۲

گر چه ماه رمضان است… (۴)

اين مذاهب – و آداب و مناسک‌شان – چيزی نيستند جز منازلی که از آن‌ها بايد عبور کرد. عين‌القضات در فهم اديان و مذاهب اشاره به فرسوده شدن و مندرس شدن مضامين آن‌ها دارد تا جايی که روزگاری می‌رسد که ملتزمان به آن اديان و مذاهب چيزی از آن جز ظواهرش نمی‌دانند که آن‌ها را هم به عادت تکرار می‌کنند. اما برای او، در همه‌ی اين‌ها حقیقتی هست:
«ای دوست، اگر آن‌چه نصاری در عيسی ديدند تو نيز ببينی، ترسا شوی. و اگر آن‌چه جهودان در موسی ديدند تو نيز ببينی، جهود شوی. بلکه آن‌چه بت‌پرستان ديدند در بت‌پرستی، تو نیز ببينی، بت‌پرست شوی. و هفتاد و دو مذهب، جمله منازل راه خدا آمد. مگر اين کلمه نشنيده‌ای که شيخ ابوسعيد ابوالخير روزی پيش گبری آمد از مغان، و گفت: در دين شما امروز هيچ چيزی هست؟ که در دين ما امروز هيچ خبر نيست!‍» (تمهيدات، ص. ۲۸۵).
قاضی همدانی از اين هم گامی پيش‌تر می‌نهد و می‌گويد: «و مقصود از اين بيان بدين محققی آن است که اصول مذاهب بعيد است که دروغ بود، لابل محال بود از آن‌جا که منم. اما از آن‌جا که حکم عموم خلق است لابل از آن‌‌جا که حکم خصوصِ علمای دين است، اين نه محال نمايد و نه بعيد، زيرا گويند چه بعید بود در اين‌که در عالم، مذاهبِ فاسد بود که ادراک حق غامض است، و راهش دراز است و پرخطر است. و افهام خلق قاصر است، و راه‌نمايان همه يا اغلب گمراه‌اند. پس ضرورت است خود که مذاهبِ باطل بيش بود در عالم. و اين اگر چه به عقلِ تو و امثال تو بس نزديک است، از آن‌جا که منم نه چنين است که من هم بر اين بوده‌ام مدتی دراز، و پس از آن اين در من پديد آمده است که اصول مذاهب لابد باید که صحيح بوَد. و بطلان مذاهب از تحريفِ ناقلانِ بد افتاد». (نامه‌ها؛ ج۲، ص ۳۱۱).
عين‌القضات با همين عبارات تمامی برداشت عاميانه، ظاهری و بديهی متدينان را به هم می‌ریزد: اصول مذاهب همه صحيح‌اند! از آن‌جايی که او در آن‌ها نظر می‌کند، نه تنها بعيد است که اصول مذاهب دروغ باشند، بلکه «محال» است که دروغ باشند. اين رأی، رأيی دلیرانه است به ويژه آن‌که در روزگاری که او می‌زيسته، فضای نزاع‌های مذهبی بسيار خصومت‌زا بوده است.
اما این معنا، نزد عين‌القضات، هم‌چنان دنباله‌ای دارد: «اگر مذهبی مرد را به خدا رساند، آن مذهب اسلام است و اگر هیچ آگاهی ندهد طالب را، به نزد خدای تعالی آن مذهب از کفر بتر باشد. اسلام نزد روندگان آن است که مرد را به خدا رساند، و کفر آن باشد که طالب را منعی يا تقصيری در آيد که از مطلوب بازماند. طالب را با نهنده‌ی مذهب کار است نه با مذهب» (تمهيدات؛ صص ۲۲-۳۳).
برای عوام، تنها اسلام است که راه رستگاری است – و اين اسلام خلاصه می‌شود در همين اسلام تاريخی با همين آداب و مناسک شرعی. سخن عين‌القضات درست خلاف اين است: همين اسلامی که شما گمان می‌بريد که با ارجاع به ظاهرِ نص قرآن تنها دين پذيرفته شده نزد خداست و باعث فلاح است، می‌تواند از کفر بدتر باشد. و اين است که او ميان اسلام مجازی و کفر حقیقی تفاوت می‌نهد. همين اسلام، همين عبادات شرعی و مناسک دينی، وقتی قرار باشد از آدمیان رهزنی کنند و مانع معرفت شوند يا زمينه‌ساز تقصير – که عمدتاً این اتفاق میان دين‌داران رخ می‌دهد – دين‌ورزی را تبديل به آفت و عادت می‌کند.
بر مذهب خدا بودن، مقدمه‌ای دارد و آن مقدمه شناختِ خود است. اين سخن شديداً عارفانه و عميقاً کفرآميز که «هر که خود را بشناسد خدای خود را شناخته است» عمدتاً به مثابه‌ی سخنی آرامش‌بخش و حکمت‌آموز ميان متوسطان و مبتديان دين‌داری نقل می‌شود. اما آغاز بر مذهب خدا بودن، و گشودن بابِ شناختِ خود، گويی پرده‌ی ستبری را می‌درد و آدمی را به مقامی می‌برد که تفاوت نهادن ميان مذاهب و اعتبار بخشيدن به آداب و مناسک يا حس ذوق و لذت کردن از به جای آوردن فرايض، برای او هم‌رديف کفر خواهد بود.
۴

گر چه ماه رمضان است… (۳)

اهل خدا،‌ نشانه دارند. نشانه‌ی اهل خدا زهدورزی و عبادت نيست. عبادت، نشانه‌ی مؤمنان و زاهدان و دين‌ورزان است. نشان اهل خدا، همان عاشقی است که حافظ گفت. اين نشانه در مشايخ شهر نيست. اما تا دل‌ات بخواهد از آن نشان‌های ديگر می‌توان در مشايخ شهر يافت: هم عمل به آداب و مناسک در آن‌ها هست در حد وفور و تا مرز ریا؛ و هم علم به فقاهت اين آداب نزدشان يافت می‌شود که خود برسازنده‌ی اين علوم و پرورنده‌ی آن‌اند. اما علم و عمل عاشقی، همان است که از شافعی و بوحنیفه و اين فقيه و آن مجتهد، و از فلان مرجع و بهمان اعلم و اصلح نمی‌توان جست و یافت. اين يکی، نيازمند گام‌های بلندی است که اول شرط‌اش عبور از همين طايفه است. برای عبور از اين طايفه، بايد از اين اسلام عبور کرد دقيقاً به اين دليل که اين اسلام، مجازی است. و بايد به کفر رسيد آن هم نه به کفر متعارف و معمول، بلکه به کفر حقیقی. هر چه آن اسلام نخست – آن اسلام مجازی – کران تا به کران فضای مسلمانی را پر کرده است، از اين کفر حقیقی کمتر نشان يافت می‌شود و از فرط کم‌يابی، ناپدید است.

اين ماه، ماهِ خداست. بد نيست به جای اين‌که آدمی در اين ماه، اهل تقوا و زهد باشد و متعبد اسلام مجازی، قدمی به همت بردارد و راه به سوی کفر حقيقی بجويد شايد از اهل خدا شود؟ راه اهلِ خدا، راه راست نيست؛ راهِ بی‌راهی است. اين راه، بی‌راهه است. اين راه گمراهی و ضلالت دارد. از جنس همان ضلالت‌ها که فرزندان يعقوب به او نسبت می‌دادند که: «قَالُوا تَاللَّـهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلَالِكَ الْقَدِيمِ» (يوسف: ۹۵). اين مضمون دشوار، اين راهِ بی‌راهی و مسير ضلالت همان است که عين‌القضات به آن اشاره می‌کند در مقام مقايسه‌ی يافته‌ها و اذواق ابوسعيد ابوالخير و بو علی سينا.

«ای دوست در رساله‌ی اضحوی مگر که نخوانده‌ای که ابوسعيد ابوالخیر – رحمة الله عليه – پيش بوعلی سينا نوشت که «دلّني علی الدليل؛ فقال الرئيس أبوعلي في الرسالة علی طریق الجواب: الدخولُ في الکفر الحقیقي و الخروج من الاسلام المجازی، و أن لا تلتَفِتْ أالا بما کان وراءَ الشخوص الثلاثة حتی تکون مسلماً و کافراً، و ان کنت وراء هذا فلست مؤمناً و کافراً. و ان کنت تحت هذا فانت مشرکٌ. و ان کنت جاهلا من هذا فانک تعلم ان لا قيمة لک و لا تعُدَّکَ من جملة الموجودات». شیخ ابوسعيد در مصابیح می‌آرد که «أوصلتنی هذه الکلمات الی ما لا أوصلني الیه عمرُ مائَةِ ألف سنةَ من العبادة». اما من می‌گویم که شيخ ابوسعيد هنوز اين کلمات را نچشيده بودی هم‌چنان‌که بوعلی و ديگران که مطعون بيگانگان آمدند، او نيز مطعون و سنگسار بودی در ميان خلق، اما صد هزار جان اين مدعی فدای آن شخص باد که چه پرده‌دری کرده است، و چه نشان داده است راهِ بی‌راهی را! درونم در این ساعت این ابیات انشاد می‌کند که تقويت کند به ترجمه‌ی سخن مطعون آمدن بوعلی؛ گوش دار:
اندر ره عشق کفر و ترسايی به
در کوی خراباتِ تو رسوايی به
زنار به جای دلق يکتايی به
سودایی و سودايی و سودايی به» (تمهيدات؛ صص ۳۴۹-۳۵۰)
نمی‌دانم که در روزگار ما از کفر و اسلام کدام بدنام‌ترند. نمی‌دانم که کدام يک بيشتر به راه مجاز می‌روند. اما اين‌قدر می‌دانم که از کفر حقيقی نشان کمتر است. وسوسه‌ی متدينان هم پيوسته همين است که «اسلام حقيقی» را بجويند. اما در اين میانه، همين طايفه هم نشان اهل خدا را گم می‌کنند و هم «نشان عرش خدا» را.

فکر می‌کنيد تا پايان اين رمضان، چند نفر اين توفيق و بخت را خواهند داشت که نشانی از راه بی‌راهی بيابند و پرتوی از کفر حقيقی بر جان‌شان بتابد؟
۲

گر چه ماه رمضان است… (۲)

معمول اين است که در ماه رمضان، توجه مردم به عبادت بيشتر می‌شود. اين‌که ميزان بهره‌ی عموم خلايق و حظ آن‌ها از عبادت چه ميزان است، همان است که محل توجه ماست.
عين‌القضات همدانی در بخشی از نامه‌ها می‌گويد: «أبعد الناس عن الله اکثرهم ذکراً لله. لعمری در بدايت، همه نام او برند و «اذْكُرُوا اللَّـهَ ذِكْرًا كَثِيرًا» اذکروا الله حتي يقال لکم انکم مراؤون. اما در نهايت اين همه برخيزد. جوانمردا! «وَاذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ» ديگر است، و «اذْكُر رَّبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعًا وَخِيفَةً» ديگر. يا موسی قل للظلمة من بني اسراييل لا تذکروني فأن من ذکرني منهم ذکرتُهُ باللعنة» (نامه‌ها؛ ج ۱، ص ۱۰۶).
ذکر گفتن برای بعضی اسباب فتوح و گشايش است و همين ذکر می‌تواند بلای جان عده‌ای ديگر باشد. ذکر گفتن به ظاهر آسان است. اهل ذکر و عبادت بودن، در ظاهر تمسک است به همين مناسک و آداب. بلای عظيم آن‌جا پديدار می‌شود که بدانی همه‌ی آن‌چه کرده‌ای يا می‌کنی به جای آن‌که سودی برای‌ات داشته باشد، يکسره مايه‌ی عقوبت شد است و تو شادان که چه عبادت‌ها که نورزيده‌ای و چه نمازها که نخوانده‌ای و چه روزه‌ها که نگرفته‌ای! اين واقعه‌ها به ويژه جايی رخ می‌نمايد که باد استغنا می‌وزد و «ان الله لغني عن العالمين» چهره می‌گشايد. ميان آن‌چه فقها برای مؤمنين توصیه می‌کنند و آن‌چه اهل معنا به آن اشارت می‌کنند تفاوت بسيار است:
«و فقهای ظاهر به صحت، چيزی ديگر خواهند، اما سالکان به نيت قبول خواهند و آن‌که روز قيامت به سعادت رساند. و هر عملی که شمشير پادشاه از تو باز دارد فقها آن را صحيح خوانند؛ چه نزديک ايشان چون ارکان نماز و شروط ظاهر به جای آورند آن نماز را صحيح خوانند الا که رکنی به جای بگذارند چون طهارت، چون رکوع يا سجود، پس آن را فاسد خوانند. و اگر شرطی به جای بگذارند چون طهارت، حدث هم صحيح نخوانند. اما چون ارکان و شروط تمام به جای آورند، گويند: نماز صحيح است». (نامه‌ها؛ ج ۱، ص ۶۷). اين تقرير عين‌القضات از تلقی «فقهای ظاهر» از آداب و مناسک شريعت است. او در ادامه می‌گويد: «و به نزديک فقهای ظاهر حضور از ارکان نيست چون رکوع و سجود، چه اگر کسی نماز بی حضور بکند هم صحيح خوانند. و هر کتاب که در فقه ظاهر ساخته‌اند در آن‌جا بود که قرائت فاتحة الکتاب رکن است در صحت نماز. اما در هيچ کتاب نبود که حضور دل رکنی است، که حضور از باب تقوی است نه از فتوی» (همان، ص. ۶۸).
و جایی که به روزه می‌رسد، باز هم به همان سرگشتگی يا فروماندگی فقه ظاهر در سطح می‌رسيم: «و هم‌‌چنين در فقه ظاهر، چون نيت روزه بکند و از خوردن و مباشرت دست بدارد از صبح تا شام، اين روزه را صحيح خوانند. و ندانم که فقيه ظاهر اين حديث را چه معنی نهد که رب صائم ليس له من صيامه الا الجوع و العطش.» (همان، ص. ۶۸).
قاضی همدانی اين‌جا دو رخنه در مسلمانی کرده است: نخست اين‌که بر فقيهان خرده می‌گيرد که شما يکسره در ظاهر توقف کرده‌ايد – پرداختن به نيت و دل کار فقيه نيست از اساس – و تمام همّ شما در صحيح بودن و مرتب بودن همين ظاهر است و بس. قاضی اين اندازه را بدون پرداختن به باطن، نه تنها مايه‌ی نعمت نمی‌داند بلکه اسباب نقمت می‌شمارد. دیگر این‌که در مقام باطن و در جايگاه حضور هم کار را آسان نمی‌نماياند: هر اهل ذکری، اهل باطن نيست. بسا ذکرگويانی که ذکر گفتن‌شان حاصلی ندارد جز لعنت.
حال بايد پرسيد که روزه‌ی اکثر روزه‌دارانی که پيرامون ما هستند – و روزه‌ی خودِ ما – از کدام جنس است؟ آی در شمار آن‌ها می‌افتند و می‌افتيم که در وصف‌شان گفته‌اند: «وَإِن تُطِعْ أَكْثَرَ مَن فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَن سَبِيلِ اللَّـهِ ۚ إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ» يا در رديف آن‌ها که «الانبياء في قبورهم يصلون»؟ يا از آن‌ها که ابراهيم‌وار پس از عمری عبادت، باز هم می‌گويند: «رَبِّ اجْعَلْنِي مُقِيمَ الصَّلَاةِ وَمِن ذُرِّيَّتِي ۚ رَبَّنَا وَتَقَبَّلْ دُعَاءِ»؟!
۲

گر چه ماهِ رمضان است… (۱)

با خود عهد کرده بودم که از مناسبت ماه رمضان و در رسيدن اين فرصتِ مغتنم بهره‌مند شوم و چيزهايی بنويسم که در اوقات ديگر، ذوق و حال‌اش نيست. در ظاهر، شايد این همان کار عادی و متعارفی است که ارباب ديانت و متابعان شریعت می‌کنند – يعنی توجه به احوالات ماهِ مبارک که عمدتاً فضايی است برآمده از روزه‌داری و آداب و مراسم سحری و افطار و تمام مناسکی که به آن متعلق و مرتبط است. پيداست که تکرار کردن تمام سخنانی که قرن‌ها اهل ديانت گفته‌اند و خصوصاً در این سه دهه‌ی اخير به نحو ملال‌آور و رياکارانه و دل‌گزايی از منابر رسمی کشورتبلیغ می‌شوند – به ويژه زمانی که این مضامين از معانی تهی هستند و در قشور و صورت‌ها متوقف – نه هنر بزرگی است و نه چندان نيازمندِ دانش و معرفت است.
اما برای اين‌که نشانه‌ای باقی بگذارم و نقطه‌ی عزيمت سخنانی را که به یاری بخت و همت توفيق نگاشته خواند شد، مشخص کنم، خوب است ببينيم عين‌القضات همدانی روزه را چگونه می‌بيند و تعريف می‌کند:
«صوم در شرع عبارت است از امساک طعام و شراب که روزه‌ی قالب است. اما صوم در عالم حقیقت، عبارت است از خوردن طعام و شراب. کدام طعام ؟ طعام «ابیت عند ربي». کدام شراب؟ شراب «و کلم الله موسی تکلیماً». این را صوم معنوی خوانند، روزه‌ی جان باشد؛ این صوم خدا باشد که «الصوم لي». چرا؟ زیرا که در این صوم جز خدا نباشد، که «و انا اجزی به» همین معنی دارد. چون این صوم خدایی باشد، جزای این صوم جز خدا نباشد، که «و انا اجزی به یعنی انا الاجزاء».
از آن بزرگ نشنیده‌ای که گفت: «الصوم الغیبة عن رویة ما دون الله لرؤیة الله تعالي». صوم ما دون الله را بیان می کند. مریم می‌گوید که «انی نذرت للرحمن صوما» که افطار آن جز لقاء الله تعالی نباشد. مصطفی – علیه السلام – از اینجا گفت : «للصائم فرحَتان فرحة عند افطاره و فرحَة عند لقاء ربّه». دریغا از خبر «صوموا لرؤیته و افطروا لرؤیته» چه فهم کرده‌ای؟ و از آن صوم چه خبر شاید دادن؟ که ابتدای آن صوم از خدا باشد، و آخر افطار آن به خدا باشد. 
«الصوم جنّة» سپر و سلاح صوم برگیر. گاهی صایم باش، و گاهی مفطر که اگر همه صوم باشد، محرومی باشد؛ و اگر همه افطار باشد، یک‌رنگی باشد . مگر که مصطفی – علیه السلام – از اینجا گفت: «من صام الابد فلا صیام له» صایم ابد خود یکی آمدکه «الصمد» نعت او بود. «و هو یُطِعم و لا یُطعَم» این معنی بود. صایم الدهر او بود – جل جلاله – دیگران را فرموده است که «صوموا ساعة و افطروا ساعة» تا خود صوم هر کسی از چیست و افطار هر کسی به چیست. شنیدی که صوم چه باشد.» (تمهيدات،‌ صص ۹۱-۹۲)
عین‌القضات با هنرمندی تمام کوشش کرده تا هم تأويل صوفيانه‌ی خود را از روزه ارايه کند و بگويد که مثلاً روزه همين امساک از طعام و شراب نيست و روزه انواع دارد. يکی از انواع‌اش همين روزه‌ی مریم است. يعنی دایره‌ی صيام وسيع‌تر از همين صيام متعارف است. و هم‌چنين او کوشش کرده که چندان از دایره‌ی آداب و رسوم شريعت خارج نشود و خواب کسی را بر نياشوبد.
اما بيايید در ماه رمضان، به جای اين‌که تنها همان کارهایی را بکنيم که همه می‌کنند، سراغ کارهايی نيز برويم که همه نمی‌کنند! اين نکردنی‌های رمضان گاهی اوقات حکمت‌هايی در خود دارند که کم‌تر کسی به صرافت‌شان می‌افتد. برای اين‌که ساده‌دلان و خيال‌انديشان تصور باطل نکنند، بايد تذکر داد که نکردنی‌ها و نيدنيشيدنی‌ها به همین سادگی محقق نمی‌شوند يا دست‌کم چندان دست‌يافتنی نیستند که در چنگ عموم يا عوام مردم باشند. به عبارت دقيق‌تر، نکردنی‌ها و نينديشيدنی‌های رمضان، شايد از سطحی بالاتر از عموم متدينان مقيد به شريعت و ظاهر آن و هم‌چنين عموم نامؤمنانی باشد که آداب و مناسک شريعت بخشی از زندگی‌شان نيست. اما اين سخن، هم‌چنان نتيجه نمی‌دهد که هر چه ورای اين دو طبقه باشد، لزوماً از دایره‌ی فهم بعضی از افراد يکی از اين دو طبقه خارج است. مجمل‌اش اين است که:
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از رهِ نیاز به دارالسلام رفت
پس اشاره‌ی عمده‌ی من به همين رندی است. يعنی که رندی و عاشقی که توأمان یکدیگرند، چه بسا برترين و بهترين هنرهای رمضانی از جنس نينديشدنی و نکردنی باشند:
زان می عشق کزو پخته شود هر خامی
گر چه ماه رمضان است، بیاور جامی!
آدميان در اين ماه،‌ هر يک به وجهی و نوعی رمضان را تجربه می‌کنند. هر کسی روزه‌ی خود را دارد به فراخور وجود و گنجايش معرفتی‌اش.
در اين ماه، توفیق گره گشودن از رمزهای نينديشيده يا نينديشدنی نصيب‌تان باد!
پ. ن. مانند هر سال، نغمه‌های رمضانی خاص اين ماه را، به همراه مثنوی افشاری و مناجات ربنا را با صدای ماندگار شجریان – به رغم کين‌‌توزی و پليدکاری تیره‌دلان – در گوشه‌ی بالای ستون راست اين صفحه افزوده‌ام که تا آخر اين ماه همدم‌تان باشد. (از توضیحات سال قبل، اين‌جا را هم ببينيد).
۰

از بزمِ سيه‌دستان، هرگز قدحی مستان…

بعضی شعرها عصاره‌ی حکمت‌اند و چکیده‌ی تجربه‌هایی که وقتی با زبانی صیقل‌خورده، انديشه‌ای درخشان را بیان می‌کنند، به مثابه‌ی چشمه‌ای تمام‌ناشدنی هستند که هم‌چنان می‌توان از آن‌ها نوشيد و سیراب شد. یک بار ديگر اين غزل «چشمه‌ی خارا»ی سايه را به مناسبتی دیگر – همين اواخر – آورده بودم. امروز در طول راه رفت و آمد، شايد چند بار اين غزل سایه را گوش دادم و يک بيت مدام در گوش‌ام زنگ می‌زد. غزل را از نو می‌آورم و آن بیت را دوباره برجسته می‌کنم.

ای عشق مشو در خط گو خلق ندانندت
تو حرف معمایی خواندن نتوانندت 

بیگانه گرت خواند چون خویشتنت داند
خوش باش و کرامت دان کز خویش برانندت 

درد تو سرشت توست درمان ز که خواهی جست
تو دام خودی ای دل تا چون برهانندت 

از بزم سیه دستان هرگز قدحی مستان 
زهر است اگر آبی در کام چکانندت 
در گردنت از هر سو پیچیده غمی گیسو 
تا در شب سرگردان هر سو بکشانندت 

تو آب گوارایی جوشیده ز خارایی
ای چشمه مکن تلخی ور زهر چشانندت 

یک عمر غمت خوردم تا در برت آوردم 
گر جان بدهند ای غم از من نستانندت 

گر دست بیفشانند بر سایه، نمی‌دانند 
جان تو که ارزانی گر جان بفشانندت 

چون مشک پراکنده عالم ز تو آکنده 
گر نافه نهان داری از بوی بدانندت
هر سخنی که بايد گفته شود در همين غزل هست. شايد توضيح زایدی باشد اما چون می‌دانم که اين تمايل بسيار شديد است که وقتی با مضمون چيزی که می‌خوانيم موافق نيستيم يا آن سخن در افق ديدمان قرار ندارد و با هاضمه‌ی فکری ما سازگار نيست، به سرعت روی از مضمون آن می‌گردانيم و کوشش می‌کنیم تعبيری از آن کنيم که خودمان بتوانيم خودمان را راضی کنيم که خوب به اين دلیل پشت به آن کرده‌ايم. واقعيت اين است که ما هم‌چنان در اين دنيا، خير و شر و خوب و بد داريم. هر چقدر هم که دنيای ما خاکستری شود و بخواهيم موقعيت‌های انسانی را در شرايط مختلف در نظر بگيريم، هم‌چنان کسی نمی‌تواند بگويد دروغ خوب است (و مثلاً‌ حکایت دروغی که جان کسی را نجات بدهد مشمول اين قصه نیست چون اولویت با نجات جان انسان است و هم‌چنان یک ارزش بزرگ و فربه حفظ شده است). آدم‌ها هميشه نمی‌توانند يک منظومه‌ی ارزشی داشته باشند که سخت به آن وفادار و پای‌بند بمانند. آدمی، بشر است و خطا می‌کند. ولی گاهی اوقات بعضی خطاها به بهایی سنگين تمام می‌شوند. تکرار اين سخنان واقعاً اطناب است و ملال‌آور. مغز سخن در همين‌هاست که بالا آمده است. ما هم‌چنان ساقيان منافق داريم؛ کسانی که به جام مردمان به جای باده، زهر می‌ريزند. این‌که چشم به روی واقعيت ببنديم و بگويیم نه، فلان ساقی آن‌قدرها هم که شما می‌‌گوييد منافق نيست و زهری به جام ما نريخته يا نمی‌ریزد، تفاوتی در اين واقعيت ايجاد نمی‌کند که يا بارها پيش از اين زهر به کام عزیزان ريخته است يا بعد از اين باز هم باده‌ی مردمان را زهرآلود خواهد ساخت. پرسش اين است که آيا عقل و اخلاق اجازه می‌دهد که خود را در معرض مسموم شدن و صدمه ديدن قرار دهيم يا نه؟

سياه‌دستی آن ساقی منافق بین
که زهر ريخت به جامِ کسان به جای نبيد

سزاست گر برود رودِ خون ز سينه‌ی دوست
که برق دشنه‌ی دشمن نديد و دستِ پليد

۰

حساسيت‌زدايی از بشريت

تصویری که ما از انسان، از خودمان، داريم،‌ تصويری است متغير. در اين تصویر، روایت غالب اين است که انسان موجودی است ظلوم و جهول. یا حتی به روايت متعارف و تجربی‌ترش، انسان موجودی است اهل غفلت. در اين تصوير، انسان، کم‌تر تن به دشواری می‌دهد. انتخاب‌های او عمدتاً در مسیری است که زيستن او را آسان‌تر کند نه دشوارتر. در اين تصوير، انسان اهل تجارت است، اهل بده و بستان است.
تصویر ديگری هم از انسان داریم که درست همين تصویر است که مایه‌ی خلق تمام آثار هنری و معرفتی و میراث‌های ارج‌مند بشری است. در این تصوير، انسان اهل ایثار است، اهل عشق است، از ارباب معرفت و بينش است. در این تصوير، انسان به آسانی تن به ستم نمی‌دهد. در اين تصوير، انسان در مقامی ایستاده است که هيچ تجارتی او را از پرداختن به گوهر وجودی‌اش فارغ نمی‌کند. در این تصوير، انسان عاشق است اما فقط عاشق نيست. مغز عاشقيت انسان، در اين نگاه،‌ فرزانگی اوست. اين عشق، به حکمت گره خورده است: اين محبت هم نتيجه‌ی دانش است / کی گزافه بر چنين تختی نشست؟ و اين عشق، اگر نشانی از فرزانگی نداشته باشد، ديوانگی است و بی‌خردی:
حشمتِ اين عشق از فرزانگی است
عشق بی فرزانگی ديوانگی است.
اين دو تصوير را کنار هم نهادم برای اين‌که تتمه‌ای بنويسم بر یادداشت پيشين‌ام. مغز سخن من در يادداشت قبلی‌ام، چيزی نبود جز همان سخنانی که از قاضی شهيد همدان نقل کرده بودم: «ای عزيز! اگر گويم شب و روز جز به معصیت مشغول نيستی برنجی! چه گويی شب و روز جز اين کاری داری که قرب ده هزار هزار دينار هر سال به ظلم به قلمِ خويش قسمت کنی؟ اما اگر مالِ مصالحت است مستحقِ آن نه ترکان‌اند. و هر معصيتی که ترکان بکنند در آن مال و در خرج از آن مال که تو به ظلمِ قلمِ خويش فراهم آورده و بديشان قسمت کرده‌ای تو در آن هم معاصی شريکی. نشنيدی که مصطفا – صلعم – چه گفت: من أعان ظالماً ولو بشطر کلمة کان شريکاً في ظلمه. تا به زبان و قلمِ تو تمام نشود هر کسی از صد هزار، تا هزار دينار، از اين اموال برنگيرد. اگر گويي چون من نکنم ديگری بکند، اين عذر مقبول نبود، که اگر کسی کاروانی بزند و گويد اگر من اين کاروان نزنم، قطاع‌الطريق بر راه هستند که اين کار بکنند، اين نه عذری بود. و اگر ديگران این کار بکنند او را هيچ بزه نخواهد بود، و چون او کند، او را بدان بگيرند. ای عزيز، مصطفا – صلعم – گفت: من غصب شبراً من أرض غيره طوقهُ الله من سبع ارضين يوم القيامة. اين همه جهان که تو به اقطاع بدهی، اگر مالکی بود معين آن‌ را نه عين غصب بود. و آن را که مالکی معين نيست،‌ مصرفِ آن همه درويشان‌اند، هم از درويشان غصب کرده باشی. تو که مُقدمِ صيرفی مثلاً دخل من بردارد، و تو را معلوم گردد که آن مِلکِ من است و مرا هيچ ياری ندهی، و اکنون دعوی‌گونه می‌کنی – اگر چه دروغ است – که تو را با من جانبی هست، درويشی که در دين و دنيا، تو خود او را به هيچ‌گونه نشناسی، پديد بود که او را چه ياری دهی! و آن از بهر مثالی نوشتم و از سر آزادی، و اگر نه من، ای دوست، اين تهاون از بر دارم!».
پيش‌تر در همان يادداشت‌های مربوط به عین‌القضات، انگشت تأکيد نهاده بودم بر سويه‌ی اجتماعی اين سخن عين‌القضات. خواننده شايد اين سخنان را، سخنانی جزم‌انديشانه فرض کند يا کسی ممکن است محبوس تصور خودساخته و روايتی رقیق و ضعيف از اين سخنان شود و بگويد: «پس چون فلانی خطا کرده يا راه باطل رفته يا با اهل باطل دوستی کرده، اصلاً با او حرف هم نباید زد؟» و مغالطاتی از اين دست. ما برای شکستن اين مغالطات، معيار داریم و تجربه‌ی آموخته و اندوخته‌ی بشری و آرمان‌های بلند اخلاقی و انسانی. نمونه‌های دینی‌اش علی بن ابی‌طالب هستند و حسین بن علی و زينب. نمونه‌های عارفانه‌اش حلاج و سهروردی و عين‌القضات همدانی‌اند. بيفزايید به اين‌ها نامِ تمام شهيدان راه آزادی را، تمام پويندگان راه حقیقت و عدالت را.
در نزاع ميان دوقطبی کاذب خشونت و عدم خشونت که اين روزها به دفعات و کرات از آن‌ها ايدئولوژی‌های جزم‌انديشانه‌ای ساخته می‌شود که تمام قابليت‌های هر دو را به تباهی و دلمردگی می‌کشانند، چنان‌که قبلاً نوشته‌ام، اين انگيزه بسيار قوی است که از سياست، حساسيت‌زدایی شود و در واقع از اموری که به شدت سياسی هستند، سياست‌زدایی شود (درست در نقطه‌ی مقابل آن، ارباب قدرت، اموری به شدت طبیعی و روزمره و انسانی و خصوصی را به شدت سياسی می‌کنند و آن‌ها را اسباب گروکشی از شهروندان و ايجاد رعب و تهديد).
در سطحی ديگر، فکر می‌کنم که حتی به مرحله‌ای می‌رسیم که زیر عنوان ميانه‌روی و خلق نکو و «با دوستان مروت و با دشمنان مدارا»، پس از ارايه‌ی تفسير و تأويلی يکسره نامربوط به مضامين اين سخنان، از بشريت ما هم حساسيت‌زدايی می‌شود. گویی ديگر به انسان بودن خودمان هم حساس نيستيم. گويی تن نسپردن به ستم، و سر خم نکردن در برابر ارعاب و استخفاف مترادف است با جنايت يا يک سيئه‌ی اخلاقی و معصیتی کبيره. گويی اگر از بيدادِ بیدادگران سخن گفتی و انذار و تذکری از تو صادر شد، راه را هموار کرده‌ای برای خشم و خشونت و خون‌ريزی و عناد و کين‌ورزی. باور من چنين نيست. فکر می‌کنم اگر قرار بود چنين باشيم، هم از میراث محمدی و تعالیم علوی عميقاً‌ فاصله گرفته بوديم و هم درس‌های واقعه‌ی شورانگيز و عبرت‌آموز کربلا، چيزی جز ياوه‌گویی و پريشان‌سرايی نبود. کمتر کسی است که نداند گروهی که در مقابل حسين بن علی ايستادند – و همان کسی که علی بن ابی‌طالب را ضربت زد – نامسلمان نبودند و بلکه سخت به آيين و روش خود معتقد و مؤمن بودند. آن‌ها هم معبودی يکسان با حسين داشتند. آن‌ها هم ايمان به همان پيامبر داشتند که جد حسين بود و حسين هم بر دين همان‌ها بود. چه چيزی ميان حسين و اردوی مخالف شکاف می‌انداخت و می‌اندازد؟ چه چيزی باعث استقامت زینب می‌شود و ميان او و قاتلان برادرش و ياريگران قاتلان و توجيه‌کنندگان و مشروعيت‌دهندگان به آن بساط فاصله می‌اندازد؟ گمان من اين است که آن ميراث نه تنها امروز هم کارآمد و مؤثر است بلکه تمامی ميراث شيعه به همين‌ چيزهاست. ساده‌دلان به سرعت اين سخنان را اين‌گونه تفسير می‌کنند که پس بايد دست به خشونت و خون‌ریزی زد! ولی مگر حسين دست به خشونت و خون‌ریزی زده بود؟ مگر زينب کسی را کشته بود؟ مگر زين‌العابدین علم مبارزه‌ی مسلحانه بلند کرده بود؟! نه. اما هیچ‌کدام از اين‌ها تن به منطق زندان ندادند. هيچ کدام از اين‌ها بردگی اختياری را نپذيرفتند. هیچ‌کدام از این‌ها از یاد نبردند که چه مقدماتی شالوده‌ی آن همه نامردمی و بیداد را ريخته بود. نکته به همين سادگی است.
اما چرا می‌گويم حساسيت‌زدايی از بشريت؟ بشر، بشر اسطوره‌ای مورد نظر من،‌ بشر ازلی، بشری که رعايت عهد و پيمان می‌کند، معرفت و آگاهی را بر زيستن در عيش و عشرت ترجيح می‌دهد. آن گناه ازلی، خوردن از میوه‌ی معرفت و دانش بود که آدمی را از بهشت نعيم به هبوط در زمين می‌کشاند. بشر، يعنی آگاهی. يعنی تن نسپردن به زيستن حيوانی. يعنی اختیار دانش در برابر هم‌زيستی با شرايط موجود و گريختن از آگاهی. کوشش بسيار می‌کنم که بفهمم چرا عده‌ای به سادگی اين ماجرای روشن را برای خودشان تعبیر و تفسير می‌کنند و نهايتاً راهی را می‌روند که – اگر مؤمن و مسلمان باشند – با تحلیل من، به نفی ميراث مسلمانی و شيعی‌شان ختم می‌شود. وقتی می‌گويم با تحلیل من، به خوبی به اين نکته وقوف دارم که کسانی که خونِ حسين را مباح می‌دانستند خود را کمتر از او مسلمان نمی‌شمردند؛ پس متوجه تفاوت تفسيرها و انتخاب‌ها هستم. مسأله اين نيست که آدمی در چه شرایطی زندگی می‌کند. بسیار کسان هستند که در کنج تنگ‌ترين زندان‌ها، همین امروز و در همين ساعت‌ها، جانِ آزادشان بسی بلندتر و بالاتر می‌پرد از تمام کسانی که در عين آزادی و تنعم هستند در گوشه‌هايی آرام و بی‌درد سر از دنيا. برای آزاد و آزاده بودن لازم نيست کسی بيرون زندان و در عيش و تنعم باشد يا داخل زندان. برای آزاد بودن، بايد بند از پای خرد و بشريت خود برداريم و دست از خودفریبی بکشيم. آزادی يک شرط اوليه دارد: آدمی بايد با خودش بی‌رحمانه صادق باشد. با تعارف و مجامله و توجيه کسی به آزادی نمی‌رسد.
چيزی که اين روزها با خود زمزمه می‌کنم اين دو بيت است:
مرغی که خبر ندارد از آبِ زلال
منقار به آبِ شوره دارد همه سال
گر آبِ حيات را به پيش‌اش آرند
منقار به آبِ شوره دارد همه سال
در روزگار ما، گاهی در جاهايی، اين اتفاق می‌افتد که حاکمان،‌ آرام‌آرام محکومان را به انواع شيوه‌های ارعاب و استخفاف، خو می‌دهند به همين آبِ شوره. وقتی که مذاق آدمی تباه شود، ديگر آبِ شيرين هم به کام او بی‌مزه خواهد بود.
۱

پيمان‌شکن به راهِ ضلالت سپرده به… (*)

آدمی یعنی عهد. يعنی پيمان. راه ضلالت همين است که آدمی اين پيمان را، اين عهد را گم کند يا آن را با عهدی ديگر اشتباه بگیرد. مدت‌هاست به مسأله‌ای فکر می‌کنم و پی کلیدی می‌گردم برای گشودن این دری که حقيقتاً برای من بسته هم نيست. مدام مضامينی در خيال‌ام آمده است و رفته است. يکی، از جمله، این بوده که آدمی باید به اهميت صحبت و هم‌نشينی وقوف داشته باشد و بداند که صحبت نااهلان و بيدادگران، هم دلِ آدمی را تيره و تباه می‌کند و هم آدمی را به ورطه‌ی بلا می‌اندازد. اين معنا را هم شاعران و حکيمان و رندان گفته‌اند از قبیل این‌که: 
نوای بلبل‌ات ای گل کجا پسند افتد
که گوش و هوش به مرغان هرزه‌گو داری
يا این‌که:
من و هم‌صحبتی اهلِ ريا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس

يا اين‌که مولوی می‌گويد: هر که خواهد همنشینی با خدا / گو نشيند در حضور اوليا.

اثر صحبت در جان و روان آدمی و در انديشه‌ی او، نقشی کلیدی در سعادت و شقاوت او هم دارد. همين معنا را، البته، قرآن هم می‌گويد: «وَلَا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ وَمَا لَكُم مِّن دُونِ اللَّـهِ مِنْ أَوْلِيَاءَ ثُمَّ لَا تُنصَرُونَ» (هود؛ آيه‌ ۱۱۳) یعنی: و به كسانى كه ستم كرده‌اند متمايل مشويد كه آتش [دوزخ‌] به شما مى‌رسد، و در برابر خدا براى شما دوستانى نخواهد بود، و سرانجام يارى نخواهيد شد (ترجمه‌ی فولادوند). اين آيه برای من هم معنايی سلوکی و فردی داشته است و هم آيه‌ای است با مضامين و اشاراتی به شدت اجتماعی و سياسی. اين آيه به روشنی می‌گويد که «صحبت حکام ظلمت شب يلداست» و با اهل ستم به هيچ رو معاشرت نبايد کرد.

اما این‌قدر از سخن بايد برای هر اهل دلی، برای هر صاحب خردی و برای ارباب بينش روشن باشد که نمی‌توان در کنار ستمگران، یاوران ستمگران و توجیه‌کنندگان ستمِ آن‌ها نشست و سپس امید رهايی و رستگاری هم داشت. «من تشبه بقوم فهو منهم». من هم‌چنان دنبال معنایی بلندتر می‌گردم. گمان‌ام اين است که اين معنا، اشارتی ازلی و اسطوره‌ای هم دارد. ازلی يا اسطوره‌ای را به معنایی به کار نمی‌برم که طایفه‌ای از شکاکان عصر جديد امروز به ديده‌ی تحقير به آن می‌نگرند. وقتی از ازلی یا اسطوره‌ای سخن می‌گويم از معنايی حکيمانه و بلند سخن می‌گویم که مغز فرزانگی و شرف و نجابت و عصاره‌ی دستاوردهای بلند خرد و روان آدمی در آن جمع است.

بگذاریم – همين‌جا در اين کنج خلوت – دلیری کنم و پای عهد ازلی را به میان بکشم. همان عهدی که شاعر رند ما از آن سخن می‌گوید:
از دمِ صبحِ ازل تا آخرِ شام ابد
دوستی و مهر بر یک عهد و يک ميثاق بود
اما این فقط قصه‌ی عشق نیست؛ قصه‌ی آدمی هم هست. اين همان انسانی است که سربلند است و «سرش به دنیی و عقبی فرو نمی‌آيد». اين همان است که می‌گويد:
پدرم روضه‌ی رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر آن به جوی نفروشم
این مناعت طبع اوست که او را در مقامی برتر و بالاتر می‌نشاند. این‌جاست که اين انسان، هم‌تراز خداست و خداوندی می‌کند. اين سخنِ به ظاهر کفرآمیز، همان است که بر زبان حلاج و سهروردی و عین‌القضات و حافظ و بسا کسان ديگر – گمنام یا صاحب‌نام – جاری شده است. 

بگذاريد عنان قلم را به سويی ديگر بگردانم. اين عهد، یعنی اين‌که آدمی شأن و منزلت خويش را بشناسند. این عهد يعنی این‌که این انسان خلاصه‌ی آفرينش است و خود را به هيچ چیزی فروتر از شأن خود نباید بفروشد. این عهد به روشنی به آدمی می‌گويد که تمام کاینات برای توست؛ این تو نیستی که در بند آن‌ها یا بنده‌ی آن‌ها باشی. این عهد هم‌چنین به او می‌گويد که حتی همين «دين» برای توست و تو برای او نيستی. اين عهد، از آدمی خضوع می‌خواهد اما نه در برابر فروتر از خودش و نه در برابر فرومايه‌گان. مضمون سجده‌ی ملايک هم چيزی جز این نيست. بر حکيم عيب است اگر امر به فعلی خلاف عقل کند. ملايک انسانی را سجده کردند که فراتر از آن‌ها بود. تواضع و فروتنی بيهوده و بی‌دليل وجود ندارد. حتماً باید فروتنی را دليلی آورد. جز این اگر باشد ذلت است و خوی غلامی و بردگی داشتن. فروتنی در برابر آن‌که به معنا فراتر است یعنی عزت و قدر مقام و جايگاه دانستن.

باز دارم حاشيه می‌روم. تمام حرف‌ام اين است که آدمی وقتی همنشينی با ناکسان می‌کند و سايه‌ی همت بر نااهل می‌افکند يا از آن بدتر میل به اهل ستم می‌کند و آرام‌آرام – شاید بی آن‌که بداند – کردار و گفتار يا عمل ستم‌گران، معاونان ستم‌گران و توجيه‌گران بيداد در چشم‌اش آراسته می‌شود يا دل‌اش بر آن‌ها نرم می‌شود و دیگر یاوری ستم را – که کاملاً آگاهانه رخ می‌دهد – در ناصيه‌شان نمی‌بيند، کمترين کاری که کرده است اين است که آداب صحبت را حفظ نکرده است. آن سوی ديگر قصه، ماجرايی است ازلی و بالای زمان و مکان. آن سوی قصه، شکستن اين عهد است. خیانت در همین امانت است: امانتی که بر آسمان و زمین عرضه کردند و آدمی به دوش کشيد. اين عهد، این امانت، همان چيزی است که آدمی را مسجود ملايک می‌کند و هم‌ردیف خدا می‌نشاند و آدمی را خدا می‌کند. اين عهد را که شکستی و در اين امانت اگر خیانت کردی، ديگر چه سود کسوتِ دين پوشيدن يا سودای راز و نياز داشتن؟ وقتی ريشه‌ی این عهد و بيخ اين پيمان پوسيده باشد، انتظار روييدن چه ميوهای از شاخ این درخت می‌توان داشت؟

آدمی، برای من، يعنی عهد. يعنی پيمان. يعنی ادای امانت. آدمی تمام ارزش‌اش به حفظ عهد است. به وفاست. به خيانت نکردن در امانت است. اين یکی را اگر نداشته باشی، هر چه داشته باشی، عمرت تباه است. اين است گوهر آدمی. همين گوهری که از دل بشريت او و وجود او و تاريخ او و گستره‌ی ازلی-ابدی او می‌جوشد: گوهر مسؤولیت انسان‌محورِ او. خليفة اللهی از نگاه من یعنی این: عاشقان، زمره‌ی ارباب امانت باشند… پرهیز از ستم و تن به بردگی اختیاری و ارادی ندادن، مغز عاشقی است. عاشق سربلندتر و گردن‌فرازتر و عزیزتر از این است که با ستم خو کند و دردی‌کش ميخانه‌ی بیداد شود:
باده با محتسب شهر ننوشی زنهار
بخورد باده‌ات و سنگ به جام اندازد!

دراز می‌نويسم. خسته می‌شوند از خواندن. همین‌قدر هم زياده بود.
(*) مصرع اول اين بيت از سايه است:
پيمان‌شکن به راه ضلالت سپرده به
ما جز طریق عهد و وفای تو نسپريم
۱

بت‌واره ساختن از خشونت و عدم‌ خشونت

کوشش برای آرمان دموکراسی، مستلزم دقت نظری فراوان است. اين روزها که بحث از خشونت و عدم خشونت داغ است، سخت نيازمند تأمل‌های نظری عميق‌تر – فارغ از تموج‌های رمانتيک و قصه‌سرايانه يا شاعرانگی‌های فارغ از حکمت و دورانديشی – هستيم.

در محافل سياسی امروز ايران، گروهی از دموکراسی‌خواهان – يا به طور عام‌تر، کسانی که خواهان آزادی و عدالت اجتماعی هستند – بسياری اوقات اصلاح‌طلبی را به معنای وسيع دموکراسی خواهی به کار می‌برند. اما اين کاربرد عمدتاً در گفتار است اما در انديشه و در عمل، گويی وسوسه يا دغدغه‌ی همان نوع اصلاحات حکومتی دوره‌ی هشت‌ساله‌ی دولت خاتمی است که بر اين گفتار سايه می‌اندازد. نشانه‌ی اين پريشانی و تعارض در گفتار و انديشه همين است که مبناهای نظری موضع‌گيری‌های کلی و عمومی اصلاح‌طلبانه – به معنايی دموکراسی‌خواهانه – سخت ناپخته است. یک شاهدش، همين شلختگی فراوانی است که در فهم خشونت و عدم خشونت وجود دارد. روايت‌های دلپسند، رام‌کننده و خواب‌آور از چهره‌های بزرگ دموکراسی‌خواه، آن هم با تصويری رقیق و حساسيت‌زدایی شده، از ويژگی‌های مهم اين نوع رويکرد به امر سياسی و به طور خاص به اصلاحات به همان معنای کلان است.

در توضيح اين نکته و برای روشن‌تر ساختن اين‌که چرا و چگونه روايت‌های رمانتيک و رمان‌گونه از چهره‌های شناخته‌شده‌ی عدم خشونت، در واقع در جهت معکوس اين هدف به کار گرفته شده است و دويدن پشت به قبله است، بندهايی از کتاب کليدی جان کين، «خشونت و دموکراسی» (اين‌جا را هم ببينيد)، را که يکی از مهم‌ترين متن‌ها در فهم نسبت خشونت و دموکراسی است، اين‌جا ترجمه می‌کنم. جان کين در سراسر این کتاب، اولویت را به پرسش‌های اخلاقی می‌دهد از قبيل اين‌که خشونت در چه شرايطی موجه است و استدلال می‌کند که رفتار خشن و اسباب خشونت‌آميز می‌تواند و بايد «دموکراتيزه» شود – علناً در برابر ديگران پاسخگو باشد و مشوق کوشش‌هايی برای زدودن مازاد خشونت در جهان باشد.

«وقت‌هايی هستد که اعتراض غير خشن، قدرت خشن را به معنايی تحت‌اللفظی خلع سلاح می‌کند. پيروزی هيجان‌انگيز صلح سبز عليه بزرگ‌ترين شرکت نفتی چند مليتی، رويال داچ شل، در دريای شمال در تابستان سال ۱۹۹۵ – که کنشگران سکوی آهنی برنت را برای ممانعت از غرق کردن آن اشغال کردند – نمونه‌ای است چشم‌گير از عملی جمعی بر مبنای عدم‌خشونت اصول‌مند. هم‌چنين می‌توان از شجاعت مثال‌زدنی چهره‌هايی عمومی مانند گاندی و مارتين لوتر کينگ ياد کرد يا عمل شجاعانه‌ی کنشگران جامعه‌ی مدنی مانند آنگ سان سو چی، که کمربند منع عبور گروهی از سربازان تا دندان مسلح برمه‌ای را به چالش گرفت و آرام و آهسته به سوی آن‌ها گام برداشت و آن‌ها را به مبارزه طلبيد تا از دستورهای‌شان مبنی بر آتش گشودن به روی او – که سه بار فرياد شده بود – سرپيچی کنند و آن‌ها را وادار کرد که با شرمساری روی‌شان را برگردانند و تفنگ‌های‌شان را پايين بياورند و به او اجازه بدهند که با وقار از ميان اين کمربند در کنار حاميان حيرت‌زده‌اش عبور کند. اين نمونه‌های شجاعت و شهامت يادآور دو نکته‌ی اساسی هستند: يکی اين‌که خشونت تازيانه‌ای است بر گرده‌ی دموکراسی تنها به اين دلیل که خشونت انکار ارادی يا نيمه‌ارادی حضور فيزيکی و ذهنی يک فرد يا گروهی (بالقوه) از افراد غيرنظامی در جهان است؛ و ديگر اين‌که خشونت می‌تواند و اغلب هم مولد خشونت بيشتر می‌شود و اين‌که خشونت اسبی است وحشی و کسانی که بر اين اسب می‌نشينند عاقبت زمين خواهند خورد، و استخوان‌شان بد خواهد شکست و ديگران را هم به دنبال خود به مرگ و تباهی می‌کشانند.» (ص. ۱۵۵). 

 الگوی آنگ سان سو چی، یکی از بهترين نمونه‌های راهپيمايی سکوت و اعتراض خاموش است که در آن کسی اسلحه به دست نمی‌گيرد و خشونت نمی‌کند (و بدون شک مردم ما با اين الگو و رهبران اين الگو سخت آشنا هستند). مرز ظریف اين سخن البته اين است که مسالمت‌جويانی جزم‌انديش، اين الگو، الگوی آنگ سان سو چی و گاندی و لوتر کينگ، را مصادره به مطلوب می‌کنند و چنان تصويری از اين «حرکت» غيرخشن و آرام می‌سازند که اين حرکت را تبديل به «سکون» و «بی‌عملی» خواهند کرد و توجيه و تحسين اين بی‌عملی و بردگی اختياری را هم درست از همين کسانی می‌جويند که شيوه‌ی عملی و نظری‌شان خلاف اين مشی سکون ذليلانه در لباس خشونت‌گريزی صلح‌مدارانه و اصلاح‌جويانه است. کين در ادامه راه دشوار سياست دموکراتیک (بخوانيد اصلاح‌طلبانه) را در نفی دوگانه‌ی بت‌واره‌ی خشونت و جزم‌انديشی مسالمت‌جويانه می‌داند:

«اگر پيامدهای بالقوه پيش‌بينی‌ناپذير («خوب» يا «بد») تصميم به استفاده يا عدم استفاده از خشونت را برای اهداف تعريف‌شده‌ی مشخص در نظر بگيريم، به سياست دموکراتيک به خوبی توصيه می‌شود که هم صلح‌گرايی و مسالمت‌جويی جزم‌انديشانه و هم بت‌واره‌گی (فتيش) خشونت را نفی کند. هر دو شيفته‌ی يک تعهد خاص به يک نوع اصل هنجاری مطلق و اسباب و وسايل ضمنی آن هستند. در نتيجه، هر دو رهيافت مايه‌ی ابرآلود شدن و ابهام يک مسأله‌ی هنجاری و تاکتيکی می‌شوند که خود امری پيچيده است. اين دو حتی می‌توانند به ياری خشونت‌ورز بشتابند و در نتيجه احتمال خشونت را در امور انسانی افزايش دهند. انديشه و سياست دموکراتيک بايد هر گونه سخنی از نياز به «نظريه‌ی عمومی خشونت» را بر مبنای اصول اخلاقی رسمی و استدلال انتزاعی کلی نفی کند. درست است که نفی چنين جبر و حساب اخلاقی‌ای هيچ چيز را حل نمی‌کند جز نياز به اين‌که از لحاظ سياسی آگاه باشيم که از چه چيزی می‌توان و بايد پرهيز کرد – مانند نمونه‌های خيره‌سرانه و جسور خشونتی که عليه ديگران به کار بسته می‌شود.
و اين نيز پيداست که بعيد است  نفی فرمول‌های مطلق‌گرا در کسانی اثر کند يا باعث سکوت‌شان شود که خشونت برای‌شان بنا به تعريف در خور لعن و تکفير است يا در کسانی که چنان عاشق و دلباخته‌ی خشونت‌اند که در بعضی موارد، مانند انقلاب‌ها يا جامعه‌ی مدنی در شرف فروپاشی، در معرض اين هستند که خشونت را وسيله‌ای ضروری يا حتی به خودی خود هدفی هيجان‌انگيز بدانند. واقعاً افرادی هستند – خام‌انديشانی آنارشيست و هرج‌ و مرج‌طلب، تروريست‌هايی بمب‌گذار، مدافعان متعصب نسخه‌ای از جهاد که قرآن هم جواز آن را نداده است، اعضای پريشان‌دماغ فرقه‌های آخرالزمانی، اراذل و اوباش آدم‌کش خيابانی – که اين سخن را که خشونت می‌تواند و بايد مشمول بحث عقلانی و مستدل يا ملاحظات روندهای دموکراتيک واقع شود، به تمسخر و استهزاء می‌گيرند. آن‌ها معتقدند که حق و ضرورت به جانبِ آن‌هاست. آن‌ها اگر قرار بود که اصلاً درباره‌ی مسأله فکر کنند، به سرعت نتيجه می‌گرفتند که بت‌واره‌ی خودشان از خشونت امری است جهان‌روا به اين معنا که امری است مطلقاً موجه که در يکايک بسترها و موقعيت‌هايی انديشيدنی می‌توان آن را به کار بست. این عده که سخن از کثرت‌گرايی و جامعه‌ی مدنی و دموکراسی متقاعدشان نمی‌کند، به سادگی دست‌شان به سوی ماشه‌ی اسلحه می‌رود تا ديگران را بکشند يا معيوب کنند… انديشه‌ی دموکراتيک وقتی به اين شکل صورت‌بندی شود، به استراتژی‌های مسالمت‌جو پيوندی جزم‌انديشانه نخواهد داشت – به رغمِ اين‌که دموکراسی در عدم خشونت رونق پيدا می‌کند و نهايتاً به سوی جهانی بدون خشونت اشاره دارد. اين نکته البته مستلزم اين سؤال است که خشونت چه وقتی و کجا تحت شرايط دموکراتيک مشروع است – و اين‌که چگونه اوقاتی را پيدا کنيم که استفاده از انواعی از خشونت برای اهدافی عملی عليه حريف و رقيب معين موجه است. اين پرسش را نمی‌توان فرمول‌وار جواب داد. اين پرسش را تنها می‌توان استعجالاً پاسخ گفت و از طريق تصميم‌هايی که در بستر شرايط يگانه‌ای در موقعيت‌های زمانی و فضايی خاص، صورت‌بندی می‌شوند» (صص. ۱۵۸-۹ و ۱۶۱).
اگر بخواهم عبارات بالا را خلاصه کنم، می‌توان گفت که: دموکراسی (بخوانيد اصلاح‌طلبی) دو دشمن بزرگ دارد: کسانی که خشونت را تقديس می‌کنند و از پرداختن به خشونت هيچ ابايی ندارد و حتی از آن ذوق می‌برند؛ و کسانی که خشونت را بالمره نفی و نهی می‌کنند و از آن لولوخورخوره می‌سازند و چهره‌ای کريه و مهيب از آن به تصوير می‌کشند و آن را اساساً و ذاتاً دشمن دموکراسی می‌دانند. این دو گروه، به تعبير مولوی، «خرفروشانه یکی با دگری در جنگ‌اند / لیک چون وانگری متفق يک کارند». هر دو عاقبت پای دموکراسی‌خواهی را لنگ و ناکار می‌کنند.

جای بحث‌های نظری سنجيده و سخت‌گيرانه در اين فضا بسيار خالی است و تا همين امروز هم سخن گفتن از آن‌ها دير شده است. نشانه‌ی اين‌که بحث جدی درباره‌ی اين سخنان دير است همين است که فضای فارسی‌زبان امروز ما اشباع شده است از گفتمان‌های مسالمت‌جوی جزم‌انديشی که روز به روز بيشتر از امر سياسی، سياست‌زدایی می‌کنند و بيشتر از آن خوراکِ قصه و داستان آخر شب می‌سازند تا مايه‌ی تأمل و تفکر جدی عقلانی و سياسی. بیشتر نوشتن و بيشتر توجه کردن به اين بحث، وظيفه‌ی هر سياست‌پژوه يا سياست‌خوانی است که دغدغه‌ی آزادی و عدالت و آرمان‌های جامعه‌های محروم را دارد.

مرتبط:

۳

جدايی نادر از سيمين و هرمنوتيک سياسی

هشدار: در خلال این يادداشت ناگزير خواهم بود بخش‌هايی از قصه‌ی فيلم «جدايی نادر از سیمين» اصغر فرهادی را بازگو کنم. در نتیجه، کسانی که فیلم را ندیده‌اند و دوست دارند آن را ببينند و از داستان‌اش باخبر نباشند، از خير خواندن اين يادداشت بگذرند، يا اين‌که دو بند نهايی نوشته را بخوانند و توجهی به شرح قصه‌ی فيلم نکنند!
اين جملات عين‌القضات همدانی، کلید مهمی برای شيوه‌ی تفسیری است که در اين يادداشت به کار می‌بندم: «جوانمردا! این شعرها را چون آیینه دان! آخر دانی که آیینه را صورتی نیست در خود، اما هرکه در او نگه کند، صورت خود تواند دید. همچنین می‌دان که شعر را در خود هیچ معنی نیست؛ اما هر کسی ازو آن تواند دیدن که نقد روزگار او بود و کمال کار اوست. و اگر گویی که شعر را معنی آن است که قایل‌اش خواست، و دیگران معنی دیگر وضع می‌کنند از خود، این هم چنان است که کسی گوید: صورت آیینه صورت روی صیقل است که اول آن صورت نمود. و این معنی را تحقیق و غُموضی هست که اگر در شرح آن آویزم از مقصود بازمانم» (ج ۱؛ ص ۲۱۶؛ نامه‌ی ۲۵).
اصغر فرهادی فیلم درخشان و کم‌نظیرش را ساخته و پيش روی مخاطب نهاده است؛ حالا ما هستيم و فهم آن و بهره گرفتن از آن، چنان‌که هر اثر هنری ديگری می‌تواند در یکايک ما به فراخور نگاه و گنجايش‌مان اثری بگذارد.
جدایی نادر از سيمین برای من نه تنها به عنوان یک اثر هنری/سينمایی بلکه به مثابه‌ی یک اعلام موضع سياسی و یک درک ظريف از جامعه و سياست اهمیتی مضاعف داشت. چرا می‌گویم سیاسی؟ به شرح زیر، منظرم را توضيح می‌دهم، اما ابتدا بگذاريد فشرده‌ای از بخش‌هایی از قصه‌ی فیلم را بازگو کنم.
نادر و سيمين می‌خواهند از هم جدا شوند و سيمین می‌خواهد برود خارج – اقامت‌اش را گرفته است – اما نادر حاضر نيست همراه همسرش و دخترش مهاجرت کند. يکی از دلایل‌اش برای امتناع از اين کار این است که پدری بیمار و مبتلا به آلزايمر دارد که او يگانه مراقب اين پدر است. سيمین خانه‌ی نادر را ترک می‌کند و موقتاً به خانه‌ی مادرش می‌رود. پدر نادر بی‌پرستار می‌ماند و نادر قرار است پرستاری برای مراقبت از پدرش هنگامی که او سر کار است و دخترش در مدرسه، استخدام کند. زن آبستن است و در جریان اتفاقاتی که می‌افتد، نادر یک بار که به خانه بر می‌گردد پدرش را دست-به-تخت-بسته و در آستانه‌ی مرگ در خانه می‌بيند و هم‌زمان مشاهده می‌کند که مبلغی پول در خانه نيست. زن پرستار – که زنی است از طبقه‌ای فقیر و تهی‌دست – مظنون به سرقت می‌شود و نادر او را با عصبانیت از خانه بيرون می‌کند. زن در راه‌پله می‌لغزد و  جنين‌اش را سقط می‌کند. نادر متهم به قتل می‌شود و همسر زن، که عملاً بی‌کار است، مدعی می‌شود که نادر فرزندش را کشته است. قصه به این‌جا ختم می‌شود که آیا نادر می‌دانسته که این زن باردار بوده و با او تندی کرده یا او را هل داده است يا نه. در اين ميانه، نادر هم با مشکلات پدر بیمار، زندگی زناشویی در آستانه‌ی فروپاشی و دختری نوجوان که نگران پدر و مادرش است، روبروست. او خود می‌گوید که مطمئن نيست که برخورد او باعث سقط جنين زن شده است، اما در جریان دادگاه به دفعات دروغ می‌گويد. نادر به زبان و بيان‌اش در دادگاه مسلط است و پيش از این‌که مخاطب دریابد که او مکرر دروغ گفته است (که خبر نداشته زن پرستار آبستن بوده)، چهره‌ی متين، مؤدب و آرام نادر او را در مقابل واکنش‌های عصبی، خشن و تندخويانه‌ی حجت همسر راضیه، زن پرستار، قرار می‌دهد. کليد قصه و پيام سياسی آن، به گمان من، درست همين‌جاست.
نادر، مردی است که به طبقه‌ی متوسط به بالا تعلق دارد. همسرش نيز. راضيه و حجت، زن و شوهری هستند تنگ‌دست. نادر، در سخن گفتن به کلمات‌اش مسلط است و به نوعی سخن می‌گويد که می‌تواند مخاطب را از لحاظ حسی و عاطفی عقب براند. حجت، خشن است. ناسزا هم می‌گويد. حمله‌ی فيزيکی به طرف مقابل‌اش می‌کند. اما روايت فیلم به ما می‌گويد که نادر با تمامی تسلط‌اش بر زبان و بيان‌اش، دروغ‌گوست و انسجام اخلاقی ندارد. حجت و راضيه به شدت مذهبی و معتقد هستند، اما حجت مردی است ناآرام که هر چند موضع‌اش اخلاقاً درست و از منظر عدالت‌خواهی و انصاف است، تصويری که از او در فيلم می‌بينم، بيننده را می‌رماند. تنها در اواخر فیلم است که می‌بینيم حجت و راضيه – به رغم خشونتی که در چند مورد از شوهر مشاهده می‌شود و ترس و لرزی که در بيان حقیقت از راضيه می‌بينیم – انسجام و اصالت اخلاقی بيشتری – در برابر دروغ و دروغ‌گويی – از خود نشان می‌دهند.
از این قصه من دو نکته‌ی ظریف را می‌خواهم بیرون بکشم که صيقل دادن‌اش نياز به کمی کاوش و تأمل دارد اما فهم‌اش حقيقتاً دشوار نيست.

نکته‌ی اول اين است که امروزه گروهی از نخبگان و روشنفکران ما بر این تصورند که مردم ما، ملت ایران، عمدتاً «عقب‌مانده» و توسعه‌نيافته‌اند. به آن‌ها نگاهی از بالا به پايین و بعضاً تحقيرآميز دارند و با همین منطق است که فاصله‌ی واقعيت‌های سياسی کشور ما را با آرمان‌های اخلاقی، آزادی‌خواهانه و عدالت‌جویانه توضيح می‌دهند. يعنی این‌که اين کشور از منظر سياسی به اين دلیل عقب‌مانده است که مردم‌اش عقب‌مانده‌اند: سطح فرهنگ سياسی و اجتماعی در ميان توده‌های مردم پايين است. من چنین باوری ندارم، يعنی فکر نمی‌کنم اصل و ريشه‌ی مشکل مردم باشند. درست بر عکس، فکر می‌کنم اين عقب‌ماندگی سياسی و اجتماعی بيشتر آفتی است که گريبان همين نخبگان و روشنفکران را گرفته است – و دريغا که اين قصه اين روزها به نحوی دردناک چهره می‌نمايد و تکرار می‌شود. در واقع، علت‌العلل عقب‌ماندگی ما همين است که اين گروه با نگاهی نخوت‌آمیز و از بالا به پايين، در مردم ما با تحقير می‌نگرند و آن‌ها را عاجز از فهم پيشرفت، تمدن، تجدد، دموکراسی و ميانه‌روی می‌دانند.

نکته‌ی دوم اين است که: از ميانه‌روی و اعتدال و ظاهر موجه و سخنان نرم و ملايم، اسطوره ساخته می‌شود. ملايمت يا پرخاش نکردن و درشتی نکردن تبدیل به ایدئولوژی شده است. در واقع، به جای اعتنا دادن مخاطب به اين‌که ميانه‌روی و اعتدال موضوعيت روشی دارند نه موضوعيت غايی، مخاطب را در دام اين ايدئولوژی اسير می‌کنند که پس هر کس درشت سخن گفت، سخن‌اش باطل است و بر همین سياق، کافی است ملایم سخن گفتن، تبسم به لب داشتن يا داد اعتدال دادن را در گفتار کسی در تقابل با عصبی بودن، تندمزاج بودن یا پرخاش کردن ديگری قرار داد و با همين تقابل، به ذهن خواننده حقانيت اولی و بطلان دومی را القاء کرد. نه از ملايمت و آرامش کسی می‌توان به تنهایی نتيجه‌ی برحق بودن موضع او را گرفت و نه از درشتی کس ديگر می‌تواند نتيجه گرفت موضع او باطل و استدلال‌اش سقيم است. این وضعیت تنها يک نکته به ما می‌گويد: شيوه‌ی بيان ملايم و لطيف، از منظر روشی، اخلاقاً مطلوب‌تر است و ياريگر بيان سخنی حق. آن سوی اين قصه درست نیست که پس هر کس ملايم بود، سخن‌اش حق است.
ناگفته پيداست که پرخاش و درشتی اخلاقاً مذموم است؛ ميانه‌روی و اعتدال هم اخلاقاً ممدوح. اما ملازمتی میان مذموميت يا ممدوحیت اخلاقی هيچ يک از اين روش‌ها و اصالت معرفتی يا ارزش اخلاقی حق يا باطل بودن موضعِ صاحبان اين روش وجود ندارد. رسانه‌های امروز به سادگی می‌توانند اين بازی را با ذهن مخاطب بکنند: تا کسی درشت گفت يا بر کلام‌اش مسلط بود از چشم‌ها می‌افتد و همين که ملايمت به خرج داد، احترام و اعتبارش نزد مخاطب بيشتر می‌شود. از این احترام و اعتبار، برخی سوء استفاده می‌کنند و کالای جعلی و سکه‌ی کم‌عيار انديشه‌‌شان را در بازار ذهن مخاطب می‌فروشند.

پ. ن. پيش‌تر از اين‌ها مفصل درباره‌ی موضع‌ام در قبال خشونت نوشته‌ام (در این‌جا) و در اين يادداشت‌ها سخن‌ام صريح است و خالی از ابهام.

۱

سياست‌زدايی در بازنويسی ميراثِ نام‌آوران

در انتهای یادداشتی که در نقد مقاله‌ی مسعود بهنود نوشته بودم، به توصيه و درخواست دوستی، دست‌کم يک نمونه از خطاهای روايت ايشان را گوشزد کردم. اين مورد مشخص – یعنی نقل‌ قول نادقیق و تحریف‌شده‌ی آقای بهنود از چرچيل – را به اين دلیل آوردم که ضعيف‌ترین حلقه‌ی خطاهای آن نوشته بود و به سادگی برای هر کسی يافتن‌اش ميسر بود. فهم خطا و لغزش آن تعبير هم نيازی به دانش سياسی یا معرفت‌های نظری گسترده نداشت. يک جست‌وجوی ساده‌ی گوگلی و دانش زبان انگليسی برای نشان دادن خطای آن تعبیر کفایت می‌کرد. غرض نه این بود که از چرچيل دفاع شود و نه از گاندی. مقصودم تنها تأکيد بر اين نکته بود که بايد در روايت، صداقت را رعایت کرد و در نقل قول سخت‌گیر و دقیق بود و گرنه می‌توان هر سخنی را در دهان هر کسی نهاد.
اگر به مطلبی که از وب‌سايت الجزيره لینک داده بودم و درباره‌ی نلسون ماندلا بود مراجعه کرده باشيد، لابد دريافته‌ايد که علاوه بر ماندلا، درست در همين متن، ذکری هم از مارتین لوتر کینگ است و این مقاله چقدر به جا و به موقع منتشر شده است آن هم درست وقتی که مقاله‌ی بهنود با همان مضامينِ محلِ‌ نقد آن نوشته منتشر شده است. برای منفعت عام‌، کل مقاله را به فارسی برگرداندم و در زير می‌آورم، اما هم‌چنان تأکيد می‌کنم که متن لايحه‌ی دفاعيه‌ی نلسون ماندلا متنی است کلیدی که نشان می‌دهد چطور مقاله‌ی آقای بهنود از سياست، سیاست‌زدایی می‌کند و سياست بودن را از آن می‌ستاند.
موارد مشابهی را نیز می‌توان درباره‌ی واتسلاو هاول – رهبر انقلاب مخملی چک – و گاندی نقل کرد. خیلی به اختصار و اشاره بیفزايم که: ۱. هاول، پرچمدار انقلاب مخملی و سياست به خيابان کشاندن مردم بود؛ ۲. گاندی سياست ضد خشونت داشت اما هم‌او بود که گفت من يک سلاح بيشتر ندارم و آن هم جانِ من است و حاضرم تا حد مرگ روزه بگیرم؛ او از پيشقراولان اعتصاب غذا ولو به قيمت جان دادن بود؛ ۳. ماندلا اهل «تندروی و راديکاليسم» بود حتی در حد مبارزه‌ی مسلحانه و بهای اين ايستادگی را هم با سال‌های دراز زندان پرداخت؛ او در راه رسيدن به آرمان‌اش از حبس کشيدن و حتی کشته شدن ابايی نداشت. اين‌ها همان مواردی هستند که در روايتِ سياست‌زدایی‌شده، بهداشتی، مترنم و قصه‌گويانه‌ی مسعود بهنود عزيز يکسره به حاشيه می‌روند و در محاق می‌مانند. اين شيوه‌ی روايت سياست و تاريخ، یعنی استحاله کردن و بی‌خاصيت کردن آن‌ها. بگذاريد تکرار کنم که روایت و شرح من از این افراد فارغ از این است که من با آن‌ها همدل یا موافق باشم يا نباشم. يعنی ممکن است من سياست هاول يا ماندلا يا گاندی را – هر چه بوده – نپسندم  اما دست‌کم نبايد به خود اجازه بدهم روايتی که از آن‌ها به دست می‌دهم، روايتی نامتوازن، يکسويه و خالی از ظرافت‌های تاریخی و سياسی مهم و پيچیدگی‌های نظری‌شان باشد. شرح اين نکته البته تفصیلی می‌طلبد. عجالتاً ترجمه‌ی مقاله‌ی فوق‌الذکر را بخوانيد که سخت کارآمد است.

مرتبط:

ادامه‌ی مطلب…

صفحه ها ... 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد