۰

ای جانِ منتشر، در متنِ سبزِ ما…

امروز چهارمين سالروز عزيمت پرويز مشکاتيان از جهانِ تن است. پرویز در روزهايی خرقه‌ی تن بر زمين نهاد که تلخ‌ترين لحظات ايران بود. کاش اکنون که نيم‌روزنه‌ای از اميد گشوده شده است و جان‌های اميدواران اشتياق پايان تلخی‌ها را دارند، او نيز همراه ما – به جسم – بود. اما به جان، پرويز مشکاتيان، در ميان زمزمه‌های ما جاری و منتشر است. رمز اين همراهی در یک نکته‌ی ساده است: پرویز ديوانه‌وار عاشق ايران، عاشق خاک‌اش، عاشق فرهنگ‌اش،‌ عاشق مردم‌اش و عاشق تمام ميراث‌های مادی و معنوی‌اش بود. عشق او به ايران، بی‌قيد و شرط بود. پرويز از نهيب بی‌خردان و نخوت خودکامه‌گان، مهرش را به ايران واننهاد؛ هرگز. اين را به اعتبار روزها و لحظاتی که از نزديک هم‌کلام و هم‌نفس او بوده‌ام می‌گويم و شهادت می‌دهم که پرویز مشکاتیان در پريشان‌ترین لحظات‌اش هم هرگز دل از مهر ايران و مردم‌اش نبريد. سختی و تلخی بسیار کشيد اما باور داشت که «حق رها نکند چنين عزيز نگينی به دست اهرمنی».

پرویز مشکاتيان، نفس‌های‌اش، يادش، وجودش – و البته موسيقی و هنرش – در ميان ما جاری است. او رودی است که از خروش نايستاده است. من هم‌چنان هر بار که صدای‌اش در خاطرم طنين می‌اندازد، ابری به چشم‌ام می‌دود. هنوز حسرت ديدار و جبر این فاصله‌ی پرناشدنی و ناگزير، جان‌ام را می‌گزد. و از اهل مهر و وفا، نیکی می‌ماند و خرمی و شادی. چنان‌که از پرويز مانده است.

۱

ماجرا کم کن و باز آ…

گمان نمی‌کنم ايران – و الآن وقتی می‌گويم ايران مرادم مجموعه‌ی مردم ايران، حاکميت سياسی فعلی ایران و تماميت ارضی کشور است – در چهار دهه‌ی گذشته در آستانه‌ی اين همه بحران فشرده و اين همه فرصت استثنايی بوده است. درباره‌ی جنبش سبز و ميرحسين موسوی نمی‌نویسم؛ پيش‌تر بسیار گفته‌ام. درباره‌ی روحانی هم در يکی دو ماه گذشته به تفصيل نوشته‌ام. اين را هم مکرر نمی‌کنم. روی سخن‌ام در اين یادداشت کوتاه با خردمندانی از ميان مخالفان داخلی و خارجی نظام ايران است. این مخالفان طيف گسترده‌ای دارند؛ از هر جنس و نوعی که می‌خواهند باشند. صلح‌جو باشند يا برانداز – به اين معنا که در خيال‌شان تنها راه سعادت ايران از تغيير رژيم می‌‌گذرد – يا عمدتاً کسانی باشند که غر می‌زنند و شکايت می‌کنند به معنای وسيع‌اش.

خلاصه و مغز کلام اين است که روحانی در مقياسی کلان با دو چالش بزرگ داخلی و خارجی در سطح دیپلماسی روبروست. سه مسأله‌ی محوری هم اولويت اصلی روحانی – و البته نظام – است: ۱) تحريم‌ها؛ ۲) پرونده‌ی هسته‌ای؛ و ۳) رابطه با آمريکا (و جنس و کيفيت‌اش). همه‌ی این‌ها البته در يک موضوع ملموس و روشن متبلور است: اقتصاد فروپاشيده و درهم‌شکسته‌ی ايران که حاصل هشت سال سوء مديريت ماجراجويانه و نخوت‌آميز بوده است. و اين – يا روشن‌تر بگوييم «آن دولت هشت‌ساله» – دقيقاً همان عامل کليدی و مهمی است که کشور را به «لبه‌ی پرتگاه» کشانده است. اين صورت مسأله است.

در وضع فعلی، روحانی و ديپلماسی داخلی و خارجی‌اش – که تا اين لحظه هوشمندی و کاردانی ستودنی و کم‌نظيری را نشان داده است – در آستانه‌ی سفر به نيويورک يک فرصت استثنايی تاريخی – اما محدود و مستعجل – دارد. می‌توان به شيوه‌های مختلف ياریگر عبور از اين گردنه شد – که نتيجه‌ی محسوس و فوری‌اش نجات ايران است – و به روحانی کمک کرد تا برای منافع درازمدت ملی ایران گامی مهم بر دارد. باز روی سخن‌ام ناگزير با کسانی که هنری جز ریشخند و طعنه‌زدن ندارند و در ناصيه‌ی جمهوری اسلامی جز تباهی و اهريمن‌خويی نمی‌بينند نيست. با اين گروه گفت‌وگو نمی‌توان کرد. روی سخن‌ام با کسانی است که در پی بهبود واقعی اوضاع جهان‌اند در بستر واقعیت‌های موجود.

اين‌که عالی‌ترين سطح سياسی جمهوری اسلامی در شش ماه اخير روز به روز – به هر دليل يا علتی – نشانه‌های نرمش و ملايمت را هم در گفتار و هم در کردار نشان داده است، مغتنم است. اين باب گشوده را نباید بست. نمی‌توان تغيیرهای محسوس در سياست رسمی با نتايج عملی آن – ولو در حد آزادی يک دو جين زندانی سياسی – را ناديده گرفت يا آن را دست‌مایه ی تشفی خاطر يا استهزاء کرد. اين روزنه تا هميشه باز نخواهد ماند. نشناختن اولویت‌ها و تکيه کردن بر مسايلی که در کوتاه مدت حل‌شدنی نيستند، تنها به دیپلماسی داخلی و خارجی روحانی آسيب خواهد زد. مقصودم از نشناختن اولویت‌ها چيزی از جنس رفع حصر از موسوی و کروبی نيست؛ اين بخواهيم يا نخواهيم مسأله‌ی ملی است. موسوی و کروبی نام‌شان گره خورده است به صندوق رأی و نهاد انتخابات در کشور. آن‌ها آزادی و آبروی‌شان را گرو گذاشتند تا انتخابات سال ۹۲ تبدیل به چیزی شود که اکنون شده است. چيزهای ديگری که اين روزها فراوان می‌بينيم و می‌خوانيم – و سخن گفتن از مصاديق‌اش در حوصله‌ی اين يادداشت مختصر نيست – چيزهايی هستند که مصداق نشناختن اولويت‌اند. اهل اشاره اين را نيکو در می‌يابند.

اول و آخر کلام اين‌که موقعيت فعلی به دقیق‌ترین معنای کلمه «حساس» است و نه «حساس» از جنس مبتذلی که دهه‌ها در سياست رسمی تبلیغ شده است. حساس است به اين معنا که همه چيز ايران اکنون در گرو آن است. کليد گشايش بين‌المللی اين قفل فروبسته اکنون در دست روحانی است. اين دست را می‌توان به گرمی فشرد و ياريگر آن شد يا تعلل کرد و بهانه‌جويی و از در طعن و تمسخر و ريشخند در آمد و سود و سرمايه را يک‌جا از کف داد. فراموش نکنيم که ايران، خانه‌ی ماست. خانه‌ی همه‌ی ماست. ايران حتی خانه‌ی همان کسانی است که مشی و روش‌شان را نمی‌پسنديم. ايران حتی خانه‌ی کسانی است که بر ما ستم کرده‌اند ولی فراموش نکنيم که ايران متعلق به همه‌ی ماست. روحانی امروز در آستانه‌ی مهم‌ترین چالش در سياست داخلی و خارجی است. هر يک صدای موافق و خردمندی که به او بپيوندند،‌ در درازمدت و حتی کوتاه‌مدت به ايران ياری خواهد رساند.

۰

ما ودعک ربک…

این آیه‌ها،‌ این نغمه‌ها، این مزامیر ویرانم می‌کنند…

قرآن، سوره‌ها و آيه‌هايی دارد که مو بر اندام آدمی راست می‌‌کند. حکايت اعجاب و حيرت نيست. چيزی است فراتر از اعجاب. گریبان آدمی را می‌چسبد و زير و زبرش می‌کند. يکی از اين سوره‌های حيرت‌آور، سوره‌ی والضحی است. قصه، حکايت نوازش است. مهربانی است. عشق است. انعام است. سخاوت بی‌کران است. پرودگاری که محبوب‌اش، برگزيده‌اش را رها نکرده است. يتیمی را که برکشيده است؛ پناه‌اش داده است. از زمين به آسمان‌اش کشيده است. سرگشته بوده و نور هدايت به دل‌اش تابانده است. تهی‌دست بوده و توانگرش کرده است. و حالا از او چيزی می‌خواهد: پس با يتيم، تندی مکن؛ دست رد به سينه‌ی سائل مزن. و حکايت آن نعمت را بگو… و همان ابتدا به او می‌گويد که چيزی به تو می‌دهيم که سرت به دنيا و آخرت فرود نيايد. يعنی نهايت استغنا. و آن‌گاه شرح صدر به او می‌دهد. باری کمرشکن را از دوش‌اش بر می‌دارد…

اين‌ها را روايت کردن و نوشتن، يک چيز است. خواندن و شنيدن‌اش يک چيز. حتی به آواز روح‌نواز و توفان‌ساز عبدالباسط هم شنيدن‌اش يک چيز است. اما چشيدن و ديدن اين‌ها چيز ديگری است. اين چند سوره هميشه و هر بار ويران‌ام می‌کنند. صد بار می‌شکنم با شنيدن هر آيه‌اش. اين‌ها برای من تجلی مهری بی‌کرانه‌اند. عشقی در آن موج می‌زند و لبريز از دلدادگی بی‌حد و مرزی است که تنها با چشيدن می‌توان آن را دريافت. نه با حکايت. نه با روايت و نه با تفسير. اين‌ها را بايد چشيد. بايد این حال آدمی را دريابد… که… «از سر خواجگی کون و مکان برخیزم»…

(سوره‌های شمس، والضحی و انشراح با صدای عبدالباسط)

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۱

غم مخور…

شجريان اجرايی در بيات ترک دارد با گروه پايور روی غزل «غم مخور» (شما بگو «يوسف گم‌گشته») حافظ. به لطف دوستی، برای اولین بار بود که دو سه روز پيش اين اجرا را شنيدم. شجريان غزل را کامل می‌خواند. يک بيات ترک پاکيزه و زلال هم می‌خواند که جان از تن آدمی منسلخ می‌کند. در آغاز قطعه‌ی دوم، با آوازی ضربی روی ابياتی از غزل «شنيدم رهروی در سرزمینی…» می‌خواند و می‌رسد به ابياتی از «بانگ نی» سايه. بعضی از این ابیات را شهرام ناظری در آلبوم چاووش‌اش خوانده – و سپس به دنبال‌اش تصنيف کاروان شهيد را – اين ابيات را شجريان در مثنوی بيات ترک می‌خواند. و می‌رسد به تصنيف «رحم ای خدای دادگر کردی، نکردی» عارف قزوينی. حال و ذوقی دارد شنيدن کل کار. پرچانگی نمی‌کنم که از ذوق اين آوای بهشتی باز نمانيد. اين شما و اين بهشت شجريان.

بخش اول:

 

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

بخش دوم:

 

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

پ. ن. بله، انتخاب موسيقی و شعر بی‌مناسبت نيست.

 

۰

پايانِ پرسش، آغازِ جنگ است!

نمی‌خواهم روضه‌خوانی کنم يا در فضايل صلح و رذايل جنگ منبر بروم. مسأله در سطحی دیگر، واقعاً مسأله‌ای انسانی است. يعنی ورای منافع قدرت‌ها و دولت‌هاست. مسأله‌ای است که يکايک ما با آن دست به گريبان‌ايم. سؤال ساده است: چرا با هم می‌جنگيم؟ چرا گريبان هم را می‌گيريم؟ چرا گلوی همدیگر را می‌دريم؟ چرا وجودمان سرشار از نفرت و انزجار از «ديگری» می‌شود؟ چه بکنيم که چنين نشود؟ اصلاً می‌شود کاری بکنيم که چنين نشود؟

باور ندارم که آدمی «مجبور» است. به تعبير عين‌القضات همدانی – که شرح‌اش را جای ديگری خواهم آورد – «آدمی مسخّر مختاری است». اين اختيار در وجود آدمی مندرج است، چنان‌که سوزندگی در آتش. آدمی، يعنی اختيار. پس جبری در کار نيست. شرايط محدودکننده حتماً هست ولی من به جبر باور ندارم (دقت هم دارم که مسأله «علمی» نیست که ابطال‌پذير باشد؛ سرشت ماجرا تا حدودی کلامی است ولی فارغ از تأمل عقلی نيست).

سال‌هاست فکر می‌کنم که هر بار خشم می‌گيريم، هر بار زره‌پوش و خنجر به دست به دريدن ديگری می‌شتابيم، کافی است يک بار از خود بپرسيم، می‌شود ديگری را آزار نداد؟ امکان دارد آيا که تحت شرايطی، بهانه‌ای جُست برای اين‌که ديگری را نکُشيم، ندريم، يا حتی نيازاريم؟ اصلاً راهی هست برای اين‌که اين بنای درندگی را سست کنيم؟ آدمی درست از آن لحظه‌ای که به اين پرسش بينديشد، راه صلح را آغاز کرده است. مهم نيست آن‌که به اين پرسش فکر می‌کند بشار اسد باشد يا باراک اوباما. هر دو می‌توانند و بايد به اين پرسش فکر کنند. اسد وقتی که دست‌اش به خون مردم خودش آغشته می‌شد، می‌توانست به خود نهيب بزند که «به مردی که مُلکِ‌ سراسر زمين | نيرزد که خونی چکد بر زمين». اوباما – و ساير قدرت‌مندان – هم می‌توانستند و هم‌چنان می‌توانند از خود بپرسند که پيش‌تر از اين‌ چه می‌شد کرد که کار به چنين فضاحتی نکشد؟ نمی‌شد راه را بر عربستان سعودی و قطر سد کنند و اجازه ندهند سلفی‌های تکفيری به بهانه‌ی ستيز با اسد، خونِ آدميان را بريزند؟ جمهوری اسلامی هم در سياست داخلی و خارجی‌اش همين وضع را دارد. هيچ کس در اين رسوايی و اين سرافکنندگی عظيم انسانی بی‌تقصیر نيست. همه مقصريم. کم یا بيش. همه آلوده‌دامن‌ايم. همه سرشکسته‌ايم.

سخت نيست ملامت کردن ديگری. اسد را می‌توان ملامت کرد و به حق می‌توان ملامت کرد. آمريکا را هم می‌توان ملامت کرد و حق هم همين است. حاميان سلفی‌های تکفيری نیز سهمی پررنگ در قصه دارند که حمايت آشکار و نهان آمريکا از آن‌ها پليدی مضاعفی در قصه است ولی مسأله بزرگی يا کوچکی جرم يا تقصير اين و آن نيست. مسأله اين است که ما آدميان وقتی در آينه می‌نگريم از خود بايد شرمسار باشيم. اين روزها فکر می‌کنم به آن‌هايی که يا مسلمانان يا مسلمانی را «مسؤول» خشونت و فاجعه می‌دانند يا «سکولارها» را. هر يکی می‌کوشد شانه از بار مسؤوليت انسانی خود خالی کند. هر دو در پی غيريت هستند. هر دو خود را مبرا و پاک از سنگينی بار بشريت می‌بينند. و اين ما هستيم که در اين منجلاب متعفن غوطه می‌زنيم.

کشتن صدام حسين، قتل قذافی، برکناری حسنی مبارک، براندازی جمهوری اسلامی، نابودی ايالات متحده‌ی آمريکا و زدوده شدن اسراييل از نقشه‌ی جهان، تنها بخش کوچکی از قصه را حل خواهد کرد (هر کس از هر زاويه‌ای و با هر منطقی به هر کدام از اين‌ها که خواست بنگرد). و معلوم نيست بعد از آن با مشکل عظيم‌تر و پيچیده‌تری مواجه نشويم. حتماً می‌شويم. دشمن با ماست. دشمن در ماست. دشمن با ما نفس می‌کشد:

این حکایت با که گويم؟ دوست با من دشمن است
ماجرا با دوست دارم، ور نه دشمن دشمن است

گرمِ چهر افروزی خويش است برق خانه سوز
تا نپنداری که او با کِشت و خرمن دشمن است

تن درون پيرهن مار است اندر آستين
وای بر من کز گریبان تا به دامن دشمن است

(ابیات بالا از غزلی از سايه است)

پ. ن. شعری که در تصوير بالا به خط اسرافيل شيرچی آمده است از سهيل محمودی است:
دلم شکسته‌تر از شيشه‌های شهر شماست
شکسته باد کسی کاين‌چنين‌تان می‌‌خواست.

۳

همچون حباب…

مهم‌ترين آفتی که به خيال من دين‌داران را تهديد می‌کند اين است که از يک جایی به بعد احتمال اين‌که خودشان را خیلی جدی بگيرند زياد می‌شود. این جدی گرفتن، از خودشان فراتر می‌رود. کل قصه را گاهی خيلی جدی می‌گیرند. بگذاريد هشدار بدهم که مرادم نگاه انکارآميز خارج از دين نيست. ولی فرقی هم نمی‌کند. از موضعی که دارم روايت می‌کنم ماجرا را، فرقی ميان کفر و دين نيست. مشکل بزرگ همين «عبوس زهد» است. که ممکن است فکر کنی چه کشفيات و ذوقياتی داری که ديگران از آن محروم‌اند. و يادت می‌رود که دریای استغنایی هست که در برابرش تمام کرده‌های تو با ناکرده‌ها برابرند. اين‌جا حسنات و سيئات با هم ذوب می‌شوند. آن‌قدر وادی پرمخاطره‌ای است که سخن گفتن از آن هم کار دشواری است. به اين دليل ساده که عوام ممکن است فکر کنند واقعاً فرقی بین خوب و بد و حسنه و سيئه نيست. ولی آن‌ها که اهل اشارت‌اند می‌دانند. خوب می‌دانند که در اين سطح نمی‌شود از اين بازی‌ها در آورد. اين‌جا نمی‌شود برای کسی نمايش داد. هوس نمايش که به سرت بزند، همه‌ی داشته‌های‌ات را از تو می‌گيرند و به تو می‌فهمانند که نه تنها هيچ نیستی که از اول هم هيچ نبوده‌ای. خاکی و غباری بيش نيستی.

اين مشکل «جدی گرفتن خود»، اين «نخوت»، اين «عجب علم» و «باد فقر» و «باد فقه» اختصاص به دين‌داران ندارد. بين فیلسوفان هم رشد می‌کند. بی‌دين‌ها هم معضل مشابهی دارند. مسأله از اساس انسانی است. انسان گرفتار اين بلیه است. دوراهی هم اين است که هم بايد با خودت بستيزی و هم نمی‌توانی از خودت بگریزی. يعنی پارادوکسی که بی آن نمی‌شود زيست. و رشد و بقای آدمی هم به زیستن با اين پارادوکس و تناقض است. اين‌که از دين می‌گويم به خاطر اين است که تا حدودی به فضا و حوزه‌ی زندگی اجتماعی‌ام نزديک‌تر است و گرنه تمايزی ميان حوزه‌ی دين‌داران و غير آن‌ها از اين حيث نيست.

کسانی که در دين‌ورزی خودشان را – يا عمل‌شان را – خيلی جدی می‌گیرند، طبعاً کسانی که سجاده آب می‌کشند يا خیلی احساس فلاح و رستگاری دارند و فکر می‌کنند در حريم خلوت خاص با خود خدا و پاکان همنشين‌اند، بدترین نمونه از انسان‌هايی هستند که هيچ وقت الگوی آرمانی زندگی من نبوده‌اند. يکی از هراس‌های بزرگ زندگی من اين است که به قضايی يا تصادفی تبديل به چنين آدمی بشوم. بگذريم. غرض يادآوری نکته‌ای بودم به خودم. می‌نويسم‌اش که یادم نرود. هستی ما مثل حباب است. «اين خانه را قياسِ اساس از حباب کن»…

۰

ای شعله‌ی تابان من…

بعضی وقت‌ها نيم‌بيتی، دو سه حرفی، عطری، نوا و نغمه‌ای آدم را مثل بوته‌ی خاری که ميانه‌ی کوير گرفتار گردباد شده باشد، بی‌اختيار و عاجز می‌کند. هيچ هم لازم نيست چيز پيچيده يا انتزاعی خاصی باشد. اتفاقاً غالب آن است که فارغ از هر جور فرهيختگی و تفلسفی، به اشاره‌ای، به «سر تازيانه‌ای» توفانی در وجودت به پا می‌شود. اين آوازی که ابراهيم شريف‌زاده با زخمه‌های حسين سمندری می‌خواند، به همين سادگی است اما نغمه‌نغمه‌اش درد دارد و خون دل. شادمانی هم دارد. شيرين است ولی يک جور خاصی عجز آدمی را پيش روی‌اش به نمايش می‌گذارد. فکر می‌کنم زندگی آدمی اگر ارزش و بهايی داشته باشد، درخشان‌ترين لحظات‌اش درست در احوالی است که آدمی همين چيزها را می‌تواند بچشد و ذوقی از آن‌ها ببرد. يک جوری آن آخر می‌گويد «ای یوسف کنعان من» که کافی است يکی يک بار گرفتارش شده باشد، ديگر دل و دين‌اش به باد است با همين چهار کلمه…

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

از مشارکت تا اعتزال: انتخاب اخلاقی يا سیاسی؟

پس از پيروزی حسن روحانی در انتخابات ۹۲، که به تعبیری پيروزی گفتار سياسی سنجيده و ديپلماتيک بر ادبیات عوام‌فريبانه، جنجال‌آفرين و پرخاشگر بود، دستگاه سياست خارجی آمریکا بر سر دو راهی استمرار سياست‌های نخوت‌آميز گذشته يا جدی گرفتن و محترم شمردن خواست «مردم» ايران قرار دارد. مسأله البته دوسويه است و طبیعی است که بن‌بست فعلی تنها با گشودگی از یک سو از ميان نخواهد رفت.

مدعای این یادداشت اين است که تحولات ماه‌های اخير، نشانه‌های معناداری برای لزوم تغيير سیاست‌های آمریکا در قبال ايران دارد. نخستين نشانه اين است که انتخاب حسن روحانی به رياست جمهوری به معنای اقبال مردم به روشی در سياست است که در آن منافع ملی و رفاه و امنيت مردم، بازيچه‌ی ماجراجويی‌های سياست‌مداران و لفاظی‌های تنش‌آفرین نباشد. نشانه‌ی دوم اين است که مطالبات مردم سطوح و لايه‌های مختلفی داشته است که انعکاس آن را به خوبی می‌توان در مقاومت خشم‌آلود جناح مغلوب انتخابات رياست جمهوری در جريان رأی اعتماد به وزرای حسن روحانی مشاهده کرد. نتيجه‌ی انتخابات ۹۲، به معنای نزديک شدن «جامعه‌ی مدنی» به دولت و کم‌تر شدن شکاف ميان مردم و قدرت سياسی – در اين‌جا دولت – است.

يادداشتی که از آقای آرش نراقی در نقد نامه‌نگاری‌ها و بلند کردن صدای اعتراض به سياست‌ تحريم‌های کمرشکن و فلج‌کننده منتشر شده است، چند محور اصلی دارد که از یک سو نقد به‌جا و به موقعی است از سرخوشی‌ها و ذوق‌زدگی‌های ناپخته‌ای که گاهی تمام سياست را در جنبش‌های فضای مجازی خلاصه می‌کنند و حتی در این توهم‌اند که سیاست ايران و جهان را به صرف همین حرکت‌ها می‌توان تغيير داد. اما از سوی ديگر، نقد ايشان بخشی از تحولات «جامعه‌ی مدنی» را ناديده نمی‌گيرد. احتياط و ترديد درباره‌ی عملکرد آينده‌ی دولت، احتياطی مقعول است به دليل اين‌که دولت اکنون زمام قدرت را در دست دارد. اما مردمی که به اين دولت رأی داده‌اند، در سال‌های اخير بیداد و نامردمی استخوان‌سوز قدرت‌مندان داخلی و تحريم‌های ويرانگر قدرت‌های خارجی را تحمل کرده‌اند. يکی از معناهای روشن رأی آن‌ها به حسن روحانی، مطالبه‌ی از ميان برداشتن تحريم‌ها به معنای انتقاد توأمان به سياست‌های حاکمان ايران و سياست‌های غرب است.

آقای نراقی هم‌زمان مسؤولیت کوشش برای رفع تحریم‌ها را متوجه «جامعه‌ی مدنی» و «دولت» ایران می‌کند اما در نهايت مسؤوليت اصلی را تنها به دوش دولت می‌گذارد. ايشان به درستی اشاره می‌کند که نامه‌نگاری‌ها و اعتراض «جامعه‌ی مدنی» برای لابی کردن با سياست‌مداران آمريکايی تأثير محدودی دارد. اما نکته‌ای که نباید از ياد برد اين است که اين اعتراض‌ها تنها متوجه اوباما و دولت او نيست. يک مخاطب ديگر این نامه‌نگاری‌ها درست همان ايرانيانی است که کوشش‌های مستمر آن‌ها در سال‌های اخير برای ايجاد تحریم‌های فلج‌کننده عليه ايران ثبت‌شده و علنی است. این نامه‌نگاری‌ها اگر بتواند سويه‌ی غيراخلاقی رفتار ایرانيان خارج از کشور را که باور دارند راه آزادی و رفاه ایران تنها از زوال، فروپاشی، براندازی يا ذلیل ساختن نظام جمهوری اسلامی می‌گذرد برجسته کند، گام مهمی برداشته است. لذا به همان اندازه که می‌توان بدبينانه نتيجه‌ی اين نامه‌نگاری‌ها را ناکامی دانست، می‌توان به صدای بلند آن اقدامات را نيز محکوم کرد.

کسانی که پای این نامه‌ها و بيانيه‌ها را امضا کرده‌اند عموماً افرادی هستند که پيچیدگی‌های سياست و واقعيت‌های موجود سياست خارجی آمریکا و ایران را به خوبی می‌شناسند. در نتيجه،‌ این افراد به خوبی می‌دانند که «ضديت با تحریم» به بيانیه‌نویسی و نامه‌پراکنی فروکاستنی نيست. اما فروکاستن حرکت آن‌ها به بيانيه‌نویسی و نامه‌پراکنی‌ و کوچک انگاشتن مجموعه‌ی کارهای آن‌ها هم کاریکاتور ساختن از حقيقت است. در میان کسانی که با تحریم ایران مخالفت می‌کنند و کرده‌اند و اين بار پای چند نامه و بيانیه را امضا کرده‌اند (و پيش از آنان مقامات سابق آمريکایی و نمایندگان سنای آمريکا کار مشابهی را کرده بودند)، کسانی هستند که نه تنها هم‌چنان محبوس زندان‌های جمهوری اسلامی‌اند بلکه در نقد مقام‌های سياسی جمهوری اسلامی بارها نامه نوشته‌اند و حتی به صراحت رهبر کشور را مخاطب قرار داده‌اند. مطالبات آن نامه‌ها هم تنها در حد آزادی زندانيان سياسی نبوده است بلکه در مواردی از این حد هم فراتر رفته است. آقای نراقی درباره‌ی بیانيه‌نویسان می‌گويند: «همزمان باید آزادی زندانیان سیاسی، رفع حصر رهبران جنبش سبز، و نیز گشایش فضای سیاسی را هم مطالبه کنند». بسياری از همين کسانی که نامه امضا می‌کنند و بيانيه می‌نويسند نه تنها هم‌زمان بلکه بسيار پيش از آمدن روحانی يکايک اين مطالبات را – و بيش از این‌ها را – مطرح کرده بودند و هم‌چنان مطرح می‌کنند. آقای نراقی چنان روايتی از قصه ارايه می‌کند که گويی اين افراد اصل قصه را فراموش کرده‌اند و به فرع چسبيده‌اند. واقعيت اين است که اصل و فرع قصه را درست همین کسانی امروز دارند روایت می‌کنند که پای همين بيانيه‌ها را هم امضا می‌کنند و پی‌گير مطالباتی از جنس فشار از طريق افکار عمومی روی سياست‌های خارجی آمريکا هستند. تمامِ نشدنی‌های عالم که روزی به وقوع پيوسته‌اند، از همين جنس بوده‌اند. اين تأثیرگذاری‌ها هم از جنس محالات نيستند و نمونه و سابقه دارند. دشوارند، آری، اما محال نيستند. هشدار دادن نسبت به سرخوشی‌های متوهمانه مهم است و حتماً باید جدی گرفته شود، اما هم‌زمان بايد اين نقد را متوازن و متعادل پیش برد.

آقای نراقی درست می‌فرمايند که: «روشنفکران و فعالان مدنی مخالف تحریم باید به جای جنبش صدور بیانیه و نامه نگاری به زمامداران غربی (یا دست کم در کنار آن)، به دولت ایران فشار آوردند که زندانیان سیاسی را آزاد کند، حصر غیرقانونی رهبران جنبش سبز را از میان بردارد، و فضای سیاسی جامعه را ولو به طور نسبی بگشاید» اما مشکل همين توصيه‌ی آقای نراقی دقيقاً اين‌جاست که می‌فرمايند «به جای جنبش صدور بيانيه…» گویی نامه‌نگاری، جنبش به پا کردن و بيانيه نوشتن منافات دارد با این‌که مطالباتی را در برابر دولت ايران طرح کنند. شايد بهتر بود آقای نراقی می‌گفتند که «در کنار جنبش صدور بيانيه… به دولت ايران نيز فشار آورند» تا کمی موضع‌شان متعادل می‌شد.

کليد حل بحران تحريم‌ها – چنان‌که آقای نراقی به درستی اشاره می‌کنند – در دست آقای روحانی نيز هست ولی آقای روحانی تنها عامل مؤثر نيست. جامعه‌ی مدنی و مردم هم مؤثرند برای اين‌که نشان بدهند پشت رييس جمهور منتخب‌شان ایستاده‌اند و رييس جمهور تنها در پی اغراض سياسی نظام فارغ از توجه به مردم نيست. يکی از راه‌هايی که روحانی از طريق آن می‌توان نشان بدهد پشتگرم به حمايت جامعه‌ی مدنی برای رفع تحريم‌هاست، دقيقاً همين جنس نامه‌نگاری‌هاست که نشان می‌دهد روحانی تنها صدای قدرت نيست بلکه منعکس‌کننده‌ی خواست مردم و جامعه‌ی مدنی نيز هست. لذا بی‌اهميت انگاشتن يا عبث تلقی کردن اين حرکت‌ها با منطق آقای نراقی نقض غرض است: چطور می‌شود از سويی گفت که گره تحريم‌ها به دست دولت با پشتوانه‌ی حمايت جامعه‌ی مدنی گشوده می‌شود ولی هم‌زمان همين «جامعه‌ی مدنی» را از سوی ديگر ملامت کرد يا کارشان را بی‌اثر دانست؟ اما مهم‌ترین نکته‌ای که – به درستی – در نقد آقای نراقی بايد مورد توجه قرار گيرد اين است که نمی‌توانيم «جامعه‌ی مدنی» را مترادف بگيریم با همين کسانی که نامه‌های مزبور را امضا کرده‌اند. جامعه‌ی مدنی بزرگ‌تر و وسيع‌تر از اين‌هاست و مطالبات آن‌ها هم متکثرتر و پيچيده‌تر است اما لزوماً در تضاد و تعارض با مطالبه‌ی رفع تحریم‌ها نيست.

اما يک نکته‌ی آخر در بيان آقای نراقی وجود دارد که به باور من ستون فقرات نگاه ايشان به مسأله است. ايشان دغدغه‌ی نگرانی‌های «جامعه‌ی بين‌المللی» را دارند و می‌گويند: «این دولت آقای روحانی (و نه روشنفکران) است که می تواند با کلید تدبیر، در عین حفظ منافع ملّی ایرانیان، به نگرانی های جامعه بین المللی پاسخ شایسته دهد، و قفل تحریم ها را بگشاید». در عرف سياسی، «جامعه‌ی بين‌المللی» مترادف است با قدرت‌های جهانی. و این جامعه‌ی بين‌المللی تا به حال رفتار چندان مناسبی با ایران – چه با مردم‌اش چه با دولت‌اش – نداشته است. اين‌که نام ایران ملکوک وجود سياست‌مداری ماجراجو شده است،‌ توجيه مناسبی برای رفتاری که «جامعه‌ی بين‌المللی» در قبال ایران داشته است نيست. این همان نکته‌ای است که در سخنان حسن روحانی هنگام مقابل نهادن «تحريم» و «تکريم» از آن ياد شد. رفتار «جامعه‌ی بين‌المللی» در قبال ايران از سر «تکريم» نبوده است چه در دوره‌ی خاتمی و چه پس از آن. لذا، ماجرا دو سويه است. هر اندازه که ايران موظف است تا در فضای بين‌المللی اعتمادسازی کند و محيطی را برای همکاری ديپلماتيک با ساير نهادهای جهانی فراهم کند، طرف‌های مقابل هم موظف‌اند اعتماد ایران و مردم‌اش را جلب کنند. ناديده گرفتن سوء کردار «جامعه‌ی بين‌المللی» يعنی مشروعيت پيشاپيش دادن به وضعيتی که آکنده است از انواع تعارض‌ها و معیارهای دوگانه. اگر ايران بايد « به نگرانی های جامعه بین المللی پاسخ شایسته دهد»، بی‌شک جامعه‌ی بين‌المللی هم بايد به نگرانی‌های مردم ایران پاسخ شايسته بدهد. اين نامه‌نگاری‌ها به روشنی دعوت دولت اوباما – و «جامعه‌ی بين‌المللی» – است به اين‌که به نگرانی ساليان دراز مردم ايران پاسخ شايسته بدهند.

از سوی ديگر، می‌توان تيغ نقد را همین‌جا متوجه نظام جمهوری اسلامی نيز کرد. همان‌گونه که «جامعه‌ی بین‌المللی» به جای تحريم باید با زبان تکریم با ملت ايران سخن بگوید، نظام جمهوری اسلامی و قدرت سياسی هم شيوه‌ی تحقیر و تخفيف مردم را باید کنار بگذارد و خود نیز با زبان «تکريم» با مردم سخن بگويد. انتخاب حسن روحانی و کارنامه‌ی گفتاری او و بخشی از عملکرد او، تا اين‌جا، حکایت از جدی گرفتن تکريم مردم دارد. استمرار آن البته قطعی و يقینی نیست. لذا، هم دولت جمهوری اسلامی و هم «جامعه‌ی بين‌المللی» در قبال مردم ايران زیر ذره‌بين هستند.

مردم ايران بارها نشان داده‌اند که هم لياقت حاکمانی را دارند که بهتر از اين بر کشورشان حکومت کنند و هم سزاوار نامردمی قدرت‌های جهانی نيستند. برای گرفتن سپر از دست بيدادگران داخلی، نبايد شمشير را در دستان بيدادگران خارجی تيز کرد و گناه قربانی شدن مردمی گروگان از هر دو سو در اين ميانه را تنها به گردن همان گروهی انداخت که به مردم ستم کرده‌اند و با آن‌ها بر سر مهر نيستيم.

اين جنبش نامه‌نگاری هر اندازه هم که محدود باشد – و ضرورتاً محدود نمی‌ماند و بالقوه می‌تواند گسترش پيدا کند – گامی است مهم در راه مشارکت فعال سياسی که هم انتخابی است سياسی و هم اخلاقی. مخاطبِ پيام این حرکت‌ها هم تنها مقامات سياسی غربی نيستند. مخاطب اين حرکت‌ها هم ايرانيان خارج از کشوری هستند که در کارنامه‌شان کوشش فراوان برای اعمال تحريم‌های فلج‌کننده يا هم‌دلی و تئوريزه کردن اين تحريم‌ها هست و هم حاکمان سياسی داخل ايران که يک بار ديگر ببينيد کسانی که به احکام ظالمانه‌ی آن‌ها در زندان هستند، بيش از آنها دل در گرو منافع ملی ايران دارند و غم‌خوار رنج‌های ملت هستند.

اين يادداشت نخستین بار در جرس منتشر شده است.

۰

در نهفت پرده‌ی شب

هستند هم‌چنان کسانی از ميان مردم عادی، از ميان روشنفکران و نويسندگان که وقتی به احوال ايران می‌نگرند، ورد ضميرشان چيزی نيست جز سخنانی يأس‌آميز. هنری ندارند جز طعنه زدن در اميدی که در مردم هست. و این اميد واقعی است. نمونه‌ی تازه‌اش را می‌توان در اعتراض‌ها و نامه‌های سرگشاده‌ای دید که هدف‌شان کاستن فشار تحريم‌ها بر مردم ايران است. پاره‌ای از روشنفکران و نويسندگان – عمدتاً در ميان کسانی که خارج از مرزهای جغرافيايی ايران زندگی می‌کنند – منطق‌شان مبتنی بر دو مضمون هميشگی است: ۱) اين‌گونه اعتراض‌ها و نامه نوشتن‌ها به اوباما و امثال او، سودی ندارد. کار عبثی است و تأثيری در رفع تحريم‌ها نخواهد داشت و حداکثر به کار آسوده کردن وجدان بعضی می‌آيد؛ ۲) اين حرکت‌ها معيوب‌اند چون – از نظر آن‌ها – مسؤول اصلی بروز تحريم‌ها مقامات حکومتی ایران هستند نه دولت آمریکا و کنگره و لابی‌گران ايرانی يا اسراييلی. از نظر آنها، اين تلاش‌ها هم بی‌اثر و هم بی‌ثمر است و هم خيال‌انديشانه و بی‌توجه به واقعیت‌ها.

من اين رويکردها را رياکارانه می‌دانم. اما فقط رياکاری نیست. يک مسأله‌ی محوری اين نگاه‌ها اين است که مبتنی بر بغض و نفرت است. گره اصلی موضع عاطفی گويندگان است نسبت به نظام جمهوری اسلامی، رهبرش و تمام مقومات آن. يعنی چنان نفرت از دشمن – دشمن فرضی يا واقعی – قوی است که حاضر نيستند در اين منطق دوقطبی سياه و سفيد، راه ديگر و متفاوتی را ببينند. اين راه دیگر، راه مردمی است که نه سرسپرده‌ی يک نظام حکومتی خاص‌اند و نه دلبرده‌ی «مداخله‌ی بشردوستانه» يا «تحريم‌های کمرشکن» برای به زانو در آوردن احتمالی نظام حکومتی ایران هستند. تفاوت، ميان کسانی است که می‌خواهند زندگی کنند و کسانی که زندگی را در خدمت ايدئولوژی يا فلسفه‌بافی خود می‌خواهند. فرقی هم نمی‌کند ايدئولوژی مزبور که زندگی را در خدمت خود می‌خواهد ولايی باشد يا چپ يا سرمايه‌دارانه يا ليبرال.

ريشخندگری، طعنه زدن، نوميدی پراکندن، چيزی نيست که اختصاص به يک طايفه يا ملت يا دين و مذهب خاص باشد. آدمی می‌تواند يا به اختيار ريشخندگری را انتخاب کند يا شرايط زندگی‌اش او را به سويی سوق دهد که جز تیرگی و تاريکی چيزی نبيند. نظام جمهوری اسلامی – مثل هر نظام سياسی ديگری در جهان – نقاط تاريک و روشنی دارد. تيرگی محض در آن ديدن و آن را نماينده‌ی شر مطلق ديدن، تفاوت چندانی ندارد با همان نگاه ايدئولوژيکی که نظام ايران را سپید محض و طيب و طاهر و مقدس می‌داند. هر دو عامليت انسان‌ها و نقصان و خطای بشری را – در کنار آرمان‌خواهی و توانايی حيرت‌آور انسان‌ها برای تغيير را – ناديده می‌گيرند.

برای من تفاوت این دو نگاه، در سطحی ديگر چيزی است شبيه تفاوت نگاه اخوان و سايه. شعر «زمستان» اخوان تجسم عينی اين نگاه نوميدانه است. و بسياری شعرهای ديگر اخوان. سايه – دست‌کم از نگاه من – در شعرش نقطه‌ی مقابل اين رويکرد است. برای مثال،‌ این شعر سايه را ببينيد:

دختر خورشید
نرم می‌بافد
دامن رقاصه‌ی صبح طلایی را
وز نهانگاه سیاه خویش
می‌سراید مرغ مرگ‌اندیش:
«چهره‌پرداز سحر مرده ست!
چشمه‌ی خورشید افسرده ست!»
می دواند در رگ شب خون سردِ این فریبِ شوم
وز نهفت پرده‌ی شب، دختر خورشید
همچنان آهسته می‌بافد دامن رقاصه‌ی صبح طلایی را!

این روزها، «مرغ مرگ‌انديش» کم نداريم. اما هستند مرغانی زندگی‌انديش. هم‌چنان هر روز خورشيد طلوع می‌کند. هم‌چنان در داخل مرزهای ایران، در ظل همين جمهوری اسلامی، انسان‌های تازه‌ای متولد می‌شوند. انسان‌هايی هم رفتار و گفتارشان تغيير می‌کند. برای مرگ‌انديشان، در ايران، «چشمه‌ی خورشيد افسرده ست». با اين نظام و اين دستگاه، هيچ نور اميدی نمی‌تابد. تمام کوشش مردم، تغييرخواهان و آزادی‌جويان هم عبث است، مگر البته در مسير همان ريشخندگری خودشان و ويرانی‌جويی پيشنهادی‌شان حرکت کند. نوميدی‌پراکنان – که به باور من در بن ضميرشان افسرده هم هستند – نه به حال ايران می‌توانند واقع‌بينانه نگاه کنند (توانايی به رسميت شناختن عامليت مردم را ندارند) و نه به آينده‌ی ايران می‌توانند فکر کنند. هيچ معلوم نيست نسخه‌های پيشنهادی آن‌ها برای ايران سعادت می‌آورد يا شقاوت. حتی اگر بتوان نشان داد غايت منطقی نسخه‌های آرمان‌خواهانه‌ی آن‌ها در عمل و روی زمين، چيزی جز تيره‌روزی و ويرانی بيشتر نخواهد آورد، باز هم حاضر نيستند دست از آيه‌ی يأس خواندن بکشند. برای آن‌ها، محور جهان خودشان است. آرزو و آرمان خودشان است. تا جايی که حتی آرمان‌ها و آرزوهای همه‌ی مردم ايران و کسانی را که داخل مرزهای ايران زندگی می‌کنند بر اساس آرزوهای خودشان تفسير می‌کنند. آن‌ها هم برای مردم نقشی قايل نيستند، درست همان‌طور که شورای نگهبان خود را قيم مردم می‌پندارد. همان‌طور که شورای نگهبان فکر می‌کند بهتر از مردم صلاح‌شان را تشخيص می‌دهد و احتمالاً بهتر از خودِ خدا و پيامبر، اسلام را می‌فهمند، آن‌ها هم بر اساس فلسفه‌هایی که می‌پردازند، مسير صلاح و آبادانی ايران و ايرانی را جای ديگری می‌دانند. تا ديروز که منطق منحط پريشان‌خويی و پرخاش‌گری احمدی‌نژادی از در و ديوار وطن می‌باريد، کارشان آسان بود. امروز ديگر آن حجم بی‌خردی در گفتار دولتمردان ايرانی نيست. کارشان دشوارتر از پيش شده است. اما برای آن‌ها هم‌چنان «چهره‌پرداز سحر مرده ست». برای هميشه. گمان نمی‌کنم هيچ سخنی توهين‌آميزتر و نخوت‌آميزتر از این در برابر مردم باشد. مردم را می‌توان باور کرد. اميد را می‌توان زنده نگه داشت. شورای نگهبان درون‌مان را می‌توانيم معزول کنيم. ريشخندگری کار سختی نيست. از هر بی‌عملِ افسرده‌ای ساخته است که واقعیت‌ها و حجم تباهی‌ها را گوشزد کند. هنر آن است که در ميانه‌ی سنگلاخ مسير عبور جوييار نرم و آرام و شکيبا را نشان دهی و به مردم يادآوری کنی که شب هر چقدر هم دراز باشد، خورشيد باز هم طلوع خواهد کرد. بیدادگران و بی‌خردان داخل ايران، و متحدان معنوی‌شان از مستکبران و بی‌خردان خارجی هميشه بر مردم چيره و مسلط باقی نخواهند ماند.

۰

بی شمارِ عمر…

امروز فکر می‌کردم به حساب روزهای عمر. محاسبه‌ای سرانگشتی کردم و ديدم از پدرم – تا همين امروز – بيشتر عمر کردم. الان محاسبه‌ی دقیق کردم. تا همين لحظه، دقيقاً شمارِ روزهای عمر من، ۹۶ روز بيشتر از عمر پدرم بوده. اندوهی به جانم چنگ می‌زند. يعنی بیهوده زنده بوده‌ام؟ يا او بیهوده مرده است؟ يا آن‌قدر حجم حادثه بزرگ است که ما و هستی ما – همه‌ی ما – در اين ميانه،‌ برگ کاهی هم به روی دريا نیست؟

هميشه از خودم می‌پرسم که چه می‌شد اگر چنين نمی‌بود و چنان نمی‌شد؟ چه چیزی در عالم خراب می‌شد؟ چه می‌شد اگر خيلی از حوادثی که رخ داده هرگز رخ نمی‌داد و خیلی از ناشده‌ها،‌ رخ داده بودند؟ و بعد با خودم می‌گويد: آخر الامر گل کوزه‌گران خواهی شد. تمام. نقطه‌ی پایان ماجرای ما همين است. گل کوزه‌گران. خاک. باد. باران. گردش و چرخش در هستی. آن وقت ناگهان حس می‌کنم پدرم همين‌جا بيخ گوش‌ام نشسته و زمزمه می‌کند: غم مخور! آخرش تمام می‌شوی! نه که تمام می‌شود، تمام می‌شوی! آسودگی می‌آورد اين زمزمه. ولی جايی اشک در اعماق وجودم می‌جوشد. هم‌نوا و هم‌ساز من همان غلغل اشک پنهان می‌شود. همان هق‌هقی که از دل به گلو هم نمی‌رسد. نيم‌پژواکی با خود و در خود دارد و او هم می‌گويد: تمام می‌شوم. تمام می‌شوی. پخته می‌شوی. از خاک به فولاد. تو بگو اصلاً زر. از همين هم می‌سوزی و الماس می‌شوی. ولی چه فرقی می‌کند که خاک باشی يا الماس؟ چون عاقبتِ کار جهان نيستی است…

اصلاً لب اين پيچ که رسيده‌ام، بالای اين گردنه، همين‌جور سؤال‌ها را باید از خودم بپرسم؟ بی‌شک بايد بپرسم. اگر پرسيدنی نبود، جوشيدنی هم نبود. سؤال از طلبی می‌جوشد. از درد می‌آيد نه از آسودگی و عافيت. بعد می‌فهمی که درد که داشته باشی، خدا هم همان‌جا می‌جوشد و می‌تابد. ولی ۹۶ روز! فکرش را بکن که ممکن است مثلاً سه صفر ديگر هم جلوی آن شش بنشيند. ولی وقتی خودت هيچ‌ای و خاکی و نيستی، چه تفاوت که صفری باشد يا نباشد و شمارش افزون شود يا کم؟ سبک‌ام حالا. اما اشک، جا خوش کرده است همان‌جا که بود. می‌گويد: اين سخا،‌ شاخی است از شاخ بهشت. سخا. سخاوت هستی. سخاوت هستی يعنی اين‌که ديگر همين روزها را – کم يا زياد – نشمری. بله، ما که رنديم و گدا، دير مغان ما را بس.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد