در رثای یک عرفانشناس طراز اول
فکر میکنم این بحث عرفان به اصطلاح اجتماعی عبدی کلانتری نیاز به نقد و جرح فراوان دارد. سعی میکنم تا جایی که میتوانم شواهد مستقیم
فکر میکنم این بحث عرفان به اصطلاح اجتماعی عبدی کلانتری نیاز به نقد و جرح فراوان دارد. سعی میکنم تا جایی که میتوانم شواهد مستقیم
دربارهی برنامههای زمانه هنوز چیزی ننوشتهام. بخش آهنگ زمانه مخصوصاً تحول خوبی پیدا کرده است. اعتدال در آن خیلی خیلی بیشتر از قبل شده است.
نمیدانم این را هرگز نوشتهام یا نه. شب برای من لذتی عجیب دارد. شب که میگویم یعنی فاصلهی بعد از نیمشب تا سحرگاهان. هیچ وقت
تا وقتی این یادداشت تمام شود، مهلت مسابقهی نقد رادیو زمانه تمام شده است. از زمان آغاز کار رادیو زمانه مدتی میگذرد و بعضی ایرادهای
روزگار غریبی است. عرفان شده است بازیچهی هر کسی برای هر نیتی. سیاسیون برای رسیدن به مقاصد سیاسی لباس عرفان پوشیدهاند (پیشترها در تاریخ هم
و اما انتخابات! بارها وسوسه شده بودم چیزی بنویسم. صبر کردم تا روز انتخابات فرا برسد. میخواستم بعد از نتیجهی انتخابات چیزی بنویسم، اما دیدم
دیشب شبکهی بیبیسی چهار برنامهای مستند دربارهی ادوارد هشتم پادشاه مخلوع انگلیس نشان داد که گوشهای از بحرانهای خاندان سلطنتی در ازدواج را نشان میداد.
دیشب تلویزیون بیبیسی فیلمی را نشان داد با عنوان «خلاصهی همهی ترسها». داستان فیلم از این قرار است که یک گروه تروریستی بمبی اتمی را
داشتم فکر میکردم به بحث تئوریک داغی خواهیم رسید. ولی خوب نرسیدیم. پس بساطش را جمع کنیم بهتر است. دوست نداشتم مهدی به جای پاسخ
چند روزی است دارم به قدرت فکر میکنم و اینکه چه اندازه مهیب است واقع شدن در شعاع قدرت. قدرت را عام بگیرید که شامل
بی همگان به سر شود . . . بدون دولت دنیا میتوان زیست. با تهیدستی میشود سر کرد. بدونِ تو اما زیستن ذوقی ندارد. زندگی
مهدی در سیبستان پاسخی مشبع به نقدِ من داده است که جای خرسندی است. خیلی خوب است که هنوز باغِ سیبِ مهدی دارد نفس میکشد
دیدم خرم و خندان نشسته است، لبخند گوشهی لباناش. گفتم: «داری لبخند میزنی؟ یا به ما میخندی؟» گفتم: «تعجب میکنم که این همه خودتان را
مکن در جسم و جان منزل، که این دونست و آن والا قدم زین هر دو بیرون نه نه آنجا باش و نه اینجا بهرچ
اینجا که من نشستهام سه چهار نفر خیلی جدی مشغول کار هستند. ظاهراً تا زمانی که نیازی به کمک فنی من نباشد، وقتام آزاد است.
این ایرادی است که به خود من هم خیلی وقتها وارد است. خیلی اوقات پیش میآید که چیزی مینویسم بدون توضیح و پر ابهام. بعد
نوشتهی دیروز مهدی جامی، که قاعدتاً باید آن را ادامهی منطقی چند مطلب اخیرش دانست، سرشار از تناقضات و آکنده از پریشانیهای مفهومی است. مهدی،
سالها پیش وقتی دانشجوی ریاضی بودم این قصه را گمان میکنم مجید میرزاوزیری به من معرفی کرد. خاطرم نیست متن کتاب را از که گرفتیم
خاطرهی دیدار پریروز هنوز دارد گوشهی ذهنام، کنج دلام، در آن اعماق روحام زبانه میکشد. به خود که نگاه میکنم میبینم چه اندازه از تو
تو که میآیی همهی قاعدهها به هم میریزد. به هوش میمانم که دست از پا خطا نکنم، اما انگار اختیار به دست خودم نیست. ناگهان
لحظهی دیدار نزدیک است باز من دیوانهام، مستم! باز میلرزد دلام دستم! آی نخراشی به غفلت گونهام را تیغ! آی نپریشی صفای زلفکم را دست!
اگر این فیلم تصادف (Crash) را ندیدهاید، حتماً یک بار هم که شده ببینیدش. عمیقاً آدم را تکان میدهد. فیلمی است سرشار از تجربههای وجودی.
آی جامعهشناسان! آی روانکاوان! آی مردمشناسان! بشتابید! بازار داغی در وبلاگستان فارسی بر پاست که میتوان از آب همیشه گل آلودش ماهیهای بزرگ گرفت! لحن
امروز صبح با سیپنل ملکوت داشتم بازی میکردم و در جریان این بازی بلایی سر وبلاگ خودم آوردم که نمیدانم چیست؟! علیالظاهر از اینجا من
حتماً این حدیث مشهور را بسیار شنیدهاید که «من فسر القرآن برأیه فلْیَتَبَوَاْ مقعده النار» یعنی هر که قرآن را به رأی خویش تفسیر کند
دو روزی هست که انگار دارم همهی آلمان را میگردم! دیروز که رسیدم به فرانکفورت هوا رو به سردی میرفت. سخنرانی شب که تمام شد،
شکست اخیر جمهوریخواهان در انتخابات میاندورهای سنای آمریکا، شاید علی الظاهر چیز غیر منتظرهای نباشد. اما بدون تردید پیامدهای منطقهای و جهانی گستردهای خواهد داشت.
تا به حال چندین بار نوشتهام که وبلاگستان فارسی فضایی است سیال و بلکه اثیری. این فضا حظ و بهرهی چندان زیادی از واقعیت ندارد.
دیروز «مرکز مطالعهی دموکراسی» دانشگاه وستمینستر یک روز را تماماً به بررسی اندیشههای دکتر سروش اختصاص داده بود، البته آن بخش از اندیشههای سروش را
فعلاً همین را داشته باشید تا بعد. روز بسیار خستهکننده و پر هیجانی بود. از ۹:۳۰ صبح تا شش بعد از ظهر، کار امروز ما
مقالهی تازهای که مهدی خلجی در مؤسسهی تحقیقاتی واشنگتن نوشته است (البته یک ماهی از تاریخ انتشار آن میگذرد ظاهراً) دهها پرسش برایام ایجاد کرد
میگویم: «چرا روی از خلایق نهان میکنی؟ چرا مدام خرقِ عادت میکنی؟ چرا کارهایی میکنی که خودت هم تهِ دلات باور داری که اگر نکنی
الآن تلویزیون دارد مصاحبهی برنامهی هاردتاک را با آیتالله هادوی تهرانی نشان میدهد که علیالظاهر از مریدان آقای مصباح است. نکتهی جالب اینجاست: یکی از
مثل اینکه هر چه من مینویسم ماجرا پیچیدهتر میشود. خوب بگذارید فهرستوار بنویسم چه میگویم: ۱. در ادبیات فارسی هم فحش و ناسزای آب نکشیده
بله! آن مواعید هم که کردی، مرواد از یادت! عید فطر حضرات مبارک باد! میخواستم باز رودهدرازی کنم و بحث تئوریک پیش بکشم. دیدم زیاد
مدتهای درازی است میخواهم چیزی بنویسم دربارهی موسیقی و موسیقی زیرزمینی. اخبار بیبیسی و پوششی که رادیو زمانه به آن میدهد باعث شد این بار
آیا علی ابن ابیطالب با بقیه فرق دارد؟ وقتی میگویم بقیه، مقصودم هم سایر انسانها – که خارج از دایرهی امامت و وصایت به اعتقاد
تا دوستان دیده و نادیده به خاطر قصور و تأخیر در معرفی ساکن جدید ملکوت، ما را آماج ملامت و سرزنش نکردهاند، زودتر بنویسم که
وسط روز است و دارم مناجات ربنای شجریان را گوش میدهم. بیرون نیم ساعت شده است که بیمحابا باران میبارد، بارانی شدید. باورنکردنی است. انگار
در یادداشت قبلی که در پاسخ، جوابیهی عبدی کلانتری نوشتم، وعده کرده بودم که دنبالهی بحث را پی بگیریم. اکنون چند نکتهی تازه به یادداشت