نوکرِ خانه‌زاد پشت میکروفون

درباره‌ی روشنفکرِ کمپرادور در غربتِ ایرانی و فروپاشیِ رستگاریِ عاریتی یک سنخ، نه یک شخص هر پروژه‌ی امپریالیستی، همسرایان بومیِ خودش را تولید می‌کند — صداهایی از جهانِ مستعمره که سرودِ استعمارگر را با لهجه‌ای می‌خوانند که پایتختِ امپراتوری آن را «اصیل» و از همین رو کارآمد می‌یابد. حمید دباشی در «سبزه‌پوستان نقاب‌سفید» (۲۰۱۱) نامشان را روشنفکرانِ کمپرادور گذاشته است: سنخی ساختاری که کارکردش فراهم آوردنِ پوششِ ایدئولوژیک برای قدرتی است که سرزمینِ مادری‌اش را ویران می‌کند. مالکوم ایکس همان سنخ شخصیتی را با زبانی کم‌نظیرتر نام نهاده بود: غلامِ خانگی‌ای که وقتی خانه‌ی ارباب آتش می‌گیرد، حریص‌تر از خودِ ارباب برای خاموش کردنِ آتش به این سو و آن سو می‌دود. «چه شده ارباب، ما مریض شدیم؟» — این «ما»یِ مالکوم ایکس نشانه‌ی تشخیصی است: امضای دستوریِ آگاهی‌ای که تمام‌وکمال از جهانِ خودش کوچیده و در جهانِ هنجاریِ ارباب ساکن شده است. هشتمِ آوریلِ ۲۰۲۶ — ایران زیرِ پنج هفته بمبارانِ ایالات متحده و اسرائیل می‌سوخت. رادیوی عمومیِ ایلینوی در برنامه‌ی «نمایشِ قرنِ بیست‌ویکم» نمونه‌ای تقریباً تمام‌عیار از این سنخ را به نمایش گذاشت. دانشیاری ایرانی‌تبار در رشته‌ی سامانه‌ّای اطلاعاتی، از یکی از دانشگاه‌های میانه‌ی غربِ آمریکا، اعلام کرد: «من همچنان بر این باورم که بزرگ‌ترین تهدید علیهِ زندگی،

آخرین مطالب

روزنوشت‌های داریوش میم

تأثیرگذارترین‌ها

هیچ آدمی بی‌گذشته نیست. همه از پیشنیان یا هم‌روزگاران‌شان اثر گرفته‌اند. آن‌چه ما امروز هستیم، هر یک از ما، تنها محصول تلاش یا حرکت خودمان

از سرسری خوانان بیزارم

در این تجربه‌ی چندین ساله‌ی وبلاگ‌نویسی، یکی از چیزهایی که سخت آزارم داده است، همین خوانندگان سرسری‌خوان بوده است. عده‌ای می‌آیند مطلبی را بخوانند، دو

حالا چرا؟

خوب. گفته بودم درباره‌ی تونی بلر می‌نویسم؟ حرف‌ام را پس می‌گیرم. درباره‌ی بنان می‌نویسم. اصلاً بگذارید برای‌تان قصه بگویم. چیزی شبیه بیوگرافی. من اساساً تا

ای زبان تو بس زیانی مر مرا!

نشسته‌ام، لپ‌تاپ به بغل، روی مبل و دارم همین‌جوری اخبار را می‌جورم. فکر کنم یکی دو ساعتی شده است که بی‌وقفه دارم خبر می‌خوانم یا

راز ابلیسی

امروز هوا یکسره بارانی بود. پس مانده‌ی سرماخوردگی در سرم سنگینی می‌کند. بی‌رمق دست بردم از کتاب‌های روی میز کارم منطق الطیر را برداشتم و

من و این حال معلق

امروز دوستی می‌گفت مدت‌هاست در وبلاگ از خودت چیزی نمی‌نویسی و همه چیز شده است تخصصی و فنی و انتقادی و این چیزها. راست می‌گفت.

حاشیه‌هایی در باب دو بیت مولوی

مدتی پیش، روی پروژه‌ای کار می‌کردم که باید مجموعه‌ای شعر، از قصیده گرفته تا غزل را هم آوانگاری می‌کردم و هم ترجمه. انتخاب اشعار با

. . . برده‌ای رونق مسلمانی!

دیشب یادداشت خورشید خانم را که دیدم چندان فرصت نکردم این وبلاگ سر تا پا تهدید را بخوانم. وقتی چنین چیزهایی را در کشورمان می‌بینم،

یک سؤال

ظاهراً بعضی جاها در ایران ملکوت (یعنی وبلاگ بنده) را فیلتر کرده‌اند. کسانی که این وبلاگ را می‌خوانند (یعنی می‌‌توانند بدون فیلتر شکن بخوانند)، می‌شود لطفاً

میان شرق و غرب: موازنه‌ای گم شده

وقتی به آدم شرقی فکر می‌کنیم، شاید اولین چیزی که به ذهن ما می‌رسد، آدمی است سنتی، مذهبی، سخت‌گیر و متعصب، شاید هم بی‌سواد. بر

عدالت‌ورزی با ارباب قدرت؟

بعد از این‌که یادداشت «بأی ذنب؟» را نوشتم، دیدم بعضاً عده‌ای در اصالت فیلم شک کرده‌اند و گفته‌اند که زود داوری کرده‌ام و از سر

شجریان از دو نگاه

کنسرت امشب شجریان را باید از دو زاویه روایت کنم. نمی‌خواهم بی‌انصافی بورزم و حق تمامِ آن‌ بهره‌هایی را که از همنشینی با شجریان برده‌ام

امیدهای ما به شجریان

یک سال و اندی از آخرین کنسرت شجریان در لندن می‌گذرد. امشب شجریان دوباره کنسرت دارد. خودش با همراه همایون و گروهی تازه. دیگر علیزاده

هویت:‌ وطن و ملیت در برخورد ما و غرب

وطن مقوله‌ی غریبی است. وقتی از وطن صحبت می‌کنیم، وقتی از ملیت حرف می‌زنیم، گوهر حرفِ ما «هویت» است. وطن، ملیت، هویت می‌سازد. و هویت

نشانه‌های هذیان‌گویی

«شما همه‌تان کارمند سیا، مزدور موساد، کارگزار کا گ ب و مأمور اینتلیجنس سرویس هستید. همه‌تان نوکر آمریکا و انگلیس و اسراییل و شوروی هستید!»

ما کجا ایستاده‌ایم؟

مدت‌ها به این مسأله فکر کرده‌ام که ما، ماهایی که اسلام را رحمانی می‌بینم و عقلانی، کجا ایستاده‌ایم؟ ماها کجا جدی هستیم؟ ما را چه

بأی ذنب؟

الآن تکه فیلمی را دیدیم از صحنه‌ی برخورد (!) برادران پلیس با دختری که به تشخیص آن‌ها بدحجاب بود. دخترک ضجه می‌کشید که نمی‌آیم. زنک‌های

سوء تفاهم‌های تاریخی ایرانی‌ها

این یادداشت ربط مستقیمی به غرب ندارد. اما می‌توان از آن به مثابه‌ی شاخصی برای نقب زدن به گذشته استفاده کرد. تاریخ قوم ایران، همان

پشمینه‌پوش تندخو . . .

معضلی که امروز گریبان‌گیر جامعه‌ی ایران شده است (مقصودم معضل فضولی پلیس در روان‌شناسی است!)، واقعاً امر حیرت‌آوری است. مدت‌هاست به این فکر می‌کنم که

ما و غرب: سوء تفاهم‌های تاریخی (۳)

وطن را چه چیزی معنا می‌کند؟ می‌خواستم مفصل‌تر در این یادداشت درباره‌اش بنویسم. اما عجالتاً تنها به یک جنبه از آن اشاره می‌کنم: زبان. یکی

ما و غرب: سوء تفاهم‌های تاریخی (۲)

چطور می‌شود در غرب، شرقی زیست؟ بگذارید اصلاح کنم و دقیق‌تر مرادم را بگویم: چطور می‌شود در غرب زندگی کرد بدون این‌که از فرق سر

ما و غرب: سوء تفاهم‌های تاریخی (۱)

در اجابت دعوت میرزا مهدی خان سیبستانی، چند یادداشت در وبلاگ‌ام خواهم نوشت تا فتح بابی برای خودم هم باشد. یکی دو قرن گذشته برای

درباره‌‌ی زبان قرآن

خوب است در کنار یادداشت‌های یاسر درباره‌ی «تعقل قرآنی»، پرونده‌ی دیگری را هم بگشاییم درباره‌ی «زبان قرآن». بحث درباره‌ی زبان قرآن البته بسیار پردامنه است

حبابِ عقل‌شناس!

سلسله‌ی یادداشت‌های یاسر میردامادی را درباره‌ی «تعقل قرآنی» که تا به حال شش یادداشت از آن منتشر شده است، لاجرم دیده‌اید. بنا به پاره‌ای ملاحظات

بیماری‌های پلیس

حرف‌های تازه‌ی فرمانده انتظامی تهران بزرگ را درباره‌ی سخت‌گیری‌های تازه درباره‌ی حجاب می‌خواندم که گفته بود «بد حجاب‌ها» چند دسته‌اند: «گروه اول بدنبال هویت گم

وطن‌دوستان یا تاجران؟

نمایشنامه‌ی ملوانان هنوز ادامه دارد. ملوانان از سوی وزارت دفاع اجازه یافته‌اند که داستان‌های‌شان را به رسانه‌ها بفروشند. فی ترنی پیشنهادی صد هزار پوندی داشته

فرق زندانی و گروگان: معیارهای دوگانه

لحظه‌ای پیش‌فرض‌های سیاسی را کنار بگذارید. نیروهای آمریکایی به یک دفتر کنسولی ایران در اربیل حمله می‌کند و پنج نفر را دستگیر می‌کند. طبق قوانین

این قصه هنوز تمام نشده است

این قصه سر دراز دارد. تنها یک بخش از تنش‌های ماجرا تمام شده است و البته بخش دردسر آفرین اصلی‌اش سپری شده است. اما ملوانان

سپیده‌ای که تنها یک بار دمید

من هنوز ایران زندگی می‌کردم. مدت زیِادی نمی‌گذشت که با پرویز مشکاتیان از نزدیک آشنا شده بودم، شاید حدود یک سال بود یا کمتر. کار

تأثیر صحبت

توی هواپیما نشسته‌ام به سوی لندن. فیلم «یک ذهن زیبا» را تازه تمام کرده‌ام (بقیه‌ی فیلم‌ها هم در صف قرار دارند). فیلم را که می‌دیدم

پراکنده‌های سفر – ۱

۱. شیراز هنوز در شمار بهترین و زیباترین شهرهایی است که دیده‌ام. جدای میزبان مهربان و مهمان‌نوازی که در شیراز داشتیم، قدم به قدم شهر

آن را که خانه نئین است، بازی نه این است

این فضای قوم‌گرا و نژادپرست سخت آزارم می‌دهد. یادداشتی که درباره‌ی تخت جمشید نوشته بودم یک پیام روشن داشت: پرهیز از تعصب و زیاده‌روی. اعراب،

از وجود سلبی تا وجودِ ایجابی

این را از دوره‌ی نوجوانی آموخته‌ام که وقتی مرتب درگیری ذهنی با چیزی داشته باشی و به نحوی جدل‌گونه دایماً به ستیز با آن بپردازی،

شیراز، تخت جمشید و اعراب!

دیگر داریم از شیراز می‌رویم. برق قطع شده است اما لپ‌تاپ هنوز برق دارد و تلفن هم وصل است. پس دو خط بنویسم تا یادم

هلال ماه ربیع الاول

هلال ماه ربیع الاول. مقارنه‌ی ماه و ؟ خیابان ولی‌عصر، عباس آباد! (عکس دیشب است). مطلب مرتبطی یافت نشد.