۲

به قرآن سخن گفتن: هرمنوتيک ادبی عين‌القضات همدانی

در سراسر پهنه‌ی تاریخ و فرهنگ مسلمان – ايرانی – به ندرت می‌تواند نويسنده‌، فيلسوف و شاعری پيدا کرد که آثارش از تأثير تعيين‌کننده‌ی زبان و ادبيات قرآن بر کنار مانده باشد. اين‌که فقها و عالمان دينی به قرآن استناد می‌کنند و برای بیان مقصودشان به آيات قرآنی و مضامين و مفاهيم آن ارجاع می‌دهند، عادی‌ترين امری است که می‌توان از آن‌ها انتظار داشت.
 
نکته اما فراتر از اين‌هاست. قرآن نه فقط به مثابه‌ی يک کتاب مقدس دينی و آسمانی برای مسلمان‌ها، بلکه به عنوان منبع الهام، سرچشمه‌ی مفاهيم و مضامينی که با جان آدمی و خيال و انديشه‌ی او سر و کار دارند، جهت‌دهنده و شکل‌دهنده‌ی فکر و بيان بسياری از کسانی بوده است که در قلمرو تمدنی-فرهنگی اسلام زيسته‌اند.
 
قصه‌ی عين‌القضات همدانی از اين جهت حکايت ويژه‌ای است. اين اندازه که عين‌القضات، پيشينه و سابقه‌ای علمی و معرفتی دارد که در آن معارف قرآنی و دينی جايگاه مهمی دارند، هم‌چنان نکته‌ی برجسته‌ای در اين تصویر نيست. همه‌ی اهل علمِ زمانه‌ی عین‌القضات، با بخش بزرگی از اين علوم و معارف سر و کار داشته‌اند به درجات مختلف. آن‌چه که عين‌القضات را از ديگران متمايز و متفاوت می‌کند، نحوه‌ی برخورد او با ادبيات قرآنی است.
 
شفيعی کدکنی جايی در توصيف تصوف می‌گويد که «عرفان برخورد هنری کردن با مذهب است». عين‌القضات همدانی فقيه، فيلسوف و متکلم به معنای فنی کلمه نيست. بهترين صفتی که برای او می‌توان آورد، عارف يا صوفی است. ميراث عارفان و صوفيان پيش از او، به ويژه برادران غزالی، در شکل دادن به نوع نگاه او به عرفان تأثير آشکاری داشته است. از خلال آثار او هم بر می‌آيد که او با آراء ارباب مذاهب و نحله‌های مختلف مسلمانان آشنايی نزديک و عميقی داشته است. يک نمونه‌ی برجسته‌ی آن، آشنايی – چه بسا بی‌واسطه‌ی او – با آراء و عقايد باطنيان و اهل تعليم بوده است.
 
در نتیجه وقتی از تفاوت و تمايز برخورد عين‌القضات با قرآن سخن می‌گوييم، ناگزير بايد به حجم عظيم ميراث فکری پيشينيان او که ماده و مضمون مهيايی برای او فراهم می‌کرده توجه داشته باشيم. اما برخورد عين‌القضات با قرآن و ادبيات‌اش، چيزی است از جنس برخورد الهامی وحی‌آميخته. به اين معنا، عين‌القضات در سطحی شاعرانه با بازيگری عنصر قدرت‌مند خيال و برجسته کردن عامليت شخص عين‌القضات در فهم، تفسير و بازآفرینی مضامين تازه، جلوه‌ای ويژه به اين روايت‌ها می‌دهد.
 
در آثار عين‌القضات، به ويژه در نامه‌های او، که نوع کم‌نظیری از ادبيات صوفيانه است که در آن چهره‌ی عين‌القضات را بی‌پرده، بی‌واسطه و با صميميتی بی‌بديل می‌بينيم، اين کارکرد برخورد شاعرانه و هنری با قرآن مشهود است.
 
در نامه‌ها، چهره‌ای که از عين‌القضات همدانی می‌بينيم، چهره‌ای نويسنده‌ی عارفی است که در اوج «بی‌تابی» است. اين بی‌تابی تنها خود را در سطح بيان سخنانی شطح‌آميز نشان نمی‌دهد. بارها پيش می‌آيد، حتی در خلال يک نامه‌ی خاص، که او سخن از موضوعی مشخص را آغاز می‌کند، مثلاً بحث درباره‌ی نيت، يا ارکان شريعت را، اما از ميانه‌ی بحث ناگهان خيال‌اش بال و پر می‌گیرد و واژه‌واژه‌ی آياتی که سيل‌آسا در خلال کلام او جاری می‌شود، او را به وادی ديگری می‌کشاند. اين صوفی بی‌تاب، البته در ميانه‌ی همين غليان خيال، به خود و خواننده‌اش نهيب می‌زند که «از مقصود خود دور افتادم» و جملاتی از اين دست در کلام او کم نيست.
 
اما اين «دور افتادن» کجا و چگونه رخ می‌دهد؟ ذکر بعضی از نمونه‌ها به خوبی نشان می‌دهد که علاوه بر دريای جوشان و مواج معانی درون عين‌القضات، خودِ متن قرآنی هم زنجير جنون او را می‌جنباند. در نامه‌ی نوزدهم، عين‌القضات عزم نوشتن مطلبی درباره‌ی «صفات ازل» دارد. در خلال اين نامه، اين «از مقصود دور افتادن» برای او بارها رخ می‌دهد. يک نمونه‌ی آن را در عبارات زير می‌توان ديد:
 
«چون ديدند که هيچ‌کس را سمعی و بصری نيست که ادراک مسموعات و مبصرات کند پيش از وجود مسموعات و مبصرات الا جلال ازل را، پس گفتند: «ليس کمثله شیء و هو السميع البصير» (۴۲:۱۱). و چون جلال ازل را در علم خود معلوم بود که هر کسی را فرا سرّ اين معانی نتواند برد، الا قومی که ديده‌اند و دانسته‌اند، و اين در قرآن بگفت: «و تلک الامثال نضربها للناس و ما يعقلها الا العالمون» (۲۹:۴۳). و العلماء ورثة الأنبياء – صلعم – آن‌ها ديدند، و اين‌ها شنيدند «شَهِدَ اللَّـهُ أَنَّهُ لَا إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلَائِكَةُ وَأُولُو الْعِلْمِ قَائِمًا بِالْقِسْطِ ۚ لَا إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ» (۳:۱۸). منقبتی از اين بزرگ‌تر می‌خواهی؟
 
جوانمردا! قرآن آن کس داند که از او آموزد، و از او ياد گيرد «بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِن كِتَابِ اللَّـهِ وَكَانُوا عَلَيْهِ شُهَدَاءَ» (۵:۴۴). شهداء دانی که چی‌ست؟ «شَهِدَ اللَّـهُ أَنَّهُ لَا إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلَائِكَةُ وَأُولُو الْعِلْمِ» (۳:۱۸) و «الَّذِينَ هُم بِشَهَادَاتِهِمْ قَائِمُونَ» (۷۰:۳۳)، «إِلَّا مَن شَهِدَ بِالْحَقِّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ» (۴۳:۸۶) مشرفان مملکت‌اند که «لِّتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ» (۲:۱۴۳). و مصطفی – صلعم – مشرف همه که «وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا» (۲:۱۴۳). و دعای مؤمنان است که «فَاكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِينَ» (۳:۵۳). پنداری که شاهد يکی است که «إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ شَاهِدًا» (۳۳:۴۵)؟ حاشا و کلاً! «وَشَاهِدٍ وَمَشْهُودٍ » (۸۵:۳).
 
ايشان هر يکی شاهدی است و قرآن مشهود همه که «إنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كَانَ مَشْهُودًا» (۱۷:۷۸). دانی که چرا «قرآن الفجر» گفت؟ زيرا که تا صبح سعادت سر بر نزند، قرآن مشهودِ مرد نگردد. «وَالصُّبْحِ إِذَا تَنَفَّسَ» (۸۱:۱۸) قسم ياد می‌کند ببدايت دولت عاشقان خود.
 
جوانمردا! از مقصود خود دور افتادم ديگر بار، و ليکن «وَمَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّـهُ» (۷۶:۳۰) عذر می‌خواهد» (نامه‌ها، ۱۶۳-۱۶۴)
 
نمونه‌ی بالا تنها يکی از نمونه‌های شيدايی و بی‌تابی او در برابر آيات قرآن و مداخله‌ی خيال او در فهم و تفسير آيات است. اين‌جا عين‌القضات در کسوت مفسر کلاسيک ظاهر نمی‌شود بلکه صوفی-عارفی داريم که گويی اختيار نوشتن و گفتن‌اش به دست خودش نيست و مانند پرکاهی افتاده در توفان است که به اين سو و آن سو می‌رود. خود او شرح اين ماجرا را با اين عبارات می‌گويد: «نبينی كه دست و قلم را تهمت كاتبی هست و از مقصود خبر نه و كاغذ را تهمت مكتوب فيهی و عليهی نصيب باشد و ليكن هيهات هيهات هر كاتب كه نه دل بود بی‌خبر است و هر مكتوب اليه كه نه دل است همچنين».
 
از اين حيث می‌توان او را با ابوسعيد ابوالخير مقايسه کرد. نمونه‌های بسياری از اين نوع برخورد ابوسعيد با آيات قرآنی در اسرار التوحيد ثبت شده است که به مناسبت‌های مختلف، ابوسعيد به آيات قرآن استشهاد می‌جويد، آن‌ها را در بستر حوادثی که با آن‌ها مواجه می‌شود تفسير می‌کند و اشعار و ابيات شاعران را نيز چاشنی آن می‌کند. او حتی از اين هم فراتر می‌رود و در بعضی موارد آيات قرآنی را به شعر ترجمه می‌کند. تفاوت ميان او و ابوسعيد از اين حيث است که از ابوسعيد روايت ثبت‌شده و منسجمی به شکل کتاب يا رساله – بر خلاف عين‌القضات – نداريم و اسرار التوحيد بيش از هر چيز روايت بيوگرافيک نسل‌های بعد از او از احوال و آثار شيخ است. عين‌القضات اما، اين بی‌تابی‌های‌اش را در نامه‌های پرشمارش ثبت کرده است که از خلال آن‌‌ها هم می‌توان بی‌تابی‌های روح او را ديد و هم با نحوه‌ی نگاه هرمنوتيک و تفسير اختصاصی خود او آشنا شد. و البته ابوسعید تفاوت‌های زيادی با او دارد. يعنی هر اندازه که می‌توان سویه‌ی انسانی، اخلاقی و خلاقانه‌ی تصوف بوسعيد را برجسته کرد، از آن سو وقتی عامليت فرد و برجسته شدن نقش شخص ا را دور تجربه‌ی عارفانه‌اش می‌بينيم، ناگهان به افق ديگری پرتاب می‌شويم که تفاوت شگرفی با فضای فکری ابوسعيد دارد.
 
درباره‌ی نحوه‌ی تلقی او از قرآن بسيار می‌توان نوشت. عين‌القضات وقتی از قرآن و آیات قرآن و واژه‌های آن سخن می‌گويد – يا آن‌ها را به کار می‌برد – آن‌ها را لفظ و کلمه و حرف نمی‌بيند. در جاهای متعدد نامه‌های او به روشنی می‌بینیم که قرآن، کلمات و جملات‌اش تشخص دارند؛ گويی اين‌ها پيش چشم او جسمانيت پيدا می‌کنند و هم‌چون موجوداتی زنده و اشخاصی انسانی پيش روی او می‌ايستند. تا اين‌جا هنوز ماجرا چندان غریب نیست و این نحوه‌ی شخصيت‌ بخشيدن به قرآن و الفاظ و عبارات‌اش در ميان صوفیان قبل و بعد از او سابقه دارد. حتی نهيب‌های سلوکی او که سخت با مضامين قرآنی در هم تنيده است، فاصله‌ی چندانی از بيان گزنده‌ی زاهدانه‌ی غزالی ِ صاحب احياء يا مثلاً سنایی، ندارد. اما کار مهم عين‌القضات در برخورد با متن مقدس، همانا چيزی نیست جز اين‌که از نهادهای متولی دين، اتوريته‌زدایی می‌کند و طبقه‌ی متصدی تفسير را از موضوعيت و اعتبار می‌اندازد. قرآن‌خوانی عين‌القضات، قرآن‌دانی است. قرآن در زبان و بيان او مانند شعر جریان دارد. قرآن برای او خاصیتی دارد مثل آینه. او قرآن را در برابر خود می‌نهد و خويشتن را در آن می‌بیند: «که در آن‌جا خبر از جلوه‌ی ذات‌اش دادند»!
 
اين آينه‌وار ديدن قرآن و شاعرانه با آن در آميختن همان چيزی است که نقش شخص و فرد عين‌القضات را برجسته می‌کند. اين شیوه است که خیال و تخیل او را بال پرواز می‌دهد و گويی خودِ اوست که وحی را – يا يک وحی را – بی‌واسطه تجربه می‌کند. اما او در همين کار هم با خويش می‌ستيزد و بر خود نيز می‌شورد. اين نفی و اثبات مدامی که در سخن او هست، به ویژه در نامه‌ها، عين‌القضات صوفی را – که ظاهراً در چشم عموم مردم عارفی است بلندمرتبه – بر زمین می‌نشاند. در اين حضور برجسته و پررنگِ «من»ِ عين‌القضات، گويی خاصیتی رهايی‌بخش هست که قرآن را – و مصحف را – از چنبره‌ی تنگ تاریخ و تفسیر رها می‌کند؛ قرآن با ضمير او پيوند می‌خورد نه چنان‌که با ضمیر هر زاهد و متشرعی ممکن است با تکرار و مداومت گره بخورد بلکه چنان‌که گويی هم‌اوست که هم‌شانه‌ی پيامبر ايستاده است و خود جبرييل را پيش روی خود می‌بیند و از او الهام می‌گیرد. راه و روش و سلوک عين‌القضات هر اندازه که بديع، خارق عادت و حتی شطاحانه به نظر می‌رسد، بسیار انسانی نيز هست و در آن زندگی به غايت و قوت جريان دارد؛ گويی او از درون متن – نه از حاشيه – بر متن شوريده است و نهنگی از آن ميانه سر برآورده که آب آن دریا را يکسره نوشيده است و از آن دريای بیکران جز هامون چیزی بر جای نيست. و اين است شگفتی تناقض‌آميز او. و اين ماجرا البته دراز است و ادامه دارد که «شرح اين قصه دراز است، به قرآن که مپرس»!
 
(*) اين يادداشت، نسخه‌ی اولیه و فارسی و خام مطلبی است که در اين کنفرانس ارايه کرده‌ام. تفاوت ميان اين متن و چیزی که ارايه شده از حيث مضمون زياد نيست ولی از حیث صورت‌بندی و نحوه‌ی ارایه‌ی مطلب و رفرنس‌ها طبعاً تفاوت‌ها کم نيستند.
۱

اسرار التوحيد بوسعيد

خاطرم نيست که تا به حال چقدر درباره‌ی ابوسعيد ابوالخير گفته‌ام يا نوشته‌ام اما بی‌گمان ابوسعيد در شکل دادن به فضای فکری من و تکان دادن من، هم‌‌پايه‌ی عين‌القضات همدانی اثرگذار بوده است. با هر دوی این‌ها بیش از هجده سال است که دمخورم و اين دو تن، در زمره‌ی معدود کسانی بوده‌اند که گرم‌ترین و آرامش‌بخش‌ترین لحظات زندگی‌ام را برای من آفريده‌اند.
 
امروز، برای کنفرانسی درباره‌ی قرآن و ادب، مشغول نوشتن مقاله‌ای بودم درباره‌ی عين‌القضات همدانی (که نسخه‌ی خلاصه و فارسی‌اش را همين روزها در ملکوت منتشر خواهم کرد). ناگزير جايی بايد از شباهت ميان او و ابوسعيد سخن می‌گفتم. همچنین بايد از شفيعی کدکنی سخنی را نقل می‌کردم. اسرار التوحيد مصحح شفيعی را برداشتم تا مقدمه را بار دیگر مروری بکنم و نتوانستم آن را زمین بگذارم. قلم شفيعی، دانش او، صراحت و صداقت شگفت‌آورش، حالتی سحرآميز دارد گويی. بی‌شک در ميان اهل ادب و دانش، شفيعی کدکنی در چشم من عظمتی ويژه دارد. هم‌چنان اگر قرار باشد از استادانی يگانه اسم ببرم که در شناخت من از مولوی، سنایی، ابوسعيد، عطار و شعر فارسی نقش برجسته‌ای داشته باشند، شفيعی بی‌گمان در زمره‌ی برترين‌هاست.

از پيش‌گفتار و مقدمه‌ای که شفیعی بر اسرار التوحيد نوشته است، چند بند را، هر کدام به مناسبتی در زیر نقل کرده‌ام. بند اول، مخاطب‌اش معلوم است. هر چه باید گفته شود در کلام شفيعی هست و من با او در اين زمينه سخت هم‌دل‌ام. بند دوم هم نکته‌ای اخلاقی دارد: آدميان گاهی به اسم فرار از تکبر و خودخواهی، تواضع خودخواهانه‌ای به خود می‌بندند و در جامه‌ی خداخواهی، بر آتش خودخواهی خود می‌دمند. سه بند آخر هم درباره‌ی ابوسعيد و عرفان اوست. سخن شفیعی در این زمینه خير کلام است که قليل است و دلالت‌ورزی می‌کند. بی‌گمان هر که اهل دانش باشد، از خواندن اسرار التوحيد و مقدمه و تعليقات شفیعی سود بی‌اندازه خواهد برد، حتی اگر مانند من شيفته‌ی قلم، زبان، صراحت و صفای شفیعی نباشد.

«بی‌گمان بسياری کسان خواهند بود که مرا، به مناسبت بعضی کارک‌های دیگر گه می‌توانستم بکنم و نکردم و وقتم را صرف اين کار کردم ملامت کنند. می‌دانم ولی فراموش نمی‌کنم که در کل زبان فارسی یکی دو کتاب ديگر می‌توان سراغ گرفت که بتواند به لحاظ ارزش ادبی و عرفانی با اسرار التوحيد رقابت کند، آيا چنين کتابی – با اين‌همه ارزش‌ها – بدين نمی‌ارزيد که من – يای از عاشقان اين حوزه‌ی فرهنگی – وقت خودم را صرف آن کنم؟ می‌ماند اعتراض و نق‌زدن‌های ناقدان ماورای بنفشی که اصل موضوع را منکراند و این‌گونه متّه به خشخاش‌گذاری‌ها را، روا نمی‌دارند و ترجيح می‌دهند با تورق نيم‌ساعته‌ی اسرار التوحيد يک مقاله‌ی مدرنِ روشنفکرانه در باب «عقده‌ی اوديپ» در ابوسعيد یا «وابستگی طبقاتی» او به «حواشی خرده‌بورژوازی شهری مهنه‌ی قرن پنجم در نظام توليد فئودالی» و به عنوان «یک انتلکتوئل شيزفرنيک دور ازماس» بنويسند، من آن‌گونه تحقيقات را – در صورتی که با در نظر گرفتن مبانی علمی و مقدمات لازم فراهم آمده باشد – منکر نيستم ولی به آن خانم‌ها و آقايان ماورای بنفش يادآور می‌شوم که تا متنی اين مته به خشخشا‌گذاری‌ها درباره‌اش اعمال نشود، چنان مقالاتی را نمی‌توان نوشت. اقلاً این را هم از همان فرنگی‌ها ياد بگيرند. به هر حال،‌شاعری از معاصران بوسعيد و نسل قبل از وی – که از بنيادگذاران شعر عرفانی زبان فارسی است – گفته است و خوش گفته است که «هر که از راه و رسته‌ی ماست، شناسای ماست و ديگر مردمان، منکران مايند». من هم سخن او را، در حد خودم، و به عنوان زبان حال خودم، تکرار می‌کنم که:
يعرفنا من کان مِن مثلنا
و سايرُ الناس لنا منکرون…
این يدداشت کوتاه را تا اين‌جا نوشته بود و چاپ شده بود، يک‌بار که برای غلط‌گيری آن را خواندم از خودم بدم آمد که چه مقدار در همين دو سه صفحه از من و من دم زده‌ام که چنين و چنان کرده‌ام، يادم آمد که مدعی بيست سال انس و الفت با کسی شده‌ام که در ۸۳ سال عمرش يک بار هم کلمه‌ی «من» و «ما»‌را بر زبان نياورد و هميشه، برای گريز از «من»‌و «ما» کلمه‌ی «ايشان» را – که نشانه‌ی غايب بودن از خويش است – به کار برد و من نتوانستم بويی از آن معنويت ببرم و اندکی از خودخواهی‌ام بکاهم. فکر کردم که اين يادداشت را از نو بنويسم و بر تمام تجليات من و ما، در اين نوشته، خط بطلان بکشم، اما متوجه شدم که آن فرعون، از جای دیگری خود را نشان خواهد داد؛ يعنی سر از گریبان تواضع‌های خودخواهانه به در خواهد آورد و از ميان تصنع و صنعت. ترجيح دادم که آشکار، هم‌چنان که در آغاز، خود را نشان دهد و برهنه از هر جامه‌ای، ظهور کند. ترديدی ندارم که زيان‌اش کمتر است. بی‌گمان کمتر است، به ويژه در قياس با خودخواهی‌هايی که در جامه‌ی خداخواهی خود را نشان می‌دهند و حق داشت کسی که ديگری را بر حذر می‌داشت از آن قومی که خداخواهی‌شان پرده‌ی خودخواهی‌هاست.» (پيش‌گفتار؛ صص هشت و نه)
«ابوسعيد در تصوف و عرفان ايران، همان مقام را دارد که حافظ  در قلمرو شعر فارسی. هر دو تن در نقطه‌ی کمال و گلچین‌کننده‌ی مجموعه‌ی زیبايی‌ها و ارزش‌های قبل از خويش‌اند. حافظ در پايان دوره‌ی درخشان تجربه‌های شعری، بدين کار پرداخته و بوسعيد نيز به نوعی ديگر در پايان دوره‌ی درخشان تصوف. آن‌چه در قرون بعد به عنوان عرفان نظری شهرت يافته، چيزی است ورای منظور ما. آن‌چه از سنت‌های شعر فارسی و انديشه‌ها و تصويرها و تجارب ارج‌مند هنری و فرهنگ شعری تا عصر حافظ وجود داشته در ديوان حافظ، به شيواترین اسلوبی گلچين شده است و در حقیقت دیوان حافظ نمايشگاه است که در آن شش قرن تجربه‌ی هنری و عرفانی در برابر ذوق و ادراک ما قرار می‌گیرد، در مورد بوسعيد نیز اين قضيه مصداق دارد: آن‌چه در طول چهار قرن نخستين تصوف و عرفان ايران – که دوران زرين اين پديده‌ی روحانی و فرهنگی است، يعنی دوران زهد و عشق و ملامت – وجود داشته در گفتار و رفتار بوسعيد خلاصه و گلچين شده است.
بی‌ آن‌که بخواهم چهره‌ی اسطوره‌ای حلاج را از ياد ببرم و بی آن‌که بخواهم رفتار و گفتار شگفت‌آور بايزيد بسطامی را ناديده بگيرم، می‌خواهم بگويم ابوسعيد ابوالخير، در ميان چهره‌های تاريخ تصوف ايران و اسلام یک نمونه‌ی اسثتنايی است. با اين‌که از همان روزگار حيات‌اش مورد هجوم متعصبان مذهبی بوده و آوازه‌ی لاابالی‌گری‌ها او، در همان عصر حيات‌اش تا اسپانيای اسلامی يعنی اندلس رفته بوده است و ابن حزم اندلسی در زمان حیات او در باب او می‌گويد: «و هم شنيده‌ايم که به روزگار ما در نيشابور مردی است از صوفیان با کنيه‌ی ابوسعيد ابوالخير که… گاه جامه‌ی پشمينه در می‌پوشد و زمانی لباس حرير که بر مردان حرام است، گاه در روز هزار رکعت نماز می‌گزارد و زمانی نه نماز واجب می‌گزارد و نه نماز مستحبی و این کفر محض است، پناه بر خدا از اين گمراهی!» با اين همه، هيچ قديس دیگری را نمی‌شناسيم که مردمان تا اين پايه شيفته‌ی او باشند که مزارهايی به نام او از آذربايجان، در باکو، گرفته تا خراسان امروز و تا آن‌جا که ترکمنستان شوروی خوانده می‌شود،‌ ساخته باشند. پرتو معنويت او تا بدان حد باشد که در طول قرون و اعصار، رباعی‌های منسوب به او را، به عنوان دعا و حرز، برای رفع بيماری و شفا، بر بيماران بخوانند و بدمند و چهره‌ی او به عنوان رمز اشراق و اشراف بر عالم غيب، به گونه‌ی نشانه و رمزی در آمده باشد آن‌گونه که بوعلی رمز دانش و علوم رسمی است.
در مجموعه‌ی رفتار و گفتار بوسعيد – آن‌سوی بافته‌های مریدان ساده‌لوح – به دشواری می‌توان چيزی يافت که در عصر ما، و يا حتی در روزگاری که ارزش‌های روحی يکسره ديگرگون شده باشد،‌ باز هم، برای انسان آرامش روان و روشنی ضمير و تسلای خاطر نداشته باشد. و چه ميراثی برای انسانيت ارج‌مندتر از این؟ در سراسر آموزش‌های عرفانی او، يک نقطه‌ی سياه بدبينانه و آزاردهنده نمی‌توان يافت: همه جا درس انسان‌دوستی و خوش‌بينی و شادی و اميد و تعصب‌ستيزی موج می‌زند و شما هر قدر نسبت به ميراث تصوف بدبين و بی‌اعتقاد باشيد، باز هم از رفتار و گفتار او، نکته‌ها می‌آموزيد که در زندگی بدان نيازمنديد» (صص بيست سه و بيست و چهار)
۷

بن‌بست نيکفر

آخرين برنامه‌ی پرگار در تلويزيون بی‌بی‌سی فارسی، گفت‌وگويی است ميان محمدرضا نيکفر و محمود صدری درباره‌ی «ذات دين». موضوع يادداشت من، نشان دادن انسداد نحوه‌ی نگاه محمدرضا نيکفر به مسأله است فارغ از اين‌که مسأله از اساس درست طرح شده است يا نادرست. در نتيجه، به درآمد و مقدمه‌ی بحث که در گفتار مجری برنامه‌ی پرگار می‌آيد نمی‌پردازم. عمده‌ی مقدمه‌های برنامه‌های پرگار بی‌بی‌سی واجد اين مشکل اساسی است که درآمد بحث هم جهت‌دار طرح می‌شود و هم متضمن مشکلات جدی و عميق معرفتی و نظری است (از جمله اين‌که مجری به شکلی عبارات را طرح می‌کند که گويی گزاره‌های مزبور مفروض‌اند و جای بحثی درباره‌ی آن‌ها نيست؛ و اين مسأله، مشکل ژنريک برنامه‌های پرگار است و در موارد متعددی اين سوگيری و جهت دادن به بحث مشهود است. اما سخن گفتن از آن خارج از موضوع يادداشت حاضر است).
ناگفته پيداست که پاسخ‌های آقای صدری در جای خود به بخشی از مسأله می‌پردازد اما با توجه به محدود بودن فضا و زمان برنامه و اين‌که پاره‌ای از اين سخنان به دفعات در برنامه‌های ديگری که آقای نيکفر در آن‌ها شرکت داشته‌اند تکرار شده‌اند و خط سير يکسان و مشابهی دارند، گمان من اين است که بحث مستوفا در اين زمينه در چنان برنامه‌ای ميسر نيست و نيازمند بررسی مکتوب و مفصل‌تر است، لذا علاوه بر اين‌که تسلط محمود صدری به بحث و سخت‌گيری او در باقی ماندن در چارچوب بحث نظری و حوزه‌ی تخصص‌اش ستودنی است، يادداشت حاضر می‌کوشد از زوايای ديگری نيز به مسأله بپردازد.

ادامه‌ی مطلب…

۳

هر کجا باشد شهِ ما را بساط…

بخشی از اين يادداشت را پيش‌تر در صفحه‌ای در فيس‌بوک منتشر کرده بودم. اکنون همين متن را با اندکی اضافات و اصلاحات بازنشر می‌کنم.

۱. فکر می‌کنم از آن‌جا که مهم‌ترین شأن آدمی اختيار است و اختيار وطن يا جای وطن گزيدن او هم بخشی از آن است، بخش مهم قصه حرمت نهادن به اين اختيار و انتخاب آدمی است. از اين حيث، فکر می‌کنم اين پيامی جدی و مهم است که ما به هيچ رو حق نداريم انتخاب آدميان را قضاوت و داوری کنيم (مگر اين‌که در تضاد و تزاحم با حقوق ساير آدميان بيفتد) ولو با منظومه‌ی ارزشی و فکری ما سازگار نباشد.

۲. آدمی در زندگی دنيايی‌اش حداقل‌هایی را می‌جويد و اين فقط برای ماها که در ايران با مسایلی که همه می‌دانيم مواجه هستيم، صادق نيست؛ مسأله‌ای است جهانی. هر کسی در هر جای دنيا برای خودش و خانواده‌اش امنيت و آرامش خاطر می‌جويد و اين حتی درباره‌ی کسانی که آرمان‌های بلند انسانی و اجتماعی دارند هم صادق است. جايی که هيچ امنيتی نباشد، انجام دادن حداقل کاری که از هر کسی با توجه با شاکله‌ی وجودی‌اش از او ساخته است، اگر نگويیم محال بسيار دشوار می‌شود.
۳. اين نکته هم البته به انتخاب و اختيار آدمی باز می‌گردد. گاهی اوقات نحوه‌ی زيست آدمی، مکان زندگی‌اش، نوع دوستان‌اش و فضايی که در آن قرار می‌گیرد در تعارض با ارزش‌هايی می‌افتند که برای زندگی او محوری‌اند. در اين معادله چيزی که تکليف نهايی را تعيين می‌کند – برای خود فرد، نه برای داوری اين و آن – اين نکته است که اين ارزش‌ها چقدر در قبض و بسط می‌افتند و چه اندازه وسعت و گشودگی يا تنگی دارند. گاهی اوقات زيستن در يک فضای خاص – فرق نمی‌کند ايران باشد يا مثلاً استراليا يا آمریکا يا آلمان – ممکن است پاره‌ای از ارزش‌های فرد را به مخاطره‌ی جدی بيندازد و او حاضر نباشد تحت آن شرايط دست از آن ارزش‌ها بکشد و لذا جایی را اختيار می‌کند که بهتر بتواند با خودش و جهان‌اش هم‌زيستی داشته باشد.
با توجه به این نکات فکر نمی‌کنم سؤال دقيقاً روشن و درستی باشد که بپرسيم اگر می‌روی چرا و اگر می‌مانی به چه دليل. هر کسی برای خودش دلايلی ممکن است داشته باشد که برای فرد ديگر ممکن است بی‌معنا به نظر برسند ولی برای خود او موضوعيت و ارزش دارند. از آن سوی قصه ممکن است دو نفر تن به ماندن يا رفتن بدهند ولی آن دو نفر چيزهای کاملاً متفاوتی را در زندگی می‌جسته باشند.
اما اگر بخواهم به ايران فکر کنم، گمان‌ام اين است که نخستين و مهم‌ترين شرط نه تنها برای من بلکه برای بسیاری تأمین همان حداقل امنيتی است که بدانی تو حرمتی و کرامتی داری که پاس داشته می‌شود و هر لحظه دست‌مايه‌ی هوس اين و آن نمی‌شود و هر دم در معرض خطر ربوده شدن آزادی، امنيت و آسايش‌ات نيستی. از اين منظر زيستن در يک کشور خاص، به نوعی شبیه سرمايه‌گذاری است. اهل اقتصاد، گاهی مهم‌ترين عامل‌ تصميم‌گيری‌شان ريسکی است که برای سرمايه‌گذاری‌شان ممکن است وجود داشته باشد. من اين‌جا به روشنی حساب کسانی را که از سر عاشقی یا سخت‌رويی زندگی می‌کنند از سايرين جدا کرده‌ام و روی سخن‌ام با اهل محاسبه است. وقتی ندانم که در فلان سرزمين آيا امنيت‌ام تأمين است يا نه، يا وقتی که ظن قوی ببرم که همواره امنيت خود و خانواده‌ام دستخوش فراز و نشيب‌های سياسی يا هوس‌بازی‌های اراذل می‌شود، طبعاً راه امن‌تری برای زيستن‌ام اختيار می‌کند. اين اختيار از سر تن‌آسانی و تنعم و نازپروردگی نيست بلکه از سر پافشاری بر بديهی‌ترین حق هر انسانی است که بخشی جدايی‌ناپذير از هستی و وجود اوست.
ديگر اين‌که، چنان‌که از ابتدا گفتم، به باور من هجرت يا مهاجرت آدمیان فی نفسه محل ارزش‌گذاری نیست که کسی لزوماً بخواهد به آن ببالد یا آن را بستاید يا از آن سو در آن طعن بزند و زبان به تحقيرش بگشايد. مهم اين است که آدمی در هجرت يا مهاجرت چه می‌کند و چه می‌شود. از این حیث، يک نکته برای من فوق همه‌ی نکات ارزش دارد و آن هم آدميت و انسانیت است. و انسانيت را به معنای خلاصه‌ی عظمت و شکوه این موجود شگفت‌آور به کار می‌برم که از هر دو سو استعداد حرکت دارد: هم قابليت عروج و معراج دارد و هم توانایی هبوط و سقوط. و اين انسانیت را ما هستيم که رقم می‌زنيم حتی در دشوارترین و تلخ‌ترين و تيره‌ترين موقعيت‌هايی که روان و خردِ‌ آدمی فرسوده و تباه می‌شود. مهم اين است که آدمی با آن‌چه در اختيار دارد چه می‌کند و چه می‌سازد. می‌دانم که هميشه قصه به اين سادگی نيست. و «آری شود و ليک به خون جگر شود» ولی هميشه چشم دوختن به آن افق دوردست و آن حقیقت متعالی است که آدمی را از زمین بر می‌کشد و قدر و عزت می‌بخشد، نه دست و پا زدن در معضلات و مشکلات و سرزنش و شماتت کردن موقعيت‌هايی که گاهی اختيارش از دست آدمی خارج است.
از سوی ديگر، من به آينده‌ی ایران اميد دارم و اين اميد داشتن به معنای اين نيست که فردا کوله‌بارم را ببندم و به دل تاريکی و نااميدی و بی‌سرانجامی يا بلاتکلیفی در کشوری بزنم که نمی‌دانم همين فردا اگر پی کاری بگردم برای امرار معاش‌ام، به احتمال قوی ناچار خواهم بود ماه‌ها و شايد سال‌ها عزت‌ام را بفروشم و ناگزير پيش اين و آن سر خم کنم. اما، اميد داشتن‌ام به معنای بلند‌مدت‌تری است که البته پس از پايان اين شب يلدا از راه می‌رسد. تا آن وقت، مسأله‌ی من ماندن و رفتن نيست بلکه مسأله‌ی من اين است که چه در ایران باشم چه خارج از آن هر چه می‌توانم در هر مقامی هستم انجام بدهم که ايران برای نسل بعدی – يا شايد هم فعلی – ايرانی قابل‌زيست‌تر شود که در آن حرمت و کرامت آدمی پاس داشته شود و گرگان آدمی‌خوار پيوسته مترصد دريدن او نباشند و هر انسانی اميدی روشن پيش روی‌اش داشته باشد که سقفی بر سرش خواهد داشت، معاشی در خور شأن خود خواهد داشت و آموزش و بهداشت خود و خانواده‌اش تأمين خواهد شد. من ايرانی را می‌خواهم و برای‌اش کوشش می‌کنم که کيفيت زيست آدمی – هر آدمی‌ای فارغ از جنس و رنگ و کيش و نژاد – در آن تأمين باشد. اميد من همين است که سايه می‌گويد:
ای مرغ گرفتار بمانی و ببینی
آن روز همايون که به عالم قفسی نيست

مرتبط:
سيبستان: چرا رفتم و چرا ماندم؟
کمانگير: از رفتن و نرفتن
راز سر به مهر: چرا بايد رفت؟ چرا بايد ماند؟
مرثيه‌های خاک: چرا نماندم؟
پيام ايرانيان: چرا ماندم؟ چرا رفتم؟
مجمع ديوانگان: رفتن یا نرفتن؛ چرا مسئله اين شد؟
نه از جنس خودم نه از جنس شما: با گیوتین بریده شدن یعنی همان قصه‌ی چرانماندم
پارسانوشت: چرا رفتم؟ چرا ماندم؟ چرا آمدم؟
مريم اينا: از رفتن‌هایمان حماسه نسازيم
تارنوشت سام‌الدين ضيايی: چرا می‌ماندم؟
باران در دهان نيمه‌باز: ماندن، رفتن، انزجار

۳

طوطی «سبز» و بازرگان «زندان»

قصه‌ی مثنوی را همه شنيده‌اند. طوطی محبوس در قفس بازرگان، از او خواهش می‌کند که هنگام رفتن به هند، نزد ديگر طوطيان پیام ببرد که به ياد او هم باشند:
کان فلان طوطی که مشتاق شماست
از قضای آسمان در حبس ماست
بر شما کرد او سلام و داد خواست
وز شما چاره و ره ارشاد خواست
گفت می‌شاید که من در اشتیاق
جان دهم اینجا بمیرم در فراق
این روا باشد که من در بند سخت
گه شما بر سبزه گاهی بر درخت
این چنین باشد وفای دوستان
من درین حبس و شما در گلستان
یاد آرید ای مهان زین مرغ زار
یک صبوحی درمیان مرغزار
یاد یاران یار را میمون بود
خاصه کان لیلی و این مجنون بود
ای حریفان بت موزون خود
من قدح‌ها می‌خورم پر خون خود
یک قدح می‌نوش کن بر یاد من
گر نمی‌خواهی که بدهی داد من
یا بیاد این فتاده‌ی خاک‌بیز
چونک خوردی جرعه‌ای بر خاک ریز
و البته در خلال قصه، فيل خود شاعر هم ياد هندوستان می‌کند و قصه‌ی خودش را بیان می‌کند. باقی قصه را می‌دانيم. يکی از طوطيان به خود می‌لرزد و می‌افتد از شاخه و می‌ميرد (تظاهر به مردن می‌کند). پيام به طوطی محبوس می‌رسد و او هم با تظاهر به مردن خود را خلاص می‌کند.
امروز دومین باری است که ميرحسین موسوی، در پوشش توصيه‌ی کتابی برای تأمل، از حبس و حصر سخن‌اش را به گوش ملت سبز ما می‌رساند. اما قصه‌ی ما عکس قصه‌ی طوطی و بازرگان است. پیام موسوی، پیامی نیست که تمنای آزادی و رهانيدنی برای خود او در آن باشد. در حقیقت، موسوی طوطی محبوس قصه‌ی ما نيست. موسوی آزادتر از همگان‌ است. اين آزادی نخست در ذهن و ضمیر و انديشه است که محقق می‌شود. اتفاقاً نخستين کسانی که در حبس‌اند، زندان‌بان‌اند او هستند که اسير اين حصر گران‌اند. و این زندان‌بانان البته دو دسته‌اند: زندان‌بان عیان و آشکاری که کليد محبس به دست دارد و ابزار قضا و غزا را وسیله‌ی مجروح و مقید کردن آدميان آزاد و آزاده می‌کنند. زندان‌بانان نهان کسانی هستند که در آباد ساختن منطق زندان می‌کوشند و در پوشش صلاح و اصلاح و سازش و مماشات و گفت‌وگو و پرهیز از خشونت و خون‌ریزی – با بت‌واره ساختن از همه‌ی اين‌ها – در بسط و گسترش اين زندان نه برای امثال میرحسین بلکه برای خود و سایر هم‌بندان زندانِ عظيم‌تر و بزرگ‌تر ایران، مصرانه کوشش می‌کنند.

در حقيقت آن‌که زندانی است – آن‌که طوطی قصه است – ماييم (و زندان‌بانان عيان و نهان). و آن‌ طوطيان هندوستان، و همان يک طوطی که بر شاخه بر خود می‌لرزد و فرو می‌افتد، همانا ميرحسین موسوی است به مثل. ميرحسين به نکته و اشارت و به لطيفه و جديت، راز رهايی را بر محبوسان بيرون از حصر حقيری که گرد خود او تنيده‌اند، گوشزد می‌کند.
مسأله اما این است: آیا ما درد و دغدغه‌ی رهايی داريم؟ آيا در اين همه اشارت، گشايش و رهايشی می‌يابيم؟ حبسی و حصری که به دست ستم‌پيشگانی که خود اسير زندان پيش‌ساخته‌ی خود هستند و نخست بر خود ستم کرده‌اند، برای میرحسين و آزادگان، حبس نيست بلکه شکست زندان است. زندان اين طایفه را نمی‌شکند، بلکه آن‌ها هستند که زندان را می‌شکنند. قصه‌ی امروز ما اما اين است: ما طوطيان گرفتار – اما به ظاهر رها – از آن طوطی سبزپوش آزاد – اما به ظاهر محبوس – که با حریفان سربسته سخن می‌گويد، ادراک اسرار می‌کنيم و گوش فهمِ اشارت داريم؟
۱۳

الاهيات ترنج

فردا دو هفته‌ی تمام می‌شود که دخترم ترنج، بهار را مثل رستاخيزی به خانه‌ی ما که خزان و زمستانی سخت را از سر گذرانده بود، آورده است. امسال، بهار و هر چه در آن بود و به آن متعلق است يکسره در وجود دخترمان جمع و خلاصه بود. امسال کار ديگری نداشتيم و هيچ چيز آن اندازه اولويت نداشت که ترنج. حس لحظه‌ی تولد ترنج، حسی زمینی نبود انگار. چيزی بود مثل تجربه‌ی معراج. تمام آن حادثه‌ای که در لحظه‌ای رخ می‌دهد و آدمی ناگهان پرده‌ای از برابر چشمان‌اش کنار می‌رود، گويی در همان لحظه‌ی ورود ترنج، وحی‌آسا بر من نازل می‌شد.
تا اين تجربه در وجودمان ته‌نشين شود و ذوق‌اش را بيش‌تر بچشيم مدتی طول می‌کشد اما همين روزها چه بسا مهم‌ترين روزهای آزمودن این تجربه است. پدر يا مادر شدن چيزی است در رديف جهاد با نفس. برای عبور از اين مرحله باید با خودت دست به گريبان شوی. طبيعی است که همه‌ی انسان‌ها وقتی قرار باشد با خودشان نبرد کنند، يکسان از اين ميدان بیرون نمی‌آيد و تجربه‌ی مشابهی ندارند ولی برای ما از اين جنس بود. گمان می‌کنم تجربه‌ی مادر شدن حتی از این هم بالاتر است و مثل ذوق شهادت است. مادر از لحظه‌ای که مادر می‌شود گويی دست از وجود پيشين‌اش کشيده است و آدمی دیگر شده است. پدر هم می‌تواند چنين باشد. حتماً جهان پدری، جهانی دیگرگون است.

ترنج، جهان‌بینی مرا هم تغيير داده است. نه به اين معنا که ناگهان چيزی ديگر شده‌ام. گويی از افقی بالاتر به هستی می‌نگرم. انگار الاهيات را از روزن نگاه اين دختر بهاری می‌بينم اين روزها. اين روزها و شب‌ها انگار فوران شعر است و عاطفه. انگار تمام ديوان‌های جهان را سطر به سطر می‌خوانم. اين روزها، برای ترنج، که به گفته‌ی دلنواز نازنینی خود بهترین شعر است، شعر می‌خوانم و غزل. موسيقی و تصنيف و ترانه، هم‌راز و هم‌نوای شب‌ها و ساعت‌های آرام کردن ترنج است. در تمام اين دو هفته، حافظ و سعدی و مولوی هم‌دم زمزمه‌های شبانه و روزانه‌ی دخترم بوده است. از امتيازات پدر شدن يکی اين است که آدم می‌تواند برای فرزندش آواز بخواند – به جای لالايی – و هر چقدر صدای‌ات نخراشيده باشد، باز هم کم پيش می‌آيد خرده‌ای به صدای ناموزون‌ات بگيرند. همان نغمه‌ای که ترنج را آرام می‌کند، خوب است!
الاهيات ترنج، الاهياتی است برای سلوک. سلوکی که فارغ است از تجويزهای صوری ارباب دیانت. سلوکی که يک پرده بالاتر از نغمه‌های تکراری يا مناسکی نغمه می‌نوازد. کافی است گوش آدمی برای شنيدن اين نغمه تربيت شده باشد يا به خودش سخت بگيرد برای شنيدن نغمه‌ای آشنا. برای رمز شنيدن از این پرده بايد آشنا بود و آشنا شد. اين روزها آشنایی با جهان بهاری ترنج را روز به روز تجربه می‌کنم. روزگار خوشی است. «از بخت شکر دارم و از روزگار هم».مرتبط: ترنج؛ «شهادت» مادرانه

۰

از دولت-ملت تا «نظام»: دوگانه‌ی درون-برون

۱. آن‌چه امروز در جمهوری اسلامی وجود دارد، به دقيق‌ترين معنای‌اش همان است که بر زبان حاکمان‌اش جاری می‌شود: «نظام». فارغ از اين‌که دقيقاً مرادِ آن‌ها از «نظام» چه چيزی می‌تواند باشد (روايتِ پيش پاافتاده‌تر و راحت‌الحلقوم‌ترش اين است که نظام مترادف است با رهبر کشور يعنی ولی فقيه؛ البته ماجرا واقعاً پيچيده‌تر از اين روايت ساده‌سازی شده است)، اين دستگاه حکومتی بدون شک «دولت-ملت» به معنای مدرن‌اش نيست هر چند شباهت‌هايی هم به دولت-ملت دارد. تصوير يا توهمِ دولت-ملت بودن جمهوری اسلامی، پس از انتخابات خرداد ۸۸ اگر نگوييم يکسره نابود شده است، دست‌کم به شدت آسيب ديده است. (در توضيح اين مضمون بنگريد به: سرشت و سرنوشت استبداد خود-ویرانگر؛ سينا فرهودی، جرس).

۲. نظام، جايگزين دولت-ملت شده است. اين نکته هم از جهت سلبی و هم از منظر ايجابی قابل توضيح است. در تلقی «نظام» بودن از دستگاه حکومتی امروز ايران، مردم علی‌الاصول بايد مطيع، منقاد، وفادار و سرسپرده‌ی اين «نظام» باشند و هر گونه ابراز مخالفت يا اعتراضی حمل بر براندازی می‌شود يا متهم به سودای انقلاب می‌شود. در دولت-ملت، شهروند (يعنی همان مفهومی که امروزه يکسره تبديل به «رعيت» شده است)، می‌تواند با توسل به شيوه‌های دموکراتيک و همان صندوق رأی و انتخاباتی که امروزه به شدت در معرض اتهامات جدی و ويرانگر است، حاکمان را براندازند و آن‌ها را از مقام‌شان عزل کنند. اين عزل دموکراتيک و اين براندازی نرم، از پايين‌ترين سطوح می‌تواند اتفاق بيفتد تا عالی‌ترین سطح. دست بر قضا، اين نکته‌ای نيست که مضمون مواضع اپوزيسيون يا مخالفان اين نظام باشد بلکه بن‌مايه‌های مواد قانون اساسی جمهوری اسلامی است (دليل وجود انتخابات مجلس، شوراهای شهر، انتخابات رياست جمهوری و انتخابات مجلس خبرگان دقيقاً همين است). لذا، عزل دموکراتيک و براندازی نرم نه مضمونی غريب است و نه نکته‌ای بيگانه و آشتی‌ناپذير با قانون اساسی فعلی جمهوری اسلامی. 

۳. نظام، با نهادن قيود بيش از حد به تمهيدات گنجانده شده در قانون اساسی که می‌تواند راه عزل دموکراتيک و براندازی نرم را هموار کند، به ويژه با باز گذاشتن دست شورای نگهبان و عدم پاسخگويی مطلق به اعتراض‌های دموکراتيک (که از سابقه‌ی انتخابات مجلس در دوره‌ی خاتمی و حتی پيش از آن آغاز می‌شود تا به انتخابات رياست جمهوری اخير)، در حقيقت قانون اساسی را به تعليق در آورده است اما پوششی ظاهراً قانونی (با نافذ دانستن رأی شورای نگهبان و سد کردن به نتيجه رسيدن اعتراض‌ها) به ماجرا داده است.

۴. نظام، بر خلاف دولت-ملت، ديگری‌تراش و غيرساز است: در گفتمان سياسی رسمی و اعلام شده‌ی نظام، افرادی درون نظام هستند و افرادی بيرون نظام. چيزی که حقوق اين افراد را تعيين می‌کند، شهروندی آن‌ها، انسان بودن‌شان و حقوق سلب‌ناشدنی آن‌ها نيست. هر کسی که بيرون نظام باشد، بالقوه و بالفعل، حقوق‌اش سلب شدنی است. و البته ديده‌ايم که حتی کسانی که درون نظام هم هستند، عند الاقتضاء، حقوق‌شان را از دست می‌دهند و راهی قابل اتکا برای استيفای حقوق‌شان، در غياب يک دستگاه قضايی مستقل، وجود ندارد.

با چهار مقدمه‌ی بالا، به خوبی می‌توان نشان داد که جنبش سبز با عبور از منطق دوگانه‌ساز، غيريت‌تراش و ديگری‌سوز برون-درونِ نظام، افق بالاتر و روشن‌تری را برای استيفای حقوق ملت به مثابه‌ی شهروندانی گشود که حق (و نه تکليف) عزل زمام‌داران‌شان را به شيوه‌های دموکراتيک، غيرخشن و مسالمت‌آميز دارند (برای شرح و تفصيل بيشتر اين مضمون بنگريد به: جنبش سبز و امکان زایش سیاستی رهایی‌بخش بر ترازِ «دیگری»؛ محمدمهدی مجاهدی، کلمه). در اين تلقی، شرکت در انتخابات، تکليف و وظيفه نيست. مردم برای ادای وظيفه پای صندوق رأی نمی‌روند بلکه برای استيفای حقوق‌شان و به دست گرفتن زمام سرنوشت‌شان در انتخابات شرکت می‌کنند. حاضر شدن پای صندوق رأی، تکليف نيست؛ حق است. لذا مشارکت در حرکتی که پيشاپيش حق شهروندان در آن ناديده گرفته می‌شود، منطقی خودشکن و ويرانگر دارد. اما، همه‌ی اين‌ها نتيجه نمی‌دهد که جنبش سبز از صندوق رأی گريزان است؛ درست بر عکس، تمام ادعای جنبش سبز احيای سلامت انتخابات و صندوق‌های رأی است.
کسانی که اين روزها، با داعيه‌ی اصلاح‌گری، همان زبان و منطق نظام – در تقابل با دولت-ملت – را اختيار می‌کنند و به صراحت مرزی پررنگ ميان درون و برون نظام می‌کشند و از رتوريک اصلاح در برابر امنيت يا اصلاح در برابر انقلاب دفاع می‌کنند (بنگريد به: جنبش سبز: نه انقلاب، نه اصلاحات؛ شهاب میرجعفری، جرس)، در حقيقت کل مسأله را به همين دوگانه فرو می‌کاهند و از سوی ديگر، پيشاپيش منطق متکثر و حق‌مدار جنبش سبز را انکار می‌کنند. منطق جنبش سبز، منطق درون-برونِ نظام نيست؛ منطق جنبش سبز، توازن ميان حق و تکليف و حقوق يکسانِ همه‌ی شهروندان است. هر شهروندی، تا زمانی که بر مدار حقوقِ مصرح در قانون اساسی کشور حرکت می‌کند، چه مدافعان منطق دوگانه‌ساز درون-برون نظام (و اصلاح-انقلاب) بپسندند يا نپسندند، بخشی از همين دولت-ملت است و حقوق‌اش انکار ناشدنی است (و اين حقوق می‌تواند شامل حق روگردانی از ساز و کار اخذ رأيی باشد که به باورش مخدوش و معيوب است). هيچ مصلحتی نمی‌تواند پيشاپيش حقوق ابتدايی و اوليه‌ی شهروندان را نقض و نفی کند و سپس ادعا کند که می‌توان حقوق اوليه را ناديده گرفت و پس از تعامل، مذاکره و سازش و امتياز دادن و امتياز ستاندن، دوباره به حقوق اوليه‌ی ملت رجوع کرد. شايد بتوان هنگام سخن گفتن از حقوق ثانويه‌ای که اهميت بنيادين يا ضروری در استيفای حقوق ملت ندارد، مدتی مدارا کرد و مصالحه، ولی تن دادن به نقض حقوق اوليه‌ی ملت، و تبليغ منطق دوگانه‌ساز، دشمن‌تراشانه و ديگری‌سازی که ميان ملت خط‌کشی می‌کند، گام اول در تعليق ناگفته‌ی اصول مصرح همين قانون اساسی فعلی است (فارغ از اين‌که چقدر اين حرکت با حقوق اوليه‌ی بشر ناسازگاری دارد).
جنبش سبز با طرح نوع تازه‌ای از سياست‌ورزی که ديگر محبوس اين دوگانه‌سازی‌های ناکارآمد که مخل حقوق اساسی و اوليه‌ی ملت است، راهی تازه برای استيفای اين حقوق گشوده است. گام اول برای ارايه‌ی روش و راه‌حلی جايگزین، همين تفطن به بن‌بستِ اين دوگانه‌سازی‌ها و سويه‌ی غيراخلاقی، انحصارطلب و تنگ‌نظرانه‌ی آن است.
(اين يادداشت اولین بار در جرس منتشر شده است)
۱

بهارانه‌ی خواجوی

پيش‌تر از اين آلبوم «افق مهر» با صدای ايرج بسطامی و آهنگسازی پرويز مشکاتيان را  در ملکوت نياورده بودم. تذکر دوستی، باعث شد اکنون که در آستانه‌ی بهار هستيم، اين اثر کمتر شناخته‌شده را به مهمانی صادر و وارد ملکوت بياورم. متن يکی از غزليات خواجو را که شعر تصنيف بخش دوم اين آلبوم است (دقيقه‌ی ۱۵:۴۰ به بعد)، اين‌جا می‌آورم که سخت مناسب حال است و غزلی است لطيف.
 
صبح وصل از افق مهر بر آید روزی
وین شب تیره‌ی هجران بسر آید روزی
 
دود آهی که بر آید ز دل سوختگان
گرد آيینه‌ی روی تو در آید روزی
 
هر که او چون من دیوانه ز غم کوه گرفت
سیلش از خون جگر بر کمر آید روزی
 
وانکه او سینه نسازد سپر ناوک عشق
تیر مژگان تواش بر جگر آید روزی
 
می‌رسانم به فلک ناله و می‌ترسم از آن
که دعای سحرم کارگر آید روزی
 
عاقبت هر که کند در رخ و چشم تو نگاه
هیچ شک نیست که بیخواب و خور آید روزی
 
هست امیدم که ز یاری که نپرسد خبرم
خبری سوی من بی‌خبر آید روزی
 
بفکنم پیش رخش جان و جهان را ز نظر
گرم آن جان جهان در نظر آید روزی
 
همچو خواجو برو ای بلبل و با خار بساز
که گل باغ امیدت ببر آید روزی
 

۰

جای خالی انسان در غياب خدا

توضيح پس از انتشار: يادداشت زير نقدی است بر مقاله‌ای از سروش دباغ درباره‌ی مضمونی که ايشان «عرفان مدرن» می‌نامد؛ به دنبال آن مقاله سلسله‌ای ديگر از مقالات با مضمونی مشابه از سوی نويسنده‌ی آن منتشر شد. صاحب این قلم هرگز نه پاسخی به نقد زير ديد و نه نشانی از انعکاس تلويحی و ناگفته‌ی آن در يادداشت‌های بعدی.

۱
در مقاله‌ای با عنوان «طرح‌واره‌ای از عرفان مدرن» مغز مدعای سروش دباغ اين است که جهان مدرن اقتضا می‌کند که به درک تازه‌ای از عرفان برسيم و عرفان کلاسيک را پس پشت بگذاریم. پيشنهاد او، دست‌کم به طور حداقلی، روی آوردن به چيزی است که در گفتار او «عرفان مدرن» ناميده می‌شود. نويسنده برای اين عرفان مدرن، ویژگی‌هايی را بر شمرده است و برای عرفان کلاسيک هم خصوصياتی را آورده است که گويا قرار است ويژگی‌های «عرفان مدرن» آن را از عرفان کلاسيک متمايز کند تا بشر امروزی بهتر و راحت‌تر بتواند به مقوله‌ای به اسم عرفان در جهان مدرن روی بياورد و هم‌چنان معنوی زيست کند. يکی از مضامين برجسته اما تصريح‌ناشده‌ی این مقاله اين است که در این «عرفان مدرن» خدای اديان ابراهیمی و «عرفان کلاسيک» نه نقش چندانی دارد و نه اساساً حضوری دارد. به عبارت دقیق‌تر، «عرفان مدرن» يعنی عرفان فارغ از مفهوم حقیقت متعالی و فارغ از حقیقت‌جويی.

يکی از محورهای اصلی بحث در چنين موضوعی قاعدتاً باید طرح مسأله باشد و نشان دادن ميزان اصيل بودن آن از حيث پرداختن به امور واقعی. سپس نويسنده باید راه‌حل پيشنهادی خود را عرضه کند و شيوه‌های حل مسأله را. در مقاله‌ی حاضر، هم طرح مسأله مبهم است و هم شيوه‌های پيشنهادی حل مسأله کمکی به گشايش آن نمی‌کند.

سبک نگارش

بديهی است که نويسندگان مختلف سبک‌های مختلفی را برای تقرير مدعيات‌شان بر می‌گزينند. بعضی از سبک و عبارت‌پردازی‌هايی کهن استفاده می‌کنند و گروهی به زبان و سبکی مدرن و امروزی‌تر روی می‌آورند. بعضی متون دموکراتيک‌تر نوشته می‌شوند و ارتباط بهتری با مخاطب برقرار می‌کنند و بعضی از منظری بالاتر و با ارتفاع نسبت به مخاطب برخورد می‌کنند. هر چند سبک‌های مختلف می‌توانند به خودی خود ارزش‌گذاری شوند ولی هم‌چنان تا زمانی که ارايه‌ی مطلب به انتقال اصل معنا صدمه‌ای وارد نکند، چه بسا بتوان از تفاوت سبک‌ها عبور کرد. مقاله‌ی مزبور مشحون از سجع‌های مکرر و قافيه‌پردازی‌های فراوانی است که بيش از آن‌که به تثبيت و تحکيم مدعای نويسنده کمک کند، نقش اصلی‌اش تزيين و آهنگين کردن متن است بدون اين‌که سهم قابل‌ملاحظه‌ای در تقرير مدعای اصلی داشته باشد. از اين رو، اين متن را می‌شد بدون مجال دادن به بروز سجع‌پردازی‌های مکرر و استفاده‌ی سنگين از پاره‌ای استعارات و تشبيهات غيرضروری، نوشت. این صنايع و آرايه‌های لفظی و استفاده‌ی بعضاً نا به جا از آن‌ها، متن را دچار سستی و پستی‌ و بلندی‌های گاه مخل و ملال‌آور می‌کند.

ادبيات بحث

يکی از کمبودهای متن اين است که در بسياری از موارد اصطلاحات و تعابيری به کار رفته‌اند که دست‌کم يک «تعريف کاری» مناسب از آن‌ها ارايه نشده‌ است تا بتوان بحث را با انسجام پيش برد، متن را از دايره‌ی نقدپذيری خارج می‌کند و باعث ابهام در فهم مراد نويسنده می‌شود. از آن جمله است استفاده از تعبير «مدرنيته» و «ايده‌های مدرنيستی» بدون اين‌که دقيقاً مشخص باشد ويژگی‌های اين مدرنيته چی‌ست. به طور مشخص، مدرنيته به مثابه‌ی پروژه‌ای اروپامحور که پيوند تنگانگی با مسيحيت داشته است، به ويژه در آثار ماکس وبر، به نحوی مستوفا نقد شده است هر چند هم‌چنان در ادبيات مربوط به مدرنيته، غلبه و سيطره هم‌چنان با اين نگاه اروپامحور است (که گاهی به روشنی نشانه‌هايی از رويکردهای اورينتاليستی نيز در آن مشهود است). هم‌چنين استفاده از تعبير «عقلانيت نقاد» بدون ارايه‌ی تعریف روشن يا موضوعيت آن در بحث اصلی نويسنده يا استفاده از اصطلاح «رئاليسم پيچيده» و «عقلانيت» خام.

مقاله، فاقد طرح مشخص و روشنی از متدولوژی به کار رفته در مقاله است. نويسنده با عنايت و التفات ويژه‌ای به دان کيوپيت، گويا از نوعی الاهيات مسيحی دفاع می‌کند که در آن انسان‌گرايی نقش برجسته‌ای دارد. رويکرد دان کيوپيت البته در جهان مسيحی جنجال‌برانگيز بوده است و نقدهای بسياری را متوجه خود کرده است. مضمون محوری مدعيات دان کيوپيت این است که تحولات جهان مدرن، زمينه‌ساز شکل‌گيری جهان‌بینی تازه‌ای شده است که خردگرا و تجربه‌گراست و در نتيجه روحيه‌ای شکاکانه دارد که به نوبه‌ی خود منجر به برداشتی انسان‌محور و فردگرايانه از دین می‌شود. تفسير جدید کيپويت از مسيحيت متشکل از‌روايت‌هايی است که در کانون آن می‌توان چهره‌هايی مثل داروين، فرويد، يونگ، شوايتزر، کانت، مارکس جوان، کی‌يرکه‌گار، نيچه و ويتنگشتاين را ديد که در آن از يک برداشت «جديد» از دين دفاع می‌شود که از «واقع‌گرايی» روگردان است و «کاملاً انسانی» است و الاهياتی دارد «مانند هنر» که «معنوی» و «اخلاقی» است به جای اين‌که «تعبدی» و «جزم‌انديشانه» باشد.

اين تلقی کيوپيت – حتی اگر در قابلیت کاربرد و تسری آن به حوزه‌ی اسلام و عرفان اسلامی-ايرانی مناقشه نکنیم – به نوبه‌ی خود محل نقد است. نخستين مشکل این نوع رويکرد به مسأله اين است که به شدت اروپامحور است. کيوپيت درباره‌ی مسيحيتی سخن می‌گويد که اساساً مسيحيت اروپای غربی است و اگر بخواهيم سخنان او را به مسيحيت موجود در مثلاً آفريقا، يا آمريکای جنوبی تعميم بدهيم به مشکلات جدی بر می‌خوريم. مشکل رويکرد کيوپيت که به پيروی از ويتگنشتاين متأخر بسط يافته است اين است که اساساً وجود امر قدسی منتفی می‌شود و امر قدسی صرفاً به نوعی برساخته‌ی بازی‌های زبانی و شيوه‌ی زيست افراد و سنت‌های مألوف آن‌ها تقلیل داده می‌شود.

البته ترديدی نيست که پس از ظهور مدرنيته تحولات عقلانی چشم‌گيری با پيامدهای عظيمی رخ داده است. اما چيزی که جای بحث جدی دارد – و به ويژه در قرن حاضر – به شدت نقد شده است آن ايدئولوژی‌ای است که در متن و بطن مدرنيته شکل گرفته و بخشی از آن شده است. در مقاله‌ی نويسنده، چنان‌که همدلی غيرمنتقدانه‌ی او با کيوپيت هم اين نکته را آشکار می‌کند، «جهان مدرن» به سادگی مفروض گرفته شده و برای آن مشروعيتی به رسميت شناخته شده است چنان که گويی جهان مدرن با گسستی ناگهانی از جهان ماقبل مدرن جدا شده است و آن‌چه در جهان ماقبل مدرن مشروعیت داشته بیش از این مشروعیت ندارد.

گذشته از اين، دقيقاً روشن نيست که ارجاع نويسنده به آراء کيوپيت چه رويکردی دارد. اگر نويسنده در واقع از آراء کيوپيت دفاع می‌کند و پاره‌ای از عقايد او را بيان می‌کند، روايتِ حاضر، روايت شسته‌رفته و منسجمی از آراء او نيست. حتی به فرض روايت دقيق و منسجم آراء کيوپيت، او مرجع قابل‌اعتمادی در اين بحث نيست و نظريه‌‌ی او در غنی‌ترين روايت‌اش، نظريه‌ای است فقير که به شدت نقد شده است.

جای خالی ادله

یکی از مدعيات محوری مقاله درباره ی چیزی که نویسنده «عرفان کلاسيک» می‌نامد اين است که عرفان کلاسيک، مبتنی بر يک «نگاهِ غايت‌محور ارسطويی» و «ثنويت وجودشناختی افلاطونی» است. نويسنده نيازی نديده است که توضيح بدهد که: ۱) این تعابير دقيقاً چه معنايی دارند و متضمن چه پيامدهای الاهياتی و عرفانی می‌توانند باشند؛ و ۲) چگونه اين نگاهِ غايت‌محور و ثنويت‌ وجودشناختی ذاتی تمام گستره‌ی عرفان کلاسيک است. در مواردی که از اصطلاحات «غايت‌محوری ارسطويی» و «ثنويت‌ وجودشناختی افلاطونی» سخن گفته می‌شود، گويا با حسن تعبيری از «حيات پس از مرگ» و «قايل شدن به معنا و باطن برای صورت و ظاهر عالم» است. اگر فرض کنيم که اين دو مقوله (يعنی حيات پس از مرگ و قایل شدن به باطنی در برابر ظاهر) بخشی از عرفان مدرن مورد نظر نويسنده نيست، خوب است به جای استفاده از اصطلاحات فوق يا در کنارشان، به همين تعابیر آشناتر تصريح شود تا مرزبندی روشنی ميان دو مقوله‌ی عرفان کلاسيک و مدرن مد نظر نويسنده داشته باشيم.

اين ابهام در جایی بيشتر خود را نشان می‌دهد که نويسنده از يک کل واحد به نام عرفان کلاسيک سخن می‌گويد که در آن می‌توان غزالی، عطار و مولوی را زير چتری واحد قرار داد. هر چند در ابتدای مقاله، نويسنده برآمدن «ايده‌های عرفانی و معنوی» از «دل سنت اسلامی و ميراث فرهنگی مسلمانان» را مترادف با «عرفان کلاسيک» می‌گيرد و گويی عبور از اين «سنت اسلامی» و «ميراث فرهنگی مسلمانان» همان چيزی است که «عرفان مدرن» مطلوب و مورد نظر نويسنده را تعريف می‌کند.

در عرفان اسلامی-ايرانی با يک کل واحد و تلقی يکدست و يکپارچه‌ای از عرفان رو به رو نيستيم. چنان‌که محمدرضا شفیعی کدکنی در توصيف تصوف آورده است، تصوف – يا عرفان – برخورد هنری کردن با مذهب است. و این برخورد هنری، لزوماً محبوس و مقيد به هيچ‌کدام از دو مقوله‌ی مورد اشاره‌ی نويسنده (يعنی غايت‌محوری ارسطويی و ثنويت‌ وجودشناختی افلاطونی) نيست. نمونه‌های برجسته‌ی اين تفاوت‌ها را می‌توان در عرفان ابوسعيد ابوالخير، ابوالحسن خرقانی و عين‌القضات همدانی يافت.

برای مدعيات ذکر شده در مقاله‌ی فوق حتی يک استدلال هم وجود ندارد. اگر بحث نويسنده در ما نحن فيه، در حوزه‌ی فلسفه‌ی عرفان است، نيازمند استدلال فلسفی هستيم که جای آن در نوشته خالی است. اگر نويسنده از تاريخ عرفان سخن می‌گويد، هم‌چنان نيازمند بحث تاريخی هستيم که باز هم نشانی از آن در اين مقاله نيست. نويسنده ممکن است بخواهد از موضع تجربه‌ی ذوقی و شخصی سخن بگويد، يا مثلاً در کسوت پير طریقت، بخواهد مواجيد خود را بيان کند که نيازمند روش‌هايی شهودی است. از اين حيث، مقاله‌ی حاضر از هر نوع برهانی خالی است و بيش از هر چيز، به برداشتی ادبی، تفسير شعری يا شرح شعر (با توجه به کثرت نقل اشعار از فقط يکی دو شاعر خاص) شباهت دارد. اين شيوه‌ی تبيين مطلب، به هيچ رو کاری نظری نيست و احتمالاً حداکثر مروری ادبی است، که مقاله در اين زمينه هم توفيقی ندارد. حتی در بخش‌هایی که اشعار مولوی نقل می‌شود – و شباهت‌هايی ميان مولوی و سپهری، فی‌المثل، يافت می‌شود – باز هم بايد نظریه‌ی تفسير ادبی متن روشن باشد که با چه متدی اين کار تطبیقی انجام شده است. آيا متد کار زبان‌شناختی است؟ يا معناشناختی؟ نويسنده نقد تاريخی می‌کند يا نقد مفهومی؟ به هر حال، بايد متد کار مشخص باشد و در حد نقد ادبی هم مشخص نيست، صورت حاضر مقاله راه به جايی ببرد.

۲
نويسنده در بندهای بعدی بدون ارایه‌ی دلایل موجه و قابل دفاع مرزی پر رنگ ميان «عرفان کلاسيک» و «عرفان مدرن» می‌کشد (درست همان‌طور که به اقتفای کيوپيت اختلاف فاحشی و شکافی پرناشدنی ميان مدرنيته و جهان ماقبل مدرن را تلويحاً در متن مقاله مندرج کرده است). سپس بدون اين‌که مقدمات اصلی پرسش را به خوبی روشن کرده باشد، به سراغ اين سؤال‌ها می‌رود که: «آیا نگاه عرفانی داشتن به هستی، به عرفان کلاسیک منحصر می‌شود و سراغ‌گرفتن از عرفان مدرن، نوعی تناقض‌گویی است و محلی از اعراب ندارد؟ اگر می‌توان از عرفان مدرن سخن گفت، چه تشابه و تفاوتی است میان عرفان کلاسیک و عرفان مدرن؟».

در سراسر نوشته، به هيچ عارف کلاسيکی ارجاع داده نشده و نقل قول مستقيمی از او نشده است الا به ابياتی از غزليات و مثنوی مولوی. فارغ از این‌که حتی در روايت مولوی هم نويسنده تنها يک تفسير از سخنان او را، که به صراحت سازگار با اصل مدعای نويسنده است ارائه می‌کند چنان‌که گويی در اینجا صافی‌ای وجود دارد که پيشاپيش مواضع مولوی از آن عبور می‌کند تا در خدمت موجه کردن اصل مدعای نویسنده قرار بگیرد. موجه‌سازی حتی اگر امکان‌پذير هم باشد، فاقد شأن معرفتی است. در این مقاله هيچ اشاره‌ای به آراء غزالی و عطار که از آن‌ها ياد می‌شود، نشده است. مهم‌تر از آن، چشم‌پوشی نويسنده از آراء و عقاید ساير عارفان مسلمان/ايرانی مدعای نويسنده را درباره‌ی ويژگی‌های عرفان کلاسيک (در برابر «عرفان مدرن» محل ادعای او)، جای خالی ادبیات مربوط به بحث را بيشتر نمايان می‌کند. نويسنده به اين نکته التفات دارد که اگر بحث مسأله‌محور باشد، نيازی نيست به اين‌که از همه‌ی عارفان کلاسيک شاهد بياورد (به اين دلیل ساده که تأييد کمکی به تقويت مدعا نمی‌کند) بلکه نشان دادن تفاوت‌ها و تمایزهای عارفان مختلف، می‌تواند آشکار کند که آن تصوير يکدست و يک‌پارچه‌ای که از عرفان کلاسيک ارايه می‌شود، تصوير نادقیقی است. هم‌چنين بايد بررسی کرد که آيا نويسنده جايی را برای نقدپذيری مدعای مطروحه باز می‌گذارد يا صرفاً با رويکرد نقل روايتی (بدون اين‌که دغدغه‌ی صدق و کذب در ميان باشد) طرح مدعا شده است.

به طور مشخص، تلقی نويسنده از فنای «اراده»ی سالک در عرفان کلاسيک، تلقی نادقیق و نادرستی است که مبتنی بر تنگ گرفتن دايره‌ی عرفان و برجسته کردن شخص مولوی به مثابه‌ی مثل اعلای عرفان کلاسيک است (که تازه در آن هم می‌شود تشکيک کرد و با روايتی متفاوت می‌توان نقش «اراده»ی سالک را در نگاه عارفانه‌ی مولوی برجسته ديد؛ درست بر خلاف تلقی نويسنده). کار وقتی دشوارتر می‌شود که در کنار مولوی، تکثر حیرت‌آور آراء ساير عارفان مسلمان/ايرانی را نيز مشاهده کنيم.

نويسنده در ادامه‌ی همين ادعا درباره‌ی فنای اراده‌ی سالک در عرفان کلاسيک به حافظ متشبث می‌شود (و تلويحاً او را ميان عارفان قرار می‌دهد): « در عرفان کلاسیک، بهترین عارف آن است که در میان نباشد: «تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز»». البته او بعدتر در جايی که به نقش «خوف» و «عشق» در عرفان غزالی، سنايی، عطار و مولوی اشاره دارد، بلافاصله متفطن اين نکته می‌شود که تفاوتی گوهری ميان حافظ – و سعدی – و اين نام‌برداران عرفان وجود دارد و می‌افزايد: «حافظ و سعدی دراین میان استثنا هستند». همين جمله البته نشان می‌دهد که در طرح و الگوی او، دست‌کم دو استثناء وجود دارد که خود او نيز از آن آگاه است. البته موارد استثناء بسيار بيش از اين‌هاست و تنها در حافظ يا سعدی (به فرض عارف قلمداد کردن آن‌ها) منحصر نمی‌شود. عين‌القضات همدانی یک نمونه‌ی برجسته از اين عارفان است که بسياری از برداشت‌های نويسنده درباره‌ی اين «عرفان کلاسيک» را نقض می‌کند. اهميت اين نکته در آن است که اگر با رویکردی حل‌مسأله‌ای با موضوع برخورد شود، عارفان کلاسيک دیگر می‌توانند نشان بدهند که چه بسا از اساس مدعای مطروحه آن اندازه بزرگ نباشد که نيازمند چنين بازنگری بنيادينی باشد.

در هيچ جای مقاله روشن نيست که نويسنده تلقی و برداشتی پيشينی از عرفان دارد يا فهم او از عرفان (کلاسيک يا مدرن، فرقی نمی‌کند) پسينی است. هر چند نويسنده گويا بر اين باور است – يا دست‌کم چنین می‌گويد – که درک ما از عرفان پيشينی نيست ولی در توصيف اين «عرفان مدرن» بارها و بارها در خلال متن، حتی پيش از اين‌که متناقض نبودن عرفان مدرن و موضوعیت داشتن آن را مدلل و قابل دفاع کند، به اشعار سهراب سپهری تشبث می‌جويد و در توضيح و گاهی دفاع از مدعای خود، به او استشهاد می‌جويد. فارغ از اين‌که سپهری را چقدر می‌توان عارف (از هر نوعی) قلمداد کرد (گويا برداشت نويسنده در این مورد سخت متأثر است از رويکرد کيوپيت به مسأله)، این ابهام موضع نويسنده در اين خصوص فهم مطلب را دشوارتر می‌کند. به هيچ وجه روشن نيست که نويسنده در نتيجه‌ی انس خاطر با اشعار سپهری و دلبستگی به نگاه او به عالم به فکر درانداختن اين طرح نو افتاده است يا پس از انديشيدن درباره‌ی اين طرح نو در پی یافتن مصداقی برآمده است و آن را نزد سپهری يافته (و مثلاً به هيچ وجهی نتوانسته آن را با جهان‌بینی مثلاً حافظ، ابوسعيد ابوالخير يا عين‌القضات همدانی جمع کند).

نوشته هم‌چنين متضمن ادعاهای نامدللی است که شمار آن در متن کم هم نيست. از جمله، در اين عبارت: «نگاه غایت‌محورِ ارسطویی به هستی ، رنگ باخته و نگاه علمی که غایتی برای این جهان متصور نیست، و عالم را رونده به سوی غایتی از پیش معین نمی‌بیند، محوریت پیدا کرده است». معلوم نيست که مراد نويسنده از اين‌که نگاه علمی غايتی برای اين جهان متصور نيست، دقيقاً چه می‌تواند باشد. علی‌الاصول، علم نسبت به اين‌که جهان غايتی دارد يا ندارد ساکت است. اما از عبارت بالا، چنين می‌توان برداشت که گويی علم پيشاپيش درباره‌ی غايت داشتن يا نداشتن جهان، موضعی دارد. تعبير فوق، خارج بودن بعضی از مسايل از دايره‌ی علاقه يا شمول علم را با موضع‌گيری ايدئولوژيک يکی می‌گيرد و ناخواسته نسبتی ايدئولوژيک نیز به علم می‌دهد، که می‌شد با بازنويسی عبارت راه را بر اين سوء تعبیر و ناخوانا شدن متن بست.

نکته‌ی ديگر به استفاده از تعبير «مدرن» برای عرفان مد نظر نویسنده بر می‌گردد. از خلال متن روشن نيست که «مدرن» ظرف زمان عرفان است يا وصفِ زمانه‌ی اين عرفان يا وصفِ افق آن. اين عرفان، عرفانی است در افق مدرنيته يا عرفانی است که در دوران جديد يعنی از قرن ۱۸ به بعد يا از رنسانس به این طرف مطرح شده است؟ ظاهراً منظور عرفانی در تراز مدرن است. در ميان افرادی که نام‌شان در متن آمده است، به نام کانت و دکارت بر می‌خوريم و هگل و نيچه، اما مشخص نيست که در طرح مدعای نويسنده، آراء اين افراد چه سهمی دارند و اساساً مدرنيته‌ای که متعلق انديشه‌ی اين‌هاست چه نسبتی با عرفانِ مد نظر نويسنده دارد. حتی درباره‌ی ويتگنشتاين هم مشخص نيست که ارجاع نويسنده به ويتنگشتاين متقدم است يا متأخر. ويتگنشتاين متقدم از دايره‌ی بحث خارج است و ويتگنشتاين متأخر هم معرکه‌ی آراء است و از منظر خردگرايان نقاد پهلو به پهلوی نسبت‌گرايی می‌زند. هم‌چنين مشخص نيست عقلانيت نقاد در ميان آراء این همه افرادی که از آن‌ها اسم برده شده، يا در مدعای اصلی مقاله، چه سهمی ایفا می‌کند. در سراسر اين مقاله، نويسنده به شيوه‌ی خلاف رويکرد عقلانيت نقد مشی کرده است ولی هم‌چنان در ميان اسامی و عناوين متعدد و فراوانی که برای موجه‌سازی رویکرد خود می‌آورد، عقلانيت نقاد را نيز در زمره‌ی عوامل مؤثر در تأيید نظر خود درباره‌ی «عرفان مدرن» می‌آورد.

وقتی از جهان «مدرن» هم سخن می‌گويد، جهان‌بينی مدرن یک‌کاسه و يک‌پارچه نيست. نيچه و کانت و دکارت مانند هم نمی‌انديشند. هگل و راسل نگاه يکسانی به مدرنيته ندارند. عبورهای مکرر نويسنده از اين ظرافت‌ها و پيچیدگی‌های بحث و تعدد ذکر اسامی افراد مختلف و متفاوتی که تقریباً هيچ‌کدام‌شان در پيش‌ بردن مدعای اصلی نويسنده سهمی ايفا نمی‌کنند، این شائبه را ايجاد می‌کند که نويسنده در طرح مدعای خود جديت ندارد. وقتی نويسنده از عرفان سخن می‌گويند، مشخص نيست از کدام تئوری از حقیقت دفاع می‌کند. تعدد و کثرت‌ سجع‌پردازی‌ها و تشبيهات و استعارات غيرضروری، جای مقومات اصلی مقاله را پر کرده و حق اصل بحث ادا ناشده باقی مانده است.

نکته‌ی آخر به استفاده‌ی نويسنده از منابع و شيوه‌ی ارجاعات او بر می‌گردد. اين شيوه‌ی ارجاعات، الگويی است که در هيچ مقاله‌ی علمی نمی‌توان از آن نشانی يافت. يادداشت‌های متن يا فقط به ترجمه‌ی انگليسی بعضی اصطلاحات و عبارات اشاره دارد که هر چند فی نفسه می‌توانند مفيد باشند ولی هيچ نقشی در ايضاح مدعای نويسنده ايفا نمی‌کنند (مثلاً دانستن تاريخ تولد يا وفات يکی از افرادی که نام‌اش در مقاله ذکر شده است هيچ کمکی به تحکیم مدعای نويسنده نمی‌کند). چنين يادداشت‌هایی برای خواننده‌ی مسلط به موضوع هيچ خاصیتی ندارد و چيزی به دانش او نمی‌افزايد و برای خواننده‌ی يکسره بيگانه با بحث هم رهگشا و آموزنده نيست. لذا، حضورشان مخل صورت‌بندی مراجع و منابع است (الا در پاره‌ای موارد نادر). ساير ارجاعات هم يکسره فاقد روش هستند. معلوم نيست که در متن از اين مراجع نقل قول شده است يا نه و اگر نقل قول شده است از کدام صفحه‌ی منابع نقل قولی آمده است. ساير ارجاعات به مثلاً ديوان شاعران هم ارجاعاتی بی‌خاصيت است در چنين نوشته‌ای از آن‌رو که مثلاً اشعار حافظ يا مولوی عمدتاً برای کسی که قرار است متن و خط سیر استدلالی آن را دنبال کند، نه ناشناخته است و نه مفید.

این مقاله، در بهترين حالت دفاع از نوعی عرفان است که در آن «خدا» غایب است و نقشی ندارد و آدمی است که محور و مبنای کل قصه است؛ اين نوع عرفان در گفتار نويسنده، «مدرن» ناميده می‌شود. گويا نويسنده برای موجه کردن و مدلل کردن اين انتخاب شخصی، خود را ناگزیر ديده است که آن را در کنار «عرفان کلاسيک» بگذارد و با برجسته کردن مواردی که از ديد او فرق فارق اين عرفان و آن عرفان است، عرفان پيشنهادی خود را برگزيند. نويسنده به رغم همه‌ی عبارت‌پردازی‌های فراوان، گزيری از اين نتيجه و پيامد ريشه‌ای ندارد که این طرح قصه، منجر به زدودن حقيقت متعالی از سراسر چنين طرحی از عرفان می‌شود. و اين البته دقیقاً همان نتیجه‌ای است که کيوپیت به تبعیت از ویتگنشتاين متأخر ترويج می‌کند. اما عاقبت آن اين است که از دین چيزی به جا نمی‌ماند و همه‌ی امور برساخته‌ی بشر می‌شود، چنان‌که فويرباخ نيز مدعی شده بود و البته نويسنده به آراء او نيز استشهاد می‌جويد.

به این‌ها می‌توان البته سويه‌هايی از تناقض‌آميز بودن متن را افزود که مايه‌ی تطويل سخن می‌شود. عجالتاً پرداختن به نکات بالا شايد کمکی به زدودن کوتاهی‌ها و کمبودهای متن فعلی کند.

البته می‌توان از پيامدهای احتمالاً منفی برگرفتن چنین «عرفان»ی در ساحت‌های زندگی اجتماعی و سياسی، خصوصاً برای ايرانيان، نيز سخن گفت که عجالتاً خارج از موضوع اصلی اين نقد است.

اين يادداشت نخستين بار در وب‌سايت جرس منتشر شده است.

۳

نتايج مبارک حرکت خاتمی

اين سخن حضرت امير، یکی از حکيمانه‌ترين سخنان در انسان‌شناسی است: آدمی زیر زبان‌اش پنهان است. و گفتار آدمی با کردارش هم البته نسبت دارد. آدميان و به طور خاص‌تر، سياست‌مداران از گفتار و کردارشان شناخته می‌شوند. داوری درباره‌ی آن‌ها نیز از همين رهگذر ميسر است. ما بر مبنای معلومات‌مان داوری می‌کنيم نه مجهولات‌مان. اهل توهم‌اند – يا ارادت‌‌ – که بر اساس ناشناخته‌ها و در متن جهش‌های ايمانی داوری‌های عرصه‌ی عمومی‌شان شکل می‌گيرد، خاصه جايی که قرار باشد کار سياست را به کاردان‌اش بسپارند.

سید محمد خاتمی، تاريخ دارد. انسانی است عمومی. خاتمی با افراد عادی که عرصه‌ی زندگی‌شان عمدتاً منحصر به فضاهای خصوصی است تفاوت بسيار دارد (وبلاگ‌نويسانی که مرتب می‌نويسند نيز از این حيث به خاتمی سياست‌مدار و عمومی شبيه‌اند چون هر روز گفتارشان را در معرض داوری آدميان می‌نهند). رييس جمهور سابق ايران – با تمام سمت‌هايی که پيش از آن داشته است – تاریخی ثبت‌شده دارد که نه می‌توان آن را انکار کرد و نه توجيه. ولی او را بايد در تماميت‌اش ديد، با همه‌ی قوت‌ها و ضعف‌های‌اش. او را باید تاريخ‌مند ديد. تاریخ‌مند کردن خاتمی، يعنی اسطوره‌زدایی از او. تاريخ‌مند کردن و اسطوره‌زدایی خاصه در عرصه‌ی سياست، چه بسا يکی از ضروری‌ترین کليدهای گشايش‌های سياسی در کشور ما باشد.

کاری را که خاتمی روز جمعه کرد، به هيچ‌رو غيرمنتظره نبود. اما مهم‌تر از خود کار خاتمی، حواشی و پيامدهای ناخواسته‌ی خاص آن بود و بدون شک اين پيامدها چيزهايی نبودند که خاتمی هنگام شرکت در اين انتخابات به آن انديشيده باشد. ادبيات، زبان، نثر و منطق حاکم بر ذهن و زبان خاتمی هم البته به روشنی خود را در واکنش‌های بعدی آشکارتر کرد و همین هم البته به شکل گرفتن اين پيامدهای ناخواسته‌ی خاص کمک کرد. توضیح می‌دهم که مرادم کدام پیامدهای ناخواسته است.
اين ماجرا، خاتمی را – بدون اين‌که بخواهد – به زمين نقد کشيد. خاتمی هر چند از چندين سو گرفتار سيل عواطف محبت‌آميز و مريدانه‌ی خيل هواداران و احساسات خشن و پرخاش‌گرانه‌ی مخالفان ديروز و امروز بود، در خلال تمام اين بحث و جدل‌های داغ، ناگزير در متن سنجش‌گری‌هایی واقع شد که هر چند صدايی کمتر شنيده و خاموش‌تر دارند، از دل همين بحث و جدل‌ها سر برون می‌کنند. اين حادثه اسطوره‌ای را که از خاتمی در ذهن بعضی‌ها وجود داشت – و حتی هنوز وجود دارد – بيشتر شکست. خاتمی بسيار زمینی‌تر، خطاپذيرتر و سنجش‌پذيرتر از قبل شد. زمینی‌تر، خطاپذيرتر و سنجش‌پذير شدن به اين معناست که برای داوری گفتار و کردار او امروزه ما مجهزتر و تواناتر هستيم. توانایی تحلیل سياسی و عقلی جامعه‌ی امروز ایران بسی بالاتر از روز دوم خرداد است. جنبش سبز با دگرديسی شگفت‌آوری که در سلول‌های جامعه‌ی ايرانی ایجاد کرد،‌ به تدريج بذری را کاشت که هرچند هنوز نهالی کم‌جان و شکننده است ولی مسير اتکا به خرد و سنجش‌گری سخت‌گيرانه را هموارتر می‌کند. این نکته البته محتاج شرح و بسط است و آن را به وقتی ديگر وامی‌گذارم،‌ اما مغز سخن من اين است که بايد اين کار خاتمی را – به ويژه در بستر حوادث امروز ايران – به فال نيک گرفت چون آن‌قدر به بحث‌ها دامن زده است که کمتر کسی است که ناگهان تمامی تاريخ خاتمی و تاریخ‌مندی او پيش چشم‌اش رژه نرفته باشد و مرتب ریز و درشت تصمیم‌های دوره‌ی تصدی قدرت او را، و حتی پس از آن را، بررسی نکرده باشد.
از روز جمعه به بعد، خاتمی – به زعم من بر خلاف آن چيزی که لزوماً خودش خواسته باشد – سنجش‌پذيرتر، انسانی‌تر، زمينی‌تر از پيش شد و این برای سياست‌مدار آن هم در کشوری مثل کشور ما، اتفاق مبارکی است. اين همه چيزِ قصه نيست ولی نکته‌ی بسيار مهمی است که می‌توان سنجش رفتار و گفتار سياست‌مدار را به عهده‌ی مردم نهاد و آن‌ها را معزول و منعزل از سنجش او ندانست. در کشوری که هر مخالفت یا نقدی، توهين و تهتک تلقی می‌شود و هر لجن‌پراکنی و بی‌تقوايی و فضاحتی، نام دفاع از ارزش‌ها و انقلاب و ولايت دارد، همين‌که آرام‌آرام به جايی برسیم که بتوانيم با آهستگی و خردمندی سياست‌مداری را نقد کنيم،‌ او را از آسمان اسطوره بر زمين بشریت بنشانيم و بتوانیم تاريخ فراز و فرودها و بن‌بست‌های نظری و تناقضات فکری‌اش را ببينیم، يعنی يک گام آن هم در اين غوغای انسان‌کشی که بر ايران حاکم است، به جلو رفته‌ايم.
البته این روايت‌های ساده‌دلانه را که خاتمی نمی‌خواست قهرمان باشد يا از آبروی خودش گذشت، و تمام توجيه‌ها و تفسیرهای شبه‌ادبی صادر شده پس از ماجرا را سطحی و بيشتر تقلا و دست‌وپايی برای موجه‌سازی نفس عمل می‌دانم. به عبارت دیگر، تمام اين‌ها در راستای ساختن تصويری خواستنی، کامل، دوست‌داشتنی و پاک از سياست‌مدار است. آشفتگی‌های نظری هم البته در اين ميان مزيد بر علت می‌شود. معلوم نيست بالاخره کسانی که در این ميان از رفتار او دفاع می‌کنند مدافع کدام قرائت از نسبت اخلاق و سياست هستند. انگار شخص خاتمی گاهی تبديل به معيار گزينش نظریه و چارچوب روشی تحلیل ماجراست نه بر عکس. من البته اين نکته را ناديده نمی‌گيرم که حتی همين حادثه هم ممکن است باعث بشود آن پوسته‌ی اسطوره‌ از خاتمی ساختن، حتی ضخيم‌تر شود ولی سويه‌ی ديگر ماجرا را البته قوی‌تر می‌دانم.
به هر حال، من کل ماجرا را مطلقاً‌ منفی نمی‌دانم – حتی اگر در بدبينانه‌ترين (يا خوش‌بينانه‌ترين) روايت‌اش به معنای «جدايی»‌ خاتمی از جنبش سبز باشد (اصلاً خاتمی کی خود را بخشی از جنبش سبز می‌دانست يا چقدر هم‌راه و هم‌آهنگ و هم‌فکر میرحسین موسوی بود؟). اما پيامدهایی از اين جنس – تحلیل‌اش درست باشد يا غلط – به نظر من آن‌قدرها مهم نيست که شکستن تابوهای ذهنی و گشوده شدن تدريجی اما دردناک ذهن‌های محبوس در دوگانه‌های کاذب نظری در سياست. از اين بابت، بايد به خاتمی دست‌مريزاد گفت هر چند شايد هرگز به ذهن‌اش خطور نمی‌کرد که ممکن است این هم يکی از نتايج عمل‌اش باشد.
صفحه ها ... 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد