۰

ارمغان منزل چهل و یکم

شاید اغراق نباشد اگر بگویم کمابیش بیست سال است که درگیر «مجلس مکتوب» شهرستانی‌ام. بیش از یک سال پیش، کار تصحیح تازه‌ای از متن فارسی رساله‌ی شهرستانی (صاحب ملل و نحل) و ترجمه‌ی انگلیسی منقحی از آن را آغاز کردم. دو هفته پیش اولین نسخه‌ی پیش‌نویس کار تمام شد. امروز، راضی شدم که دیگر در مقدمه‌ی انگلیسی و ترجمه‌ی متن فارسی تصرفی نکنم. ماه‌های اخیر شاید پرفشارترین و سنگین‌ترین ماه‌های کاری این سال بود. یکی دو هفته‌ی اخیر وسواس پاکیزه کردن کار و صیقل دادن آن فشار را مضاعف می‌‌کرد. امروز نسخه‌ی کاری را تحویل دادم تا آرام‌آرام به دست نشر سپرده شود.

مختصر توضیحی بدهم که این کتاب تازه چی‌ست و اهمیت‌اش از چه روست. استاد جلالی نائینی پیش از این سه بار این متن را چاپ کرده بود. چاپ نخست آن در سال ۱۳۲۱ شمسی منتشر شد و چاپ بعدی آن بر اساس همان تصحیح به ضمیمه‌ی ترجمه‌ی افضل الدین صدر ترکه اصفهانی از ملل و نحل شهرستانی به شکلی خالی از نقطه‌گذاری‌ها و علایم مخل چاپ نخست در سال ۱۳۳۵ منتشر شد. این تصحیح بر اساس نسخه‌ی واحده‌ای بود که ایشان در کتابخانه‌ی مجلس شورای ملی یافته بود. چندین دهه طول کشید تا در سال ۱۳۶۹ ایشان نسخه‌ی دیگری از استانبول یافت و تصحیح پاکیزه‌تری از مجلس خوارزم منتشر کرد (ذیل عنوان «دو مکتوب»). هر دو چاپ جلالی نائینی مشکلاتی داشت هر چند به هر حال متن قابل خواندن و در دسترس بود. در چاپ حاضر من از دو نسخه‌ی دیگر – یکی در کتابخانه‌ی مجلس و دیگری از کتابخانه‌ی آیت‌الله مرعشی در قم – استفاده کرده‌ام که نسخه‌ی اخیر اقدم نسخ است مورخ ۶۸۵ قمری که گویا به خط قطب‌الدین شیرازی است. مهم‌ترین تفاوت چاپ حاضر تغییر در علامت‌گذاری و صورت‌بندی جملات و بندهای مجلس خوارزم است. این تفاوت‌ها به طور مشخص در ترجمه‌ی انگلیسی رساله آشکار است. استاد جلالی نائینی در پاره‌ای از موارد عبارات را به شکلی ضبط کرده بودند که خواننده برای فهم مقصود شهرستانی دچار سردرگمی می‌شد. کلید فهم بندها و عبارات مختلف مجلس خوارزم درک منظومه‌ی فکری و عقیدتی شهرستانی در چارچوب کلان‌تر حوادث فرهنگی، سیاسی و اعتقادی زمان اوست. مجلس خوارزم شهرستانی و تفسیر مفاتیح الاسرار و مصابیح الابرار او – که در سال‌های آخر عمر او نوشته شده‌اند – از حیث آشکار کردن خط سیر فکری و عقیدتی شهرستانی بی‌پرده و صریح‌اند. دانشوران معاصر و نویسندگان سده‌های میانه همگی میان این‌که شهرستانی متکلم اشعری مسلک‌سنی (با رویکرد فقهی شافعی) است یا داعی شیعی اسماعیلی نزاری نوسان داشته‌اند (مضاف بر پاره‌ای از آراء شاذ). اکنون می‌توان کمابیش با قاطعیت گفت که شهرستانی جایگاهی ممتاز در سلسله‌ی دعوت اسماعیلیان نزاری داشته است و دست‌ کم یکی از دلایلی که باعث سردرگمی متقدمان و امروزیان می‌شده، التزام او به تقیه بوده که شیوه‌ی مرسوم شیعیان و به ویژه اسماعیلیان بوده است. باری این‌ها را در تعلیقات و حواشی کتاب به تفصیل آورده‌ام و جای بحث بیشتر آن در این‌جا نیست. شیوه‌ی بررسی هویت اعتقادی شهرستانی تکیه بر این دو اثر خاص و مقایسه‌ی مضامین آن با سلسله‌ی آثار اسماعیلیان نزاری در دوره‌ی الموت بوده است. شرح مبسوط این‌ها را هنگام چاپ کتاب می‌توان خواند.

مهم‌ترین پرسشی که باعث تصحیح و ترجمه‌ی این اثر شد، کوشش برای بازسازی، فهم دقیق‌تر و واشکافی اعلام قیامت در میان نزاریان الموت در رمضان ۵۵۹ قمری بود. یافتن سرنخ‌هایی برای بررسی تبار این اندیشه و سرچشمه‌های بسط و ترویج آن بدون مطالعه‌ی آثار شهرستانی کاری است دشوار و غامض. کلید فهم دعوت قیامت در میان اسماعیلیان نزاری مجلس خوارزم شهرستانی و تفسیر قرآن اوست که دیگر اکنون می‌توان آن‌ها را دو اثر اعتقادی اسماعیلی به شمار آورد. در آن زمان پرسش و مسأله‌ی اصلی من هویت دینی و اعتقادی شهرستانی نبود. هویت اعتقادی او تنها فرع قصه می‌توانست باشد. اکنون – به رغم مقاومتی که سال‌ها در برابر طرح فرضیه‌ی اسماعیلی بودن او داشتم – تردیدی در اسماعیلی بودن او ندارم.

چاپ نهایی کتاب چندین ماه به طول خواهد انجامید اما اصل و بدنه‌ی کار پایان یافته و چیز زیادی به آن افزوده نخواهد شد مگر حواشی جانبی. دو سال پیش در چنین روزی نخستین کتابم واپسین مراحل اتمام‌اش را طی کرد. اکنون نوبت کتاب دوم است. «تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند…»!

۰

بولتن‌نویسی در لباس پژوهش، دانش‌وری و روزنامه‌نگاری

یادداشت زیر تقریباً پنج سال پیش ابتدا در روزآنلاین و سپس در جرس منتشر شد. گمان می‌کنم بازنشرش این روزها پر بی‌جا نباشد.
این یادداشت درباره‌ی «آداب» و «اخلاق» کار علمی است و مخاطبانی مستقیم و غیرمستقیم دارد؛ اما در حقیقت، خطاب این متن به مخاطبان مستقیم‌اش نیست چون بعضی از آن‌ها سال‌هاست ثابت کرده‌اند که چالش نظری و فکری با آنان مصداق آب در هاون کوفتن و بادپیمایی است (۱)؛ بلکه غرض اصلی نگارش این مختصر مخاطبان غیرمستقیم این نوشته هستند. نویسنده دواعی و سوائقی جز بحث‌های داغ و رایج روز دارد و به لایه‌ای عمیق‌تر یا سطح و افقی بالاتر از قصه نگاه می‌کند تا این‌که بخواهد ماجرا را به مسأله‌های روز فروبکاهد. واقعیت این است که جوان‌ترهای اهل مطالعه یا حاضر در شبکه‌های اجتماعی واقعی و مجازی، در فضای به شدت سیاسی شده‌ی پس از انتخابات در ایران، هر حرف و سخن منتقدانه‌ای را نسبت به اسلامِ از ریخت‌افتاده‌ی پس از انتخابات به سادگی و بدون سخت‌گیری و سنجش می‌پذیرند. این ساده‌انگاری هزینه‌هایی سنگین دارد. عدم توجه به ظرافت‌های بحث، مزاج و مذاق ما را دگرگون می‌کند. سهل‌انگاری‌هایی از این دست باعث می‌شود که تفاوت میان کار علمی و غیرعلمی را دیگر تشخیص ندهیم و فرقی میان ژورنالیسم و هوچی‌گری نگذاریم. از آن بدتر، دیگر حساسیت‌مان را نسبت به اخلاق هم از دست خواهیم داد. نتیجه این می‌شود که چرخه‌ی بازتولید کیهان و صدا و سیما تکمیل می‌شود و دیگر فرقی نمی‌کند که چه کسی قدرت حاکم و مسلط سیاسی باشد. اتفاق هشداردهنده این است که بازتولید این چرخه به شدت سرعت گرفته است و بعضی از چهره‌های شاخص منتقد وقتی دست به قلم می‌برند، همان راهی را می‌روند که کیهان و بولتن‌نویسان سپاه و وزارت اطلاعات می‌روند.
مغز مسأله این است: این روزها مقالاتی در لباس نقد علمی و دانش‌وری و پژوهش‌گری نوشته می‌شود که به خاطر ظاهر علمی‌اش ممکن است خاطر ساده‌دلان را پی کند و باعث شود تفاوت «نقد» و «هجو» را دیگر نتوان تشخیص داد. در نتیجه،‌ برای این‌که معیاری مشخص و عینی به دست بدهیم از این‌که چگونه می‌توان در این بازار پرغبار و غوغا، راهی را یافت و ملاک و مناطی قابل اعتماد پیدا کرد، به دو شاخصه‌ی مهم و ویژگی اصلی کار علمی اشاره می‌کنم. اما، هم‌چنان متذکر باید شد که این‌ها تنها جنبه‌هایی از کار روش‌مند علمی و اخلاق علمی هستند و بیانی تفصیلی از چیستی روش علمی و اخلاق علمی نیستند، بلکه صرفاً مراد برجسته کردن مواردی است که می‌توان در هر فعالیت علمی بر آن‌ها تأکید بیشتری ورزید.
هر کار علمی و پژوهشی دو مشخصه‌ی مهم دارد که ناظر بر «آداب» و «اخلاق» پژوهش است: ۱. روش علمی نگارنده؛ و ۲. منش علمی او.
۱. روش علمی: این از اصول ابتدایی و اولیه‌ی هر پژوهشی است که محقق وقتی به متنی ارجاع می‌دهد، ارجاعات‌اش دقیق و درست باشد؛ پس و پیش عبارتی را حذف نکند. متن را از بستر اصلی و تاریخی‌اش خارج نکند. فیش‌برداری موفق مستلزم این است که مرور ادبیات موفقی هم داشته باشد و محقق بداند که ادبیات واجد چه مشکلات درونی است و چه تناقضاتی در آن دیده می‌شود. و از همه مهم‌تر، برای پژوهش یا نقد یک اثر یا شخص، باید دید که او چه سؤالاتی را هدف گرفته است و چه سؤالاتی هدف او نیست. پرهیز از ارجاعات زمان‌پریشانه، از اصول و مبانی کار روش‌مند علمی است. درست در نقطه‌ی مقابل کار روش‌مند علمی، با نوع خاصی از نوشته مواجه‌ایم که نام دقیق و درست‌اش «بولتن‌نویسی» است. این شیوه، سنت چپِ استالینیستی بود که بعد از انقلاب هم در ایران ریشه دوانید و هم‌چنان ادامه دارد.مشخصه‌ی این شیوه‌ی مقاله‌نویسی بولتن‌پردازانه این است که پس و پیش عبارات را حذف می‌کند. گزاره‌های مشخصی را از متن بیرون می‌کشد و آن‌ها را دست‌مایه‌ی تمسخر یا تخریب و پرونده‌سازی علیه متن یا شخص می‌کند. از متن، لوازمی بر خلاف مصرحات متن – در همان متن یا بندهای سابق و لاحق‌اش – بیرون می‌کشد و آن ها را به نویسنده و متن نسبت می‌دهد.
یکی از مشخصه‌های مهم کار روش‌مند علمی این است که گفتار متدولوژیک و معرفت‌شناختی خاصی بر آن حاکم است. درست در نقطه‌ی مقابل، روش بولتن‌نویسانه، ملتزم و متعهد به هیچ گفتار متدولوژیک و مشخصی نیست: یک‌ روز دست به دامان نقدهای پوزیتیویستی می‌شود؛ روز دیگر روش‌های تاریخی را بر‌می‌گیرد. یک روز سراغ نقدهای هرمنوتیکی می‌رود و روز دیگر تابع مکتب فرانکفورت و پیرو رورتی می‌شود. این خصلت از این شاخه به آن شاخه پریدن و نداشتن چارچوب نظری منسجم و واحد در نقد، از خصلت‌های نویسندگان متون شبه آکادمیک است. نکته‌ی مهم دیگری که در همه‌ی این رویکردهای متدولوژیک، به رغمِ اختلافات به ظاهر فراوان میان آن‌ها، کاملاً مشترک است آن است که همگی پیرو رویه‌های «تأییدگرایانه» و «موجه‌سازانه» اند. و حتی زمانی که خلاف آن را «اظهار» می‌کنند، در عمل به همان شیوه‌ی مألوف تکیه بر بیّنه برای «جا انداختن» یا «به کرسی نشاندن» مدعیات خود استفاده می‌کنند. نکته‌ای که بدان اشاره شد عارضه‌ای رایج در اکثر قریب به اتفاق متون جدلی و متأسفانه حتی بسیاری از متون پژوهشی است. مشکل ناشی از یک بدفهمی معرفت‌شناسانه‌ی اساسی و ریشه‌ای است. بسیاری از نویسندگان و نیز کثیری از خوانندگان چنین می‌پندارند که با انباشت شواهدِ مؤیِّد، بر قوّت یک مدعا افزوده می‌شود. این برداشت کاملاً نادرست است. آن‌چه از رهگذر انباشتِ شواهدِ مؤیِّد حاصل می‌شود، «اطمینان روانی و قلبی» بیشتر است، نه بالاتر رفتنِ ترازِ معرفتی مدعا. بیّنه‌ی مؤیِّد چیزی بیش از تکرار مدعای نخست عرضه نمی‌کند.
یکی دیگر از نکات مهم آثار آکادمیک، وجود ارجاعات مرتبط و پیوسته با متن است. کثرت ارجاعات در یک متن، لزوماً نشانه‌ی علمی بودن و دانشورانه بودن آن متن نیست. وقتی کسی به سلسله‌ای از متون و منابع ارجاع می‌دهد، معنای‌اش این است که همه‌ی آن متون را به دقت خوانده است یا دست‌کم مضامین منسجم و یک‌دست و مرتبط با مدعای خود را به آن متون ارجاع داده است نه این‌که جمله‌ای را بدون اعتنا به پس و پیش آن از متنی خارج کرده باشد و آن را در راستای مدعای خود به کار گرفته باشد. وقتی نویسنده‌ای به خیل عظیمی از منابعی به زبان‌های مختلف ارجاع می‌هد و همان نویسنده تسلط لازم را بر هیچ کدام از آن زبان‌ها ندارد، در واقع دارد به زبان بی‌زبانی به ما می‌گوید که ارجاعات را از جای دیگری «ربوده» است – و این نکته را بیشتر می‌توان در ذیل «منش» و «اخلاق» کار علمی توضیح داد. مشخصاً، اگر در یک متن فارسی، حتی تمام ارجاعات فقط به متون فارسی باشد، باز هم باید پرسید که آیا مدعای متن بر اساس پرسش مشخصی و به طرز متعادل و متوازنی سیر تاریخی شکل‌گیری یک متن را در نظر داشته است یا نه؟ آیا مرتکب خطای زمان‌پریشی نشده است؟ آیا تمامیت متن را دیده است و مثلاً به یک کلمه یا یک جمله «گیر» نداده است؟ این‌ها نکات اولیه و ابتدایی نزدیک شدن به متن است.
۲. منش علمی: مهم‌ترین رکن رعایت منش و اخلاق علمی در کار پژوهش، ملتزم بودن به اخلاق نقد است. بخش مهمی از پرداختن به کار علمی این است که نویسنده تبار فکر خود را آشکار کند یا دست‌کم عامدانه پیشینه‌ی فکری خود را نپوشاند. هیچ منتقدی نمی‌تواند در لباس التزام به سنت فکری مارکسیستی مدافع و مروج سنتی لیبرالیستی باشد. اتخاذ چنین شیوه‌ای در فضای آکادمیک در همان ابتدا باعث سقوط محقق می‌شود. وقتی نویسنده‌ای تبار فکرش را نه تنها بیان نمی‌کند بلکه عالماً و عامداً فضا را مکدر می‌کند تا آن تبار فهمیده نشود، نشانه‌ی روشنی است از عدم صداقت و پای‌بند نبودن به اخلاق علمی.
پدیده‌ی نوظهوری که این روزها دامن اندیشه را در میان فارسی‌زبانان گرفته است همین است که نویسنده یا منتقد به ظاهر از موضع علمی و پژوهشی حرکت می‌کند اما گاهی در عمل، در همین کسوت و لباس اهل علم، راه توجیه را برای سیاست‌‌های مداخله‌جویانه‌یآمریکا هموار می‌کند. از این نمونه‌ها این روزها کم نیست که وقتی،‌ مثلاً، قرار است درباره‌ی اسلام، خشونت و بنیادگرایی سخنی گفته شود، با بی‌دقتی و سهل‌انگاری اسلامِ متأخر معاصر در اروپا و غرب را مترادف و مساوی بنیادگرایی بگیریم و برای گرفتن نتیجه‌ی ایدئولوژیک مطلوب خود، یکسره چشم را بر آمار، ارقام، اعداد و تمام تکثر و تنوع عظیم کل جامعه‌ی جهانی مسلمانان ببندیم. این اتفاقی است که تنها با پنهان شدن پشتِ نقاب تحقیق و پژوهش رخ می‌دهد و سخنانی از دل آن بیرون می‌آید که حتی از اورینتالیست‌ترین نویسند‌گان غربی، مثل برنارد لوییس، هم شنیده نمی‌شود. دلیل ماجرا ساده است: برنارد لوییس شهرت و آبرویی آکادمیک دارد و این اعتبار باعث می‌شود که حتی هنگام ابراز آراء شاذ، نویسنده تن به هر آشفتگی و پریشانی گفتار و اندیشه ندهد. این آفتِ تازه‌ سر از این‌جا در می‌آورد که چون نویسنده یا منتقد نمی‌تواند با شجاعت و صراحت، تبار و مضمون سیاسی سخن و اندیشه‌ی خود را آشکار کند، پشت نام محققان، پژوهش‌گران و متفکران خوش‌نام و آبرومندی که حاصل عمرشان کوشش و خونِ دل خوردن برای کار سخت‌گیرانه‌ی علمی است – و در اغلب موارد نه اهل سیاست‌اند و نه استراتژیست سیاسی – پناه می‌گیرد و سخنِ خود را در دفاع از مداخله‌ی غرب در خاورمیانه بر زبان آن‌ها می‌نهد و در واقع با گم کردن تبار فکری خود، چهره‌ی آن نام‌آوران را مشوّه می‌کند و تمامیتِ اندیشه‌ی آنان را به قربانگاه ایدئولوژی‌ای می‌برد که حرفِ اول‌اش را نه بسط آزادی و دموکراسی که منطق بازار می‌زند.
تبار یک اثر را البته نباید با مضمون، بن‌مایه یا محتوای درونی آن خلط کرد. دومی به‌کلی مستقل از اولی قابل‌ ارزیابی است. مشکل جایی پیش می‌آید که نویسنده‌ای با توسل به شیوه‌های استعجالی، امکان نقد محتوا، مضمون و بن‌مایه‌ی سخن خود را از بین ببرد و چنان القاء کند که سخن‌اش آن اندازه متین و استوار است که نمی‌توان در آن هیچ خدشه کرد. یکی از این شیوه‌ها، تغییر موضع نظری، تبدیل معنا و تفسیر متن است که راه را بر مغالطه‌ی تبارشناسی هموار می‌کند. مثلاً، در مثال بالا، نویسنده‌ای ممکن است به دیدگاه‌های مارکسیستی تعلق خاطر داشته باشد اما از استدلال‌های لیبرالیستی برای بیان دیدگاه‌اش بهره بگیرد. اما هم‌او، زمانی که با انتقاد نسبت به این مواضع رو به رو می‌شود، با چرخشی تمام‌عیار ممکن است ادعا کند که سخن‌اش «بد فهمیده شده است» و غرض او ارایه‌ی تفسیری لیبرالیستی از متن نبوده است. اخلاق پژوهش‌گری علمی اقتضا می‌کند که نویسنده، به هر گرایش فکری که تعلق داشته باشد، از پیش مشخص کند که تحت چه شرایطی حاضر است دست از ادعا خود بر دارد. به عبارت دقیق‌تر، آشکار کردن تبار یک نظر یا اثر، از این رو اهمیت مضاعفی نیز پیدا می‌کند که آن را در دایره‌ی نقد‌پذیری می‌نشاند و درپیچیدن با آن را ممتنع نمی‌کند.
هنگام نقد، یکی از اساسی‌ترین مسایلی که به همه‌ی دانش‌پژوهان در همان ابتدا تذکر داده می‌شود، پرهیز از «سرقت علمی/ادبی» است. کمترین نشانی از ارتکاب سرقت علمی می‌تواند برای همیشه آدمی را از صحنه‌ی کار آکادمیک و حتی سیاسی دور کند. نمونه‌ی پرجنجال و برجسته‌اش، ماجرای سرقت ادبی وزیر دفاع آلمان بود که به این خاطر ناگزیر به استعفا شد (این‌جا).
گاهی اوقات ممکن است کسی متنی را که به آن نقد دارد، پیش از انتشار به دست بیاورد – و از این نمونه‌ها کم رخ نداده است – و پیش از انتشار متن، پیش‌دستی کند و به نقد همان متن بپردازد. این از نمونه‌های آشکار و صریح عدول از اخلاق علمی است. بدتر از آن، ممکن است همین نقد، به نحوی کاملاً ساده‌انگارانه و به سستی نوشته شود بدون این‌که کمترین ارجاعی به مضامین و محتوای مطلب محل نقد بشود یا اشاره‌ای به نام نویسنده و خود مطلب بشود. این کار، چیزی نیست جز راهزنی و تخطی صریح از آداب علمی. هر متنی، از طریق گفت‌وگو شکل می‌گیرد و فربه‌تر می‌شود. اگر قرار باشد محققی عجولانه به متنی که هم‌چنان در مسیر شکل‌گیری است ارجاع بدهد و خام‌دستانه و شتاب‌کارانه به نقد آن متن بپردازد، اولین و کمترین خطایی که مرتکب شده است عبور از اخلاق علمی و شکستن حریم اعتماد است.نقد پیش‌دستانه و پیش از انتشار مطلبی که محل نقد است، از مصادیق بارز شکستن اخلاق علمی است(۲). نقد یک اثر یا یک اندیشه اگر به قصد آشکار کردن نقص‌ها و تناقضات برداشت‌های نویسنده یا پژوهش‌گری صورت بگیرد – و محور و مبنای آن، تخریب شخصیت نویسنده و محقق یا ویران کردنِ پیش هنگام یک نظریه نزد مخاطبان نباشد – امر مغتنم و ارزش‌مندی است. اما لغزش اخلاقی جایی رخ می‌دهد که منتقد آگاهانه خواننده را از اعتنا به مضمون و محتوای سخنی دور کند یا او را نسبت به نظریه‌ای که در حال شکل‌گیری است دل‌سرد و حتی بدبین کند. این شیوه، عین کمر بستن به نابودی اندیشه است.
گمان می‌کنم در فضای امروز که بولتن‌نویسی با شتاب با نقدهای منسجم علمی و روش‌مندی که آداب و اخلاق کار علمی بخش ضروری‌شان است، رقابت می‌کند، دو شاخصه‌ای که در بالا به اختصار به آن‌ها اشاره کردم، ملاک‌هایی هستند که می‌توان آن‌ها را برای سنجش هر متنی – فارغ از این‌که نویسنده چه کسی باشد یا درباره‌ی چه نوشته باشد – اعمال کرد.
وقتی آداب و اخلاق علمی رعایت نشود، گاهی پرنویسی و بسیارگویی اولین آفت کار آدمی می‌شود که هم مانع عمق و دقت می‌شود و هم مانع مطالعه‌ی وسیع و گسترده. نتیجه این می‌شود که آدمی وقتی نداشته باشد که نقدهایی را که دیگران بر او می‌نویسند به دقت بخواند و در نوشته‌های بعدی‌اش آن‌ها را جدی بگیرد. متونی که به این شکل تولید می‌شوند، نه می‌توانند چیزی بیاموزانند و نه از دیگران چیزی خواهند آموخت. تنها خاصیت چنین نوشته‌هایی موج‌آفرینی است و پرت کردن حواس مخاطب.
اما نکته‌ی واپسین این است: هرگز نمی‌توان از کسی که یا اساساً تربیت آکادمیک نداشته است یا تربیت آکادمیک موفقی نداشته است، انتظار داشت که متنی علمی بنویسد. اما اگر کسی نخواهد متنی علمی و آکادمیک بنویسد، ناگزیر و مجبور نیست متن‌اش فاقد اخلاق و آداب باشد. می‌توان متونی ژورنالیستی نوشت و حتی مطالب عامه‌پسند علمی نوشت. می‌توان این متن‌ها را هم نوشت اما ادعاهای بزرگ نکرد و متواضعانه با مسأله برخورد کرد. برای این‌که کسی چنین نویسنده‌ای بشود هم آدابی و تعلیماتی لازم است. این کارها هم آداب و روش دارد. همه کس لازم نیست متن آکادمیک بنویسند ولی وقتی کسی با متنی علمی مواجه می‌شود، پاسخ‌اش متنی علمی است نه ژورنالیستی. حتی ژورنالیسم هم قواعد و آداب خودش را دارد؛ ژورنالیسم معتبر داریم و ژورنالیسم مفتضح. چه اصراری است که ژورنالیسم سطحی و ضعیف را در قالب متون آکادمیک جا بزنیم.
وقتی در متنی که ادعای علمی بودن دارد و در لباس دانش و پژوهش خود را عرضه می‌کند، این دو رکن مهم غایب باشند، قصه همان قصه‌ی شتر مثنوی است:
آن یکی پرسید اشتر را که: «هی
از کجا می‌آیی ای اقبال‌پی؟»
گفت: «از حمام گرم کوی تو»
گفت: «خود پیداست از زانوی تو»!
پانوشت‌ها:
(۱) یکی از نمونه‌های مشخص این مخاطبان اکبر گنجی است. سعید حنایی کاشانی در سلسله مقالاتی در سال ۱۳۸۶ (درست چهار سال پیش) نقد جانانه و موشکافانه‌ای بر یادداشت‌های گنجی درباره‌ی علی شریعتی نوشت اما بعد از چهار سال، باز هم نویسنده با بی‌مبالاتی، متنی با مضامین مشابه و همان آشفتگی و از هم‌گسیختگی (بنگرید به: «اسلام منهای آخوند» شریعتی)، که منطق و مضمون‌اش قبلاً به شدت نقد شده بود، تولید و منتشر کرده است. متن کل نقدهای سعید حنایی کاشانی را در وب‌سایت فل‌سفه، این‌جا ببینید. لینک اصل مطالب در انتهای فایل آمده است.
(۲) مصداق بارز این نوع بی‌اخلاقی‌های علمی را می‌توان در این نوشته‌ی اکبر گنجی دید (دینداری بزدلانه). این مقاله، در پاسخ به مقاله‌ی «اخلاق روشنفکری دینی» نوشته شده است که پس از انتشار نقد گنجی بر آن منتشر شده است؛ اما آقای گنجی این متن را در نقد مقاله‌ای منتشر کرده است که در آن زمان هنوز منتشر نشده بود (نگاه کنید به تاریخ انتشار دو متن). مقایسه‌ی دو متن به خوبی می‌تواند نشان بدهد که چگونه نقل‌قول‌های مستقیم و مضمونی از نوشته‌ای هنوز منتشر نشده می‌تواند انسجام و اعتبار اخلاقی یک منتقد را یکسره زیر سؤال ببرد.
۱

عندلیب تو از هر طرف هزارانند

نه این آواز، نه این غزل، نه خواننده‌اش حاجتی به وصف و بیان ندارند. مستغنی از هر شرح و تفصیل است آن‌چه می‌شنوید…

تو دستگیر شو ای خضر پی‌خجسته…

مرو به صومعه کآنجا سیاه‌کارانند.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

آن مواعید که کردی مرواد از یادت

در آن آیات واپسین مناجات‌گونه و دلنشین سوره‌ی آل عمران آیه‌ای هست از زبان مؤمنان که می‌گوید: «رَبَّنَا وَآتِنَا مَا وَعَدتَّنَا عَلَىٰ رُسُلِکَ وَلَا تُخْزِنَا یَوْمَ الْقِیَامَهِ إِنَّکَ لَا تُخْلِفُ الْمِیعَادَ». این تقاضا و تمنای وفای به عهد و یادآوری به محبوب که خلاف عهد مکن حکایتی است. آیه‌ی بعد البته در پاسخ می‌گوید که من عمل هیچ عاملی را ضایع نمی‌کنم و باقی قصه معلوم است. ولی این تنها یک منزلت از منازل ایمان است. شاید باید گفت منزلی ورای ایمان هم هست و آن منزل عشق است. منزل بی‌‌خویشی و بی‌آرزویی. این همان است که سنایی به فراست دریافته بود که می‌گفت:
با دو قبله در ره توحید نتوان رفت راست
یا رضای دوست باید یا هوای خویشتن
سوی آن حضرت نپوید هیچ کس با آرزو
با چنین گلرخ نخسبد هیچ کس با پیرهن
در این منزل و با این منزلت کسی نه به او یادآوری می‌کند و نه از او تمنایی دارد که چنین و چنان کن. این‌جا حاجتی نیست دیگر. این‌جا اگر رسیدی همه بی‌آرزویی است و بس. این‌جا آن پیراهنی که حجاب و حایل میان تو و آن گلرخ خواهد شد در میانه نیست. این دعا هم که به تعلیم اوست برای همین است که به جایی برسی که دیگر همین‌ها را نگویی و نخواهی. برای این است که چنان سوخته باشی و تهی که بتوانی بگویی:
جام جهان نماست ضمیر منیر دوست
اظهار احتیاج خود آن‌جا چه حاجت است
محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن تست به یغما چه حاجت است
بهشت و دوزخی اگر باشد که از آن توست اختیار این یا آن از چه روست؟ خانه‌ی خود را همی سوزی بسوز!
رمضان به پایان می‌رسد امروز. از این رمضان، اگر «من» را برداریم و بزداییم آن‌چه خواهد ماند همانا «رضا» خواهد بود و بس. این زدودن من، این بریدن از آرزو، این پیراهن خویشتن به در کردن همگی مقصود و مراد از تمام آن ریاضت است و بس. و گرنه در آن صیام و قیام و جوع و ظمأ فضیلتی نیست الا در همین که از این خویشتن تهی شوی.
هر که در وی لقمه شد نور جلال
هر چه خواهد تا خورد او را حلال
چون که در معده شود پاک‌ات پلید
قفل نه بر حلق و پنهان کن کلید
لقمه وقتی نور جلال می‌شود که آن آرزو را رها کرده باشی. رمضان و غیر رمضان ندارد. شادا آن‌که رمضان و روزه‌داری حجاب‌اش نشده باشد! شادا پایان رمضان!
به یاد این نیم‌نگاه رمضانی برای تهی شدن از من و رسیدن به رضا، این تصنیف اصفهان با صدای مرضیه را بشنوید:

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

پ. ن. تصنیف شب عید فطر با صدای ام کلثوم را هم‌چنان می‌توانید در صفحات ویژه‌ی ملکوت بیابید (+)

۰

نقش مستوری و مستی نه به دست من و تست

ماه رمضان هم وسوسه‌ی نوشتن را زنده می‌کند هم هاتفی نهیب نانوشتن می‌زند. اگر قرار باشد این همه بنای‌اش آباد کردن خویشتن باشد خاصیتی در این رمضان نیست. الآن هم که دو خط می‌نویسم به شوق صدای بهشتی شجریان است. آوازی را که در ابوعطا آغاز می‌شود با صادر و وارد این مقام قسمت می‌کنم که به گمانم از جواهر آواز شجریان است. صدای زلال، ساز خوش‌نوا، نغمه‌ی داوودی شجریان جمع آمده با غزل خواجه‌ی شیراز تمام بهشت را یک‌جا به گوش آدمی می‌آورد. این طرب اگر روزه و توبه می‌شکند بسا به از عبادت و طاعتی که عجب و نخوت بیاورد. دولت مطرب و می را بقا باد «که هیچ از خانقه نگشود»!

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

ای دوای جمله علت‌های ما!

همان‌طور که مولوی عاشقی را جالینوس و دوای نخوت و ناموس می‌داند، گاهی اوقات نوشتن هم دوای علت‌های ماست. نوشتن خاصیت درمانگر دارد. گاهی بسیار نوشتن مضر است. نوشتن ناپخته و شتا‌ب‌زده زیان‌بار است. به ویژه در روزگار سیطره‌ی شبکه‌های اجتماعی و فضای حباب‌مانندی که ایجاد می‌کند. شکاف عمیقی که امروز آشکارا می‌توان میان فضای وبلاگ‌نویسی و قلمرو بلامنازع و بی‌رقیب شبکه‌های اجتماعی دید این نکته را بهتر نشان می‌دهد که چگونه نوشتن تیغ دولبه‌ای است که هم می‌توان درمانگر باشند و هم فریب‌دهنده. نوشتن اسباب غرور است و باعث درمان. نوسان میان این دو هم معضل و دوراهی آدمی است. همیشه نمی‌توان بی‌وقفه نوشتن. همیشه نمی‌توان معنادار نوشت. متصل شدن به آن عدن – به قول مولوی – کار هر کسی نیست. این زایندگی و خلاقیت زمان می‌برد و خالی شدن. برای پر شدن از آن دریا اول باید خالی شوی. می‌ترسم بیشتر اگر بنویسم سخن‌ام شبیه شطحیات صوفیانه شود و پرت و پلا بنویسم. آمدم دو خط بنویسم که یادم باشد نوشتن چقدر ضروری است ولی چه اندازه شرط و قید هم برای نوشتن خلاقانه و مفید لازم است.

۱

بر آستان جانان

تمام روز نوروز غم غریبی میان جان‌ام را چنگ زد. روان‌ام مجروح بود. به زبان‌ام نمی‌گشت و نمی‌گردد که از او چیزی بنویسم که حتی کم‌ترین رنگ و نشانی از اندوه داشته باشد. او جان طرب است. آن مایه‌ خرمی که او به جهان ما آورده بی هیچ مجامله‌ای شاید قرن‌ها در فرهنگ ما نبوده است. پس آیا از او نوشتن توصیف است؟ مدح است؟ شکایت از گردش زمانه و کج‌رفتاری طبیعت و سرکشی تن است؟ مرثیه است؟ ابراز اندوه است؟ آرزوی سلامتی و تندرستی است؟ تکرار هزارباره‌ی مهابت فنای در بقا پیوسته‌ی آدمی است؟ همه هست و هیچ کدام نیست. آخر چه خاصیتی دارد از بدیهی‌ترین واقعیت زندگی و حیات بر کره‌ی زمین چیزی بنویسی. همه این را می‌دانند. هم عالم و هم عامی. نکته چیز دیگری است.

او جان بسی بسیاران را از حضیض به اوج کشیده است و می‌کشد و خواهد کشید. دقت دارید؟ این استمرار و حضور در گذشته و حال و آینده را؟ این توفیق کمی نیست. کم‌تر کسانی در این تنگه‌ی عابرکش، این گذرگاه تنگ، مجال و بخت این را دارند که چنین اثری از خود به جا بگذارند. این نه پیش‌گویی است نه خیال: این جاری شدن در گذشته و حال و آینده یعنی رفع حجاب زمان و مکان. یعنی خرق پرده‌ی جسم و جسد. یعنی عبوری از قیدهای بشری که شانه به شانه‌ی محال می‌زند. او این کار را کرده است. هم به یاری بخت و هم به مدد همت و عزم خود. او که در خودی‌اش گویی خدایی جاری است، چه بسا بی آن‌که خواسته باشد. او نایی است نهاده بر لب‌های جاودانگی و ابدیت.

از او حتی نام نمی‌توان بردن. نام‌اش چنان بلند و پیوسته است در آفرینندگی و زایندگی که از همه‌ی نام‌ها می‌گذرد و به معنای یگانه‌ی حسن می‌پیوندد بلکه پیوسته است. رنج تن در برابر این عظمت بی‌کرانگی چی‌ست؟ رنج تن به ثانیه‌ای می‌آساید. این راز جاودانگی است که آدمی قرن‌ها حیران و سرآسیمه در پی‌اش دویده و اندک‌شماری بخت این را داشته‌اند که سر از این روزن بیرون کنند و آن افق روشن را تماشا کنند.

اما قصه‌ی او همه حکایت معنا و رازها نیست. حیات او، حیات طیبه‌ی او، سوی زمینی دیگری دارد که با زندگی هر روزه‌ی آدمیانی آغشته و هم‌نواست که دهه‌ها و قرن‌ها رنج بیداد را بر خود هموار کرده‌اند و بارها بر آن شوریده‌اند. یکی از رازهای اتصال او به جاودانگی همین است که دانسته یا نادانسته با صدایی همراه شد که از حنجره‌ی خلق برآمد. او تنها صدای خس و خاشاک نبود. او صدای خدا بود: صدای آزادگی و سرفرازی انسان بود؛ و هست. می‌دانم که در چنین مقامی سخن از این و آن قطعه‌ی خاک این و آن دیار گفتن نقض غرض شاید باشد ولی در روزگاری که در دیار خراسان فرومایگان آن خاک برکشیده می‌شوند و بزرگوار خداوندان آن عنقاصفت گوشه‌نشین غربت و عزلت می‌شوند، همین‌که او از پهنه‌ی خاک خراسان درخشیده است، سرافکندگی خراسانی را به مایه‌ی مباهات بدل کرد. این هنر اندکی نیست. اما این همه می‌گذرد. تمام این نایره‌ی بیداد فرو می‌میرد. آن‌چه می‌ماند صدای سخن عشق است در برابر حقارت بی‌خردی و بیداد. او شب و روز قدر خود را به نیکی دریافت و متصل شد به آن صدای خدایی.

او صدای صبر است و امید. این است، استِ زمانی نیست. استی از جنس بود و هست و خواهد بود نیست. این است، استِ وجودی است. صدای او صدای صبری است در برابر کفرِ بیداد و خودکامگی. این همان صدای «ربنا افرغ علینا صبرا»ست. همان صدای ثبات قدم است در برابر کفری که آزادگی و منزلت آدمی را به هیچ می‌گرفت و می‌گیرد.

از او و با او تا قیامت می‌توان نوشتن. بسیار نوشتن از او کم است و زیاد است. او با بسیار نمی‌زید. در مقام زیستن جاودانه‌ی او، سخن بر قامت معنا تنگ می‌آید. همین بس که گلبانگ سربلندی و آزادگی انسان از این حنجره گوش شنوندگان شنوا را پر می‌‌کند. و جاودان می‌ماند. هنوز و همیشه با این راهزن، صد کاروان توان زد. هنوز و همیشه از این کمان، بر چشمان دشمنان تیر می‌توان زد. اما در این مقام نه تیری می‌ماند و نه کمانی: این مقام دشمن را دوست می‌کند. دشمن هم در برابر او خواه‌ناخواه سر فرود می‌آورد. او، یک تن نیست. او یک اسم نیست. او، ماست. او همه‌ی ماست. او نغمه‌ی پیوستگی این رود است. این آوای اعجاز حیات است. از او اسم نباید بردن چون نمی‌توان اسم‌اش را در این حروف تنگ به بند کشید.

جوان‌تر اگر بودم نام‌ها پی هم ردیف می‌‌کردم از نشانه‌های او. اما حاصل کار می‌شد انشای تازه‌کاران و سخن‌پردازی نورسیدگان. او – این اویی که از یک تن فراتر است و صدای قرن‌ها آزادی‌خواهی و غرور آدمی است – از اسم و حرف عبور کرده است. معنایی است متلاطم که قرن‌ها پس از آن‌که من و ما نباشیم، او هست؛ ما هستیم. همه با هم هستیم و خواهیم بود. این صدای یار هزاران ساله‌ی ماست: صدایی که از یک سینه برآمده و سینه‌ها را صافی کرده است. صدایی و سینه‌ای که طور سینا را به فروتنی می‌کشاند. او صداست. او حقیقتی است که آن سوی تنگی‌های بشریت و کوتاهی‌های انسانی می‌ماند و قرن‌ها مانده است. قرن‌های آینده صدای او – صدای یگانه‌ی انسانی او – را تکرار نخواهد کرد اما معنای او هم‌چنان خواهد خروشید. بی‌وقفه. ما صدای او هستیم و او صدای ما. این همه درازگویی هم روا نبود. اما «این قدر هم گر نگویم ای سند، از ضیعفی شیشه‌ی دل بشکند».

۰

باد فقر و باد فقه

سنایی در آن قصیده‌ی قلندرانه و آزادواری که در مقام اهل توحید دارد، تازیانه‌ی نقد را هم به گرده‌ی صوفیان می‌کشد و هم فقها را به آن می‌‌نوازد. این حکمت شگفت در فهم و عمل به دین را شاید بتوان به زبان مدام برای مردم بیان کرد ولی در عمل ملتزم به آن بودن دشوار است. قاعده این است که مردم بسیاری که اهل آداب و مناسک شرعی هستند و از هیچ دقیقه‌ای فقهی فروگذار نمی‌کنند (مثلا نماز و روزه و مسایل مربوط به طهارت و نجاست ستبرترین قشر فقهی‌نگری در دین‌اند)، عمدتاً از توجه به ظرایف عمیق‌تر دین‌داری غافل‌اند. این را من بارها به عینه و حتی در زندگی روزمره دیده‌ام. اهل ایمانی که به دقت مراقب ادای نماز سر وقت‌شان هستند ولی وقتی با ملاک و معیار تقوا زندگی‌شان را می‌سنجی، هول برت می‌دارد. در آزار دیگری و قضاوت کردن گفتار و رفتار تو چنان دلیرانه گام بر می‌دارند و سخن می‌گویند که تصور می‌کنی هم‌اکنون از قلب جنت فردوس برای‌ات نسخه می‌‍پیچند.

این آفت دین‌داری شرعی و فقیهانه است. مستعد ریا ورزیدن است. زمینه‌ی آزار رساندن به دیگران در آن فراهم است. آدمی را سخت معتاد می‌کند به شهوت قضاوت دیگران و خود را دانای کل دانستن. به تعبیر سنایی این‌ها چیزی نیستند جز باد. باد هوا. حرف. کاری در میانه‌ی این‌ها نیست. باید کار کرد. یکی از کارهای مهم اهل ایمان همین است که: مباش در ‍پی آزار و هر چه خواهی کن. این فاصله گرفتن از داوری و قضاوت کردن از کشف‌های اولیه‌ی صوفیان کلاسیک و اولیه بود پیش از این که تصوف تبدیل به دستگاه و بارگاه و بازار شود.

برای من نخستین نشانه‌ی داوری و آزار در اهل دین، اول اشارت برای حفظ فاصله‌ی جدی است از متشرعانی که یقین به رستگاری خود دارند و گمان می‌کنند سر دو عالم را کشف کرده‌اند. دین‌ورزی‌ای که به آدمی فروتنی نیاموزد و به او درس آدمی بودن ندهد، کفر است. دین یعنی چیزی که به تو بگوید تو انسانی با تمام محدودیت‌های بشری‌ات و ممکن است در بسیاری از چیزهایی که خیلی مطمئن فرض‌شان می‌کنی خطا کرده باشی. شریعت ما، پارسایی ما یعنی کم‌آزاری. یعنی فاصله گرفتن از داوری. مغز و خلاصه‌ی دین یعنی این. این همان چیزی است که حافظ هشدارش را می‌‌داد:
کردار اهل صومعه‌ام کرد می‌ پرست
این دود بین که نامه‌ی من شد سیاه از او

۱

غنچه پنهان کن گیاه بام شو

وقتی مدتی نسبتاً طولانی از فضای مجازی دور باشی تازه در می‌یابی آرامش چه حس خوبی است. غلبه کردن بر این میل و شهوت توجه خواستن – و ویران‌تر و مفتضح‌تر از آن، ارادت طلبیدن – مثل بارانی است بر کویری تفتیده. تناقض ماجرا در این است که وقتی مدتی ننویسی و باز دوباره بنویسی همیشه این احتمال وجود دارد که آن ازدحام پیشین دوباره بر گردد. این نوسان و تناوب حضور و غیبت از این فضا کار آدمی را سخت می‌کند ولی فکر می‌کنم وبلاگ می‌تواند بخشی از عوارض و آفات فضاهای وب ۲ را تا حدی ترمیم کند. روزگار را می‌بینید؟ وبلاگ روزی در صف نخست بیان بی‌ قید و شرط حرکت می‌کرد؛ حالا تبدیل شده است به رسانه‌ی سنتی. ولی همین به اصطلاح رسانه‌ی سنتی امکاناتی داره که شبکه‌های آنلاین به این راحتی ندارند

در این موارد همیشه یاد این بیت حافظ می‌افتم و تناقض عجیب‌اش که می‌‌گوید:

ببُر ز خلق و ز عنقا قیاس کار بگیر

که صیت گوشه‌نشینان ز قاف تا قاف است

بریدن از خلق را توصیه می‌کند ولی انگار این بریدن از خلق به این نیت است که شهرتی عالم‌گیرتر حاصل کند! درست است که این عزلت نوع دیگری از نام‌آوری و نام‌داری را به همراه می‌آورد ولی مغز مسأله همین تناقض ناگزیر است که در هر دو صورت از این آفت و عارضه‌ی شهرت و شهوت‌اش به آسانی مصون نیستی. هر کار بکنی باز هم زمین‌خورده‌ی این تیر بشریتی! شاید بشود بخشی از ماجرا را با تمرین (و سلوک) درمان کرد ولی گمان نمی‌‌کنم تا بشر بر زمین زندگی می‌کند بشود ریشه‌کن‌اش کرد.

۰

در منزلت حریت کافرانه‌ی ایمانی

عین‌القضات در نامه‌ها تعبیری شگفت‌انگیز دارد که شاید گمان کنیم برای عارفی در قرن ششم هجری در آن فضای فرهنگی عجیب است. ولی نیست. مضاف بر این‌که شگفت نیست باید حتی از میان آن همه کفرگویی عین‌القضات ایمان او را بیشتر و بهتر دید. تعبیری که از آن یاد می‌کنم در این جملات آمده است:

«ای دوست! ‍پنداری که هرگز دانسته‌ای زنارداری چی‌ست؟ لعمری دانسته‌ای و لیکن همچنان‌که اهل عادت دانند در بلاد روم. کفر ایشان و اسلام شما عادت است نه حقیقت. نیک بشنو از من؛ انّ من الشعر لحکمه:

بی دیده ره قلندری نتوان رفت

دزدیده به کوی مدبری نتوان رفت

کفر اندر خود قاعده‌ی ایمان است

آسان آسان به کافری نتوان رفت» (نامه‌ها؛ جلد ۲، ص ۴۶).

این تعابیر معرفت‌شناسی دینی عین‌القضات را خوب نشان می‌دهد. مشرب‌اش با مشرب فقیهان و متشرعان ظاهری تفاوت بسیار دارد. شطحیات و سخنان خلاف آمد عرف و فهم متعارف دینی هم بسیار دارد ولی درست در همین نامه در صفحات ابتدایی‌اش وقتی که می‌خواهد توضیح بدهد که آدمی چی‌ست (یعنی تن است یا جان، قالب است یا روح – حالا روح و جان یعنی چه؟ بماند)، آخر قاعده‌ی سخن‌اش ارجاعات مکرر به احادیث و روایات است و تکیه‌ی محض و مطلق بر نقل. تمام استدلال‌های او دوری می‌شود (مثلا صفحات ۳۸ و ۳۹ را ببینید) و از عقل فاصله می‌گیرد.

غرض این بود که این حریت و بلندنظری عارفانه‌ای که در او می‌بینیم از عقل‌گرایی نیست. ایمان گه‌گاه متعبدانه و خالی از خردورزی او نیز منافاتی با حریت و آزادگی او – که ابعاد سیاسی پیدا می‌کند – ندارد. ماجرا انسانی است. انسانی است با تمام محدودیت‌های بشری و فردی عین‌القضات و قیدهای زمان و زمانه‌ی او. از عین‌القضات و بسا هم‌عصران او – و بسا کسانی که پس از او آمدند – نمی‌توان انتظار فردیت و استقلال خرد مدرن قرن بیستم و بیست و یکم را داشت. ولی باید این مایه حریت و جسارت آن‌ها را در نقد این فهم‌های کهنه و عادتی دینی ارج نهاد.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد