۱

برداشت اول از «حماسه»

مدت‌ها پيش نوشته بودم که برای فهم حوادثی که در ايران اتفاق می‌افتد نيازمند کليد هستيم. بايد همه چيز را تأويل کرد. يکی از اين چيزها البته «حماسه» است هر چند ديگر انگار روز به روز پرده‌ها بيش‌تر فرو می‌افتند. اگر به ياد داشته باشيد، در تمام اين هشت سال اخير و حتی قبل از آن هم، تمام دغدغه و هم و غم نظام اين بود که مبادا کسی تصويری ناراست يا دل‌خراش يا تيره از وضع کشور ارایه کند. پس از ۲۲ خرداد ۸۸، تمام کوشش نظام اين بود که بگويد اتفاقی نيفتاده است و اين «اغتشاش‌ها» و «قانون‌شکنی‌»های بعضی‌ها که «رقابت» را تاب نياورده‌اند چيز مهمی نيست و قاطبه‌ی ملت حرف ديگری می‌زنند. نه که تصور اين بود؛ تصويری که می‌خواستند ارایه کنند همیشه اين بود که همه چيز آرام است.

شکر ايزد که در اين چهار سال ديديم که مو به مو هر آن‌چه میرحسين موسوی گفته بود رخ داد، بی‌کم و کاست. دستگاه ديپلماسی کشور و نهاد مذاکره‌کننده‌ی هسته‌ای مهم‌ترین ارمغان‌اش برای کشور باخت مضاعف و دادن امتيازهای مکرر و تقديم قطع‌نامه‌ها و تحريم‌های کمرشکن به کشور بود و البته گناه‌اش به گردن «دشمن» بود نه به سوء‌ مديريت و ناتوانی و بی‌تجربه‌گی تيم معتمد برای دست‌کم منجمد کردن اين روند باخت و بی‌اعتباری فزاينده.
اين‌ها نه چيز تازه‌ای است نه بر کسی پوشيده. اصل ماجرا اين است که در «انتخابات» پيش رو که در آن بازيگران سنگين‌وزن از ميدان رقابت حذف شدند و نظام هم از «تمکين» آن‌ها به اين روند نامتعارف قدردانی کرد، اتفاق غريب‌تری افتاد: گويا يکايک نامزدها، حتی سعيد جليلی، به صريح‌ترين وجهی به مهم‌ترين دستاورد جنبش سبز اشاره می‌کنند: دولتمردان و نظام همگی خواسته يا ناخواسته به سويی رفته‌اند که به وجود «بحران» در کشور اذعان می‌کنند. این‌که از نامزدی نزديک به اصلاح‌طلبان يا ميانه‌روها بشنويم که در کشور بحران و فساد و بی‌تدبيری وجود دارد غريب نيست. اين‌که اصول‌گرايان و عزيزکرده‌گان و برکشيده‌گان نظام امروز حرف‌هایی را در رسانه‌ی «ملی» بزنند که چهار سال پيش اگر از دهان يک دانشجو بيرون می‌آمد کم‌ترين هزينه‌اش بازجويی و حبس بود، اتفاق مهمی است. جهش مهمی که رخ داده است اين است که «چه بايد کرد؟» به آگاهی مخالفان جنبش سبز هم رسوخ کرده است هر چند در سطح و افق سبزها به قصه نمی‌نگرند. همه می‌پذیرند که وضع اقتصاد ويران است: يعنی قصه نه تنها شعب ابی‌طالب بلکه بدتر از آن نيز هست. همه می‌پذيرند که وضع تحريم‌ها و پرونده‌ی هسته‌ای کشور را به نابودی می‌کشاند. همه‌ی نامزدهای فعلی ديگر تعارف را کنار گذاشته‌اند و صراحتاً اشاره می‌کنند که «فتنه»ی سال ۸۸ ساخته و پرداخته‌ی احمدی‌نژاد به مدد حمايت و رعايت صدا و سيما بود. کار به جایی رسيده است که مجريان هم نفس راحتی می‌کشند وقتی می‌بينند کار به پرده‌دری و جنجال کشيده نمی‌شود اما سر سوزنی به روی مبارک هم نمی‌آورند که اگر اين درجه از حساسيت مهم است می‌شد پيش از انتخابات ۸۸ سر اين چشمه را به بيل گرفت!
اين انتخابات ميدان بازی ما نيست به اين دليل که زمين بازی را کس ديگری از قبل به شکلی که مطلوب اوست ترسيم و تعيین کرده است و قواعد بازی را هم – تا جايی که می‌توانسته – به سود خود تغيير داده است. لزوماً معنای اين مدعا اين نيست که بايد بيرون اين صحنه بايستيم و هيچ توانايی تأثيرگذاری بر آن را نداريم. همين‌که یکی مثل قاليباف وقتی به سياست خارجی می‌رسد صراحتاً پای‌اش را کنار می‌کشد و توپ سياست خارجی را در ميدان نظام می‌اندازد و هيچ کاره بودن رييس جمهور را فرياد می‌زند، يعنی گرداندن انگشت اتهام به سوی نظام. يعنی خلع عامليت از رييس جمهور و ستاندن تصميم‌گيری و حق انتخاب از مردم. می‌شود از جزييات و بخش‌های خرد اقتصاد حرف زد و مدعی تغيير دادن آن شد ولی سخن گفتن از کلانِ آن که ام المسأله‌ی نظام است و گره خورده است به تحريم، به پرونده‌ی هسته‌ای و نوع رابطه‌ی ايران با غرب، هم‌چنان زمينی هراس‌ناک است. اما اين رعب‌آور بودن مسأله تا حدی نيست که نامزدهای نظام نتوانند به سادگی درباره‌ی‌ رابطه با آمريکا حرف بزنند.
سخن گفتن از رابطه با آمريکا ده سال پيش عاقبت و عقوبت تلخی داشت. اما امروز نزدیک‌ترين افراد به رهبر کشور به آسانی در رسانه‌ی مزبور از راه‌هایی برای رابطه داشتن با آمريکا و «حل» مسأله‌ها و عادی کردن روابط حرف می‌زنند (به جز البته سعيد جليلی که حاضر نيست بپذيرد تنشی را که خودشان ايجاد کرده‌اند يا دست‌کم سهم مهمی در دامن زدن به آن داشته‌اند، بايد از بين برد).
اين فضای پرهيجان و تنش، هيچ اگر نداشته باشد يک خاصيت و مزيت دارد که غده‌ی سرطانی احمدی‌نژاد – که خود نظام در برکشيدن‌اش سهم داشت و اصلی‌ترين مسبب آن با بار مسؤوليت سنگين شورای نگهبان و حمايت‌های آشکار و علنی‌شان از او بود – از صحنه‌ی حيات سياسی مردم، دست‌کم به طور رسمی، حذف می‌شود. گويا نامزدهای فعلی هم يکپارچه اتفاق نظر دارند که اين کابوس نظام بايد تمام شود. من هميشه خوش‌بينانه باور داشته‌ام که شايد اندک مايه‌ای از عقلانيت در نظام باقی مانده باشد. هيچ شاهدی له يا علیه‌اش هم ندارم. خوش‌بينی و اميد است ديگر. ولی اميد و خوش‌بينی من هر چه باشد، واقعيت صحنه‌ی سياست فعلی ايران اين است که همه فهميده‌اند و حتی اگر شده با تمجمج به آن اشاره می‌کنند که مرتکب چه خبط عظيمی شده‌اند (به جز البته برادران جليلی که گويا هنوز فضاحت چهار سال گذشته را تجلی جمهوریت می‌دانند و با وقاحت تمام اين خطاهای مکرر را می‌خواهند به گردن مردم بیندازند و نظام را حافظ و مدافع تصميم خطای مردم بشمارند).
برای به جلو رفتن، نياز به حماسه نيست. مهم‌ترين راه پيشرفت، کشف و زدودن خطاهاست. درس گرفتن از اشتباهات است؛ نه اصرار بر خطاها. هيچ معلوم نيست نظام از خطاهای مکرر گذشته‌اش خصوصاً در ۸ سال گذشته درس گرفته باشد. هم‌چنان مقاومت آرام و مدنی مردم در ۲۵ خرداد کابوسی برای اين نظام است تا جايی که کسانی مثل حداد عادل و قاليباف که امروز مجسمه‌ی چاپلوسی و تملق شده‌اند کوشش می‌کنند اين تصوير باشکوه و درخشان را کم‌رنگ نشان بدهند غافل از آن‌که نجات کشور در گرو همين مسالمت معترضانه در قبال ستمی است که نظام به خودش و ملت کرده است.
گيرم که بخشی از ملت را در اين نبرد نابرابر به حاشيه رانديد. گيرم که اعتراض مشفقان را در گلو خفه کرديد. گيرم که تصورتان اين است که آن شعله‌ی اميد فرومرده است و ديگر آذرخشی از کنج کوچه‌ی اختر برنخواهد خواست. اما اين برد است؟
آن‌که خصم خود به خاک انداخته است
در گمان برده است؛ اما باخته است
ايران، سفينه‌ای است که همگی ما سرنشين آن هستيم. از بلبل خوش‌الحان گرفته تا مرغان هرزه‌گو. دلبستگی به ايران يعنی همين‌که نگذاری تا جايی که می‌شود زمام امور به دست نابخردان بیفتد. می‌دانم که اين آرزويی دور است. قصه هنوز تمام نشده است. تازه اول ماجراست. ولی باید همين اعتراف‌های آهسته و با تمجمج نامزدهای گذشته از صافی ناصاف شورای نگهبان را غنيمت شمرد. حتی گاهی متملقان هم دچار لغزش فرويدی می‌شوند و سخنانی بر زبان می‌رانند که رسانه‌های هتاک نظام در وضعيت‌های ديگر ممکن بود به خاطر گفتن اين حرف‌ها آن‌ها را به صلابه بکشند. اين هم غنميت است. اما نظام هنوز نتوانسته است شکاف بی‌اعتمادی ميان خودش و مردم را پر کند. روزهای آتی بهتر نشان خواهند چقدر نظام توانايی و هاضمه‌ی حساب کشيدن از خودش را دارد و خطاهای خودش را به گردن ديگران – از مردم داخل گرفته تا دولت‌ها و ملت‌های ديگر در جهان – نمی‌اندازد. همه می‌دانيم که چطور استبداد داخلی و استکبار خارجی دست در دست هم کمر ملت ما را شکسته‌اند. هر دو هم مدام تقصير را به گردن ديگری می‌اندازند. هيچ کدام هم حاضر نيست بپذيرد که راه گشايش اين است که چشم‌های‌شان را به جای نگريستن به کانون قدرت سخت، باید به منبع مشروعيت قدرت که خود مردم هستند بدوزند. تصور نظام هم از خودش اين است – يا فکر می‌کنيم تصورش اين است – که همین صحنه‌آرايی مهندسی‌شده نشان‌دهنده‌ی مشارکت مردمی و مشروعیت‌بخشی آن‌ها به قدرت سخت است. در مثلثی که يک سوی آن استبداد داخلی، سوی ديگر آن استکبار خارجی و ضلع ديگرش مردم هستند، باید ديد هر سه ضلع چقدر می‌توانند رکن مشروعيت قدرت را باور کنند. من چشم‌انداز خيلی روشنی نمی‌بينم ولی هنوز باید صبر کرد.

۱

در صدف خويش…

آدمی‌زاده موجود غریبی است. همه‌ی آنچه برای از خاک زر ساختن لازم است در همین هستی و وجود بدون حاشیه‌ی او یعنی همان که از لحظه‌ی تولد به او داده‌اند، خلاصه و مندرج است. حاجت به هیچ چیز تازه‌ای ندارد. هر وقت یکایک اسباب موجود را ناگهان از دست بدهد، باز خواهد توانست از میان آوار و خرابه‌ی تمام هستی سر بلند کند. دانستن این نکته، نه دانستن در حد بیان و ابراز، بلکه معرفت محسوس و ملموس داشتن به آن، جهان آدمی را دگرگون می‌کند. آری، «امروز نه آغاز و نه انجام جهان است». 
آدمی، در عریانی و پیراستگی محض هم جهانی است که از دل هیچ همه چیز را می‌تواند ساخت. همت می‌خواهد. به لقلقه‌ی زبان و فضیلت و معرفت به خود وصله و پینه کردن شدنی نيست. حکمت را باید چشید. حکمتی که تنها بر زبان جاری شود، اگر سودی به کسی برساند احتمالاً به مستمع‌اش می‌رساند نه به قایل‌اش. 
زندگی در صدف خویش گهر ساختن است
در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است
عشق ازین گنبد در بسته برون تاختن است 
شیشه ماه ز طاق فلک انداختن است 
سلطنت نقد دل و دین ز کف انداختن است 
به یکی داد جهان بردن و جان باختن است 
حکمت و فلسفه را همت مردی باید 
تیغ اندیشه بروی دو جهان آختن است 
مذهب زنده دلان خواب پریشانی نیست 
از همین خاک جهان دگری ساختن است 
اما در تمام این قصه‌ی توانگری و استغنا، رمزی ظریف و شریف نهفته است. این مضمون را نه می‌‌توان و نه باید به کسی که مستعد آن نیست توصیه کرد و بر منبر وعظ و خطابه رفت. هر جانی که آماده‌ی دریافت و فایده‌ از این حکمت باشد، به صرافت طبع به آن خواهد رسید:
چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی
که جام جم نکند سود وقت بی‌بصری. 
و این وظیفه و تکلیفی است که برای آنان که قایل به اختیار داشتن آدمی هستند، به اراده‌ی خود فرد پی گرفته می‌شود نه به توصیه و سفارشی از بیرون. حتی پیامبران هم نمی‌توانند نامستعدان را از زمین به آسمان بکشانند. 
کشف خویشتن کار آسانی نیست. دشوارترین تجربه‌ی آدمی در حیات‌اش رو در رو شدن با خودش است. آینه در برابر خویش گرفتن است که مهیب‌ترین کار است مهیب است چون هم قدرت حیرت‌آور و خارق‌العاده‌ی خود را کشف می‌‌کند و هم با وحوش و بهایمی در وجود خود آشنا می‌شود که تاریک‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین زوایای روح آدمی را – که هیچ انسانی از آن بری نیست – عریان می‌کند. زیستن با خویش آسان نیست. زیستن با خویش یعنی پا نهادن به نبرد دایمی خدای خود و ابلیس خود  یعنی به میانه‌ی میدان رقابت جهیدن.
سخن از سخن می‌شکفد و راه کوتاه بیهوده دراز می‌شود. بر می‌گردم به اصل سخن: فضیلت و معرفت تا برای آدمی به چشم دیده نشود و با تمام وجود حس نشود، نمایش است و تقلید. تازه به این مرحله که رسیدی ایمن نیستی و ابتدای راه بی‌پایان و پر سنگلاخی است که طاقت آدمی را می‌سوزاند: آگاهی رنج استخوان‌سوز دارد. غفلت فارغ‌دلی می‌آورد. اما آگاهی یا غفلت، اختیار کردنی نیست. نمی‌توان خود را به آگاهی زد یا به غفلت. گشودگی درون یا در وجود انسان – به همان نصیبه‌ی ازلی یا شما بگویید میراث ژنتیک – موجود است یا نه. 
۲

اصيل‌ترين «منبع موثق» خودِ شما هستيد!

به گمان‌ام هنوز تا پايان مهلت قانونی شورای نگهبان برای اعلام تصميم نهايی‌اش در احراز صلاحيت نامزدها زمان باقی است. اما دست‌کم فضای مجازی چنان ملتهب است از شايعات – درست يا نادرست – که گويا مجال فکر کردن را از همگان ربوده است. تا این‌جا، ماجرا را تماشا می‌کردم. هم‌چنان هم تماشا خواهم کرد. بنا نداشتم صريح چيزی بنویسم ولی دست‌کم چيزی می‌نويسم که برای خودم نشانه باشد. شما را نمی‌دانم.

انتخابات، پس از ۲۲ خرداد ۸۸، ديگر نه بالفعل و نه بالقوه آن چيزی نيست که جمهوری اسلامی هميشه به آن می‌باليد. بعضی چيزها می‌توانند وجدان و باطن کسی را چنان بی‌سيرت و آلوده کنند که «نه به هفت آب که رنگ‌اش به صد آتش نرود». آن‌چه پس از ۲۲ خرداد در ايران رخ داد، بی‌سيرت شدن نظام جمهوری اسلامی بود. اما اين‌ها به اين معنا نيست که خطای حاکمان سياسی نتيجه می‌دهد که ما مردم به دست خود، خويشتن را از عامليت ساقط کنيم. يک سوی قصه‌ی خرداد ۸۸، دستی خون‌چکان بود که از آستين آن‌که هنوز باوری به او داشتيم برون آمده بود. سوی ديگرش، آغاز شکفتن، ابتدای رويش و نقطه‌ی کشف بود.
در خرداد ۸۸ – به طور مشخص در ۲۵ خرداد ۸۸ – ما خويشتن را کشف کرديم. ما اين را دريافتيم که آن‌چه عمل سياسی را معنی‌دار می‌کند نه ساز و کار انتخابات است نه نتيجه‌ای که اعلام می‌شود و نه نهادهايی که در يک ساختار سخت قدرت برای پياده کردن آن مندرج می‌شوند. سياست را ما معنا می‌کنيم. چگونه؟  با يافتن خويش در آينه‌ی باور جمعی‌مان. باخت حاکميت سياسی پس از ۲۲ خرداد اين بود که ناگهان باور مردم را از دست داد: پلی – پل لرزان و در هم شکسته‌ای که ميان مردم و حاکميت بود – فروريخت اما هم‌زمان مردم کشف کردند که می‌توانند هر زمان که بخواهند بدون اين‌‌که کسی به آن‌ها اجازه و رخصت بدهد يا حتی منتظر بيانيه‌ی کسی – حتی کسی چون ميرحسين موسوی – بمانند، خودشان قطره‌قطره به هم بپيوندند و دريا شوند.
انتخابات پيش رو – چه نظام جمهوری اسلامی بخواهد چه نخواهد – امتداد حادثه‌ای است که پس از اين همه قشون‌کشی و ارعاب و تهديد و سرکوب، نبض‌اش هنوز گرم و استوار می‌تپد. مسأله‌ی ما اين نيست که هاشمی رفسنجانی صلاحيت‌اش تأييد شود یا رد شود. مسأله‌ی ما اين نيست که هاشمی رييس جمهور بشود يا نشود. مسأله‌ی ما نه فرد است نه ميل و سلیقه‌ی اين يا آن گروه سياسی. مسأله ساده‌تر از اين‌هاست: همه‌ی اين اتفاقات – ولو خلاف انتظار باشند – فرصتی است برای اين‌که ما دوباره خودمان را کشف کنيم. برای اين‌که ما دوباره ما شويم. اگر قرار باشد هاشمی صلاحيت‌اش تأييد شود و حتی با رأی خيره‌کننده و حماسی رييس جمهور شود ولی ما دوباره خودمان را گم کنيم، بی‌شک بازنده ماييم. اگر قرار باشد صلاحيت هاشمی به شيوه‌ای تحقيرآميز رد شود و اين هيجان و موجی که در جامعه ايجاد شود، با دلسردی روبرو شود اما ما خودمان را بيابيم، باکی نيست اگر صلاحيت هاشمی از نگاه شورای نگهبان احراز نشود. مهم اين است که صلاحيتِ‌ ما، خودی ما، عامليت ما، سربلندی و تن به ذلت ندادن ما، هم‌چنان محرز است ولو روی کاغذ مردود باشيم يا در تبلیغات پرزور رسانه‌های حکومتی ناديده به شمار آييم.
جلوی آب را می‌توان سد کرد. حتی آب را می‌توان غبارآلود و زهرآگين کرد. اما آب اگر رونده باشد زهر را هم از خود می‌تواند زدود. آب اگر رونده باشد، از دل خارا هم عبور خواهد کرد:
رودِ رونده سينه و سر می‌زند به سنگ
يعنی بیا که ره بگشاييم و بگذريم
انتخابات خرداد ۹۲، فرصتی است برای اين‌که ما دوباره خود را پيدا کنيم. انتخابات ۹۲ آينه است. پشت به آينه نکنيم. آينه تنها وقتی خاصيت دارد که پيش روی ما باشد. آينه وقتی آينه‌گی می‌کند که چشم در چشم او – چشم در چشم خويش – بدوزيم. تأييد يا رد صلاحيت هاشمی، رييس جمهور شدن او يا پيدا کردن سرنوشتی مثل ميرحسين موسوی و مهدی کروبی، حاشيه است. اصل ماييم. متنِ ماجرا اين فرصت آينه‌گی است. هيچ منبعی موثق‌تر از من و شما نيست. فاخرترين و زلال‌ترين منبع موثق و شاهد عينی، «شما»‌ هستيد:
چو موج مستِ خودی باش و سر به توفان کش
تو را که گفت که بنشين و پا به دامان کش…
۳

من نگويم که کنون با که نشين و چه بنوش

۱
نه عقلاً و نه اخلاقاً نمی‌توان برای کسی و به جای کسی تصمیم گرفت يا تحلیل و تصميمی را به کسی تحميل کرد. آخرين تحليل و تصمیم هميشه به عهده‌ی خود هر فرد است. لذا اين‌که می‌شود با آگاهی بخشيدن – آن هم با تکيه بر داشته‌ها و دانش خودمان از قضايا – فردی را به سوی تصميم خاصی سوق بدهيم که مورد نظر ماست، توهم است. حتی اگر هم فردی در نهايت همان تصميمی را بگيرد که ما می‌پسندیم، باز هم عامليت با خود فرد است و در لحظه‌ی تصميم‌گیری به احتمال فراوان عواملی مضاف بر چيزهايی که ما در نظر داشته‌ايم يا موازی با آن‌ها، در تصميم‌گيری فرد دخيل است. در نتيجه، انتخاب کردن و از آن مهم‌تر حق انتخاب کردن، قلمرو اختصاصی هر فرد است. ربط چندانی هم به مدرنيته و دنيای مدرن ندارد. در دنيای قديم هم آدميان – حتی در همان حوزه‌ی بسته‌تر مناسبات اجتماعی، فرهنگی، سياسی و اقتصادی، در نهايت با داشته‌های خودشان و در فضای همان قيدها و شرایط انسانی – و بيفزاييد ژنتيک – خودشان عمل می‌کرده‌اند.
۲
انتخابات رياست جمهوری پيش رو، يک مؤلفه‌ی مهم دارد: ابهام! اين ابهام البته مطلق نيست. خصلت ابهام هم اين است که آدميان هر اندازه هم که مواضع و اصولی داشته باشند، باز هم می‌توان فضا را به نحوی غبارآلود کرد که فرد به تصميم خطايی برسد يا راهی را انتخاب کند که به خودش و اطرافیان‌اش آسيب برساند – ولو فکر کند بهترین تصميم را گرفته است. اين‌که کسی از هم‌اکنون يا موضع تحريم انتخابات را در پيش بگيرد (يعنی تصورش شفافيت مطلق قصه و بر حق و يقين بودن موضع خودش باشد) يا بی‌چون و چرا فکر کند که مثلاً به سعيد جليلی يا هاشمی رأی می‌دهد، مبتنی بر اين تصور است که شفافيتی وجود دارد. اين شفافیت معنای‌اش بيش از اين است که فلان نامزد مثلاً چه می‌خواهد و چه نمی‌خواهد. اين شفافيت شامل همه‌ی عناصر و مؤلفه‌های ريز و درشت تعيين‌کننده در سياست نيز هست. در نتيجه، در چند هفته‌ی پيش رو، همه‌ی فعالان سياسی که احتمالاً رويکردی مبتنی بر موضعی که در بند يکم گفتم دارند، تلاش خواهند کرد که هم مواضع خودشان را شفاف‌تر کنند، هم از مضاعف‌ کردن ابهام‌ها پرهيز کنند و از همه‌ مهم‌تر، «امکان» انتخاب آگاهانه‌تر را فراهم کنند. کار ما انتخاب کردن برای مردم يا انتخاب دادن برای آن‌ها نيست: روش انسانی و اخلاقی اين است که فضا و امکان انتخاب درست‌تر را با توجه به مقدورات‌مان فراهم کنيم.
۳
فراموش نکنيم که احمدی‌نژاد زاييده‌ی سياست ابهام بود. چهره‌ای ناشناخته و مشکوک که عالی‌ترين مقامات نظام هم درست نمی‌دانستند او کی‌ست و قرار است چه کند. فضايی که به تسخير بالاترين منصب اجرايی کشور به دست او منجر شد، فضايی بود سرشار از ابهام، رازآلودگی و پيچيدگی. گره‌گشايی از این وضعيت، در گرو پس زدن ابرهای ابهام و فرونشاندن غبارهای برداشت‌های خوش‌خيالانه است که بدون شک هم به کار فعالان سياسی می‌آيد هم به کار مردم.
۴
اين‌که ما در هفته‌های آتی از منظر سياسی کجا می‌ايستيم، يکسره در گرو همان نگاهی است که در بند اول طرح کردم: آيا سودای تغيير آدميان را داريم؟ آيا سودای تحميل يک گزينه‌ی خاص را به آن‌ها داريم؟ آيا غرض‌مان سوق دادن نظر آن‌ها – مهندسی فکرشان – برای حصول نتيجه‌ی مطلوب خودمان است؟ به باور من، فعال سياسی هوشمند نيازی ندارد حتی مواضع‌اش را صريح و عريان بيان کند. شفاف‌سازی را می‌توان حتی با کنايه‌ی ابلغ من التصريح انجام داد. از اين حيث تفاوت است ميان شفاف‌سازی و تصريح. هر تصريحی شفاف‌سازی نيست. گاهی اوقات تصریحات – و مثلاً با انديشه‌ای برهنه لباس رزم پوشيدن – ممکن است به زيان يک تفکر سياسی تمام شود. گزينه‌های پيش رو در انتخابات رياست جمهوری جاری – با این فرض که حوادث غيرمنتظره و شوک‌آوری رخ ندهد – می‌توانند متاع‌شان را پيش روی مردم بگذارند. فروشندگانی را در نظر بگیرید که بازارشان را می‌آرايند و به شيوه‌های مختلف بازاريابی می‌کنند. بعضی جار و جنجال می‌کنند و دست مردم را می‌کشند تا به فروشگاه‌شان ببرند. بعضی راه مردم را در خيابان سد می‌کنند و به سماجت می‌کوشند آن‌ها را به دکان‌شان بکشانند. بعضی سرشان گرم محتوا و کيفيت متاع‌شان است و تصميم و انتخاب را با خود مردم واگذار می‌کنند. مهم نيست که باور داشته باشی مردم اساساً ناآگاه‌اند يا آگاه. آلزايمر دارند يا مثلاً حافظه‌ی طولانی‌مدت در حد چند قرن دارند. مهم اين است که باور داشته باشی در نهايت اين خود مردم هستند که باید تصميم بگیرند چه جنسی را می‌خرند.
۵
اعتماد داشتن به آدمی کار سختی است. نه فقط از منظر مستبدان. حتی آزادی‌خواهان گاهی از اعتماد به مردم هراس‌ناک‌اند. اعتماد کردن، قمار است. مانند ايمان است. اين‌که باور داشته باشی تو مکلف به تأمین نتيجه‌ی خاصی نيستی و وظيفه‌ی تو دعا گفتن است و بس، سعه‌ی صدر و عزت نفس می‌خواهد و البته تجربه و پختگی. می‌توان رندانه و به کنايه راه نشان داد. اما با قلدری و تلخی و درشتی، حتی ارزش‌مندترین متاع هم کساد خواهد شد. و آخر دعوانا:
من نگويم که کنون با که نشين و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زيرک و عاقل باشی!

تدکر: اين متن لزوماً آن چيزی نيست که شما فکر می‌کنيد؛ شاید لازم باشد دقيق‌تر بخوانيد.

۱

«فاشيسم» شاخ و دم ندارد!

وقتی فاشيسم را می‌گذارم توی گيومه يعنی می‌خواهم درباره‌ی کاربرد کلمه احتياط کنم بس که هر کس هر جا دل‌اش خواسته کلمه را «مصرف» کرده است. مقصودم تعصب، اصرار بر بی‌خردی، پيش‌داوری‌های آدم‌هاست که درباره‌ی عده‌ای ديگر که با آن‌ها متفاوت‌اند از پيش تصمیم‌شان را گرفته‌اند، رأی‌شان را درباره‌ی آن‌ها صادر کرده‌اند،‌ قبلاً آن‌ها را بسته‌بندی کرده‌اند و در قابی از پيش‌تعيین‌شده نشانده‌اند و از آن لحظه به بعد برای‌شان آسان است که حکمی قطعی و نهايی را درباره‌ی آن‌ها صادر کنند.

فرقی نمی‌کند کسی که قربانی اين تعصب‌ها و بی‌خردی‌ها می‌شود، يهودی باشد، هم‌جنس‌‌گرا باشد، شيعه باشد يا سنی، اسماعيلی باشد يا فيلسوف، زن باشد يا مرد، سياه‌پوست باشد يا سفيد‌پوست، مسيحی باشد يا مسلمان، بهايی باشد يا بی‌دين. فاشيسم، تعصب و پيش‌داوری از قبل درباره‌ی همه‌ی اين‌ها رأی دارد. اين روزها، در جاهای مختلف رسم روزگار و مُد زمانه بسته به مکان‌اش فرق دارد: در ايران، عمدتاً، هم‌جنس‌گرا و بهايی و (چه می‌دانم) اصلاح‌طلب و سکولار از اين جنس‌اند. در خارج از ايران (و لزوماً مقصودم خارج جغرافيايی نيست)، هر چيزی که اسم مسلمان به آن تعلق بگيرد همين وضع را دارد. چيزی که در اين ميانه به آسانی فراموش می‌شود خودِ آدميت‌ است (آن هم گاهی به اسم آدميت). مگر آن نامسلمان (يا ناهمجنس‌گرا يا ناشيعه يا ناسياه) چه مزیتی از منظر انسانی بر ديگری دارد که وقتی به وصف او می‌رسد از نسبت دادن هيچ شناعتی به او روگردان نمی‌شود، آن هم تنها به اين دليل که ايدئولوژی‌اش با او تفاوت دارد؟
فکر نکنيد اين اوصاف فقط به طايفه‌ای بر می‌گرد که بدند يا بی‌خردند و متعصب. گمان نکنيد که من و شما که احتمالاً خودمان را خيلی روشنفکر و باحال (!) تصور می‌کنيم از اين آفت و مرض مصون هستيم. اين مرض گريبان همه‌ی ما را می‌گيرد منتهای نخوت همين است که اين عيوب را در ديگران ببينی و سراغ بگيری ولی وقتی به خودت می‌رسد گمان کنی بهترينِ‌عالم هستی و چيزی از مسلمان‌ستيزی و مسلمان‌هراسی يا مثلاً هم‌جنس‌گرا هراسی و شيعه يا سنی‌هراسی/ستيزی در تو نيست. آدمی مدام بايد با خودش بجنگد. تا زنده هستی از اين آفت ايمن نيستی. انسان بودن يعنی همين. يعنی مبارزه‌ی دایمی. يعنی اين‌که پيوسته گريبان خودت را بگيری که به دام تعصب و پيش‌داوری و نخوت و بی‌خردی نيفتی. بی‌خردی چيزی نيست که مال بی‌سوادان يا بی‌دانشان باشد. ای بسا عالم و دانشمند که عينيت مجسم تعصب و نخوت و بی‌‌خردی است. گاه روستايی ساده‌دل و بی‌سوادی صدها درجه انسان‌تر و پاکيزه‌تر و بی‌گره‌تر از روشنفکر لاييک سکولار يا شيعه‌ی پاکيزه‌ی خالص راه‌يافته‌ای حقيقت و انسانيت را بهتر درک می‌کند. انسان باشيم.
۰

چون پرده بر افتد، نه تو مانی و نه من

اين مضمون پر مغز از ارتفاع در هستی نظر کردن، مضمونی است که از رندان و حکیمان گرفته تا عارفان و صوفيان به زبان‌های مختلف از آن سخن گفته‌اند. حق اين است که اين معنا، ولو زاويه‌ی نگريستن به آن متفاوت باشد، ملتقای عارفان دين‌ورز و حکيمانی است که چه بسا اعتباری برای حيات پس از مرگ قايل نیستند. این‌که به حياتی پس از مرگ قايل باشی يا نباشی،‌ کم‌ترين تفاوتی در مهابت و گریزناپذيری فنا و نيستی و خاک شدن نمی‌گذارد. اما همين نقطه‌ی کانونی، همین نقطه‌ی عزيمت است که می‌تواند حيات آدمی را به نحوی فربهی‌افزا رنگ‌آميزی کند و نورانی‌تر کند. عجيب اين است که يادآوری اين واقعيت مهيب،‌ اين «هادم اللذات»، خود رنج است و رنج‌آور ولی از اين رنج، لذت و شادی برگرفتن، بی‌شک پختگی می‌خواهد و سلوک.

اين رباعی خيام که:
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وين حل معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من
رباعی نابی است. مضمونی معرفتی دارد. حکايت از تعليق آدمی در وادی شک است. طعنه‌ای است در يقين موهوم آدمی؛ که به باور من نکته‌ای است ارج‌مند و انسان‌شناسانه. اما از اين رباعی اگر سه مصرع نخست‌اش هم نمی‌بود، همان مصرع واپسين به قدر کافی مهيب است. مانند صاعقه‌ای بر آدمی فرود می‌آيد: چون پرده بر افتد، نه تو مانی و نه من! اين تک‌‌مصرع به تنهايی واجد معناست: اين پرده‌ی هستی که فرو افتد، ديگر نه تو خواهی ماند و نه من. وقتی من نيست باشم يا تو نيست باشی، يا هر دو نيست باشیم، ديگر چه اهميت دارد؟ غم چه چيزی را بايد خورد؟! از چه بايد رنجيد؟ بر چه بايد خشم گرفت؟ و «چون عاقبت کار جهان نيستی است / انگار که نيستی، چو هستی خوش باش»، مکمل اين معناست. اين‌ اندازه برای ما محرز است که «آخرالامر گل کوزه‌کران خواهی شد»، پس انگار که اين واقعيت هم‌اکنون رخ داده است، پس خوش باش! «رخ‌ام را بوسه ده، اکنون همانيم»!
کاش مرگ نبود. کاش نيستی نبود. ولی اگر مرگ و نيستی نبود، کدام آينه‌ای اين اندازه برای آدمی معرفت‌افزا و بهجت‌آفرين می‌شد؟ 
۴

کم آزاری و بی آزاری…

چند روز پيش، در صحبت دوستی اهل فضل بودم که معمولاً هر وقت مجالی دست بدهد می‌کوشيم یکی دو ساعتی هم که شده وقت ناهار گپی بزنيم. به فراخور موضوع سخن‌مان، سخن از تربيت کودکان به ميان آمد. از چند جهت. يکی اين‌که هم او و هم من تازه پدر شده‌ايم و ديگر اين‌که يار دلنواز ديگری نيز که او هم تازه پدر شده است، تصادفاً همنشين ما بود آن روز. همچنين اين دوست، خود دانشوری متخصص در زمينه‌ی آموزش است و رييس يک مرکز مهم در دانشگاهی در بریتانياست.

سخن از تعلیم فرزندان به ميان آمد. نه در بستر سنتی يا دينی. يا به عبارت دقيق‌تر، نه «لزوماً» در این چارچوب. توضيح می‌داد که چگونه دخترش در همين سه سالگی مفهوم نماد و نمادين را می‌فهمد. دخترش می‌داند که چگونه چيزی هم می‌تواند باشد و هم نباشد. و نمونه‌های متعددی از اين دست. راز قصه البته اين است که پدر اهل دانش است. اهل تتبع و حقیقت‌جويی است. اهل تقليد نيست. سخت‌گير است بر خود و با شفقت بر کودک‌اش.

سخن از دين به ميان آمد. روی سخن به سوی من گرديد. آن لحظه نه فرصت‌اش بود و نه می‌خواستم بحثی چنان دراز را به دو سه جمله مختصر کنم. ولی اين اندازه گفتم که در فهم دين – يا مفاهيم قدسی يا ماوراء طبيعی – کم‌ترين چيزی که به فرزندم خواهم آموخت اين است که حقيقت را ورای صورت‌ها بجويد. صورت ساده و صريح‌اش برای من در لحظه‌ی بيان اين بود که: رعب‌آورترين و هول‌ناک‌ترين صحنه‌ای که در رابطه‌ی پدر/مادر و فرزند ممکن است ببينم اين است که کودکی در طفوليت – که هنوز به سن رشد و بلوغ عقلی و چون و چرا نرسيده است – در آداب و مناسک شرعی، پا جای پای والدين می‌گذارد و پدر و مادر را اين حرکات خوش می‌آيد يا اسباب مفاخرت و مباهات است. ديدن چنين صحنه‌هایی، وقتی پای تکليف و امر والدین در ميان باشد يا داعيه‌اش نمايش و تفاخر، سخت مرا می‌آزارد و می‌رماند. اين جنس دين‌داری و دين‌ورزی نه مطلوب من است و نه آن را به کودک‌ام می‌آموزم. اما از اين چه چيزهایی می‌‌توان گفت و درس داد؟
اين درس‌ها برای من چيزی جز اخلاق نيستند؛ اخلاق انسانی. دين فرا خواندن آدمی به خودی خويش است (اجمالاً در همين حدش بپذيريد؛ پيش‌تر درباره‌اش در همين وبلاگ بارها نوشته‌ام). دين يعنی معرفتِ خويشتن. اين داستان شرح درازی دارد ولی بگذاريد دست‌کم يک نکته‌اش را هم‌اکنون بگويم تا باقی بماند برای وقتی ديگر.
مهم‌ترين درسی که گمان می‌کنم هر پدر يا مادری بايد به فرزندش بياموزد «کم‌آزاری»‌ است. کم‌آزاری گوهر ديانت است. کم‌آزاری نقطه‌ی آغاز آدميت است. اين بيت حافظ هزاران نکته در خود دارد که:
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شريعت ما غير از اين گناهی نيست
بی‌آزاری،‌ محال است. هر انسانی،‌ ولو ناخودآگاه و بی‌اراده،‌ کم يا زياد به کسی يا جان‌داری آزار می‌رساند. اما آزار بی‌اراده کجا و آزاری که آدمی به نيت و قصد می‌‌کند کجا؟ تمام داوری و تکلیف و حساب و کتاب و ثواب و عقاب، به همين قصد و نيت بسته است؛‌ معطوف است به اراده. شايد نتوان آزار را ريشه‌کن کرد،‌ ولی می‌توان از آن کاست. حافظ به روشنی به اين مضمون واقف است که می‌‌گويد در پی آزار کسی مباش. گناه شريعت ما همین است که بخواهی،‌ اراده کنی، نيت کنی که ديگری را بيازاری.
صورت ديگرش همين حديث پيامبر است: المسلم من سلم الناس من لسانه و يده. اين معنا را ناصر خسرو هم آورده است:
بکنم آنچه بدانم که در او خير است
نکنم آنچه بدانم که نمی‌دانم
حق هر کسی به «کم‌آزاری» بگزارم
که مسلمانی اين است و مسلمانم!
همين مضمون است که در شعر حافظ باز پديدار می‌شود: «که رستگاری جاويد در کم‌آزاری است». کار دين، دعوت دين همين است: رستگاری و آن هم رستگاری جاويد. 
دين و ايمان آدمی و مناسک و آداب‌اش، برای نمايش نيست. برای عمل است. اولِ عمل،‌ نيت است و صدق. نيت و صدق به تمسک و توسل به آداب و مناسک درست نمی‌شود. کار مناسک است که به صدق و نيت راست می‌شود. صدق و نيت مقدمه‌ی آن است نه اين‌که مناسک ابتدای صدق و نيت باشند. قصه کوتاه می‌کنم. الکلام يجر الکلام. شايد باز هم نوشتم. آدمی وقتی فرزنددار می‌شود، آرام‌آرام خودش را بيشتر می‌شناسد. کاش بتواند اشتباهاتی که خودش کرده است با فرزندش تکرار نکند يا سعی نکند به بهای آموزاندن تجربه‌های ناپخته‌اش به فرزندش، از مسير انصاف خارج شود و راه‌اش به تحميل يا تحقیر ختم شود. کودکان ما،‌ آينه‌ی امتحان ما هستند. آزمايشگاه ما نيستند. ما هستيم که آزمايشگاه آنان‌ايم.
۱

مظروف حادثه در ظرفِ آدمی

آدمی‌زاده موجود ضعيف و ناتوانی است، ايستاده ميانه‌ی چهارراه حوادث. از همه سو سيل بلا می‌ریزد به وجودش. حادثه، واقعه، فاجعه آوار می‌شود به سرش. آدمی‌زاد مثل ظرف است. ظرف‌ها هم اختلاف دارند. کوچک و بزرگ دارند. هميشه هم يک اندازه نمی‌مانند. بعضی وقت‌ها ظرف‌های کوچک به مرور زمان بزرگ‌تر و وسيع‌تر می‌شوند. بعضی وقت‌ها هم، پيش می‌آيد، که ظرفی که بزرگ بود، ناگهان آب می‌رود، کوچک می‌شود و به اشاره‌ی نسیمی مظروف‌اش آشفته می‌شود. «سينه باید گشاده چون دريا / تا کند نغمه‌ای چو دريا ساز». دريا شدن و دريايی بودن ساده نيست. هزینه دارد. درد و زخم بر می‌دارد. این‌ها به جان‌ات می‌نشيند. به جان هر کسی می‌نشيند. آدم‌ها هم به فراخور حساسيت و انعطاف‌شان در برابر حادثه، آدم می‌شوند. اين است که فکر می‌کنم آدمی به حادثه، به واقعه – فارغ از خوب و بدش – گره خورده است. حادثه، واقعه، مظروف است برای ظرف آدمی. چه می‌شود کرد وقتی مظروف سرريز می‌کند و در ظرف نمی‌گنجد. اشک همين‌جوری روان می‌شود ديگر. خشم و خروش همين‌جوری خودش را نشان می‌دهد. بعضی‌ها، همه نه،‌ آرزوی‌شان يا غایت همت‌شان اين است که ظرف وجودشان فراخ‌تر و وسيع‌تر شود. اين افزايش گنجايش، از لوازم سلوک است، در سيرت عارفان مثلاً، يا انسان‌ها به زعم من. همين چيزی که در قاموس اهل دين اسم‌اش هست «شرح صدر». آدم وقتی از اين منظر به احوال خودش و عالم نگاه کند تازه با بند بند وجودش می‌فهمد يعنی چه که: رب اشرح لی صدری و يسر لی امری. آن وقت زبان‌اش هم آرام‌آرام باز می‌شود که: و احلل عقدة من لسانی. بعد روز واقعه هم روز به روز برای‌اش رخ می‌دهد و هم آخر کارش می‌شود:
به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنيد
که می‌رويم به داغ بلندبالايی

وقتی اين ظرف اين‌قدر فراخ شد، زمزمه می‌کند که:
به خاک‌پای تو ای سر نازپرورِ من
که روز واقعه پا وامگيرم از سر خاک…

بس است. نوشتم و پاک کردم چند بار. آخرش می‌شود شطاحی دوباره. بس است.

۴

عروس حضرتِ قرآن…

انس من با قرآن از کودکی است. شاید از روزگاری که هنوز مدرسه نمی‌رفتم. وقتی خاطرات‌ام را جست‌وجو می‌کنم، تصوير مبهمی از پدرم می‌بينم که برای‌ام از سوره‌ی يوسف می‌گفت. قصه‌ی يوسف را خط به خط برای‌ام می‌خواند. دوره‌های قرآن که هفتگی در خانه‌ی رفيقان و خويشان می‌چرخيد، بهانه‌ای بود هم برای باهمستان شدنِ دوره‌ی قرآن و هم برای بازيگوشی کودکانه‌ی ما. ترس و لرزش هم آن‌جا بود که می‌نشاندندت که بيا دو خط قرآن بخوان؛‌ شکسته‌بسته و با هول و شرم‌ساری. ملای مجلس هر وقت احساس می‌کرد کودک شرمسار دارد حسابی دسته‌گل به آب می‌دهد «غفر الله»ای می‌گفت و خلاص‌اش می‌کرد از اين اضطراب. ولی اين برخورد با قرآن کجا و آن‌چه بعدها طلوع کرد کجا.
از سرخوشی و سر به هوايی کودکی تا وقتی که قرآن را بنوشم و بچشم هنوز بسیار راه بود. دوره‌ی ميانه‌ی زندگی هم به بی‌حاصلی و بلهوسی – شايد – گذشت تا شوريده‌ی بی‌تابی سر راه‌ام سبز شد و انگار مسير زندگی‌ام را عوض کرد. اين شوريده، عین‌القضات همدانی بود ولی اندکی راه بود تا رسيدن او. پيش از او «سوانح العشاق» احمد غزالی گلوی‌ام را چسبيده بود. از رساله‌ی مختصر شيخ احمد تا تمهيدات و نامه‌های قاضی شهيد راه درازی است. ولی عين‌القضات در شوريدگی‌اش چيزی داشت که آدمی را سيراب نمی‌کرد. هر چه بيشتر می‌نوشيدی تشنه‌تر می‌شدی. هنوز که هنوز است وقتی نوشته‌های او را می‌خوانم انگار تازه است؛ انگار خودش تازه قلم را زمين گذاشته است. انگار هنوز مرکب‌اش خشک نشده. اما عين‌القضات چيزی داشت و دارد که غريب بود: عين‌القضات به قرآن و با قرآن سخن می‌گفت. هيچ کتاب تفسیری، هیچ روايت و حکايتی از اين مصحف محمدی چنان برای‌ام جاذبه پيدا نکرد که نامه‌های عين‌القضات. گويی گزيده و خلاصه‌ی قرآن است برای طايفه‌ای که سليقه‌ای مانند من داشتند. نمونه‌ی ديگری از چنين کتابی برای من «آغاز و انجام» طوسی بود ولی او قصه‌اش ديگر بود. طوسی عين‌القضات نبود. هر چه قاضی شهيد آتش‌به‌جان‌گرفته بود، طوسی نرم و ملايم و سنجيده بود در قامت يک رياضی‌دان و حکيم از قرآن سخن می‌گفت. قاضی همدان چيز ديگری بود. و هست.
امروز آن قصيده‌ی غريب و مهيب سنايی را برای هزارمين بار در قطار می‌خواندم. قصيده‌ای که در مقام اهل توحيد است. اين قصيده هم، مانند قرآن،‌ از طفوليت مونس من بوده است. هر بار خواسته‌ام بيتی يا چند بيتی از اين قصيده را انتخاب کنم و چيزی درباره‌اش بنويسم، دست و دل‌ام لرزيده است که مگر می‌شود اين دريای مواج را در جام حقيری ريخت. مگر شدنی است؟ و هر بار تمام قصيده را پيش روی‌ام گذاشته‌ام و از نو خوانده‌ام.
قرآن، کتاب غريبی است. گاهی اوقات حیف می‌‌‌خورم بر کسانی که يا به دلیل ندانستن زبان، يا به خاطر تعصب و موانع تنگ‌نظرانه دست‌شان از دامن‌ آن کوتاه است. اما قصه فقط آن‌هايی نيست که با صورتِ قرآن غريبه‌اند. بسا آشنا با صورت قرآن که از معنای آن بيگانه است؛ آن هم نه فقط از عوام و مبتديان بلکه از ميان عالمان و فقيهان و قاضيان و دانشوران. چه بسا کسانی هستند – هم‌چنانکه خود عين‌القضات ديده بود و چشيده بود – که دو کلمه از قرآن را بی‌غلط نمی‌توانند خواندن، اما جان‌شان دريای خروشانی است از معنای آن. جان‌شان با جان قرآن قرین و عجين است. قرآن برای‌شان کتاب و ورق‌پاره نيست. قرآن، آدمی است. قرآن، هم‌نفس و هم‌پای انسان است بلکه خود، انسان است. قرآن سخن می‌گويد و سخن می‌شنود. قرآن پا به پای تو می‌گويد و می‌خندد. شادی می‌کند و می‌گريد. چيز عجيبی است. اين دو بيت قصيده‌ی باشکوه آن سالکِ دوزخ‌آشام را ببينيد:
 
عروس حضرت قرآن نقاب آن گه براندازد
که دارالملک ایمان را مجرد بیند از غوغا
عجب نبود گر از قرآن نصیبت نیست جز نقشی
که از خورشید جز گرمی نیابد چشم نابینا
دارالملک ايمان، با همين دين‌ورزی ظاهر و زاهدانه مجرد از غوغا نمی‌شود. برای پرداختن اين دارالملک از غوغا، انسان بايد شد. آدم باید شد. پيش‌تر از آدم شدن نوشته‌ام در همين خانه‌ی مجاز. بينا شدن می‌خواهد. جز اين اگر باشد، حرارتی است و گرمایی از آن خورشيد. نه بيش‌تر. چيزی هست در اين ميانه. حال مهيبی است. حالی است بیرون از آن‌چه فقيهان و فيلسوفان –  و چه بسا شمار کثيری از صوفیان حتی – می‌گويند. بس است تا همين‌جا. جلوتر نمی‌شود رفت.
پ. ن. ننوشتن‌ام از ترس است. از احتياط است. از ادای رازدانی در آوردن نيست. پيدا نيست که هيچ نمی‌دانيم؟
۱۰

به زير خرقه‌ی رنگين چه دام‌ها دارند…

آقای اوباما مثل هر سال برای ملت ايران تبريک نوروزی فرستاده است. اين قسمت‌اش عجيب نيست. هر سال اين کار را می‌کند. دلیل‌اش هم روشن است: «نظام» ايران مهم‌ترين مسأله‌ی سياست خارجی آمريکاست (و بوده است). مهم نیست حق طرف کی‌ست. مهم اين است بفهميم کدام طرف چطور عمل می‌کند. لذا، همين ابتدا بگذاريد روشن کنم: ۱) اثبات شیء نفی ما عدا نمی‌کند؛ ۲) در سياست،‌ مثل خيلی جاهای ديگر، وضعيت دوگانه و صفر و يک نیست (که اگر بطلان یکی را نشان داديم، حقانيت طرف مقابل خود به خود ثابت شده باشد، یا بر عکس)؛ ۳) هر چقدر که اين نظام از گرده‌ی ملت ما تسمه کشيده است و ستم و بیدادش بی‌شک نمونه‌ای است از يکی از تيره‌ترين دوره‌های تاريخ ايران (در بی‌کفايتی حاکمان و تلخ‌کامی مردمان)، آمريکا هم چندان معاف نيست از این قصه و سهم خود را دارد در دامن زدن به اين تلخی‌ها.
تمام دعوی ما در همين جمله‌ی کوتاه بيانيه‌ی ۱۳ ميرحسين موسوی آمده است: «این نه تحریم یک دولت،‌ بلکه تحمیل رنج‌های بسیار بر مردمی است که  مصیبت دولتمردان مالیخولیازده برایشان کافی است. راه سبز را زندگی کردن به این معناست و ما با اعمال هرگونه تحریمی بر علیه ملت خود مخالفیم».
توضيح و شرح و بسط لازم ندارد. ملت ما از دو سو گروگان گرفته شده است. از سوی آمريکا تبديل به سپری انسانی شده است در زورآزمايی با حاکمان سياسی ايران (اصلاً گرفتم موضع آمريکا حق و موضع جمهوری اسلامی عين باطل و ستم) و از سوی نظام هم همين ماجرا بر ملت ما می‌رود. اين سال‌های اخير نشان داده است که ولو به فرض ادعا يکی از اهداف اين تحريم‌ها کشاندن جمهوری اسلامی پای ميز مذاکره سر پرونده‌ی هسته‌ای بوده (که مذاکره در جای خود خيلی هم خوب است) بی‌شک يکی از اهداف مستقيم يا غيرمستقيم‌اش همين بوده که «مردم» به تنگ بيايند و بشورند بر دستگاه و گرنه اين تحريم‌ها چه آسيبی به قدرت‌مداران رسانده است؟ جيب‌شان اندکی کوچک‌تر شده ولی هم‌چنان غوطه‌ورند در دريای چپاول و بساط مافيايی‌شان (و احتمالاً هم‌چنان خواهند بود).
غرض از اين مقدمه‌ی طولانی اين بود که بگويم من از اوباما نپسنديدم که برای ما ملت ايران شعر حافظ بخواند. می‌فهمم که بخشی از پيام‌اش خطاب به «رهبران» ايران است. اين قصه‌ی ما نيست. شما هر چقدر دل‌ات می‌خواهد برو با آن رهبران حرف بزن،‌ شعر بخوان، داد بزن،‌ تحريم کن، اصلاً‌ برقص،‌ ولی حواس‌ات باشد که ما ملت را با اين «رهبران» جمع نبند! حواس‌ات باشد وقتی داری ما را کنار اين‌ها می‌گذاری و هم‌زمان برای ما متفقاً‌ شعر می‌خوانی، و از سوی ديگر ما را تحريم می‌کنی، به شعور ما داری اهانت می‌کنی و فکر می‌کنی خيلی هوشمندانه عمل کرده‌ای!
عزيز من! آقای اوباما! متأسفانه، در اين يک مورد دست‌کم،‌ مشاوران خوبی نداشته‌ای. از نحوه‌ی شروع پيام‌ات حدس زدم احتمالاً از کجا خط گرفته‌ای. شما که به جای «سلام» متعارف و معمول و بی‌عيب، «درود» تحويل ما می‌دهی و ژست «غيرعرب» بودن و رفتارهای مهوع سوپرناسيوناليستی و شبه‌ايران‌باستان‌گری می‌گيری ولی هم‌زمان شعر «حافظ» برای ما می‌خوانی، يک جای کارت بد جوری می‌لنگد!
آقای اوباما! ملت ما ساده‌لوح نيستند. به يکایک حرف‌ها،‌ کلمات و آهنگ صدای شما توجه دارند! لطفاً مشاور مزبور را یک گوشمالی حسابی بدهيد! اين بار بدجوری به گل نشستيد! اصلاً هيچ فکر کرده‌ايد شاعر مزبور که اين شعر را گفته، خودش هرگز در ساختار قدرت نبوده؟ خودش هيچ وقت دو بار رييس جمهور يک ابرقدرت جهانی – که دست‌کم سه دهه است با کشور محل بحث مناقشه‌ی شديد دارد – نشده؟ هيچ فکر کرده‌ايد او «بيرون» ساختار قدرت، منتقد سياست‌ورزی امثال شما و امثال حاکمان ما، هم‌زمان، بوده است؟ بهتر نبود بقيه‌ی شعرها را هم می‌خوانديد و سعی نمی‌کرديد دست روی رگ خواب ملت ما بگذاريد؟ آقا! دعوای سياست را بايد جای ديگری و جور ديگری حل کرد! از فرهنگ ما اگر می‌خواهيد مايه بگذاريد، اول به خودتان ياد بدهيد که با ملت ما، نه با حاکمان ما،‌ داريد چه می‌کنيد! تکليف‌مان را با اين حاکمان سياسی خودمان سعی می‌کنيم يک جوری روشن کنيم! از شما دعوت نکرده‌ايم و نخواهيم کرد که بيايید و اين دعوا را فيصله بدهيد. پای حافظ را به ميان نکشيد که می‌شود با توپ پرتر از همين حافظ برای‌تان شاهد آورد که آقا! «شاه ترکان سخن مدعيان می‌شوند / شرمی از مظلمه‌ی خون سياوو‌ش‌اش باد»! حرف زياد است ولی لطفاً دفعه‌ی بعد که خواستيد شعر نقل کنيد برای ملتی که تار و پودش شعر است، شعر را مثل پاره آجر انتخاب نکنيد که بچپانيد توی پيام‌تان. شايد «عوام» برای «تزيين» سخن‌شان و احتمالاً تقويت موضع‌شان از چپ و راست،‌ شعر شاهد بياورند،‌ ولی شما بايد مراقب‌تر باشيد، خيلی خيلی مراقب‌تر!
 
رفيق نازنين عزيزتر از جان ما، مجيد ميرزاوزيری،‌ اين ابيات را تقديم حضور شما کرده که بار ديگر سعی نکنيد برای ما از اين شاهدها بیاوريد؛ اميدوارم برای پيام سال بعد اين‌ها را به خاطر بسپاريد:
 
گـیـرم درخـت کـاشـته‌ام مـن، شما خفه
یـا بـس کـن ایـن نـمایـش بـد را و یا خفه
تــحـریم تــوســت گــردهٔ مــا را گرفته زیر
وانـگـه سـخـن ز مـهر بـگویـی چـرا؟ خفه
باور بـکـن ز عـقـل کـمـی بـهـره بـرده‌ایـم
هـرچـند گشـته‌ایـم از این هوی و ها خفه
حافظ اگر که گفت سخن، آسمانی است
لـفـظ دری کـجا و سـیـاسـت کـجــا، خفه
دانـی هـزار همـوطـن مـا تــو کشـتـه‌ای؟
خـواهـم ز حـق بـه عـدل نـماید تو را خفه
از هـر طـرف بـه خـاک وطن چنگ می‌زنند
آنـان جـدا خـفه تـو از ایـن سـو جـدا خـفه
کِـشـتی نـهال دشـمنـی و بـذر ناخوشی
کـندی درخـت دوسـتـی‌ام از جـفـا، خفه!
 
پ. ن. در پاسخ بعضی دوستان که می‌گويند «خوب بود مثلاً بد حرف می‌زد يا فلان و بهمان می‌کرد» عرض می‌کنم اين سخن مغالطه‌ی بدتری است. اگر بد حرف می‌زد يا ليچار می‌گفت که بايد می‌گفتيم خاک بر سرش و شرم بر او باد! اما هر کسی جايگاه و موقعيت‌اش بالاتر برود انتظار و توقع برای سنجيده سخن گفتن هم از او بالاتر می‌رود. يک معنای پاسخگو کردن قدرت هم همين است. اصلاً‌ نظام سياسی آمريکا مبنای‌اش همين است که بتوانی يقه‌ی حاکمان‌ات را راحت بگيری و نقدشان کنی.
صفحه ها ... 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد