۱

شعرفروشان روزگارِ من و او… (*)

«از ما می‌خواهند که مسئله انتخابات را فراموش کنیم، گویی مسئله مردم انتخابات است. چگونه توضیح دهیم که چنین نیست؟ مسئله مردم قطعا این نیست که فلانی باشد و فلانی نباشد؛ مسئله‌ آنها این است که به یک ملت بزرگ بزرگی فروخته می‌‌شود. آن چیزی که مردم را عصبانی می‌کند و به واکنش وا می‌دارد آن است که به صریح‌ترین لهجه بزرگی آنان انکار می‌شود

ميرحسين موسوی؛ بيانيه‌ی شانزدهم
بگذاريد به جای پرداختن مستقيم به ماجرای اخيری که فضای رسانه‌های مجازی را پرکرده است، به نکته‌ای بديهی بپردازم که به سادگی از فرط بداهت از نگاه می‌گريزد و بی‌عملان و بت‌واره‌سازانِ سياسی، با توسل به آن، ياری‌گر اين فراموشی می‌شوند؛ يک گام عقب‌تر بگذارم و به عارضه و بيماری فرهنگی مزمنی اشاره کنم که در اعماق ضمير ملت ما رخنه کرده و ريشه دوانده است. اين عارضه، که دست بر قضا نقطه‌ی قوت و اسباب افتخار و مباهات ما هم هست، چيزی نيست جز «شعردوستی». من با شعر زندگی می‌کنم و تار و پود هستی من شعر است، اما نه همه‌جا و در هر وقتی. سال‌ها با اين قصه دست به گریبان بوده‌ام و اکنون نيز هستم که چه کنم که جولان خيال و جوشش‌های فکرهای نازک و غم‌های ترد و شکننده و فردگرايانه (که اين چند مورد اخير هرگز دغدغه و ماجرای من نبوده است)، سايه بر خردگرايی و حس مسؤوليت اجتماعی، سياسی و عقلانی من و اطرافيان‌ام نيندازد. دقت کنيد که متعلق سخن من چيزی شبيه شعر متعهد و انقلابی نيست هر چند مشکلی با آن ندارم ولی سخن من فراتر از اين حرف‌هاست؛ مسأله کاملاً انسانی و سياسی است (بله؛ به نظر من انسان، موجودی است به شدت سياسی ولی نه به آن روايت مبتذل و پوچ و تهی‌مايه‌ی «سياست پدر و مادر ندارد» که ورد ضمير مستبدان و استبدادپروران نيز هست).
ماجرای خبر بيماری ميرحسين – چه اصل خبر درست باشد چه نباشد – یک بار ديگر در فضای مجازی اين نکته را به قوت نشان داد. فضای جامعه‌ی ما زنده است؛ هر چند در بی‌تفاوتی و يأس‌های مقطعی فرو می‌رود اما زنده است و شاخک‌های‌اش حساس‌اند. با تمام اين اوصاف، اين حساسيت، سمت‌وسويی مسؤولانه و خردگرايانه و دورانديشانه نمی‌گيرد. هميشه اين آفت هست که اين حساسيت به دامن عواطف شاعرانه، آن هم از نوع مدرن و پسامدرنی بيفتند که تنها به درد خلوت با خود و کشف و شهودهای تنهايی و در يک کلام سياست‌زدايی می‌خورد. قصه، قصه‌ی همان زر به دست ناقصان دادن است که از آن خاکستر می‌سازند. گاهی در عبارت‌پردازی‌های شاعرانه‌ای که در مواجهه با حوادث سياسی، اجتماعی و حتی فردی بروز می‌کند، سمت‌وسوی اين عبارت‌پردازی‌ها چيزی نيست جز عقب‌نشينی و بی‌عملی و وعظ نامتعظان و دعوت به نرم‌خویی و مهر و محبتی که اگر درون‌اش را بکاوی استبداد و خشونتی به مراتب هول‌ناک‌تر از آن چيزی از آن تراوش می‌کند که در نقطه‌ی مقابل‌اش ترويج و تبليغ می‌شود. اين شعرفروشی‌ها و شاعرانه‌بازی‌ها و خیال‌پردازی‌ها، بن‌مايه‌ی استقرار و انتشار نوع لطيف‌تر، ديرياب‌تر و دير-درمان‌پذیرترِ نوعِ ديگرِ استبدادی است که با خشونت و عريانی هر چه تمام‌تر چنگ و دندان‌اش را در استخوان آدميان فرو می‌برد.

ميرحسين موسوی، شخص نيست. فرد نيست. نماينده و عصاره و چکيده‌ی دردهای ملت ماست. لذا، خبر بيماری او و خبر هر حادثه‌ای که برای او – و برای هر کسی که انسان‌وار و جوانمردانه در گم‌نامی و نام‌داری ايستادگی می‌کند – خبر ستمی است مکرر که بر يکايک ما می‌رود. اين روزها، موجی از اخباری از اين دست در جريان است که: خطری بود و به خير گذشت؛ خوشحال باشيم که حال‌اش بهتر است. من اين دست اخبار را نه تنها خطرناک بلکه اهانت به شعور و عزت آدمی می‌دانم. نه تنها آدميانی که مقاومت و ايستادگی می‌کنند بلکه همه‌ی آدميانی که خاموش و آرام استخوان‌شان زير سنگينی بیداد و ستم می‌شکند. اين نوع صورت‌بندی‌ها، تفاوت زيادی ندارد با اخباری که در اين سه سال بارها شنيده‌ايم و بارها به آن معترض بوده‌ام: فلانی از زندان آزاد شد! خبر را که پی می‌گیری، می‌بینی، آزادی‌ای در کار نبوده و نيست. چند روزی، فلان زندانی به «مرخصی» آمده است! يعنی در اين روايت‌ها نه تنها حساسيت به اين وجود ندارد که اصل اين زندان از بنياد ستم‌گرانه و ظالمانه بوده است و با بی‌قانونی و بی‌اخلاقی محض همراه بوده است، بلکه حتی اصل خبر را هم تحريف می‌کنند و «مرخصی» را مترادف و معادل «آزادی» قلمداد می‌کنند. و اگر نيم‌زمزمه‌ی اعتراضی هم جايی شنيده شود، فغان و فرياد بر می‌آورند که بله شما از دو روز نفس راحت کشيدن مظلومی رضايت نداريد و انتظار دارید همه تا پای جان مقاومت کنند و مثلاً اعتصاب غذا کنند تا بميرند! صورت مغالطی اين پاسخ اظهر من الشمس است. کسی انتظار تا پای جان رفتن و شهيد شدن از ديگران ندارد ولی می‌توان به مردم دروغ نگفت و در انتقال و نشر اخبار دقت کرد. اگر در همين روايت اخيرتر آزادی بعضی از زندانيان – در روايت حکومتی‌اش «عفو» – دقت کنيد، باز هم تکرار اين چرخه‌ی باطل را می‌بينيد (زندانیانی که چيزی از حبس‌شان باقی نمانده يا احتمالاً بودن و نبودشان در زندان به هر حال مسأله است بايد «آزاد» شوند ولی مثلاً تاج‌زاده و ابوالفضل قديانی و احمد زیدآبادی و مسعود باستانی و کيوان صميمی و بهمن احمدی امويی و ده‌ها نفر ديگر، جای‌شان خوب است). «شادی»های و ذوق و هيجان‌های زودگذر و کم‌مايه‌ای که مغزشان راضی شدن به تب است از ترس مرگ،‌ ولی صورت‌بندی‌اش کاملاً استعاری و مجازی است. «آزادی»‌اش مجازی است نه واقعی. اين «آزادی» و اين «شادی» استعاری نه حقیقی. می‌بینيد که باز هم سيطره‌ی شعر است و در حقيقت ابتذال و پوچی شعر.

دقت بفرمايید که در موضعی که من دارم، هر چند بنای من مقاومت و ايستادگی و وفاست و الگو و اسوه‌ی زندگی سياسی و اجتماعی من حسين بن علی است، اما در نقد بالا اصلاً بحث دعوت مردم به قيام يا شورش يا مقاومت يا شهادت نيست. دعوت به ايستادگی يا برخاستن، سطح ديگری از بحث است؛ اين‌جا، بحث از «دروغ» نگفتن است. بحث از اين است که در لباس شعر و خيال و استعاره و مجاز، حقیقت را قلب نکنيم. بحث این است که با پررنگ کردن حواشی، متن و اصل ماجرا را در محاق نبريم.

ماجرای ميرحسين – و تمام حوادث ريز و درشت ديگری که در اين سال‌های سياه استبداد بر ملت ما رفته است و می‌رود – قصه‌ی یک چيز است و بس: زندان! زندان در فهم اين ماجرا کليدی است. زندان، تجلی و عينيت خشونت نقاب‌زده است. قدرت سياسی دقيقاً به اين دليل بايد مهار شود که کلید زندان را در دست دارد و انحصار خشونت فشرده شده در اختيار اوست. اما اين زندان، از حد زندان فيزیکی فراتر رفته است. به بها و خطر متهم شدن به تکرار همان شاعرانگی، که منتقدِ صورتِ مبتذل‌ِ آن هستم، ناگزیرم اين تصوير را از نو بازسازی کنم: فقط ميرحسين موسوی و مهدی کروبی و زهرا رهنورد نيستند که در حصر و حبس‌اند؛ فقط زندانيان سرفراز و عزت‌مند ما نيستند که در اوين و رجايی‌شهر خار چشم و استخوان گلوی استبدادند و به همین دليل است که در بندند؛ اين تمام ملت ايران است که در زندانی بزرگ‌تر زندگی می‌کند. کسانی که از خشونت‌ستيزی و ملايمت و صلح‌دوستی و «اصلاحات» بت‌واره می‌سازند فقط وضعيت زندان و حصر آن عزيزان را کم‌رنگ نمی‌کنند بلکه وضعيت زندان عظيم‌تر و بزرگ‌تری را که نه فقط ملت ما بلکه ذهن خودشان نيز در آن به زنجير است، لطيف و خواستنی می‌کنند! از نگاه این بت‌واره‌سازان، با همه‌ی اين‌ها می‌شود و بايد هم‌زيستی کرد تا زمانی که گشايشی رخ بدهد و اندک روزنه‌ای برای مشارکت در قدرت باز شود تا آن وقت اين «مصلحان» بتوانند گرهی از کار اين ملت بگشايند (انگار تا به حال و در طول تاريخ هرگز اين فرصت به دست‌شان نيامده بود که حالا می‌خواهند با يک فرصت تازه اين امر معوق را به انجام برسانند و اين بار بر زمين‌مانده را به منزل برسانند).

وقتی ميرحسين صدای ملت ما شد و آينه‌ای برابرمان نهاد تا دريابيم که بايد نوع ديگری از سياست‌ورزی را آزمود، اين نوع تازه‌ی سياست، به روشنی به ما نشان داد که ديگر نمی‌توان به قبل از ۲۲ خرداد ۸۸ بازگشت. گمان من اين است که هر کوششی برای بازگرداندن وضعيت به قبل ۲۲ خرداد، کوشش عبثی است که حاصلی جز پريشانی، پشيمانی و حرمان ندارد.

در این ماجرا، هر چند جان و تن ميرحسين موسوی، هم به عنوان يک شخص و هم در کسوت انسانی عزیز که صدای ملت ما شد و هست، مهم هست، آن‌چه مهم‌تر است توجه داشتن به اصل حبس و حصر غيرقانونی و در حقیقت آدم‌ربايی حکومتی است. پرداختن به حواشی قصه – از هر سويی و با هر جزيياتی – منصرف کردن و منحرف کردن نگاه‌ها از اصل عمل غيرقانونی، غيرشرعی و ضد اخلاقی حکومتی است که مدعی اخلاق و قانون و شريعت است. اصل حبس و حصر موسوی و همه‌ی زندانيان سرفراز ما ظالمانه و ضد انسانی است و ضد دينی و ضد اخلاقی است؛ پيداست فرع‌اش چی‌ست. نگرانی ما نباید اين باشد که اگر ميرحسين در حصر است آيا به او چلوکباب می‌دهند يا اشکنه. حفظ سلامت و صحت موسوی در هر حالتی که باشد – در هنگامی که در حبس و حصر است – کم‌ترين وظيفه و بدهکاری اين نظام در قبال ميرحسين، ملت و قانون و اخلاق است. اگر ميرحسين آزاد می‌بود و هر اتفاقی برای او می‌افتاد، مسأله مطلقاً آن اهميتی را نداشت که الآن دارد. حتی اگر ميرحسين با رعايت تمام موازين قانونی و اخلاقی و شرعی محاکمه‌ی علنی می‌شد و محکوم به حبس می‌شد، باز هم کم‌ترين حادثه‌ای برای او مسؤوليت اين حکومت بود. خود پيداست که در اين وضعيت آدم‌ربايی و پنهان‌کاری و مسدود کردن روزنه‌های خبری و زدودن شفافيت و ابهام‌افزايی، مسؤوليت مضاعف و سنگین‌تری به گردن اين نظام است. مهم نيست که خبر چقدر دقيق است يا نادقيق؛ مهم اين است که روايت‌های طرف مقابل – روايت‌های راويان بی‌طرف این نظام و هم‌چنين عمله‌ی ظلمی که هم‌دست جنايت‌ها هستند – فقط يک شاهد دارد و آن هم حرف و ادعای خودشان است. اين‌که آن‌ها شهره به دروغ‌گویی و بهتان و افترا هستند نتيجه نمی‌دهد که هر کس غير آن‌ها هر حرفی بزند و بگويد لزوماً درست و دقیق و موثق است اما هميشه آن‌ها را در معرض اتهام قرار می‌دهد. قدرت هميشه متهم است. اين وظيفه‌ی قدرت مسلط است که هميشه از خودش رفع اتهام کند. وظيفه‌ی شهروندان و زيردستان و بی‌قدرتان نيست که در رفع اتهام از صاحبان قدرت بکوشند و سعی کنند دامن‌اش را از هر سؤال و پرسش و اتهامی پاک کنند. الگوی اين انتظار از صاحبان قدرت هم چيزی نيست جز الگوی علی بن ابی‌طالب و حسين بن علی. علی هم که در مقام قدرت بود، هر جا در معرض پرسش و حتی بهتان واقع می‌شد، فضايی شفاف فراهم می‌کرد تا رفع شبهه و تهمت شود. اما اين نظام مقدس، همواره در اين سه سال اخير در معرض اين بهتان بوده است و نه تنها هيچ کاری برای رفع اين اتهام‌ها نکرده بلکه با بی‌تدبيری‌های مضاعف و مکرر به همه‌ی شبهات دامن زده و بلکه آن‌ها را تقويت کرده است.
مسؤوليت جان و سلامت کامل و مطلق ميرحسين و همه‌ی بنديان ما يک‌سره بر عهده‌ی اين نظام است و خبررسانی دقيق و شفاف و خالی از نفرت‌پراکنی و افترا هم وظيفه‌ی همين نظام است – که هميشه از ادای آن عاجز مانده است و هدايت‌اش را به دست نقاب‌زنان و پرده‌نشينان امنيتی و نظامی سپرده است. پر پيداست که ما نگران سلامت ميرحسين‌ایم. اما اين نگرانی فقط يک قلم از نگرانی‌های ماست. اين نگرانی فقط کف نگرانی‌ها و مطالبات ماست. ما نگران ايران، انسان، ايمان و اخلاق هم هستيم. ما نگران فراخ‌تر شدن فضای اين زندان بزرگ‌تر هم هستيم. ما نگران استمرار و بازتوليد تفکری نيز هستيم که بی‌عملی را رواج می‌دهد و با زبانی که مردم را به سادگی تخدير می‌کند، رخوت اجتماعی و سياسی را در آن‌ها تزريق می‌کند.
شعر آينه‌ی احساسات و عواطف و انديشه‌ی ماست. شعر، خيال‌پردازی و – مشخص‌تر بگويم – عرفان ما، ابزار و وسيله‌ای نيست برای گريز و عزلت و خلوت. شعر برای زيستن ماست. برای زندگی ماست نه برای مرگ ما. شعر بايد درمان دردهای ما باشد و بشود نه اين‌که خود درد تازه‌ای باشد و آفت عظيم‌تری برای زيستن ما. شعری که نتواند به ما زندگی بياموزد و جریان پرتلاطم حيات را پيش چشم ما زنده کند شعر نيست، بلکه خاصيتی مخدر و رخوت‌آور دارد. فراموش نکنيم که با گفتن اين‌که «قلب ميرحسين حصر را شکست» (يا هر صورت‌بندی‌ای ديگری از اين جنس) ديوارهای زندان فيزيکی او و ديوارهای بزرگ‌تر زندانی که ذهن و انديشه‌ی انسان‌ها و سياست‌ورزان حرفه‌ای بيرون زندان اوين و رجايی‌شهر را احاطه کرده است، فرو نمی‌ريزد بلکه ذهن‌ها نسبت به آن ديوارهای ستبرتر حساسيت‌اش را از دست می‌دهد. ميرحسين هم‌چنان در حصر است؛ ما هم‌چنان در حصریم با تن سالم يا تنِ بیمار. آزادی هم‌چنان در زنجير است. اين نکته را نبايد صورتی ديگر يا معوجّ و محرّف داد. ما آزاد نيستيم؛ ما شاد نيستيم: اين واقعيت است. باید برای شادی و آزادی بکوشيم. با تخيل کردن شادی و آزادی،‌ شادی و آزادی حاصل نمی‌شود. بايد خون دل خورد؛ باید نبرد کرد. نبرد ممکن است هر شکل و صورتی داشته باشد ولی نبردی که در آن اندوه و يأس را نام شادی بدهی و زنجير و حصر و زندان را آزادی نام بگذاری، نبردی است از پيش شکست‌خورده. آزاد باشيم و شاد. رسيدن به اين آزادی و شادی از ذهن ما آغاز می‌شود و از گفتارمان.
(*) سطری است از شعر محمدرضا شفیعی کدکنی برای ناصر خسرو.

پ. ن. عکسی که در اين متن آمده است، به مضمون متن ربطی مستقيم و ارگانيک دارد. لطفاً اگر جايی اين متن را نقل می‌کنيد، عکس را هم ضميمه‌ی آن کنيد.

۴

آمدی کآتش در اين عالم زنی…

در ميان کارهای منتشر نشده‌ی شجريان (منشر نشده‌ی رسمی البته)،‌ اثری هست که آهنگساز و سرپرست گروه‌اش محمد علی کيانی‌نژاد است و با گروه موسيقی فارابی اجرا شده است. اين اثر در بيات اصفهان اجرا شده است – و البته مرکب‌خوانی است. تصنيف نخست اين اثر (قطعه‌ی چهارم) تصنيف «سرخوشان» است که اجرای گروه است و با اجرايی که در «چشمه‌ی نوش» با محمدرضا لطفی اجرا شده است تفاوت دارد. غزل آواز قسمت اول، از حافظ است با مطلع: «خرم آن روز کزين منزل ويران بروم…». دو قطعه‌ی آخر این آلبوم برای من بسيار دلنشين است. اين‌جور کارها شرح و توضيح لازم ندارد. بشنويد و لذت ببريد.
 
 

۲

… که بسته‌اند بر ابريشمِ طرب، دلِ شاد

موسيقی برای من ضرورت زندگی است؛ ضرورت است يعنی این‌که بخشی از زيستن است و ابزاری است برای شادی. این‌ها البته وصفِ عام است و هر کلمه‌اش حاجت به توضيح دارد. اين موسيقی برای من عام است و می‌تواند شامل هر چیزی شود ولی به خاطر محل جغرافيايی تولدم، اصالتِ اين موسيقی و اولويت‌اش با موسيقی ایرانی است اما قصه اندکی از اين بيش‌تر است. حقیقت‌اش اين است که اگر موسيقی ايرانی تا اين اندازه آمیخته با کلام و شعر کلاسيک ما نبود، چه بسا تا اين حد با آن مأنوس نبودم. بعيد می‌دانم ايرانی اهل ذوقی باشد که با شعر رابطه‌ی تنگاتنگی داشته باشد و شعر را زندگی می‌کرده باشد و ذوق موسيقی هم داشته باشد ولی شیفته‌ی موسيقی ايرانی نشود. اما در اين روایت، از خودم سخن می‌گويم. لذا بهتر است مؤلفه‌های اصلی را خلاصه کنم.

يکی از ریشه‌های دلبستگی من به موسيقی ايرانی، حافظ و سعدی و مولوی است. شعر ايرانی يکی از کليدهای زندگی و دست بر قضا – شايد خلاف چيزی که عامه می‌انديشند – شادی است. شادی برای من اصل است. لذا اين موسيقی هم اصل است. این شعر هم اصل است. نمی‌شود و نمی‌توانم آن را در حاشيه ببينم و حاشيه‌ای فرض کنم. بعد هم می‌ماند غول‌هایی که در موسيقی ما در صد ساله‌ی اخير بروز کرده‌اند. يعنی شجريان، لطفی، مشکاتيان، عليزاده و همين‌جور بشمارید استوانه‌های نسل ما و نسل پيشين را. اين‌ها روايت‌گر ضمير مردم ما بوده‌اند.
اين موسيقی را نمی‌شود با موسيقی جای ديگری مقايسه کرد يا با مثلاً موسيقی کلاسيک يا جاز یا هر چيز ديگری. هر آدمی به فراخور ذايقه و سلیقه‌اش پی موسيقی می‌رود. موسيقی برای هر انسانی، پاسخگوی نيازی است. اگر نیاز آدمی در موسیقی نباشد، طبیعی است موسيقی گوش نمی‌دهد. اگر یکی مثل من هم‌زمان خواستار شعر فارسی، موسيقی ايرانی و صدای خوش باشد، ناگزیر سراغ همين‌جور چيزهایی می‌رود که من رفته‌ام و در همين وبلاگ هم نشانه‌های‌اش هست.
معنا هم ندارد کسی بخواهد از این موسيقی ايرانی دفاع کند حالا چه بی‌وجه چه با وجه. به کسی ربطی ندارد. اصلاً در مقام دفاع ايستادن بی‌معناست. هجو است. مبتذل است. این موسيقی نقاط ضعف و قوت دارد. خوب و بد دارد. پست و بلند دارد. مثل هر موسيقی دیگری. مطرب خوب دارد و مطرب بد دارد. خواننده‌ی اصيل و استخوان‌دار و ارزش‌مدار دارد و خواننده‌ی مبتذل و پوچ و هنر به دنیا و قدرت‌فروش دارد. همين تفاوت‌هاست که باعث می‌شود آدمی جهان گسترده‌ی اين موسیقی را درک کند و کشف کند.
من با اين موسيقی خودم را پیدا می‌کنم. اين موسيقی برای من مثل آينه است. مثل آب است. مثل آفتاب و باران است. توفان هم دارد. گرداب هم دارد. موج هستی‌سوز هم در آن هست. اما تمام‌اش زندگی است. برای من چنين است. شاید برای ديگری چنين نباشد. شايد کسی باشد که مثل من از شعر خوش‌اش بیايد ولی نتواند نيم‌ساعت آواز يا يک‌ساعت بداهه‌نوازی در فلان دستگاه موسیقی ايرانی را تاب بياورد؛ من می‌توانم. شاید نه هميشه. وقت خودش را هم دارد. یعنی هر آهنگی را در هر وقتی و هر حالی نمی‌شود گوش داد. نقد وقت و طعم وقت مهم است. گاهی آدم روح‌اش و دل‌اش اقبال دارد؛ گاهی ندارد. اما این موسيقی هزاران گوشه و کنجِ‌ کشف‌ناشده دارد. جهانی است بی‌اندازه برای خودش. روزنه‌هایی را برای آدمی باز می‌کند که بايد دنبال‌اش بروی و بخوانی و بدانی‌اش. «تا نگردی آشنا زين پرده رمزی نشنوی».
ناگفته پيداست که اثبات شیء نفی ما عدا نمی‌کند. اين‌که من از موسيقی ايرانی خوش‌ام می‌آيد و جهان‌ام با آن ساخته می‌شود و هم‌نشين و هم‌راه غم و شادی، هیجان و حماسه، تفکر و خلاقيت من است، نتيجه نمی‌دهد که يک موسيقی ديگر نمی‌تواند چنين باشد. شايد چنين باشد. حتماً چنين است. ولی قدر يک متاع را دانستن معنای‌اش نفی و قدح متاع ديگر نيست. ما با متاع‌ِ خودمان و با همين گوهری که در کف داريم راه خودمان را پيدا می‌کنيم. به متاع ديگران کاری نداریم. بیم و باکی هم نیست از طعنه و متلک و طنز و این بی‌مقداری‌ها. «هر کسی بر طينت خود می‌تند». قصه خيلی ساده است: ما از همان که باعث فربه‌ شدن‌مان می‌شود ذوق می‌بريم و عيب ديگران نمی‌کنيم: لعل بتان خوش است و می‌ خوش‌گوار هم!
در اين سال‌های دراز همراهی و همنشينی با موسيقی ایرانی، لحظات درخشان، خوش، ناب، زلال و نازنينی داشته‌ام که با جهانی معاوضه‌اش نمی‌کنم. حتماً جهان‌های بزرگ‌تر و بهتری هم هست. من آن جهان‌ها را هنوز کشف نکرده‌ام و آن جهان‌ها را خودِ من بايد کشف کنم. کسی حق ندارد مستبدانه اين جهان را خرد و حقير بداند و بخواند و جهانی را که احتمالاً فقط برای خودش بزرگ است، برای دیگری هم بزرگ بداند و بخواهد به دیگری تحميل‌اش کند. من در اين دلبردگی با موسيقی ایرانی هم قايل به کثرت‌گرايی‌ام. در موسيقی، هر آدمی باید بگردد و جنس خودش را پيدا کند. هیچ رمز و قاعده و فرمول زرينی وجود ندارد. موسيقی باید به کار آدمی بيايد و کمال کارِ او در آن باشد. موسيقی اگر به کار ما نيايد و کمالی به ما نیفزايد بی‌خاصيت است. این مشکل موسيقی نيست لزوماً. مشکل ترکيب ما و موسيقی است. عيب از لحظه و نحوه‌ی مواجهه‌ی ما با موسيقی است. آدمی اگر نياموزد از موسيقی اپرا چطور لذت ببرد، مشکل از اپرا نيست؛ مشکل از خودِ اوست.
برای من، موسيقی برای آدم‌تر شدن آدمی لازم است. آدمی که حيات‌اش خالی و تهی از نغمه و آهنگی باشد، از آدمیت‌اش فاصله گرفته است. به تعبير دقیق‌تر، من موسيقی را چنین می‌فهمم که برای خودِ من آينه‌ای است برای نزدیک‌تر شدن به خودم. لابد ديگرانی هم هستند که خودشان را خيلی هم آدم حساب می‌کنند ولی هيچ هم از اين موسيقی يا موسيقی ديگر خوش‌شان نمی‌آيد. خوب اين هم هست. «روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد». 
اين موسيقی بايد بتواند به من کمک کند مهربان‌تر، شادتر، آرام‌تر، انسان‌تر و لطيف‌تر باشم. من از موسيقی اين‌جور چيزها را می‌جويم.  موسيقی ايرانی این چيزها را به من می‌دهد. اين‌ها را لابد اهل خانه بهتر می‌فهمند که اهل البيت ادری بما فی البيت. گفتن ندارد که موسيقی برای من دايره‌اش خيلی خیلی وسيع‌تر از اين حرف‌هاست. قرآن برای من ترکيبی از موسيقی و شعر و الهام و هنر است. من وقتی قرآن می‌شنوم، موسيقی قرآن همان اندازه برای‌ام مهم است که کلام‌اش و شاعرانگی‌اش؛ قدسيت‌اش حساب ديگری دارد. موسيقی، با نگاهی که من دارم، در خدمت آدمی است و بايد در خدمت آدمی باشد. آدمی نیست که باید اسير و خادم موسيقی باشد و خودش را پای آن صرف کند. موسيقی آينه است. هر کس تصوير خودش را در آن می‌بيند. خوب‌رو باشی، محظوظ می‌شوی. به خودت نرسيده باشی و ژولیده و آشفته باشی، لابد با ديدن اين تصویر ابرو گره خواهی کرد. قصه خیلی شخصی است. خيلی فردی است. بسيار نوشتم ولی تمام این‌ها را می‌شد در دو سه کلمه نوشت. شرح لازم نداشت واقعاً.
۲۲

زمانه کيفرِ بيداد، سخت خواهد داد… (*)

مستند «از تهران تا قاهره» شوخی بی‌مزه و زشتی با تاريخ و با حافظه‌ی مردم ما بود. خلاصه‌ و چکيده‌ی اين مستند چيزی نبود جز کوششی برای جا انداختن اين مغالطه‌ی شرم‌آور که: بيدادگری در نظام جمهوری اسلامی نه تنها می‌تواند بیدادگری نظام پادشاهی را بشويد بلکه حتی می‌تواند نشانه‌ی تقديس و پاکی آن باشد. ابتدا و انتهای اين مستند هيچ چیزی جز همین سخن نيست.
آن‌چه جنایت را جنایت می‌کند، حجم و ميزان و تعداد جنايات نیست بلکه نفس جنايت است. چيزی که مشروعيت را از يک نظام سياسی سلب می‌کند و آن را از عدالت ساقط می‌کند، مقايسه‌ی آن با يک نظام سياسی ديگر يا وضعیت جايگزين نيست. برای سنجش مشروعيت يک نظام سياسی و عادلانه بودن آن، به مفاهيم عینی و حقيقت‌هایی مراجعه می‌کنيم که مستقل از موقعیت‌های مختلف معنا دارند. ستم، ستم است چه به يک نفر باشد چه به یک ميليون نفر. خون‌ریزی و قتل نفس، بيدادگری است؛ چه قتل يک نفر باشد چه قتل هزاران نفر. مهم نیست خونِ یک بی‌گناه را به گردن داشته باشی يا خونِ خیلی از بی‌گناهان را. اين سخنان، سنگ بنای مغالطه‌ی خانم فرح پهلوی و سازندگان مستند مزبور است.
اگر ترازويی برآوریم و بخواهيم با مقايسه‌ی نظام پادشاهی و نظام جمهوری اسلامی و میزان نارضايتی يا بیدادگری در اين دو نظام به نتيجه‌ای برسيم، تنها نتيجه‌ی معقولی که احتمالاً به آن خواهيم رسيد يک نکته‌ی بديهی است و آن اين است که: ستم بد است و بيداد مذموم. خونِ بی‌گناهان ريختن دامن‌گير است و عاقبت سوء دارد. حقوق آدميان را ضايع کردن، عقوبت دارد. پشت کردن به مردم، مشروعيت و عدالت را از نظام سياسی می‌ستاند و اين نکته برای هر دو نظام صادق است. هيچ فرق نمی‌کند که کدام یک گوی سبقت از ديگری ربوده باشد، هر دو در گردابِ بی‌عدالتی و بيداد فرو رفته‌اند. اين نکته هم بدون اين مقايسه آشکار و بدیهی بود. لذا برآوردن چنین ترازويی از اساس باطل و فاسد است.
خانم فرح پهلوی اسم مرتضی کيوان، خسرو روزبه و خسرو گلسرخی را به ياد نمی‌آورد. و اين‌ها تنها سه نام از يک طیف سياسی کمابيش نزديک به هم هستند. آن‌چه که مهم است تعلق خاطر سیاسی اين‌ها نيست. چيزی که مهم است اين است که این‌ها آدميانی بوده‌اند که بر بیداد شوريدند؛ بر بيدادی که در نظام سياسی سلطنتی محمدرضا پهلوی نهادينه شده بود. تاريخ‌ها را دقت کنيد: خسرو روزبه در ۲۱ ارديبهشت ۱۳۳۷ تیرباران شد. مرتضی کیوان در ۲۷ مهر ۱۳۳۷ تيرباران شد. خسرو گلسرخی در ۲۹ بهمن ۱۳۵۲ اعدام شد. تمام این‌ها در دوران سلطنت محمدرضا پهلوی رخ داده است. از همان روزهای نخست سلطنت او تا روزهای آخر سلطنت‌اش این بساط بر پا بوده است.
 اگر نظام پادشاهی فقط مرتضی کيوان را کشته بود، تا ابد اين ننگ و بدنامی برای‌اش کفایت می‌کرد. اگر خانم فرح پهلوی فقط به مرتضی کيوان فکر می‌کرد و سر مويی به عدالت و انصاف فکر می‌کرد، به خودش اجازه نمی‌داد که بیايد از طريق مقايسه کردن خودش با جمهوری اسلامی این ننگ را تطهیر کند. از این ننگ‌ها و بدنامی‌ها در نظام جمهوری اسلامی هم به وفور یافت می‌شود. ولی برای احراز عدالت و مشروعيت کسی دست به دامان مقايسه‌ی دو ننگ و دو بدنامی نمی‌شود.
اين مستند شوخی بی‌مزه‌ و طنز وقاحت‌آمیزی بود که حافظه‌ی تاريخی ملت ما را به سخره گرفته بود. ايران آرمانی ما ايرانی است که در آن هيچ صاحب قدرت و هيچ دولتمرد سابق يا فعلی هرگز نتواند، به خودش اجازه ندهد، حق نداشته باشد، جسارت اين را پيدا نکند که برای تطهير جنايت خودش، برای پوشاندن عدول‌اش از عدالت، خود را با يک نظام سياسی سابق یا لاحق مقايسه کند يا جنایت‌های استکبار و استعمار را فریاد بزند تا پليدی‌ها و بيدادگری‌های خودش را بپوشاند. عجيب نيست که ستمگران هم‌چنان درس نمی‌گيرند، حتی بعد از این‌که از مسند قدرت به زیر کشيده می‌شوند و تاوان‌های سنگينی برای بیدادشان می‌پردازند؟! هر چقدر این مستند می‌توانست «اطلاعات» تازه به ما بدهد و «جزييات» بيشتری را بر ما آشکار کند، هيچ تفاوتی در عمق فاجعه ايجاد نمی‌کند. خون ريختن مشروعيت‌ستان و عدالت‌زداست؛ چه خون مرتضی کیوان باشد، چه خونِ سهراب اعرابی. برکشيدن ستمگران و فاسدان، خاک در چشم مروت ريختن است؛ چه برکشيدن، مثلاًّ، نعمت‌الله نصیری باشد چه سپر امن برای سعيد مرتضوی ساختن. جنايت، جنایت است. فرقی نمی‌کند چه کسی مرتکب آن می‌شود.
(*) مصرع از سايه است.
پ. ن. نام‌هایی که در متن آمده‌اند همه مشت نمونه‌ی خروارند. مربوط و نامربوط ندارند. کافی است کسی  صفحات تاریخ را به دقت ورق بزند. به مضامين مشابهی می‌رسد. قربانیان نظام‌های بيداد مذهبی و غیرمذهبی ندارند. فرقی نمی‌کند متعلق به کدام حزب سياسی‌اند. ستم، با آدمی می‌ستيزد. بی‌عدالتی، خودِ آدمی را نشانه می‌گيرد.
۱

تا دوردستِ آينه…

اين هم از ويژگی‌های ماهِ روزه است: اهل دعا، در عبادت می‌کوشند. شب‌های قدر هم می‌شوند تاجِ لحظات اهل دعا. ولی بالا آمدن، ارتفاع گرفتن، خودِ دعا را از افق بالاتری ديدن، گرهِ اصلی کار است. مردم وقتی دعا می‌کنند، موضوع دعا روشن است برای‌شان. تکلیف حاجت هم روشن است. معلوم است چه می‌خواهند. شمار اندکی هستند که اين‌گونه نيستند.

اين شمار اندک، تکلیف‌اش با دعا روشن است؛ نه این‌که نباشد. اما معامله‌شان با دعا از جنس ديگری است. گروه اول می‌دانند چه می‌خواهند. اين طايفه نه اين‌که ندانند چه می‌خواهند، بلکه گره اصلی از اساس اين است که آيا چيزی می‌خواهند؟ عده‌ای می‌گويند چنین کن و چنان کن؛ این را بده و آن را بيفزا؛ از اين غم بکاه و بر آن شادی بیفزا. برای آن شمار اندک، کار از مرحله‌ی چنین و چنان کردن گذاشته است. حرفی از کاستن و افزودن درميان نيست. تمام قصه همين است که ميانه‌ی اين همه خواستن، دو کلام گفت‌وگو رخ بدهد و گرنه مهم نيست بخششی در ميان باشد یا نباشد. عطايی باشد یا نباشد. اصلاً چه عطایی عظیم‌تر از همين‌که يک‌ نفس هم‌صحبتی رخ دهد. بگذار او هر چه می‌خواهد بکند. به ما چه که او در داشته‌ی خودش چه تصرفی می‌کند. حالا گرفتیم گله‌ای هم کردیم. گرفتیم شکری هم کردیم. آخرش که چه؟ آخر قصه اين است که او بيايد و با خودش گفت‌وگو کند. يعنی ديگر از مرز گفت‌وگو کردن با او هم بشود عبور کنی. برای این‌که زيبارو با خودش گفت‌وگو کند، آينه‌ای لازم است.

آینه، خواست و میل و تمنا ندارد. آينه، رنگ ندارد. اوست که با خودش در آینه سخن می‌گويد. حالا گره قصه اين است: ما می‌خواهيم خودمان آينه باشيم یا از او آينه‌ای بسازيم؟ او قرار است از هم‌صحبتی با ما لذت ببرد يا ما از هم‌صحبتی با او؟ یا اساساً فرق ميان این دو از ميان بر می‌خیزد؟ وقتی یکی می‌گويد: «خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن»، يعنی که با همین «موج سودا» خوش است! یعنی که «شب تا به روز تنها» دیگر رنج‌اش نمی‌دهد ولی همين رنجی که نيست، درست همان است که در افق انسانی چيزی نيست جز تنهايی بی‌اندازه. برای همين است که می‌گويد: رو سر بنه به بالين!
این‌ها هم، اما، حاشيه‌ است: برای بعضی، حتی دعا کردن معنا ندارد. ما خود را در دعا می‌آويزيم و به دعا آغشته می‌کنيم که شايد به همين آگاهی برسيم که در این گفت‌وگو، در اين هم‌کلامی و هم‌نشينی مهم عاقبت و نتيجه‌ی آن دعا نيست. مهم چیز ديگری است. مهم اين است که از ذوق حضوری، داستان را طول بدهی و اساساً زبان‌اش را آموخته باشی که بتوانی و بدانی چه طور چیزی را بهانه کنی تا داستان را طولانی کنی. و گرنه، «شکر با شکايت» ما هم همين است. می‌شود با او در آویخت. با او عتاب کرد. با او عرض نیاز کرد. شايد لازم باشد با او ناز هم بکنی. همين رفت و آمد ناز و نياز است که مهم است. برای گروهی «رشته‌ی تسبيح» مهم‌ است؛ برای آن طايفه‌ی ديگر، گسستن اين رشته مهم‌تر است چون ساعد و ساق ساقی سيمين ساقی هست. دعا هم که می‌کنند برای رد گم کردن است. چیزی می‌گويند که بعضی چیزها را نگويند.
و کاش… کاش می‌شد اين حرف‌ها را بدون اين همه پيچيدگی نوشت. کاش می‌شد جوری حرف زد که ساده، صريح و بی‌پروا این‌ها را فرياد کرد – هر چند تا به حال هم بارها فرياد شده است. ولی «در نمی‌گيرد نياز و ناز ما با حسنِ دوست…». چاره‌ای می‌ماند جز پرداختن به همین آينه و پرداختنِ اين آينه؟ ببينيم می‌شود اين «آينه‌ی صافی» را بکنيم «آينه‌ی شاهی»؟ بهانه‌ها زياد است. اين بهانه – بهانه‌ی همين دعا و همين رمضان – هم افزون بر همه‌ی بهانه‌ها. و چقدر بهانه زياد است: وَكَأَيِّن مِّنْ آيَةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ… (*)
(*) آيه‌ی سوره‌ی يوسف است؛ سوره‌ی دیوانگان و عاشقان.
۱

قبول خلق، قبول حق…؟!

این عبارت را اهل ایمان و اهل روزه مکرر از همديگر می‌شنوند که: «قبول باشد» و طرف مقابل هم با همان حالات دینی و شايد عرفانی جواب می‌دهد که «قبول حق باشد» و از اين جنس گفت‌وگوها. يعنی در یک لايه از دین‌ورزی مبنا و مدار اين رابطه بر همين رد و قبول می‌چرخد. خوب، این برای طایفه‌ای درجه‌ای است. همين که اعتنا داشته باشند به رد و قبول و گامی از رد و قبول خلق فراتر بروند و رد و قبول حق ملاک باشد.

اما به فرض که در تمام اين‌ها ريايی نباشد – و اصلاً چه حاجت به اين بر زبان راندن‌ها و اين اشارات قولی؟ – برای طايفه‌ای ديگر، از اساس بحث قبول محل اشکال می‌شود. يعنی جايی که تو بر سر خوان کرمی نشسته‌ای و کريمی سخاوت‌مندانه با تو مروت می‌کند، ديگر رد و قبول چه معنا دارد؟ رد و قبول جایی معنا پيدا می‌کند که داد و ستدی در ميان باشد. يکی چيزی بدهد و دیگری بپذيرد. وقتی همه چيز از آن اوست، دیگر رد و قبول چه معنا دارد؟ خودش می‌دهد و خودش می‌گیرد. اين‌ها ديگر بازی لفظی است. چيزی نيست جز تشبه به قوم.
اما هم‌چنان «دعوا» یک لايه‌ی رندانه هم دارد. و آن لايه اين است که: اهل ايمان و از ميانِ آن‌ها به ويژه اهل شريعت، کارشان با حساب و کتاب پيش می‌روند. حساب می‌کنند که ماه رمضانی هستند و فلان تعداد روز دارد و بهمان تعداد روز را روزه گرفته‌اند. کم و زيادش را می‌شمارند. قصورش را جبران می‌کنند که پيمانه‌ی رمضان‌ورزی و روزه‌داری‌شان پر شود. خوب آخرش که چه؟ برای چه؟ «دولت آن است که بی خون دل آيد به کنار». اگر اقبال و دولتی قرار باشد آدمی را برسد، نه تنها حاجتی به اين همه رنج نيست بلکه اصلاً صاحب اقبال و دولت در این عملِ ظاهر نمی‌نگرد که باغ و جنانی نصیب صاحب عمل کند. بی‌علت و رشوت می‌بخشد. حساب هم نمی‌کند. حکایت شرح صدر است. حکایتِ بخشش بی‌حساب است.
اين حساب‌گری کار اهل معامله است و کار اهل عمل. کار کسانی است که چيزی در چنته دارند یا اساساً برای خودش عملی قايل هستند و فکر می‌کنند کاری هم کرده‌اند. هستند کسانی که عملی نمی‌بینند. اصلاً چه کرده‌ايم جز این‌که همه عمر مغبون بوده‌ایم؟ «قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند» فقط خبر نيست، طنز و طعنه هم هست. یعنی که اگر می‌ارزيد بدون این‌که پاداش باشد ارزانی می‌کردند به آدمی. پس «ما که رنديم و گدا دير مغان ما را بس»! پس همه غبن است و زيان: «گر شما را نه بس اين سود و زيان ما را بس». آن وقت همين آدم می‌گويد «به خلدم زاهدا دعوت مفرما / که اين سيب زنخ زان بوستان به».
حالا چرا حساب‌گری؟ چرا پای شمارش بيفتيم؟ هر که می‌خواهد خودش بشمارد. بعضی کار خودشان را می‌کنند؛ در بند شمارش و حساب نيستند. آن حالی که آدمی در این وضع تراژيک هستی دارد، کم غمی نيست. پيش اين دردِ همزادِ جهان، همه‌ی این محاسبه‌ها و همه‌ی اين پاداش‌ها و همه‌ی این رد و قبول‌ها رنگ می‌بازد. وقتی از اين سطح عبور کردی تازه «مکن در جسم و جان منزل که اين دون است و آن والا» معنا پيدا می‌کند. رندانه زيستن يعنی سر فرود نياوردن به دونی و والايی. يعنی آدمی نه خودش را به دوزخ می‌فروشد و نه به بهشت. يعنی که:
نشان عاشق آن باشد که سردش یابی از دوزخ
گواه رهرو آن باشد که خشکش يابی از دريا
۰

پيشِ مفتی روزه‌خوار و پيش رندان روزه‌دار…

دام مناسک، رياست. رهايی از فسق آسان‌تر است تا رهايی از ريا. این‌که حافظ می‌گفت:
دلا دلالت خيرت کنم به راه نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
حکايت از توجه به هر دو سوی اين ورطه دارد. يکی به فسق می‌افتد و به کج‌روی‌اش مباهات می‌کند گويی که سقوط پسنديده است يا ستم کردن به خويش و ديگری روا و مباح است. آن یکی زهد می‌فروشد گويی که هنری کرده است يا مقام و منزلتی حاصل کرده است. حاصل هر دو بی‌حاصلی است. از هيچ يک از این دو راه، نجاتی نمی‌توان طمع داشت.

قصه‌ی روزه‌ی رمضان هم کمابيش همين است. مردم با رمضان چه می‌کنند؟ روزه چه تأثيری در آن‌ها می‌کند. در اين ماه، عده‌ای خودشان را با ملاک روزه تعریف می‌کنند و بر حسب قرب و بعدی که به آن دارند، حرکت‌شان ترسیم می‌شود. برای عده‌ی اندک شماری ملاک نه روزه که خودِ خدا و خودِ خويشتن است. روزه غايت نيست؛‌ وسيله است. چه بسا بهترین وسيله هم نباشد ولی همين که فهميدی وسیله و اسباب است و راهی است برای رسيدن به مقصدی که منازلی بسيار دارد، ديگر در آن توقف نمی‌کنی. آن وقت خودش می‌شود راه شناختِ خويش؛ راه معرفتِ نفس. همين. نه بيش‌تر.
اما آن‌ها که ملاک‌شان خودِ روزه است، با نزديکی به آن و ورزيدن آن راه مفاخرت و مباهات می‌پویند. در فضاهايی که قدرت سياسی و ميل حاکمان متمایل به اين جنس زهدفروشی‌هاست، ناگزیر عده‌ای سود خويش را در نزدیکی به آن می‌جويند. تظاهر به روزه‌داری منفعت دارد. اول و آخرش ریاست. حتی جاهايی که فشار و تحکم ارباب قدرت نباشد، باز هم گویی روزه‌داری – يا تظاهر به روزه‌داری – سود و خاصيت دارد. آدمی با روزه‌داری و تظاهر به آن وارد حلقه‌هايی می‌شود که خارج از آن بودن باعث می‌شود درباره‌ی او داوری ديگری شود، گویی که روزه‌دار نبودن به هر دلیلی کسرِ کارِ اوست يا نقصِ باور و ايمان اوست. آن سوی قصه هم درست است: عده‌ای درست برای مقاومت در برابر طيف‌های مختلف همین طوايف، با روزه و رمضان به تلخی و درشتی برخورد می‌کنند و ابايی هم از تمسخر و استهزاء ندارند،‌ گويی در رنجاندن آدميان و برتر دانستن خويش در انتخابِ ناروزه‌داری هنری و فضيلتی هست. 
مناسک وقتی بری و رها از خوف و طمع باشند، تازه می‌توانند اگر خاصيتی داشته باشند، مجالی برای بروز بيابند. اين خوف و طمع تنها خوف و طمع قدرت سياسی يا خوف و طمع آخرت نيست؛ خوف و طمع مصاحبتِ دوستان و ياران هم هست. اگر آن اندازه گوهرِ خويشتن را شناخته باشی که بيمی نداشته باشی از اين‌که هم‌گنان و ياران يا دشمنان و بدخواهان درباره‌‌ی روزه‌داری يا روزه‌خواری‌ات چه داوری می‌کنند، تازه به گوهر آيين نزدیک‌تر می‌شوی؛ چه اين آيين، آيين فقيهان باشد، چه آيین رندان يا صوفیان.
هنری نيست ميان اهل تشرع تظاهر کردن به روزه‌داری. تظاهر به روزه‌داری معنای‌اش اين نيست که کسی روزه‌دار نباشد بلکه وانمود می‌کند که روزه‌دار است. اتفاقاً روزه‌دار بودن و آشکار کردن آن و بر آن تأکید کردن است که مصداق روشن تظاهر است. از آن سو، فضيلتی نيست ميان رندان تظاهر به مناسک‌گريزی. «پيش رندان رقمِ‌ سود و زیان اين همه نيست». شاقولِ بر هم زدن بساط اين تجاهرها، اين فسق‌نمايی‌ها و زهدفروشی‌ها، چيزی نيست جز تکيه بر آدميت خويش و جدی گرفتن خودِ انسان. مناسکی که آدمی را فربه نکند، مفت نمی‌ارزد. خروج از مناسکی هم که باز به فربه شدن آدمی کمکی نکند، نه هنری دارد و نه خاصيتی. دين‌ورزی و بی‌دينی هر دو اگر در خدمت آدمی‌تر شدن آدمی بودند، چه نيکو هنرهايی هستند؛ آدمی را اگر از خود دورتر کنند، هر دو راهزن‌اند. صراط مستقيم يعنی همين راهی که از مو باریک‌تر است و از شمشمير برنده‌تر. دلِ پاک و جانِ آگاه در ميانه آوردن است که سخت است، و گرنه آداب و مناسک را رديف کردن از هر ناکسی ساخته است: «…اين‌جا،‌ دلِ پاره می‌پسندند»؛ «در کوی ما شکسته‌دلی می‌خرند و بس».
۳

ای دوست! شاد باش که شادی سزای تست…

رمضان ماه شادی است. دست‌کم برای عرب‌ها چنين است. و وقتی می‌گویم عرب‌ها، سخن عامی است که مسلمان و غیرمسلمان ندارد. رمضان، بخشی از سنت فرهنگی عرب‌هاست. عرب‌ها با رمضان شادی می‌کنند و ذوقی از آن می‌برند با تمام آداب و مناسک‌اش.

رمضان فقط منحصر در مناسک و شعائر دینی نيست. رمضان فقط همين مجموعه‌ی توصیه‌ها و دستورات و احکام شرعی نيست. رمضان حتی در دايره‌ی اندکی وسيع‌تر و عمیق‌ترِ لایه‌ی باطنی‌تر و تأويلی‌تر نگاه صوفيان و باطنيان منحصر نيست. نه این‌که رمضان اين‌ها نيست. هست و نيست. وقتی رمضان را از متن سنت فرهنگی عرب‌ها بیرون بياوریم و منتقل‌اش کنيم به جای دیگر، طبعاً هر کسی با رجوع به شاکله‌ی خودش و با توجه به بستری که در آن روييده است به آن پاسخ می‌دهد. اگر نگاه فقيهانه یا سنتی محض باشد، بديهی است که در دایره‌ی احکام و فرايض به آن می‌نگرند. اگر لايه‌ای معرفتی‌تری در آن مندرج باشد، جنبه‌ی صوفیانه‌تر و هنری‌تری هم به آن افزوده می‌شود.

اما رمضان همه‌ی اين‌ها هست و نيست. نيست يعنی این‌که حس می‌کنم گاهی رمضان چنان‌که بايد برای غيرعرب‌ها در متن زندگی مثل خون جاری نیست. انگار گاهی اوقات چيزی عاریتی است. صحبت از خوب و بد بودن نيست. صحبت از درونی کردن نسبت رمضان و شادی است. رمضان هست. شادی هست. اما جدا جدا گویی وجود دارند – و طبعاً کاری ندارم به غيرعرب‌هايی که وقتی رمضان فرا می‌رسد ماه عزاست برای‌شان از فرط فشار جامعه‌ی مذهبی و مرزکشی‌های بی‌مزه و تعصب‌های احمقانه و بی‌جايی که ديانت و رمضان را لوث می‌کنند. اين جدا جدا بودن رمضان و شادی و اين‌که هنوز نسبت رمضان و شادی گویی درونی نشده است – و اگر هم به زبان از نسبت میان رمضان و شادی سخنی در ميان می‌آيد تنها در دایره‌ی همان حال و هوای دین‌ورزی و مناسک دینی  است – چیزی است که آدمی را به فکر فرو می‌برد (دست‌کم اگر این تلقی حظی از درستی داشته باشد).
می‌دانم حرفی که می‌خواهم بگويم شاید گنگ باشد. ابهام دارد. ارتباط برقرار کردن با آن به ويژه برای کسانی که وقتی در درون سنت دينی هستند – يا کلاً انسان‌هایی با شاکله‌ای شديداً دینی‌اند – سخت می‌توانند لحظاتی هم که شده از کمند دین خارج شوند و اندکی کافر شوند، سخت است. برای فهم ماجرا کمی – شايد – جنون لازم است یا شايد هم رندی. نمی‌دانم. شاید هم مثلاً یک نوع خاص خردورزی. هر چه هست چیزی است که نمی‌شود به این ابزارهای معمول و این مناسک متعارف و عادی دين‌ورزی و دين‌ورزان به آن رسید. يک ابزار خاص لازم دارد. يک تجربه‌ی خاص می‌خواهد.
عرب‌ها – دست‌کم حس من از روی مشاهدات‌ام اين است – راحت‌تر این را می‌چشند. نه اين‌که جهان عرب‌ها در درونی ساختن نسبت رمضان و شادی خيلی آرمانی باشد. بعيد می‌دانم آرمانی باشد. ولی اين نسبت ميان رمضان و شادی خیلی در ميان عرب‌ها سيال‌تر و روان‌تر است.
در فهمی که من از دين دارم – و از روزه و رمضان و قرآن – این‌ها ابزار شادی‌اند. شادی با شاکله‌ی آدمی گره خورده است (همین آدمی که از غم‌ هم هرگز جدايی ندارد). يا دقیق‌تر بگويم: من دين را با شادی می‌فهمم. دینی که نتواند آدمی را شاد کند، يک جای‌اش می‌لنگد. روزه و رمضان هم همين‌طور. قرآن هم ایضاً. دست‌کم تجربه‌ی خود من اين است که قرآن، مرا شاد می‌کند. طراوتی به من می‌دهد که خيلی چيزها نمی‌دهد. مثل نسيمی است که بعد از ساعت‌ها تفتيدن زير آفتاب از صورت آدمی عبور کند. مثل بارانی است که در کوير می‌بارد. در این حد هم کافی نيست. شادی هم فقط حظ و بهره‌ی معنوی و روحانی نيست. شادی اگر نتواند درونی شود و به بیرون آدمی منتقل شود، اندکی خیال‌بافانه است. و اين‌جاها که می‌رسم عنان قلم از دست‌ام در می‌رود. شادی با عشق نسبت دارد. با آزادی نسبت دارد. با آدم‌زادی نسبت دارد:
عشق شادی است، عشق آزادی است
عشق آغاز آدمی‌زادی است…
فکر می‌کنم کسانی که اين روزهای ماه رمضان، احتمالاً کل طرب را تعطيل می‌کنند و فکر می‌کنند بايد خودشان را فقط صرف قرآن خواندن و مناجات و دعا کنند، به روح پیام اسلام و قرآن و رمضان پشت می‌کنند. نه این‌که این کارها را نباید کرد. نکته اين است که این‌ها مانع طرب کردن نيست. يعنی اگر آدمی نتواند در يک روز هم قرآن بخواند هم مناجات‌ و دعای‌اش را داشته باشد و هم گوش به نغمه‌ی طربی بدهد، یک جای کارش بدجوری می‌لنگد. نه اين‌که مسلمان نیست. اصلاً ما که هستیم که بگوييم کسی مسلمان هست یا نيست. به خودشان مربوط است. ولی حس من اين است که ديگر این عبودیت، رو به زندگی ندارد. در لباس زندگی کردن پشت به زندگی می‌کند. در لباس دين‌ورزی رو از زندگی می‌گرداند. من فکر می‌کنم که رمضان ماه آشتی دين و زندگی است. تلقی من از رمضان اين است. هميشه اين نبوده است اما اين روزها بيشتر و بيشتر به آن می‌رسم. رمضان را نمی‌توانم جدا از زندگی، جدا از شادی، جدا از عشق و جدا از طرب بفهمم. اگر این‌جوری رمضان را می‌فهميد، رمضان‌تان طربناک باد:
اين قافله‌ی عمر عجب می‌گذرد
درياب دمی که با طرب می‌گذرد
ساقی! غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می‌گذرد!
۲

وقت «سحر» است؛ خيز ای مايه‌ی ناز…

چه فرقی می‌کند که به وقت لندن فردا اول ماه رمضان باشد يا پس‌فردا؟ وقتی دست و دل‌ات آلوده باشد و آلوده بماند، چه اين آلودگی را با خود يک روز ببری چه ده روز؛ يک ثانیه‌اش هم جان‌ات را سنگين می‌کند.

اهل ایمان، «سحوری» دارند. اهل خرابات، زمزمه‌ی شبانه و بانگ بلند صبحگاهی دارند – درست مثل اهل ايمان. این طايفه هم سحر دارند. می صبوح هم خاص اهل خرابات است. اهل ايمان به عذر نيم‌شبی می‌کوشند و ناله‌ی سحری. آدمی وقتی پرواز کردن می‌آموزد که فرابگیرد اهل ايمان و اهل خرابات چطور و کجا می‌توانند هم‌شانه‌ی هم، هم‌پهلو و هم‌زانوی هم این آينه‌ی غبار گرفته را صفا دهند و صافی کنند. وقتی آدمی پرواز کرد، چه هشيار و چه مست؛ چه شعبان و چه رمضان.

وقتی نتوانی یا نخواهی پرواز کنی و لايه‌های ستبرِ هویتِ ديگری‌سوزت را ضخیم‌تر کنی، چه اهل خرابات باشی چه اهل ايمان، باز هم نااهلی. 

يعنی که قصه اين نيست که يکی بگويد شعبان رفت و رمضان رسيد. حکايت اين نيست که کسی بگويد روزه بگير يا روزه نگير. قصه اين است که خودت – نه ديگری – بتوانی گریبان خودت را سفت بچسبی و به خودت بگويی: آدم شو! حالا اين ماه نشد، آن يکی ماه. ولی اگر خواستی بهانه بتراشی برای آدم شدن، همين ماه رمضان هم بهانه‌ی بدی نيست؛ پس آدم شو!

حالا اهل ايمان و اهل خرابات، هر کدام احتمالاً راه‌های خودشان را برای آدم شدن پیدا می‌کنند ولی وقتی راز کل دعواها را از اول نفهمی یا نخواهی بفهمی، فرقی نمی‌کند کدام طرفی باشی. مهم نيست پيمانه‌ای کی پر شود و کی خالی. مهم نيست کدام فریضه و نافله‌ات سر وقت بود يا بی‌وقت شد. همه چيزت می‌شود تباه اندر تباه و عبث اندر عبث. تا آدم نشوی، نه رمضان معنی دارد، نه شعبان. نه خدا معنی دارد نه پيامبرش. نه ماه معنی دارد نه خورشيد. اصلاً اين‌ها همه برای آدم معنا دارد. ابليس هم بی آدم، بی‌معناست. تو را به خدا یک بار هم که شده بيايید «این همه قصه‌ی فردوس و تمنای بهشت» را از منظر و روزن آدم شدن ببينید. این همه عمل صالح، این یکی هم روی آن اعمال صالح! اين همه معصیت، اين یک معصيت هم بالای همه‌ی معاصی! یک بار هم که شده، برای خدا، آدم شويد!
نشسته‌ام «آواز» سوره‌ی والضحی و انشراح را دوباره با صدای عبدالباسط چند بار گوش داده‌ام و مثل ديوانه‌ای که سر به بیابان گذاشته‌ نمی‌فهمم چرا اصلا نباید گریست؟ وقتی این‌ها را می‌شنوی، اگر اهل‌اش باشی، اگر دست‌کم گوشه‌ای از آن پرده را ببرند بالا و شايد احتمالاً کمی از آن آدمی را دیده باشی، شايد با خودت فکر کنی، خيال کنی، همين‌جوری به سرت بزند که اهل ايمان و اهل خرابات اين وسط صورت قصه‌اند: ترس‌ام از رفتن تست ای شه ايمان، تو مرو!
پ. ن. خواستم بروم بنویسم اين آواز افشاری و آن ربنا و آن اذان فلان‌جا و بهمان‌جا هستند و مثلاً وقت سحر اين‌جوری کنید و دم افطار آن‌جوری. بعد ديدم يک جوری آدم حال‌اش خراب می‌شود و چنان ریشه‌اش می‌افتد توی توفان که… که… که حرف‌ات می‌شود این‌ها:

چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی
منم و خیال یاری غم و نوحه و فغانی
چو وضو ز اشک سازم بود آتشین نمازم
در مسجدم بسوزد چو بدو رسد اذانی
رخ قبله‌ام کجا شد که نماز من قضا شد
ز قضا رسد هماره به من و تو امتحانی
عجبا نماز مستان تو بگو درست هست آن
که نداند او زمانی نشناسد او مکانی
عجبا دو رکعت است این عجبا که هشتمین است
عجبا چه سوره خواندم چو نداشتم زبانی
در حق چگونه کوبم که نه دست ماند و نه دل
دل و دست چون تو بردی بده ای خدا امانی
به خدا خبر ندارم چو نماز می‌گزارم
که تمام شد رکوعی که امام شد فلانی
پس از این چو سایه باشم پس و پیش هر امامی
که بکاهم و فزایم ز حراک سایه بانی
به رکوع سایه منگر به قیام سایه منگر
مطلب ز سایه قصدی مطلب ز سایه جانی
ز حساب رست سایه که به جان غیر جنبد
که همی‌زند دو دستک که کجاست سایه دانی
چو شه است سایه بانم چو روان شود روانم
چو نشیند او نشستم به کرانه دکانی
چو مرا نماند مایه منم و حدیث سایه
چه کند دهان سایه تبعیت دهانی
نکنی خمش برادر چو پری ز آب و آذر
ز سبو همان تلابد که در او کنند یا نی
و بعد می‌گويی امسال هر کس هر کاری دل‌اش خواست بکند. به من چه؟ به کسی چه اصلاً؟
۱

گفتم آهن‌دلی کنم چندی…

ديرگاهی است که طربخانه‌ی ملکوت غبار گرفته است. خيل مشغله و فکر و خيال و بیماری و باقی امور طاقت‌سوز زندگی مجال زدودن غبار از آينه‌ی طربستان نمی‌داد. فکر کردم چه خوب است با غزل‌های سعدی و صدای بهشتی شجريان طراواتی به اين خانه‌ی غبارگرفته بدهم. تا همين امروز هم آهندلی کرده بودم که طربستان اين‌جا بیشتر به بايگانی شبیه بود. حالا وقت آن است که دستی برآوریم و کاری بکنيم.
قطعه‌ی اول، آوازی است در نوا روی غزل «دلبرا پيش وجودت همه خوبان عدم‌اند» که تا جايی که به خاطر می‌آورم با گروه پايور اجرا شده است (اگر اطلاعات‌اش نادقيق است، دوستان اهل خبر اصلاح کنند). اين قطعه در ابتدا و انتها تصنيف نوا را هم دارد و فقط آواز نيست. سه آواز بعدی، در حقیقت قطعات اجرايی است از شجريان به همراه گروه عارف در آلمان در شهر بن. اين اجرا، که فايل‌اش مرحمتی يکی از دوستان اهل ذوق و دل است، از راديوی آلمان – يحتمل راديوی شهر بن – پخش شده است و در مقدمه‌‌ی کل برنامه توضيحاتی به زبان آلمانی آمده است که طبعاً در اين‌جا نمی‌شنويد. اجرای مزبور در حقيقت مرکب‌خوانی است، آوازها هم پیاپی‌اند به همين ترتيبی که آورده‌ام، يعنی از اجرای نوا روی غزل «گفتم آهندلی کنم چندی» آغاز می‌شود و سپس می‌رسد به آواز بيات ترک روی «از هر چه می‌رود سخن دوست خوش‌تر است» و آن‌گاه عبور می‌کند به آواز سه‌گاه روی غزل «سرو سيمينا به صحرا می‌روی».
برای اين غزل‌ها و اين آوازها هر چه بگويم زائد است و اتلاف وقت. این‌ها را فقط بايد شنيد. گوش بدهيد و محظوظ شويد.

صفحه ها ... 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد