Daryoush Mohammad Poor

سخنِ سرد

۱. گل بخندید که: «از راست نرنجیم؛ ولی هیچ عاشق سخنِ سرد به معشوق نگفت!» ۲. احسب الناس ان یُترَکوا ان یقولوا آمنا و هم

دلجویی

سایه‌ی طوبی و دلجویی حور و لبِ حوض به هوای سرِ کوی تو برفت از یادم پاک کن چهره‌ی حافظ به سرِ زلف ز اشک

ای شهِ ایمان تو مرو!

یعنی می‌روی؟ دیگر می‌روی؟ تازه «به دیدارِ تو خوگر» شده بودیم. خویی که با یک نگاه کالنقش فی الحجر شده است. «مرو که با تو

گواهی

بعضی گواهی‌ها احتیاج به سندِ کاغذی ندارند: «رنگِ رخِ خوب تو آخر گواست / در حرم لطفِ خدا بوده‌ای». گاهی برای این‌که بفهمی یکی چه

گریه

بگریست چشمِ ابر بر احوالِ زارِ من جز آهِ من به گوش وی این ماجرا که بُرد؟ پ. ن. باران می‌بارد؛ سنگین. رعد می‌غرد. زمین

رمزِ کلمات و تومارِ وجود

زیاد مشغولِ آن عنوان پر طمطراق بالا نشوید! مقصودم سرراست‌تر از این‌هاست. دقت کرده‌اید که گاهی اوقات آدم با کلمه‌ای، حرفی، نوایی، نغمه‌ای، نگاهی و

آینه

روی جانان طلبی، آینه را قابل ساز ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود

روز واقعه (*) . . . با خداوندِ قیامت . . .

۱. یا ایها الذین آمَنُواْ اسْتَجِیبُواْ لّلهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُم لِمَا یُحْیِیکُمْ وَاعْلَمُواْ أَنَّ الّلهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ وَأَنهَُّ إِلَیْهِ تُحشرون (سوره‌ی انفال (۸)،

ایمان…

۱. حالِ خونین دلان که گوید باز؟ وز فلک خونِ خُم که جوید باز؟… ۲. قالوآ آمنا برب العالمین رب موسیٰ و هٰرون…و أورثنا القوم

شکار

ز پگاه میرِ خوبان به شکار می‌خرامد…

یک شب…

ما شبی دست بر آریم و دعایی بکنیم. حالا ببین!

برو بخواب!

می‌گوید: «خیلی شطاحی کردی! داری پر رو می‌شوی! برو بخواب! فردا کلی کار دارم. آدم هم زیاد است. بگذار کارمان را درست تمام کنیم! موی

بیابان

کرانه‌ی بیابان، ناپیدا. ما تشنه و راه دراز. جگرها تف‌دیده. پس کی به فریاد می‌رسی؟

فرمان…شعر… تلقین… قرآن!

۱. ای که میانِ جانِ من تلقینِ شعرم می‌کنی گر تن زنم، خامش کنم، ترسم که فرمان بشکنم! ۲. «و اذا سألک عبادی عنی فانی

آن روزِ همایون…

اگر ننویسم گویی تجربه‌ی لحظه‌های ناب‌ام گم می‌شود؛ لحظه‌هایی دیریاب که در این غبار برپا خاسته به سادگی گم می‌شوند و ته‌نشین آن لحظات نبرد

آدم

خدایا! پس ما کی آدم* می‌شویم؟ * این «آدم» را به هر معنایی که از آدم می‌شود تصور کرد با تمام بارهای رمزی، اسطوره‌ای، نمادین

این شادمانی سوگ‌ناک

حال غریبی است. حالی است شگفت. می‌شود آدمی احساس دولت و تنعم کند، اما دیو غم از درون بر وجودش پنجه بزند؟ می‌شود شاد بود

داستانِ روز

امروز رفتم بیمارستان برای ترخیص نهایی از بخش ارتوپدی. پانسمانِ دستِ مبارک را باز کردند. همه چیز رو به راه است. فقط حرکت دادن دو

یا رب مباد آن‌که گدا معتبر شود!

وقتی در عادی‌ترین شرایط، عرصه را بر معقول‌ترین و طبیعی‌ترین رفتار و گفتار مردم تنگ کردی، ناگزیر مردم به زیرکی و رندی، متوسل به نامتعارف‌ترین

حافظ و ما!

من از حافظ خوش‌ام می‌آید چون خیلی با مرام است. اهل خالی‌بندی‌های  الکی نیست. خالی بندی هم که می‌کند، خودش خنده‌اش می‌گیرد و بعد جوری

حافظ و صوفیان

۱. صوفیان جمله حریف‌اند و نظرباز ولی زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد ۲. مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد که نهاده است به

گفت‌وگو آیین درویشی نبود! – پادکست ۳

در استقبال از یادداشت یاسر میردامادی: «گفت‌وگو» آیین درویشی نبود؟ موضوع احتیاج به توضیح بیشتر دارد. پادکستی است شتاب‌زده. گوش بدهید و اگر نظری دارید

ما را در دنیا به حساب نمی‌آوردند!

«زمانی که کشور تحویل انقلاب شد کشوری عقب افتاده، مخروبه و دست چندم بود و هیچ بخش اقتصادی کشور در جای شایسته‌‌ای قرار نداشت…روستاها، علم،

کجا دانند حالِ ما…

تو حالِ مرا چه می‌دانی که با هر دو دست‌ات و با تمام انگشت‌های‌ات می‌توانی وبلاگ بنویسی؟ تو چه می‌دانی که آن‌که روزی دودستی دو

همه را نشاید، پس چه را شاید؟

قطعه‌ای از نامه‌های عین القضات است. حرف‌های خودم را از توی‌اش پاک کردم. اول و آخر قطعه، قطعاتی از سه تار پرویز مشکاتیان در نواست.

پرده‌ی پرهیز

برخیز و بزن بر دف رسوایی فسقی که در این پرده‌ی پرهیز است!

حسبِ حال

ننوشتن سخت است. پادکست ساختن هم دارد سخت می‌شود! حوصله‌ی بحث و جدل ندارم. کار زیاد دارم. درس‌ها روی هم تلنبار شده است. واقعه‌ای مهم

ای فسانه

ای فسانه، فسانه فسانه ای خدنگِ تو  را من نشانه ای دوای دل ای داروی درد همره گریه‌های شبانه با منِ سوخته در چه کاری؟

نسخه‌ی بدل بعد از عمل

در درگه ما بندگی/عاشقی یک دله کن هر چیز که غیر ماست آن را یله کن یک صبح به اخلاص بیا بر در ما/در بر

انگیزه‌ی «خلاف شرع» چی‌ست؟

چند روزی است به این ماجرای دانشگاه زنجان فکر می‌کنم و مدام سعی می‌کنم از وارد شدن به ماجرایی که همه‌ی جوانب‌اش را نمی‌دانم پرهیز

نامدگان و رفتگان

این هم تصنیفی است در سه‌گاه روی شعر سایه. اجرای گروه شیدا. آهنگ از محمدرضا لطفی. من سخت شیفته‌ی این بیت غزل بودم: پیش تو

یکی ز شب‌گرفتگان چراغ بر نمی‌کند…

مدت‌هاست می‌خواستم چیزی بنویسم درباره‌ی کارهایی از شجریان که روی اشعار سایه هستند. اولین چیزی که به ذهن‌ام رسید، این تصنیف حزن‌انگیزِ کوچه‌سار شب است.

مشهد: شهرِ مُرده!

مدت‌های درازی است که می‌خواهم این را بنویسم و بسی حرف نگفته دارم که در پی‌اش بنویسم. این بخش از مصاحبه‌ی اخیر محمدرضا شجریان را

فرانسه یا آفریقا؟

بازی فرانسه و هلند دارد شروع می‌شود و تلویزیون پخش سرود ملی فرانسه را نشان می‌دهد. تصاویر بازیکنان به ترتیب از جلوی دوربین عبور می‌کند