۲

استدلالِ شخص‌بنياد – قسمت دوم

در یادداشت پیشین به اختصار توضیح دادم که همه‌ی استدلال‌های شخص‌بنیاد لزوماً مغالطی نيستند و هنگام بررسی نقدهایی که حاوی استدلال‌هایی از اين جنس هستند، باید با احتیاط به بررسی دقیق و تمیز قایل شدن ميانِ انواع مغالطی و غیرمغالطی این نوع ادله پرداخت. در بخشی که از فصل «استدلال‌های شخص‌بنیاد» کتاب تينديل ترجمه شد، نويسنده برای تمیز دادن استدلال مغالطی از استدلال غیرمغالطی، چهار آزمون را در اختيار ما می‌گذارد که با تکيه بر آن‌ها می‌تواند مغالطی يا غیرمغالطی بودن استدلال را تشخيص داد. بنا به این توصيه، هنگام ارزیابی يک نقد، برای بررسی وقوع مغالطه‌ در استدلال شخص‌بنیاد باید چهار سؤال زیر را پرسيد:

۱. آیا حمله‌ای به شخص دیگری در بحثی جدلی صورت گرفته است؟ 
۲. آيا اين حمله متمرکز بر شخصيت فرد يا شرايط او بوده و از هر گونه بحث درباره‌ی استدلال او پرهيز کرده است؟
۳. جایی که نتيجه‌ای از موضع يا ادعای حریف گرفته شده است،‌ آيا شواهدِ استدلال شخص‌بنیاد که در مقدمه ارايه شده است، ارتباطی با ارزیابی شما از موضع يا مدعا دارد و آیا مبنایی وجود دارد که درستی واقعی این شواهد را باور کنيم؟
۴. جایی که شواهد استدلال شخص‌بنیاد موضوعیت داشته باشند، آيا نتيجه‌ای که از آن گرفته می‌شود، مناسب و درست است؟
نگرانی‌ قابل‌فهمی که در فضای ما فارسی‌زبانان، به ويژه با غلبه‌ی این جو مسموم رسانه‌ای داخل و خارج کشور وجود دارد اين است که این توجه‌دادن‌ها به انواع غیرمغالطی ادله‌ی شخص‌بنیاد ممکن است راه را بر رفتن به سوی انواع مغالطی آن نیز هموار کند. اگر به شرايطی که برای معتبر بودن يک استدلال شخص‌بنیاد غيرمغالطی وجود دارد،‌ توجه کنيم، می‌بینيم که این نگرانی وجهی ندارد. چنين نيست که هر استدلال شخص‌بنیاد لزوماً مغالطی است. در بخش دوم ترجمه‌ی این فصل که در زیر آمده است، نويسنده صورت‌های مختلف استدلال‌ شخص‌بنياد را که می‌تواند منجر به مغالطه و صدمه زدن به استدلال صحيح شود، آورده است.

برای فهم‌ بهتر موضوع، مثال‌هایی روشن‌تر می‌زنم تا خواندن متن روان‌تر شود. فرض کنید کسی در يک دستگاه دولتی در نظام جمهوری اسلامی کار می‌کند. همین فرد، ممکن است جایی از نظام جمهوری اسلامی دفاع کند. يک استدلال شخص‌بنیاد مغالطی ممکن است بگوید دفاع فلانی از جمهوری اسلامی بی‌اعتبار است چون فلانی برای جمهوری اسلامی کار می‌کند و منافع‌اش اقتضا می‌کند که چنين ادعايی را بکند. این ادعا (بی‌اعتبار بودن استدلال کسی که برای جمهوری اسلامی کار می‌کند)، تنها زمانی معتبر است که بتوانیم نشان بدهيم اثری از وضعیت و موقعيت او (به عنوان کارمند یا کارگزار جمهوری اسلامی) در استدلال او مشهود است. در غیر این صورت، استدلال اين کارگزار یا کارمند جمهوری اسلامی به همان اندازه معتبر است که استدلال کس ديگری که برای جمهوری اسلامی کار نمی‌کند و هيچ منفعتی هم از بر سر کار بودن اين نظام نمی‌برد. نکته‌ی بسيار ظریفی که باعث می‌شود مرز میان استدلال و مغالطه در این نوع نقد باريک و تشخیص آن دشوار باشد، همين اثری است که جايگاه شخص ممکن است بر نوع استدلال او بگذارد. (به جای جمهوری اسلامی، می‌توانید بگذارید آمریکا، انگليس، راست، چپ، کمونیسم يا هر چيز دیگری).

نمونه‌‌ی شناخته‌شده و بسیار روزمره‌ی استدلال مغالطی شخص‌بنياد، حمله به شخصیت فرد است (که در زیر درباره‌اش بحث شده است). در این نوع استدلال، گفته می‌شود که فلانی چون اين صفات و خصوصیات منفی را دارد، پس سخن‌اش هیچ اعتباری ندارد و ديگر نباید به او توجهی کرد. اين استدلال مغالطی است. اما کسی ممکن است در نقد آن فرد، به ادله‌ی او بپردازد و ارکان استدلال او را سست کند و باز هم همين سخنان را بگوید. استدلال او هم‌چنان معتبر است ولو به درست یا غلط حریف خود را متهم به داشتن ويژگی‌هایی منفی کند. در این نوع استدلال، نمی‌توان نقدِ منتقد را تنها به بهانه‌ی اين‌که به شخصیت انتقادشونده تاخته است، نادیده گرفت. اين‌جاست که آن چهار سؤال بالا در ارزیابی چنين نقدهایی مهم می‌شود.

چنان‌که در بخش پيشين ترجمه، نويسنده اشاره می‌کند، استدلال شخص‌بنياد مغالطی مشکلات زیر را دارد:

۱. مدعی بر مبنای ارايه‌ی شواهدی که اعتبار یک شخص را زیر سؤال می‌برد، نتيجه می‌گیرد که موضع او نادرست است.
۲. ويژگی‌های شخصیتی فردی که مدعی توجه ما را به او جلب می‌کند ارتباط با موضعی که فرد از آن حمايت می‌کند، ندارد. اين‌جا، ملاحظات نامربوط به ميان کشيده می‌شوند.
۳. در بستر يک گفت‌وگو، مدعی کوشش می‌کند که طرف ديگر را با حمله به او به طریقی و پرهيز از مواجه شدن با نظر او، از پيش بردن نظرش باز دارد. در این مورد، توجه به خود شخص معطوف می‌شود و مسأله به فراموشی سپرده می‌شود.

لذا برای تشخیص غیرمغالطی بودن یک نقد در استدلالی شخص‌بنیاد، بازگشت به چهار سؤال بالا و در نظر آوردن سه مورد فوق‌الذکر به واکاوی نقد کمک مؤثری می‌کند. در ادامه قسمت دوم این ترجمه را می‌‌خوانید که باز هم حضرت یاسر زحمت ویرايش آن را کشيده است.

ادامه‌ی مطلب…

۴

بررسی يک نوع استدلال و اهميت نقد روش‌مند

برای اين‌که بتوانيم تحلیلی درست و منسجم از یک موضوع داشته باشيم، صرفِ داشتنِ اطلاعات درباره‌ی آن و معلومات کلی (و حتی جزیی) کفایت نمی‌کند. تحلیل استوار و برخوردار از انسجام درونی، تحلیلی است که روش‌مند باشد و در روش خود نيز دچار تعارض نباشد (نمی‌توان برای پيشبرد يک ادعا، همزمان در يک متن از دو متدولوژی مختلف که گاهی با يکدیگر در تضاد می‌افتند، استفاده کرد). در بحث‌هایی که این روزها در فضای وب فارسی‌زبان و موضع‌گیری‌های سیاسی در می‌گیرد، اعتنا کردن به روش و جدی‌ گرفتن آن بخش مهمی است از شکل دادن به فضای سالمی برای گفت‌وگو.

ضرب‌المثلی ميان ما رایج است که می‌گويند: «به گفتار توجه کن نه به گوينده‌ی آن» و برای اين سخن حکمت‌آمیز، شواهد و مستندات زيادی هم نقل شده است (از جمله با اتکاء به احادیث و روايات در بسترهای دینی). اگر بخواهيم استفاده‌ی مناسب از اين ضرب‌المثل ببريم و نکته‌ای در باب اخلاق نقد از آن استخراج کنيم، می‌توان آن را به اين صورت بازنويسی کرد: برای نقدِ باور یا عقيده‌ی یک فرد، نباید به سراغ شخصيت او يا ويژگی‌های فردی او رفت. این سخن البته در بستر خود سخنی درست و حکيمانه است. اما اين ادعا (یا توصيه) در چه جاهایی مصداق دارد و در چه جاهایی مصداق ندارد؟

کسانی که در منطق دستی دارند و شيوه‌های نقد را می‌شناسند، می‌دانند که هنگام برخورد با يک مدعا، علاوه بر شکافتن استدلال، گاهی آگاهی یافتن از مواضع فکری صاحب مدعا نيز در نقد آن به ما یاری می‌رساند. توجه کردن به پيشينه‌ی شخص در نقد سخن او و تأثیری که مواضع او يا خصوصيت‌های او می‌توانند در استدلال او بگذارند، با عنوان «استدلالِ شخص‌بنياد» (ad hominem argument) شناخته می‌شود (می‌شود این‌جا و اين‌جا را هم برای آشنايی مختصر و کوتاه با مسأله ديد).  این استدلال، هم صورتی مغالطه‌آميز دارد و هم صورتی غیرمغالطی. آگاه بودن از روش‌ها و اشراف داشتن بر مغالطه‌های مختلفی که ممکن است در مواضع يا مدعياتی که با آن‌ها برخورد می‌کنیم دو خاصیت برای ما دارد. نخست اين‌که اين آگاهی و هشدار را به ما می‌دهد که خود در سخن‌مان از دچار شدن به این نوع خطاها پرهیز کنيم (يعنی مواضع شخصی، حب و بغض‌ها و سلیقه‌های ما جای را بر استدلال تنگ نکنند و اساس استدلال را مخدوش نکنند) و دیگر اين‌که اگر متهم به «مغالطه‌»ی شخص‌بنیاد شديم و «استدلال»ِ شخص‌بنیاد ما در معرض تضعیف یا تخریب قرار گرفت، بتوانيم به دقت ارزش استدلالی و روشی نقد خود را توضيح دهيم.

اين آگاهی البته جایی معنادار است که ساختار استدلال يا مواضع نظری شخصی گوينده در آن انعکاسی داشته باشد. به عنوان مثال، اگر یک مسلمان شيعه موضعی (در خصوص دين‌ورزی) اتخاذ کند – و ما از شيعه بودن او آگاه باشیم – طبعاً می‌توانيم انتظار داشته باشيم که سخن او انطباق با موازین فکری شیعه نداشته باشد و ديدن مثلاً ادعايی که به باورهای شناخته‌شده‌ی شیعی شباهتی ندارد و بيشتر به يک انديشه‌ی سنی اشعری شبیه باشد، حکايت از آشفتگی فکری گوينده دارد. به طریق اولی، اگر یک فرد سکولار (به همان تعریفی که خود از سکولار بودن دارد) تاریخی و سابقه‌ای در مواضع سکولارش دارد و این مواضع در مدعای او منعکس باشد، ادعایی بکند که با مواضع فکری شناخته‌شده و هم‌فکران او سازگاری نداشته باشد، آن انديشه را ديگر نمی‌توان سکولار نامید و ناگزیر با يک چرخش استدلالی مواجه هستيم. اما، سخن گفتن از سکولار بودن و مراجعه به اين پيشينه‌ی او در نقد سخن‌اش (آن هم در جايی که مواضع شناخته‌‌شده‌ی سکولار او در آن‌ها اثر دارد)، نه تنها استدلالی مغالطه‌آمیز نیست بلکه يکی از نقاط عزیمت مهم در نقد سخن او به شمار می‌رود.

برای این‌که مثال دیگری بزنیم، فرض کنيم نويسنده‌ای ستون‌نويس ثابت روزنامه‌ی کيهان باشد. در صورتی که مدعای او در یک نوشته، همسو و سازگار با مواضعی باشد که روزنامه‌ی کیهان به طور تاریخی اتخاذ کرده است، منتقد حق دارد در نقد او به موضع سياسی او و ارزش‌های پيشينی او اشاره کرد، البته در موارد که استدلال گوينده همسو با مواضع روزنامه‌ی کیهان باشد. فرض کنید که از يک نويسنده‌ی روزنامه‌ی کيهان سخنی صادر شود که کمترين شباهتی به مواضع شناخته‌شده‌ی کیهان نداشته باشد و دست بر قضا بسیار هم اصلاح‌‌طلبانه باشد، يکی از این دو اتفاق افتاده است: الف) مدعی در مسیری خلاف مسیر مألوف و شناخته‌‌شده‌ی خود حرکت کرده است و تغيیر مشی جدی داده است؛ ب) این تغيیر موضع، چيزی جز راهبردی برای پیش‌بردن هدفی که پيش‌تر هم دنبال می‌کرده نيست. این‌جاست که منتقد حق دارد به پيشينه‌ و تاریخ جاری نويسنده‌ی روزنامه‌ی کیهان اشاره کند و به مواضع اخير او ارجاع بدهد و حتی به او يادآوری کند که برای چه روزنامه‌ای قلم می‌زند.

به عنوان مثالی ديگر، فرض کنیم ایهود باراک مدعی شود که می‌‌خواهد سازمانی بشردوستانه برای حفظ و حمايت از حقوق بشر در جهان – يا مثلاً در فلسطین – درست کند. باور کردن این ادعا با توجه به پيشينه‌ی باراک بسیار دشوار است. اين‌جاست که يا باراک دچار آشفته‌گويی شده است يا وقتی می‌گويد «حقوق بشر» چیزی را در نظر دارد که با فهم ما از حقوق بشر فرق دارد.

اما استدلال‌های شخص‌بنیاد هميشه از این جنس نيستند. گاهی منتقد به جای پرداختن به استدلال مدعی یا نشان دادن ارتباط مستقیم شخصيت گوينده و وابستگی‌های فکری و حزبی‌اش با موضعی که گرفته است، به شخصيت او حمله می‌برد و کوشش می‌کند با ناسزاگويی یا بی‌اعتبار کردن خودِ او، مانع از اين شود که اصلِ سخن‌اش شنیده شود. پاره‌ای از استدلال‌های شخص‌بنیاد، مغالطه‌آمیزند. برای تشخیص استدلالِ شخص‌بنیاد معتبر از استدلالِ شخص‌بنیاد مغالطه‌آمیز، معيارهایی وجود دارد. یعنی می‌توان پرسش‌هایی مشخص را پرسید و بر مبنای آن پرسش‌ها نشان داد که استدلالِ شخص‌بنیاد، مغالطه‌آمیز است یا معتبر. مطالعات جدید نشان می‌دهد اين استدلال در همه‌ی شقوق‌اش مغالطی نيست. اشاره کردن به جايگاه مدعی برای مغالطی بودن آن کفایت نمی‌کند.

گاهی اوقات پيامدهای استدلال یک شخص و سخنانی که خود به آن‌ها اذعان می‌کند، به کار نقدِ سخن او می‌آيد. این نوع از نقد يعنی متوسل شدن به پیامدهای سخن برای نقدِ آن، مغالطه قلمداد نمی‌شود و در بهترین حالت مدعی می‌تواند در برابر استدلالی که عليه او شده است استدلالی دیگر اقامه کند و نشان بدهد که استدلال نخست نادرست است و سخن او پيامدهای ادعایی را ندارد. اگر ويژگی‌های شخصيتی يک فرد اثر مستقيمی بر موضعی که می‌گيرد داشته باشد، استدلال‌ِ شخص‌بنياد علیه او را نمی‌توان مغالطه ناميد. از ميدان به در کردن نقد به این شیوه يعنی مسدود کردن راهِ نقد و گریز از مواجهه با پيامدهای آن مدعا و اسکات منتقد.

برای این‌که از جدل‌های فرسایشی پرهيز شود، تصميم گرفتم برای روشن‌تر شدن این نوع استدلال و منفعت عمومی خوانندگان، فصل پنجم کتابِ «ارزیابی مغالطات و استدلال‌ها» (انتشارات دانشگاه کیمبريج؛ سال ۲۰۰۷) نوشته‌ی کريستوفر و. تينديل را که به استدلال مورد بحث پرداخته است به فارسی ترجمه کنم. بخش اول این ترجمه، اختصاص دارد به بررسی کلی استدلال‌های شخص بنیاد و توضيح اين‌که هر استدلال شخص‌بنیادی لزوماً مغالطه‌ای نيست و می‌تواند ابزار مهمی برای نقد باشد. نویسنده، در این قسمت، اساس سخن‌اش را چنین بازگو می‌کند: «نظريه‌پردازان به دقت میان حمله‌ی ساده به شخصيت – فلانی دائم‌الخمر مشهوری است، پس او فرد بدی است – و پرسش کردن از استدلال فرد يا حمايت از یک گزاره به خاطر بعضی از ويژگی‌ها يا شرایط فرد، تمیز قايل می‌شوند» در عين حال، به خوبی اهميت و دلیل قابل‌اعتنا بودن اين استدلال را نشان می‌دهد: «تمام کاری که یک استدلال شخص‌بنياد قابل قبول می‌تواند انجام دهد این است که نشان دهد جانبداری یک شخص از یک ادعا دلیل خوبی برای باور کردن آن ادعا نيست؛ اين استدلال نشان نمی‌دهد که ادعا غلط است». البته يک نقد، ممکن است ترکیبی از استدلال‌های مختلف علیه يک مدعا باشد که استدلال شخص‌بنیاد تنها بخشی از آن نقد باشد و ممکن هم هست عمدتاً بر همین محور باشد. به هر تقدير، مادامی که استدلال شخص‌بنیاد بتواند پاره‌ای از شرايط را ادا کند، از اتهام مغالطه يا فروافتادن به تخریب شخصيت مصون می‌ماند.

بخش اول این ترجمه (صفحات ۸۱ تا ۹۲ متن اصلی) در زیر می‌آيد. در بخش دوم اين نوشته، نویسنده به نمونه‌های مغالطه‌آمیز (یا به عبارتی نامعتبر) از استدلال شخص‌بنیاد می‌پردازد که در چند روز آينده بخش دوم را هم ترجمه می‌کنم و اين‌جا خواهم آورد. متن را حضرت ياسر لطف کرده و سحرگاهان یک بار ویرايش کرده است و پاره‌ای از دست‌اندازهای ترجمه را گرفته است. شاید خودم هم چند بار ديگر متن را اصلاح کنم و هنگام اتمام ترجمه ويرایشی نهايی در کل ترجمه انجام دهم. خوانندگان نکته‌سنج و آشنا با متن هم اگر نکته‌ای و لغزشی در ترجمه ديدند، لطفاً متذکر شوند تا اصلاح زلل شود.

(تأکيدها در متن زیر از من است و برای روشن‌تر کردن و سهل‌الوصول‌تر کردن متن انجام شده است)

ادامه‌ی مطلب…

۴

فهم منطق متن و آداب نقد

در ادامه‌ی نقدی که بر يادداشت مهدی خلجی نوشتم («منافع ملی ایران: تعبیر ایرانی يا نئوکانی؟»)، پاره‌ای از واکنش‌ها را دیدم که گمان می‌کنم لازم است درباره‌ی آن‌ها توضیح بدهم. برای اين‌که کار سودمندی انجام داده باشم، کوشش می‌کنم وضعیت را استعلا دهم تا خواندن این متن (و در واقع نقد اصلی) برای خواننده آسان‌تر و مفيدتر شود و کسانی که زحمت خواندن متن را می‌کشند، دستِ خالی باز نگردند یا دچار ابهام نشوند. اين مختصر بيشتر جنبه‌ی متدولوژيک دارد و فارغ از متن خلجی (و البته نوشته‌ی من) می‌تواند برای جاها ديگری نیز به کار خواننده‌ی دقیق و نکته‌سنج بیايد.

نقد هر متنی متکفل دستِ کم چهار وظیفه است: ۱. آشکار کردن پيش‌فرض‌ها؛ ۲. روشن کردن ابهامِ مفاهيمِ پايه؛ ۳. روشن کردن عدم تناسب مدعیات با ادله؛ و ۴. نشان دادن تالی فاسدهای (نظری يا عملی) برگرفتن مدعيات ارايه شده در متن. این‌ها چهار وظیفه‌ی حداقلی هر نقدی است.

در يادداشتی که صاحبِ این سطور بر متن خلجی نوشته شده است، بخش مهمی از نقد اختصاص دارد به آشکار کردنِ پيش‌فرض‌ها و اين کار وظيفه‌ی اساسی نقد است نه امری حاشيه‌ای و تزيینی برای آن. البته کشفِ پيش‌فرض‌ها و خواندن ما بين السطور هر متنی، مستلزم مدلل کردن‌ آن نيز هست. وقتی منتقدی متنی را می‌خواند و ادعا می‌‌کند که به باور من، پيش‌فرض این نقد فلان است،‌ ناگزیر باید اين ادعا را مدلل کند. کاری که صاحب اين قلم در نقد يادداشت خلجی کرده است ارايه‌ی پيش‌فرض‌های مستور در نوشته‌ی خلجی و نشان دادن شواهد و ادله‌ای برای مستحکم کردن اين ادعاست. لذا، وقتی پيش‌فرض متنی را کشف می‌کنيم، آن را به متن تحمیل نکرده‌ايم بلکه پرده از منطق متن برداشته‌ايم. فهم منطق يک متن از فهمِ نُطق آن مهم‌تر است.

کشفِ پیش‌فرض‌ها ماجرايی است که به طور عادی در زندگی روزمره‌ی مردم هم اتفاق می‌افتد و ما پيوسته به آن مشغول‌ايم. به عنوان مثال، فرض کنيد کسی اشک می‌ریزد و با شور و احساسات فراوان هم اشک می‌ریزد. اما می‌بينیم که اشک ريختن او، اشک ریختنی بی‌غرض نيست. از همين‌جاست که ضرب‌المثل‌وار می‌‌گويیم که فلانی اشک تمساح می‌ریزد چون با تکيه بر قراینی که داریم و نشانه‌های موجود، خودِ فردِ اشک‌ریزنده را هم‌دست يا ذی‌نفع در ماجرایی که اتفاق افتاده می‌بینم. یا بر عکس، در مورد دیگری شاهد اشک ريختن کسی هستیم که از سر درد می‌گرید. مثلاً پدر و مادر فردی که مقتول است. اين‌جا بنا به شواهد و شهود می‌توان پی برد که این اشک ریختن از سر نقش بازی کردن نيست و می‌توانيم اشکی را که از سر سوزِ دل است از اشکِ تمساح تمیز دهيم.

تفاوت کار نقد و بررسی متون با مثال‌های بالا در اين است که در موارد فوق اين کار را به طور عادی و روزمره و با اتکا به عقل سليم انجام می‌‌دهيم اما در نقد و بررسی متون يک گام مهم دیگر پیش‌رفته و این کار را به شکلی متدیک انجام می‌دهيم.

در مورد خاص يادداشت پيشينِ من، یکی از دوستان پرسيد که: «نوشته‌ای: منطق نوشته‌ی خلجی یک پيش‌فرض دارد: منافع ملی آمریکا-اسرايیل محترم است و بر منافع ملی ایران اولویت دارد؛ کجای نوشته‌ی خلجی چنین چيزی آمده است؟». این پرسش، دقیقاً موضوع بحث يادداشت حاضر است. وظیفه‌ی منتقد اين است که منطق نوشته را کشف کند. اگر قرار بود نويسنده‌ای به لوازم سخن‌اش در همه جا تصریح کند و عيناً آن را بیاورد، اصلاً حاجتی به نوشتنِ آن نبود. اين روشی پوزيتيويستی است که بگويیم منتقد اگر ادعا می‌کند که نقدشونده چنين گفته است، باید عيناً کلمه‌ای يا جمله‌ای دال بر اين مضمون بياورد تا ادعای‌اش درست باشد. این سخن با نقد متديک يک متن و اعتنا به کشف منطق آن منافات دارد و اساساً در چنین مواردی نيازی به نقد نيست. متن خود آشکار و گوياست.

اما، مثلاً، من‌بابِ توضیح درباره‌ی همین جمله، می‌‌توان توضيح داد که «منطقِ پوشيده‌ی متن» چی‌ست. خلجی در نوشته‌های‌اش – و در این نوشته‌ی اخير به روشنی بيشتر – منافع ملی ایران را در حدی که ایران بتواند خودش را از خطر نابودی حفظ کند، تعریف می‌‌کند و منافع ملی آمريکا را از موضع هژمونی تعریف می‌کند: آمریکا قدرت دارد، حق حمله دارد و درباره‌ی این حق هم نمی‌‌توان از او سؤال کرد (نک. يادداشت اول خلجی) و این هم «واقعيت» سیاست است (نک. همان متن). یعنی: آمریکا می‌تواند، پس می‌کند. (این دو جمله را کنار هم بگذارید و سوابق و لواحق نوشته‌های ايشان را هم به آن بيفزاييد: «ایرانِ زیر حملات نظامی اسرائیل و آمریکا بسی بدتر از ایرانی است که رئیس جمهوریِ «نامشروع» آن در مذاکره با غرب، نگرانی جامعه بین المللی درباره برنامه هسته‌ای را از میان می‌برد» و «عادی‌سازی روابط با اروپا و آمریکا و قطع ارتباط با گروه‌هایی که امنیت اسرائیل را تهدید می‌کنند»). این همان چیزی است که منافع آمریکا را حداکثری می‌کند (امنیت اسرايیل و آمريکا؛ حق داشتن آمريکا؛ واقعيت سیاست و جنگ و الخ) و در مقابل منافع ملی ایرانی را کمينه می‌کند (یعنی ایران راضی باشد به اين‌که به او حمله‌ی نظامی نشود). در این صورت‌بندی، او با این مقدمات از سبزها می‌خواهد که بیایند در راستای کمينه کردن منافع ایرانی (پیداست که هرگز خلجی این تعبیر را به کار نبرده و وظیفه‌ی منتقد است که با استنتاج از متن و کشف آن اين صورت‌بندی را انجام دهد) با طرف مقابل که تئوری‌ها و راهکارهای‌اش چيزی جز تقریر عینی مواضع نئوکان‌ها نیست، همکاری و هم‌دستی کنند. ماده و منطق این مدعيات اين است ولو کلمات‌اش اين‌ها را نگويد.

ممکن است کسی بگوید که منتقد با نقدشونده مشکل شخصی دارد يا با او خصومتی دارد. اين ادعا کمترین کمکی به ارزیابی نقدِ‌ منتقد نمی‌کند. اين‌که بگويیم «گويی يک‌طرف (منتقد) قرار گذاشته است که هر وقت طرف دیگر (نقدشونده) چيزی گفت گریبان‌اش را بگیرد»، البته می‌تواند در عاطفی کردن فضا سهمی داشته باشد ولی پاسخگوی نقد نيست. این البته راه زخمی کردن منتقد می‌تواند باشد ولی راه نقد مدعيات او نيست. داوری روان‌شناسانه کردن درباره‌ی منتقد کمترين کمکی به خدشه وارد کردن در منطق استدلالی او نمی‌کند.

در پاسخِ نقدِ منتقد، کسی که متکفل يا مدعی سست بودن يا ناوارد بودن نقد می‌شود، ضروری است بتواند نشان بدهد که قادر است با منطق درونی کارآمدتری متن نقدشونده را بخواند و بتواند با منطق ديگری این متن را به صورت منسجم‌تری توضيح بدهد (که مضمون و منطق‌اش متفاوت با منطقی باشد که منتقد، مدعی کشفِ آن شده است). صاحب اين قلم در تحکيم مدعای خود شواهدی آورده است. دست کم در این دو يادداشت هم از نويسنده‌ی مطلب موارد متعددی نقل قول شده است و هم مشابهت‌های نظری او با چهره‌های مهم نئوکان و رسانه‌های متعارفی که همين مواضع را دارند برجسته شده است. منتقد نشان داده است که اگر خط سیر منطقی مدعيات نقدشونده را دنبال کنید به اين‌ مشکلات و مغالطات می‌رسید (مغالطه‌ی کانستراکتيويسم و رئالیسم). خوب، اگر ادعای ارتکاب این مغالطه وارد نيست، خوب است معترض توضیح بدهد که چگونه و کجا اين مغالطه وارد نيست.

راهِ نقد استوار و منسجم اين است که کوشش کردم با زبانی فنی‌تر و عاری از آرايش‌های کلامی توضیح دهم. اين شيوه‌ی نقد متديک البته زحمت دارد. ورزيدگی می‌خواهد. مستلزم مطالعه‌ی وسیع است. نيازمند آشنايی با متد است و خواننده دست کم باید متن را یکی دو بار به دقت بخواند. اميدوارم اين توضیح مختصر بتواند پرتو نوری بر اين ابهام افکنده باشد.