۰

مغالطه‌ی ظاهریان در برابر اهل باطن

این قصه بسیار کهنه است: اهل ظاهر همیشه در برابر اهل باطن این گونه حجت آورده‌اند: شما ظاهر شریعت و دین را خاص عوام مى‌دانید؛ اهل باطن و کسانى که سخن از مضمون و معناى باطنى دین مى‌گویند، همیشه باطن را مستمسکى براى گریز از تکالیف شرعى و ظاهرى دین ساخته‌اند و تن آسانى خود را به بهانه‌ی مضامین باطنى دین توجیه کرده‌اند. 
این نوع پاسخ با اهل باطن مغالطه است. شاید گفته شود که اهل باطن هم چندان کمکى به حل مسأله نکرده‌اند و به شیوه‌هاى مختلفى راهِ — به اصطلاح گفت‌و‌گو — را بسته‌اند. واقعیت این است که این ادعا تا حدودى درست است اما پاک یکسویه است. آن بخش این ادعا که درست است این است که کم نبوده‌اند عارفان یا اهل باطنى که کمترین اعتبارى براى داورى مقلدان و ظاهریان قایل نبوده‌اند. حافظ تنها یک نمونهء تیپیکال این قصه است:
باده خور غم مخور و پند مقلد منیوش
اعتبار سخن عام چه شاید بودن
سلوک اخلاقی، دینی و عرفانی چیزی نیست که در خلاء اتفاق بیفتد. آدمی در غار زندگی نمی‌کند و به غار هم باز نمی‌گردد. دین هم، تمام اعتبارش به این است که در میدان است نه در خلوت و نهان. دین، یعنی شأنی از شؤون زندگی: یعنی راهِ زیستن. درست به همین اعتبار، دین‌ورزی با زندگی روزمره‌ی آدمیان آغشته و آمیخته است و در نتیجه، آدمی با انتخاب‌های دشواری در زندگی دینی و دنیوی‌اش رو به روست. پس مسأله فقط این نیست که آدمی بتواند به سادگی با معیارهای فقیهانه بگوید فلان کار حلال است و بهمان کار حرام. چنین نیست که بتوان به سادگی به یک سلسله اوامر و نواهی مشخص و مکتوب و مدون عمل کرد و گفت که کار تمام است. ماجرا بسی پیچیده‌تر از این حرف‌هاست.
اهل باطن اتفاقاً کسانی بوده‌اند که روی مرز همین پیچیدگی‌ها و ظرایف حرکت می‌کردند و البته پیوسته طعنه‌ی ظاهریان نصیب‌شان شده است و می‌شود. در یادداشت پیشینی که درباره‌ی تقوا نوشتم، خصوصاً از قاضی همدانی نقل قولی آوردم و اشاره کردم که تقوا، کلید شناخت شخصیت عین القضات است. عین القضات، قرآن‌خوان و قرآن‌دان برجسته‌ای بود. هیچ صاحبِ خردی نمی‌تواند به جان آزاده و دردمندی چون قاضی همدانی تهمت تن‌آسانی یا اباحه‌گری بزند – هر چند در زمان خودش درست به همین دلایل جان‌اش را ستاندند.
بگذارید به جای طفره رفتن، اصل مدعا را بگویم: به باور من، اگر بتوان به اهل ظاهر این نسبت شنیع و بهتان سنگین را بست که شما به این دلیل از باطن دین سخن می‌‌گویید و پای تأویل را به میان می‌کشید که به خاطر هوای نفس و کاهلی می‌خواهید دست از تکالیف ظاهری دین بکشید، می‌توان همین نسبت‌ها را به خودِ مصحف نبوی هم داد چه مغز و مضمون همین مدعیات اهل باطن مندرج در آیات همین قرآن است. همین قرآن می‌گوید که: «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُم بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمَالًا الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعًا» (آیات ۱۰۳ و ۱۰۴ سوره‌ی کهف) (مضمون این دقیقه در این بیت مولوی هم هست: از پی این عالمانِ ذوفنون / گفت ایزد در نُبی لایعلمون). پیش‌تر نوشته‌ام که خواجه‌ی طوسی در همان اوایل رساله‌ی «آغاز و انجام» این آیه را نقل می‌کند و تفسیری که از این آیه می‌کند درست منطبق با این سخن است که: دست بر قضا، زیان‌کارترینِ آدمیان همین متدینانی هستند که به صورت و ظاهر دین تمسک می‌کنند و خوش‌باورانه در این گمان‌اند که نیکوکردارند. فهم مضمون مندرج در این نکته دشوار نیست: تمسک به ظاهر بدون توجه به باطن کاری است پوچ و عبث. به تعبیر ناصر خسرو: هر که در تنزیل بی تأویل رفت / او به چشمِ راست در دین اعور است. و اهل معنا از این هم درشت‌تر و سنگین‌تر گفته‌اند. نکته این است که اهل ظاهر – بخوانید عوام – به ظاهر دین متمسک‌اند و راهی به معنا و باطن‌اش نمی‌برند و توجهی هم به معنا و باطن‌اش ندارند. دین برای آن‌ها همان دین فقیهانه است و بس. و پهنه‌ی تاریخ ما گواه است که تمسک به دین فقیهانه و ظاهری محض چه فسادها و تباهی‌های مهیبی در جامعه آفریده است. حافظ تنها یک نمونه از منتقدان آزاده و دردمند این تلقی از دین است.
اما آن سوی دیگر ماجرا این است که گروهی از اهل باطن مشی‌شان این‌گونه بوده است که: چون شدی بر بام‌های آسمان / سر باشد جست‌وجوی نردبان. یعنی گروهی از اهل باطن، ظاهر را راهی و وسیله‌ای برای رسیدن به باطن و مغز و معنا می‌دانند که با رسیدن به باطن، ظاهر بلاموضوع می‌شود. من عجالتاً در این مورد خاص داوری نمی‌کنم ولی همین نکته را می‌افزایم که وقتی سنایی می‌گوید که:
ز راهِ دین توان آمد به صحرای نیاز ارنی
به معنی کی رسد مردم گذر ناکرده بر اسما
مقصودش روشن است: هیچ متوسطی و هیچ کس از مبتدیان نمی‌تواند بدون عبور از ظاهر به باطن برسد. مسأله اما این است که: ۱) آیا باید و می‌توان در ظاهر توقف کرد؟؛ ۲) آیا با درک و دریافت باطن، حق داریم ظاهر را ترک کنیم؟؛ و ۳) منطق و توضیح التزام به ظاهر در عین ادراک باطن چی‌ست؟ به گمان من این‌ها پرسش‌های اصلی ما در این مسأله است.
اما چون سخن از تقوا در میان آمده بود، می‌‌خواهم این را بیفزایم که تقوا، به باور من، زاییده‌ی معرفت و شناخت است. تقوا چیزی نیست که به تقلید یا در جهالت حاصل شود. آن تقوایی که نهنگ‌‌آسا وجود آدمی را می‌بلعد، زمین تا آسمان با این تقوای مقلدانه‌ی ظاهریان تفاوت دارد. به همین بهانه، بندهایی را از نامه‌ی ۳۱ عین‌القضات همدانی نقل می‌کنم که چکیده‌ی سخن را – برای اهل اشارت – در خود دارد.
«و اما نماز… اعظم الارکان است، که لیس بین الایمان و والکفر الا ترک الصلاه. و الصلاه عمادُ الدین و من ترکها فقد کفر. جهد کن تا تو را در جریده‌ی ارباب الصلاه نام بود. و اگر همه بر حاشیه بود که هم خیر کثیر بود. چه پنداری، نماز کاری آسان است: قیامی به عادت، و رکوعی به عادت و سجودی به عادت؟ هرگز در استقبال قبله «انی ذاهب الی ربی» دیدی؟ هرگز در «الله اکبر» که گفتی، وجود ملک و ملکوت را محو دیدی؟ هرگز در «کبیراً» اثبات بعد المحو دیدی؟ هرگز در «الحمد لله کثیراً» شکر کردی بر نعمت اثبات بعد المحو؟ هرگز در سبحان الله منزهی او دیدی از شکرِ تو؟ هرگز در «بکره» بدایتِ آدمیان دیدی؟ هرگز در «و اصیلاً» نهایتِ مردان دیدی؟ «فسبحان الله حین تمسون و حین تصبحون» با تو گفت که «یولج اللیل فی النهار و یولج النهار فی اللیل» چه بود. هرگز بعد از این، احرام گرفتی که «وجهت وجهی»؟ هرگز یای «وجهی» را دیدی؟ در میان دریای «للذی» غرق شدی؟ هرگز در «فطر» خود را گم دیدی؟ هرگز در «فطر السموات و الارض» «فلا افسم بما تبصرون» دیدی؟ هرگز در «حنیفاً» ملت خلید دیدی که گفت: «انا اول المسلمین»؟ دانی که مصطفی را – صلعم – چرا گفتند: «ثم أوحینا الیک ان اتبع مله ابراهیم حنیفاً»؟ هرگز در «مسلماً» استغفار از قولِ خود کردی؟ و این بیت دیدی که:
یارم خواهم که با نثار آید زود
خیزم بروم تا به قرار آید زود
هرگز در «و ما انا من المشرکین» خود را دیدی که دست بر تخته‌ی وجود خستگان خود زد تا فانی شدند؟ پس در «من المشرکین» صادق بود که آن را که نبینی ای صنم چند زنی؟ چون در «و ما انا» نیست شد، مشرک این‌جا چه کند؟ «کل من علیها فان» مشرک چه بود؟ پس دیدی که «ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله» پیش از تو ناطق وقت آمد. پس زبان تو مستنطق و گویا آمد. پس چون گفتی: «رب العالمین» بی تقلید، دیدی که «لا شریک له» معنی این حدیث خود وا تو گوید، اگر گوش داری. و تتمه‌ی این در «و بذلک اُمِرتُ» هرگز دیدی؟ «و انا من المسلمین»، علیکم بدین العجایز. پس «اعوذ بالله» در این مقام درست بود….
 
دریغا که هیچ فهم نخواهی کردن از این معانی، و بترسم که اگر نویسنده وقتی دیگر مطالعه کند با تو برابر بود. چرا؟ زیرا که «مالک یوم الدین» و «الامر یومئذ لله» آخر تو را در دنیا جای نیست. نویسنده چون در حالِ نوشتن به آخرت بود که و قلبه بین یدی الله. و در حالِ مطالعه در دنیا بود، چندان فهم کند که دیگران. وقتی کسی شرابی از قدحی نوش کرد و مست وقت گشت. اگر بعد آن قدح را بر وی عرضه کنند، چه گویی مستی کند؟ حاشا و کلا! و الله اگر هرگز از سوره‌ی الفاتحه «شراباً طهوراً» نوش کرده‌ای از دست ساقی، «و سقیهم ربهم» ممکن بود که آن‌چه نوشتم فهم کنی، و ارجو که ببینی پس چون هشیاری گردی «ایاک نعبد» کمر بندگی را بر میان بندی. و اگر حال گذشته یاد آوری «و ایاک نستعین» خود گفته آید. پس طمع تو را در یابد که روی فضل و کرم دیدی باشی «اهدنا الصراط المستقیم» بگویی. پس از رفیقان تو که وا تو آن شراب می‌خوردند،‌ یاد کنی گویی «صراط الذین انعمت علیهم». پس محرومان بینی بر در بمانده چون حلقه و تو در درون خانه نشسته «غیر المغضوب علیهم و لا الضالین» بگویی. در دریای خوف و خشیت و هیبت غرق گردی» (ج ۱، ۲۶۲-۲۶۵).
قصه دراز می‌شود و تا همین‌جا هم متن طولانی شده است، اما در باب تقوا، همین نکته‌ی مجمل را بیفزایم که تقوا، بدون معرفت و دانش میسر نیست. و تا به دانشِ تقوا رسیدی، تازه پای مسؤولیت در میان می‌آید و عمل، که احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا و هم لا یفتنون؟ و به همین دلیل بود که در یادداشت قبلی آن بند خاص را از عین‌القضات نقل کرد. تظاهر به تقوا کار آسانی نیست. اهل تقوا بودن، خصوصاً در این روزگار بی‌فریاد که موجِ بیداد سر به فلک زده است، آن هم از سر دانش و معرفت و با التزام به لوازم تقوا، کارِ دریادلان دلیر است که سر به دنیا و عقبا فرود نمی‌آورند و خدمتِ سلطان نمی‌کنند بلکه عظمت و کبریای سلطان سلاطین بر آن‌ها نهیب می‌زند که به لغزش‌گاهِ شرک و پشت کردن به توحید فرو نیفتند. اشاره از این صریح‌تر می‌خواهید؟
۱

تقوا… و ما ادریک ما التقویٰ!

کلمات سرگذشت دارند. واژه‌ها موجوداتی زنده هستند که می‌بالند و رشد می‌کنند، قد می‌کشند و بار و بر می‌دهند. کمتر واژه‌ای هست که به مرور زمان و با گذشت روزگار، معنای‌اش دست‌نخورده و خالص و منحصر به همان فضای اولیه‌ی شکل گرفتن‌اش باقی بماند. در زبان فارسی این واژه‌ها – واژه‌های زنده و پویا – کم نیستند؛ یعنی واژه‌هایی که معنای‌شان دستخوش دگرگونی و دگردیسی شده‌اند و گاهی امتداد معنایی پیدا کرده‌اند و گاهی معنای ضد خود را یافته‌اند. اوضاع و احوال دینی، فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی هر کدام به نوعی در این تحولات معنایی سهیم بوده‌اند. نمونه‌های ادبی فراوانی از این واژه‌ها داریم. یکی واژه‌‌ی «شوخ» است که در زبان فارسی عهد ابوسعید ابوالخیر یک معنا دارد و در زبان فارسی عصر حافظ و سعدی معنایی دیگر و در زبان معاصر فارسی معنایی متفاوت. واژه‌ی دیگر که بهترین کاربردش در شعر حافظ هست، «رند» است: در کاربردهای پیشین رند معنایی یکسره منفی و تحقیرآمیز دارد ولی در زبان و نگاه حافظ شخصیتی برجسته و قدسی است حتی؛ هم‌ردیف اولیا و اصلاً خود یکی از اولیاء است. و بسی نمونه‌های دیگر.
 
یکی از واژگان مهم در منظومه‌ی ذهنی دین‌ورزان، واژه‌ی تقواست؛ با همین لفظ عربی. این واژه البته در زبان فارسی معادل یا معادل‌های خود را دارد و سرنوشت‌های متفاوتی هم عارض معادل‌ها شده است (مثلاً پارسایی، خداترسی، شرم، ترس و تعابیر از این دست). تقوا، از زمان پیامبر اسلام به این سو (چون در زبان عربی، پیش از این هم تقوا سابقه داشته است)، پیوسته فربه‌تر شده است و در روزگاری هم معنایی منفی و طعن‌آمیز یافته است (خصوصاً در زبان شاعرانه-حکیمانه‌ی حافظی). ساده‌ترین معنای سرراست و انسانی تقوا، شرم است. یعنی تقوا به معنای خوف، مستلزم «وحشت» نیست بلکه چیزی است از جنس شرم و حیا. از همین روست که در ادبیات قرآنی، مضمون تقوا کمابیش در خلال این آیه روشن است: و اما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی فأن الجنه هی المأوی (سوره‌ی نازعات، آیه‌ی ۴۰). و تقوایی که درهای رزق و روزی را می‌گشاید (و ناگزیر باید این آیات را در لایه‌های متعدد باطنی‌شان فهمید و تفسیر و تأویل کرد): «وَمَن یَتَّقِ اللَّـهَ یَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ» (سوره‌ی طلاق، آیه‌ی ۲ و ۳) و البته تقوایی که بصیرت باطنی می‌دهد که آدمی میان خیر و شر تفاوت می‌نهد و صاحبِ فرقان می‌شود: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِن تَتَّقُوا اللَّـهَ یَجْعَل لَّکُمْ فُرْقَانًا وَیُکَفِّرْ عَنکُمْ سَیِّئَاتِکُمْ وَیَغْفِرْ لَکُمْ» و البته راویان و ظاهریان این آیات را به همین ظاهر می‌برند و بر همین پوست و صورت قناعت و اکتفا می‌کنند. از همین روست که تقوا چیزی می‌شود در حد رعایت همین ظواهر (اوامر و نواهی شرعی) و البته اهل معرفت از خود می‌پرسند که اگر تقوا همین است و اساس و مبنای تقوا همین تعبد ظاهری و دین‌دارانه است پس چه تفاوتی هست میان عوام و خواص اهل معرفت؟ و البته مسأله سویه‌ای جدی‌تر و معرفتی‌تر هم پیدا می‌کند. در لایه‌ای دیگر، مسأله‌ی تقوا، دست بر قضا بسیار سیاسی هم هست.
 
در جنبه‌ی نقد اجتماعی-دینی، حافظ از بلندمرتبه‌ترین حکیمان ماست که انگشت بر همین لغزش‌های فکری ظاهریان نهاده است و تباهی و فساد این جنس از تقوا و خداترسی را بر آفتاب افکنده است:
بیار باده‌ی رنگین که یک حکایت راست
بگویم و بکنم رخنه در مسلمانی:
به خاک‌پای صبوحی‌کشان که تا منِ مست
ستاده بر در میخانه‌ام به دربانی
به هیچ زاهد ظاهر پرست نگذشتم
که زیر خرقه نه زنار داشت پنهانی
و دقت کنید که خیلی جاها، زهد و تقوا در نگاه حافظی هم‌عنان یکدیگر گام بر می‌دارند:
من که شب‌ها ره تقوا زده‌ام با دف و چنگ
این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد
و حافظ این «تقوا» را مقابل خوش‌باشی و اهل طرب بودن می‌‌نهد. و هنگامی که می‌‌گوید:
چه نسبت است به رندی، صلاح و تقوا را
سماعِ وعظ کجا نغمه‌ی رباب کجا
 
باز هم طعنه‌ای نثار زاهدانِ اهل «تقوا» می‌کند. نکته‌ی رندانه‌ی حافظ نکته‌ی پنهانی نیست: دین‌ورزی را دامِ تزویر کرده‌اند و اوست که می‌خروشد و بی‌محابا تازیانه را به گرده‌ی دین‌دارانی فرود می‌آورد که جامه‌ی پرهیز به تن دارند و خود را اهل تقوا می‌خوانند. حافظ بی هیچ مجامله و تعارفی، تباهی تقوای ریاکارانه و پوسیده‌ی آن‌ها را به رخ‌شان می‌کشد. 
حافظ در جای دیگر، «تقوا» را مقابل گناه کردن می‌نهد و سرنوشت خود را به آدم ازلی گره می‌زند:
نه من از پرده‌ی تقوا به در افتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت!
یعنی که آدم ازلی که میوه‌ی ممنوعه را خورد – و چشم‌اش گشوده شد و صاحبِ معرفت شد و در نتیجه «هبوط» کرد – از این «پرده‌ی تقوا» بیرون افتاد و بهشت ابدی را از دست داد. آدم، از بهشت آرمانی فرو می‌افتد و از جاودانگی به زندگی محدود خاکی مبتلا می‌شود!
 
و هم‌او باز طعنه در زاهدان می‌زند:
به کوی می‌فروشان‌اش به جامی بر نمی‌گیرند
زهی سجاده‌ی تقوا که یک ساغر نمی‌ارزد!
این هم از بی‌اعتباری تقوای زاهد!
حافظ این نوع از تقوا را در برابر عاشقی هم می‌نهد:
فدای پیرهنِ چاکِ ماهرویان باد
هزار جامه‌ی تقوا و خرقه‌ی پرهیز!
عاشقی، چه این سری باشد چه آن سری، سر سازگاری با تقوا ندارد!
اما نگاه حافظانه به تقوا تنها شامل این سویه‌ی اجتماعی و انتقادی نیست. او جایگاه تقوا را و شأن و اندازه‌ی آن را در راه سلوک نیز خوب می‌شناسد:
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافری است
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش!
 
شاید بشود راه شریعت را با تقوا پیمود (و البته خامان‌اند که در شریعت متوقف می‌مانند) اما راه طریقت و شاهراه حقیقت را نمی‌توان به پای لنگ این تقوای ظاهریان پیمود. توسل به این راه‌ها خود حکم کافری را دارد! پس مقام‌شناسی در تقوا هم از اهم نکاتی است که به کار سالک می‌آید: تقوای بی‌جا و مقلدانه، چیزی نیست جز کفرورزی! ظاهرش دین است و باطن‌اش کفر.
 
درباره‌ی حافظ و نگاه‌اش به تقوا، باز هم خواهم نوشت که هزاران دقیقه‌ی ظریف و لطیف در سخنان حکیمانه‌ی او هست. اما برای این‌که با چهره‌ای دردمندانه‌تر از تقوا هم آشنا باشیم، نیکوست نامه‌های عین‌القضات همدانی را هم خوب بخوانیم. پیش‌تر شاید نوشته‌ باشم که کلید شناخت شخصیت عین‌القضات – دست کم کلید شناخت شخصیت دوره‌‌ی اولیه‌ی زندگی او – همین تقواست. تسلط شگفت‌انگیز قاضی همدانی بر قرآن و آشنایی او با رموز معنوی و باطنی‌اش – با آن سنت ستبر و استخوان‌دار صوفیانه و عارفانه‌ی خاصی که عین‌القضات در دامن‌اش رشد کرده است – زرادخانه‌ی فکری او را مسلح به دقایقی قرآنی می‌کند که کمتر فقیه و مفسری یارای هم‌آوردی با او در فهم قرآنی دارد. درباره‌ی عین‌القضات و تقوا هم بیشتر خواهم نوشت، اما می‌خواهم این یادداشت را با نقل بندی از یکی از نامه‌های عین‌القضات به پایان ببرم که به باور من شاکله و استخوان‌بندی «تقوا»ی او در برخورد با مسایل زمانه‌اش است (و همین جنس سخنان بود که به خاطرشان جان‌اش را فدا کرد).
 
«اکنون دینی دیگر است در روزگارِ ما. فاسقان کمال‌الدین، عماد‌الدین، تاج‌الدین، ظهیرالدین و جمال‌الدین باشند پس دین شیاطین است. و چون دین شیاطین بود، علما قومی باشند که راه شیاطین دارند، و راه خدای تعالی زنند. یا داود لا تسأل عنی عالماً أسکرهُ حُبُّ الدنیا فیقطعک عن طریق محبتی أولئک قطّاع الطریق علی عبادی. در روزگار گذشته خلفای اسلام علمای دین را طلب کردندی، و ایشان می‌گریختند. اکنون از بهر صد دینار ادرار و پنجاه دینار حرام، شب و روز با پادشاهان فاسق نشینند. ده بار بسلام ایشان روند. و هر ده بار باشد که مست و جُنُب خفته باشند. پس اگر یک بار بار یابند از شادی بیمِ آن بود که هلاک شوند. و اگر تمکین یابند که بوسی بر دست فاسقی دهند آنرا به تبجُّح باز گویند. و شرم ندارند «ذلک مبلغهم من العلم». و اگر محتشمی در دنیا ایشان را نصف‌القیامی کند، پندارند که بهشت به اقطاع به ایشان داده‌اند. در نطق نزدیک بدیشان و در معامله دور از ایشان:
امّا الخیام فإنها کخیامهم
و اری النساء الحی غیر نسائها
أشدّ الناس عذاباً یوم‌القیامه عالم لم ینفعه الله بعلمه. خدای تعالی ما را خلاصی بدهاد. و رسوایی قیامت و فضیحت آن از ما بگرداناد. جوانمردا علماء‌السوء دیگرند و جهّال‌السوء دیگر. هر که بوی علم نشنیده، او را از علماء‌السوء نتوان نهاد. ائمه مضلون چون بدانند که راه خدای چیست، پس بحقوقِ آن قیام ننمایند. این مرد را از علماء‌السوء توان نهاد. اما آنکه از خدای تعالی نام شنیده بود، و از دین خدای تعالی نام شنیده بود. کجا عالم بود! ثبت العرش ثم انقش علیه. اول عالم باید بود تا پس بد بود. صدق رسول‌الله -صلعم- أشدُّ الناس عذاباً یوم‌القیامه جاهلٌ فاسقٌ ضالٌ مضلٌ، ثم یزعم بجهله و حمقه انّه عزیزٌ عند‌ الله و من ورثه انبیائه. أیّ داءٍ أدوی من هذا؟ و أیّهٌ حماقهٍ أعظم من هذه؟ «ذلک هو الخسران المبین»، لا دنیا و لا آخره. «یدعو لمن ضرّه اقرب من نفعه، لبئس المولی و لبئس العشیر». (نامه‌ها، ج ۱، صص. ۲۴۴-۲۴۵).
نکته‌ی آخر این‌که: آن کس است اهل بشارت که اشارت داند!
۲

بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباش

شجریان ابوعطایی دارد در گلهای تازه – شماره‌ی ۱۰۴ – که با تار فرهنگ شریف روی غزل حافظ می‌خواند. ساعتی پیش فکر می‌کردم چیزی درباره‌ی این غزل بنویسم، که بسیار می‌‌توان درباره‌ی مضامین‌اش نوشت. اما گفتم ذوق شنیدن موسیقی را فعلاً نباید پای بحث و گفت‌وگو نهاد. گویاترین زبانِ بیان این غزل را نوازنده و خواننده دارند.
طفیل هستی عشق‌اند آدمی و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری
می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند
به عذر نیم‌شبی کوش و ناله‌ی سحری
بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباش
که بنده را نخرد کس به عیب بی‌هنری
هزار جان گرامی بسوخت زین غیرت
که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری
دعای گوشه‌نشینان بلا بگرداند
چرا به گوشه‌ی چشمی به ما نمی‌نگری؟
[audio:http://malakut.org/others/gt/104.%20GT%20104.mp3]
۱

دایره‌ی خودی-بیخودی و رهِ افسانه

مقصود آفرینش شناخت است. شناخت آدمی. منزلت این طرفه آفریده‌ی نازنین که آفریدگاری می‌تواند و می‌‌داند. این معنا را در طول تاریخ به هزاران زبان نوشته‌اند، گفته‌اند، سروده‌اند و تصویر کرده‌اند. در قرآن آمده است که «ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون». عارفان حاشیه‌ای تفسیری بر کناره‌ی این آیه افزوده‌اند که: «ای لیعرفون». یعنی مقصود آفرینش همین شناخت است. عرفان صوفیان و فیلسوفان به عرفانِ عاشقان گره خورد و گفتند که: عاشق شو ار نه روزی کارِ‌ جهان سر آید / ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی. یعنی شناخت تبدیل شد به عاشقی. اما در عاشقی هم نکته هم‌چنان شناخت است. در نفس عاشقی – به خودی خود – هیچ منزلتی نیست. عاشقی ابزار است. عشق، خود هدف نیست. عشق، فرض راه است. راهی است برای شناخت. و این راه – که «طریقی عجب خطرناک است» – از خامان رهزنی می‌کند و در پندار و سودا گمان می‌کنند که همین است که ابتدا و انتهای آفرینش است و ماده و مضمون این گمراهی هم به پهنای تاریخ پیش روی مردم گسترده و فراهم است. نکته‌ی ظریف ماجرا این است که «حشمتِ‌ این عشق از فرزانگی است / عشقِ بی‌‌ فرزانگی،‌ دیوانگی است». عشقی که خرد و حکمت را به بهانه‌ی دست‌مالی شده و تکراری تقابل عقل و عشق،‌ فرو می‌گذارد، خود گرفتار تکبری است که لباس فروتنی به تن دارد. از سخن دور نیفتم: عشق هم ابزار شناخت است. شناختِ آدمی؛ با همین مضمونِ فاخرِ «من عرف نفسه فقد عرف ربه» که دریایی است از حکمت. آدمی وقتی خویشتن را بشناسند، کمالِ آدمی را هم می‌تواند در برابر خدای بنهد!
سخن از خودی و بیخودی گفتن آسان نیست. به لفظ و زبان آسان است. می‌توان طوطی‌وار سخن درویشان و بزرگان و عارفان را تکرار کرد و بر ساده‌دلان فسون خواند و دل‌های شیفته را رام کرد. اما مغزِ‌ حکمت در شعر دانستن و شعر خواندن و دلبری کردن نیست. مغز حکمت همین فرزانگی است که بدانی چگونه از خویش عبور کنی و باز به خویش برگردی. بدانی که چگونه خودِ ابلیسی را با خودِ خداصفت یکی نگیری. یکی وقتی از خودی می‌گوید، چیزی از غیر ندارد. هر چه می‌گوید همه از خود است و بام تا شام غیر از گفته، اندیشیده و بافته‌ی خویش چیزی در نظر ندارد. کمالی هم اگر می‌بیند در خود می‌بیند یا در آن‌چه مصدَّق و مؤیَّدِ خودِ اوست. یعنی حتی اگر حکمتی ببیند یا بشنود که با یافته‌های خودش سازگار نباشد، آن را باطل می‌انگارد. تناقض این قصه هم درست همین‌جاست: بیخودی جایی ممدوح است و جایی مذموم. سکر و صحو و بیهوشی، جایی که ناپختگان راه نرفته منزل دارند، نمایش است و دام بر مرغانِ کم‌هوش نهادن. از آن سو، مقامِ خودی وقتی که با معرفت و حکمت و فرزانگی همراه و هم‌عنان باشد، پهلوی به پهلوی خدایی می‌ساید. این‌جا درست همان‌جایی است که مقام خلیفه اللهی آدمی است. درست همان‌جاست که آدمی صاحبِ‌ جام جم است و پیر مغان: هم‌او که «به تأیید نظر حل معما می‌کرد» و هم‌او که «گفت خطا بر قلم صنع نرفت»‌ و نظر پاکِ خطاپوش داشت.
اما حکایت ادیان و نزاع ملت‌ها و مذاهب همین قصه‌ی ساده‌ی حقیقت در میان ندیدن است. از همین روست که نزاع بر سر دین و آیین و یک کیش و آیین را بر حق دانستن و آداب و مناسک‌اش را متصل و پیوسته به عین حقیقت شمردن و آن را یگانه راه رستگاری دانستن و بس، حکایت از همین نابینایی و تهی‌دستی دارد. این بیت حافظ، از ابیات شگفت، رندانه و فوق‌العاده «انسانی» اوست:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت رهِ‌ افسانه زدند
دین‌فروشی و بهشت‌فروشی، حکایت همین طایفه‌ی معذوری است که حقیقتی نمی‌بینند و نمی‌یابند اما چنان به خود و افسانه‌ی برساخته‌ی خود مشغول‌اند که به خیال‌شان هم گذر نمی‌کند که از اساس چیزی در میانه نیست و مشغول جنباندن گهواره‌ای خالی هستند. یکی از تعبیرهای «رهِ افسانه زدن» این است که نغمه‌ی افسانه ساز می‌کنند. یعنی رهِ چیزی زدن را به معنای آهنگی ساز کردن اگر بگیریم (این بیت را در نظر داشته باشید: چه راه می‌زند این مطرب مقام‌شناس / که در میان غزل قول آشنا آورد)، نتیجه این می‌شود که: یکی از بیرون در احوال این ارباب ادیان نگاه می‌کند و آن‌ها را معذور می‌دارد که نمی‌دانند و نمی‌بینند و از همین روست که قصه و افسانه می‌سازند و خود مشغولِ افسانه‌های ساخته و بافته‌ی خود می‌شوند.
این بیت حافظ را با خود می‌خوانم:
زاهد شرابِ کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در میانه خواسته‌ی کردگار چیست
و ناگهان شکاف عمیقی گشوده می‌شود میان «شرابِ کوثر» و «پیاله‌»ی حافظی (که به گواهی و شهادت همین بیت، از جنسی است متفاوت با «شراب کوثر» یا احتمالاً باده‌های روحانی). به تأمل که می‌نگری می‌بینی این «زاهد» جایی است در میانه‌ی همان نزاع هفتاد و دو ملت و آن حافظ جایی نشسته است در مقام ناظر و شاهد این جنگِ طایفه‌ی معذوران!
 
بگذریم. این قصه را پیوند می‌زنم به موسیقی. همین غزل حافظ را با صدای بهشتی شجریان بشنوید. اجرای گلهای تازه‌ی شماره‌ی ۱۶۲ است.

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجامِ کار چیست

پ. ن. شجریان این آواز ابوعطا را یک بار با تار هوشنگ ظریف در برنامه‌ی گلهای تازه خوانده است و یک بار دیگر هم با تار محمدرضا لطفی خوانده است. هر دو آواز هر یک لطفی دارد! دومی را هم افزودم که حسابی مستفیض شوید در این «بهار دلکش»!

۱

بیایید بیایید به گلزار بگردیم…

این هدیه‌ی نوروزانه‌ی طربستانی ملکوت، آلبوم «شور انگیز» ساخته‌ی استاد حسین علیزاده است با آواز شهرام ناظری. به اعتقاد من این آلبوم یکی از بهترین آلبوم‌های موسیقی ایرانی است از حیث آهنگسازی. شرح و توضیح زیاد هم لازم ندارد. موسیقی شنیدنی است نه وصف‌کردنی. بشنوید و در این نوروز حظی ببرید از این ساخته‌‌ی استاد.
 

۰

چو امکان خلود ای دل در این فیروزه‌ ایوان نیست…

یکی از حکمت‌های ساده و بلیغ نوروز، همین است که «جهان نمی‌پاید»؛ یعنی این عالم با همه‌ی تلخی‌ها و شیرینی‌های‌اش دوام ندارد. یعنی که ستم و بیداد پایدار نخواهد ماند و «جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند». قاعده‌ی تاریخ همین است که بیدادگران نه تنها درس و عبرت نمی‌گیرند که درست بر عکس در خیال و گمانِ خود می‌پندارند که عین حقیقت و حقانیت‌اند و هیچ ستمی از دستِ آن‌ها بر کسی نمی‌رود! طبعاً چرخ‌های زمان به آسانی پیکره‌ی همه‌ی سرکشان و مقتدران تاریخ را در هم می‌شکند و از آن‌ها چیزی نمی‌ماند جز قصه و البته لعنتِ ابدی هر که در پی آن‌ها می‌آید. تاریخ و زمان، داورانی سخت‌گیرند و همین داوران سخت‌گیرند که روزنه‌ی امید را می‌گشایند. برای سال تازه، دعا می‌کنم و آرزو می‌کنم که بیخِ درخت بیداد خشک شود و سایه‌ی سبزِ مهربانی، درستی و راستگویی بر سرِ یکایک هم‌وطنان، همراهان و یاران‌ام گسترده‌تر شود. آرزو می‌کنم آن‌ها که در چنگال بیداد اسیرند، زندان‌شان شکسته شود و از زندان برون و درون رهایی یابند. هم‌چنان ایمان دارم که ملت ما لیاقتِ بهتر از این و بسی بهتر از این را دارد. سزای درستی و پاکی، شادی است و بخت و اقبال؛ نه خواری دیدن و تحقیر شنیدن و استخفاف و بندگی. سزای ما آزادی است و شادی و شادیِ آزادی. امیدوارم این بار آزادی ما با زنجیر از راه نرسد.
هدیه‌ی طربستانی ملکوت اجرای آواز ماهور بهاریه‌ی حضرت استاد است با همراهی تار داریوش پیرنیاکان و تنبک همایون. ادامه‌‌ی قطعات هم‌نوازی دو عزیز است که امروز دیگر به زبان دیروز با ما سخن نمی‌گویند: ناصر فرهنگ‌فر و پرویز مشکاتیان. غزل آواز بخش اول، از نوروزانه‌ترین غزل‌های حافظ است و غزلی است حکیمانه. سال نودتان خجسته باد.

 

۰

به پیشواز نوروز

از امروز تا فرا رسیدن نوروز دو سه روزی باقی است. حتماً تا آن وقت باز هم این‌جا چیزهایی خواهم نوشت. حرف بسیار است. آرزو بسیار است. دعا بسیار است. امید هم هست. امید هم با ما باقی است. همان چیزی که بیدادگران کرانه‌ی تاریخ همیشه کوشش کردند از ما بستانند و نتوانستند، هنوز هست. درباره‌ی این‌ها وقتی که به لحظه‌ی تحویل سال نزدیک‌تر شویم، خواهم نوشت. قطعاتی از آلبوم رباعیات خیام را که شجریان روی آن‌ها آواز خوانده است و با صدای احمد شاملو دکلمه شده‌اند به همراهی آهنگ فریدون شبهازیان، این‌جا می‌‌آورم. اهل حال و حکمت، حتماً از شنیدن‌شان ذوقی خواهند برد.
 
این قافله‌ی عمر عجب می‌گذرد
دریاب دمی که با طرب می‌گذرد
ساقی، غمِ فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می‌گذرد!
 
 

۰

وطنی که در جان است نه روی کاغذ!

به چه کسی می‌‌گویند ایرانی؟ واقعاً از خود پرسیده‌اید؟ دیده‌اید چقدر طیف پاسخ‌ها مختلف و متفاوت است؟ هویت ایرانی را دقیقاً چه چیزی تعریف می‌کند؟ طیف پاسخ‌ها از «هر کس متولد خاک ایران باشد، ایرانی است» تا «تنها کسی که تابع قوانین و مقررات رسمی و اعلام‌شده‌ی حکومت سیاسی وقت ایران باشد، ایرانی است» تغییر می‌کند. آن‌چه در این میانه به سادگی گم می‌شود، انسان است. فکر می‌کنم جایی که انسان بودن آدمی گم می‌شود، ایرانی بودن (یا داشتن هر تابعیت سیاسی دیگری) بی‌معناترین و خوارترین صفتی است که می‌توان برای آدمی برشمرد. انسان بودن، غم انسان خوردن، ارج نهادن به کرامت بشر، چیزی نیست که در محدوده‌ی مرزهای جغرافیایی یک کشور و قوانین سیاسی‌اش محدود شود. به طریق اولی، جایی که آدمی از انسان بودنِ خود تهی شود، دیگر نه دین و آیین و نه مسلک و گرایش سیاسی آدمی با معنا خواهد بود. انسان بودنِ خویش را اگر در پای دین هم قربانی کرد، حال آن دین، هر دینی که می‌خواهد باشد، باز هم به مغاک فرومایه‌گی غلتیده‌ای. برای من یک اصل فربه و بزرگ هست که زیستن مرا معنا می‌کند: آزادی و آزادگی انسان فارغ از هر نوع مرزبندی سیاسی، دینی، جغرافیایی و نژادی.
پیش‌تر از این یک‌بار دیگر شعری را که سایه برای ناظم حکمت گفته بود نقل کرده‌ام. فکر می‌کنم بازخوانی این شعر هنوز هم برای ما ایرانی‌ها، برای ما «انسان‌»های ایرانی – خصوصاً در میانه‌ی این بحران‌هایی که گریبان‌گیر ایران است – فوق‌العاده مهم است.
مثل یک بوسه‌ی گرم،
مثل یک غنچه‌ی سرخ،
مثل یک پرچم خونین ظفر،
دلِ افروخته‌ام را به تو می‌بخشم، ناظم حکمت!
و نه تنها دل من،
همه‌جا خانه‌ی توست:
دل هر کودک و زن،
دل هر مرد،
                       دل هر که شناخت
بشری نغمه‌ی امید تو را
که در آن هر شب و روز
زندگی رنگ دگر، طرح دگر می‌گیرد.
زندگی، زندگی
                   اما نه بدین‌گونه که هست
نه بدین‌گونه تباه
نه بدین‌گونه پلید
نه بدین‌گونه که اکنون به دیار من و توست،
به دیاری که فرو می‌شکنند
شبچراغی چو تو گیتی‌افروز
وز سپهر وطنش می‌رانند
اختری چون تو، پیام‌آور روز.
لیک، ناظم حکمت!
آفتابی چون تو
به کجا خواهد رفت
که نباشد وطنش؟
و تو می‌دانی ناظم حکمت!
روی کاغذ زکسی
وطنش را نتوانند گرفت.
آری، ای حکمت: خورشیدِ ِبزرگ!
شرق تا غرب ستایشگر توست.
وز کران تا به کران، گوشِ جهان
پرده‌ی نغمه‌ی جانپرور توست.
جغدها
در شب تب‌زده‌ی میهن ما،
می‌فشانند به خاک
هر کجا هست چراغی تابان،
و گل غنچه‌ی باغ ما را 
به ستم می‌ریزند
زیر پای خوکان.
و به کام خفاش
پرده می‌آویزند
پیش هر اختر پاک
که به جان می‌سوزد،
وین شبستان فروریخته می‌افروزد.
لیک جانداروی شیرین امید
همچو خونِ خورشید
می‌تپد در رگ ما
و گل گم‌شده سر می‌کشد از خاکِ شکیب
غنچه می‌آرد بی‌رنگِ فریب
و به ما می‌دهد این غنچه نوید
از گلِ آبیِ صبح
خفته در بسترِ سرخِ خورشید.
نغمه‌ی خویش رها کن، حکمت!
تا فروپیچد در گوش جهان
و سرود خود را
چو گل خنده‌ی خورشید، بپاش
از کران تا به کران!
جغدها، خفاشان
می‌هراسند ز گلبانگ امید
می‌هراسند زپیغام سحر.

 بسراییم و بخوانیم، رفیق!
نغمه‌ی خون شفق
نغمه‌ی خنده‌ی صبح.
پرده‌ی نغمه‌ی ماست
گوش فردای بزرگ.
و نوابخش سرود دل ماست
لب آینده‌ی پاک.
 
تهران، اسفند ۱۳۳۰
۲

چهار آواز اصفهان از شجریان

چهار آواز از شجریان هست که از محبوب‌ترین آوازهای اصفهان است که از شجریان می‌پسندم. جز این‌که دست‌کم دو آواز اصفهان دیگر هست که سخت به آن‌ها علاقه دارم: یکی آواز اصفهان آلبوم «بت چین» در مجموعه‌ی گلبانگ است و دیگری آواز اصفهان آلبوم «جان عشاق» است (اولی با سنتور زنده‌یاد فرامرز پایور و دومی با پیانوی زنده‌یاد جواد معروفی است).
از این چهار آواز، دو آواز از اجراهای گلهای تازه است. یکی از مجموعه برنامه‌های شاخه گل است و دیگری هم یکی از اجراهای خصوصی با ویولن شاپور نیاکان است. 
شرح و تفصیل نمی‌دهم. گمان می‌کنم برای کسانی که اهل موسیقی ایرانی باشند، این چهار آواز، حتماً شنیدنی و ارزش‌مند خواهند بود.

۱

اما امید همره من ماند…

این‌که شعر «سنگواره»ی سایه را با اجرای بوسلیک بنان، روی غزل شهریار با آهنگ روح‌الله خالقی کنار هم می‌آورم، چندان مناسبت خاصی ندارد. چند روزی است که این شعر را با صدای سایه گوش می‌دهم و قبل یا بعدش صدای بنان همراه‌اش است. این شعر سایه در «تاسیان» نیست. شعر از کتاب «چند برگ از یلدا»ست. نوعی حکایت حال است.
 
این ساکت صبور که چون شمع
سر کرده در کنار غم خویش
با این شب دراز و درنگش،
جانش همه فغان و دریغ است.
فریادهاست در دل تنگش.
 
در خلوت غم‌آور مرجان
بی های‌های گریه شبی نیست 
اما خروش وحشی دریا
گم می کند در این شب طوفان
فریادهای خسته او را.
 
بس در حصار این شب دلگیر
ماندم نگاه بسته به روزن
همچون گیاهِ رُسته بُنِ چاه
یک یک ستاره‌ها به سر من
چون اشک پر شدند و چکیدند.
 
نایی نرُست آخر از این چاه
تا ناله‌های من بتواند
روزی به گوش رهگذری گفت.
وز خون تلخ من گل سرخی
در این کویر سوخته نشکفت.
 
بس آرزو که در دل من مرد
چون عشق‌های دور جوانی
اما امید همره من ماند
با من نشست در پسِ زانو،
تنها گریستیم نهانی!
 
مرغ قفس اگر چه اسیر است
باز آرزوی پر زدنش هست
اینک ستم! که مرغ هوا را
از یاد رفته است دریغا
رویای آشیانه در ابر!
 
شب‌ها در انتظار سپیده،
با آتشی که در دل من بود
چون شمع قطره قطره چکیدم.
افسوس! بر دریچه‌ی باد است
فانوس نیمه‌جان امیدم!
 
بس دیر ماندی، ای نفس صبح!
کاین تشنه‌کام چشمه‌ی خورشید
 در آرزوی لعل شدن مُرد.
و امروز زیر ریزش ایام
خود سنگواره‌ای‌ست ز امّید…
 
آذر ۱۳۴۱
 

صفحه ها ... 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43