استبداد آرزو: چرا رها کردن آزادمان میکند؟
ریشهی غم: زندان خواستههای ناکام بخش بزرگی از غم خوردن آدمی به خاطر این است که دوست دارد دنیای بیرون را یا کسی یا چیزی در بیرون را منطبق با خواستهی خودش کند: چرا فلانی چنین نکرد؟ چرا چنان گفت؟ این پرسشها از خواسته بر میآید: میل و سلیقهی نفس ما در میان است. این را که رها کنی، غم هم میرود. ریشهی غم، ریشهی اندیشه و تشویش همین است که عالم را میخواهیم به شکل ظرف خودمان در بیاوریم ولی چون شدنی نیست (چون به خانهی مرغ اشتر پانهاد…)، بابت این تغییر نکردنها غم میخوریم. ترک آرزو و معنای بلندهمتی ترک آرزوست که آدمی را آزاد میکند و از بندگی میرهاند (نقیضهی بندگی و رهایی دقیقا همین است). ترک توقع است.یک معنی بلندهمتی همین میشود که ترک آرزو کردهای. از دون همتی است که انتظار داشته باشیم جهان، دیگری، رفیق یا دشمن چنان باشد یا بشود که ما میخواهیم. معنای سخا هم به تعبیر مولوی همین است. همین سخایی که شاخی است از شاخ بهشت. امتداد بهشت در زمین همین شاخ سخاست. کسی که سخاوت را تجربه کند، فتوت را، بیعلت و رشوت بخشیدن را، در زمین بهشت را میچشد. تفکیک: مرز میان تصرف و رها کردن مهم نیست