هر که «لایک»اش بیش، رنج‌اش بیشتر!

از آفات و عوارض شبکه‌های اجتماعی، القای حس یا در واقع توهم اکثریت بودن و بر حق بودن است. این آفت صغیر و کبیر نمی‌شناسد. اول کاری که می‌کند سلب توانایی تفکر انتقادی است. در سپهر سیاسی امروز ایران – که به حق سپهر تاخت و تاز فرومایگان از هر طیف و دسته‌ای است، از حکومتی بگیر تا مخالفان‌اش – این مضمون را با وضوح فراوان می‌شود دید. خدایگانِ بیست لایک در اردوی پهلوی‌خواهان – که حالا مسجل شده بخش مهمی از هیمنه‌ی مجازستانی‌شان نه تنها مجازی بلکه جعلی بوده است – این میل به فرو رفتن در توهم حقانیت به اعتبار کنش‌های مجازستانی برجسته است: هر یک عدد لایک – حتی در مقیاسی که کل لایک‌ها مثلاً بیست تا باشد – باعث می‌شود کودکی هوس خدایگانی کند! الگو البته آن «پیرکودک بی‌فرهنگ» است که این راه را آغاز کرد. گزارش تحقیقی ۱۵ ژانویه‌ی ۲۰۲۶ الجزیره و سپس گزارش ۳ اکتبر ۲۰۲۶ هاآرتص با همکاری سیتیزن‌لب، با دقتی بی‌سابقه نشان داد چطور پویش‌های سیاسی رضا پهلوی متورم از پول و جعلیات اسراییلی است. در ایران، پس از تجاوز نظامی دوم آمریکا و اسراییل و قطع اینترنت، سنجش دقیق میزان بازخوردهای شبکه‌های اجتماعی رضا پهلوی، بار دیگر، تهی‌مایگی و مبالغه‌های خاراشکن

آخرین مطالب

روزنوشت‌های داریوش میم

فهمِ سَماع

این حکایت را از احوال ابوسعید ابوالخیر بخوانید: هم درین وقت که شیخ ما ابوسعید، قدس الله روحَهُ العزیز، به قاین بود امامی دیگر بود

مسأله‌ی خاتمی و ریاست جمهوری

به نظر من این بحث که خاتمی باید بیاید یا نباید بیاید، بحثی است انحرافی. جنگ زرگری است. طرفینی که یا می‌گویند خاتمی نباید کاندید

دوزیستیِ ناگزیر، تقیه و پارانویا

زیستن در ظل نظام‌های استبدادی، شمارِ زیادی از آدم‌ها را دوزیست بار می‌آورد. حرجی هم چه بسا که بر آن‌ها نیست. داوری اخلاقی و ارزش‌گذاری

تنگنا و فراخنای چهاردیواری ایمان

ایمان آدمی مثل چهاردیواری می‌ماند. جایی که مالِ خودت است. تو در آن آزادی که آن‌گونه که می‌خواهی و باور داری، باشی. ایمان، خانه‌ی آدمی

ابتذالِ اختیار

دوست دانشور نازنینی ظهر هنگام میهمان من بود. نشستیم به گپ و گفت‌وگو. دو ساعتی حرف زدیم و سخنانی گفتیم و شنیدیم. جان‌ام تازه شد.

تو سزاوار ثنایی

این گذرگاه باریک و خاک‌آلود را بی تو دشوار بتوان طی کرد. ماییم و همین «ذکر» که دستگیری می‌کند. آری، تو سزاوار ثنایی، ولی ماییم

استنشاقِ هوا، حصار و سوار

پیوسته این هوا را، نفس می‌کشم؛ به هر دو معنا. این هوا را نفس می‌کشم و هوس را هم. و همین سراسیمه آدم را میان

نکویی

بر این رواق زبرجد نوشته‌اند به زر که جز نکویی اهلِ کرم نخواهد ماند این بیت از آن ابیات شاهکار و ماندگار حافظ است. «نکویی

شجره‌ی طیبه‌ی موسیقی ایران

نشسته‌ایم، من و مخمل، فیلم کنسرت کامکارها را تماشا می‌کنیم و ذوقی می‌بریم. این‌ها، کامکارها، به نظر من شجره‌ی طیبه‌ی موسیقی ایران هستند. خانواده‌ای که

گفتم گفتای عیدانه

گویند که رمضانی بود و گذشت. گویند که میهمانی‌ای بود بر خوانِ کرمی. کدام ضیافت؟ کدام کریم؟ چیزی هم از ضیافت فهمیدید؟ یا نمایش ضیافت

وقتی آکسفورد در لندن حلول می‌کند!

این داستان اعتراف صریح کردان به جعلی بودن مدرک‌اش، حاشیه‌ی جالبی دارد. بحث‌های سیاسی و معضلات و مشکلات فراوان دیگری که این اعتراف درست می‌کند

خشخاش

ژست حکیمانه گرفته، می‌گویم: «احترام را می‌شود به دست آورد؛ می‌شود برای‌اش زحمت کشید. اصلاً احترام را باید فراهم کرد. باید برای‌اش خونِ دل خورد.

لال

بعضی وقت‌ها وزش بادی هم لال‌اش می‌کند. زبان‌اش بند می‌آید. غنچه‌های فکرش، نشکفته می‌پژمرند. خیال‌اش، نجوشیده منجمد می‌شود و می‌بندد. گفتم: «تو که این اندازه

قحط خدا

«قحط خداست، قحط خدا، قحط خدا!» پ. ن. این حرف زمان ابوسعید ابوالخیر بیشتر معنا داشته یا حالا؟ این او بوده که حس می‌کرده قحط

از چشمِ مردم تا چشمِ خدا

به عادتِ فراغت، نشسته‌ام و اسرار التوحید را می‌کاوم. رسیدم به این گفته از ابوسعید ابوالخیر: «من نظر الی الخلق بعین الخلقِ طالتِ خصومَتُهُ معهم

ما کِهتران!

جدم شیخ الاسلام خواجه بوسعدِ شیخ گفت که شیخ ما قدس الله روحه العزیز در آخر عهد، مدت یک سال هر روز مجلس گفتی در

دلتنگی

آهای قلندر نشابوری! دل‌ام برای‌ات تنگ شد ناگهان! مطلب مرتبطی یافت نشد.

در حدیثِ تَرْک…

چیزی می‌خواندم. این نیم‌مصرع از مولوی در خاطرم گذشت که: «هان و هان تَرْکِ حسد کن با شهان…». بعدش می‌گوید: «ورنه ابلیسی شوی اندر جهان».

شور دشتی به وقت سحر…

من از دستِ دشتی، شیدای دشت و بیابان‌ام. شرح و توضیح نمی‌خواهد دیگر. دشتی، دشتی است. حال و هوای حزن است و اندوه و بیابان.

بلعجبی!

داشتم به بعضی اتفاق‌های اخیر (!) فکر می‌کردم و پی واژه‌ای می‌گشتم برای توصیف این وضعیت تلخ و طنزآمیز و غریب. حافظ بیتی دارد که

جان بر لب؛ دو جهان بر کف

دفتر شعر «زبور عجم» اقبال از آن دفترهای شورانگیز قلندرانه‌ای است که جان می‌دهد برای اهل حال. این آخر شبی نشسته‌ام، سرمایه‌های اندوخته‌ی سالیان دراز

از بدهکاری تا ورشکستگی

قدریه‌ای شده است ها. نشسته‌ام و دوره می‌کنم همه‌ی دورهای کهن را. سیاه مشق سایه را باز کردم. چند صفحه‌ای را ورق زدم. غزلی آمد

خوش‌باشی و رهایی

آزمایش ساده‌ای نیست. نتیجه‌‌اش هم همیشه مطلوب و دلخواه آدم نیست. باید بتوانی کمی با خودت رو-راست باشی و بی‌تعارف گریبان خودت را بگیری. بزرگ‌ترین

دعای رها

نشسته‌ای دعا می‌‌خوانی. دعا می‌کنی. چه بسا به امید قبول. چه بسا فکر می‌کنی که دعا در چنین شبی لابد باید مستجاب شود. یعنی اگر

دعا و غزل…

۱. هر که این‌ها را می‌خواند، ما را به دعا یاد دارد، باشد که فتوحی و بسطی در آید! ۲. «اندر غزلِ‌ خویش نهان خواهم

سخن گفتن با خدا

«و شیخ ما گفت، قدس الله روحه العزیز، که روزی پیش بلقسم بشر یاسین بودیم، ما را گفت: «ای پسر! خواهی که با خدای سخن

عاشقان کشتگانِ‌ معشوق‌اند

برای من شبِ قدر، یعنی شبِ طرب. شبِ شهادت مولا هم یعنی شبِ طرب. عزا و ماتم برای خسارت است و فقدان. وقتی خسارت و

چراغانی شب

بیا ساقی شبِ ما را چراغان گردان خزانِ خاطرِ ما را بهاران گردان… Flash Player upgrade required بنوشان یارا از آن می ما را که

زیستن منطق الطیر

این روزها انگار دارم منطق الطیر عطار را زندگی می‌کنم. انگار احوالی که بر یکایک آن مرغان رفته است، بر من می‌رود. انگار من همراه

غرامت

درویش! مکن ناله ز شمشیر احبا کاین طایفه از کشته ستانند غرامت! مطلب مرتبطی یافت نشد.

یاری

رفتم برِ درویشی، گفتا که: «خدا یارت» گویی به دعای او شد چون تو شهی یارم! مطلب مرتبطی یافت نشد.

خطا مکن… خطا می‌کن!

۱. راست گفته است شاعر. شیوه‌ی چشم‌اش فریب جنگ دارد. تو خطا مکن. تو به گمان صلح مباش. وهم برت ندارد. زیاد خوش‌بین نباش. چشمِ

شهدِ زهر‌آلود

تو مرا آهسته آهسته می‌کشی. تلخی و شیرینی داری؛ ولی شیرین می‌کشی. به قول آن سلطانِ طربناکان، ما را «به قند و شهد و حلوا»

تعجب نکنید!

نگویید چه شده است این پشت سر هم بیتک و مصرع می‌نویسد. این شعری که ناظری می‌خواند، این شعر، این مثنوی‌ای که سایه سروده است

بر چه خاکی ریخت خونِ روشن‌ات؟

یوسفِ من! پس چه شد پیراهن‌ات؟ بر چه خاکی ریخت خونِ روشن‌ات؟… چشمه‌ای در کوه می‌جوشد من‌ام کز درونِ سنگ بیرون می‌زنم… Flash Player upgrade

پندار

تا نپنداری ز یادت غافل‌ام گریه می‌جوشد شب و روز از دل‌ام مطلب مرتبطی یافت نشد.

استغنا

برای پی‌ بردن به راز استغنا، کافی است به یاد بیاوری که تو می‌میری، دیگران هم. تو دیر یا زود، آخرین جرعه‌ی این جام را

هوس

هوسی است در سر من، که سرِ بشر ندارم… مطلب مرتبطی یافت نشد.

عزم راسخِ بیراهه رفتن

پاسخی از اکبر گنجی به نقد عطاء الله مهاجرانی، در زمانه منتشر شده است. ابتدا بگویم که پاسخگویی ایشان را باید به فال نیک گرفت