بندگی و حریت
آدم هر اندازه هم که فضل و هنر داشته باشد و برکت معنویت و دولتِ اینجهانی نصیباش باشد، همیشه در معرض آفتی پنهان و خزنده
آدم هر اندازه هم که فضل و هنر داشته باشد و برکت معنویت و دولتِ اینجهانی نصیباش باشد، همیشه در معرض آفتی پنهان و خزنده
باید از عبدی کلانتری بیکران سپاسگزار بود که باب بحثی را گشود که اگر او آغازگرش نمیشد و با مهر و حسن ظن، پیاش را
دوستی که حق دوستی را ادا نکند و هنگام رنج و دلشکستگی دوست، باری از دلاش بر ندارد، در دوستی و مروت سست است. نوشتهی
نوشتار تازهی عبدی کلانتری در نیلگون زمانه بار دیگر مرا به بحث قبلیام کشاند. چند روز پیش در خانه صدای عبدی را میشنیدم که نوشتهی
به راهنمایی لینک کورش علیانی به ترجمهی مقالهای از یوری آونری رسیدم که روزنامهنگاری اسراییلی است. هنوز خاطرم هست که متن سخنرانی پاپ را ترجمه
گفتم: «بالاخره ماه رمضان را با شراب نسبتی هست یا نه؟ منافات دارند با هم؟ این رمضان معنوی، شراباش هم معنوی است؟» گفت: «تا گوینده
این دو سه روز گذشته به مرحمت بد قولیهای شرکت مخابرات اینجا، هم بی تلفن بودیم و هم طبعاً بیاینترنت. علاوه بر اینکه از عالم
دیشب نشستم و مقالهی کارن آرمسترانگ در گاردین را ترجمه کردم، مزید توضیح برای دوستانی که شدیداً مشکوکاند که مبادا نخوانده دربارهی اظهارات پاپ نظر
همیشه وقتی بحث و دعوایی پیش میآید، میتوان یک تقسیمبندی بزرگ و کلی داشت. طرفین بحث عموماً به دو دستهی کلان تقسیم میشوند: آنها که
امروز دیدم اسد، یادداشتی در واکنش به مطلب قبلی من نوشته است. بخش نظرش بسته بود و کار نمیکرد، پس همینجا توضیح میدهم (اگر اسد
پاپ امروز یک عذرخواهی نصفهنیمه کرده است اما عملاً حرفاش را پس نگرفته است. پاپ از اینکه از سخناناش چنان برداشتی شده است متأسف است
سخنان تازهی پاپ باعث حیرت و خشم مسلمانان شده است. اما واقعاً چرا باید متعجب بود؟ پیشینهی پاپ تازه، پیشینهی درخشانی در رواداری دینی نیست.
این دو سه روز دوباره مشغول اسبابکشی دیگری هستیم (از خیر سر صاحبخانهی مردمآزار و بدقول بیمبالات). این چند روز به زحمت به وبلاگ و
دیدم امروز امیر سوشیانت قصهای دراز نوشته است دربارهی براهین اثبات خدا. شگفتزده شدم اول. خودم اگر بودم، شاید پنج شش سال پیش، بعید نبود
از دیروز که از پاریس برگشتهایم، آنقدر گرفتار کار بودم که مجال بلاگیدن نبود. خستگی مفرط هم مزید بر علت بود. پاریس بسیار جای آرامش
گفتم: «زاهدان هم اهل نیازند. نیستند؟ چرا اینقدر به طعنه و تحقیر؟» گفت: «وقتی میگویم زهد، یعنی کم گذاشتن. قصهی یوسف را که یادت است؟
امشب، شام آخر پاریس است. اینترنت بیست یورویی وایرلس ما هم دارد تمام میشود (دیگر هم لازماش نداریم). عکسها را ان شاء الله از لندن
این هم روز سوم و آخر ما در پاریس. از خواب که پا شدیم، قدم زنان تا ایستگاه له دفانس رفتیم و سوار شدیم تا
گفتم: «آدم دوست زیاد دارد ولی واقعاً خیلی سخت است تشخیص «یار وفادار» از دوستانی که امروز میآیند و فردا میروند. بعضیها چند روز عاشقانه
خوب. یک نفر گفته بود تا عکس ایفل را نگذارید قبول نیست. ایفل را امشب رفتیم و دیدیم و تازه عکس هم گرفتیم توی آن
این هم تعدادی از عکسهای پاریس به ترتیب حرکت! بعداً توضیحات لازم افزوده خواهد شد!
هی میخواهم چهار تا عکس بگذارم اینجا تا حاصل یک نصفه روز، نصف پاریس را با پای پیاده گشتن ببینید. اما لطف و محبت دوستان
الآن به وقت لندن نزدیک ساعت دو است یعنی ساعت حدود سه بعد از ظهر به وقت پاریس. صبح علیالطلوع رفتیم پی صبحانه و یکی
خوب. ما داریم الآن رسماً از هتل خارج میشویم. قدم زنان راه میافتیم به سمت شانزه لیزه و اگر راهمان را بر اساس نقشهی گوگل
هنوز دو سه ساعت نشده است به همراه بانو به پاریس رسیدهام. بانو به قدر کافی سر پاریسیها غر زده است. من هم بگذارید غرغرم
یادداشت نوشین احمدی خراسانی در نشریهی نامه که در سایت رادیو زمانه باز نشر شده است، جملهی کوتاهی داشت که پرسشی جدی را برای من
گفتم: «خضری که دستگیر فتادگان است، چرا به دشواری در دسترس است؟ اصلاً آنقدر دور از دست است که وجودش شانه به شانهی محالات میساید».
امشب یادداشت عبدی کلانتری را که در رادیو زمانه خواندم، بار دیگر آن بحثی که مدتی پیش در انداخته بودم زنده شد. عبدی کلانتری عنوان
گفتم:«صوفیان این همه زور زدهاند و باده را تأویلهای عجیب و غریب کردهاند. فکر نمیکنی همه جا این بادهی حافظی، آن بادهی آسمانی نیست؟ فکر
الآن که خبرش را از تلویزیون در اخبار بیبیسی شنیدم، داشتم شاخ در میآوردم. خبر را در بیبیسی انگلیسی بخوانید. بلر میخواهد طرحی بدهد برای
گفتم: «همه پیر انتخاب میکنند، تو هم رفتی پیر انتخاب کردی! انگشت به لانهی زنبور میکنی با این کارت». گفت: «اتفاقاً تمام نکتهاش همینجاست. اگر
داشت ماجرایی را از حدود ده سال پیش روایت میکرد. دوستی از دوستاناش (که هنوز آن وقتها آن قدر دوستاش نشده بود!) برای دومین بار
تا به حال اینقدر عصبانی ندیده بودماش. وقتی از عرفان حرف میزد، مقصودش عرفان خاصی بود که معمولاً مشابهاش را در هیچ «بازار» پر رونق
تقویماش را داشت ورق میزد. گفت: «امروز شنبه، یکم شعبان است.» گفتم: «خوب، میدانم. اما چه ربطی به ما دارد؟» با خودم فکر کردم تنها
«از شرطهای ارادت به پیر مغان، یکی سرسپردگی به باده است و نگه داشتنِ حرمتِ می نوشیدن. بادهای که پیر مغان میپیماید، توبه ندارد. اگر
وقتی دستاش از همه جا کوتاه میشد و حتی دوستان نزدیکاش روی از او بر میگرداندند، یک تکیه کلام داشت و بس: «دولتِ پیر مغان
دلِ هیچ غمزدهای را نسوخته بود، اما چهرهاش برافروخته بود! برآشفته بود. یک ساعتی همینجور خاموش نشسته بود و مرا تماشا میکرد. زبان که باز
این روزها زمین و آسماناش با هم یکی شده است انگار. گویی دارد روی زمین شانه به شانهی خودِ خدا راه میرود! برای هر حرفی،
اصلاً این شکل و شمایل با طبیعتِ او سازگار نبود. اینگونه ندیده بودماش: آشفته، هم به روی و هم به موی! یک جور شیداییِ زمینی
عنوان بالا، هوشمندانهترین (و البته شاعرانهترین) عنوانی بود که ندیم شهادی دربارهی بحران منطقه به کار برده است (خبر بیبیسی را ببینید). کمی با فاصله