۰

انتخاب از انتخابِ اصفهان!

آواز اصفهان، از متعلقات همايون، يکی از آوازهای بسيار محبوب من است (هر چند اصفهان آن‌قدر به استقلال و به دفعات فراوان اجرا شده است که خود شأنی مستقل از همايون دارد). گزيده‌ای از آوازهای مختلف اصفهان را که بلافاصله از ذهن‌ام عبور کردند کنار هم گذاشتم تا با شما سهيم شوم. همه‌ی قطعات با صدای شجريان هستند. قطعه‌ی آخر تکنوازی تار محمدرضا لطفی است در بيات اصفهان در محفلی خصوصی. آوازهای اصفهان فراوان ديگری هم هستند که بسیاری از آن‌ها هم برای من خاطره‌انگيزند و هم آثاری بی‌نظيرند. خصوصاً در ذهن داشتم که يکی دو آواز اصفهان از بنان را هم به مجموعه بيفزايم که پیدا کردن‌اش الآن برای‌ام کمی دشوار است. مانند هميشه، غزل‌هایی که در اين آوازها آمده است – خصوصاً غزل‌های حافظ – همه از غزل‌های محبوب من هستند و مضمون و نکته در همه‌ی اين‌ها فراوان است. سودای شرح و تفسير این غزل‌ها، در مقام حال، بيشتر فضولی است و پرچانگی. مطمئن‌ام شما هم از غزل‌ها لذت خواهيد برد. یکی از قطعات، افسانه‌ی شيرين، به همراه صدای زنده‌ياد هايده روی تصنيف اصلی برنامه است. برنامه‌ی جان عشاق و بتِ چين، هر دو شامل تصنيف هم هستند. کل اثر اول، ساخته‌ی پرويز مشکاتيان است؛ دومی هم اجرای گروه پايور است. از ويژگی‌های ديگر دو تا از اين قطعات اين است که با سه‌تار مرحوم استاد عبادی اجرا شده‌اند. چه بسا اين قطعات به کار کسانی که آواز کار می‌کنند و ردیف می‌آموزند هم بيايد. گوش بدهيد و لذت ببريد. ترتيب قطعات را چنان‌که خودم دوست داشتم انتخاب کرده‌ام. اگر جور ديگری می‌خواهيد قطعات را بشنويد – فارغ از اين ترتيب – روی هر قطعه جداگانه کليک کنيد.

۲

زندگی پس از مرگِ سياسی: سرنوشت رهبران پس از ترکِ منصب

دانشگاه آکسفورد در سال ۲۰۰۹ کتابی را منتشر کرد با عنوان «رهبری دموکراتيکِ منتشر» (Dispersed Democratic Leadership). اين کتاب مجموعه‌ی مقالاتی است درباره‌ی روايتی تازه از رهبری دموکراتيک، ريشه‌ها، دينامیک‌ها و پيامدهای آن. این کتاب اساساً کتابی است در زمينه‌ی پژوهش‌های مربوط به رهبری که زمينه‌ای است بکر و بسيار غنی برای کسانی که در حوزه‌ی مطالعات سياسی کار می‌کنند. مقاله‌ی پانزدهم اين کتاب را جان کين، استاد راهنمای رساله‌ی دکتری من، نوشته است. جان کين در اين مقاله به بررسی سرنوشت رهبران سياسی پس از پايان دوره‌ی تصدی منصب‌شان می‌پردازد. این مقاله خصوصاً در روزهايی که در آن هستيم مقاله‌ای است خواندنی و درس‌آموز که چگونه رهبران سياسی بعد از این‌که دوره‌ی رهبری قانونی‌شان سر می‌آيد هم‌چنان در فضای ذهنی رهبری سياسی به سر می‌برند. من اين مقاله را در ابتدای سال ۲۰۰۹ يعنی پيش از اين‌که کتاب رسماً وارد بازار شود ترجمه کرده بودم و اميد داشتم در مجله‌/روزنامه‌ای در ايران به دست چاپ بسپارم‌اش که ديديم آن‌چه را که ديديم و همه وارد فضايی شديم که دغدغه‌ها به سمت و سوی ديگری چرخيد.
ترجمه‌ی فارسی اين مقاله را اکنون در وبلاگ‌ام منتشر می‌کنم و گمان می‌کنم خواندن این مقاله برای فهم وضعيت سياسی موجود در ايران و جهان مهم است و نکاتِ درخورِ تأملی در خود دارد. ترجمه‌ی این مقاله را احمد هاشمی با صبر و دقت ويرايش کرده است، اما هم‌چنان اگر نارسايی يا خطا و لغزشی در آن هست، يکسره متوجه من است. ترجمه‌ی کامل فصل پانزدهم کتاب فوق را در زير می‌خوانيد. يادداشت‌های متن را هم برای پرهيز از طولانی شدن نياورده‌ام اما می‌توانيد به اصل کتاب مراجعه کنيد و پانوشت‌های آن را ببينيد.

ادامه‌ی مطلب…

۰

گوش بنه عربده را، دست منه بر دهنم

سخن گفتن پيوسته است به جان آدمی و اصلاً فلسفه‌ی وجودی او. «خموشی دمِ مرگ است». بعضی از آدميان، زیاد اهل سخن گفتن و شايد هم به عبارتی «هياهو» نيستند. بعضی هم وقت سخن گفتن، فاش سخن می‌گويند. هيچ پرده‌ی پنهانی در سخن‌شان نيست. برای فهم مطويات سخن‌شان نيازی به کليد نيست؛ تأویل لازم نيست، مستقيماً می‌توان معانی را به صرافت دريافت. همه اين چنين نيستند. بعضی ناچارند برای سخن گفتن، هزار ملاحظه را در کار کنند. این لزوماً معنای‌اش اين نيست که خودشان آزاد نيستند برای سخن گفتن. گاهی تجربه و زمانه معلمِ آدمی می‌شود تا همه جا هر چيزی را نگويد يا اگر هم می‌گويد چنان بگويد که اهل اشارت نکته را دريابند و نامحرمان و بيگانگان، تهی‌دست و محروم بمانند. دزدان و رهزنان در سرای سخن هم هستند. اين‌ها فقط کارشان سرقت سخن نيست؛ بسياری از اين طایفه، آزادی می‌دزدند و راهِ آدميت می‌زنند. آدميت، با سخن نسبت دارد. هر رخنه‌ای که در حصنِ حصينِ آدمی بيفتد، از راهِ سخن می‌افتد. کسی را با خاموشان کاری نيست هم‌چنان که زندگان را با مردگان کاری نيست.
اين قصه‌ی من و اين وبلاگ هم هست. آن‌چه اين‌جا پدیدار می‌شود، گاهی فاش است و عريان. گاهی در پرده است و مستتر در لابه‌لای صد عبارت ديگر. اما آدمی ديگر به چه زبانی بايد بگويد که از بيداد بیزار است؟ آدمی چگونه و به چه بيان‌های دیگری بايد فرياد بزند که تن به ستم، به ريا، به دين‌فروشی و به دروغ نمی‌دهد؟ گرفتيم که دو روزی تازيانه بر گرده‌ی بيداد نکشيدی – که هميشه هم لازم نيست من و شما هر روز پنجه در پنجه‌ی ستم بيندازيم – اما با لب فروبستن من و ما، سخن نمی‌ميرد. آدميت هم‌چنان زنده است و اين شلعه بی‌وقفه زبانه می‌کشد!
قصه‌ی عشق هم از همين قبيل است. ساده‌دلان گمان می‌کنند که عاشقان از همه‌ی احوالِ جهان فارغ‌اند، غافل از آن‌که عاشق، کانون درد است. آن‌که يک بار با درد آشنا شود، بعید است چشم به روی دردِ آدمی ببندد. اصلاً درس عاشقی برای همين است که آدم‌تر شوی. آدم‌تر که شدی، حساس‌تر می‌شوی به هر ماجرايی که آدميتِ آدمی را لکه‌دار و خدشه‌دار کند. عشق، نسبتی با شرافت و نجابت هم دارد. از همين روست که عاشق چه بسا زودتر از ديگران می‌فهمد که کجا و چگونه دامن شرف و نجابت آدمی به ذلتِ تسليم در برابر بيداد آلوده می‌شود. پس عجيب نيست وقتی که خواجه‌ی شيراز می‌گويد:
نشانِ اهلِ خدا عاشقی است با خود دار
که در مشايخِ شهر اين نشان نمی‌بينم
ناگهان اين نکته پررنگ‌تر می‌شود که عاشقی زمین و زمينه‌ای است برای اين‌که دست رد بزنی به سينه‌ی دروغ. اين درد، پيوند دارد با وجودِ آدمی:
آن‌که به دل دردی ندارد آدمی نيست
بیزارم از بازارِ اين بی‌هيچ‌دردان

بيهوده نيست پس، اگر نمی‌شود لب فروبست:
منِ رميده‌دل آن به که در سماع نيايم
که گر ز پای در آيم به در برند به دوشم
مرا مگوی که سعدی طريق عشق رها کن
سخن چه فايده گفتن چو پند می‌ننيوشم!

۲

بر آستانِ جانان…

ملت ايران و موسيقی و فرهنگ‌اش سخت وام‌دار مشکاتيان – و شجريان – است. آن‌چه که این دو از خزينه‌ی گران‌بار فرهنگ و ادب ما بيرون کشيده‌اند و در ياد و حافظه‌ی ناخودآگاه و آگاه ما نشانده‌اند، مسير حرکتِ ملت ما را در طول تاريخ ترسيم می‌کند. انتخاب اشعار و آهنگ‌ها هيچ وقت برکنار از امواج زمانه نبوده‌اند. يک نمونه‌ی درخشان‌اش آلبوم تاريخی «بيداد» است. نمونه‌ی ديگرش، «آستانِ جانان» است. 
 
سنتورنوازی بی‌مانند مشکاتيان به همراه تنبک ناصر فرهنگ‌فر و آواز بهشتی شجريان، اثری آفريده است که هم‌چنان در خاطره‌ی نسل من باقی است و باقی خواهد ماند.
 
اين خاطر حزين که شعرِ تر هم آن را بر نمی‌انگيزاند، قصه‌ی آن روز و امروز ماست. نه در زمانِ آفرينش اين اثر و نه در زمانه‌ی ما، کم نيستند کسانی که رموز اين «کلکِ خيال‌انگيز» را فهم نمی‌کنند. از همان زمان هم اين نويد باقی بوده است که:
غمناک نبايد بود از طعن حسودِ ای دل
شايد که چو وابينی، خیر تو در اين باشد
 
آن دوره هم، دوره‌ای بوده است که در آن سينه‌ها مالامال درد بود و مرهمی بر زخم‌های هنرشناسان کمتر يافت می‌شد و سخن حکيمانه و دردمندانه‌ی حافظ هم‌چنان که آن روز طنين داشت، امروز هم طنين دارد و چه بسا که مهيب‌تر هم به گوش می‌آيد که:
آدمی در عالمِ خاکی نمی‌آيد به دست
عالمی ديگر ببايد ساخت وز نو آدمی
 
اما قصه هم‌چنان بر همان مدار پيشين می‌گردد که:
اهلِ کام و ناز را در کوی رندی راه نيست
رهروی بايد، جهان‌سوزی نه خامی بی‌غمی
در طریق عشقبازی امن و آسايش بلاست
ريش باد آن دل که با دردِ تو خواهد مرهمی
 
دردِ آزادی هم از همين جنس است. به آسانی و آسايش درمان نمی‌شود. راهِ آزادی و خواستن عدالت هم به خامی و بی‌غمی پيمودنی نيست. اين تلاش و تمنای آدمی، در آيينه‌ی وجود او و فراز و فرود احوال درونی او به روشنی متجلی است. جهان به شتاب از کنار ما می‌گذرد. زمان نمی‌آسايد. تيزروتر از پای لنگِ آدميان و چشمِ کوته‌بين آن‌هاست:
چشمِ آسايش که دارد از سپهرِ تيزرو
ساقيا جامی به من ده تا بياسايم دمی
 
همين آدمی است که گاهی در ميدان مبارزه، از پای می‌افتد و رنجور می‌شود:
کشتی باده بياور که مرا بی‌ رخِ دوست
گشته هر گوشه‌ی چشم از غمِ دل دريايی
 
پيش‌تر نوشته‌ام که چگونه بازی زمانه، هنرمند را وا می‌دارد که به جای «آيينه‌ی شاهی» تعبير «آيينه‌ی صافی» را بنشاند، حتی اگر کسی نکته‌ی ظريف و طعنه‌آميز اين تصرف در شعر خواجه‌ی شيراز را در نيابد!
 
اين قصه‌ها را نوشتم که يک بار ديگر تکرار کنم که هنرمند ما چگونه پا به پای زمانه و مردمِ خود گام برداشت تا نغمه‌سرای رنج‌ها و اميدها، شادی‌ها و اندوه‌ها و ترانه‌سرای حماسه‌های آن‌ها باشد و از آن‌ها جدا نباشد. و از خاطر نمی‌بريم که بدسگالان و کژبينان، چگونه بر جوانمردی آغاليدند که پشت پا بر هوس دولت دنيا زد و دلیرانه بانگ برآورد که او همان صدای «خس و خاشاک» است تا نامردمان و مزوران الحان او را برای نيرنگ و سالوس‌شان مصادره نکنند. موسيقی ما، تاريخ ماست. ملت ما توانگرتر از آن است که به زخم‌های بیداد و نادانی از پای در آيد. ما می‌مانيم و جهل و تاريکی رفتنی است.

۰

ای دولتِ منصورِ ما…

امروز، ۲۴ ارديبهشت، پرویز مشکاتیان ۵۶ ساله می‌شود.
 
پرويز جان، انگار آن‌جوری که قبلاً با تو حرف می‌زديم و از تو سخن می‌شنیديم، نمی‌شود گفت‌وگو کرد. اشکالی ندارد. «گفتا که شبرو است او از راه دیگر آيد». صد راه گفت‌وگو را با تو اگر ببندند، باز هم می‌شود راه تازه‌ای جُست و یافت. تو هیچ لحظه‌ای و هیچ روزی از روزگار تلخ و تیره‌ای که بعد از سفرت بر ما رفت از میان ما غایب نبودی. هیچ روزی از گفت‌وگو با تو دست نکشيدیم. زبان گفت‌وگو و آيين سخن‌ ما تغيير کرده است. اما ما همانيم که بوديم و تو هم همان شوریده‌ی دیرین و پيشین. تولدت مبارک قلندر شوريده‌ی نيشابوری!
 

۳

هر کس حکايتی به تصور چرا کنند؟!

قصه‌ی معرفت، قصه‌ی هميشگی بشر است. این وسوسه‌ی گشودنِ همه‌ی رازها در عالم چيزی است که آدمی را هيچ‌گاه به حال خود رها نمی‌کند. و طرفه اين است که هر رازی که برای آدمی گشوده شود، رازِ تازه‌ای پيش او چهره خواهد نمود. جهانِ بدون راز، حتی اگر مطلوب هم باشد، ممکن نيست. ما جهانِ راززدايی‌شده نداريم؛ جهان در هر عصر و زمانه‌ای پاسخ بعضی از مشکلات‌اش را می‌گيرد و بعضی معماها برای‌اش حل می‌شود اما هم‌چنان معماهای تازه‌ای پيش روی بشر باقی می‌ماند. حاصل‌جمعِ اين معماها برای آدمی هميشه ثابت مانده است.
حاشيه نروم. اين‌ها را بهانه کردم برای سخن گفتن از اين غزل حافظ که مطلع‌اش اين بيت است:
آنان‌که خاک را به نظر کيميا کنند
آيا بود که گوشه‌ی چشمی به ما کنند…
عموم مردم اين بيت را نادرست و در واقع به معنايی معکوس می‌خوانند و می‌فهمند. در اين بيت نه تمنا هست و نه خواهش. اتفاقاً بیت بعدی مضمون طعنه‌ی گزنده‌ی حافظانه را بيشتر آشکار می‌کند:
دردم نهفته به ز طبيبان مدعی
باشد که از خزانه‌ی غيب‌اش دوا کنند
اين غزل، پاسخی است به غزل شاه نعمت‌الله ولی که سروده بود:
ما خاک راه را به نظر کيميا کنيم…
انگيزه‌ی حافظ هم کمابيش روشن است: حافظ ميانه‌ی چندانی با بساط و دستگاه‌ی سازمان‌دهی شده‌ی خانقاهی ندارد؛ درست به همين دليل است که صوفی و زاهد در نگاه حافظی بسيار جاها کنار هم واقع می‌شوند (و همين‌جا صوفی خانقاهی ماهانی را «طبيب مدعی» می‌خواند). حافظ غزل‌های بسياری دارد که در آن زاهدانی را که نگاه فقيهانه به دين و به عالم دارند، با عتابی گزنده به تازيانه‌ی نقد می‌گيرد. اين غزل خاص، درست از آن غزل‌هايی است که ابياتی از آن نقد دستگاه‌سازی صوفيانه‌ی خانقاهی است. نقد او هم روشن است: اين معرفتی که فلان صوفی مدعی داشتن آن است، معرفتی مسلم و قطعی و يقينی نيست. معشوق حافظ در پرده است و نقاب از رخ بر نداشته است. اين‌که فلان صوفی با ادعای عارف بودن می‌گويد به معرفت رسيده است و صاحبِ يقين است، چيزی نيست جز ظن و گمان و حکايتی است به تصور!
برای حافظ، حسنِ عاقبت نه در اين است که آدمی متشرع باشد و متعبد و نه موقوف رندی و قلندری. مغزِ حسن عاقبت، عنايت است. آن‌چه جاذبِ عنایت است که اصرار در دين‌ورزی فقيهانه و زاهدانه و حتی عارفانه است و نه بی‌اعتنايی به دين. جای ديگر هم اين مضمون را گفته است: دلا دلالت خيرت کنم به راه نجات . مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش. رهایی آدمی نه در مباهات به فسق است (که اين روزها سکه‌ی بازار اطفال ناپخته‌ی تازه به دوران رسيده‌ی ناگهان‌مغرب‌زمين‌ديده است!) و نه در زهدفروشی است (که اين روزها به نحو مهوعی از در و ديوار سرزمین «اسلامی» ايران فرو می‌بارد!). هيچ کدام از اين‌ها تضمين‌کننده‌ی عنايت نيست. رمز اين رهايی جای ديگری است.
نزد حافظ، برای آن‌ها که اهل رازند و درون پرده‌اند، چه جگرها که خون نمی‌کنند. گويی حافظ، رندانه از ارتفاعی در احوال زاهدان و فاسقان می‌نگرد که چگونه «و کل حزب بما لديهم فرحون»‌اند! آن‌ها که درونِ پرده‌اند، پريشان‌اند؛ حسابِ آن‌که از برون در، مغرور صد فريب شده‌اند و باورشان شده است به تصور که صاحبِ يقين‌اند، خود روشن است:
حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود
تا آن زمان که پرده بر افتد چها کنند
سخن به درازا نمی‌کشم. بهتر است اين غزل را با آواز آسمانی شجريان و سنتور زنده‌ياد فرامرز پايور در سه‌گاه بشنويد و ذوقی از شنيدن غزل به اين شيوه ببريد.
 

۰

چه شورها

آن‌ها که با آوازهای بنان آشنا هستند، خوب می‌دانند که بنان در اجرای آواز، چه اندازه سخت‌گير و دقیق بود و چه نيکو شعر را ادا می‌کرد. امروز ضمن گفت‌وگو با دوست بزرگواری سخن از آواز بنان رفت و اين‌که چه اندازه دقيق گوشه‌ها را ادا می‌کرد. به همين بهانه، گفتم خوب است آلبوم «چه شورها»ی بنان را گوش بدهيم که هم آن تصنيف لطیف عارف قزوينی را در خود دارد و هم آواز بنان را در شور.

پ. ن. شرح و توضيح ظرافت‌های این اثر را بايد اهل فن بدهند. اين آلبوم را باید با درنگ و حوصله بارها شنيد.

۰

در باب ظاهر و باطن – چند توضيح

گویا گفت‌وگوی پربرکتی شکل گرفته است! صاحب سيبستان،‌ پای يادداشت قبلی، باز هم در گودر، جملات زير را افزوده است:

«به نظرم این ماجرا ظاهر و باطن خیلی اسباب رهزنی است و خوب است که اگر سر تدقیق در این مقوله داری کتابچه‌ای در این خصوص پدید آوری. به نظر من ظاهر اصلا ظاهر نیست! یعنی همین درک ظاهری هم خودش مراتب دارد و سطوح مختلف. و چون ماجرا به نوعی به ادراک عامه یا عمومی بر می‌گردد به نظرم اصلا نباید آن را دست کم گرفت یا به سمت تحقیر آن گرایید – ولو ناخواسته. در بادی امر می‌شود فرض کرد که برای درک ظاهر هم نیاز به نوعی شناخت باطنی هست یا شناختهای پیشینی که لزوما از خود ظاهر و مثلا لغت معین در نمی‌آید. نکته باریکی در اینجا هست که شاید با دوگانه‌انگاری جور در نیاید و آن این است که هر ظاهری به قدر خود باطن دارد و با درکی باطنی ممکن می‌شود. به عبارت اخری ظاهر و باطن ربط شان عمیقا دیالکتیکی است. اگر این نبود خداوند نمی‌توانست هم ظاهر باشد و هم باطن. در جنبه انسانی‌اش هم آدم هم عوام است و هم می‌تواند از خواص در کاری و رشته‌ای و دانشی باشد. هر نخبه‌ای از همه جهات نخبه نیست. هر باطن‌شناسی هم از همه جهات برگذشته از ظاهر نیست. خلاصه این ماجرا سر دراز دارد اما بدون بحث معرفت‌شناختی و معناشناختی بعید است بحث سیاسی و اجتماعی‌اش به جایی که باید برسد».

سخن مهدی از جهتی درست است اما تنها اشکالی که به نگرش مهدی وارد است اين است که با تاريخ سازگار نيست. بگذارید توضیح بدهم. رويکرد مهدی،‌ از منظر معرفت‌شناختی، يکی از رويکردهای ممکن است و عقلاً‌ هم هيچ ايرادی به آن وارد نیست. يعنی وقتی مهدی می‌گويد که «هر ظاهری به قدر خود باطن دارد و با درکی باطنی ممکن می‌شود»، سخنی درست می‌گويد و اين سخن به قدر کافی در همين ادبيات دينی-صوفيانه يا عرفانی-فلسفی شاهد و نمونه دارد. همان بیتی که از سنايی نقل کرده بودم، خودش دلالت بر وجود و حضور اين تکثر ديدگاه در بحث ظاهر و باطن دارد. اما نکته‌ی مهم‌تر اين است که بحث ظاهر و باطن تنها به همین حد منحصر و محدود نمی‌ماند و ديگر اين‌که حتی يک گروه واحد فکری در طول تاريخ‌اش تلقی و برداشتی که از ظاهر و باطن دارد يکسان و ثابت باقی نمی‌ماند. برای روشن‌تر شدن موضوع، اجازه بدهيد چند مثال ذکر کنم.
در تاريخ مذهب شيعه‌ی اثنی‌عشری، تا پيش از نصير الدين طوسی، کلام و الاهيات شيعه‌ی امامیه هيچ صبغه‌ی فلسفی نداشت و تا جايی که من می‌دانم به شدت از آميختن با تصوف پرهیز داشت. مشهورترين نمونه‌ی اين رویکرد برخوردی بود که علمای اماميه با حسين منصور حلاج داشتند و رسماً او را تکذيب کردند. پس از طوسی، فلسفه آرام‌آرام پای‌اش به نظام الاهياتی شيعه‌ی اثنی‌عشری باز می‌شود. از زمان طوسی، تا به دوره‌ی صدر الدين شيرازی که برسيم نوعی نگاه باطن‌گرايانه از ويژگی‌های فکری ملاصدراست. نمی‌توان گفت که تلقی و درک شيعه‌ی اماميه از نسبت ظاهر و باطن قبل و بعد از ملاصدرا يکی بوده است. اين تفاوت، امری است که به وضوح قابل نشان دادن است. جز ملاصدرا هم متألهينی مانند سيد حیدر آملی، وجهه‌ی تازه‌ای به نوع نگاه عارفانه به تشيع دادند. از اين به بعد، کمابيش شاهد ظهور شيخيه هستيم و از دل اين حرکت‌ها و جنبش‌ها بابيه و بهاييه زاده می‌شوند (حساب بحث‌های سياسی و ايدئولوژيک را بگذارید کنار؛ بحث من فعلاً‌ کاملاً الاهیاتی و تاريخی است).
در ميان حرکت‌های عرفانی هم نوع تلقی صوفيان يا عارفان از نسبت ظاهر و باطن دستخوش تحولات بسياری شده است. يعنی عرفان سنايی غزنوی، ابوسعيد ابوالخیر، ابوالحسن خرقانی، عطار و مولوی، عمدتاً نوع کلاسيک عرفان ايرانی است. در دوره‌ای بعدتر، به گروه‌های کوچک‌تری مانند حروفيه و نقطويه می‌رسيم که تلقی‌های خاص خود را از ظاهر و باطن داشته‌اند. بدون شک، در پهنه‌ی گسترده‌ی تاريخ دين و عرفان در کشور ما، اين گروه‌های مختلف هر کدام به نوعی بر هم تأثير گذاشته‌اند و از يکديگر رنگ گرفته‌اند. اين نکته‌ی تأثير و تأثر را همواره بايد در ارزیابی تلقی‌های مختلف از نسبت ظاهر و باطن دخيل کرد.
در مورد مشخص‌تر اسماعیلیه، تا جايی که دانش من اجازه می‌دهد، تلقی اسماعيليان باطنی و تأويل‌گرا هم در دوره‌‌های مختلف دستخوش تغييراتی شده است. هر چند تقريباً در تمام طول تاريخ اسماعيلی يعنی درست از زمان امام صادق به بعد تا همین دوره‌ی معاصر، يعنی در ميان اسماعیليان نزاری قاسم‌شاهی، هم‌چنان حداقل مشترکی از يک تلقی واحد از نسبت ظاهر و باطن وجود دارد. اين حداقل، عمدتاً توسط دشمنان‌شان – خواسته يا ناخواسته – به شيوه‌ی نادرست و محرفی روايت شده است و مشهورترین اين روایت‌ها اين بوده است که گفته‌اند از منظر اسماعيليان ظاهر و باطن تضادی آشتی‌ناپذیر دارند و از نظر آن‌ها باید از ظاهر عبور کرد و به باطن رسيد و رسيدن به باطن مستلزم ترک و اسقاط ظاهر است. اين ادعا، هم از حيث تاريخی و هم از حيث معرفت‌شناختی خالی از دقت و کلی‌انگارانه است. از اين نکته که بگذریم، يعنی اگر آن زمينه‌ی حداقلی تلقی نسبت ظاهر و باطن را که کنار بگذاريم، اسماعيليان دوره‌های مختلف تلقی‌های متفاوتی از نسبت ظاهر و باطن داشته‌اند: در دوره‌ی ستر اول، يعنی پس از امام صادق و قبل از ظهور خلافت فاطمی، درک آن‌ها از ظاهر و باطن عمدتاً به آراء اخوان الصفاء نزدیکی است و فهمی فلسفی-عرفانی از دین. در دوره‌ی فاطمی، صبغه‌ی فلسفی آن پررنگ‌تر می‌شود اما هم‌چنان در سراسر دوره‌ی فاطمی، شريعت (بخوانيد ظاهر) هم‌چنان نقش پررنگی دارد. در دوره‌ی الموت، پس از اعلام قيامت توسط اولين امام اسماعيلی الموت (يعنی چهارمين خداوند الموت) اين نقش پررنگ ظاهر جابه‌جا می‌شود و باطن‌گرايی بنيادین جای تعبد ظاهری را می‌گیرد. پس از سقوط الموت اسماعيلیه سخت آميخته و آغشته به تصوف می‌شود و تلقی عمده‌ی آن‌ها از نسبت ظاهر و باطن بيشتر به تلقی صوفيان نزديک است البته با حفظ تقيه‌آميز و پنهان‌کارانه‌ی عنصر شيعی اسماعيلی که تمام مؤلفه‌های تاریخی دوره‌ی فاطمی و الموت را هم با خود دارد (گمان می‌‌کنم هانری کُربن هنگام انتشار تأويل اسماعيلی گلشن راز شيخ محمود شبستری، اين نکته را توضيح می‌دهد که پس از سقوط الموت بسيار دشوار است که ميان متون صوفيانه و اسماعيلی فرق بگذاريم: ممکن است متنی اسماعيلی را می‌خوانده باشيم و گمان کنيم متنی صوفيانه می‌خوانیم و بر عکس). اما با مهاجرت امامت اسماعيلی از ايران به شبه‌قاره، آرام‌آرام اين توازن ميان ظاهر و باطن باز می‌گردد.
بحث مشابهی را هم می‌توان درباره‌ی فلاسفه ادامه داد. غرض از ذکر این مثال‌ها این بود که هر چند نکته‌ی مهدی نکته‌ای قابل‌تأمل است، هم‌چنان در ظرف فهم تاریخی، به برداشتی متفاوت از نسبت ظاهر و باطن می‌رسيم. تفسيرهای مختلفی که از نسبت ظاهر و باطن شده است، متکثر و متنوع‌اند. نمی‌توان به آسانی ادعا کرد که تفسير الف درست است و تفسير ب نادرست. تمام اين‌ها بستگی به موضع‌گیری‌های پيشينی ما دارد. يعنی اگر مثلاً من شيفته‌ی عين‌القضات همدانی هستم و ظاهر و باطن را از نگاه او می‌بينم، شخص ديگری که نسبت ظاهر و باطن را از ديد ملاصدرا می‌بیند، به درک متفاوتی خواهد رسید. در اين ميانه تکلیف دین‌داران فقهی کمابيش روشن است. دين‌دار فقهی از نظر من کسی است که دين را به شکل رساله‌ای می‌فهمد و بر اساس همان دين‌ورزی می‌کند و تقريباً چيزی خارج از این تلقی برای‌اش موضوعیت ندارد: رکن دين‌ورزی برای چنین افرادی همان دين‌ورزی رساله‌ای است و مبنا همان است؛ بقيه‌ی برداشت‌ها يکسره حاشیه‌ای و تزيينی خواهند بود.
در بحث از نسبت ظاهر و باطن، حتماً بايد تاریخ تحولات این برداشت‌ها را در نظر داشت و تازه آن‌وقت به سلیقه يا انتخاب شخصی من يا مهدی می‌رسيم. مثلاً اگر به شاعر حکيمی مانند حافظ اشاره می‌کنيم، باید در نظر داشت که حافظ هم يکی است از افراد بی‌شماری که در پهنه‌ی تاریخ برخوردی با مسأله‌ی نسبت ظاهر و باطن داشته‌اند و او هم نظر خودش را دارد. طبعاً نظر مولوی با نظر او تفاوت بسياری دارد و نوع نگاه سنايی با هر دوی این‌ها تفاوت دارد. اما بحث معرفت‌شناختی و معناشناختی چنان‌که مهدی به آن اشاره می‌کند، به نظر من، بحثی است کاملاً جدید و امروزی و امروزی بودن‌اش چيزی از مشروعيت آن نمی‌کاهد. این البته میدان تازه‌ای است که می‌شود در آن سخن فراوان گفت.

در این گزارش، بعضی از جملات بالا دست‌نخورده باقی ماند از جمله اين‌که مهدی می‌گويد خدا هم ظاهر است و هم باطن و اين‌که بعضی هم عوام‌اند و هم در زمينه‌ای خاص از خواص. اين‌ها را می‌شود جداگانه بررسی کرد ولی هم‌چنان حتی در همين بستر هم باید به تاريخیت بحث از ظاهر و باطن توجه داشت.

۰

از تقوای فراموش‌شده تا معیارهای دوگانه

وَلَا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَىٰ أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَىٰ
 وَاتَّقُوا اللَّـهَ إِنَّ اللَّـهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ (مائده: ۸)
اى مؤمنان در راه (رضاى‏) خدا به داد برخيزيد
و به عدل شهادت دهيد و دشمنى‏تان با بعضى از مردم شما را بر آن ندارد كه بيداد كنيد؛
 دادگرى كنيد كه آن به تقوا نزديكتر است و از خداوند پروا كنيد كه خداوند به آنچه مى‏كنيد آگاه است‏
خبر اين ماجرای دردناک را چند روز پيش‌تر شنیده بودم اما آخرين گمانی که می‌بردم همين بود که گزارشی به چنين شيوه‌ای در وب‌سايت‌های تابناک و جهان‌نيوز از حادثه‌ای تأسف‌بار با این تيتر منتشر شود که: «حمله به دانشجوی محجبه ایرانی در انگلیس+ تصاویر». چکيده‌ی مدعای گزارش فوق مبنی بر چند گزاره‌ی درهم تنيده است: دختر دانشجوی محجبه‌ای در انگليس به خاطر محجبه بودن مورد آزار و اهانت واقع می‌شود و «جراحات شديد»ی به او می‌رسد و نتيجه‌گيری می‌شود که موج تازه‌ای از «مبارزه با حجاب» در اروپا شکل گرفته است و در انگليس هم به خاطر نگرانی از اقبال به مسلمانی، دولت انگليس به فکر راه چاره افتاده است و نتيجه‌ی القاء شده در متن همين است که اين رخدادها نمونه‌هايی از همين نگرانی است (و اسلام‌هراسی هم بخشی از آن است). این روايت، به اعتقاد من، روايتی است که علاوه بر گزارش واقعيت‌های ماجرا – و گزارش ناقص واقعيت‌های حادثه – تحلیل و تفسيرهايی را در خود دارد که اگر دروغ نباشد،‌ دست‌کم اغراق و مبالغه‌ی بيش از حد است و تنها هزينه کردن از درد و رنج يک زن و بازيچه کردن مظلوميت يک انسان برای بهره‌برداری تبليغاتی و سياسی و آب به آسياب نزاع‌های بی‌حاصل و خصومت‌ساز ريختن است: ظاهر روايت، حکايت از برجسته‌کردن اسلام‌هراسی و اسلام‌ستيزی در غرب دارد اما واقعيت ماجرا اين است که کل قصه به نحو حيرت‌آور بزرگ‌نمايی شده است. دقت کنيد که رنج هيچ انسانی را هيچ وقت نمی‌توان بزرگ‌نمايی کرد. آن‌چه بزرگ‌نمايی شده است جنبه‌ی دردناک و تلخ قصه نيست. ولی می‌توان با اين شيوه‌ی روايت و مغالطه‌های متعددی که در خلال آن آمده است، نتايج سياسی مبالغه‌آميز و گزافی بر آن بار کرد. از آن سو، به جای جلب توجه به يک مسأله‌ی انسانی و اجتماعی (که حاصل يک معضل شناخته‌شده و قديمی جامعه‌ی انگليس با نوجوانان است؛ برای اطلاع‌ بيشتر درباره‌ی يک نمونه‌ی خاص‌اش این‌‌جا را بخوانيد درباره‌ی سيلی‌ زدن‌های شاد) يا برجسته‌کردن مسؤوليتی اخلاقی و عقلانی، هم تصوير معوجّی از نوع برخورد بخش‌های مختلف جوامع اروپايی با اسلام ارايه شده است و هم در عمل زمينه برای غرب‌ستيزی و دشمن‌کيشی خيال‌انديشانه‌ای از سوی ديگر فراهم شده است.
واقعیت ماجرا اين است که:
۱. لندن به نسبت بسیاری از شهرهای ديگر اروپا، یکی از امن‌ترين شهرها برای زنان مسلمان محجبه است و در مقايسه با شهرهای بسياری از اروپا که ديده‌ام، هيچ شهری را به اين اندازه متنوع و تا اين حد روادار نسبت به فرهنگ‌های مختلف و متفاوت نديده‌ام. نژادپرستی و بيگانه‌ستيزی برچسبی است که اگر بخواهيم در مقام مقايسه به آن نگاه کنيم، به انگليسی‌ها و خصوصاً لندنی‌ها کمتر می‌چسبد. برای اين‌که بفهميم چقدر اين نسبت ضعیف است بايد ما ایرانی‌ها خصوصاً از خودمان بپرسيم که سال‌های سال با همسايگان افغان‌مان که هم‌ريشه، هم‌زبان و هم‌کيش ما بوده‌اند چه رفتاری داشته‌ايم و همين الآن هم در سطح جامعه و هم در سطح حکومت و دولت با اين همسایگان‌مان چه می‌کنيم. همين شرمساری بس است که جسارت دعوی پاکدامنی يا مظلوميت به خيال‌مان خطور نکند.
۲. انگليس مدت‌هاست با معضل نوجوانان سرکش روبروست. این مسأله يک معضل اجتماعی ريشه‌دار است و ارتباطی هم ندارد با این‌که این نوجوانان تربيت‌ناشده و نااهل، با آدمی محجبه در می‌افتند یا با کسانی که هيچ نشانه‌ی هویتی ظاهری مسلمانی ندارند يا با یک نفر سياه‌‌پوست يا با یک پيرمرد و پيرزن انگليسی يا حتی يک آدم کاملاً معمولی انگيسی. اين اتفاق‌، بخشی است از اتفاق‌های جاری انگليس. دولت هم سال‌هاست که به فکر حل مسأله است و مسأله را هم از بام تا شامل علناً از رسانه‌ها فرياد می‌کنند و هيچ کس هم قصد پنهان کردن يا انکارش را ندارد. اين‌که دست بر قضا، قربانی اين حادثه محجبه بوده است و نوجوانان و اراذلی که چنين کرده‌اند، حجاب يک دختر مسلمان را هم بهانه‌ای برای آزار بيشتر کرده‌اند لزوماً آن همه ادعای بزرگ را نتيجه نمی‌دهد.
۳. این اتفاق‌ها را در انگليس به جد پی‌گيری می‌کنند و جای تعجب است که به جای اين‌که این عکس‌ها سر از يک رسانه‌های داخلی ايران در بیاورد و خوراک تبليغاتی غرب‌ستیزی شود، به دست پليس این‌جا نمی‌رسد یا در روزنامه‌های همين‌جا منتشر نمی‌شود. اين سؤال را جداً بايد از منتشرکنندگان اين تصاویر پرسید که آيا هدف پی‌گيری جدی ماجراست و احقاق حق يا قصه چيزی است در حد مظلوم‌نمایی و مانور تبليغاتی و رسانه‌ای؟ بالاخره در اين میان انسان بودن، و کرامت آدمی مهم است يا بازتاب تبليغاتی و رسانه‌ای پيدا کردن ماجرا؟
۴. در غرب، اسلام‌هراسی هست. اسلام‌ستيزی هم وجود دارد. اما این نمونه، از آخرين و ضعيف‌‌ترين مصداق‌های احتمالی این موضوع است. يعنی به دشواری بتوان نشان داد که اين حادثه، به خاطر اسلام‌ستيزی يا اسلام‌هراسی بوده است. ظن غالب این است که اين ماجرا، ماجرايی است مانند ماجراهای بی‌شمار رفتارهای خشن نوجوانان انگليسی با تقريباً هر کسی فارغ از رنگ و پوست و نژاد و مذهب و مليت. البته پليس اين‌جا، رفتارهای تبعیض‌آمیز را به شدت جدی می‌گيرد و در مواردی که پای نوجوانان در ميان نباشد که عمدتاً حتی موقع دستگيری‌شان ماجرا با تذکر و اخطار فيصله پيدا می‌کند، قضيه بسيار پيچيده و سخت می‌شود. اما هر چه هست، اين ماجرا نه نمونه‌ی قوی و قابل‌دفاعی است برای نشان دادن اسلام‌هراسی و اسلام‌ستيزی و نه دست بر قضا روش اخلاقی و منصفانه‌ای است برای نشان دادن ظلمی که ممکن است بر يک زن مسلمان در غرب برود.
تا جایی که من می‌دانم و بعد از نزديک به ده سال زندگی در لندن می‌توانم گواه آن باشم واقعیت اين است که اين بيگانه‌هراسی گاهی وجود دارد اما چنان نيست که بتوان تا اين اندازه درباره‌اش اغراق کرد. دست‌کم برای ماها که زندگی در ایران را تجربه کرده‌ایم و شيوه‌ی برخورد پليس و در واقع حاکميت سياسی را با شهروندانی ديده‌ايم که همه‌شان ايرانی هستند و مسلمان، نوع برخورد غربی‌ها با ما که در کشورشان ميهمان به شمار می‌آيیم و اساساً از جنس خودشان نيستيم چيزی نيست جز اسباب عبرت‌ و مايه‌ی شرمساری از جامه‌ی ژنده‌ی مسلمانی خويش و تردامنی خودمان در عمل به ایمان‌مان. چنان‌که در بالا آوردم، بهترين و برجسته‌ترين حجت و بينه بر اين‌که ما را هرگز نمی‌زيبد که بر عيوب جامعه‌ی اروپايی خرده‌ای بگیريم، همین است که ما با افغان‌های هم‌زبان، همسايه و هم‌کيش‌مان در سطح جامعه و دولت، برخوردی کرده‌ایم که این غربی‌ها هرگز با ما مسلمان‌ها و غیرمسلمان‌ها نکرده‌اند. از عدالت و انصاف نبايد دور شد. در سال‌های جنگ، ايران پناه افغان‌ها بوده است اما بايد پرسيد به چه نحو و کيفیتی؟ بايد پرسيد که اين پناه دادن به چه قيمتی بوده است؟ چه اندازه عزت و کرامت هم‌زبان‌ها و هم‌کيشان ما حفظ شده است؟ هنوز بعد از این همه سال آيا به ذهن‌تان خطور نمی‌کند که هنگام تحقير کسی و توهين به او به آسانی به او بگويید «افغانی»؟!
و اين‌ها هم‌چنان حاشيه‌ی ماجراست. در نوع پوششِ رسانه‌ای اين ماجرای تلخ، اتفاق هول‌ناک‌تری که در لايه‌ی زیرین قصه جاری است این است که: این رسانه‌ها، سلطان رياکاری و خداوند معیارهای دوگانه و تزویرند. در سرزمينی که با خويشتنِ خويش رفتارهايی می‌کنيم بسی هول‌ناک و دست نيروهای نظامی، انتظامی و امنيتی ما به روشنی و آشکارا در اين ستم‌ها دیده می‌شود – و عالی‌ترين مقام‌ سياسی کشور هم آن‌ها را «جنايت» می‌خواند – آن هم با مردمِ خودمان، بايد پرسيد که چرا اين حادثه را بايد چنين بزرگ کرد و چنين نتايجی از آن گرفت و ناگهان به این خيال افتاد که دولت انگليس بايد مستقيماً پی‌گير ماجرا باشد؟ البته من بسيار خوشحال می‌شوم اگر دولت انگلیس ناگهان اين اندازه حساسيت انسانی و اخلاقی نشان بدهد که از ميان هزاران اتفاق مشابه ديگری که برای ساکنان مختلف انگليس از هر نژاد و تبار و آيين و کيشی رخ می‌دهد، همين مورد مشخص را مسؤوليت خودش بکند و در پی استیفای حقوق يک زنِ مسلمان بر آید. اين اتفاقِ تبعيض‌آميزِ ويژه بسيار اسباب مسرت خواهد بود. اما به قول حافظ «عمل‌ات چی‌ست که فردوس برين می‌خواهی»؟ ما چه کرده‌ايم و دولت ما چه اعتبار و آبرويی برای ما فراهم کرده است که امروز بتوان به خاطر جسارت به یک زن مسلمان، گریبانِ دولتی را گرفت؟ گمان می‌کنم تابناک و جهان‌نيوز تصويری که از خودشان و خودمان دارند زياد منطبق با واقعيت نيست. واقعيت اين است که اين شيوه‌ی مسلمانی آغشته به گزافه‌گویی، بی‌مسؤوليتی و بی‌اخلاقی و فاصله گرفتن از روح تعاليم اخلاقی دين محمدی، هیچ زمینه‌ای را برای آبرو و عزت جهانی داشتن فراهم نمی‌کند.
آن‌چه من از اين گزارش منتشر شده در رسانه‌های داخلی می‌فهمم اين است که: به خاطر دشمنی با انگليس و سابقه‌ی تمام تنش‌های مختلفی که ميان غرب و ايران هست، تنظيم‌کنندگان گزارش – به رغم مسلمانی – حاضر شده‌اند از عدالت و تقوا دور شوند و قصه‌ای را بسازند که در آن هم واقعیت‌های اصلی – و تلخ – ماجرا گم شده‌اند و هم گرهی بر گره پيشين افزوده شده است و «پريشانی اين سلسله را آخر نیست». منِ مسلمان، اين گزارش را شاهدی محکم می‌بينم بر بی‌تقوايی آشکار و دلالتی می‌دانم بر اين‌که روح قرآنی و اخلاص ايمانی سخت مهجور افتاده است و اين‌که اين روزها، مسلمانی و تمام نشانه‌های هويتی آن بيشتر به مثابه‌ی ابزاری برای مظلوم‌نمايی – حتی در هنگامه‌ی مظلوميت واقعی – به کار می‌روند و عزتِ مؤمنانه و کرامت انسانی در غوغای بازی‌های سياسی و شاخ و شانه‌کشيدن‌های جنجال‌آفرينانه‌ی تبليغاتی گم می‌شود. در چنین شلوغی و ازدحامی البته عجيب نخواهد بود اگر از اين پس مسلمان‌ها اعتبار و احترام‌شان روز به روز کم‌تر شود. اگر مسلمانی ما قرار است از اين جنس باشد، «وای اگر از پس امروز بود فردايی».

پ. ن. تعرض به يک انسان به جرم متفاوت بودن، و تعرض به یک زن به بهانه‌ی باحجاب بودن يا بی‌حجاب بودن، همه جنايت است. جنايتِ شکستن حریم انسان به هر نوعی محکوم است و هيچ تعارف و مجامله‌ای در آن نيست. انصاف این است که وقتی مو را در چشم «دشمن» می‌بينيم بتوانیم کُنده را در چشم خودمان هم ببينيم. کاش شما که با چنین ذوق و شوق و هیجانی ماجرای تعرض به يک زن مسلمان را چنين با آب و تاب روایت می‌کنید (و با خامی گمان می‌کنيد راوی مظلومیت شده‌ايد و با این کارها داريد حماسه‌ی زینبی را شبیه‌سازی می‌کنيد)، کمی بيشتر فکر می‌کردید که چطور می‌شود کاری بکنيد که از رنج آدمی و عزت او، پیراهن عثمانی برای تشفی خاطر خودتان و ارضاء حس حقارت‌تان نسازيد.

پ. ن. ۲. این را بنا نداشتم بنويسم ولی چند نفر از دوستان اشاره کردند که ماجرای مشابهی را که برای خودمان هم پیش آمد بود بنويسم. هم من و هم الهه همان موقع ماجرا را در وبلاگ‌های‌مان نوشتیم. ولی الآن که دوباره دارم قصه را می‌خوانم و مقايسه می‌کنم، می‌بینم که همان موقع هم کوشش کردم بوديم دچار افراط و تفريط نشويم حتی در همان فضای سخت و تلخ عاطفی و دردناک. يادداشت بی‌عنوان الهه اين‌جاست. من هم بعداً یادداشتی نوشتم با عنوان «آيا خشونت در سرشت انسان است؟».
مرتبط: بأی ذنب؟

۰

تقوا و علم

صاحب سيبستان پای يادداشت قبلی من در گودر حاشيه‌ی – به‌جای – زير را آورده است:
«فکر می‌کنم تقسیم ظاهر و باطن به عوام و خواص روا نباشد. معیار باید داد که ظاهر چیست و ظاهرپرست کیست و باطن کدام و باطن گرا کیست. چه بسیار خواص ظاهرپرست و چه بسیار عوام باطن شناس. بعلاوه فهم ظاهر و باطن مستقیم نیست. از ورای حجاب است. یعنی خود فهمیدن هم مساله است حتی فهم ظاهر چه رسد به باطن. مثلا لغت ظاهر است. اما درک معنای لغت هم همیشه آسان نیست و داستانها بر سر لغات رفته است. مثل کفر که معنای لغوی اش هم بحثی دقیق دارد. یا همین حسن که در آیه آمده است».
درباره‌ی بخشی از اين جملات توضيح می‌دهم و بحث بيشتر درباره‌ی بقيه‌اش را به يادداشتی ديگر وا می‌گذارم. بگذاريد مرادم را از «خاص» يا «عام» بودن روشن کنم. مقصود از خاص يا عام بودن چيزی نيست در رديف سواد داشتن يا نداشتن يا مثلاً عالم بودن يا عالم نبودن. درجات معنوی و باطنی ارتباطی به دانشگاه رفتن و فقيه بودن يا علامه شدن يا بودن ندارد. مواجيد معنوی و اذواق باطنی مستقل از اين علوم می‌ايستند. علوم باطنی، علومی نيستند که تنها در حد لفظ پيچيده و دشوار باشند يا نياز به درکی عميق‌تر داشته باشند. علوم باطنی و معارف حقيقتی – به تعبيری که بعضی از عارفان يا فيلسوفان از آن‌ها ياد می‌کنند – نيازمند صيقلِ درون و منجلی بودن آينه‌ی باطن آدمی است. در يادداشت قبل – در خلال بندی که از قاضی همدانی نقل کردم – اشاره‌ای بود به «دين عجايز». اين مضمون را مولوی در مثنوی هم پرورانده است که اين دين عجايز، نشانی از فروتنی دارد و در آن تکبری نيست:
چون‌که گله باز گردد از ورود
پس فتد آن بز که پيشاهنگ بود
 
پيش افتد آن بز لنگ پسين‌
اضحک الرجعی وجوه العابسين
 
از گزافه کی شدند این قوم لنگ
فخر را دادند و بخریدند ننگ
 
پا شکسته می‌روند این قوم حج
از حرج راهیست پنهان تا فرج
دل ز دانشها بشستند این فریق
زانک این دانش نداند آن طریق
دانشی باید که اصلش زان سرست
زانک هر فرعی به اصلش رهبرست
هر پری بر عرض دریا کی پرد
تا لدن علم لدنی می‌برد
پس چرا علمی بیاموزی به مرد
کش بباید سینه را زان پاک کرد
پس مجو پیشی ازین سر لنگ باش
وقت وا گشتن تو پیش آهنگ باش
 
در نتيجه، اين تفکیک را بايد به درستی انجام داد که چنين نيست که هر که از علوم ظاهر بر می‌خورد لزوماً از معارف باطنی بی‌بهره می‌ماند و چنين نيست که هر که از عالمان حقیقتی صاحبِ معرفت نباشد، از باطن بی‌خبر خواهد بود. اما در معنای وسيع‌تر، رزق و روزی باطنی، نصيب خاصان است. و رزق ظاهری، نصيب عموم (می‌شود نام‌اش را بگذاريم «عوام»). اين تعبير را نبايد تحقيرآميز خواند و فهميد. در اين تعبير بيشتر توصيف هست تا تحقیر. مثال‌های مختلفی می‌توان در توضيح‌اش آورد، قوتِ آدمی، نصيب حيوانات نيست و لذتی که آدمی از خوراک بشری می‌برد، نصيب حيوانات نمی‌شود. اين مضمون را قاضی همدانی به زبان ديگری هم توضيح داده است: آدمی‌زادی که به سن کمال نرسيده باشد، لذت وقاع نمی‌داند. يعنی اين تفکيک خاص و عام و ظاهر و باطن از اين روست. اما اين‌که ظاهر چی‌ست و باطن چی‌ست، سنت بلند و تاريخی دراز پشت اين تعابير نشسته است. يعنی می‌شود از منظرهای مختلف توضيح داد که از نظر چه کسی، چه چيزی ظاهر است و چه چيزی باطن. ولی دست‌کم اين مقدار می‌توان گفت که در تاريخ اسلام، اصناف و طوايف و طريقه‌های مختلفی بوده‌اند که هر يک فهمی از ظاهر و باطن داشته‌اند. سنت‌های باطن‌گرای مسلمانان – از صوفيه گرفته تا فيلسوفان و باطنيان اسماعيلی – کمابيش درکی مشخص از باطن داشته‌اند: هر صورتی معنايی دارد و لزوماً معنای باطنی با معنای ظاهری سازگاری محض و تمام ندارد و گاهی در تضاد و تناقض می‌افتد و از همين روست که دست به دامان تأويل می‌شده‌اند. اما دو نکته را بايد از هم تميز داد: بحث درباره‌ی اين‌که ظاهر و باطن چی‌ست – در حد يک بحث معرفتی – يک نکته است و بحث درباره‌ی ظاهرپرستان و زاهدان رياکار که آفت دین‌اند ولی در لباس دين ظاهر می‌شوند، نکته‌ای ديگر. بحث اول، بحث معرفتی و شناختی صرف است و بحث دوم بحثی انتقادی و اجتماعی که به روشنی ابعاد سياسی هم پيدا می‌کند. اين دو بحث البته از هم جدا نيستند ولی بايد شأن هر يک را به رسميت شناخت و يکی را با ديگری خلط نکرد. درباره‌ی اين مضمون هم باز بيشتر خواهم نوشت.
اما، در دو يادداشت پيش، اشاره‌ای کرده بودم به تقوا و نسبت آن با دانش. قاضی همدانی نسبت اين دو را معکوس می‌داند: از تقوا، دانش و علم می‌زايد. اين دو البته با هم در تضاد نيستند. وقتی تقوا را به معنای خشيت بگيری، می‌گويند که اهل دانش، اهل خشيت هم هستند. اما اين تقوا، معنای ديگری هم دارد. تقوا گاهی هم‌عنان و هم‌رديف محبت است و محبت نتيجه‌ی دانش است. يعنی نمی‌توان با نادانی به تقوا رسيد. اهل تقوا شدن هم سلوک می‌خواهد اما همين رسيدن به درجات تقوا، اسباب بسط علم هم هست. شرح‌اش بماند برای يادداشتی ديگر. عجالتاً اين دو بند از نامه‌های عين‌القضات را در تکميل قصه بخوانيد تا بعد.
«جوانمردا! پنداری هرگز حرفی از قرآن خوانده‌ای؟ هيهات! به عادتی مزوّر قناعت کرده‌ای. راه مردان که اصنام عادت را پاره‌پاره کردند ديگر است و راه مخنثان و نامردان و مدعيان که صنم عادت را معبود خود کردند ديگر که «و قالوا نعبدُ اصناماً فنظل لها عاکفين انًّا وجدنا آباءنا علي أمة و انّا علي آثارهم لمهتدون». اگر بر راه پدر بودن واجب بودی و راست بودی، ابراهيم خليل به راه آزر بودی. هيهات هيهات! نادان را بر امت دانا بايد بودن، و خاکيان را قدم بر قدم آسمانيان بايد نهاد، چنان‌که ابراهيم خليل با پدر خود گفت: «يَا أَبَتِ إِنِّي قَدْ جَاءَنِي مِنَ الْعِلْمِ مَا لَمْ يَأْتِكَ فَاتَّبِعْنِي أَهْدِكَ صِرَاطًا سَوِيًّا».
جوانمردا! علم ميراث سلوک است نه ميراث مادر و پدر « وَمَن يَتَّقِ اللَّـهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ». اگر «وَيَرْزُقْهُ» رزق معده بودی، بر تقوا معلق نبودی. رزق معده‌ ابوجهل را بيش بودی که مصطفی را – صلعم – آن رزق سماوی بود نه ارضی، و هو االذی «يرزقکم من السماء و الأرض». رزق سماوی علوم است، و علم از تقوا واديد آيد که «وَاتَّقُوا اللَّـهَ وَيُعَلِّمُكُمُ اللَّـهُ»، لو انهم «آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِم بَرَكَاتٍ مِّنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ وَلَـٰكِن كَذَّبُوا».» (نامه‌ی ۲۶؛ ج ۱، صص ۲۲۵-۲۲۶).
صفحه ها ... 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد