آه اگر این خواب افسون بگسلد!

منطق وضعیت خشم و خروش پر هیجان این است: حالا که آن طرف فرمان را کنده و ترمز را بریده، ما هم فرمان را می‌کنیم و ترمز را دور می‌اندازیم و هر چه شد خواهیم گفت تقصیر آن اولی است. گویا دیگر اهمیت هم ندارد که خودمان هم در این فرایند کشته می‌شویم. و از مردگان و کشتگان انتظار معجزه؟ این نگاه خردگریز، به هیچ چیزی کمتر از محکوم کردن شدیداللحن (و به‌ حق و درست) حکومت از بالا تا پایین‌اش قانع نمی‌شود حتی اگر در فرایند این محکومیت و مقابله خودش و تمام ایران به نابودی محض کشیده شود. چرا؟ چون از نظر او، یگانه دشمن و بزرگ‌ترین دشمن ایران، ایرانی، انسان و حتی کل بشریت همین جمهوری اسلامی است و بس و فقط و فقط با رفتن اوست که دروازه‌های بهشت به روی ایران، ایرانی و تمام بشریت گشوده می‌شود. به گمانم این توصیف دقیق و درستی است از موضعی که می‌بینم. تحلیل یا نقدش را – که بارها به زبان‌های مختلف در این بیست و اندی سال نوشته‌اند – واگذار می‌کنم به وقت دیگر. این نکته را اما دریابید و به آن بیندیشید که ترمز کشتار را بکشید به هر شکل و به هر شیوه‌ای. هر یک

آخرین مطالب

روزنوشت‌های داریوش میم

سرگردان میان دنیا و آخرت

فرض کنیم قرار است زندگی جاویدی بعد از مرگ باشد (یا حتی نباشد). آیا حق داریم از این دنیا لذت ببریم و از هر چه

محض تبرک

بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد دولت بار دگر در رخ ما رو گشاد سرمه کشید این جهان، باز ز دیدار ما گشت جهان

از شاهکارهای بازجوهای بی‌سواد

این را یادم رفته بود بنویسم که وقتی سریال اعترافات پخش می‌شد، این بیچاره‌ی کیان تاجبخش می‌گفت: «آقای پوُپر» (Pooper)! نمی‌گفت: «پُپِر» (یا حتی پاپر،

سریال اعترافات؛ قسمت ۲؛ نسخه‌ی ۸۶

دارم قسمت دوم سریال اعترافات، نسخه‌ی سال ۸۶ را تماشا می‌کنم. فقط دارم ریسه می‌روم از خنده. چند قلم از واقعیت‌ها و لطیفه‌های ماجرا را

تا بیکران دور دست

در این سفر اخیری که به ایران داشتم، در همان دو سه روزی که مشهد بودم، هر وقت مجالی فراهم می‌شد و یکی دو ساعتی

احیای نسخِ منسوخ

آیا احکام فقهی اسلام جاودانی است؟ پاسخ به این مسأله را چه کسی می‌دهد؟ سخنان تازه‌ی جواد لاریجانی درباره‌ی سنگسار، الحق که سخنان شگفتی است

مرگ تدریجی «روزانه»

نمی‌دانم امروز یاد چه افتاده بودم که برگشتم وبلاگ‌ام را دیدم و دلم پر زد برای همه‌ی یادداشت‌های روزانه، حکایت‌های تدریجی، تصویرهای لحظه‌ به لحظه

آن سال کجا بودم؟

یادداشت ۱۸ تیرانه‌ی خوابگرد را که دیدم، از خودم پرسیدم روز ۱۸ تیر ۷۸ کجا بودم؟ تهران، میدان فاطمی! درست در اوج درگیری‌ها من تهران

رگبارهای تابستانی لندن

نیم ساعت شده است که بی‌وقفه دارد می‌بارد. آسمان سوراخ شده است انگار. بانو می‌گفت از صبح دارند به مردم هشدار می‌دهند که رگبار سختی

مسأله‌ی زن «قدرت» است

نمی‌دانم چرا صاحب سیبستان سرش را به درد آورده است و این همه شرح فلسفی معرفتی نوشته است. تمام حرف‌های‌اش به جا و معقول، اما مهدی یک

فاصله‌ی هنر تا دیپلماسی

هفته‌ی پیش، درست شب قبل از برگشتن به لندن، داشتم با عزیزی درباره‌ی این حرف می‌زدم که هنرمند جماعت، به ویژه آن‌ها که با هنر

عذر اعتزال!

فکر کنم لازم است این را در وبلاگ‌ام بنویسم. کسانی که این وبلاگ را می‌خوانند یا ای‌میل می‌زنند حق دارند بدانند چرا از من خبری

وایرلس ایرانی از نوع مهرآبادی!

خیلی ذوق دارد همین‌جور بی‌هوا لپ‌تاپ رو در مهرآباد باز کنی و توی ترمینال دو نشسته باشی ولی از ترمینال یک سیگنال وایرلس بگیری! خوبی

دوقطبی‌های افراط

۱. من معتقد به جبر تاریخ نیستم. به عبارت دیگر فکر نمی‌کنم رخدادهای تاریخی لزوماً تکرارپذیر باشند. اگر قرار باشد تاریخ به عقب برگردد، هیچ

یک کار درخشان رادیویی در عرصه‌ی اندیشه

خاطرم هست که وقتی ایران بودم، اسماعیل میرفخرایی مجری برنامه‌هایی بود درباره‌ی تاریخ، باستان‌شناسی، فرهنگ و مصاحبه با بزرگان کشور. آن روزها سخت شیفته‌ی آن

تردید

نمی‌دانم نام این وضعیت را چه می‌توان گذاشت. وضعیت نامشخص بودن، تصادفی بودن، بی‌حساب و کتاب بودن و در عین حال به شکل تجلی پیدا

ای شادی آزادی . . .

مدت‌ها پیش می‌خواستم – یا وعده داده بودم که این شعر سایه را در ملکوت بیاورم. شعری است آرمان‌خواهانه و سرشار از درد. شعری شیوا

ما همه متهم‌ایم

امروز دوستی تلفن زد از آن سوی اقیانوس و ذکری از شریعتی شد و سخنرانی‌اش «پدر، مادر، ما متهم‌ایم». وسوسه شدم سخنرانی را پیدا کنم

یک رویداد فرخنده‌ی وبلاگستانی

تمام عالم می‌دانند که من و عبدی کلانتری سخت اختلاف نظر داریم. اما اتفاق تازه‌ای که دارد می‌افتد، اتفاق فرخنده‌ای است: عبدی کلانتری حالا هم

منتقد کجا ایستاده است؟

در باب رواداری زمانه و میزان تحمل عبدی کلانتری آیا زمانه بی‌طرفی را رعایت می‌کند؟ با توجه با آن‌چه من امروز دیده‌ام، آری! (و بر

اعتدال در نقد

این قضیه‌ی آرامش دوستدار خیلی با مزه شده است. ببینید عده‌ای معتقدند که آرامش دوستدار با تمام انتقادهایی که از دین و «دین‌خویی» می‌کند، در

زنده باد رازی، مرده‌ باد هر که دیگر!

یادداشتی که درباره‌ی آرامش دوستدار نوشته بودم، بر بعضی گران آمده است و احساس کرده‌اند من قدر این گوهر ارزشمند و تابناک جهان فلسفه را

پای استدلالیان و پای استدلال

مولوی بیت مشهوری دارد: پای استدلالیان چوبین بود / پای چوبین سخت بی تمکین بود. این بیت قرن‌ها با ذهن بسیاری بازی کرده است (از

اندیشه‌ی پریشان آرامش دوستدار

در صفحه‌ی نیلگون زمانه، مطلبی از عبدی کلانتری آمده است درباره‌ی نقد آرامش دوستدار به «فلسفه‌ی اسلامی». من عجالتاً کاری ندارم محتویات این صفحه روایت

جرثومه‌ی سیاست

عجب فیلم شگفت‌انگیزی بود این «تمام مردان شاه». شاهکاری بود و سخت تکان‌دهنده. من همیشه سعی کرده‌ام فاصله‌ام را از سیاست حفظ کنم. همیشه باور

این دلِ آبگینه . . . و این همه خون

آخر شب است، یعنی دیگر صبح سه‌شنبه است، و من مشغول کار. ناگهان فکری هجوم آورده است به مغزم و کارم را مختل کرده. هر چه

این گذشته‌ی پر آشوب

به سرم زد امشب که چیزی را از میان کتاب‌های انبار شده پیدا کنم. بعد از کلی تمیزکاری و مرتب کردن به هم ریختگی‌ها، یکی

تصحیح یک اشتباه

امروز خبری در سایت هنر و موسیقی آمده بود درباره‌ی کنسرت‌های اخیر شجریان. به نقل از آقای درخشانی آمده است که تصنیف «سخن عشق» از

بازخورد تأثیرگذارترین‌ها

زیاد وقت ندارم، پس سریع می‌نویسم. بگذارید اول بگویم آن یادداشت «تأثیرگذارترین‌ها»ی من حاصل چند روز فکر کردن بود. اما نتیجه‌اش چندان برای خودم دلخواه

رنج ضایع، سعی باطل، پای ریش

آمد متفکر نشست مقابل‌ام. گفت: «داری چه کار می‌کنی؟ اصلاً این‌ها چی‌ست که می‌نویسی؟» گفتم: «فکر می‌کنم مهم است. فکر می‌کنم خاصیتی دارد. فکر می‌کنم

ادبیات قدرت!

اصل جمله‌ی وزیر ارشاد به نقل از ایسنا: «ما سایت‌ها و پایگاه‌ها را به دریافت مجوز از خودمان اجبار نکردیم و فقط به آن‌ها گفتیم

تأثیرگذارترین‌ها

هیچ آدمی بی‌گذشته نیست. همه از پیشنیان یا هم‌روزگاران‌شان اثر گرفته‌اند. آن‌چه ما امروز هستیم، هر یک از ما، تنها محصول تلاش یا حرکت خودمان

از سرسری خوانان بیزارم

در این تجربه‌ی چندین ساله‌ی وبلاگ‌نویسی، یکی از چیزهایی که سخت آزارم داده است، همین خوانندگان سرسری‌خوان بوده است. عده‌ای می‌آیند مطلبی را بخوانند، دو

حالا چرا؟

خوب. گفته بودم درباره‌ی تونی بلر می‌نویسم؟ حرف‌ام را پس می‌گیرم. درباره‌ی بنان می‌نویسم. اصلاً بگذارید برای‌تان قصه بگویم. چیزی شبیه بیوگرافی. من اساساً تا

ای زبان تو بس زیانی مر مرا!

نشسته‌ام، لپ‌تاپ به بغل، روی مبل و دارم همین‌جوری اخبار را می‌جورم. فکر کنم یکی دو ساعتی شده است که بی‌وقفه دارم خبر می‌خوانم یا

راز ابلیسی

امروز هوا یکسره بارانی بود. پس مانده‌ی سرماخوردگی در سرم سنگینی می‌کند. بی‌رمق دست بردم از کتاب‌های روی میز کارم منطق الطیر را برداشتم و