چند سخنرانی صوتی دکتر سروش
کسانی که نمیتوانند اینها را از وبسایتِ خودِ ایشان دانلود کنند (و از اینجا هم شاید نتوانند)، میتوانند همینجا آنلاین به آنها گوش بدهند. ببخشید
کسانی که نمیتوانند اینها را از وبسایتِ خودِ ایشان دانلود کنند (و از اینجا هم شاید نتوانند)، میتوانند همینجا آنلاین به آنها گوش بدهند. ببخشید
فرقی نمیکند آدم کجای دنیای باشد. مهم نیست در مسقط الرأسات زندگی کنی یا جای دیگری. مهم نیست که کجا خانه بگیری و کجا را
ناهارم را میخورم. راه میافتم به سمت بانک. کارهای بانکی را که تمام میکنم، میروم سلمانی. همان آرایشگاه. یا هر چیزی. همانجا که آدم زلفهاش
اول بگویم که خرده نگیرید که چرا «فرهنگ» و «ریا» را کنار هم به کار بردهام. مقصودم همین خوی و جبلتی است که در بعضی،
وبر میگوید: «سه نوعِ خالص اتوریته وجود دارد…». کارل فریدریش نوشته است که مدرنیت هم خودش نوعی سنت است و اصلاً مدرنیت بر ساخته از
چند روز پیش در راه که میآمدم به قطعاتی از ونجلیس (یا به روایت ایرانیترش «ونجلیز») گوش میدادم. تا خانه که رسیدم به این فکر
یک کشور فرضی را در نظر بگیرید که در آن ساز و کارهای دموکراتیک حاکم باشد و قدرت از طریق رأیگیری به سیاستمداران منتقل شود.
تا به حال دقت کردهاید این کلمهی «آقا» چقدر کاربردهای مختلفی دارد؟ خوب بدیهی است که «آقا» عنوانی است برای ادای احترام به هر مردی.
چند روز مرخصی گرفتهام که کمی کارهای عقبماندهام را سامان دهم و فکرهایام را جمع و جور کنم. امروز آمدهام دانشگاه. بعد از چندین سال
سابقهی تاریخی هاید پارک و آن گوشهای که مردم میروند جمع میشوند و حرفِ دلشان را میزنند هر چه بوده باشد، با واقعیت تاریخی امروز
این آهنگ را حتماً فراوان شنیدهاید. صدا و سیمای محترم ما به دفعات این قطعه را پخش کرده است. تا امروز نمیدانستم آهنگسازش کیست. بهانهاش
لاله ساغرگیر و نرگس مست و بر ما نامِ فسق داوری دارم بسی، یارب که را داور کنم؟ *** نصیحتگوی رندان را که با حکم
مسلط بودن بر آدمها کار زیاد سختی نیست. گرگ و شیر و حیوانات درنده هم میتوانند بر آدمی مسلط شوند و او را عاجز کنند.
انگار ناگهان کلیدی به دستام داده باشند. دوباره نگاه میکنم. میبینم هیچ چیز تازهای نیست. هیچ کجایاش نو نیست. همیشه این کلید در جیبام بوده
نکتهها چون تیغِ پولاد است تیز گر نداری تو سپر وا پس گریز پیش این الماس بی اسپر میا کز بریدن تیغ را نبود حیا
چهار روز است دارم مینویسم و بر باد میدهم. چهار روز است هر چه مینویسم دور میاندازم. چهار روز است هر چه از خود میخوانم
من نمیفهمم چرا بعضی از مردم مرتب نیاز به توجیه کردن خودشان یا دیگران دارند. وقتی من دربارهی صومعهنشینان حرف میزنم، مقصودم خیلی روشن است:
صومعهنشینی، ریاضت کشیدن، چلهنشینی و این کارها، آدمی بیکار میخواهد که هیچ تعهدِ مهمی، از جمله داشتن خانواده و زن و فرزند، نداشته باشد (و
کارِ هر روز من این است: از اداره که میزنم بیرون، شروع میکنم به موسیقی گوش دادن. در تمام طول راه، گرفتارم میانهی توفان و
من نمیفهمم چه سودی است، چه خاصیتی است در این همه کینه و نفرتی که بعضیها به بعضیهای دیگر دارند. از بیرون که نگاه میکنم
– تقدیم به حسین نوروزی و خلبازیهایاش! منام تمام افق را به رنج گردیده، منام که هر که مرا دیده، در گذر دیده منام که
میگویند که چهارپایان سر به زیرند؛ یعنی رو به زمیناند. آدمیان سر از زمین بر گرفتهاند. آدم بر دو پا راه میرود. سرش را بالا
نقطهی عزیمت خانهی خیالام جولانگاه بتان شده است. بتکدهای دارم تمام عیار! همیشه دنبال راهی گشتهام برای شکستنِ این بتها. امروز فکر میکردم که این
سخت است آدم بفهمد، بعد از سالها، که چه کلاهِ گشادی سرش رفته است. سخت است بعد از عمری سگ دو زدن بگوید: «این همه
سرش را با تأسف تکان داد و گفت: «دور است سرِ آب از این بادیه، هشدار! / تا غولِ بیابان نفریبد به سرابات»! گفتم: «خوب
از صبح ذهنام درگیر یکی از مصاحبههای پایاننامهام بود تا الآن که تماماش کردهام. در تمامِ این مدت، انگار عمقِ فاجعه را حس نکرده بودم.
دموکراسی مثل هر چیز دیگری، دوستانی دارد و دشمنانی. دوستان دموکراسی طیفهای مختلفی دارند. دشمناناش نیز. همهی دوستان دموکراسی مانند هم نیستند. همهی دشمناناش نیز.
این خیل کثیر روشنفکران و سیاسیون و اپوزیسیون ایرانی به خیالی خوشاند از دموکراسی. این آشِ دهنسوزی که هیچ کس نمیداند دقیقاً چیست. آن قدر
گفتم: «میگویند اینها که داری از کجا میخوری؟ مالِ مردم را خوردهای؟» میگوید: «بر درِ شاهم گدایی نکتهای در کار کرد گفت بر هر خوان
تو که در پسِ نقاب نشستهای و تیرِ زهرآگین میافکنی، روزی مشقِ عاشقی میکردی. خاطرت هست؟ روزی میخواستی «آدم» باشی. و آدم شدن لازمهاش عاشق
قصه را برایاش گفتم. اولین پاسخاش این بود: «ای مگس عرصهی سیمرغ نه جولانگه توست عِرضِ خود میبری و زحمتِ ما میداری!» گفتم: «لابد در
دربارهی آزار دادن، امیر در وبلاگاش چیزی نوشته است، در پی گفتوگوی مختصری که داشتیم. چند بار خواسته بودم چیزی بنویسم. این بار به اختصار
میدانی؟ توضیح دادنِ این حال برای مردم سخت است. یوسفام از رشک برادران در چاه اولیٰتر. برای رفیقان و همردیفان شاید شرحاش اندکی آسان باشد.
تا به دامن ننشیند ز نسیماش [نسیمات] گردی سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست – سر ریز «روی خدا…»؛ نسخهی بدل: خودم! پ.
محض اطلاع آن عده از دوستانی که میآیند اینجا، کمی گیج میشوند و چیزهای بعضاً شطحآمیز میخوانند، عرض میکنم که: به زودی بر میگردم بین
صبح آدینه، یکی برایِ تو خوانده بود: ای نور خدا در نظر از روی تو ما را بگذار که در روی تو بینیم خدا را
– چون دایره ما ز پوست پوشانِ توایم در دایرهی حلقه به گوشانِ توایم گر بنوازی ز جان خروشانِ توایم ور ننوازی هم از خموشانِ
حالِ خوشِ خرابی دارم. نمیدانم شُکر باید کرد یا شکایت! کسی میداند؟
«چرا مرده پرست و خصمِ جانیم؟». چرا؟ چون آدمِ مُرده حرف نمیزند. مرده خموش است: خموشید، خموشید، خموشی دمِ مرگ است همه زندگی این است
دلگیرِ دلگیرم، از غصه میمیرم…