۳

ای دوست! شاد باش که شادی سزای تست…

رمضان ماه شادی است. دست‌کم برای عرب‌ها چنین است. و وقتی می‌گویم عرب‌ها، سخن عامی است که مسلمان و غیرمسلمان ندارد. رمضان، بخشی از سنت فرهنگی عرب‌هاست. عرب‌ها با رمضان شادی می‌کنند و ذوقی از آن می‌برند با تمام آداب و مناسک‌اش.

رمضان فقط منحصر در مناسک و شعائر دینی نیست. رمضان فقط همین مجموعه‌ی توصیه‌ها و دستورات و احکام شرعی نیست. رمضان حتی در دایره‌ی اندکی وسیع‌تر و عمیق‌ترِ لایه‌ی باطنی‌تر و تأویلی‌تر نگاه صوفیان و باطنیان منحصر نیست. نه این‌که رمضان این‌ها نیست. هست و نیست. وقتی رمضان را از متن سنت فرهنگی عرب‌ها بیرون بیاوریم و منتقل‌اش کنیم به جای دیگر، طبعاً هر کسی با رجوع به شاکله‌ی خودش و با توجه به بستری که در آن روییده است به آن پاسخ می‌دهد. اگر نگاه فقیهانه یا سنتی محض باشد، بدیهی است که در دایره‌ی احکام و فرایض به آن می‌نگرند. اگر لایه‌ای معرفتی‌تری در آن مندرج باشد، جنبه‌ی صوفیانه‌تر و هنری‌تری هم به آن افزوده می‌شود.

اما رمضان همه‌ی این‌ها هست و نیست. نیست یعنی این‌که حس می‌کنم گاهی رمضان چنان‌که باید برای غیرعرب‌ها در متن زندگی مثل خون جاری نیست. انگار گاهی اوقات چیزی عاریتی است. صحبت از خوب و بد بودن نیست. صحبت از درونی کردن نسبت رمضان و شادی است. رمضان هست. شادی هست. اما جدا جدا گویی وجود دارند – و طبعاً کاری ندارم به غیرعرب‌هایی که وقتی رمضان فرا می‌رسد ماه عزاست برای‌شان از فرط فشار جامعه‌ی مذهبی و مرزکشی‌های بی‌مزه و تعصب‌های احمقانه و بی‌جایی که دیانت و رمضان را لوث می‌کنند. این جدا جدا بودن رمضان و شادی و این‌که هنوز نسبت رمضان و شادی گویی درونی نشده است – و اگر هم به زبان از نسبت میان رمضان و شادی سخنی در میان می‌آید تنها در دایره‌ی همان حال و هوای دین‌ورزی و مناسک دینی  است – چیزی است که آدمی را به فکر فرو می‌برد (دست‌کم اگر این تلقی حظی از درستی داشته باشد).
می‌دانم حرفی که می‌خواهم بگویم شاید گنگ باشد. ابهام دارد. ارتباط برقرار کردن با آن به ویژه برای کسانی که وقتی در درون سنت دینی هستند – یا کلاً انسان‌هایی با شاکله‌ای شدیداً دینی‌اند – سخت می‌توانند لحظاتی هم که شده از کمند دین خارج شوند و اندکی کافر شوند، سخت است. برای فهم ماجرا کمی – شاید – جنون لازم است یا شاید هم رندی. نمی‌دانم. شاید هم مثلاً یک نوع خاص خردورزی. هر چه هست چیزی است که نمی‌شود به این ابزارهای معمول و این مناسک متعارف و عادی دین‌ورزی و دین‌ورزان به آن رسید. یک ابزار خاص لازم دارد. یک تجربه‌ی خاص می‌خواهد.
عرب‌ها – دست‌کم حس من از روی مشاهدات‌ام این است – راحت‌تر این را می‌چشند. نه این‌که جهان عرب‌ها در درونی ساختن نسبت رمضان و شادی خیلی آرمانی باشد. بعید می‌دانم آرمانی باشد. ولی این نسبت میان رمضان و شادی خیلی در میان عرب‌ها سیال‌تر و روان‌تر است.
در فهمی که من از دین دارم – و از روزه و رمضان و قرآن – این‌ها ابزار شادی‌اند. شادی با شاکله‌ی آدمی گره خورده است (همین آدمی که از غم‌ هم هرگز جدایی ندارد). یا دقیق‌تر بگویم: من دین را با شادی می‌فهمم. دینی که نتواند آدمی را شاد کند، یک جای‌اش می‌لنگد. روزه و رمضان هم همین‌طور. قرآن هم ایضاً. دست‌کم تجربه‌ی خود من این است که قرآن، مرا شاد می‌کند. طراوتی به من می‌دهد که خیلی چیزها نمی‌دهد. مثل نسیمی است که بعد از ساعت‌ها تفتیدن زیر آفتاب از صورت آدمی عبور کند. مثل بارانی است که در کویر می‌بارد. در این حد هم کافی نیست. شادی هم فقط حظ و بهره‌ی معنوی و روحانی نیست. شادی اگر نتواند درونی شود و به بیرون آدمی منتقل شود، اندکی خیال‌بافانه است. و این‌جاها که می‌رسم عنان قلم از دست‌ام در می‌رود. شادی با عشق نسبت دارد. با آزادی نسبت دارد. با آدم‌زادی نسبت دارد:
عشق شادی است، عشق آزادی است
عشق آغاز آدمی‌زادی است…
فکر می‌کنم کسانی که این روزهای ماه رمضان، احتمالاً کل طرب را تعطیل می‌کنند و فکر می‌کنند باید خودشان را فقط صرف قرآن خواندن و مناجات و دعا کنند، به روح پیام اسلام و قرآن و رمضان پشت می‌کنند. نه این‌که این کارها را نباید کرد. نکته این است که این‌ها مانع طرب کردن نیست. یعنی اگر آدمی نتواند در یک روز هم قرآن بخواند هم مناجات‌ و دعای‌اش را داشته باشد و هم گوش به نغمه‌ی طربی بدهد، یک جای کارش بدجوری می‌لنگد. نه این‌که مسلمان نیست. اصلاً ما که هستیم که بگوییم کسی مسلمان هست یا نیست. به خودشان مربوط است. ولی حس من این است که دیگر این عبودیت، رو به زندگی ندارد. در لباس زندگی کردن پشت به زندگی می‌کند. در لباس دین‌ورزی رو از زندگی می‌گرداند. من فکر می‌کنم که رمضان ماه آشتی دین و زندگی است. تلقی من از رمضان این است. همیشه این نبوده است اما این روزها بیشتر و بیشتر به آن می‌رسم. رمضان را نمی‌توانم جدا از زندگی، جدا از شادی، جدا از عشق و جدا از طرب بفهمم. اگر این‌جوری رمضان را می‌فهمید، رمضان‌تان طربناک باد:
این قافله‌ی عمر عجب می‌گذرد
دریاب دمی که با طرب می‌گذرد
ساقی! غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می‌گذرد!
۲

وقت «سحر» است؛ خیز ای مایه‌ی ناز…

چه فرقی می‌کند که به وقت لندن فردا اول ماه رمضان باشد یا پس‌فردا؟ وقتی دست و دل‌ات آلوده باشد و آلوده بماند، چه این آلودگی را با خود یک روز ببری چه ده روز؛ یک ثانیه‌اش هم جان‌ات را سنگین می‌کند.

اهل ایمان، «سحوری» دارند. اهل خرابات، زمزمه‌ی شبانه و بانگ بلند صبحگاهی دارند – درست مثل اهل ایمان. این طایفه هم سحر دارند. می صبوح هم خاص اهل خرابات است. اهل ایمان به عذر نیم‌شبی می‌کوشند و ناله‌ی سحری. آدمی وقتی پرواز کردن می‌آموزد که فرابگیرد اهل ایمان و اهل خرابات چطور و کجا می‌توانند هم‌شانه‌ی هم، هم‌پهلو و هم‌زانوی هم این آینه‌ی غبار گرفته را صفا دهند و صافی کنند. وقتی آدمی پرواز کرد، چه هشیار و چه مست؛ چه شعبان و چه رمضان.

وقتی نتوانی یا نخواهی پرواز کنی و لایه‌های ستبرِ هویتِ دیگری‌سوزت را ضخیم‌تر کنی، چه اهل خرابات باشی چه اهل ایمان، باز هم نااهلی. 

یعنی که قصه این نیست که یکی بگوید شعبان رفت و رمضان رسید. حکایت این نیست که کسی بگوید روزه بگیر یا روزه نگیر. قصه این است که خودت – نه دیگری – بتوانی گریبان خودت را سفت بچسبی و به خودت بگویی: آدم شو! حالا این ماه نشد، آن یکی ماه. ولی اگر خواستی بهانه بتراشی برای آدم شدن، همین ماه رمضان هم بهانه‌ی بدی نیست؛ پس آدم شو!

حالا اهل ایمان و اهل خرابات، هر کدام احتمالاً راه‌های خودشان را برای آدم شدن پیدا می‌کنند ولی وقتی راز کل دعواها را از اول نفهمی یا نخواهی بفهمی، فرقی نمی‌کند کدام طرفی باشی. مهم نیست پیمانه‌ای کی پر شود و کی خالی. مهم نیست کدام فریضه و نافله‌ات سر وقت بود یا بی‌وقت شد. همه چیزت می‌شود تباه اندر تباه و عبث اندر عبث. تا آدم نشوی، نه رمضان معنی دارد، نه شعبان. نه خدا معنی دارد نه پیامبرش. نه ماه معنی دارد نه خورشید. اصلاً این‌ها همه برای آدم معنا دارد. ابلیس هم بی آدم، بی‌معناست. تو را به خدا یک بار هم که شده بیایید «این همه قصه‌ی فردوس و تمنای بهشت» را از منظر و روزن آدم شدن ببینید. این همه عمل صالح، این یکی هم روی آن اعمال صالح! این همه معصیت، این یک معصیت هم بالای همه‌ی معاصی! یک بار هم که شده، برای خدا، آدم شوید!
نشسته‌ام «آواز» سوره‌ی والضحی و انشراح را دوباره با صدای عبدالباسط چند بار گوش داده‌ام و مثل دیوانه‌ای که سر به بیابان گذاشته‌ نمی‌فهمم چرا اصلا نباید گریست؟ وقتی این‌ها را می‌شنوی، اگر اهل‌اش باشی، اگر دست‌کم گوشه‌ای از آن پرده را ببرند بالا و شاید احتمالاً کمی از آن آدمی را دیده باشی، شاید با خودت فکر کنی، خیال کنی، همین‌جوری به سرت بزند که اهل ایمان و اهل خرابات این وسط صورت قصه‌اند: ترس‌ام از رفتن تست ای شه ایمان، تو مرو!
پ. ن. خواستم بروم بنویسم این آواز افشاری و آن ربنا و آن اذان فلان‌جا و بهمان‌جا هستند و مثلاً وقت سحر این‌جوری کنید و دم افطار آن‌جوری. بعد دیدم یک جوری آدم حال‌اش خراب می‌شود و چنان ریشه‌اش می‌افتد توی توفان که… که… که حرف‌ات می‌شود این‌ها:

چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی
منم و خیال یاری غم و نوحه و فغانی
چو وضو ز اشک سازم بود آتشین نمازم
در مسجدم بسوزد چو بدو رسد اذانی
رخ قبله‌ام کجا شد که نماز من قضا شد
ز قضا رسد هماره به من و تو امتحانی
عجبا نماز مستان تو بگو درست هست آن
که نداند او زمانی نشناسد او مکانی
عجبا دو رکعت است این عجبا که هشتمین است
عجبا چه سوره خواندم چو نداشتم زبانی
در حق چگونه کوبم که نه دست ماند و نه دل
دل و دست چون تو بردی بده ای خدا امانی
به خدا خبر ندارم چو نماز می‌گزارم
که تمام شد رکوعی که امام شد فلانی
پس از این چو سایه باشم پس و پیش هر امامی
که بکاهم و فزایم ز حراک سایه بانی
به رکوع سایه منگر به قیام سایه منگر
مطلب ز سایه قصدی مطلب ز سایه جانی
ز حساب رست سایه که به جان غیر جنبد
که همی‌زند دو دستک که کجاست سایه دانی
چو شه است سایه بانم چو روان شود روانم
چو نشیند او نشستم به کرانه دکانی
چو مرا نماند مایه منم و حدیث سایه
چه کند دهان سایه تبعیت دهانی
نکنی خمش برادر چو پری ز آب و آذر
ز سبو همان تلابد که در او کنند یا نی
و بعد می‌گویی امسال هر کس هر کاری دل‌اش خواست بکند. به من چه؟ به کسی چه اصلاً؟
۱

گفتم آهن‌دلی کنم چندی…

دیرگاهی است که طربخانه‌ی ملکوت غبار گرفته است. خیل مشغله و فکر و خیال و بیماری و باقی امور طاقت‌سوز زندگی مجال زدودن غبار از آینه‌ی طربستان نمی‌داد. فکر کردم چه خوب است با غزل‌های سعدی و صدای بهشتی شجریان طراواتی به این خانه‌ی غبارگرفته بدهم. تا همین امروز هم آهندلی کرده بودم که طربستان این‌جا بیشتر به بایگانی شبیه بود. حالا وقت آن است که دستی برآوریم و کاری بکنیم.
قطعه‌ی اول، آوازی است در نوا روی غزل «دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدم‌اند» که تا جایی که به خاطر می‌آورم با گروه پایور اجرا شده است (اگر اطلاعات‌اش نادقیق است، دوستان اهل خبر اصلاح کنند). این قطعه در ابتدا و انتها تصنیف نوا را هم دارد و فقط آواز نیست. سه آواز بعدی، در حقیقت قطعات اجرایی است از شجریان به همراه گروه عارف در آلمان در شهر بن. این اجرا، که فایل‌اش مرحمتی یکی از دوستان اهل ذوق و دل است، از رادیوی آلمان – یحتمل رادیوی شهر بن – پخش شده است و در مقدمه‌‌ی کل برنامه توضیحاتی به زبان آلمانی آمده است که طبعاً در این‌جا نمی‌شنوید. اجرای مزبور در حقیقت مرکب‌خوانی است، آوازها هم پیاپی‌اند به همین ترتیبی که آورده‌ام، یعنی از اجرای نوا روی غزل «گفتم آهندلی کنم چندی» آغاز می‌شود و سپس می‌رسد به آواز بیات ترک روی «از هر چه می‌رود سخن دوست خوش‌تر است» و آن‌گاه عبور می‌کند به آواز سه‌گاه روی غزل «سرو سیمینا به صحرا می‌روی».
برای این غزل‌ها و این آوازها هر چه بگویم زائد است و اتلاف وقت. این‌ها را فقط باید شنید. گوش بدهید و محظوظ شوید.

۰

مشارکت در نا-انتخابات در برابر جنبشی برای تجدید امکان انتخابات

یادداشتی که با امضای «جمعی از اساتید علوم سیاسی» منتشر شده است، ظاهراً هدف‌اش تدوین راهبردهای عملی سیاسی اصلاح‌طلبان است اما از مضامین صریح و تلویحی یادداشت چیزی بر نمی‌آید جز توصیف وضعیت موجود و سپس تجویز همان وضع موجود به عنوان استراتژی. مزیت چنین یادداشت‌هایی این است که در فضای عمومی و علنی منتشر می‌شود – حتی اگر پیش از انتشار موضوع بحث و نظر و مشورت جمعی از هم‌فکران سیاسی بوده باشد – و در نتیجه، امکان سنجش آشکار و مکتوب ناظران بیرونی را فراهم می‌کند. 
متنی نامهربان و ارعاب‌گر
هر چند این متن، نویسندگانی گم‌نام دارد، از افزودن نام «اساتید علوم سیاسی» کاری نمی‌رود جز پیشاپیش مرعوب ساختن مخاطبان. لذا اولین نقدی که به این نوشته وارد است همین نام مستعار پرمدعا و مبهم است. اگر متنی منعکس‌کننده‌ی دانشوری – نه سیاست‌ورزی حرفه‌ای –باشد، خودِ متن به روشنی گویای عمق و دقت نظری آن و روش‌مندی حاکم بر آن خواهد بود، لذا اشاره به این مرجع ضمیر مبهم نه تنها خدمتی به مضمون و محتوای نوشته نمی‌کند بلکه دلالتهای ناخواسته‌ی دیگری دارد. پرسش جدی این است که هر چند ممکن است به دلیل سیطره‌ی فضای سنگین و سیاه امنیتی، عده‌ای از ذکر نام‌شان ابا داشته باشند، چه دلیلی برای این مرعوب کردن مخاطب می‌تواند وجود داشته باشد آن هم در عرصه‌ی بحثی که مربوط به سرنوشت عمومی ملت است و ملک شخصی و اختصاصی یا میدان بازی احزاب سیاسی نیست؟ این متن از همین آغاز با مخاطب بنای نامهربانی ساز می‌کند و با «عجب علم» برترنشینی خود را به رخ مخاطب می‌کشاند که پیشاپیش او را تسلیم نظر خود کند.
درباره‌ی اجزای متعددی از این نوشته می‌توان به تفصیل بحث کرد (و پاره‌ای از این نکات در زیر خواهد آمد)، اما خوب است اندکی با فاصله به متن بنگریم و بکوشیم تا مدعای اصلی آن را بدون حواشی و زواید ببینیم. متن یک پیام روشن دارد: ما – یعنی همین «جمع اساتید علوم سیاسی» به نیابت از «خرد جمعی» اصلاح‌طلبان– مشغول کاری برای گشودن انسداد سیاسی موجود هستیم. شما – یعنی هر که غیر از ما و هر کسی که راهبردهای ما را نمی‌پسندد و با آن همدل نیست – در کار ما مزاحمت و اخلالی نکند و بگذارد بدون ایجاد شکاف کارمان را بکنیم. این‌که این شیوه آیا به گشودن انسداد سیاسی می‌انجامد یا نه، خود جای بحث دارد ولی هم‌چنان فرع قصه است در این طرح کلی. هم‌چنین این ادعا که «دیگران» در کار این گشایش به هر نحوی ممکن است «اخلال» یا «شکاف» ایجاد کنند نیز بحث دیگری است که باز هم در حاشیه‌ی مدعای کلی قابل بررسی است ولی مستقل از مضمون اصلی نوشته نیست. 
«بنگر که بر آن کوه چه افزود و چه کاست»
یک سؤال جدی و مهم که پس از خواندن این متن به ذهن مخاطب خطور می‌کند این است: اگر این متن نوشته نمی‌شد جای چه چیزی خالی بود؟ این متن – که ظاهراً مضمون تحلیلی دارد ولی در عمل چیزی جز توصیف وضعیت نیست – چه چیزی به ما می‌دهد و چه شکاف و خلائی را پر می‌کند؟
سؤال بعدی که بلافاصله پس از این سؤال پیش می‌آید این است که: «ما» – شامل همین برآیند خرد جمعی اصلاح‌طلبان و تمام ملت ایران از سبز گرفته تا غیر سبز – از این پس چه باید بکند که نمی‌کرده است و چه کارهایی را که می‌کرده نباید بکند؟ به عبارت دقیق‌تر، اگر توصیه‌های این یادداشت نبود، آیا مردم راه دیگری می‌رفتند که اکنون با تجویزها و توصیه‌ها آن راه را نمی‌روند؟
زمان: عنصر بی‌خاصیت
این متن زمان‌گسیخته است. حرکت زمان در این متن معنا ندارد. پیشنهادها و توصیه‌های این متن، کمترین اعتنایی به تحولاتی که در نهادهای سیاسی ایران اتفاق افتاده است ندارد به این معنا که تمام این حرف‌ها را هم در انتخابات سال ۸۴ و هم در انتخابات سال ۸۸ و هم حتی در دو دوره‌ی انتخاباتی که منجر به پیروزی سید محمد خاتمی شد می‌توان طرح کرد با این تفاوت که امروز دایره‌ی عمل بسیار تنگ‌تر از پیش شده است. جز این، نویسندگان متن، همچنان در همان میدان پیشین بازی می‌کنند. این میدان کدام است؟ قانون اساسی؟ از متن چنین بر نمی‌آید. مدلول روشن متن این است که بازیگران آینده‌ی این طرح، میدانی جز میدان دیکته شده و از پیش تعیین شده‌ی حاصل از تعلیق قانون اساسی ندارند.
سلامت انتخابات؟
نویسندگان متن به فرد یا افرادی که قرار است بازیگر این میدان از پیش تعیین شده برای بازی پیشاپیش باخته‌ای باشند که به تصریح نویسندگان همین متن، پیروزی برنده‌اش از قبل تضمین شده است، توصیه می‌کنند که: «سلامت انتخابات را شرط حضور خود در رقابت انتخاباتی بداند و متعهد باشد در صورت مشاهده نشانه‌های عدم سلامت انتخابات، از ادامه رقابت خودداری کند و با حضور خود به انتخابات نمایشی مشروعیت نبخشد». این جمله در فهم این متن کلیدی است: مگر پس از تجربه‌ی ۱۳۸۸ دیگر در فساد نهادینه‌ی انتخابات تردیدی وجود دارد؟ مگر ۲۲ خرداد ۸۸ با بانگی مهیب نابودی صندوق رأی را اعلام نکرد؟ چه اتفاقی در صحنه‌ی سیاست امروزی ایران افتاده است که وهم و گمان سلامت انتخابات را باید دوباره به خودمان بقبولانیم؟ یعنی برای درک این نکته که قواعد بازی از همان ابتدا در راستای شکست محض و قطعی بازیگر مغلوب و مهجور طراحی شده است، باید مدام وارد این بازی شویم تا این نکته را کشف کنیم؟ این نوع تعابیر به روشنی بن‌بست توصیه‌های این متن را ترسیم می‌کند. اشاره‌های متن به شرکت آقای خاتمی در انتخابات نه تنها بینه‌ی آشکاری است بر این‌که بازخوردهای آن ماجرا کمترین عبرتی را برای اصلاح‌طلبان به همراه نداشته است بلکه تصریح بلیغی است بر این‌که در نگاه نویسندگان این متن، مردم نقشی جز پیروی و پرهیز از مزاحمت و ایجاد اخلال ندارند. گویی واکنش‌های سنگین و تندی که به حرکت آقای خاتمی بروز کرد و همچنان در جریان است، نه تنها کمترین سهمی در تصحیح این خطاهای سیاسی در این متن نداشته است بلکه هم‌چنان نشانه‌ای است از راسخ شدن خوی استبداد مهربانانه و پدرانه. 
سبزها: غایب بزرگ و دیگریِ حاشیه‌نشین
این متن ظاهراً هم‌راستا و هم‌سو با سبزها نوشته شده است، اما متن به روشنی حکایت از فاصله گرفتن آشکار از آرمان‌های جنبش سبز دارد. آن‌چه که در جنبش سبز مهم است، نام افراد و نشان آن‌ها نیست. مضمون و محتوای جهت‌گیری سیاسی است که تعیین‌کننده‌ی ارزش آن است. اگر خود میرحسین موسوی هم متنی بنویسد که در مقایسه با تمام بیانیه‌های بلیغ و درخشان‌اش مدلولی جز عقب‌گرد و فرود آمدن از افق سیاست سبز  پس از ۲۲ خرداد باشد، بی‌شک آن متن نسبتی با جنبش سبز نخواهد داشت. جنبش سبز دغدغه‌اش هرگز بازگشت به ساختار قدرت به هر شکل ممکن نبود و نیست. جنبش سبز، چنان‌که در گفتار میرحسین موسوی و مشی آگاهانه و فریادشده‌ی ملت خود را نشان داد، چیزی نبود و نیست جز حرکتی برای احیای نقش شهروندان نه بازگردان قدرت به یک حزب سیاسی که حتی در تبیین مواضع سیاسی‌اش نیز از شمول‌گرایی نظری و عملی فاصله می‌گیرد. متن از اصلاح‌طلبان و سبزهای اصلاح‌طلب سخن می‌گوید و گویی در افق دید نویسندگان، سیاست سبزی که اصلاح‌طلب نباشد یا با آرمان‌های اصلاح‌طلبان همدلی نداشته باشد یا بی‌معناست، یا وجود خارجی ندارد یا دچار «چپ‌روی» و «رادیکالیسم» و تندروی و افراط است یا لابد «خارج‌نشین». زاویه داشتن این گروه با میرحسین موسوی از ابتدای اعلام نامزدی‌اش به روشنی گواه این تفاوت مشی است – و طرفه این است که حتی در همین متن متناقض به متفاوت بودن مشی موسوی و کروبی اشاره می‌رود – اما گویا اصلاح‌طلبان بر این باور راسخ‌اند که جنبش سبز امتداد منطقی یا نتیجه‌ی طبیعی اصلاح‌طلبی است. در این نکته شکی نیست که اصلاح‌طلبان در جریان انتخابات سال ۸۸ امکانات و توانایی‌های سیاسی و نیروی انسانی و بسیج‌گری‌شان را در اختیار میرحسین موسوی نهادند و سهم مهمی در عمومی کردن پیام او ایفا کردند. اما پرچمدار این تغییر تراز بنیادین در سیاست‌ورزی امروز پس از جنبش سبز، نه احزاب اصلاح‌طلب، بلکه مردمی بودند که دایره‌ی عمل و اندیشه‌شان بسیار وسیع‌تر از احزاب اصلاح‌طلب بود و هست. میرحسین موسوی هم کاری نکرد جز همدلی و همراهی با همین موج مردم و سخن ایشان را بی‌پروا بر زبان آوردن.
با این مقدمه، این متن دچار دیگری‌ستیزی مستتر و مزمنی است. دیگری یعنی هر کسی که مانند نویسندگان این متن نمی‌اندیشد. این دیگری‌ یا متهم است و گمراه و همراه با بیگانگان و یا حداکثر با نویسندگان متن مخالف که در هر دو صورت وظیفه‌‌اش چیزی نیست جز سکوت و اخلال نکردن. برای فهم خلل این منطق و آشکار کردن این دیگری‌ستیزی و غیرتراشی، باید پرسش را وارونه کرد. چرا باید سبزهای غیراصلاح‌طلب همان راهی را بروند که نویسندگان این متن توصیه می‌کنند؟ اگر بنا به اخلال نکردن است، چرا توصیه‌کنندگان فوق خودشان دست از این به اصطلاح «اخلال» بر نمی‌دارند؟ مگر در ماجرای انتخابات مجلس نهم، سبزها در کاری اخلال کرده بودند؟ مگر سبزها راه‌شان را از کسی جدا کرده بودند؟ آقای خاتمی رأیی داده است و عده‌ای با او مخالف بودند. این‌که بگوییم رأی آقای خاتمی با تشخیص خودش محترم است یک چیز است و این‌که انتظار داشته باشیم بقیه‌ی سبزها هم – با توجیه پرهیز از ایجاد شکاف و اخلال نکردن – همان راهی را بروند که ایشان رفت چیز دیگر. 
اگر بار دیگر به نگاه میرحسین موسوی برگردیم، منطق جنبش سبز منطقی نیست که در آن با پیروزی ما، دیگری شکست‌خورده و معزول باشد. این نه تنها برای اصلاح‌طلبان بلکه برای دشمنان سرسخت و قسم‌خورده‌ی سبزها نیز صادق است. قرار نیست با پیروزی ما آن‌ها از میدان بیرون بروند و گوشه‌نشین شوند یا از حقوقی کم‌تر از حقوق ما برخوردار شوند. در منطق پس از ۲۲ خرداد، مسأله کنار رفتن یک فرد یا از مسند پایین کشیدن یک صاحب قدرت نیست. مسأله رأی مردم است. مسأله ساز-و-کاری است که در خلال آن رأی مردم به هیچ انگاشته می‌شود. کلید فهم جنبش سبز این‌جاست نه در دغدغه‌ی بازگشت به ساختار قدرت. اگر نگرانی بازگشت به ساختار قدرت بود، موسوی نمی‌گفت من همان روز اول از حق خودم گذشتم ولی دربرابر ضایع شدن حق مردم سکوت نخواهم کرد
حضور فعال در عرصه‌ی سیاسی وقتی که قانون عادلانه و آزادانه بی‌معنا باشند به افسانه شبیه است. این متن چیزی به ما نمی‌دهد جز تزریق حس کاذب فعالیت سیاسی در فضای بن‌بست آن هم با توهم گشوده شدن فضای سیاسی. عجیب‌تر آن است که در خود متن هم این سرگشتگی و تناقض آشکار است: ظاهراً رأی دادن آقای خاتمی به قصد گرفتن امتیازهایی و گشوده شدن فضای سیاسی بوده است که نتیجه‌ی معکوس داد و هم در برابر حاکمیت سیاسی بی‌پاسخ ماند و هم از سوی مردم با بی‌مهری مواجه شد. علت تکرار این شیوه‌ی آزموده چی‌ست؟
بیان استمرار انسداد
نویسندگان متن، به جای کلی‌گویی و تکرار توصیف وضعیت و بیان کلیاتی که حاصلی جز ایجاد شکاف‌های بیشتر ندارد – و از این جهت متن خودشکن است و خلاف ادعای خود عمل می‌کند – می‌توانستند به روشنی بگویند – چنان‌که به دفعات حتی بر زبان آقای خاتمی جاری شده است – که در شرایط فعلی امکان فعالیت سیاسی وجود ندارد. فعالیت سیاسی نیازمند حداقل‌هایی است برای تحقق کف خواسته‌های دموکراتیک و منطبق با حقوق اساسی مردم – اعم از سبز یا غیر سبز، اصلاح‌طلب یا غیر اصلاح‌طلب – و در غیاب این حداقل‌ها هر گونه القاء وجود این حداقل‌ها افزودن بر توهم‌هاست.
تغییر تراز سیاست و تأخیر فاز اصلاح‌طلبان
پس از ۲۲ خرداد، منطق سیاست‌ورزی در ایران دستخوش دگردیسی بنیادین شده است. این نکته، امری است که حتی از دید حاکمان سیاسی پنهان نمانده و به شیوه‌های مختلف در عملکرد آن‌ها متجلی است. اما اصلاح‌طلبان – یا دست‌کم نویسندگان این متن – هم‌چنان با منطق قبل از ۲۲ خرداد – یا به عبارت دقیق‌تر با منطق دوم خرداد – می‌اندیشند. جنبش اصلاح‌‌طلبی یا دوم خرداد هر دستاوردی که داشته است – مثبت یا منفی – پس از عبور از گردنه‌ی ۲۲ خرداد دستخوش دگردیسی شده است و دیگر آن موجود پیشین نیست. این کوشش و مقاومت برای به عقب کشیدن عقربه‌های ساعت تاریخ و تلاش برای احیای اصلاحاتی که همواره با تعریف‌های کشسان و نامتعین در موقعیت‌های مختلف بروز می‌کند، نشان از تأخیر فاز این دسته از کنش‌گران سیاسی دارد و بی‌توجهی آن‌ها به جریان‌های جاری در جامعه. همان نخبه‌گرایی و منسلخ بودن از واقعیت جامعه که بارها در صحنه‌ی سیاست ایران اصلاح‌طلبان را به شکست کشانید، این بار در برابر جنبش سبز خود را نشان می‌دهد و هر جایی که به منظر متفاوتی برخورد می‌کند یا به «دیگری» نهیب می‌زند که اخلال نکند و ایجاد مزاحمت در کار بقیه نکند یا ابایی از برچسب زدن به آن‌ها ندارد و «چپ‌روی» را هم مانند دشنام به کار می‌گیرد خصوصاً در فضایی که از «رادیکالیسم» هیولایی ساخته‌اند که همواره می‌توان با نشان دادن تصویر آن هر حرکتی را خاموش کرد.
واقعیت این است که بازی کردن در صحنه‌ی سیاست ایران چنین نیست که بگوییم بگذارید اصلاح‌‌طلبان کار خود را بکنند و سبزها – یا آن‌ها که با اصلاح‌طلبان اختلاف نظر دارند – کار خودشان را بکنند. واقعیت این است که این شیوه‌ی بازی کردن در میدان سیاست – یعنی قدم نهادن در زمین از پیش‌تعیین‌شده‌ی قواعد نابرابر حاصل از تعلیق قانون – نه تنها برای اصلاح‌طلبان نتیجه‌ای از پیش تعیین شده دارد و قدم نهادن در دامی است که اقتدارگرایان از هم‌اکنون با سرخوشی چشم‌انتظار آن هستند، بلکه راه حرکت و عمل دیگران را هم مسدود می‌کند.
«رنج ضایع، سعی باطل، پای ریش»
بازخوانی دوباره‌ی این متن به روشنی یک نکته را بازگو می‌کند: از منظر اصلاح‌طلبان، در فضای فعلی هیچ کاری نمی‌توان کرد. ولی می‌توان فرض کرد که می‌شود کاری کرد. با این فرض می‌شود پیش رفت و اگر فضایی احیاناً گشوده شد، دیگرانی هم که با این راهبرد موافق نبوده‌اند می‌توانند وارد بازی شوند و سهمی از قصه داشته باشند. حقیقت این است که اگر این راهبرد خاصیت و نتیجه‌ای می‌داشت، باید در مناسبت‌های مختلفی که آقای خاتمی – لابد به توصیه‌ی مشاوران‌شان – چراغ سبزی برای «گفت‌وگو» و «مذاکره» نشان دادند، کمترین نشانه‌ای از گشایش مشاهده می‌شد نه این‌که روز به روز بر این انسدادها افزوده می‌شد.
آن‌چه در بالا آمد، چه بسا درشت‌تر از چیزی باشد که در ذهن نویسنده گذشته است ولی دست‌کم می‌تواند تلنگری بزند به نویسندگان متن که اگر قرار باشد راهبردشان را بازنویسی کنند با مخاطب مهربان‌تر باشند و شعور او را دست‌کم نگیرند و چنین قیم‌مآبانه و از موضع دانای کل، آن هم از پس نقاب، در فضای سیاسی میدان‌داری نکنند.
نزاع جنبش سبز با حاکمیت سیاسی بر سر کسب کرسی‌های قدرت نیست. دغدغه‌ی ملت ما آزادی و عدالت است و این آزادی و عدالت از طریق مشارکت در فعالیت سیاسی در فضای بن‌بست میسر نمی‌شود بلکه با رخنه کردن در دلِ این سنگ خارا محقق می‌شود. حکایت جنبش سبز با فضای تیره و سهمگین سیاست فعلی، حکایت نبرد سنگ با سنگ نیست؛ قصه‌ی پایداری آب است در برابر سرسختی خارا. جنبش سبز قرار است از رأی مردم اعاده‌ی حیثیت کند و سلامت انتخابات را برگرداند نه این‌که جنازه‌ی صندوق رأی را بر سر دست بگیرد و زنده بودن او را در خیال بپروراند و امید داشته باشد که با این توهم جانی به تن مرده‌ی این صندوق برگردد. برای چاره کردن درد، نمی‌توان آن را نادیده گرفت و با مفروض گرفتن عدم آن، آن را معدوم کرد.
کشمکش سلب و ایجاب
این متن و زوایای مختلف آن را هم‌چنان می‌توان به نقد کشید اما پرسشی که باقی می‌ماند هم‌چنان این است که «چه باید کرد؟». یک بخش پاسخ این سؤال هم‌اکنون محقق شده است. همین‌که پرسش «چه باید کرد؟» بخشی از آگاهی عمومی مردم شده است و کم‌تر کسی است که این روزها از خود و دیگران این سؤال را نپرسد، یعنی رسوخ اصل مسأله به آگاهی عمومی. یافتن تمام پاسخ بی‌شک زمان می‌برد (و عمده‌ی این پاسخ‌ها از متن جامعه و از میان مردم می‌آید نه از برآیند تحلیل‌ها و لابی‌های نخبگان و احزاب سیاسی؛ برجسته‌ترین نمونه‌ی جُستن این پاسخ‌ها را هم باید در تجربه‌ی راهپیمایی سکوت ۲۵ خرداد یافت). اما این پرسش را در کنار متن فوق و هم‌چنین این نقد – و هر نقد دیگری – بر آن می‌توان دوباره پرسید. اگر به این متن این عیوب احتمالاً وارد است، پس چه می‌شود کرد؟ یا به جای آن چه باید کرد؟ طرح این سؤال در کنار این نقد، بی‌شک مغالطی است. هر سلبی لزوماً همراه با ایجاب نیست. گوشزد کردن خلل‌های یک متن به این معنا نیست که آن‌که لغزش‌های آن را می‌بیند حتماً پاسخی متفاوت دارد‌ یا باید داشته باشد و اگر هم داشته باشد، ملزم به ارایه‌ی عمومی آن است. در نتیجه، به جای طرح این دوگانه‌ی کاذب سلب-ایجاب که کارکردی جز دعوت منتقد و مخاطب به سکوت ندارد، راه خردمندانه‌تر آن است که از سنجش‌گری‌ها – حتی اگر راه‌های جایگزینی پیشنهاد نکرده باشند – استقبال شود تا خلل‌های احتمالی را بتوان جبران کرد.
(این متن اولین بار در جرس منتشر شده است)
۳

پیروزی اخوان المسلمین در مصر و بازی سیاست

پیروزی نامزد اخوان المسلمین بر رقیب سکولارش – که بخشی از دولت سرنگون‌شده‌ی مبارک بود – حادثه‌ی نیکویی است. نمونه‌ی مصر و تونس دو نمونه‌ی خوب هستند از سال‌ها حکومت استبدادی سکولار. به روایت دقیق‌تر، صِرْفِ یدک کشیدنِ عنوان «سکولار» یا حتی سکولار بودن با همان اوصاف عامی که عموماً خاورمیانه‌ای‌ها – و به ویژه ایرانی‌ها – می‌فهمند نه تنها فضیلتی نیست بلکه به خودی خود واجد ارزش‌های دموکراتیک نخواهد بود (این نوع سکولاریسم همان است که تمام شعارهای‌اش را بر حسب موضعی که نسبت به دین می‌‌گیرد تعریف می‌کند نه بر اساس به رسمیت شناختن تفاوت‌های همه‌ی آدمیان و کوشش برای رفع تبعیض بدون هیچ تبعیضی).

حکومت مبارک و بن علی هر دو سکولار بودند. این دو دولت سکولار امتحان‌شان را پس داده‌اند (به قول سکولارهای اسلام‌هراس «تحقق تاریخی‌»شان این بوده است). حالا مسلمانانی از جنس راشد غنوشی و اخوان المسلمین مصر (که هر کدام مسلمانی متفاوتی دارند و به هیچ رو از یک جنس و یک نوع نیستند و یکپارچه و یک‌شکل دیدن آن‌ها اول خطاست و تکرار چرخه‌ی بیمار سکولاریسم تبعیض‌بنیاد)، فرصتی دارند برای سیاست‌ورزی. این فرصت، فرصتی است بسیار مغتنم به شرحی که خواهم گفت. اما پیش از آن باید تکلیف یک گره‌گاه مهم بحث را روشن کرد.

بسیاری از ناظران ایرانی یا فارسی‌زبان و کسانی که ذهن‌شان و منطق نظری‌شان در مصادره‌ی آشکار و نهان گفتمان جمهوری اسلامی است (ولو در شمار مخالفان سرسخت‌اش باشند)، هم‌چنان به تونس و مصر با عینک جمهوری اسلامی می‌نگرند البته به شکلی معکوس. به همان اندازه که جمهوری اسلامی خوش‌خیالانه می‌خواهد حوادث مصر و تونس را به نام خودش سند بزند و وانمود کند همه‌ی مسلمانان عالم مثل او فکر می‌کنند، این گروه از کسانی نیز که از نام «اسلام» (حالا هر کس و هر شکل و در هر لباسی می‌خواهد باشد) رعشه بر اندام‌شان می‌افتد، وضع چندان متفاوتی ندارند.

برای این‌که ماجرا را بتوانیم بهتر ببینیم، خوب است به پیروزی سیاسی حماس در انتخابات پارلمانی سال ۲۰۰۶ در فلسطین نگاه کنیم. این ماجرا تنها به چشم ناظران هوشمند مهم آمد. اهمیت ماجرا این بود که حماس برای نخستین بار درگیر روندی دیپلماتیک می‌شد و ناگزیر باید از حرکت‌ها و اقدامات زیرزمینی، مخفیانه و پنهان به سوی سیاست‌ورزی آشکار و شفاف می‌رفت. این مهم‌ترین وجه پیروزی سیاسی گروهی است که افراطی شناخته می‌شد. از آن پس، اگر حماس در همان مسیر دیپلماتیک حرکت می‌کرد، وضع کاملاً متفاوتی داشت. بدون شک حماس از آن تاریخ به بعد رفتار متفاوتی پیدا کرده است هر چند علی الاصول رفتار غرب با حماس تغییر محسوسی نکرده و این از خطاهای غرب است.

وضع تونس و غنوشی با بقیه تفاوت دارد چون غنوشی بیش از سایر گروه‌ها درگیر مسایل نظری مربوط به دموکراسی بوده است و کسانی که با تاریخ تحولات فکری اعراب شمال آفریقا آشنا هستند به خوبی می‌توانند تفاوت اندیشه‌های غنوشی را ببینند. مصر هم قصه‌ای از همین جنس است. تا امروز در حرکات و سکنات اخوان رفتاری خلاف دموکراسی دیده نشده است. ماجرایی که انتظار می‌رفت تبدیل به کودتایی دیگر و انقلابی تازه شود، گویا مسیر آرام‌تری را اختیار کرده است. آن‌چه در مصر در حال وقوع است، اگر حادثه‌ی غیرمنتظره‌ای در آن رخ ندهد، هم باعث ناکامی خیال‌پردازان توهم‌زده‌ی جمهوری اسلامی خواهد شد و هم سکولارهایی را که انتظار دارند از اسلام و مسلمانی هیولا و دیوی بسازند ناکام خواهد گذاشت. بر خلاف سکولارهایی که فکر می‌کنند به نفع دین‌داران است که بروند زندگی دین‌دارانه و زاهدانه‌شان را بکنند، فکر می‌کنم دقیقاً همان کسانی که متهم به تندروی و افراط بوده‌اند وقتی زمام قدرت سیاسی را در دست بگیرند و وارد پروسه‌ای دموکراتیک شوند، راحت‌تر در معرض نقد و آزمون قرار می‌گیرند و خودشان تصور و تصویر بهتری از خودشان پیدا می‌کنند. برای رسیدن به این شناخت نیازی به تسلیم شدن در برابر ایدئولوژی‌های مختلفی که الگوی هراس و وحشت‌شان سال‌ها رعب‌آفرینی و مردم‌‌ستیزی جمهوری اسلامی بوده است نیست.

یکی از خطاهای دیگری که باعث دامن زدن به این تفکر مستتر اسلام‌هراسانه (و به دنبال آن اسلام‌ستیزانه؛ که خود مصادیقی از عنوان کلی دیگری‌هراسی و دیگری‌ستیزی هستند) می‌شود، این است که تصویری که هراسندگان از اخوان المسلمین از آن‌ها دارند،‌ تصویری تاریخی دقیقی نیست. یعنی اگر از مخالفان و منتقدان آن‌ها بپرسید که مثلاً اصول فکری اخوان چی‌ست و رهبران‌شان چه کسانی هستند و مطالبات‌شان چه چیزهایی است، احتمالاً به کلیاتی برخواهید خورد از جنس تبلیغات اسلام‌هراسان و اسلام‌ستیزان (از این قبیل که اسلام ضد زن است و ضد دموکراسی است و ضد آزادی است و الخ) فارغ از این‌که واقعاً این باورها چه نسبتی با مشی سیاسی امروزی و فعلی اخوان داشته باشد.

اگر اخوان المسلمین «رادیکال»‌ و «تندرو» بوده است، فراموش نکنیم که هم‌زمان با آن‌ها،‌ در ایران روزگار پادشاهی که گروه‌های مختلف سیاسی به نبرد با آن رژیم مشغول بودند، گروه‌های مختلف چپ مارکسیست و مذهبی، مشی و منشی رادیکال و تندروانه داشته‌اند. آیا نهضت آزادی یا جبهه‌ی ملی آن روز با نهضت آزادی امروز قابل مقایسه است؟ آیا همه‌ی دست‌پروردگان فکری علی شریعتی امروز مانند شریعتی فکر می‌کنند و حرف می‌زنند؟ نکته این است که برای مواجهه با اخوان باید با کارنامه‌ی افراد درگیر در سیاست امروز برخورد کرد نه این‌که مبنا را پرونده‌سازی – آن‌هم پرونده‌سازی‌های یک‌طرفه – برای از میدان به در بردن حریفی قرار داد که پیشاپیش از او تصوری منفی داریم.
من هیچ همدلی با مشی سیاسی یا اصول فکری اخوان المسلمین – چه در حال و چه در گذشته – ندارم اما این مخالفت سرسختانه و اهریمن‌تراشانه با اخوان را چیزی کم‌تر رفتار استبدادی مبارک و بن علی و معادل‌های وطنی‌شان نمی‌دانم. کسانی که هواخواه دموکراسی هستند، به جای عزا گرفتن از پیروزی مرسی، باید شادمان باشند از این‌که این بار رأی مردم حرف اول را می‌زند ولو بر خلاف میل آن‌ها باشد.
۱

با تجربه‌ی ۲۲ خرداد چه می‌توان کرد؟

چه بسا عنوان این یادداشت چیز دیگری باید می‌بود. ولی برای شروع، نیاز به پرسشی با همین قالب است. ۲۲ خرداد تجربه‌ای بی‌بدیل برای ملت ما بود. این تجربه، مثل هر تجربه‌ی انسانی و اجتماعی دیگری، در ظرف‌های مختلف معانی مختلفی می‌گیرد. گاهی تجربه‌ای بسیار شیرین، یا تجربه‌ای که می‌تواند بسیار روح‌نواز باشد، تبدیل به تجربه‌ای تلخ و طاقت‌سوز می‌شود. و گاهی تجربه‌ای که از نگاه دیگران ممکن است مترادف با ناکامی و ذلت یا نابودی باشد، از نگاهی دیگری چیزی نیست جز کامیابی‌، عزت و سرافرازی.

یک بخش از تجربه‌ی ۲۲ خرداد، همین خصلت سوبژکتیو آن است که از سطح و افق یک اتفاق و رویداد عینی خاص بالاتر می‌رود. ۲۲ خرداد یک ذخیره‌ی عظیم اجتماعی است؛ ذخیره‌ای است که هم‌چنان می‌تواند الهام‌بخش باشد. اما پرسش این است که مخاطب با این اندوخته که بالقوه می‌تواند نیروی اجتماعی-سیاسی قدرت‌مندی باشد، چه می‌کند؟ آیا این تجربه‌ی شگفت‌آور را به یک تراژدی فرو می‌کاهد و خویش را قربانی می‌بیند و از آن می‌گریزد؟ یا از آن حماسه می‌سازد و در آن پهلوانی می‌‌کند؟ یا این‌که انسانیت خویش و شکوه انتخاب آدمی را در آن متجلی می‌بیند و سرافرازی خویش را در افقی بالاتر از هدف‌های کوتاه‌مدت و نتایج زود-بازده جست‌وجو می‌کند؟

اکنون پس از سه سال از تولد جنبش سبز، این نکته بیش از هر وقت دیگری آشکار شده است که ظروف انسانی مختلف چگونه با این رویداد سیال یا، اگر بخواهیم دقیق‌تر بگوییم، آینه‌سان، برخورد می‌کنند. این رویدادها نیستند که ما را رنگ‌آمیزی می‌کنند. ما هستیم که رنگِ خویش را به رویدادها می‌زنیم.

این مضمون، هم مضمونی عارفانه است از قبیل آن‌که مولوی می‌گفت که «باده از ما مست شد نی ما از او» یا آن‌جا که می‌‌گفت: «کاملی گر خاک گیرد زر شود / ناقص ار زر برد خاکستر شود» (و پر پیداست که این کلمات را نباید تحت‌اللفظی معنا کرد و در الفاظ و عبارات پیچید؛ بلکه معنا و مفهوم است که در آن‌ها کلیدی است) و هم مضمونی است اجتماعی-سیاسی. جنبه‌ی اجتماعی-سیاسی آن همان است که در جنبش سبز و به ویژه در زبان و بیان میرحسین موسوی منعکس شده است. پیش‌تر یک بار نوشته بودم که از نظر من، میرحسین موسوی در تمام ملت تکثیر شده است. یا میرحسین موسوی آینه‌ای بود برای نشان دادن تصویر ملت به خودشان. او وسیله‌ای شد برای این‌که عظمت این ملت را به رخ خودشان بکشاند و به آن‌ها بگوید که هر وقت غرورشان را بخواهند مجروح کنند و هر وقت کسی بخواهد به آن‌ها بزرگی و نخوت بفروشد، هم باید و هم می‌توانند بایستند و نخوت متکبر را به زمین بکشانند.
این اندوخته و ذخیره‌ی پرقدرت اجتماعی-سیاسی، یعنی تجربه‌ی ۲۲ خرداد، به روشنی با تجربه‌ی ۲ خرداد تفاوت دارد. تفاوت دارد هم از حیث زبان و گفتار، هم از منظر عملی، هم از جهت چهره‌های عمده‌ای که نمایندگان، میراث‌داران یا متولیان آن دو رویداد شدند. اما همین اندوخته‌ی ۲۲ خرداد اگر قرار باشد در قالب‌های تنگ جهت‌گیری‌های سیاسی و اسلوب‌های مألوف اپوزیسیون جدید یا قدیم حرکت کند، از پویایی می‌افتد. تمام نشاط و تپندگی جنبش سبز در همین خصلت استعلایی آن است که خود را با دستیابی به یکی دو هدف معین تعریف نمی‌کند. جنبش سبز اهل وصال نیست؛ اهل حرکت است. در وصال، توقف داریم. نقطه‌ی مقابل وصال هم فراق و هجران نیست؛ نقطه‌ی مقابل وصال، حرکت و سیالیت است. جنبش یعنی همین. یعنی از حرکت باز نایستادن. یعنی جاری بودن مثل رود. یعنی زندگی. جنبش سبز یعنی زندگی. جنبش سبز را باید زیست چنان‌که زندگی را.
آینه در آینه‌ی جنبش سبز
این است که ذخیره و اندوخته‌ی جنبش سبز و ۲۲ خرداد، در هر جانی و هر قلب و قالبی، در هر اندیشه و خیالی، یکسان اثر نمی‌کند. برای بعضی هدایت‌افزاست و برای بعضی دیگر مایه‌ی ضلالت. مقایسه کردن جنبش سبز با تمام جنبش‌های آزادی‌خواهانه‌ی پیشین ملت ایران در صد سال اخیر، درس‌آموز و گره‌گشاست. اما همین مقایسه را هم اگر به دست ناکاردان بسپارید، از آن چیزی جز سرخوردگی و خفت و عقب‌ماندگی نمی‌فهمد. مقایسه‌ی جان‌بخش آن مقایسه‌ای است که بتواند به ما و ملت ما نشان بدهد که در این صد سال، و در این سه سال، بزرگ‌تر شده‌ایم و جنبش را زیسته‌ایم و حرکت کرده‌ایم و قد کشیده‌ایم و پخته‌تر شده‌ایم. برای فهم این نکته، خامان ره نرفته پرواز نگاه‌شان به این بلندا نمی‌رسد. «دریادلی بجوی، دلیری، سرآمدی». میرحسین موسوی مثل آینه‌ای، دریادل بودن، دلیر بودن و سرآمد بودن ملت ما را به آن‌ها نشان داد. ما این کشفِ دوباره‌ی خود را مرهون موسوی هستیم. موسوی مثل آینه‌ای در برابر آینه‌ی ما ایستاد: «آینه در آینه شد».
از این افق در ماجرا نگریستن، برای اهل عبرت و آنان‌که قابل باشند، نشانه‌ها هست و درس‌ها. اما باید به این افق قدم نهاد. نمی‌شود در فضای پیشین و الگوهای کهن و منسوخ باقی ماند و انتظار داشت جنبش سبز با جان ما همان بکند که در زبان موسوی منعکس می‌شود. بیانیه‌های موسوی این دگردیسی معنایی و عملی را برای ما ترسیم می‌کنند. گفتار شخصی که در مناظره‌های‌اش لکنت زبان داشت و «چیز چیز»ش اسباب استهزاء مخالفان‌اش می‌شد، ناگهان در متن حادثه‌ای از قبیل ۲۲ خرداد، چنان صیقل می‌خورد که انتظار این همه فوران اندیشه و خیال از آن نمی‌رفت. دریای متلاطم و کف‌آلودی که در بیانیه‌های موسوی دیده می‌شود، گوهرشناسی می‌طلبد که از میان‌اش صید گوهر کند و همان‌ها را صیقل دهد و میناگری و معماری کند با آن‌ها.
باور من این است که ۲۲ خرداد می‌تواند تجربه‌ای گره‌گشا باشد مشروط بر این‌که این رویداد را تنها به یک حادثه‌ی سیاسی صرف فرونکاهیم و انتظار نداشته باشیم که این جنبش برای رفتن یکی و آمدن دیگری بر پا شده باشد (ساده‌ترین روایت‌اش این است که جنبش سبز را برآمده از اراده‌ای برای «براندازی»، «انقلاب» یا «تغییر رژیم» بفهمیم که اولِ خطاست و سنگ بنای گمراهی؛ و این خطای مشترک «نظام مقدس» و اپوزیسیون براندازی‌خواه آن درباره‌ی جنبش سبز بود). ۲۲ خرداد تجربه‌ای بود که به ما آموخت می‌توان رهایی و آزادی و تمنای آن را زیست بدون آن‌که حتی وقتی که چشم‌انداز آزادی دور و دشوار می‌نماید، از آن دل ببریم یا جهت‌مان را تغییر دهیم. ۲۲ خرداد درس زندگی بود. درس امید بود. تمام آن مضامینی که در گفتار سیاسی ۲۲ خرداد تولید شده است و به زبان‌های مختلف تفسیر و تأویل شده است، برای من یک معنا بیشتر ندارد: امید. نزد من، هر کسی که اهل ایمان و امید است، هر کسی که رونده است، هر کسی که مانند آب سیال است؛ هر که اهل سکون نیست، سبز است و همراه جنبش سبزی است که در ۲۲ خرداد آغاز شد. «هر که در این حلقه نیست، فارغ از این ماجراست». جنبش سبز، از افقی که من در آن می‌نگرم، و با نگاهی که در زبان موسوی در بیانیه‌ها خود را نشان می‌دهد، نسبتی با نومیدی و بی‌حرکتی ندارد،‌ حتی در دشوارترین و مخوف‌ترین شرایط.
بیانیه‌های موسوی: مصحفی گشوده
نقطه‌ی شروع بازخوانی تجربه‌ی ۲۲ خرداد و جنبش سبز، بازخوانی بیانیه‌های موسوی است. در این متون که متن پایه و کلیدی جنبش سبز هستند و به عبارت دقیق‌تر«مصحف» جنبش سبز به شمار می‌روند، مضمون و ماده‌ی اولیه‌ی برخی از ارزش‌هایی است که این جنبش را به پیش می‌راند آمده است. همین‌جا لازم است این نکته برجسته شود که یکی از خلصت‌های مهم جنبش سبز، پرهیز از کیش شخصیت و بنا کردن رهبری غیرمتمرکز و مردم‌محور آن بر شالوده‌ی رهبری کاریزماتیک است. تأکید خود موسوی و هشدار او به جنبش سبز نسبت به بروز تعظیم و تکریم‌های بی‌وجه و بت‌سازی‌های مشرکانه، راهنمای عمل مهمی برای جنبش سبز است نه تنها برای امروز بلکه برای آینده. افق دید موسوی در برجسته کردن این نکته از این جهت مهم است که اگر قرار باشد از هم‌اکنون جنبش سبز به این ورطه بیفتد، چشم‌انداز آینده‌ی ما بسیار تیره‌تر خواهد شد و در آینده به این سادگی نخواهیم توانست راه سر برآوردن تملق‌ها، چاپلوسی‌ها، تقدیس‌ها و شیفتگی‌های مؤمنانه را مسدود کنیم. پا گرفتن این روحیه و نهادینه شدن حس حساسیت به رهبران سیاسی و پاسخگو دانستن دایمی آن‌ها رکنی کلیدی برای جنبش سبز است. در نتیجه، بازخوانی بیانیه‌های موسوی نه به مثابه‌ی اسطوره ساختن از آن‌ها و انحصار اندیشه در آن‌هاست بلکه به عنوان الگویی است حداقلی که در آن‌ها ارزش‌های محوری و متعالی جنبش سبز مندرج است (و حتی در آن‌ها هم راه بحث و نظر مسدود نیست).
می‌توان نقطه‌ی آغاز و پایان بیانیه‌ها را دید و آن‌ها را استعلا داد. استعلا دادن بیانیه‌ها به این معناست که هر چند این سخنان در ظرف زمان و مکان خاص خود پدیدار شده‌اند، می‌توان آن‌ها را به افقی بالاتر برد تا گرد تاریخیت بر آن‌ها ننشیند. این به معنای تقدیس یا نقدناپذیر کردن آن‌ها نیست بلکه به معنای جدا کردن ارزش‌های برین و متعالی از راهبردهای مقطعی و زمانی است. این کار اندکی خلاقیت می‌خواهد و البته ایمان و امید. برای کسانی که اهل خلاقیت نیستند، برای کسانی که امید به سادگی در وجودشان ریشه نمی‌دواند، برای کسانی که اهل ایمان نیستند، البته همه چیز باید مهیا و حاضر و آماده باشد. رنج بردن، پافشردن و امید داشتن، کار هر جانی نیست. ۲۲ خرداد و جنبش سبز، مظروفی است که برای هر ظرفی یکسان کار نمی‌کند. برای کسی نوشین لبان می‌شود و برای دیگری زهر ناب. شماری را راحت است و عده‌ای را رنج. گروهی را نیل است و طایفه‌ای را خون. برای بازخوانی تجربه‌ی ۲۲ خرداد و جنبش سبز، باید از خود و خویشتنِ‌ خویش آغاز کنیم. بیانیه‌های میرحسین، همین را به ما می‌آموزد. و این درس، درسِ تازه‌ای هم نیست. «در خانه اگر کس است،‌ یک حرف بس است».  
در این سه سال، هم ناظران بیرونی و هم کسانی که بخشی از آرمان‌ها و آرزوهای خود را در آینه‌ی جنبش سبز دیده‌اند، بیش از آن‌که به بستر شکل‌گیری آن و خصلت‌های محوری آن توجه داشته باشند، شیفته‌ی تصویر خود در این آینه شده‌اند. یکی از دستاوردهای مهم جنبش سبز این بود که مفهوم و معنای عمل سیاسی و نفس سیاست را دگرگون کرد. اما هم‌چنان کسانی هستند که سیاستِ پس از ۲۲ خرداد را با منطق پیش از آن می‌فهمند (چه این افراد بخشی از حاکمیت سیاسی جمهوری اسلامی باشند چه مخالفان و منتقدان‌‌اش). بی‌اعتنایی به این تغییر افق و تراز سیاسی، لاجرم نتیجه‌اش چیزی نمی‌شود جز آرزواندیشی و نقش خویش را در آب این رودخانه‌ی خروشان جُستن.
سوء ظن و سو‌ء تفاهم درباره‌ی ماهیت جنبش سبز
جنبش سبز درست از زمان نضج‌گیری‌اش و حتی پیش از آن موضوع سوء ظن و سوء تفاهم بوده است. 
این سوء ظن و سوء تفاهم ابتدا از جانب حکومت بوده و هست از آن رو که جنبش سبز را نه تنها مخالف و معترض بلکه از همان ابتدا معارض و متخاصم تلقی کرد، در حالی که اگر قاعده‌ی خردی در میان بود و زمام امور به دست خردمندان بود، جنبش سبز را حتی مخالف و معترض این نظام نباید می‌دیدند بلکه آن را باید جریانی مشفق می‌دیدند که در فکر عزت و اقتدار ایران و اصلاح و بهبود حال و روز همین نظام بود نه این‌که در فکر براندازی یا جایگزینی آن باشد (و این نکات را سطر به سطر در بیانیه‌های موسوی می‌توان دید).
سوء تفاهم دیگر آشکارا از جانب اپوزیسیون شناخته‌‌شده‌ی جمهوری اسلامی در تقریباً تمامی طیف‌های‌اش رخ داد. چتر گسترده‌ی کثرت‌گرایی که در مواضع میرحسین (و کسان دیگری که همین مضامین را در گفتار و عمل‌شان برجسته کرده‌اند) پیوسته تبیین می‌شد، این تصور را در اپوزیسیون ایجاد می‌کرد که – حتی به رغم تصریحات مکرر میرحسین – حرکت جنبش سبز را در جهت نابودی یا ریشه‌کن کردن جمهوری اسلامی می‌دیدند. در نتیجه‌ی همین تصورات بود که اگر از جنبش سبز آن‌چه را که خود انتظار داشتند نمی‌دیدند،‌ یا آن را امیدی بر باد رفته قلمداد می‌کردند و یا زبان به طعن و لعن آن می‌گشودند (و هم‌چنان می‌‌گشایند).
حکومت جمهوری اسلامی و قدرت‌های مسلط و غالبِ امروز آن و هم‌چنین مخالفان سیاسی آن، هر دو در جنبش سبز همانی را می‌دیدند و می‌بینند که خودشان می‌خواستند و اعتنای چندانی به آن‌چه که جنبش سبز واقعاً بود نداشتند. در این البته تردیدی نیست که در جریان اعتراض‌های پس از انتخابات حوادثی رخ داد و نشانه‌هایی نیز بود که ناگزیر ذهنِ هم حاکمیت و هم مخالفان آن را به سوی برداشت‌های مزبور سوق می‌داد. اما اگر معیار را مواضع میرحسین بگیریم و آن را به مثابه‌ی شاقولی برای فهم مسیر مستقیم جنبش سبز درک کنیم، این اختلاف‌ها از میانه بر می‌خیزد. این نکته البته حاجت به شرح و بسط دارد. وقتی از مواضع میرحسین سخن می‌گوییم، سخن از مواضع شخص میرحسین نیست. اندیشه‌ی معیار مجموعه‌ای از حقایق عینی است (که گوهر و بن‌مایه‌ی ارزشی و معرفتی جنبش سبز را شکل می‌دهند) و این حقایق عینی به شیواترین بیانی در کلام میرحسین (و هم‌چنین در عبارات سایر رهبران و چهره‌های شناخته‌شده و تأثیرگذار جنبش سبز مانند مهدی کروبی) متجلی است. این اندیشه‌ی معیار در مسیر توضیح، بازتولید یا تفسیر ظرفیت‌های مغفول‌مانده‌ی آن‌ها آشکارتر می‌شود. هم‌چنین باید بر این مضمون تأکید کرد که جنبش سبز، چنان‌که در خلال آن‌چه تا این‌جا گفته شد اشاره شده است، منحصر در یک فرد نیست بلکه اندیشه‌ای است متکثر که همه‌ی آنانی که دل در گرو عزت و عظمت ایرانی آزاد و غنی از حیث معنا و ارزش‌های متعالی دارند به آن پای‌بندند.
خواننده شاید از خود بپرسد که چرا باید میرحسین و مواضع‌اش را معیار بگیریم؟ پاسخ این پرسش همانا در این نکته است که میرحسین تبدیل به صدای مطالبات و خواسته‌های عمومی مردم شده بود.  دقیقاً‌ به همین معنا، برداشت من از وضعیت حاکم بر اعتراض‌های فعلی این است که اگر راهپیمایی و تظاهراتی در میانه نیست،‌ دلیل‌اش به سادگی این است که مطالبه‌ای پشت آن نیست. نبودن مطالبه به معنای روگردانی مردم از جنبش سبز نیست بلکه به این معناست که مردم، جایی که صدای خود را در سخن میرحسین می‌جستند، در پی او بودند و همراهِ همراهِ خود گام بر می‌داشتند و جایی که احساس می‌کردند صدای آن‌ها هم‌آهنگ با صداهای دیگر نیست، گام پس می‌نهادند. این نکته را به سادگی و بلاغت در بیانیه‌ی نهم میرحسین می‌توان یافت:
«در اعتراض و حرکت اصلاحی و اصولی ما هیچ‌کس نباید صدمه ببیند. ما زمانی در تلاش خود موفق خواهیم بود که ابتکارهای ما برای احقاق حقوقمان تا آن حد اندیشیده شده، کارآمد و در چارچوب قانون باشد که حتی کودکان خردسال و زنان باردار بتوانند در آن شرکت کنند.»
کسانی که از جنبش سبز انتظار مقاومت از همان جنسی که مد نظر خودشان بود داشته و دارند، می‌‌اندیشند که آیا این مقاومت و اعتراض برای کودکان خردسال و زنان باردار هم میسر هست یا نه؟ اگر نیست، به نظر من به همین سادگی از محور و هسته‌ی جنبش سبز دور شده‌اند و اگر جنبشی با آن آرمان‌ها و اهداف شکست خورده و به آن‌ها نرسیده است، بدون شک آن جنبش، جنبش سبز نیست.
بهار عربی؟
پیامی که میرحسین پس از آغاز بهار عربی صادر کرد هم برای هسته‌های محوری جنبش سبز و هم برای آن‌ها که از متن این جریان دورتر بودند، این تصور را ایجاد کرد که جنبش سبز و بهار عربی الگوی مشابهی دارند یا می‌توان داوری یکسانی درباره‌ی این‌ها داشت. واقعیت این است که در پیام میرحسین، بیش از این‌که مشابه‌سازی‌های عینی و تطابق‌های نعل بالنعل مدار اصلی باشد، برجسته کردن مطالبات مردمی و نشان دادن بیراهه رفتن‌های نظام‌های مسلط حکومتی محور بود. لذا این قیاس نادرست و خطایی است که انتظار داشته باشیم هر آن‌چه در بهار عربی اتفاق افتاد (و هنوز همه‌ی پیامدهای‌اش جز سقوط حکومت‌شان معلوم نشده است) باید در ایران و از مسیر جنبش سبز هم اتفاق بیفتد. افسانه‌ی مشابه دانستنِ بهار عربی و جنبش سبز یکی دیگر از زمینه‌های بروز سوء تفاهم است که، به باور من، باید از آن پرهیز کرد. با تمام این احوال، نمی‌توان از این نکته نتیجه گرفت که جنبش سبز با آرمان‌ها یا مطالبات بهار عربی مخالف است. به گمان من عمده‌ی تفاوت‌ها در تفاوت روش‌ها و بسترهای اجتماعی است نه ضرورتاً در آرمان‌ها.
در توضیح این‌که وجه افتراق و اشتراک جنبش سبز و بهار عربی چی‌ست، باید به این نکته متفطن بود که جنبش سبز دل در گرو ارزش‌ها و اندیشه‌های عینی و عام دارد که برای انسان، بما هو انسان، صرف‌نظر از رنگ و نژاد و فرهنگ و جغرافیا، واجد اهمیت است. مطالبات بهار عربی تا آن‌جا که با این ارزش‌ها هم‌دل و هم‌راه‌ است، با جنبش سبز هم‌افق است و به اندازه‌ای که از این جنبه‌های عام و متعالی غفلت می‌ورزد یا بدان‌ها بی‌اعتناست، راه‌اش از جنبش سبز جدا می‌شود.
ارزش‌های عام و متعالی مورد قبول جنبش سبز، در ظرف و زمینه‌ی جامعه‌ی ایرانی صورت و هیئت خاص نیازها و خواست‌های انسانی ایرانی را به خود می‌گیرد. نقش محوری جنبش سبز در این‌جا آشکار می‌شود: هویت بومی بخشیدن به بن‌مایه‌ای که عام و فراگیر و انسانی است.
تجلی مقاومت چی‌ست؟
سؤالی که باقی می‌ماند این است که پس این جنبش سبز کجاست؟ کجا خودش را نشان می‌دهد؟ اصلاً مقاومتی در آن هست؟ اعتراضی هست؟ یا شلعه‌ای بود که زبانه کشید و خاکستر شد و رفت؟
پاسخ این سؤال را هم می‌توان در بیانیه‌های میرحسین جست‌وجو کرد. شاکله‌ی اصلی جنبش سبز در حفظ امید است و در زندگی کردن این مسیر و جدی گرفتن و جهت‌دار کردن هسته‌های اصلی شبکه‌های واقعی و پیشاپیش موجود اجتماعی. در نتیجه، بخشی محوری از هویت جنبش سبز پیشاپیش در اختیار ملت ما هست و نیاز به مداخله‌ای بیرونی نیست. اما باید پرسید که آیا این بخش از هویت سبز، توانسته است یا خواهد توانست تغییری در مناسبات موجود جمهوری اسلامی ایجاد کند؟ بدون شک بخشی از این هدف هم‌اکنون محقق شده است. چیزی در سخنان میرحسین نبود که در این سه ساله محقق نشده باشد. اهداف ملت و اهداف جنبش سبز هم چیزهایی نیستند که یکشبه محقق شوند. صبر، خویشتن‌داری و رعایت اهداف بلندمدت‌تر و منافع ملی کشور و ملاحظه‌ی اتفاقات بین‌المللی و منطقه‌ای نشان می‌دهد که مسیری که همین امروز جنبش سبز در آن قرار دارد، مسیری نیست که به زیان ملت ما باشد.
اما تجلی مقاومت چی‌ست؟ فکر می‌کنم همین که، در بیان موسوی، امید را مثل بذر هویت خود زنده نگه داریم و بر اصول خود پافشاری کنیم – که بسیاری در گوشه و کنار ایران و جهان این آرمان‌ها را حفظ کرده‌اند و به همراه دارند به ویژه در قلب زندان اوین – با بارش نخستین باران در این کویر، این بذر سر بر خواهد کرد و سایه‌ی سبزش بر سر تمامی مردم ما، حتی مخالفان و دشمنان‌اش،‌ گسترده خواهد شد. چشم‌انداز بیرونی کشور ما،‌ شاید منظره‌ی دشتی باشد انباشته از خاک و خاکستر و خون و دود (که این تصویر هم اغراق و مبالغه است) ولی در متن و بطن این خاک، بذرهای ارج‌مندی هستند که با نخستین باران خواهند رویید. و این فقط قصه‌ی امید نیست بلکه ایمان هم ضرورت دارد. ما اگر به خود و ملت خود و به آرمان های بلندی که بن‌مایه‌ی جنبش سبز است ایمان نداشته باشیم و آن‌ها را طایفه‌ای شکست‌خورده، ذلیل و سرافکنده بدانیم، چیزی از ملت ما بر نخواهد آمد. این نکته را میرحسین کشف کرده بود و مدام بزرگی و عظمت ملت ما را به آن‌ها گوشزد می‌کرد نه قربانی بودن یا ستم‌کش بودن و ذلت آن‌ها را. بازگرداندن اعتماد به نفس ملت تنها از راه نشان دادن بزرگی‌شان به خودشان میسر است نه از راه غر زدن و ملامت کردن و بی‌صبری کردن در برابر تأنی و درنگِ آن‌ها.
تغییری که در راه است
با آن‌چه در بالا آمد، باور من این است که تغییری که در انتظار کشور ماست، حتی اکنون که زمام امور سرزمین‌مان در اختیار دولتمردانی بی‌کفایت و «مالیخولیازده» (به تعبیر موسوی) است. این تغییر ناگزیر است ولی شتاب در ایجاد تغییر آن‌ هم به شکلی وارداتی، نتیجه‌ی مخرب و ویرانگری خواهد داشت. جنبش سبز در همین کسوت و قامتی که هست، تا زمانی که خود را باور داشته باشد، در شاهراه اصلی خود حرکت کرده است. تمام این‌ها نتیجه نمی‌دهد که باید دست روی دست گذاشت و فقط از امید حرف زد. این نکته را میرحسین به شیوایی هر چه تمام‌تر بازگو کرده است:
«امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه‌هایمان را قبله قرار دهیم. واجعلوا بیوتکم قبله. به خودتان و دوستان همفکرتان برگردید و این بار هر شهروند محوری باشد برای یک فعالیت مفید سیاسی،‌ اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و منتظرتشویق و کمک دولتی که وجاهت خود را از دست داده است نباشد.»
قلب تپنده‌ی جنبش سبز و چشمه‌ی جوشان الهام و خلاقیت‌اش در همین بیانیه‌هاست که همانا انعکاس و تصویر خلاقیت ملت ماست. پیش رو داشتن این آینه و تماشا کردن تصویر خویش در آن، در آستانه‌ی سالگرد سوم جنبش سبز، از ضروریات محوری و اساسی جنبش سبز است.
جنبش‌های مدنی/اجتماعی و تحلیل‌های پس از وقوع
در میانه‌ی غبار حوادث پرشتاب این سه سال، به ویژه پس از آرامش نسبی اعتراض‌هایی که بروز بیرونی و خیابانی داشتند، کم نبوده‌اند کسانی که به سرعت دست به کار الگوسازی‌هایی برای جنبش سبز شدند که عمدتاً از جنس تحلیل‌های پس از وقوع‌اند. پیش‌فرض این تحلیل‌ها این است که این جنبش تمام شده است. این نگاه هم زودرس و ناپخته است و هم آرزواندیشانه. شاید اعتراض‌های خیابانی تمام شده باشد، که حتی برای آن هم تضمینی وجود ندارد، اما هسته‌ی محوری جنبش سبز هم‌چنان در حرکت و جوشش است. این گفتمان هم‌چنان زنده و در کار بازسازی و تصحیح مسیر خود است. در نتیجه، کسانی که پیشاپیش بر مبنای ارایه‌ی تعریف‌هایی از «جنبش اجتماعی» و تحمیل قالب‌ها و ویژگی‌هایی که به دست آمده از بررسی جنبش‌های دیگر پس از اتمام یا وقوع‌شان است، سنگ بنای تحلیلی نادرست را می‌گذارند که منجر به نتیجه‌گیری‌های نادرست و شتاب‌زده‌ می‌شود. این تحلیل‌ها به محض وقوع حوادث تازه یکسره از اعتبار می‌افتند (به فرض این‌که حتی در خودِ این تحلیل‌ها اعتباری وجود داشته باشد).
عدم وقوع‌ تغییراتی زیر-و-رو کننده و بنیادین در کشور را نباید به منزله‌ی نشانه‌ای برای ناکامی (یا حتی عقب‌نشینی) جنبش سبز تلقی کرد. جنبش سبز، مانند مادری که بقا و سلامت فرزند را از در گروگان دایه بودن او مهم‌تر می‌داند، با دل خونین بر دوری فرزند صبر می‌کند ولی به هیچ رو خواهان آن نیست که به صرف دستیابی به تغییر، یعنی تغییر برای تغییر، چنان کند که نه از تاک نشان ماند و نه از تاک‌نشان. درست بر عکس، جنبش سبز در این زمینه رویکردی کاملاً مخالف با همه‌ی کسان، گروه‌ها و سازمان‌هایی دارد که می‌پندارند به هر قیمت و هزینه‌ای که شده است باید وضع موجود را تغییر داد و این‌که از این پس چه می‌شود، برای‌شان مهم نیست.
پایداری ارزش‌های جنبش سبز
جنبش سبز به اعتبار آن‌که شعارها و اهداف و آرمان‌هایش همان عالی‌ترین ارزش‌های مورد قبول همه‌ی کسانی است که شرافت انسانی خویش را به زر و زور و تزویر نفروخته‌اند، و این یعنی اکثریت مردم ایران، در طول مدت کوتاهی که از شکل گیری و تطورش گذشته است، بی هیاهو اما به گونه‌ای مستمر و پیوسته و با اراده‌ای در خور تحسین وظیفه‌ی ظرفیت‌سازی و تحول در دیدگاه‌ها و برجسته‌سازی ملاک‌های حق و باطل را به انجام رسانده است. جنبش این مهم را از رهگذر مقاومت تحسین برانگیز سبزهای در بند، بیانیه‌های روشنگر رهبران‌اش، و تکاپوهای نظری آن دسته از اهل اندیشه و فرهنگ که در داخل و خارج از کشور در حد توان ادای وظیفه کرده‌اند، به انجام رسانده است. محصول این تلاش گسترده، پس از گذشت سه سال، آشکار شدن هر چه بیشتر صفوف حق و باطل و رسوا شدن کسانی بوده که دل در گرو باطل داشته‌اند و  به خود باز آمدن آنانی که همه‌ی گوهر انسانیت خود را سودا نکرده بودند.
ملتی امیر و میر در میان ملت
این معنا که میرحسین موسوی در ملت مستغرق است و در حقیقت از ملت و با ملت است که این «همراه» جنبش سبز (نه «پیشرو»، «پرچمدار» یا «پیر»‌ و «مراد» آن) از قعر چاه سکوت برآمد و به اوج ماه عزتِ خردادیان رسید، نکته‌ای است که بسیاری به شهود و بداهت در می‌یابند. شاید این نکته را بتوان با حکایتی از مولوی – از زندگانی مولوی – توضیح داد. در شرح ماجرای سروده شدن غزلی با مطلع «گفت لبم ناگهان نام گل و گلستان / آمد آن گلعذار کوفت مرا بر دهان…»، افلاکی در «مناقب العارفین» آورده است که روزی مولوی در باغ حسام‌الدین چلبی «معارف می‌فرمود» و بدرالدین ولدِ مدرس آهی زد و گفت: «زهی حیف! زهی دریغ!» و وقتی مولوی سبب حیف و دریغ خوردن را از او پرسید گفت که «حیفم بر آن بود که خدمت مولانا شمس‌الدین تبریزی را در نیافتیم». مولوی مدتی طولانی سکوت می‌کند و در پاسخ می‌گوید که: «اگر به خدمت شمس‌الدین تبریزی نرسیدی – به روان مقدس پدرم – به کسی رسیدی که در هر تارِ موی او صد هزار شمس تبریزی آونگان است و در ادراکِ سرِّ سرِّ او حیران».
این قصه، نقدِ‌ حال ما و جنبش سبز نیز هست. به مثل، میرحسین شمس تبریزیِ ماجراست و مولوی، ملتِ ما. همه از قصه‌ی شمس و مولانا تنها حکایت شیفتگی یا اشتیاق بی‌وصف و عظیم را خوانده‌اند اما از جا به جایی عاشقیت و معشوقیت در این دو کم‌تر سخن گفته‌اند. در قصه‌ی ما، محور ماجرا عشق نیست. مغز قصه این است که شمسِ ماجرا در برابر مولویِ حکایت، تار مویی بیش نیست. میرحسین همراه همین ملت است و در کار ادراکِ سرّ سرّ این ملت می‌‌کوشید و بیانیه‌های‌اش چیزی نبود جز گره گشودن از اسرار همین ملت.
وقتی جنبش سبز و نقش میر حسین موسوی را در آن از این منظر ببینیم، دیگر «بیانیه‌ها»، اختصاص به شخص موسوی ندارد. دیگر این بیانیه‌ها در بازه‌ی محدود و بسته‌ی زمانی ۲۲ خرداد ۸۸ تا ۲۶ بهمن ۸۹ باقی نمی‌مانند بلکه مرز زمان و حصارهای حصر را در می‌نوردند و در جان یکایک همراهان امیدوار و مؤمن این طریق می‌نشینند تا جایی که «هر ایرانی، یک موسوی» بلکه «هر ایرانی، صد هزار موسوی» می‌شود. این آینه را اگر مصفا کنیم و غبار نومیدی، یأس،‌ بی‌عملی و تنگ‌نظری را از آن بزداییم، هر کدام از ما از همین امروز می‌توانیم بیانیه‌هایی بنویسیم از همان جنس:
گر چشمِ دل بر آن مه آیینه‌رو کنی
سیر جهان در آینه‌ی روی او کنی
خاک سیه مباش که کس برنگیردت
آیینه شو که خدمتِ آن ماهرو کنی
جانِ تو جلوه‌گاه جمال آن‌گهی شود
کآیینه‌اش به اشک صفا شستشو کنی
میرِ محبوس و محصور جنبش سبز، همین‌جا و در میانِ ما و میانه‌ی میدان است. نشان او را در میان خویش باید بجوییم و از همین نقطه است که باید حرکت‌، برخاستن و نهضت را ادامه داد.
۱

انتشار «پرورش بذر امید: راه سبز رهایی»

کتاب «پرورش بذر امید: راه سبز رهایی» از امروز برای خرید و سفارش از وب‌سایت‌های آمازون در سراسر جهان آماده است. صفحه‌ی مربوط به این کتاب را می‌توانید در وب‌سایت ناشر (در این جا) ملاحظه کنید. کسانی که ساکن بریتانیا هستند، می‌توانند کتاب را از این‌جا سفارش دهند (و در آمریکا). نسخه‌ی کیندل کتاب هم به زودی برای خرید آماده خواهد شد (در نتیجه فعلاً نسخه‌هایی کیندلی را که احتمالاً لینک‌شان در وب‌سایت‌ها موجود است، خریداری نفرمایید).

لازم است همین‌جا از ناشر کتاب، ایچ‌ اند اس میدیا، سپاسگزاری کنم به خاطر صبر، دقت، همکاری و لطف‌شان در آماده‌ کردن آخرین ویرایش کتاب (به رغم اصلاحات مکرری که در نسخه‌های مختلف اعمال کرده بودم). مقدمه‌ی کتاب و متن ترجمه چندین بار ویرایش شده است و تا جایی که در فرصت کوتاهی که داشتم امکان‌اش فراهم بود، اشتباهات تایپی و سایر خطاهای دیگر متن مرتفع شده است. اما هم‌چنان این اثر مانند هر اثری دیگری، کاری بی‌عیب و نقص نیست و ناگزیر ممکن است لغزش‌های دیگری در متن از قلم افتاده باشند. سایر اشتباهات احتمالی (که بسیار معدود هستند) در چاپ‌های بعدی کتاب مرتفع خواهد شد.

بار دیگر ضروری است تأکید کنم که هدف عمده‌ی ترجمه‌ی بیانیه‌ها و انتشار چنین اثری، چنان‌که در مقدمه به تصریح و تلویح به آن اشاره رفته است، ارایه‌ی این ژانر از ادبیات سیاسی به جامعه‌ی آکادمیک و دانشگاهی است. در نتیجه، این اثر را به هیچ رو نباید کاری با متعلق و هدف سیاسی تلقی کرد یا آن را ذیل اهداف کنشگران سیاسی (حتی سبزها) طبقه‌بندی یا منحصر کرد. پرداختن به چنین کاری، بیش از هر چیزی انگیزه‌ای علمی دارد تا جنبش سبز مستندسازی دقیق و روشنی داشته باشد و تاریخ و سیر تحول و تطور اندیشه‌ی آن به دقت ثبت شود. لذا، فارغ از این‌که مضامین و محتویات بیانیه‌های چی‌ست، هدف اولیه‌ی کار مستندسازی و ثبت بخش مهمی از تاریخ سیاسی معاصر ایران است.

فارغ از تعلق خاطر قلبی من به جنبش آزادی‌خواهانه‌ی مردم کشورم و آرمان‌های ملی و استقلال‌طلبانه‌ی ایرانیان، یکی از مهم‌ترین انگیزه‌های انتشار چنین اثری به حوزه‌ی کار آکادمیک من و زمینه‌ی پژوهشی‌ام در دوره‌ی دکتری بر می‌گردد. در چارچوب کلی‌تر زمینه‌ی پژوهشی علوم سیاسی و روابط بین‌الملل که از سال ۲۰۰۴ حوزه‌ی عمده‌ی پژوهشی و علمی من بوده است، به ویژه بحث‌های مربوط به اتوریته و رهبری کانون اصلی تحقیق من بوده است. جنبش سبز و رویدادهای سه سال اخیر ایران، یکی از نمونه‌های غنی و ارزش‌مند برای مطالعه‌ی الگوهای رهبری و اتوریته (چه در حوزه‌ی دین و چه در حوزه‌ی سیاست) بوده است. این زمینه‌ها هر چند در متن مقدمه حضور چندان پررنگی ندارند ولی اشاراتی که در جای‌جای مقدمه آمده است، تعلق خاطر مرا به این حوزه‌ها آشکار می‌کند.

یک بار دیگر، این‌جا هم از حمید دباشی به خاطر نکات ارزش‌مندی که در راستای بهبود متن مقدمه و ارتقاء سطح آکادمیک آن متذکر شد سپاسگزارم. هم‌چنین از محمدرضا جلایی‌پور به خاطر یادآوری یکی دو نکته که از قلم افتاده بود ممنونم. از سایر دوستانی که هر کدام به نحوی در بهبود متن مقدمه سهم داشته‌اند، و نام‌شان در کتاب نیامده است، نیز سپاس‌گزارم. طبعاً هر خطا و لغزش یا قصوری که در نسخه‌ی حاضر این اثر وجود داشته باشد، یکسره متوجه من است. امیدوارم اهل دانش و پژوهش به بزرگواری از لغزش‌های احتمالی در برابر ارزش محتوای کلی اثر غمض عین کنند و پیشنهادهای‌شان را در جهت اصلاح زلل کار دریغ نکنند.
۲

پرورش بذر امید

در آستانه‌ی سالگرد سومین سال تولد جنبش سبز هستیم. از همان روزهای نخست، ظن غالب من این بود که پس از این‌که تب رسانه‌ای داخلی و خارجی فرو می‌نشیند و جنبش سبز، در مسیر استوارتر زندگی قرار می‌گیرد، به تدریج مسیر اصلی و شاهراه مهم‌تر جنبش سبز هم دستخوش غبار فراموشی‌ خواهد شد. در نتیجه،‌ تصمیم به ترجمه‌ی بیانیه‌های میرحسین به زبان انگلیسی و فراهم کردن آن‌ها برای مخاطبانی وسیع‌تر، به ویژه برای جامعه‌ی آکادمیک و دانشگاهی، را امری مهم می‌دانستم. این ترجمه‌ها امروز تمام شده و به دست انتشار سپرده شده است.
برای این نسخه‌ی انگلیسی از بیانیه‌های میرحسین مقدمه‌ای به انگلیسی نوشته‌ام که در آن کوشیده‌ام تا حدودی رؤوس و محورهای اصلی جنبش سبز را از نگاه میرحسین موسوی برجسته کنم. در این کار، تمام تلاش‌ام را کرده‌ام که تا جایی که امکان دارد، بیشتر به روایت اصیل و مستقیم ماجرا از نگاه میرحسین بپردازم و مستندسازی و ثبت بی‌واسطه‌ی جنبش سبز را متعهد شوم. در بعضی موارد ناگزیر تفسیرهای خود من هم در مقدمه آمده است، اما تا همین مقدار هم دخالت من در آن‌ها حداقلی بوده است.
امید اصلی من این بوده و هست که این متون تبدیل به متونی پایه برای مطالعه‌ی جنبش سبز شوند آن هم نه صرفاً برای مخاطب عام. مخاطب اصلی این کتاب، دانشگاهیان و اهل پژوهش هستند، به ویژه کسانی که در حوزه‌های علوم سیاسی، فلسفه‌ی سیاسی و جامعه‌شناسی سیاسی کار می‌کنند. مخاطبان دیگر، در سطوح دیگری می‌توانند از ترجمه‌ی انگلیسی بیانیه‌ها بهره ببرند. طبعاً فارسی‌زبانان به خود بیانیه‌ها دسترسی دارند و چه بسا انتشار انگلیسی آن‌ها باعث شود عده‌ای مجدداً به مرور و بازخوانی دقیق بیانیه‌ها بنشینند و ببینند تا امروز چقدر راه آمده‌ایم و کجاها احتمالاً به بیراهه رفته‌ایم. نزد من، متر و ملاک برای فهم جهت و مسیر جنبش سبز، اصول و خطوطی است که میرحسین به روشنی در بیانیه‌های‌اش ترسیم کرده است. هر چقدر از این نگاه فاصله بگیریم، از جنبش سبز هم دورتر شده‌ایم. نیاز به گفتن ندارد، پیش‌تر هم نوشته‌ام، که از نظر من، میرحسین در ملت ما تکثیر شده است. ما میرحسین‌ایم و او ماست. میرحسین از این جهت به سرعت به جایگاهی رسید که در خیال کسی نمی‌گنجید، که صدای ملت خود شده بود و «همراه» آن‌ها بود نه «پیر» یا «مراد» آن‌ها.

برای رساندن پیام این بیانیه‌ها و آن‌چه به اختصار در مقدمه‌ی کتاب آورده‌ام، مخاطب اصلی را طیف دانشگاهی قرار داده‌ام که انتظار می‌رود این جنس آثار را با دقت و روش‌مندی و موشکافی بخوانند. با رسانه‌ها و روزنامه‌نگاران با احتیاط و فاصله برخورد می‌کنم چون می‌دانم فضای رسانه‌ای زبان فارسی به شدت مشروط است و مشکلات خود را دارد. اکتیویست‌های سیاسی هم سکوی مناسبی برای انتقال پیام این کتاب نیستند، حتی اکتیویست‌های سیاسی هم‌سو با سبزها. این طیف‌ها عمدتاً در مرحله‌ی دوم از چنین کتابی استفاده می‌کنند.

نسخه‌ی کاغذی این کتاب تا روز ۲۲ خرداد از طریق وب‌سایت‌های آمازون برای خرید آماده خواهد بود (و نسخه‌ی کیندل آن حدود یک ماه دیگر به بازار خواهد آمد). هنگامی که کتاب برای خرید عمومی آماده شود، خبرش را اعلام خواهم کرد. عنوان کتاب به فارسی می‌شود «پرورش بذر امید: راه سبز رهایی». طرح پشت و روی جلد کتاب را هم در این‌جا می‌بینید. ناشر کتاب ایچ اند اس میدیاست. کتاب در ۲۵۰ صفحه منتشر شده است و شامل یک مقدمه، متن بیانیه‌ها و فهرست نمایه‌‌ها و موضوعات و مضامین کتاب است. 
۱

سبزِ سهل ممتنع

سبز بودن درست وقتی که همه‌ی سبزها یا همه‌ی کسانی که احساس سبز بودن کرده بودند، در اوج قدرت یا در اوج احساس قدرت بودند، درست در روزگاری که راهپیمایی سکوت عظمت خودمان را آینه‌وار به رخ‌مان کشیده بود و ما را مبهوت دوباره یافتن خودمان کرده بود، هنر بزرگی نیست. سبز بودن وقتی هنر است که خون حسین با خاک کربلا آمیخته باشد و کاروان اسیران را به ذلت و خواری از این شهر به آن شهر ببرند و یزید سرمست قدرت باشد و بسیاری از همان سبزهای محب اهل بیت، دلمرده و سرخورده باشند، اما تو زینب‌وار ایمانی داشته باشی مثل کوه و بدانی که باطل رفتنی است و بدانی که از هیاهوی پرزور و عربده‌ی طاغوت چیزی جز سوء عاقبت نمی‌آید، آن وقت است که سبز بودن هنر است. پس «هنر بیار و زبان‌آوری مکن…» جانا!

میر سبز مردم

۱۵

ستیز بی‌خردی‌ها

چکیده
«مانند همه‌ی معیارها، آن‌چه که ذکر می‌کنم به شدت در میان مؤمنان «متدین» و مؤمنان «لاییک/سکولار» محل نزاع و بحث است. در هر دو حوزه، من از مؤمنان سخن می‌گویم تا از این تعصب نامنصفانه که «مؤمنان متدین به انتقاد علمی گشوده نیستند، در حالی که ذهن‌های سکولار لزوماً مدافع دانش علمی روشنگر هستند» پرهیز کنم. سکولاریسم – لاییسته در زبان فرانسوی – مؤمنان خود را داشت و هم‌چنان دارد، که از چالش‌های فلسفی، اجتماعی، روان‌شناختی و سیاسی باور و اعتقادشان، درست به همان شکلی که در مورد یک جامعه‌ی دینی وجود دارد، آگاه نیستند. این تقسیم‌بندی مانوی‌گونه‌ی میان مؤمنان سنتی محافظه‌کار و شهروندان مدرن، روشنفکر و مترقی یک دموکراسی پیشرفته‌ی لاییک/سکولار هنوز بر گفتمان‌های هر دو گروه ستیزه‌جو، کم‌تر و کم‌تر در جامعه‌‌های غربی اما بیش‌تر و بیشتر در بسترهای اسلامی، حکمفرمایی می‌کند.»
– محمد ارکون، «اسلام: اصلاح یا براندازی»؛ صص ۳۶۶-۳۶۷

متن
چند روز پیش، یادداشتی نوشته بودم درباره‌ی این جنجال تازه‌ای که – مثل بسیاری از جنجال‌های مشابه دیگر – فضای فکری فارسی‌زبانان را مسخر خود کرده است و در آن کوشیده بودم توضیح دهم که مهم‌ترین چیزی که در میانه‌ی این همه جنجال، میدان‌دار قصه است «بی‌خردی» و در واقع «بی‌خردی‌ها»ست؛ اما از انتشارش به دلایلی منصرف شدم تا اکنون. یادداشت صاحب سیبستان باعث شد همان نوشته را به شکل دیگری منتشر کنم.

چیزی که تقریباً در هیچ کدام از جوانب قصه ندیده بودم، مسؤولیت‌پذیری و شجاعت اخلاقی و عقلانی بود. به گمان من، کاری که شاهین نجفی کرده است – که اگر قرار باشد آن را وصف کنم چیزی نیست جز تفریح کردن فارغ‌دلانه،‌ هزل‌آمیز و بی‌خیالانه با چیزی که موضوع باور، اعتقاد، احساس و عاطفه‌ی عده‌ای است که با او و هم‌فکران و هم‌بازی‌های تفریح‌اش تفاوت دارند – کاری است از سر بی‌خردی و بی‌مسؤولیتی.

این بی‌خردی را البته گروه مقابلی که دست‌کمی از هم‌او ندارند، مضاعف می‌کنند و از سوی دیگری به عمق بی‌خردی می‌افزایند. تقاضای اعدام کردن و حکم قتل صادر کردن و فتوای فقیهی را جعل و دست‌کاری کردن، همانا از کسانی ساخته است که در وجه ایجابی و اثباتی هیچ هنر و فضیلتی ندارند و تمام حیات‌شان در ارتزاق از بحران و جنجال است؛ مهم نیست که اساس بحران پیش آمده وزن و اعتباری دارد یا ندارد. برای آن‌ها بدون شک مهم هم نیست که توهینی صورت گرفته باشد یا نباشد. کافی است کسی سرود یادِ این مستان بدهد که به نعره و عربده در این میدان به رقص در آیند. 

اما هم‌چنان قصه در این دو سطح بی‌خردی محدود نمی‌ماند. گروهی دیگر که تماشاچی قصه هستند و به جانب‌داری از بی‌خردی نخستین گریبان می‌درند و ناگهان فریاد وا-آزادیا سر می‌دهند، بعید است به سویه‌ی ضد-آزادی و ضد-اخلاقی کل ماجرا توجهی داشته باشند. این گروه سوم هم در تداوم این بی‌خردی‌ها و در دشوار کردن و کُند کردن راه بازگشت به عقلانیت و انسانیت و اعتدال سهم دارند. این گروه تقصیرشان هیچ کم‌تر از دو گروه بالا نیست.

ماجرا این است که «مسأله»ای پیش آمده است و در میانه‌ی این جنجال‌ها تنها چیزی که عملاً به آن پرداخته نمی‌شود و پرسشی درباره‌ی آن نمی‌شود خودِ آن مسأله است. پای هزار چیز دیگر به میان می‌آید و تمامی عیوب بی‌خردی اول از یادها می‌رود تا اصل همان مسأله به فراموشی سپرده شود.

بسیار دیده‌ام، خوانده‌ام و شنیده‌ام که بعضی گفته‌اند: «چیز توهین‌آمیزی در این قطعه نیست» یا «همه‌جای دنیا از این اتفاق‌ها می‌افتد و مثلاً در غرب و اروپا با خدا و مسیح و دین از این کارها زیاد کرده‌اند» و البته نمونه‌های تأییدکننده‌ی این ادعا هم فراوان است. این‌جا چند نکته‌ی ساده و روشن هست.

نخست این‌که وقتی از نوع واکنش افراد به یک نوشته، یا اثر یا یک سخن حرف می‌زنیم، من حق ندارم تلقی شخصی خود را در آن دخیل کنم. من نمی‌توانم بگویم «چیز توهین‌آمیزی در آن نیست» یا چیزی باعث آزار دادن یا رنجاندن کسی نمی‌شود. اصولاً آزار دیدن، رنجیدن، یا احساس توهین کردن («توهین» با «احساس توهین» فرق دارد)، مقوله‌ای است ذهنی و سوبژکتیو. در نتیجه، باید از یک فرد عادی پرسید که چه «حسی» نسبت به ماجرا دارد. این عواطف و احساسات «افراد» – نه حکومت‌‌ها یا نهادها – هستند که کل قصه را شکل می‌دهند. درباره‌ی مذهب وقتی حرف می‌زنیم، موضوعاتی که به دین افراد مربوط می‌شوند، برای خود آن‌ها – نه برای کسی که به آن باوری ندارد یا دین و مذهب هیچ نقشی در زندگی‌اش ندارد – مسأله کاملاً عاطفی و احساسی است. امام و خدا و پیامبر، مانند پدر و مادر و نزدیک‌ترین اشخاص و افرادی هستند که رابطه‌ای عاطفی را برای‌شان رقم می‌زنند. مقایسه از این ساده‌تر که اگر شما در غرب، کمترین چیزی درباره‌ی هولوکاست بگویید یا بخواهید کشته شدن یهودیان را در فجایع جنگ جهانی دوم،‌ دست‌کم بگیرید یا در آن تشکیک کنید، عقوبت سختی در انتظارتان خواهد بود؟ کسانی که در این قطعه، هیچ احساسی از آزردگی به آن‌ها دست نمی‌دهد، باید از خود بپرسند و در دل‌شان جست‌وجو کنند که اگر چیزی در زندگی‌شان باشد که نزدشان بسیار بسیار عزیز باشد – و این چیز عزیز ممکن است از دید بسیاری، فوق‌العاده بی‌معنا یا بی‌ربط باشد – واکنش‌شان در برابر زخمی شدن، یا تحقیر شدن یا دست‌کم گرفته شدن آن چیز چه خواهد بود؟ این آزمون ساده‌ای است که به راحتی پاسخ پرسش ما را درباره‌ی کل ماجرای مزبور می‌دهد. پاسخ این قصه را نمی‌توان با فلسفه‌ورزی‌های سرد و فارغ‌دلانه با توجه به خلقیات فردی و شخصی خودمان بدهید. باید دقیقاً به مخاطبانی عادی توجه داشته باشید که از شنیدن آن حس انزجار به آن‌ها دست می‌دهد (و فراموش نکنیم که موضوع این قطعه «قدرت سیاسی» نیست؛ بلکه باور و اعتقاد دینی مردم عادی است).
لذا در این‌که کار شاهین نجفی از سر بی‌خردی بوده است، کمترین تردیدی ندارم (و البته جانِ حتی بی‌خردان هم حرمت دارد و نمی‌توان به آن به هیچ بهانه‌ای تعرض کرد). او اگر هنرمند است و در قبال کارش و مردمی که قرار است کارش را بشنوند و اعتبار برای‌اش قایل شوند مسؤول است، باید به سادگی متوجه خطای اولیه‌ی خود می‌شد و در پی توجیه یا فرار از مسؤولیت آن بر نمی‌آمد. از این حیث، خودِ او در دامن زدن به این بی‌خردی و دست‌کم بخشی از عواقب آن سهم دارد. اما این مغالطه‌ی هولناکی است که کسی گمان کند تقبیح بی‌خردی اولی، مترادف است با تقدیس، توجیه یا روا داشتن بی‌خردی گروه مقابل. بر عکس، تقبیح بی‌خردی گروه دوم هم جوازی برای بی‌خردی اولی نیست. خلط کردن این دو، نشانه‌ی ساده و روشنی از فقدان درک انتقادی و شخلتگی فکری است.
نکته‌ی آخر این‌که آدمی، به ویژه هنرمندان، شاعران یا کسانی که کارشان جنبه‌ی اجتماعی پررنگ‌تری دارد، در وضعیت بسیار دشواری قرار دارند. گاهی گفتن یک جمله می‌تواند آدمی را به کلی نابود و مضمحل کند و گاهی در شرایطی دیگر فقط با یک حرکت کوچک و ساده، فرد می‌تواند در حافظه، خاطره و دل‌های گروه بزرگی از مردم جایی را تا مدت‌های دراز و چه بسا تا قرن‌ها برای خود باز کند. در فضای ایران دو نمونه‌ی روشن و خوب داریم: محمدرضا شجریان تنها با گفتن «صدای من صدای همان خس و خاشاک است» چنان جایگاهی پیدا کرده است که به هیچ حیله‌ای دیگر نمی‌توان او را از دل‌های مردم بیرون کرد. ولی در مقابل علیرضا افتخاری هم‌چنان هر روز به خاطر خبط‌های مکرری که مرتکب شده و سعی در تقرب به اهل دولت و دنیا کرد، نمی‌تواند آن خطای اولیه‌اش را تدارک کند. از این نمونه‌ها کم نیستند. نکته‌ی قصه این است: داوری مردم و زمانه، داوری سخت‌گیرانه‌ای است و خود را در معرض داوری عموم مردم قرار دادن هم کار سختی است. گاهی یک خطای کوچک می‌تواند صدمه‌ای جدی و جبران‌‌ناپذیر به اعتبار و آبروی اجتماعی فرد بزند. ماجرای شاهین نجفی یک نمونه از همین موارد است. سوار شدن بر احساسات و عواطف جنجال‌آمیز و کسب شهرت از طریق هیاهو کردن، اگر بار و بهره‌ای داشته باشد، زودگذر است و غالب آن است که سوء عاقبت و بدنامی این خودکامی به شیرینی و لذت آن شهرت و تسخیر رسانه‌ها غلبه خواهد کرد.

پی‌نوشت
 فکر می‌کنم یکی از بندهای اساسی این نوشته که این روزها مغفول افتاده است و هیچ کس به آن توجهی ندارد این است: «این مغالطه‌ی هولناکی است که کسی گمان کند تقبیح بی‌خردی اولی، مترادف است با تقدیس، توجیه یا روا داشتن بی‌خردی گروه مقابل. بر عکس، تقبیح بی‌خردی گروه دوم هم جوازی برای بی‌خردی اولی نیست. خلط کردن این دو، نشانه‌ی ساده و روشنی از فقدان درک انتقادی و شخلتگی فکری است». در سراسر این نوشته مشهود است که نه تنها از فتوای قتل یا هر نوع تشویق به خشونتی جانب‌داری نمی‌شود بلکه حتی اهل تهتک و توهین یا شنیع‌ترین حرکاتی که می‌توانند پیامدهای حقوقی و قانونی سنگینی داشته باشند، از هر گونه تعرض جانی مصون هستند. در نتیجه این بخش موضع من چیز پنهانی نیست. مسأله‌ی اساسی‌تر به نظر من نگاه «حل مسأله‌ای» به قصه است. مسأله دقیقاً چی‌ست؟ زودرنجی دین‌باوران؟ سلمنا. راه حل‌اش چی‌ست؟ مسأله بار افزون نهادن بر شانه‌ی آزادی بیان و در نتیجه نابود کردن و مخدوش کردن اصل آزادی بیان و تبدیل کردن آن به ضد خودش است؟ بسیار خوب. راه حل این یکی چی‌ست؟ تمام هدف من در این نوشته برجسته کردن مسأله بود. انتظاری نمی‌توان از کسانی داشت که پیشاپیش درباره‌ی همه چیز تصمیم‌شان را گرفته‌اند و کلا چیزی برای آن‌ها در حالت تعلیق نیست. برای من چه دین، چه آزادی بیان، چه آزادی هر چیزی همیشه مشمول سؤال و تعلیق است. هیچ چیز مقدسی در مقام نظر وجود ندارد و این قداست‌زدایی شامل خود آزادی بیان هم می‌شود. نمی‌شود به بهانه‌ی مبارزه با فاشیسم، به فاشیسم تازه‌ای دامن زد. نمی‌شود به بهانه‌ی دفاع از آزادی بیان و آزادی توهین، آزادی بیان عده‌ای دیگر را سلب کرد. همان‌طور که این طرف آزادی بیان و آزادی توهین دارد، آن طرف هم آزادی بیان در اعتراض – و با منطق همان گروه اول حتی آزادی بیان در تهتک و توهین – دارد. آزادی بیان تیغی است که از دو طرف می‌برد. نمی‌شود وقتی این تیغ دست ما باشد برنده باشد وقتی دست طرف مقابل یا مخالف ما بیفتد کندش کنیم. اصل و اساس نوشته‌ی من این است. مشکل بزرگ‌تر این است که بعضی از کسانی که به قدسیت یا نیندیشیدنی بودن دین – چه واقعی باشد و چه تصور باشد این تحلیل – معترض‌اند، خودشان از آزادی بیان مفهومی قدسی ساخته‌اند. از دید این افراد، درباره‌ی خود آزادی بیان و حدودش نمی‌توان چون و چرا کرد (و هر کس که بخشی از صورت‌بندی آن‌ها را نپذیرد، ولو خشونت‌طلب نباشد و مشوق استبداد هم نباشد، متهم به «فاشیسم» و هموار کردن راه خفقان می‌شود). صورت ساده‌تر قصه این است: از دین کلاسیک عبور کرده‌اند و محبوس دین تازه‌ای شده‌اند. در حقیقت، از چاله به چاه افتاده‌اند و از یک ایدئولوژی صلب به ایدئولوژی دیگری گرفتار شده‌اند.

صفحه ها ... 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد