۰

نشانه‌ها، چراغ‌ها، قله‌ها…

امروز سی و ششمين سالگرد وفات نور علی خان برومند است. دو روز پيش، همايون خرم هم از جهان رفت. اين انسان‌ها، به گمان من، نشانه هستند برای بشريت. چراغ راه‌اند. قله‌هايی هستند که گاهی تسخير می‌شوند و گاهی هم نه ولی هميشه نشانه و چراغ راه باقی می‌مانند. برای این‌ها نمی‌شود و نبايد روضه خواند يا مرثيه‌سرايی کرد. اثری که اين‌ها در روان و آگاهی ما، در فرهنگ ما، در موسيقی ما، در ترانه و ترنم ما، باقی گذاشته‌اند، اثری زدودنی نيست. نسلی با نه تنها خاطره بلکه با عين عمل اثرگذار آن‌ها زيسته است و خواهد زيست. اين نسل منقرض نشده است – و عمرش دراز باد – و دليل پايداری اين نسل از هنرمندان و اين جنس از هنر اين است که در گرو صورت و ظاهر نيست و تقلبات و تغلبات جهان گردی به رخسارشان نمی‌نشاند؛ قصه‌ی آن‌ها حديث صدق است. و صدق و راستی می‌ماند. فکر کردم امروز خوب است – بعد از مدت درازی که ملکوت بی‌‌نوا و نغمه بوده است – چيزی بگذارم به یاد اين عزيزان و همه‌ی کسانی که نام‌شان پیوند خورده است به آن‌ها – از میان زندگان و رفتگان.
قطعه‌ی اول، برنامه‌ی گل‌های تازه‌ی شماره‌ی ۵۲ – سرگشته – است. با صدای حسين قوامی و آهنگ همايون خرم روی تصنيف حيرت‌آور و تکان‌دهنده‌ی سايه – که به «تو ای پری کجايی» مشهور شده است. قطعه‌ی دوم، گلچين هفته شماره‌ی ۹۷ است که يادبود نور علی خان برومند است (کيفیت اين دومی به خوبی اولی نيست ولی قابل‌شنيدن است).

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

نگو که مردِ رهی نيست، هست ای ساقی!

افق پيش روی ايران تيره است. اين واقعيت را اميدوارترین آدم هم می‌داند. چشم‌انداز اين تباهی‌ها، آينده‌ی اين همه بیداد متراکم، عاقبت اين همه دين‌فروشی، ريا، تزوير، دروغ، وقاحت و شناعت، اگر باری دهد، همانا پشیمانی و پريشانی است. افقِ پيش روی ايران و ايرانی تيره است. اما هم‌چنان در گوشه‌کنار این خاک، شعله‌های اميد می‌درخشد. چطور؟

بگذاريد ابتدا بخشی از بيانيه‌ی نهم ميرحسين موسوی را دوباره بخوانيم:
«امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه‌هایمان را قبله قرار دهیم. واجعلوا بیوتکم قبله. به خودتان و دوستان همفکرتان برگردید و این بار هر شهروند محوری باشد برای یک فعالیت مفید سیاسی،‌ اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و منتظرتشویق و کمک دولتی که وجاهت خود را از دست داده است نباشد.»

اميد، تنها به گفتن و شنيدن پا نمی‌گيرد؛ اميد تنها با شاعرانه سخن گفتن ريشه نمی‌دواند؛ اميد به خيال‌پردازی و خيال‌پروری نيست. اميد، پایی در واقعيت دارد. اما واقعيت امید در چه جاهایی در ایران متجلی است؟ به باور من – و اين «گمان» نيست؛ باوری محکم است – مهم‌ترین پايگاه اميد در جامعه‌ی ما، زندان‌های جمهوری اسلامی است. زندان در نظام جمهوری اسلامی، از ۲۲ خرداد ۸۸ به بعد، تبدیل به جايی شده است که دليرترين، پاک‌ترين و آزاده‌ترین انسان‌های اين ديار در آن مسکن دارند. اين البته منافاتی ندارد با اين‌که بیرون از حصارهای زندان‌های رسمی جمهوری اسلامی، آزاده‌ای نباشد. اما بی‌شک قوی‌ترين و تأثيرگذارترين صداها از پشت دیوارهای همين زندان‌ها شنيده می‌شود. و نظام جمهوری اسلامی به رغم تمام کوششی که با انحصار مجراهای خبررسانی و غلبه‌ی تبليغاتی‌اش دارد، از خاموش کردن شعله‌ی پرلهیبی که از کنج زندان‌های‌اش نور به جان آزادگان ايران می‌اندازد، ناتوان بوده است.

اگر کسی در همين چند سال نامه‌های ابوالفضل قديانی و مصطفی تاج‌زاده را کنار هم بگذارد، به حجم انبوهی از مضامين اميدبخشی می‌رسد که در آن نشانه‌های زندگی، نشانه‌های سرکشی، نشانه‌های استواری اراده در تسليم نشدن به ذلت و مرگ موج می‌زند. و اين زندگی تنها در نامه‌های مکتوب اين چشمه‌های اميد نيست؛ در عمل آن‌ها نيز هست: در اعتصاب امثال نسرين ستوده نيز هست. در ايستادگی و مرگ هدی صابر نيز هست. در مظلوميت هاله سحابی نيز هست. زندان، در جمهوری اسلامی به بلندترين ارزش‌های ما پيوند خورده است. نظام جمهوری اسلامی ناکام‌ترين کارنامه‌ها را در مديريت زندان داشته است. زندان قاعدتاً چهره‌ای منفی دارد. زندان جای مجرمان و خطاکاران است. پیش از ۲۲ خرداد تصور زندان در ذهن مردم اين اندازه روشن نبود که اکنون هست. امروز، به برکت‌ ناکامی اين نظام، شمار بيشتری زندان را خانه‌ی آزادگان می‌دانند: جمهوری اسلامی برای زندان آبرو خريده است! فکرش را بکنيد که بر همين قياس، روزی این نظام باعث آبادانی ميخانه خواهد شد:
کردار اهل صومعه‌ام کرد می‌پرست
اين دود بين که نامه‌ی من شد سياه از او!
حافظ آن سوی قصه را می‌گفت و رندانه نقدی در میان می‌آورد. من اما سوی ديگر آن را می‌گویم. زندان‌های جمهوری اسلامی، نخستين جايی هستند که می‌توان در آن‌ها اميد، دلیری، ايستادگی و شرافت را جست‌وجو کرد. اين قصه‌ی زندان اتفاقاً نکته‌ای است که نظام جمهوری اسلامی خود به ناکامی و ناکارآمدی آن واقف است. تصورش را بکنيد که نظام به جای حبس و حصر غيرقانونی و نامشروع‌اش برای موسوی و کروبی، به جای آن آدم‌ربايی رسوا و شرم‌آور، آن‌ها را محاکمه می‌کرد – به سياق همان دادگاه‌های فرمايشی استالین‌وارش – و آن‌ها را به زندان می‌انداخت؟ کارش ساده‌تر بود؟ بی‌شک وضعيت دشوارتری داشت. اين نظام با اين لشگر لنگ و لوکی که گرداگردش را گرفته است، با اين خيل عظيم متملقان، دروغ‌بافان و جهال که زمام امورش را به دست دارند، چاره‌ای ندارد جز توسل به شريرانه‌ترین و رذيلانه‌ترین کارهایی که در خيال‌اش می‌‌گنجد. رفتار بازجوی علیرضا رجایی پيامد طبيعی و محصول بديهی چنين نظامی است.
وقتی ناصر خسرو می‌گفت:
سلام کن ز من ای باد مر خراسان را
مر اهل فضل و خرد را، نه عام نادان را
بر ما نيز چنين حالی می‌رود: اهل فضل و خرد در گوشه‌ی زندان‌اند و همان‌ها هستند که شعله‌های پرقدرت اميد برای آينده‌ی تاريک سرزمين ما هستند. اين جان‌سختی، این ايمان، اين پايداری امثال تاج‌زاده و قديانی، امثال موسوی و کروبی است که آینده‌ی ویران وطن ما را خواهد ساخت. اميد را بايد در این‌جا جست‌وجو کرد: پشت ديوارهای ستبر اما سست زندان‌های جمهوری اسلامی. 

مرتبط:

۱

سرآسيمه‌گی‌های روز نکبت نظام مقدس

وقتی اظهارات شگفت‌آور و متناقض حبيب‌الله عسگراولادی، احمد علم‌ الهدی، ناطق نوری و قالیباف را درباره‌ی موسوی و کروبی کنار هم می‌گذاریم، ساده‌ترين نتيجه‌ای که می‌شود گرفت چی‌ست؟ ظاهراً می‌توان گفت که دلیل این همه تأکيد و توجه نزديک شدن به انتخابات رياست جمهوری است. پس از ۲۲ خرداد ۸۸، صندوق رأی در نظام جمهوری اسلامی تبديل به امری ضايع، لغو و بيهوده شده است. اين بيهودگی را بايد به شکلی پنهان کرد. ساده‌ترین راه‌اش ايجاد غوغا و جنجال مصنوعی است. اما اين هنوز يک بخش ماجراست.

حصر و حبس موسوی و رهنورد و کروبی، هم‌چنان اقدامی است غيرقانونی، غير اخلاقی و غير شرعی. اين ماجرا که درست زير چشم نظام مقدس اتفاق افتاده است، مصداق بارزی از آدم‌ربايی حکومتی است و زير پا گذاشتن همه‌ی اصول قانونی همين نظام – کاری هم عجالتاً به حقوق بشر و معيارهای جهانی‌تر انسانی نداريم. اين حبس و حصر، اين آدم‌ربايی، مثل گویی آتشين در دامان اين نظام افتاده است و هيچ‌کس نمی‌تواند آن را در دستان خود نگه دارد. از آن سخنان وقیحانه‌ی علی‌اکبر صالحی بگيريد که مدعی آزاد بودن آن‌ها شده بود تا همين اواخر که مسؤولان نظام ناگزير به صراحت مسؤوليت آن را به گردن رهبر کشور می‌اندازند.

تمام اين آشفتگی‌ها درست وقتی اتفاق می‌افتد که نظامی که بنيان‌های مشروعيت‌اش به شدت آسيب ديده است، سخت نیاز به تبليغات برای مراسم حکومتی‌اش دارد که خود پيشاپيش نام‌اش را يوم‌الله می‌گذارد و به شيوه‌ای آشنا و اموی‌وار، منتقدان، معترضان و مخالفان‌اش را در صف يزید قرار می‌دهد (درست همان‌کاری که دستگاه اموی با اهل بيت پيامبر پس از واقعه‌ی عاشورا کرد). اگر هم اين شبيه‌سازی‌ها درست و به جا می‌بود (که شرط و تبصره زياد است برای اين‌که با اين مشابه‌سازی‌ها با احتياط برخورد کنيم)، باز هم سبزها بيشتر در اردوی حسين واقع‌اند تا نظام مسلط. شباهت نظام به دستگاه اموی، برخورداری‌اش از قدرت سياست و مادی و دستگاه‌های تبلیغاتی تحريف‌گر و جاعل، بسيار بيشتر است تا سبزهايی که طعمه‌ی محتسبان و بازجويان و دستگاه قضايی فاسد اين نظام هستند.

حصر همراهان جنبش سبز، ناجوانمردانه نيست؛ حصر از اساس فاقد اعتبار اخلاقی،‌ قانونی و شرعی است. چيزی به نام حصر جوانمردانه نداريم که اين يکی مدل ناجوانمردانه‌اش باشد. اين حصر از جمله اقدامات شنيعی است که دامن اين نظام را آلوده کرده است و ننگ آن زدودنی نيست. در نتيجه، هيچ عجيب نيست که يک روز امام جمعه‌ی مشهد موسوی و کروبی را فتنه‌گر و فتنه‌جو نداند و روز ديگر وقتی بفهمد چه فضاحتی به بار آورده بگويد حرف‌اش اين نبوده. از قاليباف هم بعيد نيست اين اظهار تملق‌ها برای نظام: بوی رياست جمهوری می‌آيد. همه‌ی ارکان نظام با هم مسابقه گذاشته‌اند برای دلربايی و دلبری از قدرت و کرنش و چاپلوسی حتی اگر شده با خاک در چشم خورشيد پاشيدن و نام مروت به ننگ آلودن. آقای قاليباف جگرآوری می‌کند و می‌گويد: «سران فتنه که آگاهانه به ميدان آمدند با قصد براندازی آمده بودند و در پيشگاه خدا و قانون مجرم‌اند». می‌گذريم از این‌که ايشان از الفاظ «خدا» و «قانون»‌ و به لغو و بيهودگی استفاده می‌کند ولی می‌‌‌توان پرسيد که خوب اگر پای جرمی در ميان است، پس دادگاه‌اش کو؟ حکم‌اش کجاست؟ بر اساس کدام قانون؟ قاليباف ميان هول و دستپاچگی تملق ناگهان از ياد می‌برد که اصل حصر با حکم «خدا» و حکم «قانون» و وقوع دادگاهی علنی با احکام مشخص تعارض و تضاد دارد و چنین محاکمه‌ای نه به حکم شریعت و نه به حکم قانون هرگز رخ نداده است! زهی بی‌شرمی و البته زهی بی‌حواسی!
وصف حال اين طایفه‌ی پريشان در اين سخنان اخوان آمده است:
ای درختان عقيمِ ريشه‌تان در خاک‌های هرزگی مستور
يک جوانه‌ی ارج‌مند از هيچ جاتان رست نتواند!
ای گروهی برگِ چرکين‌تارِ چرکين‌پود
هيچ بارانی شما را شست نتواند!
اين عبارات عين‌القضات همدانی را که چندين بار ديگر نقل کرده‌ام، باز باید خواند؛ وصف‌حال اردوی پريشان دروغ‌بافان مفتری است در این فضاحت‌های مکرر:
«اکنون دینی دیگر است در روزگارِ ما. فاسقان کمال‌الدین، عماد‌الدین، تاج‌الدین، ظهیرالدین و جمال‌الدین باشند پس دین شیاطین است. و چون دین شیاطین بود، علما قومی باشند که راه شیاطین دارند، و راه خدای تعالی زنند. یا داود لا تسأل عنی عالماً أسکرهُ حُبُّ الدنیا فیقطعک عن طریق محبتی أولئک قطّاع الطریق علی عبادی. در روزگار گذشته خلفای اسلام علمای دین را طلب کردندی، و ایشان می‌گریختند. اکنون از بهر صد دینار ادرار و پنجاه دینار حرام، شب و روز با پادشاهان فاسق نشینند. ده بار بسلام ایشان روند. و هر ده بار باشد که مست و جُنُب خفته باشند. پس اگر یک بار بار یابند از شادی بیمِ آن بود که هلاک شوند. و اگر تمکین یابند که بوسی بر دست فاسقی دهند آنرا به تبجُّح باز گویند. و شرم ندارند «ذلک مبلغهم من العلم». و اگر محتشمی در دنیا ایشان را نصف‌القیامی کند، پندارند که بهشت به اقطاع به ایشان داده‌اند. در نطق نزدیک بدیشان و در معامله دور از ایشان:
امّا الخیام فإنها کخیامهم
و اری النساء الحی غیر نسائها
أشدّ الناس عذاباً یوم‌القیامة عالم لم ینفعه الله بعلمه. خدای تعالی ما را خلاصی بدهاد. و رسوایی قیامت و فضیحت آن از ما بگرداناد. جوانمردا علماء‌السوء دیگرند و جهّال‌السوء دیگر. هر که بوی علم نشنیده، او را از علماء‌السوء نتوان نهاد. ائمة مضلون چون بدانند که راه خدای چیست، پس بحقوقِ آن قیام ننمایند. این مرد را از علماء‌السوء توان نهاد. اما آنکه از خدای تعالی نام شنیده بود، و از دین خدای تعالی نام شنیده بود. کجا عالم بود! ثبت العرش ثم انقش علیه. اول عالم باید بود تا پس بد بود. صدق رسول‌الله -صلعم- أشدُّ الناس عذاباً یوم‌القیامة جاهلٌ فاسقٌ ضالٌ مضلٌ، ثم یزعم بجهله و حمقه الّه عزیزٌ عند‌ الله و من ورثة انبیائه. أیّ داءٍ أدوی من هذا؟ و أیّةٌ حماقةٍ أعظم من هذه؟ «ذلک هو الخسران المبین»، لا دنیا و لا آخرة. «یدعو لمن ضرّه اقرب من نفعه، لبئس المولی و لبئس العشیر»»
۰

تعصبات فلسفی رايج: نگاهی پوپری به سياست، الاهيات و فلسفه

مدت‌های درازی است که ذهن‌ام درگير پوپر است؛ دراز يعنی از سال ۲۰۰۳ که برای اولين بار در دوره‌ی فوق لیسانس، بيکو پارک، مدرس پوپر ما بود (بر خلاف بسیاری از فارسی‌زبانانی که پوپر را در بستر بحث‌های جنجالی و جدلی بعد از انقلاب ايران، آن هم بعضاً به شکلی سطحی، شناخته‌اند). هنگامی که کار روی رساله‌ی دکتری‌ام را آغاز کردم، هم‌چنان وسوسه‌ی برگرفتن روش خردگرايی نقاد گريبان‌ام را رها نمی‌کرد. به دلايلی که در حوصله‌ی موضوع رساله نبود، و خود من هم آماده‌اش نبودم، جای پوپر را ماکس وبر گرفت و به جای خردگرايی نقاد، به سوی شيوه‌ای هرمنوتيکی مبتنی بر «قرب/صميميت انتقادی» (*) رفتم. به هر حال، رساله تمام شد و دوره‌ی دکتری به سر آمد، اما پوپر هم‌چنان از پس نقاب چهره می‌نمايد. اين روزها به خاطر پروژه‌ای کاری که قرار است تبديل به کتابی شود، مشغول بازنگری طرح‌های اوليه و سياه‌مشق‌های مضامين اصلی پروژه‌ام هستم. اين مضامين را در دو سال گذشته تدريس کرده‌ام ولی گاهی اوقات چيزهايی که به صرافت طبع يافته بودم يا نزد خودم کشف مهمی می‌نمودند، چندان در تبيین صيقل‌خورده نبودند، ولو بيان‌شان رسا بود. اين کليد مهم را، گمان می‌کنم، اکنون نزد پوپر يافته‌ام. سادگی، انسجام و قدرت تبيين روش خردگرايی نقاد، مهم‌ترین ابزار برای کاری است که می‌کنم.

اين مقدمه را برای اين نوشتم که بگويم چرا اين یادداشت نوشته شده است. متنی که در زير می‌آيد، ترجمه‌ی فارسی بخش هشتم از مقاله‌ی «من فلسفه را چگونه می‌بينم؟» پوپر در کتاب «در جست‌وجوی جهانی بهتر»‌ است. يکی از ابعاد (و شايد عيوب) درس خواندن و زيستن در غرب – يا خارج از ایران – اين است که وقتی در آن فضا نباشی و به آن زبان و با آن زبان ارتباط روزمره‌ی ارگانيک نداشته باشی، شايد هرگز با خبر نشوی که آثار حوزه‌ی کارت آیا به فارسی ترجمه شده‌اند یا نه. لذا، من نمی‌دانم این کار به فارسی ترجمه شده است. شايد شده باشد. باکی نيست. مهم فقط متن نيست. مضمون و بسترش هم مهم است.

اين قسمت از مقاله‌ی پوپر، درباره‌ی تعصبات رايج فلسفی است. پوپر مواردی را بر می‌شمارد که برای جهان امروز ما، به ويژه برای ايرانيان مهم است. يکی از اين تعصبات فلسفی، يا باورهايی که هيچ برخورد نقادانه‌ای با آن نمی‌شود، مسأله‌ی شر است. نمونه‌اش را در ماجرای زلزله و سونامی و عدالت خدا و طیف گسترده‌ای از اين بحث‌ها ديده‌ايم. می‌دانم مسأله کمی پيچيده‌تر از اين‌هاست ولی هم‌چنان فکر می‌کنم اصل سخن پوپر در نقد اين رويکردها درست و وارد است: اين تحليل و تبيين‌ها از مسأله‌ی شر غيرنقادانه است («غيرنقادانه» را به معنايی به کار می‌برم که در «خردگرايی نقاد» معنی دارد؛ با استفاده‌ی عمومی از «انتقاد» که در فضای ژورناليستی‌شده‌ی زبان فارسی به ابتذال مهوعی رسيده است خلط نشود). مهم نيست که امام جمعه‌ی تهران زلزله را ناشی از بی‌حجابی يا گناه بداند يا فلان پيشوای مذهبی سونامی را نتيجه‌ی مشيت الهی يا امتحان او بداند يا اسقف اعظم کانتربری در برابر آن در الاهيات خود ترديد کند؛ مسأله «غیر انتقادی بودن» اصل صورت‌مسأله است و نقشی که عواطف و احساسات در قصه ايفا می‌کنند.

نکته‌ی بعدی، جنگ است. مثالی که پوپر درباره‌ی علل وقوع جنگ می‌زند (با اشاره به راسل و مورد روسيه) مثالی است که زنده در برابر چشم همه‌ی ماست: برنامه‌ی هسته‌ای ايران! و چه عجيب است که اهل سياست از تاریخ درس نگرفته‌اند؛ روشنفکران، فيلسوفان نيز ايضاً. ترس از جنگ خود می‌‌تواند مسبب جنگ شود. هول و وحشت از انرژی هسته‌ای، می‌تواند آرام‌آرام راه محقق شدن آن را هموار کند! مشکل فقط در سیاست‌های نابخردانه و ضدمردمی و خيره‌سرانه‌ی جمهوری اسلامی نيست؛ طرف‌های مقابل هم وضع چندان بهتری ندارند. در اين مضمون نکته‌ها هست برای تأمل.

واپسين نکته‌ای که برای من جالب است و پوپر بر آن انگشت می‌نهد «توطئه‌انديشی» است که ورد ضمیر صدر تا ذيل نظام مقدس جمهوری اسلامی است و تقريباً به هر چيزی که می‌رسد در آن رد پايی از توطئه می‌جويد. و پوپر توجه ما را به نکته‌ای ظریف‌تر جلب می‌کند: توطئه‌انديشان، خود يا توطئه‌گرند يا توطئه‌گر می‌شوند!

اين شما و اين هم ترجمه‌ی اين بخش کوتاه از مقاله‌ی پوپر (در ادامه‌ی مطلب).
(*) Critical intimacy

پ. ن. اکنون از طريق دکتر علی پايا فهميدم که اين مقاله‌ی پوپر را ايشاان قبلاً ترجمه کرده و در کتاب فلسفه‌ی تحلیلی ايشان چاپ شده است. عذر من در اين بی‌اطلاعی همان است که ذکر کردم: دور بودن از فضای نشر فارسی و کتابفروشی‌های ايران.

ادامه‌ی مطلب…

۲

از يلدای ايرانی تا ايران در يلدا (*)

برای من قاعده‌ای شده است که همه‌ی مناسبت‌ها را، نشانه می‌دانم؛ نشانه‌ای برای چيزی؛ اسباب تذکری. هر چه جهان آدمی وسیع‌تر می‌شود، ظرفيت و انعطاف‌پذيری مفاهيم و مناسبت‌ها هم می‌توانند به همان نسبت بيشتر شوند. درباره‌ی شب يلدا، آن‌قدر مضمون و معنا پرداخته شده است با سطوح و درجات متفاوت که به بهانه‌‌اش «يک عمر می‌توان سخن از زلف یار گفت». اين درازترين شبِ سال – بسته به موقعيت جغرافيايی ناظر هم دارد البته – که شب تولد خورشيد است و نام‌اش با نام عيسا مسيح پيوند خورده است و عيسا خود نفسی داشت که مردگان را زنده می‌کرد و اين شب می‌تواند مثالی باشد برای قيامتی در باطن آدمی؛ مثالی باشد از احيای درون. همين خط را بگيريد و ادامه بدهيد. از سطر سطر و لفظ لفظ‌اش معنای تازه‌ای می‌شکفد و مضمون نو و خيال بديعی تراوش می‌کند. ولی امسال، مثل اين چند سال گذشته، کار ما خيال‌پردازی و پرواز دادن تخيل يا حتی تمثيل‌های عارفانه و معنوی نيست.

مدتی است که برای من،‌ بزرگ‌ترین ممثول شب يلدا، همين وضعی است که بر ايران حاکم است. يعنی فقط اين اشارت حافظی که «صحبت حکام ظلمت شب یلدا» نيست که يادآور اين قصه است. حکايت از استمرار ظلم در اين ظلمت حقيقی ایران است. اين‌که خورشيد در آسمان باشد يا نباشد، اشاره‌ای – به گمان من – به ظلمت مجازی دارد. ظلمت حقيقی همين است که ظاهراً نوری باشد ولی حقيقتاً همه در سرما و تاریکی محض باشند.

ايران را سراسر ظلمت گرفته است. ظلمت يعنی حالی و جايی که در آن جان‌های روشن و خردهای بيدار در حبس باشد و مستور و محصور. بشماريد تعداد همه‌ی کسانی را که در حبس آشکار هستند يا در حصر غيرقانونی و ناجوانمردانه.  و ببينيد چگونه آدميان – حتی آن‌ها که بيرون از زندان‌اند – جان و خردشان در حبس است. ظلمت، يعنی غیبت آزادی و آزادگی. هم آزادی بيرونی اندک‌شمار شده است و هم آزادی درونی کم‌فروغ است. آزادگی هم که اين روزها کيمياست. کافی است هر روز، به معنی دقيق کلمه «هر روز»، اخبار را بخوانی تا گوشه‌ای تازه از وقاحت‌ها و دريدگی‌ها و سياهی دل را در سيمای اين بساط ولايی ببينی. از همين روزها به عقب برگرديم: ماجرای نامه‌ی تلخ و هشدارآميز ابوالفضل قديانی به قاضی‌القضات ولايت درباره‌ی رفتار شنيع بازجويان با عليرضا رجايی و خانواده‌اش؛ قصه‌ی نسرین ستوده و مجازات خانوادگی؛ وضعيت بهمن احمدی امويی و ژیلا بنی‌يعقوب؛ ماجرای ستار بهشتی و همين‌جور قدم به قدم برويد عقب تا به ۲۲ خردا ۸۸ و قبل از آن برسيد. سياهه‌ی اين سياهی‌ها بسی بلندتر از آن است که در دفترها بگنجد. طرفه آن است که آن که سلسله‌جنبان اين آزادی‌ستيزی و آزادگی‌کشی‌هاست خم به ابرو نمی‌آورد. يک قطره خون و هزار قطره خون ندارد. يک حکم ظالمانه و صد حکم ظالمانه ندارد. اصلا ظلم و ستم در اين دستگاه و نظام بی‌‌معناست. اين دستگاه ناتوان از بيداد است؛ تصوير ذهنی خودشان از خودشان همین را می‌‌گويد و عمل‌شان به رساترين شيوه‌ای اين را فرياد می‌زند. و در دياری که عدالت چيزی جز توهم و خيال نباشد؛ و دادگری مفهومی باشد ذهنی که تنها با ذهن صاحبان قدرت بتوان آن را سنجيد، چيزی که مسلط است شب يلدايی بی‌پايان است.

ظلمت اندر ظلمت. تاريکی پشت تاريکی. خورشيد آسمان هم در اين سرزمين دروغين می‌‌تابد. روشنفکران و دانشوران يا مهجور و مطعون‌اند يا کنج احتياط و عافيت گزيده‌اند. و اين کشتی طوفان‌زده هم‌چنان بيشتر به کام اين دریا فرو می‌رود.

اين شب يلدا، نمادی است از شب طولانی ملت ما؛ يکايک افراد ملت ما. چه آن‌ها که در زندان‌ و حصرند و چه آن‌ها که به ظاهر آزادند ولی در باطن ناشادند و گرفتار. روز، روشنايی، آفتاب با شادی، با رضايت،‌ با آرامش، با راستی، با مهربانی، با دانايی معنا دارد. اين‌ها اگر نباشد – که هر روز نشانه‌‌های‌اش را در ايران ضعيف‌تر و کم‌رنگ‌تر می‌بينم – چيزی نيست جز شب؛ شبی يلدا که در آن جان آزادگی و آزادگان به زنجير است. ولی در ميانه‌ی همين شبِ بی‌انتها، ما را، زندانيان ما را، ساکنان آن زندان عظيم و پهناور را، دست‌کم جان‌های بيدارش را، يک چيز زنده و ايستاده نگه داشته است: اميد.

برای من،‌ در اين روزهای شب‌آلودِ جان‌فرسا، اين شعر سايه، خلاصه و چکيده‌ی رنج‌ها و حرمان‌های اين شب و امید به پايان آن است:
«بالِ فرشتگانِ سحر را شکسته‌اند
خورشید را گرفته به زنجیر بسته‌اند
اما تو هیچ گاه نپرسیده ای که: 
– مرد!
 خورشید را چگونه به زنجیر می‌کشند؟ 
گاهی چنان درین شبِ تب‌کرده‌ی عبوس
پای زمان به قیر فرو می‌رود که مرد 
اندیشه می‌کند: 
– شب را گذار نیست!
اما به چشم‌های تو ای چشمه‌ی امید
شب پایدار نیست!»
اين شب يلدا را با اميد بايد گذراند. و البته به ياد همه‌ی زندانيان اين شب قيرگون که ديواری ستبر است پيش چشم همه‌ی آرزوها و اميدهای ما. ياد همه‌ی آزادگان و عاشقان، شهدای مبارزه با بيداد، شهدای زندگی، عاشقان زيستن، و دلبستگان زندگی، در اين یلدای تلخ، فرخنده باد.

(*) عنوان به توصيه‌ی خوابگرد بازنویسی شد.

۲

فارسی شکر… بود!

آدم در فضای فارسی‌زبان برای طايفه‌ی رسانه‌چی، چه بايد بنويسد – مثلاً در سنجش کارشان – که به پر قبای آن‌ها بر نخورد يا احساس نکنند کسی به ناموس‌شان تعرض کرده است؟ (بله، هنوز اين خط‌کشی‌های «ناموسی» برای طايفه‌ی فارسی‌زبان معيار است؛ سخت نيست چيزی بگويی يا بنويسی که باعث متورم شدن رگ‌های گردن‌شان شود).
به هر جا که سر می‌زنی، هر گوشه‌ی رسانه‌ای را که بگيری به نمونه‌ی شگفت‌انگيزی از ميان‌مايه‌گی، از بی‌دانشی يا دست‌کم بی‌توجهی و بی‌دقتی بر می‌خوری که رفع‌اش واقعاً زحمت چندانی هم ندارد. کافی است يکی باشد – نفر ديگری جز همان کسی که اول بار مطلبی را نوشته است – تا نگاهی بکند و ويرايشی و خطاها را گوشزد کند و متن شسته‌رفته و سالمی تحويل بدهد. خوب، چرا نمی‌کنند؟ يعنی کجای کار می‌لنگد؟ خيلی سخت است؟ خيلی هزينه بر می‌دارد؟ کسی سوادش را ندارد؟
دوست نازنينی – که خود استوانه‌ای است از ادب و فرهنگ و دانش – مدتی پيش به من می‌گفت اگر دست‌ات به کسی از مردمان بی‌بی‌سی فارسی رسيد بگو: «بی‌بی‌سی فارسی زمانی زبان‌اش معيار بود. حالا وضع اسف‌باری پيدا کرده که آدم رغبت نمی‌کند نه زبان‌شان را بخواند نه بشنود». می‌فهمم که نسل پيشين، که چندان هم حالا نسل پيشين نيستند بلکه گويی پا به پای ما رسانه‌ها را رصد می‌کنند انگار جوان تازه‌نفسی باشند، گوش‌شان و چشم‌شان عادت کرده است به زبانی که شاقول‌اش زمانی امثال مجتبی مينوی و مسعود فرزاد بود. کسانی رسانه‌چی بودند يا در رسانه‌ها کار می‌کردند که زبان پاکيزه و فخيم و استخوان‌داری داشتند که هر جمله‌شان الگو بود. وقتی خبر می‌نوشتند مثل روبات، همين‌جور مکانيکی، اسير دست و پابسته‌ی متن انگليسی نبودند. می‌توانستند مضمون عبارات را به نهان‌خانه‌ی ضميرشان ببرند، لباسی آشنا و صمیمی بر تن همان مضمون کنند و بی‌ آن‌که معنا را تباه کنند يا اصل خبر را تحريف کنند، چيزی تحويل‌ات می‌دادند که هم خبر در آن بود و هم اسلوب نوشتن استوار و محکم بود.
این را می‌فهمم که انتظار بی‌جا يا زيادی است که بخواهيم خبرنويسان يا روزنامه‌نگاران مثلاً بشوند امثال مجتبی مينوی. ميناگری در زبان کار هر کسی نيست. هستند کسانی حتی در ميان روزنامه‌نگارانی که نام و اعتباری دارند – به جا يا نابجا – که وقتی مطلب می‌نويسند معلوم نيست چرا افعال را بی‌‌جهت مثله می‌کنند يا حروف اضافه را همين‌جور با شلختگی می‌بلعند يا کلمات را مثل پاره‌آجر استفاده می‌کنند. وقتی بعضی متن‌ها را می‌خوانی انگار يکی زبان بيهقی، احمد شاملو و حافظ را در هم ريخته باشد و آشی پخته باشد که صورت‌اش خيلی زیباست ولی شکسته‌بسته است و فوق‌اش ذوق‌ورزی است اما از زبان فاصله گرفته است. چشم مخاطب را هم تنبل می‌کنند و ذائقه‌ی زبانی او را هم تباه می‌کنند. چرا؟ چون ظاهراً «اتوريته»ای دارند که کسی نبايد به او بگويد: «هی فلانی!‍ بهمان جا جمله‌ات غلط بود يا بی‌سر و ته يا با فلان اسلوب نگارشی ناسازگار!». اين‌ها، سرآمدان هستند، يا دست‌کم خودشان را ميان سرآمدان جا زده‌اند. چه انتظاری از نسلی که به سادگی به جای کسره‌ی آخر هر کلمه‌ای «ه» می‌گذارد و به جای «ه» کسره؟!
مدت‌ها پيش پوشه‌ای فراهم کردم و هر روز وب‌سايت بی‌بی‌سی فارسی را رصد می‌کردم. روزی نبود که خطايی در لفظ يا عبارت يا در عنوان خبر نبينی. هم‌‌چنان هم وضع همان است (البته ديگر از خير بايگانی کردن اين حجم انبوه خطاها گذشته‌ام؛ آن‌چه البته به جايی نرسد فرياد است). خطاهای املايی کم‌ترین نمونه‌ی خطاهاست. مضامين بيهوده تباه می‌شوند. کلمات مکانيکی از زبانی به زبان ديگر ترجمه می‌شوند. باور ندارم که در آن بساط بی‌بی‌سی فارسی کسانی نباشند که زبان را نيکو بدانند، فارسی و انگليسی را فصيح سخن بگويند و متين و استوار بنويسند و بفهمند. اما بی‌شک برای خراب کردن حتی يک نفر هم کافی است. کافی است زمام امور را دست دو سه نفر بسپاری که زبان را نيکو نمی‌دانند. آن وقت شما صبح تا شب بگو که ما در اين رسانه نسلی از روزنامه‌نگاران زبده و باتجربه داريم. خوب تمام آن سرمايه بیهوده به باد می‌رود و آن اعتبار می‌شود آماج استهزاء يا دست‌کم شماتت هنرشناسان و زبان‌دانان. روزنامه‌نگاران حرفه‌ای و دانش‌ور که جای خود را دارند.
ساده‌ترين روایت از اين وضع اسف‌بار، يا سرراست‌ترين توضیح برای اين مسکنت زبانی اين است که کسانی که پشت صفحه‌کليد نشسته‌اند وقت‌اش را ندارند، حوصله‌اش را ندارند. برای رفع تکليف کاری می‌کنند تا کارنامه‌ی روزشان پر شود و بروند برسند به معيشت‌شان. بعضی فقط از غم نان نشسته‌اند در آن رسانه کار می‌کنند؛ زندگی خرج دارد. می‌شود بی‌تفاوت بود. می‌شود احساس مسؤوليت نکرد. ولی گويا اشتباهی هم اين وسط رخ می‌دهد. شايد بشود گفت که ما را چه به اعتبار زبانی بی‌بی‌سی (يا مثلاً هر رسانه‌ی دیگری؛ بی‌بی‌سی فارسی و غير آن ندارد). ولی مغالطه‌ی قصه اينجاست که می‌شود گفت فدای سرم که فلان رسانه بی‌آبرو شد ولی در اين «فدای سرم» (يا سرت) گفتن، سنگی هم به تنه‌ی درخت زبان فارسی زده می‌شود. به همين سادگی. آن وقت آرام‌آرام مخاطب هم عادت می‌کند به شلخته‌ خواندن و شلخته نوشتن و اهميت ندادن به سلامت زبان.
سادگی است اگر بگوييم همه‌ی قصه از بی‌دانشی آب می‌خورد. بی‌دانشی و ميان‌مايه‌گی تنها يک بخش قصه است. شايد خيلی سخت می‌گيرم. شايد انتظارم زياد است. ولی اگر کسانی نباشند که سخت‌گيرانه با زبان برخورد کنند، بی‌شک زبان تباه می‌شود. زبان‌هايی که زنده می‌مانند لازم نيست انعطاف‌ناپذير باشند و به روی تجربه‌های تازه گشوده نباشند. اين هم بی‌شک مغالطه‌ی ديگری است که بگويی ما غلط می‌نويسيم و مهمل می‌بافيم و اين هم خودش تجربه‌ای است! اما می‌توان و باید در زبان سخت گرفت. کمی وقت و حوصله می‌خواهد و البته احساس مسؤوليت. به زبانی دلکش و فصيح نوشتن، زيبا و پاکیزه نوشتن يک چيز است و عبور کردن از غلط‌نويسی چيز ديگر. برای رسيدن به آن يکی بايد از اين گردنه گذشت. برای خوب نوشتن، درست نوشتن و مفهوم سخن گفتن حتی لازم نيست کسی برود دانشگاه و مدارک عاليه‌ی زبان فارسی يا انگليسی بگيرد. فکر می‌کنم همان زبان فارسی که در مدرسه‌های ايرانی در همين دوره‌های دبيرستان می‌آموزند کافی است که راه و چاه را نشان نويسنده بدهد. بقيه‌اش ديگر زحمت کشيدن است و بسيار نوشتن. «کارِ نيکو کردن از پر کردن است».
دقت کرده‌ايد که بی‌بی‌سی انگليسی چه در وب‌سايت‌اش چه در راديو و تلويزيون‌اش، زبان معیار است برای اين ملت؟ حتی لحن و لهجه‌ی گويندگان تلويزیونی برای اين ملت مهم است. رسانه‌های فارسی‌زبان ما – چه داخل کشور باشند چه خارج کشور – هيچ کک‌شان نمی‌گزد که چه بلايی دارند سرِ زبان می‌آورند. يک جای کار از يک جای خيلی بدی می‌لنگد. و در اين لغزش‌ها – گمان می‌کنم – همه‌ی ما مسؤول هستيم. حالا شايد بشود کمی بيشتر به مثلاً نويسندگان يا سردبيران وب‌سايت بی‌بی‌سی فارسی سرکوفت زد و شماتت‌شان کرد – حق هم همين است – ولی اين از مسؤوليت بقيه‌ی ما کم نمی‌کند.
اين زبان شکرين، اين‌که حافظ به آن می‌باليد و تراوش «کلکِ خيال‌انگيز»ش هم‌چنان هوش‌‌رباست، اين «قند پارسی» اين روزها محصولی شده است بی‌مزه و مهوع. آدم برای يافتنِ جنسِ خوب‌اش هم‌چنان بايد دست به دامن حافظ و مولوی و سعدی و فردوسی و بيهقی شود. انگار شهاب‌سنگی خورده باشد درست ميانه‌ی اين خانه. همه چيز آشفته و از هم گسيخته است. زبان فارسی شده است عين لشکر منهزمی که از هر طرف کشته و مجروحی دارد. آری ما با زبانی مجروح و زخم‌خورده طرف هستيم. هر روز داريم به اين زبان با لاابالی‌گری و حتی تبختر زخم می‌زنيم. اگر پر بيهوده نگويم يک دليل مهم‌اش همانا تنبلی است و بس. ذهن‌ها تنبل شده‌اند. زبان‌ها تنبل شده‌اند. همه چيزی باری به هر جهت است. يک چيزی می‌نويسيم و می‌گوييم. اصلاً کی قرار است گريبان‌مان را بگيرد که: «فلانی! رسم‌اش این نيست». آخرش فقط زبان‌مان درازتر می‌شود و بيشتر پرخاش می‌کنيم که: «اصلاً به تو چه؟!». خوب شايد راست می‌گويند! به ما چه؟
پ. ن. همه‌ی اين‌ها که نوشتم فقط در حد «صورت» زبان می‌ماند. کاری نداريم که چقدر زبان‌مان خشن شده. چقدر بی‌منطق شده. چقدر چرند می‌نويسيم (چون چرند فکر می‌کنيم و حاضر نيستيم دوبار از خودمان بپرسيم اصلاً اينی که نوشتی يعنی چه؟). هنوز مانده است تا بگوييم «سياست» (از هر جنس‌اش، چه از جنس جمهوری اسلامی‌اش چه از جنس‌های مخالف و مختلف‌اش) چقدر سهم داشته در بی‌سيرت کردن زبان و قلب کردن معانی و تجاوز کردن به کلمات. اين خودش می‌شود يک روضه‌ی ديگر. کربلای ديگری است اين يکی.
:: شهاب‌الدين شيخی: فارسی را چگونه آموختم
:: مهدی جامی: چرا فارسی را بد می‌نویسيم؟

پ. ن. ۲. مهدی در هامشی برای يادداشت من در مطلب وبلاگ‌اش نوشته است: «داریوش از منظری عمدتا کلاسیک به درست و نادرست در زبان نگاه کرده است. ضمن اینکه من فکر می کنم زبان شماتت در آموزش به کار نمی آید. نقدی که شماتت داشته باشد عمدتا واکنش بر می انگیزد و راه آموختن را ناهموارتر می کند و ما در نقد زبان عمدتا باید در مقام برانگیختن مخاطب برای تصحیح باشیم تا تذکر به انتظاراتی که از یک رسانه داریم و اجابت نمی شود. اما می دانم که کسان بسیاری مثل داریوش فکر می کنند و شاید تندتر هم برخورد کنند. توجه داریوش در آخر متن اش به مساله خشونت زبانی نشان می دهد که مساله ما فقط خطا در صورت زبان نیست. امری که من با آن همدلی بسیار دارم».

جای ديگری در توضيح نوشتم که: «درباره‌ی شماتت با ستمگران که خوب حرف حساب است. شايد انتخاب کلمه درست نبوده ولی اصل حرف اين است که ارباب رسانه باید پاسخگو باشند – و از اين حيث هيچ فرقی با ارباب قدرت، چه ستم‌گر باشند چه عادل – ندارند. در نتيجه، حق ملامت کردن، يا به پرسش گرفتن و حتی درشت گفتن را می‌شود برای خود محفوظ داشت به این دليل ساده و سرراست که صاحب رسانه هم نوعی از قدرت را در اختيار دارد خصوصاً قدرتی که از منبع مالی عمومی ارتزاق می‌کند. بی‌بی‌سی از همين جنس است. اين‌که می‌شود چيز يادشان داد البته نکته‌ی خوبی است به شرط این‌که گوش شنوا داشته باشند. اما درباره‌ی شماتت و سرکوفت زدن، کلمات کمی درشت‌اند. مهدی راست می‌گويد. ولی مضمون يکی است. می‌شود نوشت بايد آن‌ها را به چالش گرفت. بايد جلوی‌شان ايستاد. بايد توی چشم‌شان نگاه کرد و بهشان گفت خطا کرديد. شما جمله را هر جور خواستيد بازنويسی کنيد. ما در برابر هيچ قدرتی، نرم گرفته يا سخت، از موضع شهروندی و انسانی سر خم نمی‌کنيم. ملايمت و مدارا در جايی که کسی بتواند زندگی ما را از هر جنس و نوعی عوض کند، جايی ندارد. هميشه باب نگاه انتقادی باز است.»

۱

هست اميد صلاحی ز فسادِ ايشان؟!

آيا نظام جمهوری اسلامی اصلاح‌پذیر است؟ پاسخ کوتاه‌اش اين است که تا حيات در زمين هست، هيچ چيزی اصلاح‌ناپذير نيست! پاسخ بلندش البته شرح و تفصيل لازم دارد و به اين سادگی نيست. گمان من اين نيست که نظام جمهوری اسلامی به دليل تباهی‌های مکرر و انحراف‌های بزرگی که به طور مستمر و روزمره از اصول اخلاقی، انسانی و شرعی دارد بايد يکسره به زباله‌دانی تاريخ سپرده شود. از اين حيث، هيچ تبعيض و تمايزی ميان نظام جمهوری اسلامی و هر نظام سياسی ديگری در جهان نمی‌بينم. اما تفاوت‌های بزرگی که وجود دارد، بی‌شک در روش‌هاست و نحوه‌ی پی گرفتن راست کردن کژی‌ها و به صلاح آوردن امور.

می‌توان از منظرهای سياسی و حقوقی متفاوتی این بحث را پيش برد، اما برای این يادداشت مختصر، تمام سخن من مقصور است به یک نکته که ظاهراً تبار دینی و مسلمانی دارد اما عمیقاً مضمونی سياسی-اخلاقی دارد. این نکته، مضمونی است که به باور من، در سال‌های پس از انقلاب به تدريج و در سال‌های اخير با شتاب و شدت بيشتری رو به تباهی، انحراف و اعوجاج رفته است. اين مضمون چيزی نيست جز «امر به معروف و نهی از منکر». پيش از اين بارها نوشته‌ام که به اعتقاد من، «امر به معروف و نهی از منکر» يک تکلیف اخلاقی است که درون‌مايه‌ای به شدت سياسی دارد. اين دستور اخلاقی، که ريشه در قرآن هم دارد، به باور من ابتدائاً و در سطح نخست، مخاطب‌اش حاکمان و صاحبان قدرت است (در سطح فردی، مقوله‌ای اخلاقی می‌شود که به اختيار و انتخاب افراد بر می‌گردد و هيچ تکليف قهری به آن تعلق نمی‌گيرد).

امر به معروف و نهی از منکر در يک جامعه‌ی اخلاقی راهی است برای پاسخ‌گو کردن صاحبان قدرت و مسؤولان سياسی – در هر سطحی – و معنای مستقيمی که دارد اين است که هيچ حاکمی در هيچ جايگاهی بری و مصون از خطا نيست لذا بايد مردم – يا گروهی از مردم – باشند که اين خطاها را به صاحبان قدرت گوشزد کنند و به آن‌ها موارد لغزش را يادآوری کنند. امر به معروف و نهی از منکر – متأسفانه – در نظام جمهوری اسلامی فروکاسته شده است به این‌که صاحبان قدرت به مردم يادآوری کنند که چه کارهايی باید بکنند که به باور قدرت‌مندان (که در لباس علمای دین، متولیان اخلاق و مروجان عدالت و آزادی پنهان شده‌اند) از طريق آن‌ها راهی بهشت می‌شوند و چه کارهايی را نکنند که باعث دوزخی شدن‌شان می‌شود؛ یعنی درست عکس مضمون و معنای اين دستور اخلاقی.

عبارات زير از وصيت مختصر و کوتاهی است که علی بن ابی‌طالب در بستر مرگ خطاب به حسن و حسين گفته است: «لاَ تَتْرُكُوا اَلْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ اَلنَّهْيَ عَنِ اَلْمُنْكَرِ فَيُوَلَّى عَلَيْكُمْ شِرَارُكُمْ ثُمَّ تَدْعُونَ فَلاَ يُسْتَجَابُ لَكُمْ»  (نامه‌ی ۴۷ نهج البلاغه؛ پس از ضربت خوردن) يعنی: «امر به معروف و نهى از منكر را فرو مگذاريد، كه بدترين كسانتان بر شما سرورى يابند و از آن پس، هر چه دعا كنيد به اجابت نرسد» (ترجمه‌ی آيتی). جامعه‌ای که از امر به معروف و نهی از منکر فاصله می‌گيرد يا روايت رسمی و مسلط صاحبان قدرت را از آن درونی می‌کند و آن را در ناخودآگاه‌اش مستقر و محکم می‌سازد، ناگزير به جايی می‌رسد که بدترين افراد آن جامعه بر او مسلط می‌شوند. و در نظام جمهوری اسلامی – در سال‌های اخیر – اين نکته اظهر من الشمس بوده است که چگونه تباه‌ترين افرادی که کارنامه‌ی سياسی، اقتصادی و اخلاقی آلوده‌ای داشته‌اند بر مهم‌ترين گلوگاه‌های سياسی و اقتصادی کشور مسلط شده‌اند و به رغم افتادن مکرر تشت رسوايی‌‌شان از بام افلاک هم‌چنان حمايت می‌بينند و سر سوزنی مجازات نمی‌شوند و درست بر عکس، همان کسانی که منادی «امر به معروف و نهی از منکر» هستند، سخت‌ترين تضيیقات و عسرت‌ها را تحمل می‌کنند و ظالمانه‌ترين برخوردها با آن‌ها می‌شود. حاصل کار می‌شود اين همه دعای بی‌اجابت!
فراموش نکنيم که نظام جمهوری اسلامی، مدعی اسلاميت است که ديگر اين روزها کمتر چيزی در آن هست که بتواند نشان بدهد کوچک‌ترين شباهتی به آرمان‌های اخلاقی مسلمانی داشته باشد. تکليف اخلاقی امر به معروف و نهی از منکر، اصالتاً و بالذات اسلامی نيست؛ تکليفی است اخلاقی که برای هر انسان و برای هر نظام سياسی معنا دارد. تا زمانی که مردم (بخوانيد شهروندان) نتوانند بدون هيچ بيم و پروايی و بی ترس از عقوبت زبان به انتقاد صريح از مقامات حکومتی از پايين‌ترين سطح تا عالی‌ترين مقام بگشايند، امر به معروف و نهی از منکر تنها ابزار و وسيله‌ای است برای ارعاب، برای نشان دان تسلط صاحبان قدرت بر مردم (مثل نمونه‌ی گشت ارشاد). در حالی که آن‌که بايد مدعی «امر به معروف و نهی از منکر» باشد خود مردم‌اند در برابر حاکمان و قدرت‌مندان (نه در برابر خودشان و مردم ديگر): اين مردم نيستند که بايد از گشت ارشاد بهراسند؛ اين گشت ارشاد است که بايد پشت‌اش از ديدن مردم بلرزد. اين پليس نيست که بايد مايه‌ی رعب مردم باشد؛ بلکه مردم‌اند که پليس از ديدن‌شان بايد احساس خضوع کند. اتفاقی که افتاده است اين است که در گفتار نظام، جای «مردم» (يعنی مردمی که قابليت امر به معروف و نهی از منکر دارند) با «مجرمان» عوض شده است (و وجود بعضی از مجرمان هم در دامن زدن به اين مغالطه‌ی هول‌ناک و شنيع ياری رسانده است). اولین گام برای محروم کردن انسان‌ها از حقوق‌شان اين است که نخست آن‌ها را از انسانيت تهی کنی. ابتدا بايد آن‌ها را مجرم، دشمن، جاسوس، منحرف، ميکروب، بيمار، ليبرال، اغتشاش‌گر، فتنه‌گر، بی‌دين، سکولار (به معنای لامذهب و لاابالی و بی‌اخلاق) و خطرناک قلمداد کنی و آن‌گاه است که ديگر می‌توان هر رفتاری با آن‌ها کرد. مردم هم «می‌توانند» (حاکمان و صاحبان قدرت را) امر به معروف و نهی از منکر کنند (يعنی هم «حق» آن‌هاست) و هم «بايد» امر به معروف و نهی از منکر کنند (یعنی «وظيفه‌»ی اخلاقی، سياسی و انسانی آن‌هاست).

استعاره‌هايی که مردم و شهروندان را از حقوق‌شان محروم می‌کند، گام اول را برای ميراندن فرهنگ امر به معروف و نهی از منکر بر می‌دارند. در چنين نظامی، هر کجای نظام هم که اصلاح شود، هر چقدر هم که قانون انتخابات دست‌کاری شود و هر چقدر هم که سياست‌گزاری‌های داخلی و خارجی عوض شود، باز هم فساد، تکبر و فرعونيت از جای ديگری سر برون می‌کند چون اساساً مردم و شهروندان طفيلی هستند؛ واجد حقوقی بالذات نيستند و از اساس حق ندارند که صاحبان قدرت را به چالش بگيرند: مردم يا مطيع‌اند و گوش به فرمان قدرت يا اساساً ديگر مردم نيستند و مجرم، اغتشاش‌گر، فتنه‌گر، جاسوس، ميکروب و منحرف می‌شوند.

اين منطق خودشکن تنها در نيروهای مسلط و قاهر نظام جمهوری اسلامی متجلی نيست؛ نظام توانسته است رنگ خود را به منتقدان و مخالفان خود نيز بزند. نزديک‌ترين گروهی که در متن نظام جمهوری اسلامی منتقد سياست‌های فعلی است – و عملاً از کشتی نظام پياده‌شان کرده‌اند – اصلاح‌طلبان هستند. اما هم‌چنان می‌بينيم که در ذهن و زبان اصلاح‌طلبان هم هنوز دوگانه‌های کاذب و ويرانگری مثل انقلاب-اصلاح، درون-برون نظام، برانداز-اصلاح‌طلب، داخل‌نشين-خارج‌نشين سخت پافشاری و جان‌سختی می‌کند. اين را می‌شود محض امتحان آزمود: اگر اين دوگانه‌های کاذب را از گفتمان فعلی اصلاح‌طلبان بگيریم، از گفتار و منطق‌شان چه چيزی باقی می‌ماند؟ پاسخ اين پرسش (هر چه باشد) برای فهم فضای کلی سياست ايران بسيار کليدی است.

با عوض کردن جای حاکمان فعلی با حاکمانی که منتقد يا مخالف آن‌ها هستند، مشکل سياسی کشور حل نمی‌شود. با اين جابه‌جايی‌ها تنها يکی دو مهره عوض می‌شوند و همان منطق بيمار در لباسی ديگر و تازه فرمان‌فرمايی خواهد کرد. اصلاح‌گری و اصلاح‌طلبی نه به نام است و نه به شهرت. اين تصور که کسانی که از لحاظ سياسی مشهورند به «اصلاح‌طلب» لزوماً اهل اصلاح هستند و کسانی که از لحاظ سياسی مشهورند به «محافظه‌کار» يا مثلاً «راست» لزوماً اهل اقتدارگرايی و استبداد هستند، تصور نادقيقی است. فرار از پاسخ‌گویی و سر خم نکردن در برابر اراده‌ی شهروندان عارضه‌ی مزمن تمام طيف‌های سياسی حاکم بر ايران است (با بعضی استثناها البته)؛ با اين تفاوت بزرگ که آن‌ها که قدرت را در اختيار دارند پروايی ندارند از این‌که اين خصلت را آشکارا نشان بدهند. بدون اين‌که بيش از اين بخواهم به جزييات بپردازم، خلاصه‌ی مدعای من اين است که: تا فرهنگ امر به معروف و نهی از منکر هم به معنای دقيق و درست اخلاقی-دينی و هم به معنای سياسی و دموکراتيک‌اش در کشور نهادينه نشود، هيچ فرقی نخواهد کرد که چه کسی در قدرت باشد. تفاوت‌های اصلی فقط در جزيیات خواهد بود و استبداد هم‌چنان به شيوه‌های مختلف ديگری خود را نشان خواهد داد.
يادداشت‌های مرتبط از حلقه‌ی گفت‌وگو:
۱. خامنه‌ای اصلاح‌طلب می‌شود
۲. رهبری و اصلاحات
۰

احمد قابل و شجاعتِ عقلانی-ايمانی-انسانی

احمد قابل ميوه‌ی شجره‌ی طيبه‌ای است که در سايه‌ی قدر نهادن به خرد انسانی باليده است. تا از همين جمله‌ی نخست عبور نکرده‌ايم بايد درنگ کرد تا دچار نخوت يا خودبینی نشويم: آدمی کامل نيست. تمام جهد و کوشش آدمی به سوی کمال است نه در متن کمال. نه احمد قابل و نه سنت فکری و عقلانی انسانی-ايمانی که او را بر کشيده است، تجلی کمال نبود و نيست. اما بی‌شک، انعکاس جهد و کوشش برای رسيدن به آن کمال است.
قابل، فقيهی شجاع و جسور بود که هم شجاعت انسانی-اخلاقی داشت و هم شجاعت عقلانی. تجلی شجاعت انسانی و اخلاقی احمد قابل را در سال‌های اخير به دفعات ديده‌ام: او – و هم‌فکران‌اش – هرگز در برابر ستم سر خم نکردند و به توجيه و مشروعیت‌تراشی برای زهد ريايی و مسلمان‌نمايی و اسلام‌پناهی مزورانه نپرداختند، هر چند اين مقاومت و اين ايستادگی شجاعانه به بهای – ظاهراً – سنگينی برای‌شان تمام شد.
چه بسا تا ساعاتی ديگر، جسم احمد قابل ديگر در ميان ما نباشد، اما چه باک؟ احمد قابل برای اين‌که ميان ما باشد، حاجتی به معجزه ندارد. همين که در گذرگاه باريک و معبر تنگ حيات، سال‌هايی را شجاعانه در ميان انسان‌هايی از جنس خودش زيست و برای آن‌ها الگويی برای حرکت و پرسشگری بود، خود معجزه‌ای است؛ بودن احمد قابل معجزه بود و ديگر مهم نيست که از اين پس چه می‌شود.
به تلنگر نخست باز می‌گردم. احمد قابل پرسشگر سمجی بود که به آسانی گريبان خردِ خويش را رها نمی‌کرد. پرسشگری او شانه به شانه‌ی دين‌ورزی او و اعتقاد مؤمنانه‌اش حرکت می‌کرد. شايد برای کسانی که پرسشگری را ملازم و مستلزم عبور از دين‌ورزی يا اعتقاد می‌دانند، اين ترکيب غریب يا متناقض بنمايد، ولی چنان تصويری تنها جايی معيوب يا متناقض است که پرسشگر دين‌ورز برای وضعيت وجودی فعلی خود خصلت کمال قايل شود. احمد قابل چنين نبود. اين را می‌توان از يکايک کسانی پرسيد که حلقه‌ی درس آيت‌الله منتظری را آزموده‌اند. امروز با دوستی درباره‌ی احمد قابل گفت‌وگو می‌کردم و گزارش می‌کرد که احمد قابل چگونه، در مجلس درسی در مشهد، در کسوت يک طلبه استادش آيت‌الله منتظری را با سماجت به چالش می‌گرفت و هيچ در دفاع از استدلال عقلانی‌اش عقب نمی‌نشست. من از کيفیت و مضمون آن گفت‌وگو و ادله‌اش بی‌خبرم اما اين‌قدر را می‌توان به فراست دريافت که اين گفت‌وگو دو سو دارد: يک سو احمد قابل است اما سوی ديگرش استادی است که شاگردان‌اش را دلير و بی‌پروا در پرسشگری بار می‌آورد و آن‌ها را تحقير نمی‌کند و خُرد و خوار نمی‌خواهد. بی‌شک پرسشگری و خردورزی درجات و مراتبی دارد، اما تفاوت اين رويکرد را به روشنی می‌توان با رويکردی ديد که چنان جامه‌ی قداست و طهارت و عصمت بر بشری‌ترین و خاکی‌ترين تمرين‌ها و تراوشات ذهنی‌اش می‌پوشاند که نه تنها شاگرد و طلبه بلکه عالمان هم يارای به چالش گرفتن اين برداشت‌های بشری و انسانی‌ انسان‌هایی ضعيف و خطاکار مانند خود را پيدا نمی‌کنند – و تاريخ سياسی معاصر جمهوری اسلامی مهم‌ترين گواه اين پس‌رفت، عقب‌ماندگی، مُکرّم شدن جاهلان و مُلَجّم شدن عالمان است.
قدر و منزلت احمد قابل و فضای زيست فکری او به همین دليری‌هاست که سويه‌ی عقلانی آن بهتر می‌تواند به جايگاه انسان دين‌دار معاصر کمک کند. برداشت‌های عقلانی احمد قابل از شريعت مسلمانی، نه کامل است و نه بی‌عيب و نقص – و خود او نيز به اين نکته واقف بود – اما مهم‌ترين خصلت اين دين‌ورزی عقلانی اين بود – و هست – که دست و پای خرد انسانی را در تعامل با اين شريعت می‌گشايد. اين رويکرد، تفاوت دو انسان را به روشنی نشان می‌دهد: انسانی که در برابر شريعت ذليل و خوار است (و خادم شريعت است) و انسانی که در برابر شريعت عزت و کرامت دارد (و شريعت خادم اوست نه مخدوم‌اش). بی‌شک همه‌ی آن‌چه که می‌توان از قدر ديدن خردِ انسانی در اخلاق و سلوک دين‌ورزان انتظار داشت با اين گشايش‌ها به طور کامل حاصل نمی‌شود اما اصل، همين حرکت است و همين به رسميت شناختنِ محوريت انسان. دين برای انسان است. دين برای آدمی است. بدون اين آدمی – که مهم‌ترین خصلت‌اش اختيار و خرد و انتخاب آگاهانه‌ی اوست – دين هم بی‌معنا و بلاموضوع می‌شود. گمان من اين است که احمد قابل اين نکته را در سراسر پويش‌های عقلانی شجاعانه‌اش جدی گرفته بود.
در حيات آدمی دو آفت بزرگ همواره می‌توانند زندگی او را دچار عسرت و تنگی کنند: يکی عُجبِ دين‌ورزی است و ديگری عُجبِ خردورزی. يکی با استناد و استظهار دين‌دار بودن و شريعت‌پناهی خود را از خرد و عقلانيت مستغنی و مستقل می‌شمارد و ديگری با تکيه بر عقل بشری و خرد انسانی خود را بی‌نياز از الهام و گرمای معنای دین می‌بيند. در هر دو يک چيز غايب است و آن فروتنی است. در حقیقت هر دو از بشريت آدمی عبور می‌کنند. هر دو قيد بزرگ انسانيت آدمی را – که ناقص بودن و خطاکار بودن اوست – ناديده می‌گیرند. يکی ظرف دين‌ورزی و مخاطب و متعلق دين را ناديده می‌گيرد (و غبار بشريت از تمامی دين می‌زدايد) و ديگری در عين وقوف به محدوديت‌های عقل انسانی (حتی در مقام مقايسه با خودش و نه با دين)، دچار نخوتِ واصل بودن می‌شود. گمان من اين است که امثال احمد قابل می‌توانستند و می‌توانند راهی در اين جاده‌ی پرسنگلاخ بگشايند. گشودن پنجره‌های گفت‌وگو ميان دين و خرد، بی‌شک ارج‌مندترین کاری است که مردمان زمانه‌ی ما می‌توانند بکنند. کوشش‌های احمد قابل را بايد در بستر اين محور کلان‌تر و کلی‌تر ديد نه در جزيياتی که شايد بتوان در آن‌ها نزاع و اختلاف هم کرد.
جهان ما با وجود کسانی چون احمد قابل رنگارنگ‌تر و زيستنی‌تر شده است. بر ما باد که در استمرار بخشیدن به حضور اين رنگ‌ها و گرمای اين نورها بيشتر بکوشيم و چراغ اين سنت شجاعانه‌ی عقلانی-ايمانی-انسانی را زنده نگه داریم.
(اين يادداشت نخست در وب‌سایت جرس منتشر شده است)
۶

کو دامنِ مهربانت ای دوست؟

اين روز که از راه می‌رسد، اين سال و سال‌ها که می‌گذرند، هر کس چيزی می‌نويسد به فراخور حال‌اش يا شناخت‌اش از اين‌که پرويز مشکاتيان که بود و چه کرد؟ کار دشواری نيست تعظيم و تکريم کسی که بزرگ بود و شهيد اهل طرب بود و در شناخت و شعر و موسيقی سرآمد همگنان بود. پس این چه کاری است که بنويسم پرويز چنين بود و چنان؟ چيزی که مرا می‌گدازد و تاب و توان از من می‌ربايد، اين نيست که پرويز چنان نادره‌ای بود در موسيقی. درد استخوان‌گداز آن‌جاست که دوستی، ياری، دلنوازی، مهربانی بود و ديگر نيست. انگشتانم سست می‌شود وقتی می‌نويسم «ديگر نيست» و با خود می‌گويم دروغ است. خيال است. نمی‌شود که او ديگر نباشد. پس باز با خودم تکرار می‌کنم که او هم‌چنان هست و باقی است؛ به فلان و بهمان شيوه.

گريستن اما امان نمی‌دهد. امانی نيست. مجالی نيست که بگويی پرويز ورای تخصص و حرفه‌ا‌ش، ورای شناخت و دانش‌اش، با همه‌ی قوت‌ها و ضعف‌هايی که داشت، انسانی بود سراسر عاطفه و احساس. تا کسی رنج‌های پرويز را – دست‌کم بخشی از اين رنج‌ها را – حس نکرده باشد، تا اشک از گونه‌های‌اش به انگشت نسترده باشد، تا آن جان زلال و شفافِ غریب را بی‌پرده نديده باشد، هر چه بگويم بی‌حاصل است و ياوه.

اين سال‌های تلخ و تيره که پشت هم انبار می‌شوند و فاصله‌ی ستبری ميان ما می‌سازند، گويی به چشم می‌بینم که چگونه هر روز تنهاتر می‌شويم. ولی تنها می‌شويم؟ اين‌قدر می‌دانم که «مُردن عاشق نمی‌ميراندش / در چراغی تازه می‌گيراندش». اين را می‌دانم که «عشق از جانی به جانی می‌رود» و جاودان بودن داستان از همين‌جاست. از همين‌جاست که «کاروان نمی‌ماند». اما هر بار کافی است دو دقيقه خيره بمانی به آن ديدگان تا بند بند وجودت از هم بگسلد و درد تمام هستی‌ات را در مشت بفشارد.

چه خاصيتی دارد که آدمی در چنگ اندوه بيايید بگويد که فلان اثر پرويز درخشان است و بهمان اثرش باشکوه و ناميرا. راست است که همه‌ی اين‌ها بخش‌هایی از تصویری را که ما از پرویز داريم می‌سازد، اما اگر هیچ‌کدام از اين‌ها هم نبود، اگر پرويز درويش و قلندری بی‌نام و نشان هم بود، اگر آدمی بود مثل همه‌ی آدميان معمولی زمانه‌ی ما و چيزی در ظاهرش نبود که از زمره‌ی آدميان متمايزش کند، باز هم پرويز بود، باز هم دوست بود، باز هم يار دلنوازی بود که امروز يادش آتش در دلم می‌اندازد. باز هم اين شادی اندوه‌آميخته می‌کشاند آدمی را به وجود پريشانِ خاکستر. آتشی که گدازان بود و نور داد و شعله کشيد و گرما بخشيد، اکنون مشتی خاکستر است. و خاکستر شدن سرنوشت ماست. طرفه اين است که از آن آتش تا اين خاکستر باز هم با او گرم‌ايم و باز هم «آن‌چه ميانِ من و تست» فاش کسی نمی‌شود. باز هم لطيفه‌ی نهانی است که با اندک تلنگری آدمی را می‌شکند.

می‌دانم که اين حال هر اندازه هم تلخی داشته باشد، نوميدی ندارد، تيرگی ندارد، روشنايی هم‌چنان هست – چنان‌که پرویز جان‌اش با روشنايی آميخته بود و نشاط و زندگی از روشنايی می‌جست نه از تيرگی؛ و تيرگی‌هایی که واقعاً بود – اما غم هم هست. غمی که پشت آدمی را خم می‌کند. و گاهی فکر می‌کنم چه خوب که خم می‌کند. چه خوب که پيش عظمت هستی که همگان را به هيچ می‌گیرد و کارِ جاودان‌اش طعنه زدن در وجودِ اين ذرات پريشان است – و «در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنيا چرا» – ما زير بار اين غم سر فرود می‌آوريم. نه،‌ اين سر فرود آوردن از استيصال نيست؛ از درويش‌مآبی و گوشه‌گرفتن‌های تقديرگرايانه نيست. هر چه هست خوب است و خوب غمناکی است.

حالا بعد از اين سه سال، چه باید گفت يا اصلاً چه می‌توانم بگويم. ماه‌هاست وقتی به ياد پرویز می‌افتم، چيزی از خاطرم نمی‌گذرد جز همين بيت:
کو دامنِ مهربانت ای دوست
تا سر بنهم گريستن را…

۰

ای شکنج گيسويت مجمع پريشانی…

عمده‌ی چيزهای خوب عالم، از دل پارادوکس‌ها و تناقض‌ها زاييده می‌شوند. وبلاگ هم به گمان من یکی از نمونه‌های برجسته‌ی تناقض‌هاست. برای اين‌که توضيح بدهم چطور اين تناقض می‌تواند مفيد باشد و چطور اين تناقض را آزموده‌ام، خوب است چيزکی به اختصار درباره‌ی تجربه‌ی «حلقه‌ی ملکوت» بنويسم و سپس به اصل مطلب بپردازم.

اين روزها، حلقه‌ی ملکوت به دهمين سال عمرش وارد می‌شود. حلقه‌ی ملکوت سال ۲۰۰۳ شکل گرفت و طيف رنگارنگی از نويسندگان در این جمع حاضر بودند و شماری هم هم‌چنان فعال و مستمر در اين سال‌ها نوشته‌اند. عده‌ای خانه‌ی خودشان را ساختند و از حلقه‌ی ملکوت اسباب‌کشی کردند. در اين ميان ماجرا و دعوا و دوستی و همگرايی هم البته کم نبود. اگر نقشه‌ای از ملکوت در ذهن‌تان باشد و فرض کنيد کسی از آسمان دارد از زمین – آن هم در شب – عکس می‌گيرد، چراغ حلقه‌ی ملکوت در نقاط مختلف جهان روشن بود – و هم‌چنان هست. اين تک‌چراغ‌هايی که در نقاط مختلف جهان سوسو می‌زدند، بعضی‌هاشان ديگر اين روزها خاموش‌اند. اما يک چيز که خصلت محوری حلقه‌ی ملکوت بود، هم‌چنان پا برجاست: خصلت جهانی‌شده يا کره‌گير شدن آن که طبعاً فرعی است بر خصلت جهانی‌شده‌ی خودِ وبلاگستان.

جهانی‌شدن خودش پديده‌ای است متناقض و سرشار از پارادوکس. دو مثال می‌زنم و اين دو مثال را از کتاب «بينش جهان‌شهری‌گری» اولريش بک برگرفته‌ام. مثال اول، مونيخ است: بایرن مونيخ. بايرن مونيخ يک مثال دست‌مالی شده و مبتذل از جهان‌شهری‌گری است. اين تيم مشهور و نام‌آور ظاهراً نامِ شهری از آلمان را يدک می‌کشد ولی بايرن مونيخ نماينده‌ی باواريا نيست. در اين تيم چه کسانی گل می‌زنند و افتخارآفرين‌اند؟ بازيکنان مهمی که گل می‌زنند باوريايی نيستند؛ از برزيلی‌ها بگيريد تا بازيکنان برجسته‌ای که از کشورهای ديگر به این تيم پیوسته‌اند، سبب عمده‌ی شهرت و نام‌آوری اين تيم هستند. يعنی چل‌تکه‌ای از تيم‌های مختلف و ملیت‌های مختلف است که بايرن مونيخ را ساخته است.

مثال دوم که اولريش بک با ارجاع به سامی زبيده مطرح می‌کند، «غذای هندی» است. اين مفهوم رستوران‌های مختلفی که در جهان پراکنده‌اند، مفهوم بامزه‌ای است. «غذای هندی» اختراع بنگالی‌هايی بود که در لندن زندگی می‌کردند و غذای اختراعی‌شان را به عنوان غذای عجيب و نامتعارفی که لندنی‌ها نداشتند به اين جامعه عرضه کردند. و اين غذا گویی نماد و نماينده‌ی سنت هندی شده است. نهايتاً در اين سير جهانی شدن، اين «غذای هندی» سر از خود هند در آورد و به همان‌جا صادر شد و همين باعث شد، هندی‌ها يواش‌يواش شروع به پختن غذای هندی کنند! اين هم نمونه‌ی ديگری از ابتذال و دستمالی شدن جهانی شدن است.

وبلاگستان فارسی درست نمونه‌ی برعکس اين اسلوب جهانی‌شدن است؛ يعنی يک نمونه‌ی پارادکسيکال و متناقض از سير کلی کره‌گير شدن فرهنگی که ظاهراً از غرب می‌آمد. چه چيزی در وبلاگ، غير ايرانی بود؟ نويسنده‌ی ايرانی وبلاگ، خودش این قابلیت را پيدا کرده بود، اين توانايی را کشف کرده بود که هر چه می‌خواهد دلِ تنگ‌اش بنويسد؛ بدون ملاحظه و رعايت چارچوب‌های مسلط قدرت. قدرت البته هميشه در پی مهار کردن بوده است و از هيچ کوششی برای عنان زدن به اين پديده‌ی رها و نوپديد فروگذار نکرده است ولی عنصر زمان هميشه به زيان قدرت عمل کرده است. نيروی گريز از مرکز وبلاگ و تمام فضاهای وب مدرن که خصلتی وبلاگی دارند – يعنی نويسنده‌اش در آن‌ها منتظر کسب تکليف از نظر اتوريته‌های مسلط نيست – خيلی زود از چنبره‌ی کسب تکليف از مقام بالاتر می‌گريزد. وبلاگستان دستخوش دگرديسی شده است. خيلی از کارهایی که قبلاً می‌کرد، شايد امروز نمی‌کند؛ در عوض توانایی‌های تازه‌ای به مدد فناوری‌های تازه پيدا کرده است که هم‌چنان سوار بر نيروی گريز از مرکز خودش، يک گام بلکه چندين گام از رسانه‌های قدرت جلوتر است بلکه آن‌ها را نیز به دنبال خود می‌کشد.

نمونه‌ی آشکار اين نیروی غلبه‌ناپذير گریز از مرکز/قدرت اين است که در ایران که فيس‌بوک و توييتر و فضاهای وب ۲ به شدت مغضوب هستند – چون می‌توانند قبل از مديریت امنيتی-رسانه‌ای قدرت حرف‌هايی بزنند که معادلات آن‌ها را به هم می‌ریزد – رسانه‌های اقتدارگرا هم ناگهان پای خبرها و مطالب‌شان افزونه‌های توييتر و فيس‌بوک و غيره را می‌افزايند، آن هم در کشوری که ظاهراً اين فضاهای وب ۲ کلاً در زمره‌ی محرمات و فضاهای جاسوسی محسوب می‌شوند. تصور رايج اين است که وبلاگ، مغلوب وب ۲ شده است. اين تصور، تصوری شتاب‌زده است. وبلاگ‌ها در فضاهای وب ۲ سرریز کرده‌اند. بله، درست است که بعضی از کسانی که وبلاگ‌نويس حرفه‌ای بودند، امروز خيلی از حرف‌های مختصر و کوتاه‌شان را مثلاً در فيس‌بوک می‌زنند ولی همان وبلاگ‌ها هم هم‌چنان سر از فيس‌بوک در می‌آورند و مطالب همان وبلاگ‌هاست که در فيس‌بوک و گوگل‌پلاس (و گودر مرحوم) سر در می‌آورند. يعنی گرانیگاه وبلاگستان هم‌چنان در نقطه‌ی سابق قرار دارد. تنها ابزارهای تازه‌ای به مدد وبلاگستان آمده‌اند. وبلاگ‌ دچار دگرديسی شده است و اين دگرديسی هميشه منفی نبوده است بلکه بيشتر باعث قدرت‌مندتر شدن وبلاگ شده است. پديده‌ی وبلاگ‌نویسی در صورت ابتدايی‌اش از غرب وارد فضای ايرانی شد ولی چنان به سرعت رنگ و شکل عوض کرد که وبلاگ ايرانی ديگر شباهتی به نمونه‌ی غربی‌اش نداشت.

ما با وبلاگ‌های‌مان بزرگ شده‌ايم؛ قد کشيده‌ايم؛ رشد کرده‌ايم؛ بالغ شده‌ايم. زبان‌مان تغيير کرده است و بيشتر صيقل خورده است. بيشتر متوجه امکانات و حوادث پيش‌بینی‌ناپذير و زلزله‌آور وبلاگ هستيم. درست است که وبلاگ‌ها – به تنهايی – دیگر آن خصلت زلزله‌آور سابق را ندارند ولی هم‌چنان فضاهای گريز از مرکز وب، روی گسل‌های فعال جامعه حرکت می‌کنند. وبلاگ، روی گسل‌های و شکاف‌های فعال زلزله زندگی می‌کند. نمی‌توان به اين سادگی برای زمينی زلزله‌خيز قاعده و اصل معين کرد. هر قاعده‌ای با فرارسيدن پس‌لرزه‌ها و لرزه‌های بزرگ بعدی فرو می‌ریزد و جای خود را به قاعده‌ی تازه می‌دهد.
وبلاگ – هم‌چنان – يکی از نمونه‌های موفق اما پارادوکسيکال جهانی‌شدن است که جهان چند صد هزارپاره‌ی ما را به هم متصل می‌کند و مرتبط می‌سازد. وبلاگ‌ها برای خودشان زمينه‌ای هستند برای رشد و رويش و مدد رساندن به يک فضای جامعه‌ی مدنی جهانی که درست در برابر اتوريته‌ی کهن و سنتی فرمانفرمايی ملی و مرزهای دولت-ملت می‌ايستد. از اين جهت، وبلاگستان برای جامعه‌ی مدنی و پايگاه‌های قدرتی که خارج از نظام‌های سنتی دولت‌محور زندگی می‌کنند فرصت است و برای دولت-ملت‌ها تهديد؛ تهديدی که می‌تواند تبديل به فرصت شود اگر حداقلی از خردمندی و دورانديشی در ميان ارباب قدرت وجود داشته باشد.
وبلاگستان یعنی کام طلبیدن از خلاف‌آمد عادت؛ يعنی جمعيت در پريشانی جستن. در این خصلت، چیز غريب و غیرقابل‌فهمی برای جامعه‌ی ايرانی که تجربه‌ی حافظ و سعدی را داشته و دارد، وجود ندارد. وبلاگ‌نويسی، حافظانه‌ زيستنِ زمانه‌ی ماست. ادعای بزرگی است و اين ادعا پارادوکسيکال می‌‌نمايند ولی وبلاگستان – به معنای وسيع‌اش – در ميان همين تناقض‌ها می‌بالد و می‌رويد.

صفحه ها ... 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد