همراهِ کوچک، مسیرِ بزرگ

بیانیه‌ی میرحسین موسوی مانند همیشه قاطع، اثرگذار و برنده چون الماس بود. در تمام این سال‌های پس از ۸۸ هر بار که میرحسین موسوی قلم به دست گرفته است یا سخن گفته است، آتشی در پیر و در برنا نهاده است. بارها درباره‌اش نوشته‌ام و نیاز به تکرار ندارد. اما این بار بیانیه‌ی میرحسین موسوی از این جهت اهمیت دارد که در فشرده‌ترین کلمات و بدون هیچ تصنع و تکلفی راهی را نشان می‌دهد که آرام‌آرام از دل غبار پرهیاهوی این روزها آشکار می‌شود. نظام جمهوری اسلامی به پایان رسیده است؛ جسدی متعفن است که روی دست حتی خود کارگزاران‌اش مانده است. این تلنگر را در تمام بیانیه‌های پیشین موسوی می‌شد دید به ویژه در بیانیه‌‌ای که در بحبوحه‌ی تجاوز ۱۲ روزه‌ی اسراییل به ایران نوشت. چند مضمون کلیدی در بیانیه‌ی تازه‌ی میرحسین هست که به گمانم هم راهگشاست هم سزاوار تأمل در این فضای دوقطبی مالامال از سوء ظن و دشمن‌کیشی در میان طیف‌های مختلف جامعه‌ی ایرانی داخل و خارج از کشور. میرحسین، هم‌چنان خود را «همراه کوچک مردم» می‌نامد. او هیچ وقت حتی در اوج درگیری‌های ۸۸ خود را برتر از مردم ننشاند و فروتنی را از کف نداد. هیچ وقت نه آقای مردم شد، نه پدر مردم

آخرین مطالب

روزنوشت‌های داریوش میم

فاصله‌ی افسانه تا واقعیت

خاطرم هست که سال‌های دانشجویی ریاضی در دانشگاه فردوسی مشهد، سخت شیفته‌ی مطالعه‌ی آنالیز و توابع مختلط بودم (یکی از آنالیزها را دکتر نارنجانی درس

دستِ پنهان

چندین سال پیش، زمستان ۱۳۷۶ و بهار ۱۳۷۷، با بوی عطری آشنا شدم که هر بار جایی به مشام‌ام می‌خورد ناخودآگاه درنگ می‌کنم. می‌ایستم. خیال‌ام

دولت‌های مستعجل و دموکراسی‌های ناکام

یادداشتی نوشته بودم درباره‌ی تبِ دامن‌گیر اتوریته‌ستیزی. در روزگار ما کانون‌هایی که برای تکیه‌ کردن به آن‌ها پناه می‌بریم متعدد و متکثر شده‌اند. ظاهراً دیگر

انتقاد موشکافانه

این یادداشت سعید حنایی کاشانی شاهکار است: نقد شریعتی بعد از ۳۰ سال. حتماً بخش نخست‌اش را هم بخوانید. فقط بندی از آن را، درباره‌ی

تب اتوریته‌ ستیزی

هیچ دقت کرده‌اید که یکی از شاخصه‌های روزگار ما، «اتوریته ستیزی» است؟ سرپیچی از «هر اتوریته»ای انگار شده است فضیلت. همه منبع سرشار علم و

ای که سی و دو رفت و در خوابی!

به روایت شناسنامه، امروز سی و دو ساله شده‌ام. ولی هر چه با خودم فکر کردم که چه حسی نسبت به این روز باید داشته

خاطر نازک نقد شونده!

بعضی‌ها از درشتی زبان من در نقد گنجی آزرده‌خاطر شده‌اند. حقیقت‌اش را بخواهید من هیچ دفاعی از این زبان ندارم. من هم انسان‌ام. مثل همه‌ی

بیراه‌های گنجی

بدون شک تا به حال مجموعه‌ی نوشته‌های اکبر گنجی را درباره‌ی شریعتی دیده‌اید (و البته وب‌سایت رادیو زمانه به خوبی همه‌ی آن‌ها رو پوشش می‌دهد).

آی آدم‌ها، آدم شوید!

یک داستانی خوانده‌ام، برای چندمین بار، از نویسنده‌ای که خوب می‌شناسم‌اش. جسته گریخته از وسط‌اش، آخرش، اول‌اش، هی خوانده‌ام و دوباره خوانده‌ام. حال‌ام خراب شده است

نقد زمانه

یادداشت زیر را چندی پیش برای زمانه فرستاده بودم که در خود زمانه قبلاً انتشار یافته است. عنوان‌اش را گذاشته‌اند «نقد بی‌تعارف اندیشه‌ی زمانه». بسیار

محبوبِ من وطن

دیشب تا چهار صبح بیدار بودم و مشغول کار. بانو روی لپ‌تاپ خودش صفحه‌ی مرا باز کرده بود و فایل‌های طربستان را یکی یکی گوش می‌داد.

حرف‌ام را پس می‌گیرم!

دیروز درست در لحظه‌ی آخر نقل مکان ملکوت، سرور محترم تمام اسکریپت‌های ام‌تی ملکوتِ تازه را بدون اطلاع دادن به من غیر فعال کرد! بعد

پراکنده‌گویی

۱. دو سه روزی است هوای لندن حسابی آفتابی است. دیروز و پریروز حتی یک تکه ابر ناقابل هم نمی‌شد در آسمان یافت. همین هفته‌ی

به اسم خدا

در گذشته هم آیا وضع بر همین منوال بود؟ تاریخ گواهی می‌دهد که در گذشته فراوان بودند عده‌ای که پشت دین سنگر می‌گرفتند و کارشان

سرگردان میان دنیا و آخرت

فرض کنیم قرار است زندگی جاویدی بعد از مرگ باشد (یا حتی نباشد). آیا حق داریم از این دنیا لذت ببریم و از هر چه

محض تبرک

بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد دولت بار دگر در رخ ما رو گشاد سرمه کشید این جهان، باز ز دیدار ما گشت جهان

از شاهکارهای بازجوهای بی‌سواد

این را یادم رفته بود بنویسم که وقتی سریال اعترافات پخش می‌شد، این بیچاره‌ی کیان تاجبخش می‌گفت: «آقای پوُپر» (Pooper)! نمی‌گفت: «پُپِر» (یا حتی پاپر،

سریال اعترافات؛ قسمت ۲؛ نسخه‌ی ۸۶

دارم قسمت دوم سریال اعترافات، نسخه‌ی سال ۸۶ را تماشا می‌کنم. فقط دارم ریسه می‌روم از خنده. چند قلم از واقعیت‌ها و لطیفه‌های ماجرا را

تا بیکران دور دست

در این سفر اخیری که به ایران داشتم، در همان دو سه روزی که مشهد بودم، هر وقت مجالی فراهم می‌شد و یکی دو ساعتی

احیای نسخِ منسوخ

آیا احکام فقهی اسلام جاودانی است؟ پاسخ به این مسأله را چه کسی می‌دهد؟ سخنان تازه‌ی جواد لاریجانی درباره‌ی سنگسار، الحق که سخنان شگفتی است

مرگ تدریجی «روزانه»

نمی‌دانم امروز یاد چه افتاده بودم که برگشتم وبلاگ‌ام را دیدم و دلم پر زد برای همه‌ی یادداشت‌های روزانه، حکایت‌های تدریجی، تصویرهای لحظه‌ به لحظه

آن سال کجا بودم؟

یادداشت ۱۸ تیرانه‌ی خوابگرد را که دیدم، از خودم پرسیدم روز ۱۸ تیر ۷۸ کجا بودم؟ تهران، میدان فاطمی! درست در اوج درگیری‌ها من تهران

رگبارهای تابستانی لندن

نیم ساعت شده است که بی‌وقفه دارد می‌بارد. آسمان سوراخ شده است انگار. بانو می‌گفت از صبح دارند به مردم هشدار می‌دهند که رگبار سختی

مسأله‌ی زن «قدرت» است

نمی‌دانم چرا صاحب سیبستان سرش را به درد آورده است و این همه شرح فلسفی معرفتی نوشته است. تمام حرف‌های‌اش به جا و معقول، اما مهدی یک

فاصله‌ی هنر تا دیپلماسی

هفته‌ی پیش، درست شب قبل از برگشتن به لندن، داشتم با عزیزی درباره‌ی این حرف می‌زدم که هنرمند جماعت، به ویژه آن‌ها که با هنر

عذر اعتزال!

فکر کنم لازم است این را در وبلاگ‌ام بنویسم. کسانی که این وبلاگ را می‌خوانند یا ای‌میل می‌زنند حق دارند بدانند چرا از من خبری

وایرلس ایرانی از نوع مهرآبادی!

خیلی ذوق دارد همین‌جور بی‌هوا لپ‌تاپ رو در مهرآباد باز کنی و توی ترمینال دو نشسته باشی ولی از ترمینال یک سیگنال وایرلس بگیری! خوبی

دوقطبی‌های افراط

۱. من معتقد به جبر تاریخ نیستم. به عبارت دیگر فکر نمی‌کنم رخدادهای تاریخی لزوماً تکرارپذیر باشند. اگر قرار باشد تاریخ به عقب برگردد، هیچ

یک کار درخشان رادیویی در عرصه‌ی اندیشه

خاطرم هست که وقتی ایران بودم، اسماعیل میرفخرایی مجری برنامه‌هایی بود درباره‌ی تاریخ، باستان‌شناسی، فرهنگ و مصاحبه با بزرگان کشور. آن روزها سخت شیفته‌ی آن

تردید

نمی‌دانم نام این وضعیت را چه می‌توان گذاشت. وضعیت نامشخص بودن، تصادفی بودن، بی‌حساب و کتاب بودن و در عین حال به شکل تجلی پیدا

ای شادی آزادی . . .

مدت‌ها پیش می‌خواستم – یا وعده داده بودم که این شعر سایه را در ملکوت بیاورم. شعری است آرمان‌خواهانه و سرشار از درد. شعری شیوا

ما همه متهم‌ایم

امروز دوستی تلفن زد از آن سوی اقیانوس و ذکری از شریعتی شد و سخنرانی‌اش «پدر، مادر، ما متهم‌ایم». وسوسه شدم سخنرانی را پیدا کنم

یک رویداد فرخنده‌ی وبلاگستانی

تمام عالم می‌دانند که من و عبدی کلانتری سخت اختلاف نظر داریم. اما اتفاق تازه‌ای که دارد می‌افتد، اتفاق فرخنده‌ای است: عبدی کلانتری حالا هم