رسیدن به مکارمِ اخلاق، سلوک میخواهد!
قصهی زبان سخیف، پر اشتلم و بیادبانهی محمود احمدینژاد تازه نیست. این همه زبانه کشیدن بیادبی و وقاحت که هیچ شأن و جایگاه هم نمیشناسد،
قصهی زبان سخیف، پر اشتلم و بیادبانهی محمود احمدینژاد تازه نیست. این همه زبانه کشیدن بیادبی و وقاحت که هیچ شأن و جایگاه هم نمیشناسد،
پیش از اینکه این عبارات آتشین قاضی شهید همدان را که تازیانههای سلوک هستند، نقل کنم، فکر میکنم لازم است مقدمهای بنویسم. عبارات زیر،
«محدثان و مفسران و حافظان و ناقلان دیگرند و عالمان دیگر. بوبکر صدیق و عمر خطاب و علیِ بوطالب حافظِ قرآن نبودند. و پنج یا
نوشتن دربارهی کسانی که دوستشان داری و به آنها بسیار حساسیت داری، آسان نیست؛ به ویژه که سالهای دراز و مهمی از عمرت را با
این هم یکی دیگر از نوروزانههای طربستانی. گلهای تازهی ۳۱، با صدای شجریان و دو غزل از حافظ. حال و هوای سرخوشانه و نوروزانهای دارد.
«ای برادر عزیز! ایدک الله بتوفیق طاعته، چندانکه توانی ظلم مکن، و وا ظالمان مباش، الا لعنه الله علی الظالمین، فراموش مکن! و تا توانی
برای گشایش سال ۸۹، بهترین هدیهای که به فکرم رسید، دو آواز از شجریان است از مجموعهی گلهای تازه: شمارهی ۳۱ و ۴۲. مشخصات برنامهها
تا ساعتی دیگر سالی تمام میشود که در آن دوستِ نازنینی را از کف دادم و از هر چه تا به حال نوشته باشم، نمیتوانم
در این ساعتهای آخر سال، فکر کردم بهترین چیزی که میتوانم بنویسم اینجا غزلی است از سایه که هر بیتاش را به شکلی در این
روزهای درازی است به این فکر میکنم که کاری که نظام با مخالفان و منتقداناش کرده است، یا در واقع کاری که نظام با خودش
فکر میکنم اکنون که سالِ دشوار، سال کشف و سال خودشناسی ۸۸ به پایان میرسد، وقت است که به فکر ادای دین بیفتیم. ملت ایران،
حال و هوای نوروز است و دو سه روزی است آوازی در بیات ترک را از شجریان گوش میدهم. برنامهی شمارهی ۱۴۴ گلهای تازه را.
محمود فرجامی دعوت به چیزی کرده است که وقتی من اجابتاش کنم شاید نتیجهاش عجیب باشد. سالهاست کوشش میکنم به سوی قطعیت و جزمیت نروم.
ماجرا ساده است: هستند میان ما کسانی که از زشتی، از درشتی، از پلشتی و از رذایل گریزاناند و با آنها زندگی نمیکنند. خشم و
این موسیقی باید برای بسیاری آشنا باشد: موسیقی متن برنامهی جادهی ابریشم که سالها پیش از تلویزیون ایران پخش میشد. این موسیقی را کیتارو یا
اکنون بیش از هشت ماه است که از تولد جنبش سبز گذشته است. فراز و فرودهای متعددی را دیدهایم. راه پر سنگلاخی را هم تا
شعر در تار و پودِ زندگی ایرانیها تنیده شده است. از موسیقی ما گرفته تا ادبیات و سخنرانی حتی دولتمردان، همه جا رد پا و
امروز هشتاد و دومین سالروز تولد سایه است. آسان نیست حرف زدن از شاعری که شاید مهمترین روزهای زندگیام را با او زیستهام. گمان میکنم
شجریان دو اجرای مشهور روی رباعیات خیام دارد که یکی به همراه صدای احمد شاملوست و کار فریدون شهبازیان است و دیگری اثری است که
در آن غزل سعدی که آواز سهگاهاش را شجریان در ناز لیلی میخواند، بیتی هست که سالهای درازی مرا مشغول کرده بود و امروز به
فاصلهی میان خیالِ شاعرانه و جهانِ بیرحم واقعیت را چه پر میکند؟ هر وقت که به سراغ شعر، قرآن و اندیشههای فروزندهی امیدبخش میروم، این
دو آلبومی که در زیر میشنوید، پیشتر چندین بار در ملکوت آمده است. این دو، گلهای تازهی شمارهی ۴۸ و ۱۴۷ است و هر دو
یکی از مهمترین قابلیتهای جنبش سبز این است که به دلیل محبوس نبودناش در چهارچوب محاسبات قدرت، توانایی نقدِ درونی دارد و قابلیتِ خود-تصحیحگری مهمترین
وَکَأَیِّن مِّن آیَهٍ فِی السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ (سورهی یوسف (۱۲)، آیهی ۱۰۵) ۱. آرامآرام میتوانیم آنچه را در روز ۲۲ بهمن
میبینم که بعضی از کسانی که امروز فکر میکنند ۲۲ بهمن قرار بوده معجزهای رخ بدهد، نفسِ معجزه را فراموش کردهاند! بگذارید روشن توضیح بدهم
از وقتی خبر دستگیری پدر و مادر بهمن را خواندهام، بیتاب به خودم میپیچم و هر چه فکر میکنم واژه نمییابم برای توصیف این ستمگری.
به استقبال ۲۲ بهمنی که در پیش است، ساعتهاست تصنیفی را دارم گوش میدهم که متعلق به زمانی دیگر است؛ تصنیفی که امروز شاید دیگر
پیشتر نوشته بودم که قانون مدتهاست در کشور ما تبدیل به امری لغو و بیهوده شده است. فکر میکنم یکی از جدیترین مطالبات جنبش سبز،
امشب مجلسی بود برای بزرگداشت مهندس بازرگان و آیتالله منتظری. مجلس سه سخنران داشت: فرخ نگهدار، مسعود بهنود و دکتر سروش. تا جایی که به
از صبح برای چند نفر این حکایتی را که صاحب وبلاگوار در مطلباش آورده نقل کردهام که چگونه عدهای فرانسوی در اوج قدرت و زورمداری
یک بار دیگر هم قبلاً این کار را کرده بودم اما روز به روز تعداد این نوع کارها زیاد میشود. همهی قطعاتی را که به
لابد شعری را که سایه برای ناظم حکمت سروده است خواندهاید. امروز با دوست بزرگواری سخن از نویسندگان و روزنامهنگاران فراوانی بود که این روزها
این روزها که جامعه شدیداً دچار تنش و چندپارگی است، خیلی مهم است مراقب انتشار نفرت و کینه باشیم. زمینهی بسیاری از این کینهها، سوءتفاهم
در جامعهی امروز ما، دروغ متاستاز کرده است. یک دلیل مهماش این است که حکومت به دروغگویی عادت کرده است و خود را ملزم به
این تجربهای است که آسان به دست نمیآید. در دوستیها اختلافنظر پیش میآید. در بحث و مناظرهها هم ایضاً. در این چند روز گذشته که
مهدی خلجی مصاحبهای انجام داده است با محمدرضا نیکفر در ادامهی مقالهی «الاهیات شکنجه» که پیشتر بخشهایی از آن را نقد کردهام. این مصاحبه، و
آدم برای صیقل زدن دروناش راههای اختیاری و انتخابی دارد و راههایی که بدون اینکه خودش برنامهای برایاش داشته باشد، سر راهاش قرار میگیرد. تکلیف
این اتفاقها تازه نیست. امروز دیگر قاعده شده است. گفته بودم اینها نه برای شریعت حرمتی قایلاند و نه طریقت و حقیقت را درک میکنند.
مقدس بودن قدرت، یک اسطوره یا به عبارتِ دقیقتر یک افسانه است. قدرت، مقدس نیست. هیچ قدرتی مقدس نیست. چه صاحب قدرت مسلمان باشد، چه
پیش از اینکه توضیح بدهم چرا چنین عنوانی برای این یادداشت انتخاب کردهام و بگویم چه حالی بر من رفته است امشب (و شما را