۴

من این‌جا بس دلم تنگ است…

در این ده سال گذشته، همیشه، آگاهانه از خواندن شعر اخوان و زمزمه کردن آن با خود پرهیز کرده‌ام به خاطر این‌که هر چه زبان‌اش حماسی است و تصویرهای‌اش خراسانی است و تار و پودش سرشته با زادگاهِ من است، روحِ حاکم بر آن، روحِ نومیدی است. خشم هم در آن هست. اما نومیدی آن بیشتر است. درست در نقطه‌ی مقابل‌اش، سایه برای من نویدِ امید می‌داده و می‌دهد. غم در شعر سایه موج می‌زند اما امید رشته‌ی پنهان و مستحکم شعر و زندگی سایه است. این مقدمه را نوشتم که دردم را تصویر کنم.

امروز سراغ شعر چاووشی اخوان رفتم. بعد از دیدن خبر و فیلم آزادی دو کوهنورد آمریکایی محبوس در ایران که به اتهام ورود غیرقانونی و «جاسوسی» در زندان بودند، نخستین واکنش‌ام درد بود و بهت و حیرت. این بهت و حیرت، دست‌کمی از حیرتی نداشت که روز ۲۲ خرداد پس از اعلام نتایج شوم و شنیع تقلب قرن داشتم. چرا؟ چرا باید دو نفر آمریکایی، در آستانه‌ی سفر رییس دولت دروغ، «انحراف»، تقلب و وقاحت، با همین سرعت آزاد شوند – آن هم بدون هیچ دادگاهی و محاکمه‌ای بدون این‌که بدانی تبرئه شدند یا جرم‌شان محرز است؟! اما ببینی که – به روایتِ خودشان – «رأفت» و «عطوفت‌»ی در کارشان کرده‌اند!

چرا این رفتار – هر چه نام‌اش هست – نصیب ما، نصیب هم‌وطنان‌مان، نصیب تمام دلسوزان مشفقی که دار و ندار و همه چیزشان را مایه‌ی ایستادگی و مبارزه در راه آزادی و عدالت کردند و می‌کنند، نمی‌شود؟ اگر منطق این رفتار ارجاع به زبان و گفتار دینی یا قرآنی هم می‌بود – معنای این اتفاق – یکی از معانی‌اش – این است: نقض «اشداء علی الکفار و رحماء بینهم». هر چه غیظ و بغض و نفرت و کینه است، نصیب برادر و دوست است. و هر چه ملایمت و رأفت و عطوفت است، نصیب هر آن‌کسی است که خودشان نام «دشمن» و «محارب» بر او می‌نهند! «اینک از سینه‌ی دوست، خون فرو می‌ریزد…»

این اتفاق تنها بلاهت و حماقت نیست. یک دلیل‌اش شاید ضعف و تزلزل هول‌ناکی باشد که بر دولتی فاقد مشروعیت مستولی شده است و ناگزیر است پیاپی و بی‌وقفه امتیاز بدهد – چنان‌که امتیاز داده است و هم‌چنان می‌دهد. یک معنای‌اش امتیاز دادن است بدون هیچ شوخی و تعارفی.

یک معنای دیگر مستتر در آن – و بلکه آشکارتر از هر پیامِ دیگری در آن – این است که با ما، یعنی با ملتی که مانند آن‌ها نیندیشیده‌اند و نمی‌اندیشند – با تحقیر و ارعاب رفتار خواهند کرد. معنای‌اش این است که عزم‌شان برای «تحقیر» ما به هر شکل و شیوه‌ای جزم است. چرا؟ چون همین روزهاست که سمیه‌ توحیدلو شلاق می‌خورد. همین روزهاست که ژیلا بنی یعقوب وقتی به دیدار همسر دلاورش می‌رود و باز هم نمونه‌های تحقیر را مشاهده می‌کند.

اتفاق امروز، آیینه‌ای است از تمام آن‌چه که با ما، با زنده‌ی ما، با مرده‌ی ما، و با نام و آبروی و امنیت یکایک ما می‌کنند و این سیل را سرِ باز ایستادن نیست. این گرداب، خودشان را هم یکی یکی در خود فرو می‌کشد. دلیل‌اش ساده است: بنای‌اش بر بی‌عدالتی است. پایه‌اش ستم و بیداد است. شالوده‌اش بی‌اخلاقی، دروغ، ریا، نابرابری و وقاحت و دریدگی است؛ و هنوز داغِ وفات مظلومانه‌ی عزت سحابی و شهادت سرفرازانه‌ی هاله سحابی و ایثارِ حماسی هدی صابر از یاد و خاطرها نرفته است.

«من این‌جا بس دلم تنگ است»؛ و فرقی نمی‌کند که جای‌اش داخل مرزهای ایران باشد یا خارج از آن. این دل‌تنگی و این بهت چیزی نیست که جایی رهای‌ات کند. تا روزی که دل‌ات برای سرزمین‌ات می‌تپد و از اندوه هم‌وطنان‌ات، غبارِ غم بر چهره‌ات می‌نشاند، این غم با تو می‌ماند. روزی از این غم رها می‌شوی که یا بساط این بیداد و این تعفن دروغ و وقاحت برچیده شود و یا رشته‌ی این تعلق را به آن آب و خاک گسسته باشی. دومی شدنی نمی‌‌نماید. با شرف ما و با غرور ما – که این‌گونه وقیحانه و بی‌وقفه در کارِ زخمی کردن آن‌اند – سازگار نیست که از آن عهد و پیمان بگردیم. اولی، اما، قصه‌ی پرغصه‌ای است…

در این قصه، دو چیز بیشتر نمی‌بینم: امتیاز دادن به بیگانه به خاطر سقوط هول‌ناک، مهیب و پرصدای مشروعیت و مقبولیت مردمی؛ و تحقیر مردمانی که در برابر دروغ، ریاکاری و نخوت و تکبر حاکمان قد علم کردند. این قصه دو پیام دارد: ذلت در برابر دیگر مردمان و تحقیرِ مردمانِ خود. آزادی این دو نفر و ادامه‌ی حبس و حصر ایرانیان ما – که بسیاری از آن‌ها به «اتهام»هایی جز «جاسوسی» – رنج زندان‌های کوچک و بزرگ را بر خود هموار می‌کنند، معنایی ندارد جز جنایت در حق ملت ما. کاش آمریکاییان این پیام را با صدای بلند بشنوند که این حادثه، هر چند ظاهرش دلنشین است و هر چند آن سه جوان شاید به بهانه و بیهوده به حبس افتاده بودند، اما زخمی عمیق در روح و روان ما ساخته است. چیزی که برای آن‌ها مایه‌ی سرور و شادمانی است، برای ما یادآور یک رنجِ استخوان‌سوز و تحقیری است که عزت و کرامتِ ایرانی را نشانه رفته است. وجدان و آگاهی اخلاقی ما این نابرابری و ستم عظیم را می‌بیند و درد در استخوانِ ما می‌پیچد از این بیداد. ملت ما این تصاویر را هرگز فراموش نخواهد کرد: ما از شادی انسان‌ها، شادیم ولی بیداد و نابرابری تنها لکه‌ی ننگی است بر هر چه درستی که احتمالاً در این کار بوده است.

قصه‌ی ملوانان انگلیسی، آزادی رکسانا صابری و آزادی کوهنوردان آمریکایی، چه معناهای صریح یا ضمنی دیگری می‌توانند داشته باشند؟ فراموش نکنیم که «اتهام» این‌ها هیچ یک اتهامات سبکی نبودند. سنگینی اتهامات و آسانی رهایی آن‌ها، این را هم نشان می‌دهد که اتهام وارد کردن در ایران کار آسانی است. سرسری انجام می‌شود. از سر هوا و هوس انجام می‌شود. یعنی که: عدالت وجود ندارد؛ بیداد است که می‌تازد!

این اتفاق – و بی‌شمار اتفاق دیگر – همان چیزی است که میرحسین موسوی در بیانیه‌ی نهم‌اش به روشنی و دقت تصویر کرده بود:

«از این پس ما دولتی خواهیم داشت که از نظر ارتباط با ملت در ناگوارترین شرایط به سر می‌برد و اکثریتی از جامعه، که اینجانب نیز یکی از آنان هستم، مشروعیت سیاسی آن را نمی‌پذیرد. دولتی با پشتوانه‌های ضعیف مردمی و اخلاقی که از او انتظاری جز بی‌تدبیری، قانون‌گریزی، عدم شفافیت، تخریب ساختارهای تصمیم‌گیری و تدوام سیاست‌های ویرانگر اقتصادی نداریم، و  بیم آن می‌رود که بر اثر ضعف‌های بی‌شمار ذاتی و عارضی‌اش در ورطه امتیاز دادن به بیگانگان بیفتد. این چیزی نیست که ما از آن خرسند باشیم، بلکه از آن به شدت واهمه داریم

مرتبط: اوباما از همه بابت آزادی تشکرکرد، جز ایران! (یعنی: خاک بر سرتان که بعد از این همه ذلت و خواری – و نامه‌نگاری‌های مکرر – ارزش این را هم نداشتید یک تشکر خشک و خالی هم از شما بکنند؛ یعنی «کاپیتولاسیون» شفاف و صریح)

۰

به یادِ شهیدِ اهل طرب

دو سال پیش، وقتی که خبر بهت‌آور را رضا شکراللهی به من داد، خانه نبودم. ناگهان زانوان‌ام همان‌جا که بودم، تا خورد. انگار شهاب‌سنگی ناگهان تمام وجودم را له کرد. صاعقه‌ای بود خبر، انگار، که آتش به خشک و ترم زد. تا به خانه رسیدم، مرغِ پرکنده‌ای بودم که سیل اشک‌ام بند نمی‌آمد. واکنش‌های آن روزهای من و خاطره‌هایی که یکی یکی پیش چشمان‌ام قد می‌کشیدند، در سطر به سطر نوشته‌های آن روزهای‌ام هویداست.
هم‌آن روزها، یک بار که با سایه حرف می‌زدم، وقتی صحبت از پرویز مشکاتیان شد، فعلی که به کار بردم، زمان‌اش ماضی بود. سایه برآشفته گفت: مشکاتیان نمرده است. مرگ کسی چون او باور کردنی نیست. این سخن سایه راست است. راست بودن‌اش را باور دارم با تمام گوشت و پوست‌ام. ما تا زمانی که با عزیزان‌مان سخن می‌گوییم، با آن‌ها نجوا می‌کنیم، با مهربانی از آن‌ها و با آن‌ها سخن می‌گوییم و قدم به قدم با وجود و حضور و یادشان نفس می‌کشیم، آن‌ها نزدِ ما زنده هستند. مرگ علاوه بر معنای جسمانی، معنایی غیر-انضمامی و مجرد هم دارد و این معنای مجردِ مرگ است که – برای من – مهیب‌تر است. آن‌ها که برای همیشه می‌میرند کسانی هستند که در یاد و خاطره‌ای نمی‌مانند و روز به روز قلب‌‌شان با نبضِ زمانه‌ی ما نمی‌تپد. پرویز مشکاتیان، زنده است. از بسیار کسانی که بر دو پا راه می‌روند و بسیار هم حرکت دارند و سخن‌گو هستند، زنده‌تر است.
یادم هست یک‌بار – وقتی ایران بودم هنوز یا شاید هم در یکی از سفرها به ایران – در کافه شوکا، یارعلی مقدم رو به من کرد و گفت: «مشکاتیان، خانِ مطرب‌هاست». ولی این تعبیر هنوز برای او نارساست. رساترین تعبیر، همان است که سایه در ابتدای مجلس شب شعرش در آمفی‌تئاتر خلیلی دانشگاه سوآس (این‌جا؛ از دقیقه‌ی دوم به بعد) به کار برد: مشکاتیان، شهیدِ ماست. مشکاتیان، چنان‌که سایه هم گفت، از اندک‌شمار موزیسین‌ها و مطربان ما بود که هم آهنگسازی نابغه بود و هم شعر را می‌فهمید و لمس می‌کرد و «از جوانی به استادی رسیده بود» و «همان‌طور که مراتب هنری را با عجله طی کرد، زندگی را هم با عجله طی کرد». سرّ ماندگاری مشکاتیان همین جمع آوردن هنرهای مختلف بود و همین‌که شعر را خوب می‌فهمید و درک می‌کرد.
پرویز مشکاتیان حقّ شعر، حق موسیقی و حق انسانیت را درست و خوب ادا می‌کرد و می‌کند. برای مشکاتیان، شعر و موسیقی، بهانه و ابزاری نبود برای پیمودن راهی جز راهِ انسان و ادا کردن حق این شعر و این موسیقی. این شکاف و فاصله را ما زمانی بهتر می‌فهمیم که کسانی در قامت و لباس هنر، هنرمندی و موسیقی و شعر، از این‌ها استفاده‌ای دیگری می‌کنند. برای هنرمند بودن، استعداد داشتن، ذوق و نبوغ داشتن و مهارت داشتن کافی نیست. این‌که جای و جایگاه هر سخن، هر نغمه و نوا را خوب بفهمی و نسبت و پیوندش را با گوهرِ آدمی درک کنی، چیزی است که در کمتر کسی جمع می‌شود.
امروز هم که از زندگی و زنده بودن و بقای او می‌‌نویسم، باز هم دل‌ام می‌لرزد و باز هم اشک به چشمان‌ام می‌دود. آخرین باری که با او سخن گفتم، درست همین‌جا نشسته بودم که اکنون این‌ها را می‌نویسم و… آن مکالمه ناتمام ماند. مانند بسیاری از ناتمام‌های دیگرِ من…
 
مطربا پرده بگردان و بزن راهِ عراق
که بدین راه بشد یار و زِ ما یاد نکرد
اجرای یادباد همایون شجریان با سیامک آقایی و آیین مشکاتیان را، هیچ وقت تاب نیاوردم که تا به انتها بشنوم. این بار می‌گذارم‌اش این‌جا و می‌شنوم و می‌خوانم با آن. می‌نویسم که یادی باشد از شهیدِ فرهنگی ما. شهیدی که در سال بد، در سالِ محنت، در سال بیدادِ عظیم بر ملت ما جسماً همراه ما نبود اما نغمه‌ها و آواهای‌اش در تمام این روزها و شب‌های اندوه همراه ما بود و هست.

۰

آیا «هم‌این» تبعیض نیست؟

این یادداشت را در حاشیه‌ی یادداشت قبلی‌ام می‌نویسم. برای این‌که مطلب زیاد به بیراهه نرود و شرحِ کشاف نشود، به اختصار می‌نویسم و تیتروار.

۱. یک فعال سیاسی درگیر در حوادث پس از انتخابات ۸۸ آماج اتهام و مجازات‌های ظالمانه و مهیبی واقع می‌شود – که به هر دلیلی –  این ماجرا، می‌تواند فضای رسانه‌ای را مسخر کند و توجه مخاطبان را به شناعت عمل و به پلیدی کردار دستگاهی مدعی و اهل شلتاق و اشتلم جلب کند و پرده از روی تباهی و فساد آن‌ها کنار بزند. این اتفاق آن‌قدر مهم است که باعث می‌شود سخن گفتن از شلاق خوردن – نمادین یا غیرنمادین – این یک نفر، توجه بسیاری از مخاطبان را جلب کند به شلاق خوردن بسیاری دیگر که به طور معمول نه تنها توجه مذهبی‌ها، سیاسیون و به اصطلاح «آدم مشهورها» بلکه توجه آدم‌هایی خارج از این دایره هم کم‌تر به آن‌ها جلب می‌شود (نشان به این نشان که کثرت و تنوع احکام مجازات سنگین آن‌قدر زیاد است که دیگر آگاهی عمومی جامعه را کمتر تسخیر می‌کند؛ از خودتان بپرسید که آمار چند نفر را دارید). پس نفس ماجرا – حتی درست وقتی که روی زن بودن، فعال سیاسی بودن، نخبه بودن و مؤمن و معتقد بودن او تکیه می‌شود – مزیت است و به ما در پررنگ‌تر شدن حوادث تلخ و نامردمی‌های دیگر کمک می‌کند. کمرنگ‌تر کردن این‌ها، لزوماً نشانه‌ای از حساسیت ما به موضوع نیست.

۲. یک راه شکستنِ پای و پایه‌ی تبعیض هم‌این است که نبرد با تبعیض خود گرفتار تبعیض نشود. یک بار همین نکته را در گفت‌وگوی مناظره‌واری با محمّدرضا نیکفر در برنامه‌ی پرگار بی‌بی‌سی – به تفصیل و دلیل – گفته‌ام که مبارزه با تبعیض وقتی خودش گرفتار تبعیض شود، باز هم تبعیض است و هیچ هنری نکرده است. لذا، این‌که حساسیت منفی به برجسته کردن زن بودن، نخبه بودن، فعال سیاسی بودن و از آن مشخص‌تر – در این نوع نگاه  «مذهبی بودن» فرد به وجود آمده است، لزوماً نشان از تعهد جدی ما برای مقابله با تبعیض نیست بلکه زنگ هشداری است نسبت به این‌که نوع دیگری از تبعیض زمینه‌ای برای نشو و نما پیدا کرده است (به دلیل این‌که شائبه‌ی جدی تبعیض علیه مذهب در آن هست). سلاح مبارزه با تبعیض نباید علیه خود تبعیض به کار گرفته شود.

۳. فکر می‌کنم هنگام معرفی هر فردی، سرراست‌ترین راه برای شناساندن او به مخاطب، اشاره کردن به دستیافت‌های او یا توصیف کردن وجودِ اوست، چنان‌که او هست. در محاق قرار دادن یا تعمداً نام نبردن از یکی از ویژگی‌های او آشکارا مصداقی است از تبعیضِ منفی. دو مثال می‌آورم که می‌تواند به خوبی این تبعیض را در بستری دیگر نشان بدهد: فرزاد کمانگر، یک معلم و زندانی سیاسی کرد بود که اعدام شد (عنوان او در یکی از خبرهای سایت جرس – که یکی از وب‌سایت‌های سبزهاست – این است: «معلم و زندانیِ سیاسی کُرد، کمیته اطلاع رسانی جنبش سبز(شاخه کردستان)»؛ در این توصیف آیا «معلم بودن» و «کُرد بودن» تبعیض است؟). مدخل ویکی‌پیدیا او را چنین توصیف می‌کند: «فعال حقوق بشر، فعال محیط زیست، روزنامه‌نگار و فعال صنفی، و معلم کرد ایرانی». به نظر شما، آیا درست است که بگوییم چرا روی فعالیت حقوق بشری یا محیط‌زیستی او یا روزنامه‌نگاری‌اش یا کرد بودن‌اش تأکید شده است؟ می‌توان گفت که مگر یک‌نفر کارمند ساده‌ و معمولی که هیچ کار سیاسی نمی‌کرده و مثلاً فارس بوده یا ترک یا لر، چه مزیت کمتری دارد؟ می‌شود ادعا کرد که درباره‌ی او تبعیض روا داشته شده است؟ و آیا کسی هرگز چنین کرده است؟ نمونه‌ی دیگرش هم البته صانع ژاله بود که یک دانشجوی کرد عادی بود که به شکل منفی به مصادره‌ی کیهان در آمد و البته نتیجه‌اش ننگ دیگری بود برای آن رسانه‌ی کذاب و وقیح. پرهیز کردن آگاهانه از ذکر ویژگی‌های برجسته‌ی یک فرد که بدان خصوصیت‌ها مشهور است، مصداقی آشکار از تبعیض است.

۴. توصیف زن بودن، مذهبی بودن، نخبه بودن یا فعال سیاسی در یک انتخابات پرحادثه که نه تنها ایران بلکه جهان را متأثر کرد، لزوماً معنایی هنجاری / نرماتیو ندارد، مگر این‌که بخواهیم به اجبار به توصیف‌کننده هنجاری بودن را نسبت بدهیم. اگر کسی از مظلوم واقع شدن یک زن مذهبی سخنی بگوید، لزوماً معنای‌اش این نیست که خود مذهبی است، از مذهبی بودن دفاع می‌کند یا آن را تجویز می‌کند (این به این معنا هم نیست که در مذهبی بودن، فی نفسه، مشکلی وجود دارد). وقتی بار توصیفی کلام را از آن بگیریم و به هر انگیزه‌ای آن را تجویزی قرائت کنیم، گام اول را در ارتکاب تبعیض برداشته‌ایم.

هر سخنی در مبارزه با تبعیض همیشه وقتی بهتر شنیده می‌شود که نشانی از عدالت و انصاف هم در آن باشد. نابرابری‌ستیزی وقتی که تیغ‌اش فقط یک طرف را ببرد یا در بریدن یک‌سوی ماجرا کندتر عمل کند، همیشه بذر نابرابری‌های تازه‌ای را می‌کارد. این بهانه‌ی خوبی نیست که بگوییم چون سی سال در ایران حکومتی مذهبی حاکم بوده است ما حق داریم به قدر سی سال از مذهبی‌ها انتقاد کنیم و آن‌ها هنوز پیمانه‌شان پر نشده است. این استدلال به اندازه‌ی کافی مبنای اخلاقی و عقلانی لرزانی دارد (دقت کنید که اسراییل به همین مستمسک هم‌چنان خود را در موضع مظلومیت نهاده است و با همین استدلال هم‌چنان ظلم می‌کند). اگر در ابراز اعتراض به تبعیض مثبت به نفع یک نفر مذهبی، کمترین شائبه‌ای پیش بیاید که تبعیض منفی ما – یا احساسات منفی ما – نسبت به مذهب نقش دارد، صلاحیت و بی‌طرفی گوینده پیشاپیش زیر سؤال می‌رود.

پ. ن. این هم یادداشت آخر سمیه توحیدلوست در توضیح ماجرا و سپاس از کسانی که به هر نوعی واکنشی نشان داده‌اند. به ویژه این بندش را بسیار می‌پسندم: «یادمان می‌ماند  که باورهای ما، از ما شهروند درجه بالاتر نمی‌سازد که همگی در کرامت و حقوق برابریم، که اگر چنین نشود، تفسیرهای مختلف از همان ارزش‌های مورد توجه ما، یک روزی با چرخش نگاه‌های سیاسی و به دلیل قدرت‌گرایی ذاتی ِ انسانی از ما شهروندانی دون‌پایه‌تر می‌سازد، که می‌شود به تیغ و شلاق هم تحقیرش نمود. این مهم قاعده ندارد. مانند سیلی است که آرام جلوتر می‌آید و در هر برهه بخشی از ما را و جامعه ما را می‌بلعد.»

۰

اگر تظلم‌ هم مبنای‌اش تبعیض‌ باشد، ناحق است

نکته‌ای که در یادداشت پیش توضیح دادم نیاز به گفت‌وگو دارد. اصولاً این شکل مباحث در فضایی که گفت‌وگو شکل نگیرد یا ناممکن شود به جایی نمی‌رسد. از خوبی‌های فضای مجازی و وبلاگ این است که آدمیان می‌توانند به سرعت با هم ارتباط برقرار کنند و داد و ستد فکری داشته باشند. این گفت‌وگوها هم به شفاف شدن بحث‌ها و مواضع کمک می‌کند و هم – به باور من – می‌تواند فکرها را به هم نزدیک کند. این شفافیت برای آینده‌ی کشور ما و برای فراهم شدن تدریجی زمینه‌ی روییدن و بالیدن اندیشه‌ی سالم، ضروری است.
لیلا موری یادداشتی نوشته است با عنوان «اگر تبعیض نیست پس چیست؟» و در آن گفته است: «این واکنشها میگوید که این عمل غیر انسانی است چون ۱- قربانی یک زن بوده است ( تبعیض جنسی) ۲-  قربانی مومن و مسلمان بوده است ( تبعیض مذهبی) ۳- قربانی دانشجوی دکترا بوده است ( تبعیض طبقاتی/ تحصیلی) ۴- قربانی فعال سیاسی بوده است ( تبعیض سیاسی/ برتری خواص بر عوام)». صورت‌بندی لیلا، موجز، مختصر و روشن است. ابهام و پیچیدگی ندارد. کوشش کرده‌ام نظرم را توضیح بدهم – نظر خودم را طبعاً نه نظر بی‌شمار آدم‌های دیگری که چیزی نوشته‌اند در این روزها – تا مشخص شود که چرا، به زعم خودم، ورود من (دیگران را نمی‌دانم) به قصه نه تبعیض‌آمیز است و نه از موضع تبعیض و بلکه اساساً ورود تبعیض‌آمیز به قصه، ریشه‌ی فاسدی است که میوه‌ی تلخ و پوسیده به بار می‌آورد.
حرف لیلا درست است. البته در صورتی که این واکنش‌ها (کدام واکنش‌‌ها؟ همه‌ی واکنش‌ها؟ یا بعضی از واکنش‌ها؟) این عمل را به آن چهار دلیل غیر انسانی می‌دانسته باشند (یعنی زن بودن، مؤمن بودن، فعال سیاسی بودن و دانشجوی دکترا بودن). این مشاهده‌ی بسیار مهمی است که هم باید به رسمیت شناخته شود و هم برجسته شود. اما از این مشاهده‌ی بسیار مهم و درخور تأمل نباید نتیجه گرفت که «همه»ی اعتراض‌ها با همین انگیزه بوده است – ولو در همه‌ی آن‌ها به زن بودن، مسلمان و مؤمن بودن و دانشجوی دکترا بودن او اشاره شده باشد. در واقع آن‌چه باید شفاف شود این است که این چهار مورد آیا به مثابه‌ی دلیل مورد استناد قرار گرفته‌اند یا به مثابه‌ی توصیف برای نشان دادن تعارض‌های رفتاری نظام؟ به عبارت دقیق‌تر: یکی از راه‌های برجسته کردن پارادوکس‌های رفتاری و گفتاری این نظام دقیقاً توسل به همین موارد است – نه برای این‌که قربانی را تافته‌ی جدابافته تلقی کنیم – که در این دستگاه بر خلاف آن هم تبلیغات دهن‌پرکن و ریاکارانه (وقتی با چهره‌ی ظاهراً لطیف و دینی در رسانه‌های دولتی عزم دلبری دارند)، زن هیچ امتیاز مثبتی ندارد؛ بر خلاف آن همه تبلیغات که این‌ها زندانی سیاسی نیستند، هستند و سیاسیون که مثلاً قرار بود بتوانند بر اساس تبلیغات کرکننده‌ی همین نظام آزادانه حرف بزنند و عمل کنند، وضع‌اش بدتر از بقیه است و سوم این‌که به رغم تبلیغات نظام برای این‌که مثلاً تحصیل‌کرده بودن و نخبه بودن خوب است، این‌ها بیشتر قربانی شده‌اند (و جمع این‌ها در یک نفر بیشتر به قضیه دامن زده است).
اما تکرار می‌کنم: این‌ها هیچ‌کدام دلیلی برای امتیاز جداگانه دادن به سمیه توحیدلو – یا هیچ کس دیگری در موقعیت مشابه او – نیست و اگر این‌ها مبنای اعتراض باشد، بدون شک تبعیض است. بگذارید این‌جوری صورت‌بندی کنم: قضیه شبیه قصه‌ی هولوکاست و واکنش احمدی‌نژاد است. شاید در آمار و ارقام کشته‌شده‌های هولوکاست اغراق شده باشد، ولی لازم نیست حتماً شش میلیون نفر کشته شده باشند تا شناعت عمل را محکوم کنیم. حتی یک نفر هم که با این بهانه خون‌اش ریخته شود، جنایت انجام شده است. حالا صورت‌بندی داستان مانند این است که کسی – فرض کنید احمدی‌نژاد – بگوید که: این تبعیض نیست که شما بگویی چون با یهودی‌ها این رفتار را کردند، پس حق دارند آن‌ها دولت اسراییل درست کنند و فلسطینی‌ها را فلان و بهمان کنند آن هم به خاطر هولوکاست؟ (دقت کنید که صورت هر دو استدلال یکی است). اگر این تعابیر را پیراسته‌تر کنیم، می‌توان گفت که: کشته شدن یک نفر – حتی یک نفر – کم از کشته شدن شش میلیون نفر و حتی تمام نسل بشر ندارد (قرآن می‌‌گوید). پس تفاوت عدد و رقم تأثیری در شناعت ماجرا نمی‌گذارد. لذا، در این مورد مشخص، وقتی مبنای قانونی و اتهامی که به فرد وارد می‌شود غیراخلاقی باشد – منظورم اخلاق مشترک انسانی است – فرقی نمی‌کند متهم/مظلوم سمیه‌ توحیدلو باشد که به خاطر فعالیت انتخاباتی و سیاسی برای‌اش پاپوش ساخته‌اند و پرونده درست کرده‌اند یا متهم/مظلوم پسر یا دختری باشد که دستِ دوستِ دختر یا دوستِ پسرش را گرفته – یا حتی اصلاً نگرفته – و کنار هم توی خیابان راه رفته‌اند! به این مثال‌ها می‌شود مثال‌های فراوان دیگری را افزود (مثل تمام اتهامات جنسی که به این و آن زده‌اند و می‌زنند؛ یا مثلاً به طور تیپیکال نوع اتهاماتی که در برنامه‌ی هویت به روشنفکران یا دانشگاهیان می‌زدند). لذا فرقی نمی‌کند که متهم مذهبی باشد یا کمونیست؛ یک نفر ملی-مذهبی مثل عزت‌الله سحابی و هاله سحابی باشد یا همسر چهره‌ی کلیدی قتل‌های زنجیره‌ای که شکنجه‌ها و بازجویی‌های‌اش عرق شرم بر پیشانی سران خود همین نظام می‌نشانَد. همه به یک اندازه شنیع و تکان‌دهنده‌اند. قصه، به نظر من، تبعیض نیست. دست‌کم برای من مبنا تبعیض نیست؛ مسأله انسانی است: وجدان انسانی زخم خورده است.
۰

… از آن‌که هست به دستِ خرد زمامِ شما (؟!)

عنوان این نوشته را از بیتی از سایه وام گرفته‌ام؛ از آن غزل شورانگیز و امیدوار «به نامِ شما». مخاطب این یادداشت‌ هم یکایک ماست و این‌که هنگامی که با خردمان و البته با انسانیت‌مان روبرو می‌شویم چگونه واکنش نشان می‌دهیم. این پرسش‌ها از این رو مهم‌اند که بی‌شک همه‌ی ما به آینده‌ای برای سرزمین‌مان چشم دوخته‌ایم که در آن آدمی عزت و حرمت داشته باشد و دانایی بر تخت نشسته باشد و توانایی، حلقه به گوش دانایی باشد. و در آن آینده، انبوهِ درختانی تنها نباشیم و «ریشه در ریشه هم پیوند» و «شاخه در شاخه همه آغوش» باشیم. بیت سایه این است:
زمان به دستِ شما می‌دهد زمام مراد
از آن‌که هست به دستِ خرد زمام شما
مضمون این بیت را من چنین می‌فهمم که زمانی، زمامِ مراد به دست شما خواهد بود و کامی خواهید گرفت از روزگار که زمام‌تان به دست خرد باشد (در مقابل‌اش می‌شود شور هیجان، احساس و عاطفه، بی‌خردی و هر چیز دیگری را نهاد؛ به نقطه‌ی مقابل‌اش فعلاً کاری ندارم).

ماجرای شلاق خوردن سمیه توحیدلو – کیفیت و کمیت‌اش هیچ فرقی نمی‌کند – تلنگر بزرگی بود به حساسیت‌های اخلاقی ما و البته بحث و جدل بسیار درباره‌ی آن درگرفت. در میان تمام کسانی که روایت قصه را نوشته‌اند، تا این لحظه، به نظر من منسجم‌ترین و منصفانه‌ترین روایت از ماجرا را بهمن نوشته است (این‌جا).

حواشی هم البته مهم‌اند. بسیاری بلافاصله سمیه توحیدلو را به مثابه‌ی یک زن مسلمان معتقد و ملتزم به آدابِ تشرعِ متعارف به پرسش گرفتند که حالا، درست حالا، واکنش او نسبت به نفس حکم شلاق چی‌ست؟ بعضی‌ها این دغدغه را دارند که بعضی از «مذهبی‌ها» موضع‌شان ابهام دارد و روشن اعلام موضع نمی‌کنند درباره‌ی این مسایل (و به آن معترض هستند) و می‌گویند این‌ها نه تنها وقتی خودشان قربانی این احکام می‌شوند، بلکه در اوقات دیگر چه می‌گویند. من در توضیح دو نکته می‌افزایم. نکته‌ی اول، بیشتر صوری و کلی است و در واقع شرح گزاره‌هایی است که به نظر من قابل دفاع و موجه هستند و نکته‌ی دوم مشخصاً درباره‌ی سمیه توحیدلوست.
۱. فکر می‌کنم کسانی که در این موقعیت ناگهان با این همه احساسات و خشم، گریبان یک زخم‌دیده‌ی بساطی نابرابر، ظالمانه و غیراخلاقی را گرفته‌اند، در درجه‌ی اول یک بحث عمومی و کلی را مصداقی می‌کنند و می‌خواهند از روی مصادیق مشخص نتیجه‌ی کلیت بحث را روشن کنند – و درباره‌ی مذهبی‌ها و مسلمانان و متشرعان نتیجه‌ای بگیرند. موضع سمیه توحیدلو هر چه باشد، تفاوتی – به قدر سرِ مویی – ایجاد نمی‌کند در این‌که ما بر موضع اخلاقی و انسانی منتقدانه‌ی خود پافشاری کنیم. اما باید پرسید که آیا حق داریم از او باز هم سؤال کنیم یا نه؟

من کوشش می‌کنم یک صورت‌بندی خنثی از قصه ارایه کنم شاید فتح بابی بشود. فرض کنید فرد الف، به ایدئولوژی یا نظام فکری ب باور دارد. ایدئولوژی ب، احکام و قوانینی دارد که با ایدئولوژی یا نظام ج، ناسازگار است و تعارض شدید با آن دارد. گروهی باورمند به زیر مجموعه‌ای از ایدئولوژی ب، فرد الف را به زندان می‌برد و به او حمله می‌کند. اسم این گروه را بگذارید، گروه د. گروهی از میان باورمندان به نظام فکری ج، و گروه دیگری از باورمندان به نظام ب، به اقدام گروه د، شدیداً اعتراض می‌کنند. عده‌ای از افراد مختلف، از جمله باورمندان به نظام ج، گریبان الف را می‌گیرند که حالا شما به این ایدئولوژی ب (یا زیر مجموعه‌اش که می‌تواند عیناً بخشی از آن باشد یا با بخش‌هایی دیگر از آن هم‌پوشانی داشته باشد) اعتقاد داری یا نه؟ و اگر به وضع‌ات معترضی، چرا به اصل این‌ها اعتراض نکرده‌ای یا نمی‌کنی؟ تصور من این است که این رویکرد هم مغالطه‌آمیز است هم غیراخلاقی و هم نابهنگام.

یک مثال مصداقی از نقطه‌ی مقابل این است: یک‌نفر کمونیست – در معنای عام‌اش – در کشوری ضد کمونیسم – مثلاً ایران بعد از انقلاب – به زندان می‌افتد. به ناروا محاکمه می‌شود، حبس می‌بیند، شکنجه و مجازات می‌شود. آیا ما حق داریم هنوز ۴۸ ساعت از اجرای حکم ناروا و غیرانسانی او نگذشته، مهم‌ترین بحثی که طرح می‌کنیم این باشد که شما بیایید بفرمایید که آیا به استالین و روش‌های او باور دارید یا نه؟ چه بسا آن فرد کمونیست، مثل هزاران و میلیون‌ها کمونیست دیگر به همان اندازه منتقد استالین باشد که یک نفر غیرکمونیست – یعنی مثلاً مبنای کلی اعتراض‌شان یکی باشد – در این صورت چه دلیلی می‌تواند برای این فوران خشم و کین‌خواهی وجود داشته باشد جز این‌که ما کوشش کرده‌ایم به تشفی خاطری برسیم؟ من در این اتفاق تکرار همان رفتار بازجو، شکنجه‌گر، قاضی و مجری حکم را می‌بینم. او به شکلی در پی تشفی خاطر و تحقیر قربانی خود است و این گروه به شکلی دیگر این کار را می‌کنند
این‌ها البته منافاتی با نفس سؤال پرسیدن از سمیه توحیدلوی نوعی ندارد. چیزی که من می‌گویم هیچ منافاتی ندارد با این‌که کسی صادقانه بخواهد «نظر» او را در این زمینه بپرسد و البته در یک فضای آرام که این‌ اندازه هوای‌اش مسموم نباشد، او هم موظف است پاسخی درخور به این پرسش‌ها بدهد. اما اگر به کلیت بحث برگردیم، می‌توان این صورت‌بندی را به جدیت برای اندیشه‌های دیگر و آدم‌های دیگر طرح کرد. اگر قرار باشد آن‌قدر مته به خشخاش بگذاریم که آدم‌ها را همیشه به صلابه بکشیم و وقت و بی‌وقت برای آن‌ها دادگاه صحرایی بر پا کنیم، دیگر هیچ کس در جهان امنیت نخواهد داشت. طرح این سؤال در این‌جا انحراف دادن قصه است از بی‌عدالتی و جنایتی که در نفس ماجرا اتفاق افتاده است. پس مسأله‌ی شلاق خوردن سمیه – نمادین باشد یا واقعی؛ نرم باشد یا سخت؛ سمیه مذهبی باشد یا بی‌دین – مسأله‌ی انسانیت است در جمهوری اسلامی. مسأله‌ی تباهی دستگاه قضاست. مسأله‌ی ذهن‌های بیمار مسؤولان مملکت است.

هیچ کدام از ما، از متدین و مسلمان گرفته تا لاییک، در خلاء و در پاکی محض زندگی نمی‌کنیم. همان‌طور که می‌شود گریبان یک مسلمان سنی، یک مسلمان شیعه‌ی دوازده‌امامی – مثلاً معتقد به ولایت فقیه – را گرفت، می‌شود به بهانه‌ای دیگر گریبان یک کمونیست از هر طیفی و یک لیبرال از هر جناحی را گرفت و او را محاکمه کرد. همه جا آدم‌هایی و افکاری پیدا می‌شوند که در خور ملامت و اعتراض باشند؛ شاید بعضی بیشتر و بعضی کمتر. ولی هیچ کس در این قصه پاک و پاکدامن محض نیست. برجسته کردن یک گروه و طایفه و قربانی ساختن و اهریمن درست کردن از گروهی خاص، مشی خلاف خردمندی است.

یک نکته‌ی معرفتی ظریف هم در این قصه هست که لازم است دوباره تکرار شود. تا اسم دین و مذهب به میان می‌آید، خصوصاً اسلام، ساده‌لوحان با قاطعیت و جزمیت گمان می‌کنند که هر که مسلمان باشد، معتقد و ملتزم به اجرای احکامی مثل شلاق، سنگسار، قطع دست دزد و احکامی خشن از این قبیل هستند (یا احکامی اجتماعی‌تر مثل دو برابر بودن ارث مرد و مسایلی از این قبیل). در این‌که در این مسایل بحث و گفت‌وگوی بسیاری صورت گرفته و می‌گیرد و هنوز هم در سراسر جهان این‌ها در کانون قصه است شکی نیست. اما یک پیش‌فرض مستتر و پنهان و شاید ناخودآگاه در این صورت‌بندی در مورد ایران هست و آن این است که مسلمانی مترادف گرفته می‌شود به آن تصویری که رسانه‌ها را مسخر می‌کند و خیال و اندیشه‌ی مخاطب را می‌رباید. به تعبیر دقیق‌تر، عده‌ای گمان می‌کنند و این گمان را مبنای موضع‌گیری‌های معرفتی و فلسفی هم می‌کنند، که وقتی می‌گوییم مسلمان، بهترین و برجسته‌ترین نمونه‌اش یا طالبان است یا مثلاً نظام حاکم بر جمهوری اسلامی فعلی (و نه حتی مردم ایران) و اسلام مترادف می‌شود با این‌ها. این نوع برخورد با بحث هم مغالطه است و هم فاقد پشتوانه‌ی آماری و عددی و نظری. در توضیح این‌که نکته می‌توان این مثال را ذکر کرد که در غرب، وقتی کسی بخواهد از مسیحیت کاتولیک حرف بزند، آزادی‌خواهان ایرلند را که فعالیت «تروریستی» – به تعبیر رایج رسانه‌ای روز – انجام می‌دادند، مترادف و مساوی کاتولیسیسم یا مسیحیت نمی‌گیرد. هر کس در غرب چنین قضاوتی بکند، در همین غرب سکولار و لاییک اسباب مضحکه و تمسخر می‌شود (درست در همین فضای رسانه‌ای) و او را بی‌خبر و ناآگاه می‌نامند.

۲. نکته‌ی دوم من، خبری است و کوتاه است. به شهادت و گواهی وب، وبلاگ سمیه توحیدلو، یادداشت‌های پراکنده و متعدد او در فضاهای وب‌ ۲، و کامنت‌های او در جاهای مختلف، او پیش از این به زندان برود، شلاق بخورد یا حتی پیش از این‌که اصلاح‌طلبان قدر و منزلت‌شان (در سیاست و قدرت) را از دست بدهند، کمابیش درباره‌ی همین مسایل اظهار نظر کرده است و نوشته است و اعتراض‌اش را گفته است (مثلاً در این‌جا). شاید نوع برخوردش با قصه، مثل اظهار نظر افراد دیگری که در جاهای متفاوت طیف اعتراض قرار دارند نبوده باشد، اما اصل نکته این است که او هم به این مسایل متفطن و آگاه بوده است و اگر کسی بگوید که او شلاق خوردن را برای دیگران تحقیر نمی‌دانسته و برای خودش می‌داند، بی‌انصافی است و داوری شتاب‌زده و بی‌ سند کردن. یادداشتِ مذکور یک نمونه از واکنش‌های سمیه توحیدلوست. نگارنده در بعضی از موارد، در فهم دین، در عمل سیاسی و در بعضی موارد دیگر، با سمیه توحیدلو اختلاف نظر دارد ولی اختلاف نظر داشتن یک چیز است و متهم کردن او به موضعی نادرست چیز دیگری است.

در نهایت، فکر می‌کنم اگر ملاک و معیار ما در برخورد با این قضایا، خردمندی و رجوع به وجدان‌مان باشد، چه بسا این حرف و حدیث‌ها پیش نیاید هرگز. کافی است صادقانه از خودمان بپرسیم که اگر جاها عوض می‌شد، چه می‌کردیم؟ ما اگر جای او بودیم – نه لزوماً مثل او بلکه فقط جای او – چه می‌کردیم؟ یا صادقانه انتظار چه واکنش و رفتاری را داشتیم؟

پ. ن. یادداشت کاوه لاجوردی (با عنوان «دو نکته‌ی شاید بدیهی درباره‌ی ماجرای اجرا (؟)ی حکمِ خانمِ توحیدلو») هم از یادداشت‌هایی است که بی‌جهت تند و خشن است (تعابیر مثل «اخلاق استبدادی» و «انشاپردازی و تبلیغات» که متعلق‌ و مرجع ضمیرش برای من روشن نیست ولی تا حدودی قابل حدس است) و حتی راه افراط را رفته است. جای دیگری درباره‌ی این یادداشت نوشتم که:‌ «با هر دو بندش مخالفم. بیشتر از همه با بند اول به دلیل ساده‌سازی بیش از حد سطح بحث و به ابتذال کشاندن آن. یعنی حالا من که اساساً موضع نظری و روشی فمینیستی ندارم، این را می‌توانم بفهمم که برجسته کردن جنایتی که نسبت به نوع زن – و نه یک زن مشخص با صفات و ویژگی‌های معینی – در ایران می‌شود، معنای‌اش این نیست که زن قابل ترحم است یا مثلاً اگر همان ستم به مرد شود اهمیت و ارزش‌اش کمتر است یا قابل اغماض است. در واقع این جور صورت‌بندی قصه، یک جور مغالطه است. خوب بدیهی است که زن «قابل ترحم» نیست این‌جا. مثل این می ماند که وقتی یکی از مظلوم دفاع کند یا به ظلم حمله کند، بگویی کل قصه، ترحم کردن به مظلوم است. این یعنی بیرون کشیدن، حذف کردن، در محاق فرستادن و کم‌اهمیت جلوه دادن سویه‌های انسانی مهم و دیگر قصه». نویسنده، نکات بی‌جهت تند و برنده‌اش را حتی «شاید بدیهی» هم قلمداد می‌کند.

پ. ن. ۲. یکی از نمونه‌های غلبه‌ی سنگین فضای دوقطبی استریوتایپ-ساز میان مسلمانان (مذهبی‌ها) و لاییک‌ها (یا غیرمذهبی‌ها) – فعلاً کلی و بدون دقت سخن گفتن‌ام را ببخشید – همین است که وقتی می‌خواهند نقطه‌ی مقابل تحجر دینی یا قرائت سلفی‌وار یا اخباری‌مسلک از دین (این سه تا هم لزوماً یکی و عین هم نیستند) را بگویند، ذهن مخاطب فارسی زبان به سراغ «روشنفکران دینی» می‌رود. واقعیت این است که در ایران – و در جهان – فقط دو نوع مسلمانی نداریم که یکی‌اش از جنس دین‌ورزی «روشنفکران دینی» باشد و آن یکی از جنس خلاف یا متفاوت با آن. این طیف دین‌ورزی آن‌قدر گسترده است که زدن این برچسب‌ها تنها به مغشوش کردن فضای بحث کمک می‌کند. روشنفکری دینی اسم یک سنت دین‌ورزانه در ایران است که برای خود هویتی دارد. خیلی از مسلمانان ممکن است مشترکات فکری زیادی با آن داشته باشند ولی لزوماً روشنفکر دینی به شمار نیایند – طنز روزگار را ببینید که برنامه‌ی «پرگار» بی‌بی‌سی فارسی به خاطر این همه تشتت مفهومی و البته نوع انتخاب آگاهانه و ایدئولوژیک‌اش تعبیر «نواندیش دینی» را به کار می‌برد که به نظر من تعبیری است بی‌معنا (وقتی که قرار باشد آن را به جای «روشنفکری دینی» به کار ببرند؛‌ مثل این است که اصرار کنی به چیزی که عمری همه گفته‌اند «آفتابه» شما بگویی «دوسوراخه»!)  و حاکی از عدم اعتنای کافی برای فهم مسأله. به هر حال، هر که مذهبی باشد، لزوماً فقط در طیف یا روشنفکر دینی یا غیر آن (و خلاف آن) واقع نمی‌شود. سنت‌های دینی متعدد، متکثر و متفاوت‌اند و در عین داشتن یک محور واحد – مثلاً حداقل‌های ایمانی کلان مثل شهادتین – تفاوت‌های رفتاری و آیینی بسیار گسترده و عمیقی دارند. ذهنِ ساده‌ساز بلافاصله دنبال یکی دو برچسب می‌گردد تا کارش راحت شود و زحمت جدی گرفتن تکثر گسترده را به خود ندهد.

۶

پیِ آسمان زد همانا تبرزن…

«لا یُحِبُّ اللَّـهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلَّا مَن ظُلِمَ وَکَانَ اللَّـهُ سَمِیعًا عَلِیمًا» (سوره‌ی نساء: ۱۴۸)
– این یادداشت، یک دعوت عمومی است.
امروز در زندان اوین حکم شلاق سمیه‌ توحیدلو اجرا شد. خبر کوتاه است، جزییات‌اش پیچیده و غیرقابل فهم و اتهام باورنکردنی و تحقیرآمیز. قصه این نیست که خانم توحیدلو بی‌گناه و بری از اتهامات شنیع و ناروایی است که به او – و بسیاری دیگر – بسته‌اند و البته «که دست و دیده‌ی پاکیزه‌دامانان پاک است». اما،‌ کل این رویداد اهمیت دگرگون‌کننده و عمیقی دارد که هیچ انسان اخلاقی و سلیم‌النفسی نمی‌تواند به آسانی از آن بگذرد.

قصه‌ی اجرای حکمی که یک قاضی در نظام جمهوری اسلامی صادر کرده است و این‌که چه کسی و در چه شرایطی این حکم را اجرا کرده است، هم‌چنان فقط صورتِ ظاهر ماجراست. به این صورت، باید حواشی و معانی دیگری را هم افزود: یک زن، یک زن مسلمان معتقد که دستیافت‌های علمی و اجتماعی آشکاری دارد و حضوری جدی در سیاست هم داشته است، در این نظام سیاست می‌شود‌ (*). این عقوبت دیدن یک زنِ فعال سیاسی و دانش‌آموخته تنها لایه‌ای است بر اتفاقی عظیم‌تر که در زیر پوست این دستگاه رخ داده است.

مراد جاری کنندگان این حکم ظاهراً تنها تحقیر او بوده است و تشفی خاطر. اما این تشفی خاطر تنها سمیه توحیدلو را هدف و آماج‌ِ انتقام‌گیری و تحقیرِ خود قرار نداده است؛ این خشم و کینه و چنگ انداختن در عزت و کرامتِ انسانی، خطاب‌اش با یک ملت است و در برابر یک اندیشه و یک روش مختلف و متفاوت قد علم کرده است.

بگذارید ساده‌تر بگویم: انتقام گرفتن از سمیه‌ توحیدلو و تحقیر کردن او، در واقع کوشش نافرجامی بود برای تحقیر کردن تمام کسانی که توانستند در روز ۲۲ خرداد حماسه درست کنند و حماسه‌شان در ۲۵ خرداد به اوج رسید. این شقاوت، چیزی نبود جز ابراز خشم و نفرت از زنجیره‌ی سبز و باشکوهِ خیابان ولی‌عصر در روزهای پیش از انتخابات: عظمت حادثه‌ی آن روز – حتی پیش از روز انتخابات – پشتِ اقتدارگرایان را لرزانده بود که چگونه ملتی – بر خلاف خواست و اراده‌ی آن‌ها – با شور و نشاط و بدون خشونت و خشم خواهان تغییر زمام‌داران بی‌‌کفایت و بی‌اخلاق می‌شوند اما هیچ آشوب و غوغایی بر نمی‌خیزد. این اندازه بلوغ،‌ پختگی و آرامش، آتش خشم و کینه‌ی آن گروه بی‌آزرم را شعله‌ور کرد و شد آن‌چه شد.

اما آن‌چه امروز رخ داد، تحقیر سمیه‌ توحیدلو – زنی از بی‌شمار زنان سرزمین ما – نبود؛ درست بر عکس، حادثه‌ی امروز – که لابد خانم توحیدلو جزییات‌اش را به زودی خواهد نوشت – دقیقاً تحقیر و شکست همان دستگاهی بود که مقدمات چنین سقوط و انحطاطی را برای خود فراهم کرده بود و هم‌چنان با شتاب و شدت به سقوطِ خود ادامه می‌دهد: دستگاهی که همه‌ی ارکان قانونی و اخلاقی و شرعی‌اش ناگهان با هم فروریخته است و چیزی جز بلهوسی و فسق و رسوایی در بطن‌اش نمانده است. این فقط سمیه‌ توحیدلو نیست که شلاق خورده است؛ من و شما شلاق خورده‌ایم، وجدان اخلاقی و آگاهی انسانی ماست که شلاق خورده است.

سایه شعری دارد که پس از شهادت آیت‌الله بهشتی، برای او، سروده بود. این شعر سایه را بیت به بیت نقل می‌کنم، چون هر چند مضمون‌اش برای شهادت است اما معنای بلندتر آن حماسی است و منعکس‌کننده‌ی عظمت و عزت همه‌ی کسانی است که به ناحق آماج ستمگری و بیداد می‌شوند.

بلندا سرِ ما که گر غرق خونش 
ببینی، نبینی تو هرگز زبونش 
سرافراز باد آن درختِ همایون
کزین سرنگونی نشد سرنگونش 
تناور درختی که هر چه‌ش ببری
فزون‌تر بود شاخ و برگ فزونش 
پی آسمان زد همانا تبرزن
که بر سر فرو ریخت سقف و ستونش 
زمین واژگون شد از آن تا نبیند
در آیینه‌ی آسمان واژگونش
بلیٰ گوی عهدش بلا آزماید
زهی مرد و آن عهد و آن آزمونش
ز چندی و چونی برون رفت و آخر
دریغا ندانست کس چند و چونش 
خوشا عشق فرزانه‌ی ما که ایدون
 ز مجنون سبق برده صیت جنونش
از آن خون که در چاه شب خورد بنگر
سحرگاه لبخند خورشید گونش
خم زلفش آن لعل لب می‌نماید
نگر تا نپیچی سر از رهنمونش 
بهارا تو از خون او آب خوردی
بیا تا ببینی گل افشان خونش 
سماعی است در بزم او قدسیان را
دلا گوش کن نغمه‌ی ارغنونش 
به مانند دریاست آن بی‌کرانه
تو موجش ندیدی و دیدی سکونش 
نهنگی بباید که با وی بر آید
کجا سایه از عهده آید برونش
این یادداشت می‌تواند آغاز سلسله‌ای باشد تا ابعاد قصه‌ای که به ظاهر کوچک و شاید بی‌اهمیت می‌نماید آشکارتر شود. این قصه را باید به بانگ بلند گفت تا همگان بشنوند که چه آسان آن گوش‌های سنگینی که نمی‌خواهند حقیقت را بشنوند، برای تشفی خاطر خود و انتقام گرفتن از بزرگی و پختگی یک ملت، تا چه اندازه می‌توانند تن به پستی و حقارت و بی‌اخلاقی بی‌کرانه بدهند. بدون این‌که مشخصاً از کسی از دوستان اسم ببرم، از همه‌ی کسانی که دل‌شان برای آزادی، برای اخلاق، برای عزت و کرامت انسانی – که این روزها این‌ مایه در ایران خوار و حقیر شده است – می‌تپد و دغدغه‌ی بازگشت مهربانی، دانایی و زیبایی را دارند، دعوت می‌کنم که حتماً چیزی درباره‌ی این ماجرا که نمادی است از حادثه‌ای عظیم‌تر بنویسند:
برخیز و بزن بر دفِ رسوایی
فسقی که در این پرده‌ی پرهیز است
(*) گمان می‌کنم این نکته بدیهی است و از متن بر می‌آید که مبنای حساسیت نشان دادن من، وجدان انسانی و اخلاق و کرامت بشری است نه نگاه تنگ‌نظرانه یا غیریت‌ساز و دیگری‌تراش مذهبی؛ زنِ مسلمان معتقد بودن، فی نفسه برای هیچ کس امتیازی نمی‌آورد ولی نوع نگاه این دستگاه را به کسانی که از منظر خودش هم «خودی» تلقی می‌شوند آشکار می‌‌کند.

پ. ن. توضیح واضحات است ولی ما برای فهم یک مسأله، علاوه بر اخبار و اسناد و مدارک – که در وضعیت فعلی مانند خیلی چیزهای دیگر محدود، مقید، غیرقابل دسترسی، مبهم و غیرقابل بررسی هستند – منابع و مصادر دیگری هم داریم و آن منابع این‌هاست: درایت، خرد انسانی، وجدان، شرافت، شعور و محاسبه‌ی معمولی. لذا، در توضیح برای کسانی که فکر می‌کنند «حکم نمادین» چیزی از مهابت یا شناعت قصه کم می‌کند، می‌افزایم که: ۱. از خانم توحیدلو نباید انتظار داشت – دست‌کم در وضعیت فعلی – که بیاید و مو به مو با جزییات مبسوط شرح ماوقع را بگوید. با تمام این اوصاف، این چیزی از مسؤولیت ما – و حتی خودِ ایشان – نمی‌کاهد. این قصه‌ی سمیه نیست؛ قصه‌ی همه‌ی ماست. درست همان‌طور که کشته شدن یک انسان، مترادف با کشته شدن تمام بشریت است – و این دست‌کم مبنایی اساسی و محوری در مسلمانی و در قرآن است – هر جنس شکست حرمت و عزت انسان، به طریق اولی و با همین استدلال محکوم است؛ لذا شلاقِ نمادین یا غیرنمادین نداریم. شلاق، شلاق است. نرم باشد یا سخت؛ خشن باشد یا از سر رأفت. وقتی اتهام به ناحق و ظالمانه باشد و اتهام را با جرم یکی بگیرند و سپس به چنین مجازات‌هایی رو بیاورند، اصل جنس پوسیده و فاسد است. حواشی و فرع‌اش قصه‌ی دیگری است؛ ۲. می‌گویند «نمادین» بودن قصه مشکل است؟ یا ابهام درست می‌کند؟ شاید! ولی: ما را به شکلی نمادین کشتند؛ به ما به شکلی نمادین تجاوز کردند؛ به ما به شکلی نمادین ستم کردند. حق ما را به شکلی نمادین ضایع کردند. ما ملتی هستیم شیفته و دیوانه‌ی «نماد»ها. خیلی خوب است ولی هیچ «نماد»ی بدون «تأویل» معنا ندارد. این قصه را چه تأویل و تفسیر کنی و چه به «نص»اش رجوع کنی، تکان‌دهنده است. پس ما اخلاقاً حق نداریم قصه را به شرح جوانب و ابعاد صوری آن تقلیل بدهیم.


پ. ن. ۲. این یادداشت مختصر و کوتاه کمانگیر، مغز اخلاقی قصه است: «اصحاب ِ دروغ عمرشان به دروغ‌شان بسته است. آخرین دروغ، و بزرگترین، را که بگویند فرار می‌کنند به سوراخی و از ترس زانو در بغل می‌گیرند. مثل مبارک و بن‌علی و صدام. این همان زمانی است که شلاق‌خورده‌ها از کنج ِ خانه و زندان بیرون می‌آیند.»
۰

صفای آینه‌ی خواجه بین…

این غزل سایه را – که در استقبال غزل حافظ است – شجریان دو بار به زیبایی خوانده است. یک بار در دشتی – در کنسرت با گروه زنده‌یاد فراموز پایور – که بعداً در آلبوم «راز دل» منتشر شده است و فکر می‌کنم یکی از زیباترین دشتی‌هایی است که شجریان خوانده است، به ویژه دیلمانی که روی ابیاتی از قطعه‌ی «بهار سوگوار» سایه خوانده است.
 
همین غزل را شجریان بار دیگر در آلبوم شماره‌ی یک چاووش – «به یاد عارف» – خوانده است اما این بار در بیاتِ ترک با آهنگسازی و سرپرستی محمدرضا لطفی با گروه شیدا. این اجرای بیات ترک شجریان را بشنوید. اجرای دشتی را هم جداگانه خواهم آورد.
 
عنوان نوشته هم از بیت آخر سایه در این غزل است:
صفای آینه‌ی خواجه بین کزین دمِ سرد
نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشید.
 
غزل سایه چنین آغاز می‌شود:
نه لب گشایدم از گل نه دل کشد به نبید
چه بی‌نشاط بهاری که بی‌رخ تو رسید
 
و غزل حافظ چنین آغاز می‌شود:
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
وظیفه گر برسد مصرف‌اش گل است و نبید
 
 

۰

یک دهه بعد…

این یادداشت را می‌خواستم به مناسبت ده‌سالگی وبلاگستان فارسی بنویسم. شیوه‌ی وبلاگ‌نویسی من دستخوش تغییرهای زیادی شده است – از نخستین روزی که وبلاگ نوشتم. امروز که گاهی نوشته‌های خودم را می‌خوانم گاهی حتی باور نمی‌کنم نوشته‌ای که مثلاً پنج سال پیش نوشته‌ام، مال خودم باشد. بعضی از یادداشت‌ها اکنون به هیچ رو با طبع و سلیقه‌ی امروز من سازگار نیستند و دیگر نمی‌پسندم‌شان. بعضی از یادداشت‌ها هم هستند که وقتی می‌خوانم‌شان فکر می‌کنم کس دیگری آن‌ها را نوشته است و – از شما چه پنهان – خودم از همان‌ها خوش‌ام می‌آید!

اما بگذارید مناسبت ده‌سالگی وبلاگستان را بهانه کنم و درباره‌ی ده‌سالگی دیگری حرف بزنم. و امیدوارم دوستانی که دعوت کرده‌اند چیزی درباره‌ی وبلاگستانِ ده‌ساله بنویسم، همین را از من بپذیرند و گرنه بسیار می‌شد چیز نوشت درباره‌ی وبلاگستان فارسی و مصایب و مواهب‌اش، اما در میانه‌ی این همه گرفتاری‌های روزمره، فراهم شدن زمانی یا گشوده شدن پنجره‌ی کوچکی همیشه به آن آسانی که فکر می‌کنیم نیست.

دو روز دیگر، دهمین سالگرد یازده سپتامبر است. این حادثه نه تنها سیاست را در جهان اسلام و سرنوشت مسلمانان را سخت دگرگون کرد، بلکه سیاست بین‌المللی را هم به شدت تکان داد و بسیاری از نظریه‌های سیاسی را باید پس از ۱۱ سپتامبر بازخوانی و بازنویسی کرد. چیزی که مشخصاً برای من مهم است، سرنوشت مسلمانان در این قصه است.

آن‌چه می‌نویسم نه تازه است و نه من اولین کسی هستم که درباره‌اش می‌نویسم. آکادمیسین‌ها و ارباب نظر و هم‌چنین رهبران مختلف سیاسی و دینی این مضمون را بارها گفته‌اند که جهان اسلام – یا به تعبیر دقیق‌تر «مسلمانان» – امروزه در خط مقدم تمام جنجال‌های رسانه‌ای جهان هستند که پرچمداران صف مقدم‌اش گروه اندک‌شماری از مسلمانانی هستند که بیش از هر چیزی دغدغه‌شان «سیاست» است نه «دیانت» و نه حتی «زندگی» بشر – و البته برای عده‌ای دیانت بدون سیاست یکسره بی‌معناست. بحث از سیاست و دیانت یا نسبت دین‌ورزی یک مسلمان با جهانِ پیرامون‌اش یا پرداختن‌اش به امور دنیوی – از جمله مسایل سیاسی – را عجالتاً کنار می‌گذارم ولی این نکته را می‌توان برجسته کرد که: عده‌ای اندک‌شمار که توانایی بسیج‌گری افکار عمومی یا دست‌کم تحریک جدی افکار عمومی را دارند، سرنوشت تمام مسلمانان را – از جمله تمام کسانی که مانند آن‌ها فکر و زندگی نمی‌کنند – به جنجال‌آفرینی رسانه‌ای خود گره زدند. از سوی دیگر، رسانه‌های غول‌پیکر غرب هم از این فضا بدون شک سود برده است و هم‌چنان می‌برد. لذا پیش از یازده سپتامبر، تصویری که چندان تخیل عمومی را مسخر نکرده‌ بود، ناگهان ته‌نشین شد و مسلمانی مترادف شد با تروریسم و خشونت و بی‌خردی و عقب‌ماندگی و هر چه تباهی و شرارت و رذیلت که در جهان بود. این تصویر، تصویری است کاذب. اما یک پرسش اساسی و کلیدی در میانه هم‌چنان باقی است: چه شد که چنان شد؟ و آیا مسلمانان و غربیان امروز در وضعیت بهتری است یا در موقعیت بدتری؟

کلید مسأله – و رمز بسیاری از سوء‌تفاهم‌ها – در همین خلاء دانش است. فقدان اطلاعات همیشه باعث کژفهمی‌های طولانی مدت می‌شود و گاهی این بی‌دانشی و کژفهمی‌ها قرن‌ها پایدار می‌مانند. غرب مسلمانان را چه اندازه می‌فهمد و بر عکس؟ گمان می‌کنم حادثه‌ی ۱۱ سپتامبر می‌توانست تلنگر محکمی به انسان‌های دردمند و صاحب اندیشه بزند که گریبان سیاست‌مداران را محکم‌تر بگیرند تا به جای غوغا و جنجال «جنگ علیه ترور» کمی به خودشان زحمت بدهند و راه فهم و شناخت متقابل را هموارتر کنند. سیاست‌مداران بی‌خرد در هر دو سوی این قصه بوده‌اند و البته کم نبوده‌اند به اصطلاح «روشنفکران»ی که یاری‌رسان این معرکه‌ی سوءتفاهم و رویارویی و کشاکش جهالت‌ها شده‌اند و هم‌چنان می‌شوند.

تصویری که من از جهان پس از ۱۱ سپتامبر دارم یکسره تیره نیست. در این ده‌ سال، هر دو سوی ماجرا گام‌هایی برای فهم یکدیگر برداشته‌اند هر چند پر شدن این شکاف‌ها بسیار آهسته و آرام و حتی بی‌صدا بوده است و رسانه‌ها کمتر توانسته‌اند یا کمتر خواسته‌اند توجهی به این حرکت‌ها نشان بدهند. یکی از حوادثی که نکته‌ی بدیهی و ساده‌ی جوسازی‌های رسانه‌ای ده‌ سال گذشته را با شدت هر چه تمام‌تر میانه‌ی همین رسانه‌ها مانند بمب منفجر کرد، حادثه‌ی چند ماه پیش نروژ بود که یک نفر اروپایی موبور مسیحی، آدم‌کشی هول‌ناکی مرتکب شد که تمام محاسبات رسانه‌ای غرب را ناگهان به هم ریخت. گمان می‌کنم این‌که غرب باید منتظر می‌ماند تا یک‌نفر موبور اروپایی مرتکب جنایتی از این جنس شود تا در موضع‌گیری ایدئولوژیکِ ده‌ ساله‌اش – که بعضی از مسلمانان و شرقیان هم در ریشه دواندن آن سهیم و دخیل بوده‌اند و هستند – تجدید نظر کند، خود نشان از این دارد که روشنفکرانی که در سیاست می‌توانستند تأثیرگذار باشند، بیشتر باعث عمیق‌تر شدن خوابِ بعضی از سیاست‌مداران شده بودند تا این‌که افق نگاهِ آن‌ها را بالاتر ببرند و آن‌ها را متوجه مسأله‌هایی عمیق‌تر و بنیادین‌تر برای نوع بشر کنند. درسی که باید بلافاصله پس از فاجعه‌ی ۱۱ سپتامبر گرفته می‌شد، ده سال به تعویق افتاد تا امسال در نروژ به شیوه‌ای تلخ‌تر گرفته شود (*). درس‌هایی که بشر باید بیاموزد، ناگزیرند. هر چه آدمی درس‌اش را دیرتر فرابگیرد، هزینه‌اش بالاتر خواهد بود.

آدمی برای این‌که به انسان بودن‌اش نزدیک‌تر شود و شأن بشریت‌ خودش را بهتر بشناسد، باید بیاموزد که بقیه‌ی انسان‌ها هم از هر نژاد و تیره و تبار و مذهبی که هستند، مانندِ او انسان‌اند. فرقی نمی‌کند که یکی در غرب به مسلمانی انگ عقب‌ماندگی و خشونت بزند – آن هم به بهانه‌ی همه‌ی حوادث سیاسی این سال‌ها – و این‌که مسلمانی از منظری تنگ‌نظرانه غیرمسلمانان یا مسلمانانی متفاوت با خود را تکفیر و تفسیق کند؛ هر دو از یک بیماری رنج می‌برند: هر دو، آدمی را به رسمیت نمی‌شناسند. برای هر دوی آن‌ها، آن‌چه اولویت ندارد انسان است. نزدِ آن‌ها، ایدئولوژی همیشه برتر از خودِ انسان نشسته است و این سال‌ها بسیار دیده‌ام که تدین ایدئولوژیک و سکولاریسم ایدئولوژیک چگونه کوششی سهمگین در خراشیدن چهره‌ی انسان داشته‌اند.

امیدوارم اکنون که این ده سال با این همه درس‌های پرهزینه و گران‌بها سپری شده است، آدمی کمی بیشتر از پیش برای خودش و سایر هم‌نوعان‌اش ارزش و حرمت قایل باشد.

(*) بگذارید این‌گونه توضیح بدهم: غرب در فهم جهان اسلام همیشه تعلل ورزیده است – و سابقه‌اش تا حدودی به دانش‌پژوهی‌های شرق‌شناسانه و رویکرد معوجِ آن‌ها بر می‌گردد – اما به طور مشخص، سیاست‌مداران، نخبگان و روشنفکران غربی – و هم‌دستان بومی‌شان؛ به تعبیر حمید دباشی – آن‌قدر در فهم جهان اسلام و مسلمانان (و ارایه‌ی تصویری متعادل و واقعی‌تر از مسلمانان) عقب بودند که تا زمانی که انقلاب ایران و مشخصاً حادثه‌ی گروگان‌گیری رخ نداده بود، در آگاهی عمومی غربیان چیزی به اسم مسلمان شیعه و مسلمان سنی وجود خارجی نداشت: همه مسلمان بودند دیگر، چه فرقی داشت مگر؟ و هم‌چنان غرب باید در فهم این جهان متفاوت با خود تعلل می‌کرد تا حادثه‌ی ۱۱ سپتامبر رخ داد و فهمیدند قرائت دیگری از اسلام به نام قرائت طالبانی نیز وجود دارد. این همه بی‌اعتنایی در فهم تکثر مسلمانان – و انسان‌ها – تا همین امروز به قدر کافی فاجعه آفریده است. کسی هست که بفهمد رکن رکین هم‌زیستی انسان‌ها در جهان معاصر به رسمیت شناختن و جدی گرفتن کثرت‌گرایی نظری و عملی جهانِ انسانی در همه‌ی ابعاد و وجوهِ آن است؟

۰

توبه‌فرما را فزون‌تر باد ننگ!

– در چنین احوالی، فال باید زد؛ به مثنوی سایه. 


سال‌ها شد تا برآمد نامِ مرد

سفله آن‌ کو نامِ‌ خوبان زشت کرد
سروبالایی که می‌بالید راست
روزگارِ کژرُوَش خم کرد و کاست
وه چه سروی با چه زیبی و فری
سروی از نازک‌دلی نیلوفری
ای که چون خورشید بودی با شکوه
در غروبِ تو چه غم‌ناک است کوه
برگذشتی عمری از بالا و پست
تا چنین پیرانه‌سر رفتی ز دست
توبه کردی زان‌چه گفتی ای حکیم
این حدیثی دردناک است از قدیم

توبه کردی گرچه می‌دانی یقین
گفته و ناگفته می‌گردد زمین

تائبی گر زان‌که جامی زد به سنگ
توبه‌فرما را فزون‌تر باد ننگ
شب‌چراغی چون تو رشکِ آفتاب
چون شکستندت چنین خوار و خراب؟
چون تویی دیگر کجا آید به دست
بشکند دستی که این گوهر شکست
کاشکی خود مرده بودی پیش ازین
تا نمی‌مردی چنین ای نازنین
شوم‌بختی بین خدایا این منم
کآرزوی مرگِ یاران می‌کنم
آن‌که از جان دوست‌تر می‌دارمش
با زبانِ تلخ می‌آزارمش
گرچه او خود زین ستم دل‌خون‌تر است
رنجِ او از رنجِ من افزون‌تر است
آتشی مُرد و سرا پر دود شد
ما زیان دیدیم و او نابود شد

آتشی خاموش شد در محبسی
دردِ آتش را چه می‌داند کسی
او جهانی بود اندر خود نهان
چند و چونِ خویش به داند جهان
بس‌که نقش آرزو در جان گرفت
خود جهانِ آرزو گشت آن شگفت
آن جهان خوبی و خیر بشر
آن جهانِ خالی از آزار و شر
خلقت او خود خطا بود از نخست
شیشه کی ماند به سنگستان درست؟
جانِ نازآیینِ آن آیینه‌رنگ
چون کند با سیلی این سیلِ سنگ؟
از شکستِ او که خواهد طرف بست؟
تنگی دستِ‌ جهان است این شکست
پیش‌ روی ما گذشت این ماجرا
این کری تا چند و این کوری چرا؟

ناجوانمردا که بر اندامِ مرد
زخم‌ها را دید و فریادی نکرد
پیرِ دانا از پس هفتاد سال
از چه افسون‌اش چنین افتاد حال؟
سینه می‌بینید و زخمِ خون‌فشان
چون نمی‌‌جویید از آن خنجر نشان؟

بنگرید ای خام‌جوشان بنگرید
این چنین چون خوابگردان مگذرید
آه اگر این خوابِ افسون بگسلد
از ندامت خارها در جانِ‌ خلد
چشم‌هاتان باز خواهد شد ز خواب
سر فروافکنده از شرمِ جواب
آن‌ چه بود آن دوست دشمن داشتن؟
سینه‌ها از کینه‌ها انباشتن؟
آن چه بود آن کین و آن خون ریختن؟
آن زدن، آن کشتن،‌ آن آویختن؟
پرسشی کآن هست هم‌چون دشنه تیز
پاسخی دارد همه خونابه‌ریز:
آن همه فریاد آزادی زدید
فرصتی افتاد و زندان‌بان شدید؟

آن که او امروز در بند شماست
در غم فردای فرزند شماست

راه می‌جستید و در خود گم شدید
مردم‌اید اما چه نامردم شدید
کج‌روان با راستان در کینه‌اند
زشت‌رویان دشمنِ آیینه‌اند
«آی آدم‌ها» صدای قرن ماست
این صدا از وحشتِ غرق شماست
دیده در گرداب کی وا می‌کنید؟
وه که غرقِ خود تماشا می‌کنید!
– سایه؛ مثنوی «بانگ نی»
۱

آن روز همایون که به عالم قفسی نیست…

در این یکی دو سال و این ماه‌ها بارها دیده‌ام که بسیاری با شادمانی نوشته‌اند فلانی «آزاد شد». اغلب این مژده‌بخشی‌ها دلالت بر این دارد که فلانی «به مرخصی آمد» و این مرخصی چه کوتاه باشد چه کمی بلندتر، عاقبت‌اش این است که فلان محبوس دوباره به زندان باز می‌گردد یا دیری نخواهد پایید که برای اتمام حکم دوره‌ی زندان‌اش باز می‌گردد به همان‌جا که بود. این البته یک بخش ماجراست: یعنی هیجان و ذوقی که حسرت‌کشیدگان دیدار دارند به طور طبیعی باعث می‌شود نام «مرخصی» را «آزادی» بگذارد. ما هم البته ذهن‌مان مهجز به دستگاه رمزگشایی است و به طور طبیعی وقتی می‌نویسند «آزادی» ما هم می‌خوانیم «مرخصی» مگر این‌که تصریحی در متن خبر باشد به این‌که دوره‌ی زندان فلانی تمام شد یا این‌که فلانی عفو شد یا این‌که فلانی حکم برائت‌اش صادر شد (ناگفته پیداست که این معنا برای تمام کسانی که حکمی ناروا برای‌شان صادر شده است ولی هنوز به محبس فراخوانده نشده‌اند و حکم مانند شمشیری بالای سرشان است و اندیشه و گفتار و کردار آن‌ها را پیشاپیش حد و قید می‌زند هم صادق است).

اما نکته‌ی مهم‌تر این است که: هر کسی که از زندان بیرون می‌آید چه برای مرخصی و چه به خاطر عفو (و چه حتی به خاطر پایان‌ی دوره‌ی محکومیت)، در واقع اتفاقی برای‌اش نمی‌افتد جز این‌که به زندان بزرگ‌تری منتقل می‌شود: بند یا سلول‌اش عوض می‌شود و شرایط حبس‌اش بهبود پیدا می‌کند. همین و بس. آن‌چه که در عمل رخ نداده است و نمی‌دهد همین «آزادی» است. گمان می‌کنم تا این فاصله‌ی ذهنی وجود دارد که حتی آزادی‌خواهان و کسانی که هزینه‌های بسیار سنگین‌تری نسبت به بقیه برای اقامه‌ی عدالت و آزادی داده‌اند، هم‌چنان دچار این پریشانی ذهن و زبان هستند که تغییر مکان و زمان زندان‌شان را حمل به «آزادی»‌ می‌کنند، باید جداً‌ تأمل کرد در بقیه‌ی خواسته‌ها و مطالباتی که داریم. فراموش نباید کرد که خودِ ایران، این روزها، زندانی بزرگ است که همه‌ی ما – از جمله فعالان مهم سیاسی و رسانه‌ای و همه‌ی آزادی‌خواهانی که جسماً در چهارچوب زندان نیستند – در آن گرفتارند. زندان‌ها و بازداشتگاه‌های رسمی، تنها مساحت محدودتر و شرایط دشوارتری دارند. همین و بس.

فراموش نکنیم که آن‌ها، برادران، خواهران و یاران دردمند و رنج‌کشیده‌ی ما، که این روزها و در این دو سال به حبس رفته‌اند، به جور و جفا محبوس‌اند و به خاطر مبارزه با ستم و ایستادگی برای استیفای حقوق حقه و مسلم خودشان و هم‌وطنان‌شان. حکم آن‌ها، برائت است؛ نه مرخصی و نه حتی عفو. آن‌ها بری هستند از اتهامات شنیع و ناروایی که به آن‌ها زده می‌شود و زده شده است. باید این نکته را همواره برجسته کرد و از یاد نبرد که آزادی، تا زمان قلع بساط ستم، بی‌معناست. مرادم مطلق‌نگری نیست. می‌فهمم که آزادی مطلق و حق مطلق در این عالم معنایی ندارد ولی مرخصی و عفو را آزادی نام دادن، بیشتر کاریکاتور است تا ادای حق حقیقت. ما آزاد نیستیم. برای رسیدن به آزادی، ابتدا باید به این نکته عمیقاً آگاه شویم که آزاد نیستیم. تا کمترین توهم و تصوری از آزاد بودن در ذهن ما وجود داشته باشد، تلاش زیادی هم برای رهایی از حبس نخواهیم کرد و تنها به بازتولید شرایط زندان اما در موقعیت بهتری با امکانات بیشتر خواهیم پرداخت.

سوء‌تفاهم نشود: معنای این یادداشت این نیست که باید از انتقال زندانیان‌مان به بندهای بزرگ‌تر و راحت‌تر و ملاقات آن‌ها با بستگان‌شان ناشاد و غمین بود و ابراز شادمانی نکرد. این‌ها به جای خود، ولی فراموش نکنیم که نام چه چیزی را آزادی می‌گذاریم و به چه چیزی آزادی می‌‌گوییم. کلمات را اگر در جای نادرست خود به کار ببریم، رفته‌رفته اصل معنا را گم می‌کنیم و دیگر از معنای حقیقی‌ آن حظ و بهره‌ای نخواهیم برد. وقتی می‌نویسم که آزادی مطلق و حق مطلق نداریم، یعنی به روشنی اعتنایی به واقعیت عریان و برهنه دارم. خیالبافانه حرف نزدن یک چیز است و مشوش و مبهم کردن مفاهیم چیز دیگر. میان این‌ها فاصله است. این‌ها را نباید یکی گرفت. آیا هر کس که به مرخصی آمد، حکم برائت‌اش صادر شده یا باید مرخصی آمدن ولو ۲۴ ساعته‌ی افراد را مساوی با حکم برائت گرفت؟ تأکید می‌کنم که عنایت داشتن به این نکات مترادف با این نیست که کسی شادی نکند از حتی به مرخصی آمدن یکساعته‌ی کسی. نکته‌ی من به روشنی این است: نام این را آزادی نگذارید. با این بنای غلط، آرام‌آرام ته ذهن‌مان این مفهوم مشوش و معوج از آزادی جاخوش می‌کند که کنج هر قفسی را می‌توان آزادستانی نام نهاد – فرقی نمی‌کند بزرگ باشد یا کوچک.

روزی، در سال‌های پس از انقلاب ۵۷، که سایه در همین نظام به جفا و ناروا در کنج محبس افتاده بود، بیتی را بر دیوار زندان حک کرد. این بیت پس و پیش ندارد: روح و معنای مستتر در همین تک‌بیت، جهانی است از امید و آرزوی روزِ‌ بهی و شوق آدمی به شکستن زندان و رهایی از محبس‌های کوچک و بزرگ. این تک‌بیت همیشه می‌تواند چراغ راهِ‌ آزادی‌خواهان و عدالت‌جویان باشد:
ای مرغ گرفتار بمانی و ببینی
آن روزِ‌ همایون که به عالم قفسی نیست
برای این‌که آن روزِ همایون را به چشم ببینیم، نخست باید باور کنیم و بفهمیم که کجا و چگونه در محبس هستیم. اگر محبس را با باغ و بستان و فضای فراخ یا اندکی فراخ‌تر از آزادی اشتباه بگیریم، همواره از زندانی به زندانی دیگر منتقل می‌شویم. مغز و گوهر پیام انبیا و اولیا چیزی نبود جز هدایت به سوی رهایی و آزادی نه تلقین مضمون زندان و حبس را از لباسی به لباسی دیگر منتقل کردن. برای حل هر مشکلی، نخست باید وجود مشکل را به رسمیت شناخت. تهی‌دستی که محبوس گمان و وهم توانگری است، همواره تهی‌دست باقی خواهد ماند:
کلید در امید اگر هست شمایید
در این قفل کهن‌سنگ چو دندانه بگردید!

پ. ن. یادداشت بالا بیش از هر چیز نکته‌ای است شهودی و حسی در واکنش به اتفاقاتی که پیاپی در اطراف‌مان می‌افتد. کسانی که می‌خواهند به نحوی تئوریک‌تر و دقیق‌تر مسأله را بررسی کنند، خوب است مقاله‌ی شهاب میرجعفری را با عنوان «درنگی در گزینه‌‌های پیشِ روی ایرانیان برای احیای شهر سیاسی» بخوانند.

صفحه ها ... 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد