)، باز هم این زیرساخت متعلق به ایران است. ویران کردن آن صدمه زدن به سپاه یا خودکامه نیست. ویران کردن آن، ویران کردن همه است. بدون هیچ اگر و امایی. ایران اینترنت دارد. اینترنت ایران قطع می‌شود؛ فیلتر می‌شود. راه حل مسئله نابود کردن کل زیرساخت اینترنت نیست؛ راه حل جای دیگری است. می‌گویید «صدای ایران»‌ باشید. صدای کدام «ایران» هستید؟ ایرانی که وجود ندارد؟ ایرانی که در دنیایی موازی هیچ زیرساخت مدنی و ملی آسیب‌دیده ندارد؟ ایرانی که در آن هیچ غیرنظامی کشته نشده است؟ ایرانی که در آن مقتولان در دادگاهی که برگزار نشده است پیشاپیش محکوم شده‌اند و به شیوه‌ای غیرقانونی به قتل رسیده‌اند؟ ایران شما کدام است؟ صدای کدام ایران هستید؟ در ایران شما، صدای مدرسه‌ی میناب شنیده نمی‌شود و نباید شنیده شود چون مهم‌تر و پذیرفتنی‌تر آن است که صدای جنایت‌های جمهوری اسلامی را آن‌قدر بلند کنید که جنایت

آخرین مطالب

روزنوشت‌های داریوش میم

باده‌های ناخورده

معما یا شبهه‌ی وابستگی مالی این حکایت استقلال مالی که پیوسته درباره‌ی زمانه مطرح شده است، حکایتی است بسیار درس‌آموز و تأمل‌برانگیز. این را باید

از کرخه تا راین

می‌دانید؟ رسیدن به بعضی چیزها و عبور از بعضی موانع، نفسِ پاک می‌خواهد، همتی می‌‌خواهد، ضمیری صافی و سینه‌ای پاک. باطنی می‌خواهد صیقل‌خورده. برای این‌

ای همه گُل‌های از سرما کبود!

Flash Player upgrade required ای همه گل‌های از سرما کبود خنده‌هاتان را که از لب‌ها ربود؟ مهر هرگز این چنین غمگین نتافت باغ هرگز این

در فضیلت دقت و روشنی، سادگی و شفقت

بعضی‌ها خالی از دقت حرف می‌زنند. برای‌شان دقیق و درست بودن حرف‌هاشان و خالی از ابهام بودن‌شان مهم نیست. برای‌شان اصلاً اهمیت ندارد که وقتی

معامله با نفس

آدم یکی از این سه راه را پیش رو دارد – یا حداقل این‌ها آن‌هایی است که به ذهنِ‌ من می‌رسد: ۱. یا نفس‌اش را

که در تسلیم همچون مردگان‌ایم

گفتم: «خوبی؟» لبخند زد. گفت: «خوبم.» گفتم: «خوبِ خوبی؟» گفت: «آخر خوبِ خوب که نداریم. آدمِ بی‌غم هم که اصلاً آدم نیست. هر آدمی، غمی

وفات… وفای تو

مهدی مرا انداخت میانه‌ی توفان. اسبابِ خیر و رحمت شد. تا آخر نوشته که رسیدم دیگر بند نبودم یک جا. خلوتی لازم بود. این تلنگر

گَردِ گِردباد

شجریان دارد می‌خواند: آن‌جا که عاشقان‌ات یک دم حضور یابند دل در حساب ناید، جان در میان نگنجد من در پی پناه‌گاهی و مفری گویی؛

سلیمان شدن از دولتِ وصال

نزدیک دو ساعت است دارم می‌نویسم. یادداشت‌های پراکنده را دارم منسجم می‌کنم. حاصل بیش از ۱۲ ساعت مصاحبه‌ی نفس‌گیر را دارم سر جمع می‌کنم. هنوز

یک شبی…

یک شبی در پیشِ چشم‌ات پاک ویران می‌شوم بعد از آن چون خاک در بادی پریشان می‌شوم باغِ گل، باران و این بادِ خزانی را

لقمه‌ی نان حلال

می‌گوید: «چه می‌کنی؟» می‌گویم: «دنبال یک لقمه نانِ حلال دارم می‌دوم!» می‌گوید: «لقمه‌ی نان حلال که دویدن ندارد! اگر لقمه‌ای رزق تو باشد و مال

از-خدا-راضی!

فرق بین از-خود-راضی و از-خدا-راضی، فقط یک الف است! از-خود-راضی همه چیز را در آینه‌ی خود می‌بیند. از-خدا-راضی، همه چیز را انعکاس مشیت او می‌بیند

بزرگی شفقت بر خلق

این است آن بندی که ذکرش رفت: «آورده‌اند که شیخ ما ابوسعید، قدس الله روحه العزیز، در نیشابور با جمعی بزرگان نشسته بود، چون استاد

سواری به شیطان

هلاک می‌شوم اگر این‌ را نگویم. این جمله را دوستی نازنین از آدم خاصی نقل کرد. با رعایت ناشناس بودن همه‌ی طرف‌ها و اعتنا به

حدیث خویش گفتن

این حکایتِ نفس، حکایتِ شگفتی است. این خویشتن خویش را ندیدن کار آسانی نیست. بزرگ‌ترین مانع رشدِ جانِ آدمی، همین خویشتن‌بینی است. از این یک

کشفِ اسرارِ جبرییل

«کسی‌که دست‌کم یک‌بار قرآن نخوانده است که با صراحت لهجه بگوید در قرآن اسم جبرییل نیست و این‌که جبرییل وحی آورده در قرآن نیست، با

قصه فقط روسری است؟

در ابتدا بنویسم که یادداشت بی‌غرض و ساده‌ی شکراللهی باعث شد چیزی به حاشیه‌ی این بحث «داغ» بیفزایم. یعنی بهانه است؛ نقد نیست به هیچ

جهانِ ارنست گلنر

دو روز است که تمام زندگی‌ام شده است ارنست گلنر. وقتی مقدمات و فصل اول پایان‌نامه را داشتم تحویل دانشگاه و جان کین می‌دادم، فکر

سپهرِ تیرگی

آدم برای من یک موجود دوگانه و دو قسمتی نیست. این‌جور نیست که آدم بعد روحانی یا جسمانی محض داشته باشد. آدم برای من مثل

در تقابل فقها و سفها

شاید دیده باشید که در ملکوت گاهی اوقات با لحن ملامت‌آمیز از فقه‌پیشگان و فقیهان نوشته‌ام. و البته کلمه‌ی «فقیه» را هرگز به معنای لغوی

حسرتِ ساحل؛ سودای توفان

حال و هوای درون که توفانی می‌شود، با خودم می‌گویم بنویسم. بنویسم شاید آرام شد. بنویسم شاید سنگرگاه و لنگرگاهی بشود یافت. ناگهان انگار هجوم

چراغ امید

جایی که امید نباشد، ستم پا می‌گیرد. جایی که امید نباشد، خردمندی تعطیل می‌شود. مردم اگر امیدشان را از دست بدهند، رفتارشان از سر استیصال

فهمِ سَماع

این حکایت را از احوال ابوسعید ابوالخیر بخوانید: هم درین وقت که شیخ ما ابوسعید، قدس الله روحَهُ العزیز، به قاین بود امامی دیگر بود

مسأله‌ی خاتمی و ریاست جمهوری

به نظر من این بحث که خاتمی باید بیاید یا نباید بیاید، بحثی است انحرافی. جنگ زرگری است. طرفینی که یا می‌گویند خاتمی نباید کاندید

دوزیستیِ ناگزیر، تقیه و پارانویا

زیستن در ظل نظام‌های استبدادی، شمارِ زیادی از آدم‌ها را دوزیست بار می‌آورد. حرجی هم چه بسا که بر آن‌ها نیست. داوری اخلاقی و ارزش‌گذاری

تنگنا و فراخنای چهاردیواری ایمان

ایمان آدمی مثل چهاردیواری می‌ماند. جایی که مالِ خودت است. تو در آن آزادی که آن‌گونه که می‌خواهی و باور داری، باشی. ایمان، خانه‌ی آدمی

ابتذالِ اختیار

دوست دانشور نازنینی ظهر هنگام میهمان من بود. نشستیم به گپ و گفت‌وگو. دو ساعتی حرف زدیم و سخنانی گفتیم و شنیدیم. جان‌ام تازه شد.

تو سزاوار ثنایی

این گذرگاه باریک و خاک‌آلود را بی تو دشوار بتوان طی کرد. ماییم و همین «ذکر» که دستگیری می‌کند. آری، تو سزاوار ثنایی، ولی ماییم

استنشاقِ هوا، حصار و سوار

پیوسته این هوا را، نفس می‌کشم؛ به هر دو معنا. این هوا را نفس می‌کشم و هوس را هم. و همین سراسیمه آدم را میان

نکویی

بر این رواق زبرجد نوشته‌اند به زر که جز نکویی اهلِ کرم نخواهد ماند این بیت از آن ابیات شاهکار و ماندگار حافظ است. «نکویی

شجره‌ی طیبه‌ی موسیقی ایران

نشسته‌ایم، من و مخمل، فیلم کنسرت کامکارها را تماشا می‌کنیم و ذوقی می‌بریم. این‌ها، کامکارها، به نظر من شجره‌ی طیبه‌ی موسیقی ایران هستند. خانواده‌ای که

گفتم گفتای عیدانه

گویند که رمضانی بود و گذشت. گویند که میهمانی‌ای بود بر خوانِ کرمی. کدام ضیافت؟ کدام کریم؟ چیزی هم از ضیافت فهمیدید؟ یا نمایش ضیافت

وقتی آکسفورد در لندن حلول می‌کند!

این داستان اعتراف صریح کردان به جعلی بودن مدرک‌اش، حاشیه‌ی جالبی دارد. بحث‌های سیاسی و معضلات و مشکلات فراوان دیگری که این اعتراف درست می‌کند

خشخاش

ژست حکیمانه گرفته، می‌گویم: «احترام را می‌شود به دست آورد؛ می‌شود برای‌اش زحمت کشید. اصلاً احترام را باید فراهم کرد. باید برای‌اش خونِ دل خورد.

لال

بعضی وقت‌ها وزش بادی هم لال‌اش می‌کند. زبان‌اش بند می‌آید. غنچه‌های فکرش، نشکفته می‌پژمرند. خیال‌اش، نجوشیده منجمد می‌شود و می‌بندد. گفتم: «تو که این اندازه

قحط خدا

«قحط خداست، قحط خدا، قحط خدا!» پ. ن. این حرف زمان ابوسعید ابوالخیر بیشتر معنا داشته یا حالا؟ این او بوده که حس می‌کرده قحط