۰

عصر عسر و حرج رسانه‌های فارسی زبان

محمد ارکون، اسلام‌شناس و قرآن‌پژوه الجزايری-فرانسوی، در کتاب «اسلام: اصلاح يا براندازی؟» (چاپ بعدی «ناانديشيده‌ها در انديشه‌ی اسلامی») تعبیری و نقدی درباره‌ی اتوريته‌ی عقل [عصر] روشنگری دارد که بسيار راهگشاست: «مدعای فلسفی من اين است که ايستار معرفت‌شناختی، مفهوم‌سازی و روش‌شناسی‌هايی که تا کنون در ذيل اتوریته‌ی عقل [عصر] روشنگری به کار رفته‌اند و جايگزين آکتوريتاس عقل کلامی-حقوقی‌ای شدند که قرن‌ها در مسيحيت و اسلام مسلط بودند، کل اين نظام شناختی در برابر جامعه‌های چندفرهنگی و چندقوميتی که در حال پديدار شدن‌اند، يکسره بلاموضوع و بی‌خاصیت است». (ص. ۲۲۸).

شايد از زمان فتحعلی آخوندزاده که دوگانه سنت و مدرنیت را طرح کرد تا امروز (به طور خاص در نقد زمان‌پريشی روایت‌های امثال آخوندزاده کتاب رضا ضياابراهيمی را بخوانيد با عنوان «ظهور ملی‌گرايی ايرانی»)  همان نگاه دوقطبی و دوگانه‌سازی‌هایی رایج میان سنت و مدرنيته، شرق و غرب و دو قطبی‌های مشابه ديگر در ميان ايرانيان خریدار دارد و به ويژه مسلط بر فضای افکار عمومی و رسانه‌‌ها است. هنوز هم نوسان ميان انقلاب و اصلاح گويا مسأله و دغدغه‌ی اصلی فعالان سياسی و اجتماعی و رسانه‌ای است. هنوز هم اين تصور به شيوه‌‌های مختلفی باز توليد می‌شود که تئوری مدرنيزاسيون (به همان شکلی که در ذيل فرهنگ اروپامحور تعريف شده بود) يگانه نسخه‌ی تحول و پيشرفت و رهایی از وضعيت ذلت‌بار انسان خاورميانه‌ای و به طور خاص انسان مسلمان است. هنوز هم نگاه آکنده از نخوت و تعصب انواع نسخه‌های شرق‌شناسانه گريبان‌گير زبان عمومی مروجان و مدافعان توسعه در کشورهای خاور ميانه است. اين‌جا بحث از نقد شرق‌شناسی به شيوه‌ی ادوارد سعيد يا جوزف مسعد يا حميد دباشی نيست. فعالان فضای سياسی و رسانه‌ای ما – که خيلی اوقات لباس روشنفکری به تن دارد – اين‌ها را نمی‌شناسند يا با نسخه‌ای هيجانی از سخن اين‌ها آشناست. طبيعی است که وقتی به مناظره‌ی ميان محمد ارکون و برنارد لوييس در کتابخانه‌ی کنگره برسند (دقيقه‌ی ۳۶ به بعد را ببينيد)، مغز مدعا و نقد توفنده‌ی ارکون را بر برنارد لوييس ممکن است از نظرشان دور بماند و هولناکی و شناعت سخنان لوييس چیز عجيبی به چشم‌شان نياید. علت قصه يک واقعيت ساده است: چهار دهه است که نظام جمهوری اسلامی پيوسته جزميت‌هايی از جنس خودش را در قطب مخالف باز توليد کرده است . و تکرار اين چرخه زمينه‌ی استمرار جمهوری اسلامی را با همين سياست‌ها مستحکم‌تر کرده. سياست و زبان دوقطبی – که انسان‌ها در يکی از دو طيف مخالف يا موافق جمهوری اسلامی يا دوگانه‌‌های مشابه ديگری تعریف شوند – حاصلی جز انسداد بحث نظری ندارد و اين انسداد عمدتاً در فضای فکری بسیاری از ایرانیان  رخ داده است. بر اين نکته اصرار دارم که اين انسداد در همين فضای رسانه‌ای فارسی‌زبانان به ويژه در رسانه‌های خارج از ايران، موج می‌زند. فضای دانشگاهی و فکری تفاوت‌های زيادی دارد با این آشفته‌بازار جدلیات.

برای برون‌رفت از اين وضعيت و فهم‌ گام‌های رو به جلو خواندن کارهای آصف بیات از ضروريات است. آصف بیات در سلسله‌ی مقالاتی که انتشارات دانشگاه آمستردام منتشر کرده، مقاله‌ای دارد با عنوان «اسلام و دموکراسی: سؤال واقعی کدام است؟». اين مقاله مضمونی کلیدی و بسیار مهم دارد (نمی‌دانم کسی اين مقاله را به فارسی ترجمه و منتشر کرده است يا نه). مدعای آصف بیات را که در اين مقاله آمده است، من در نوشته‌های مختلف‌ام (چه در کتاب اولم چه در فصل‌های منتشر شده در کتاب‌های مختلف يا مقالات مجلات علمی) به دفعات استفاده کرده‌ام (بعضی از اين‌ها را در گوگل‌اسکالر پيدا می‌کنيد). مغز مدعا اين است که سخن گفتن از اسلام به صورت انتزاعی و مفرد هيچ گرهی را از مسأله باز نمی‌کند (اين‌جا به طور خاص مسأله‌ی نسبت اسلام و دموکراسی بود). پيشنهاد او اين است که به جای ارجاع به اسلام انتزاعی و مفرد، باید به اسلام يا در واقع مسلمان‌ها به شکل جمع و انضمامی‌تر اشاره کرد تا بتوان به حل مسأله نزديک‌تر شد. اين سخن البته پيشينه‌ی فلسفی مهم‌تری دارد که پوپر در فصل ۱۱ جامعه‌ی باز (ريشه‌های ارسطويی فلسفه‌ی هگل) ذيل نقد روش‌شناسی ذات‌گرا و حداقلی (فولادوند اين‌ها را اصالت ماهيت و اصالت تسميه ترجمه کرده است) به تفصيل آورده است. آصف بیات مضمون سخن خردورزان نقاد را در قالب کار جامعه‌شناختی در آن مقاله آورده است. و البته کار آصف بيات به همان‌جا منحصر نيست. کارهای قبلی و بعدی آصف بیات را هم باید به دقت خواند. به ويژه کتاب «پسا اسلام‌گرايی» او را (و البته کتاب «دموکراتيک کردن اسلام» را). اساساً آثاری که تا اين‌جا به آن‌‌ها اشاره کردم در فضای رسانه‌ای خارج از ايران به ويژه در یکی دو دهه‌ی اخیر کمتر انعکاس داشته‌اند يا یکسره دور از این فضا مانده‌اند. لذا چندان عجيب نيست که هم‌چنان در فضای فکری ایرانيان – چه در فضای فکری عامه و چه در میان پاره‌ای از نخبگان فکری، روشنفکران و به طور خاص‌تر روزنامه‌نگاران – اين بحث‌ها ناشناخته و عجیب و غریب باقی مانده باشند. فضا دوقطبی است و از اساس این نوع مواجهه را بر نمی‌‌تابد و به محض اين‌که احساس کند کسی اندکی از این دوگانه‌های کاذب عدول کرده است، کهير می‌زند و فضای بحث غبار‌آلود می‌شود.

این جنس سخنان را در همين وبلاگ به دفعات به زبان‌های مختلف نوشته‌ام. و البته به ويژه وقتی اين‌ها را به زبان انگليسی نوشته‌ام یا تدريس کرده‌ام هرگز نوع واکنش‌هايی از جنس واکنش‌های رسانه‌بازان ايرانی خارج از کشور يا سکولاریست‌های افراطی نديده‌ام. دست بر قضا در فضای انگليسی زبان بسیار آسان‌تر می‌شود نقد کرد و نقد شنيد. فضا تنش‌آلود و مسموم نیست. فضای رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور متأسفانه چنين وضعی دارد. اين را به تجربه می‌گويم. شايد بيش از ده سال است که در موقعيت‌های مختلف با رسانه‌های مختلف فارسی‌زبان خارج از کشور مصاحبه کرده‌ام يا در برنامه‌های بحث و گفت‌وگوهای‌شان در زمينه‌هایی که دانشی در آن‌ها داشته‌ام حاضر بوده‌ام. جز اندک مواردی در ساير موارد فضا هم‌چنان اسير همين دوقطبی‌های مخرب و دوگانه‌‌های کاذب است. در ميان اين‌ها شايد بهترين‌شان بی‌بی‌سی فارسی است و با فاصله‌ی بسيار از بقيه‌ی برنامه‌ها پرگار داريوش کريمی (با حفظ تمام انتقادها به آن). ساير رسانه‌های خارج از کشور متأسفانه در همين فضا نوسان دارند و درست از همين فضای جعلی ارتزاق می‌کنند که برآمده از سياست جمهوری اسلامی است و جمهوری اسلامی دست بر قضا خودش هم از همين فضا ارتزاق می‌‌کند و با آن دوام می‌آورد. تا زمانی که فضای رسانه‌ای خارج از کشور هميشه زمين بحث در زمینه‌ی مسايل فکری را جوری تعريف کند که ناگزير از همين دوگانه‌‌ها باشد برنده‌ی کوتاه‌مدت و درازمدت اين فضا همانا جمهوری اسلامی است. تا زمانی که اسلام را به جمهوری اسلامی (يا مشابهان‌اش) آن هم فقط تشيع اثنی‌عشری پيرو ولايت مطلقه‌ی فقیه فروبکاهند و تمام پژوهش‌های جامعه‌شناختی و تاريخی را به سرعت در برابر همين چهار دهه‌ی عمر جمهوری اسلامی کنار بزنند، يعنی درست در همان زمين جمهوری اسلامی بازی می‌کنند.

فرض کنيد ماشينی دارید،‌ دستگاهی دارید،‌ ابزاری دارید که با ورودی‌های مختلف خروجی‌های مختلفی داشته باشد. اگر کسی بيايد اين ماشين و دستگاه را جوری دست‌کاری کند که داده‌ها و ورودی‌های‌اش هر چه باشد فقط يک نوع خروجی بدهد، يعنی ماشين شما فاقد کارآمدی است. اين همان کاری است که جمهوری اسلامی با شورای نگهبان در فرايند انتخابات کرده است. و دقیقاً همين کار را رسانه‌های خارج از کشور با بحث درباره‌ی اسلام و مسلمانان در تقابل يا تضاد واقعی يا جعلی ميان مدرنيت کرده‌اند. در عمده‌ی اين بحث‌ها هميشه نتيجه يک چيز است و نتيجه هم از پيش معلوم است. اين را می‌‌توان آزمود. الا ندرتاً فضای رسانه‌ای و روشنفکری فارسی‌زبان خارج از کشور شبیه همين ماشين شده است. فضای آکادميک و دانشگاهی البته فارغ از اين جنجال‌ها راه خودش را می‌رود ولی برون‌داددش به اين سادگی در رسانه‌‌ها منعکس نمی‌شود.

اين استعاره‌ی ماشينی که فقط يک برون‌داد دارد تعبيری علمی‌تر هم دارد که به اختصار اين می‌شود: بحث‌هايی که سرشار از مدعيات و گزاره‌های ابطال‌ناپذيرند. تعابير ابطال‌‌پذير به گونه‌ای هستند که می‌توان نشان داد تحت چه شرايطی مدعايی که می‌کنيم را می‌‌توان ابطال کرد (يعنی سنجش‌پذير و آزمون‌پذيرند). بر خلاف آن مدعيات ابطال‌ناپذير (از جنس گزاره‌های متعددی که در اين رسانه‌های فارسی‌زبان ديده می‌شود) بیشتر در پی شواهدی در تأييد مدعای خود هستند و تأييدگرايند (به زبان فنی فلسفه‌ی علم) و لذا بيشتر در راستای آرامش روانی گوينده هستند نه به بوته‌‌ی نقد گذاشتن مدعا و نشان دادن اين‌که: چه اتفاقی اگر بيفتد ما از مدعای خود دست می‌کشيم. آن مدعا هميشه و در همه جا برای گوينده صادق و معتبر باقی می‌‌ماند. يعنی نتيجه از پيش گرفته شده است.

اين‌ها که نوشتم تأملات بعد از گفت‌وگویی بود که امروز با برنامه‌ی «ساعت ششم» راديو فردا با مجری‌گری نيوشا بقراطی داشتم. تجربه‌ی دل‌آزاری بود. ابتدا تا انتهای آن‌چه در این گفت‌وگو گذشت به خيال من در دایره‌ی همين سخنانی بود که در بالا ذکر کردم. و البته توقع زیادی هم نباید از این جنس برنامه‌‌ها داشت. پيش‌تر يکی دو بار بحث‌های مشابهی در برنامه‌ی «تابو» به سردبیری فهميه خضرحيدری داشتم و هر بار گمان می‌کردم بالاخره يک جایی پاره‌ای از سوء تفاهم‌ها مرتفع می‌شود. حالا ترديد جدی دارم که اساساً کوششی برای فهم در ميان باشد. فضای حباب‌گونه‌ای شکل گرفته اطراف دوگانه‌هايی کاذب و غلط‌انداز و گويی رسانه‌ی مزبور (راديو فردا) هم، حداقل در مواردی که من برخورد داشته‌ام، گرفتار همین حباب و فضای دوگانه است.

عرض کردم که در این موارد هم‌چنان بی‌بی‌سی فارسی چند سر و گردن بالاتر از اين‌هاست. کاش مهدی پرپنچی که تجربه‌ی درخشانی در بی‌بی‌سی فارسی دارد بتواند اندکی این فضای آشفته و ويرانگر فکری را تغيير دهد (دست کم برای اعتبار رسانه‌ای خود راديو فردا) و البته خودم را هم ملامت می‌کنم. هنوز عده‌ای بعد از اين همه بحث و جدل و آثار مکتوب بی‌شمار پرسش‌شان اين است که: «آيا اسلام با الف، ب يا ج سازگار است يا نه؟». هرگز هم گمان نمی‌برند که شاید پرسش از اساس خطا و گمراه‌کننده باشد. هم‌چنان اصرار دارند بر ادامه دادن همان پرسش‌ها. عجيب نيست اگر ظن ببریم که غرض يافتن پاسخ نيست بلکه برنامه ساختن محض است. هدف حل مسأله نيست (و در بهترین حالت حاصل نداشتن تسلط همه‌جانبه به موضوع بحث است). هدف اعلام موضع و دور هم جمع شدن است و گرنه جامعه‌شناس يا سياست‌مدار مسأله‌محور وقت‌اش را پای اين چيزها صرف نمی‌‌کند. در اين بحث‌ حتی نام بردن از کسانی مثل شموئل آيزنشتات و نظريه‌ی مدرنیته‌های مضاعف او برای چنين مخاطبانی چيزی نيست جز همان که نیوشا بقراطی خيلی آسان‌گیرانه نام‌اش را می‌گذارد «بازی با کلمات». 

۰

در دفاع از خردمندی و سلامت

وضعیت سياسی ایران در داخل و خارج به خيال من بن‌بست بی‌فروغ و ملال‌آوری شده است که همه چيزش حواله به تقدير می‌شود. در کنار همین وضعیت بن‌بست که مصداق عریان‌اش تباهی رفتار حکومت با مردم است در تمام سطوح، البته جمهوری اسلامی نفوذش در منطقه به رغم تمام سر و صداها و کشمکش‌ها گسترش یافته و چه بسا بازگشت‌ناپذير هم باشد. وارد جزييات‌اش نمی‌شوم ولی از لبنان و عراق و سوریه بگیرید تا منطقه‌ی نفوذ ایران در خلیج فارس، از حیث «قدرت» داشتن ایران در وضعيت عجيب و تناقض‌آمیزی است که حتی آمریکا و بریتانيا هم نمی‌توانند در اين منطقه بیش از حد با قدرت نظامی ایران بازی کنند. بدیهی است اين قدرت‌نمايی و بسط نفوذ مترادف و مساوی با مشروعيت داشتن نيست. اگر مشروعيتی بود آن خيل هزاران محبوس که قربانی چنگ و دندان امنيتی‌مسلکان داخل نظام شده و می‌شوند حالا چنين صف نکشیده بودند در برابرمان. آخرین‌شان شاید ارس امیری باشد که قبل و بعدش بی‌شمار آدم ديگر هم‌چنان به صف هستند برای سنجاق شدن به کارنامه‌ی بی‌مشروعیتی دستگاه قضا و نهادهای امنيتی قدرت‌محور. این را افزودم که گمان نکنيد از وضعیت فعلی تصویری خيالی ارایه می‌دهم يا لغزش‌ها، نابخردی‌ها و خودکامگی‌ها را از نظر دور داشته‌ام.

اين مقدمه را از اين جهت نوشتم که می‌خواهم چيزی بنويسم در دفاع از کارنامه‌ی ديپلماتیک محمد جواد ظریف. هيچ وقت فکر نمی‌کردم روزی دست به قلم شوم که چنین چيزی بنويسم. جواد ظریف وقتی رویی به سوی ملت ايران – و به طور خاص سياست داخلی – دارد، گرفتار تناقض‌هایی است. چه در لباس دیپلمات/سياست‌مدار چه در لباس شهروند ایرانی. هر بار از او پرسشی درباره‌ی مسايل بحران‌آفرین سیاست داخلی شده یا طفره رفته است یا پاسخی داده که هر صاحب خردی می‌گويد: دست کم سکوت می‌کردی! اما اين را هم من خوب می‌فهمم. ظریف کارش ديپلماسی و سياست خارجی است. ظریف اپوزیسیون نظام هم نيست. لذا به فرض هم که مثل من و شما فکر کند، اگر قرار باشد مانند من و شما حرف بزند (فرض کنيد چيزی درباره‌ی ارس اميری بگويد که اندکی مزه‌ی نقد دستگاه‌های امنيتی داخلی را داشته باشد) چيزی نمی‌ماند که ديگر از منصب‌اش ساقط شود. بالاخره معادلات قدرت در جمهوری اسلامی هميشه چنين بوده است و ناظر خردمند اين‌ اندازه عقل دارد بداند از ظريف چه انتظاری باید داشت. لذا هر اندازه که ظريف به عنوان يک شهروند ایرانی و يک انسان مکلف است موضعی اخلاقی و انسانی داشته باشد، به همان اندازه اين موضع‌گیری با کاری که دارد می‌کند سازگاری ندارد (يا دست کم دشوار است) و حرفه‌اش فی نفسه نه غير اخلاقی است نه غیر انسانی. نيک اگر بنگريم در چارچوب کلان دفاع از منافع ملی ايران و در صف نبردی که پیش روی اوست، رفتارش کاملاً اخلاقی و ستودنی است.

در عرصه‌ی سیاست خارجی و ديپلماسی، به خيال من، ظریف در تراز حرفه‌ای خودش از سياست‌مداران کم‌نظیر تاریخ ايران و بلکه جهان است. کارش را خوب بلد است. زبان ديپلماسی را خوب می‌داند. در اين شش سال گذشته و حتی پس از به بن‌بست خوردن برجام ظریف و تيم‌اش با دست خالی بهترین بازی را در میدانی کرده‌اند که همه در داخل و خارج اين تیم را احاطه کرده‌اند و از هیچ کوششی برای به زانو در آوردن‌‌شان فروگذار نکرده‌اند. جامعه‌ی ايرانی در ساحت سیاسی و غير سیاسی امروزه جامعه‌ای است به شدت چند قطبی (و نه حتی دو قطبی) و پاره‌پاره. جامعه‌ای به شدت بحران‌زده و در آستانه‌ی خطرات متعددی – و عمده‌ی اين خطرها هم‌چنان به تصور من داخلی است تا خارجی. این را جاهای دیگری هم نوشته‌ام. شک ندارم که دشمنان کلاسیک جمهوری اسلامی از آمریکا و اسراييل بگیرید تا اين اواخر عربستان سعودی، هيچ کوتاهی نکرده‌اند در اخلال در وضعیت داخلی. اما بزرگ‌ترین تهديد نظام علیه مشروعیت و اقتدارش خودش است. امثال علم الهدی بزرگ‌ترین تهديد علیه امنيت ملی هستند. هيچ کس جز شمار بزرگ و پرنفوذی از خود مدافعان سينه‌چاک نظام و ولایت به اندازه‌ی دشمنان شناخته‌شده‌اش، توان تخریب وجهه‌ی اين نظام و آن رهبری را ندارد. و البته در برابر اين‌ها همیشه سکوت رضايت‌آمیزی داریم اما در برابر دو دانشجوی جوان و بی‌نوا داغ و درفش دستگاه امنيتی و قضايی بالای سر مردم است. اين‌ها به زبان سياسی و فنی‌تر معنی‌اش یک چيز بيشتر نيست: شکاف عميق ميان مردم و حاکميت. حاکميت سياسی هم کمتر کوشش کرده است برای کم کردن این شکاف. گويی دستاوردهای منطقه‌ای و مقاومت‌اش برای واندادن به قلدری آمریکا – به خصوص در دوره‌ی ترامپ – نظام را دچار نخوتی کرده است که فکر می‌کند حتی با مردم خودش چنان رفتار باید بکند که با جاسوس اسراييلی و آمريکايی. و اين چيزی نيست جز سوء ظن بیمارگونه و مفرط. در حاشيه همیشه بايد پرسید که در ميان دستگاه‌های امنيتی جمهوری اسلامی دقیقاً‌ چه وقتی به اين پختگی و حرفه‌ای‌گری می‌رسيم که بیاموزند به معنی دقیق و درست کلمه جاسوس واقعی را بگیرند و مشغول جعل جاسوسی برای رتق و فتق اختلافات سیاسی‌شان نباشند.

برمی‌گردم به اصل سخن‌ام. وقتی می‌بينم که در هر سفر ظریف به خارج از کشور عده‌ای از اپوزيسيون کلاسیک جمهوری اسلامی با ظریف همان رفتاری را دارند که مثلاً بايد با فلان بازجوی امنيتی نقاب‌دار نظام داشته باشند (يا بگويید بی‌نقاب‌اش مثل طائب) حيرت می‌کنم. اين حيرت‌ام وقتی بیشتر می‌شود که می‌بینم حتی طایفه‌ی پليدی مثل مجاهدین خلق هم تابلو به دست یکی مثل ظریف را تروريست می‌خوانند. باور بفرمايید با همين تعابیر. مجاهدين خلق، ظریف را تروريست می‌خوانند. اين از طنزهای حيرت‌آور و عبرت‌آموز روزگار است که تقريباً اکثر قریب به اتفاق دشمنان سرسخت ظریف کسانی هستند که هیچ کارنامه‌ی روشن و قابل دفاعی در هيچ عرصه‌ای ندارند. نه در گفتار نه در رفتار هيچ فرزانگی و خردمندی در سیمای‌شان ديده نمی‌شود. هر چه در وجنات‌شان می‌بينی تندی است و خشونت و غيظ و غضب و اين مباد آن باد. وقتی داشتم آخرین نسخه‌های اين يادداشت را مرتب می‌کردم با اين مضمون که مقامات ارشد اسراييلی از احتمال سر گرفتن دوباره‌ی مذاکره‌ی ميان ايران و آمریکا سخت نگران‌اند. منطق‌شان هم دقيقاً اين است: هدف تمام کارهایی که در تمام اين سال‌ها کرده‌ايم همين بوده که فشار حداکثری روی ایران باشد برای به زانو در آوردن‌اش و حالا شما می‌خواهيد کنار بيايید و توافق کنيد و کوتاه بياييد؟ اسراييل هيچ چيزی جز خصومت حداکثری ميان ايران و هر که در عالم – و به طور خاص آمریکا – نمی‌خواهد. باقی قصه نمايش است و رتوريک. لفاظی محض است. اين ديگر حکايت فاشی است که اسراييل در هيچ جای دنيا نگران آزادی، عدالت، حقوق بشر يا حاکميت قانون نبوده و نيست. شرح‌اش برای جای ديگری است ولی همين موضع بنيادين اسراييل به خوبی نشان می‌دهد که چرا و چگونه امثال اسراييل ظریف را تهدیدی عظیم برای خودشان می‌دانند. ظريف تمام آن رشته‌ها را هر بار که به جایی می‌رود پنبه می‌کند. نه به دلیل اين‌که نماينده‌ی ايران است بلکه به اين دليل ساده و روشن که در عين اين‌که نماینده‌ی جمهوری اسلامی است، آدم کاربلد، حرفه‌‌ای و متخصصی است که کارش را به بهترین نحو می‌داند. و اين يکی از مهم‌ترین دستاوردهای جمهوری اسلامی در اين چهل سال است. خوب متوجه سنگينی حرفم هستم. جمهوری اسلامی در اين چهار دهه‌ی گذشته کمتر توانسته چهره‌ای در قد و قامتی جهانی بیرون بدهد. ظریف در زمره‌ی همين نوادر است که دوست و دشمن بايد قدرش را بدانند. بيرون رفتن کسی مثل ظریف از اين ميدان مساوی است با وارد شدن آدم‌هایی خالی از هر ظرافت و خردمندی و ادراکی که زيان‌اش اول به خودشان و بعد به بقيه می‌رسد. اين دفاعی است عریان و بی‌محابا از فرزانگی. دفاعی است از جواد ظريف اما در حقیقت چیزی نيست جز دفاع از انسان و آبرو و عزت انسان. انتخاب رقبا و مخالفان سرسخت ظریف چيزی نيست جز نفی اعتبار عقلانی خودمان.

راه نقد جمهوری اسلامی و مهار کردن خودکامگی‌های‌اش نفی جواد ظريف نيست. راه رسيدن به آينده‌ی بهتری برای ايران عبور کردن – به اعتبار مروا کراما – از کنار بی‌خردانی چون پمپئو و بن سلمان و نتانياهو و بولتون است. تمام اهميت ظريف هم در همین است که به شيواترين بيان به ما نشان می‌دهد راه آن‌ها بيراهه است و هر که سوار بر سفينه‌ی آن‌ها به دريای توفانی می‌زند، طعمه‌ی موج خواهد شد. پیش از اين‌که بخواهيد در صف ظریف بايستيد، ابتدا برای خودتان شأن و کرامتی انسانی و عقلانی قايل شويد. آن وقت خواهيد ديد نقاط اشتراک شما با ظريف و امثال او بسيار بيشتر است از اختلافات‌تان.

۰

ما چه داریم؟

پرسش ساده‌ای است: چه داريم؟ پاسخ هم به همين سادگی است ولی دو پهلوست: همه چيز و هيچ چيز. وقتی سخنان محسن نامجو را در برنامه‌ی پرگار می‌شنيدم، اولین چیزی که از خاطرم گذشت اين بود که محسن نامجو آدمی نيست که نداند ما چه داشته‌ايم. پس چرا چنين تمام داشته‌های تاریخی و فرهنگی را نادیده می‌گيرد؟ به گمانم حالا باید در هر دو گزاره تجديد نظر کرد. محسن نامجو نه مورخ است نه نظریه‌پرداز علوم اجتماعی نه فیلسوف. نه استاد ادبیات نه حتی استاد خوشنويسی. ولی برای تفطن به بعضی چيزها نيازی به استادی در چيزی نيست. کافی است ببينی تا بدانی.

حالا واقعاً ما «ايرانی»ها چه داريم؟ فقط «خط نستعلیق و آواز ابوعطا»؟ هيچ چیز دیگری نداريم و نداشته‌ايم؟ از معماری گرفته تا هنرهای مختلف و متعدد، از فلسفه گرفته تا عرفان‌های متلون و حيرت‌آوری که درد انسان داشتن در آن‌ها موج می‌زند (در برابر عرفان‌هایی که خدا را برتر از انسان می‌نشاندند و او را در پای خدا قربانی می‌‌خواستند) و همين‌جور قلم به قلم چيزهای مختلفی به ذهن‌ام سرازير شد. که چرا محسن نامجو اين‌ها را نمی‌بيند؟ پاسخ چندان دشوار و ناآشنا نيست. مسأله همان حکايت تکراری دو سه قرن اخير است که چرا «ما» با ذلت و بدبختی زندگی می‌کنيم و آن «ديگری» عيش و عشرت دارد و تنعم. چرا ما هيچ چيز نداریم و آن ديگری همه چيز دارد؟ تاريخ اگر بخوانيم می‌دانيم که نه آن همه، همه است و نه اين هيچ، هيچ. ولی درد محسن نامجو را بايد فهميد. که چرا آدمی بايد اين همه رنج بکشد؟ چرا بايد ناگزیر شود دست رد به سينه‌ی همه چيز بزند و خيال کند آن چيزی که می‌‌جويد و می‌خواهد در خانه‌ی ديگری هست و در خانه‌ی خودش نيست.

طی این يک دهه‌ای که مشغله‌ی تدریسی که داشته‌ام سال به سال افزون شده است، يکی از مضامينی که همیشه محور تدریس‌ام بوده، بحث درباره‌ی شرق‌شناسی و نوع برخورد اين شرقی‌هايی که زیر ذره‌بين مطالعه‌ی غربی بوده‌اند، با آن غربی بوده است. می‌دانيم طيف دعواها و نزاع‌ها را از شدت مقابله‌ی پرشور ادوارد سعيد فلسطينی مسیحی بگيريد تا اين سوی طيف که شرق‌شناسی مثل برنارد لوييس چطور دست در دست خبيث‌ترين سیاست‌مداران می‌نهد و دانش‌اش را به چپاول‌گران می‌فروشد. قصه‌ی شرق‌شناسی يکسره اين سو يا آن سوی طيف نيست ولی در همين طیف مشکلی عظیم وجود دارد که زاييده‌ی منطق و زبان استعمار است. نمی‌شود استعمار را نديد و مدام گفت پس ما چه کرده‌ايم؟ اين پرسش را که پس ما چه کرده‌ايم، به نحوی برنارد لوييس در سخنرانی‌ای که پيش روی محمد ارکون در کتابخانه‌ی کنگره دارد طرح می‌کند. بن‌مايه‌ی حرف لوييس اين است که: ای مسلمان‌ها! (شما بخوانيد ای ايرانی‌ها!) تصميم با خودتان است که «اسلام‌گرا»ی خشن باشيد يا مثل ما متمدن و پيشرفته. بعد از لوييس، البته ارکون حرف می‌زند. چند دقيقه‌ای به تعارفات رايج می‌گذرد اما درست از همان دقايق اول ارکون – اين روشنفکر الجزایری فرانسوی زبان – می‌‌خروشد (به طور خاص دقيقه‌ی ۴۶ به بعد را ببينيد) در برابر لوييس که: شماها کی و کجا به اين مردم موقعيت اختيار و انتخاب داده‌ايد که حالا می‌گويید تصميم با خودتان است؟ همه چيز اين‌ها را غارت کرده و برده‌ايد. آن‌ها را در استيصال محض و بيچارگی و مذلت رها کرده‌ايد و حالا می‌گوييد تصميم با خودتان است؟ متلفت‌ام که هميشه وضع به همين شدت نيست ولی غالب موارد حکايت همين است که هست. يعنی زبان زور، زبان امپراتوری – شما فوکويی به قصه بنگريد مثلاً – و نگاهی که سوار است بر قدرت نظامی، به آن ديگری می‌گويد: تو هيچ نيستی و هيچ نداری! بيا مثل ما باش تا همه چیز داشته باشی! اين چکيده و عصاره‌ی آن چيزی است که از دل درد و خروش نامجو بر می‌آيد.

لذا به نامجو می‌توان همه‌ی این ایرادها را گرفت که نسنجيده و شتاب‌زده و با هيجان نشسته است و فریاد می‌زند و بی‌دقت حرف می‌زند. ولی باید فهمید که مسأله‌ی نامجو نه تازه است و نه بی‌ريشه. ريشه‌ی این خروش‌ها در همان حس استيصال است. و گرنه ایرانی – و ایرانی به معنای موسع و تاریخی و فرهنگی‌اش – بسا چیزها دارد فراتر از نستعلیق و آواز و شعر. از معماری بگیرید تا ساخت و سازهای مختلف شهری در طول قرن. از فرش ايرانی بگيرید تا نگارگری‌اش. از رقص بگيرید تا جريان‌های فکری و عقلی‌اش. از خلاقیت‌اش در لذت بردن از زندگی بگیريد تا حتی باده‌نوشی و شراب‌خواری‌اش – که ربطی به تقابل جعلی و تخيلی اسلام و ايران ندارد. و بسيار چیزهای ديگری که ماها به سادگی از کنارشان عبور می‌کنيم ولی قرن‌ها فرهنگ پشت‌شان نشسته. ضعيف‌ايد در برابر این غربی که نيروی نظامی دارد؟ شايد. تازه اين را هم حالا ديگر من مطمئن نيستم. چينی‌ها هم همين‌طور فکر می‌کنند؟ روس‌ها چطور؟ مردمان جنوب شرق آسيا چه؟ قصه به اين سادگی نيست که شما خروش برآوری که ما هيچ نداريم و هيچ نشديم و بیهوده داریم لاف می‌زنيم. راست می‌گويد نامجو. هستند کسانی که هيچ ندارند و هيچ نشده‌اند و فقط لاف می‌زنند. ولی نامجو خودش را با همان‌ها انگار جمع می‌زند. و بدش نمی‌آيد بگويد بقيه هم در همين خيل‌اند. مختصر قصه اين‌که: نامجو را باید بر اساس چيزهايی که می‌داند (يا خيال می‌کند می‌داند) داوری کرد نه بر اساس دانشی که ندارد. وجه تمايزش البته دانشوری سالور ملايری است در برابرش که آن شتاب‌زدگی را ندارد. و اين درنگ را در چيزی نبايد جست الا دانشوری و فروتنی. برای همه چيز و همه کس نبايد به اين شدت و غلظت تعيين تکليف کرد. خارج از دايره‌ی فهم و شناخت من و شما چيزهای بسیاری هست.

۰

تبريک عيد

عيد غدير بر شيعيان علی مبارک باد! خواستم چيز تازه‌ای بيفزايم، مطلب آخر وبلاگ ياسر را ديدم و پشيمان شدم. خودتان برويد بخوانيد. اگر شيعه هستيد عيد بر شما مبارک و اگر نيستيد هم جنگ هفتاد و دو ملت را عذر بنهيد!

۹

وطن

بستگی دارد آدم حال‌اش خوش باشد يا ناخوش؛ تلخ باشد يا شيرين. حس آدم نسبت به وطن گاهی اوقات تابع حال است. ولی وطن برای من يعنی چه؟ بخش بزرگی از وطن، همان تحميل ناخواسته‌ی جغرافيايی است. ايرانی بودن يا آمريکايی بودن فی‌ نفسه نه فضيلت است نه رذيلت. يکی از هول‌ناک‌ترین چيزهايی که هميشه از آن گريزان هستم آن خط‌کشی‌های ايدئولوژيک و سياسی است که به نام وطن برای آدم‌ها تعيين تکليف می‌کند. اين «به اسم وطن»ها، حتی انسانيت و اخلاق را در پرتو آن وابستگی جبری جغرافيايی معنی می‌کند. اين هويتی که جغرافيا به هر آدمی می‌چسباند، می‌تواند اسباب نگاه‌هايی تلخ شود.

اما من واقعاً الآن نسبت به ايران چه حسی دارم؟ حس‌ام آيا حس يک گردشگر است که دوست دارد در ايران سياحت کند؟ خوب معلوم است که هر ايرانی دوست دارد در کشورش سياحت کند. من هم دوست دارم. ولی ايران همه‌اش سياحت است؟ به نظر من بايد چيزی قوی وجود داشت باشد. يک چيزی مثل عشق، عشقی بزرگ که به خاطر آن بتوانی سخت سرسپرده‌ی يک کشور باشی. ولی همين عشق مرا بعضی وقت‌ها می‌ترساند. ترس از اين‌که دین را به خاک گره بزنم؛ دين را و اخلاق را در سايه‌ی مرزها ببينم. من از اين مرزها بيزارم. انسانيتی می‌خواهم که محبوس مرزها نباشد. اما  . . . اما اگر مثلاً الآن دنيا بخواهد به خاکی که در آن زاده شده‌ام لشکرکشی کند، چه حسی دارم؟ اولين چيزی که به ذهن‌ام می‌رسد مادر است. بعد همه‌ی آن زيبايی‌هايی که ممکن است با جنگ نابود شود. اما زيبايی که مرز نمی‌شناسد. فرض کنيد جنگی بخواهد بشود در پاريس و کليسای قلب مقدس مونمارتر بخواهد نابود شود و من در آن‌جا خاطره‌های تلخ يا شيرين بسيار داشته باشم. من هم از ويرانی مسجد شيخ لطف‌الله سخت دلشکسته می‌شوم و هم از نابودی کليسای قلب مقدس. پس این‌ها هم نيست که برای من وطن را می‌سازد. مادر را ولی در جای ديگری نمی‌شود يافت و جست. وطن جايی است که مادر هست. وطن، همان مادر است.

مدت‌هاست که اين تعلق‌های هويتی ايدئولوژيک را کنار گذاشته‌ام. بعضی‌ها با اين تعلق‌ها هويت می‌گيرند. من دنبال هويتی فربه‌تر و وسيع‌تر بوده‌ام که دايره‌اش به تنگی مرزهای جغرافيايی ايران نباشد. من وطنی خواسته‌ام و می‌خواهم به وسعت کهکشان بيکرانِ خدا. وطن جايی است که بشود با دو نفر با آرامش و آسايش بدون هول و هراس حرف زد. هر حرفی. چه آن حرف شرح مسايل روزمره باشد يا موضوعات عقلی يا سياسی و فرهنگی. حرف زدن بی هول و هراس. حرفی که خودت و ديگری دهان‌ات را نگيرد. اگر اين خصوصيت در ايران باشد، چه بهتر. مادرم هم آن‌جاست. پس اگر اين فضيلت هم به آن اضافه شود، چه نيکوتر. اگر هم نباشد، باز هم احترام‌ام را به آن خاک و آن ديار حفظ می‌کنم. اما اين قطعه‌ی خاک، بخشی از خاکی وسيع‌تر است: ايران هم بخشی از زمين است. زمين هم مادر است. ياد اين شعر سايه می‌افتم:
زین پیش شاعران ثناخوان که چشم شان
در سعد و نحس طالع و سیر ستاره بود
 بس نکته‌های نغز و سخن‌های پرنگار
 گفتند در ستابش این گنبد کبود
اما زمین که بیشتر از هر چه در جهان
 شایسته‌ی ستایش و تکریم آدمی ست
 گمنام و ناشناخته و بی سپاس ماند
ای مادر! ای زمین!
امروز این منم که ستایشگر توام
از توست ریشه و رگ و خون و خروش من
 فرزند حقگزار تو و شکر توام
 بس روزگار گشت و بهار و خزان گذشت
 تو ماندی وگشادگی بی کرانه‌ات
 طوفان نوح هم نتوانست شعله کشت
از آتش گداخته‌ی جاودانه‌ات
هر پهلوان به خاک رسیده ست گُرده‌اش
غیر از تو ای زمین که در این صحنه‌ی ستیز
 ماندی به جای خویش
پیوسته زورمند و گرانسنگ و استوار
فرزند بدسگالی اگر چون حرامیان
 بر حرمت تو تاخت
هرگز تهی نشد دلت از مهر مادری
 با جمله ناسپاسی فرزند شناخت
آری زمین ستایش و تکریم را سزاست
از اوست هر چه هست در این پهن بارگاه
پروردگان دامن و گهواره‌ی وی‌اند
 سهراب پهلوان و سلیمان پادشاه
ای بس که تازیانه خونین برق و باد
پیچیده دردناک
 بر گرده زمین
 ای بس که سیل کف به لب آورده عبوس
جوشیده سهمناک بر این خاک سهمگین
 زان گونه مرگبار که پنداشتی دریغ
 دیگر زمین همیشه تهی مانده از حیات
 اما زمین همیشه همان گونه سخت پشت
 بیرون کشیده تن
 از زیر هر بلا
 و آغوش بازکرده به لبخند آفتاب
زرین و پرسخاوت و سرسبز و دلگشا
بگذار چون زمین
 من بگذرانم اين شب طوفان گرفته را
آنگه به نوش‌خند گهربار آفتاب
پیش تو گسترم همه گنج نهفته را

پس می‌بينيد من، منِ شيدا که گرد هيچ تعلقی را بر دل‌ام نمی‌خواهم، وقتی به وطن می‌رسم چه اندازه سرگشته‌ام و چقدر سرشار از درد و رنج؟ من وطنی می‌خواهم فراخ، آزاد، آباد و بی‌مرز. وطنی که پناهنگاه و آسایش‌گاه انسان باشد نه کنام ديوان و ددان. و زمين صحنه‌ی جولان ديوان است و ددان. ديوانی که لباس آدمی به تن دارند؛ ديوانی که هر جور لباسی به تن می‌کند، هر جوری که فکرش را بکنيد، بی‌هيچ قيد و استثنايی. شعر حافظ را يادتان هست؟
همای گو مفکن سايه‌ی شرف هرگز
بر آن ديار که طوطی کم از زغن باشد
هوای کوی تو از سر نمی‌رود ما را
غريب را دل سرگشته با وطن باشد

غربت؟ وطن؟ طوطی؟ اشارات را می‌بينيد؟ همه قصه‌ی عشق است. وطن با عشق معنی می‌شود. عشق آدمی هر جا باشد، وطنِ او همان‌‌جاست:
گفت معشوقی به عاشق کی فتی
تو به غربت ديده‌ای بس شهرها
پس کدامين شهر از آن‌ها خوشتر است؟
گفت آن شهری که در وی دلبر است!‍
هر کجا باشد شهِ ما را بساط
هست صحرا گر بود سمّ الخياط
هر کجا که يوسفی باشد چو ماه
جنت است ار چه که باشد قعر چاه

فکر می‌‌کنم وطنِ من کمابيش همين‌هايی هست که نوشتم. شرمنده‌ی تمام کسانی هستم که توقع دارند احساساتی عجيب و غريب و شعارگونه نسبت به وطن – يا نسبت به ايران – داشته باشم. من مهرم و حس غريب‌ام نسبت به ايران روشن است. ايران را مثل هر جايی ديگری که دوست دارم، به شيوه‌ی خودم دوست دارم. همه‌ی دوست داشتن‌ها مثل هم نيست. مهر وطن، عشق است. يک جور عشق است. عشق‌ها هم با هم فرق می‌کنند ديگر. باز هم با شرمندگی بايد بگويم که ديگر نمی‌توانم تعابيری مثل «وطن‌فروش» را به کار ببرم. اين کلمات مربوط به گفتمانی بود که در يک برهه‌ی زمانی خاص در شرايطی ويژه متولد شد.  به جای وطن‌فروش – اگر اساساً فقط به منظور تحقير و توهين به کار نرود و برای توصيف باشد – من کلمات ديگری به کار می‌برم که به آن نگاه انسانی و فراگير نزديک‌تر باشد. من از ابراز نفرت و انزجار به نام وطن گريزان‌ام. من از انگ زدن و تهمت زدن به نام وطن و به اسم سرزمين مادری يا پدری سخت آزرده‌خاطر و فراری‌ام. البته اگر کسی به هر وطنی حقيقتاً خيانت کند و اصول انسانی و اخلاقی را در نسبت با آن زير پا بگذارد، اخلاقاً و قانوناً نسبت به آن آدم موضعی دارم. اين را اشتباه نکنيد. بگذريم. مسأله کمی پييچده می‌شود. خسته‌ام و حوصله‌ی توضيح زايد نوشتن ندارم. تا همين‌جا کلی روضه خواندم. اميدوارم حسين نوروزی با بانو يا همان گاو خونی را راضی کند. هر کس هم دوست دارد درباره‌ی وطن به دعوت من بنويسد. آن‌قدر احساسات متناقض و پر درد و رنج درباره‌ی وطن دارم که دل‌ام نمی‌آيد کسی را به اين بازی بسيار جدی دعوت کنم. پس هر کس دل‌اش خواست هر چه دل تنگ‌اش می‌خواهد بنويسد. اجرتان با مامِ هر وطنی که داريد!

۱۶

در انتظار معجزه

اين يادداشت را نخوانيد اگر حوصله‌ی حديث غصه شنيدن نداريد!

تنها برای خودم می‌نويسم: خاموش و بی‌صدا! روزگاری دراز در اين کنج مجاز الفتی با خود يافته بودم تا زمزمه‌های دل را اين‌جا رها کنم. چاهی که دردهای عظيم را در آن فرياد می‌کردم. آن‌ها که از اين وادی عبور می‌کردند ناله‌ها می‌شنيدند و حکايت‌های غربت و عزلت. اکنون از دست خود اما به فغانم. راهی پيش رو نمی‌بينم. جان‌پناهی نيست که نفسی در آن آرام گيرم شايد که سنگينی بار غربت و هجرت و هجران بختک شوم‌اش را از تنگنای سينه‌ام بردارد. هر چه می‌نويسم، چنان که عين‌القضات گفته بود، نشايد که نويسم! می‌خواهم با خود عهدی کنم که سخن نگويم که: ای زبان تو بس زيانی مر مرا! می‌گويند که الله اشد حناناً من الام! مادر خاکی عمر در پای فرزندی کرد که هيچ نکرد و هيچ هديتی نداشت جز ملال و رنج و زحمت. اما گذرگاه عمر آيا همين است؟ همين دو روزه را که سپری کرديم، قصه به آخر می‌رسد آيا؟ چندان که بيشتر در کار خود درنگ می‌کنم تنها می‌بينم که وجودم و سخن‌ام تنها زحمتی است برای آن‌ها که عزيزترين‌های من هستند. شايد تنها جايی که بتوان حق مهر و دوستی را ادا کرد فقط در عدم باشد! وجودها چندان تزاحم و تضاد دارند که مجالی برای مهر نمی‌گذارند. ماه مهر است و من هرگز، خيری نديده‌ام زين ماه مهر سرد! هيچ مهر ماهی را به ياد ندارم که در آن رنج‌های عظيم و شکنجه‌های روان‌فرسا پنجه در جان‌ام نکشيده باشد. هر مهری آميخته به اشد قهر بوده است. کاش تنها می‌شد مهر و دوستی را بدون سخن گفتن نشان داد. کاش آدميان را زبان نبود. کاش اين عقرب جرار و سهمناک را مجالی برای نمود نبود. اين عقرب را اگر عقلانيت هم مهار کند، تضمينی نيست که زهرش بر جان دوستی و نازنينی نريزد. هر چه بيشتر می‌نويسم، پريشانی‌ام افزون‌تر می‌شود. مدتی است خود را آموخته بودم که دردها را در سينه نهان کنم و دم بر نياورم. امروز اما هيچ نمی‌دانم که آن‌چه گفته‌ام از خير يا شر روا بوده است يا نه؟ می‌دانيد وقتی که خلع سلاح شده باشيد، چه می‌توان کرد؟ وقتی که سايه‌ی سنگين و جان‌کاه هر خطايی و هر اتهامی بالای سرت باشد و هيچ راهی برای دفاع نداشته باشی، چه می‌توان گفت يا چه می‌توان کرد؟ اينک تنهای تنهای‌ام. خدا،‌ خدايی آيا، در ترازوی عدالت و رحمت خود، به قهر و به مهر خود حساب از من می‌کشد آيا؟ خدای را در اين عالم دستی گشاده هست يا نه؟ من چشم انتظار معجزتی هستم. رؤيای کرامت اهل همت و پاک نفسی را از عالم بی‌تعلقی می‌بينم تا اگر خطا کرده‌ام، چنان که مستوجب عقوبت‌ام، مرا سزا دهد. امروزِ عالم هيچ بشری و فوق بشری در برابر من دينی ندارد،‌ که خود مديون نازنينان و مرهون خويش‌ام. خدايی که در سکوت ابدی است،‌ سکوت‌اش امشب کشدارتر و تلخ‌تر است.

عظيم‌ترين سيئه‌ی من سخن گفتن است:‌ استفاده از الفاظ! روزگاری خرسند بودم که کلمات چنان در دست من رام هستند که می‌توانم متين و فصيح سخن بگويم و حق سخن ادا کنم. اکنون ديگر کار از فصاحت گذشته است. من‌ام که غرقه‌ی نمی‌دانم چيستم! اگر می‌دانستم که مرگ پرده‌ای را می‌گشايد و  فتوحی در وجود فروبسته و هستی گره‌ خورده‌ی من می‌آورد، دمی در فراخواندن آن و اجرای آن درنگ نمی‌ورزيدم.

هر چه بيشتر می‌نگرم، تنها دستاويزی که می‌يابم خداست. تلخ‌ نوشته‌ام که کام‌ام تلخ است. هر چه نيت در هر کجا صافی کردم، از پس هر غباری، ره‌آوردی نبردم از اين سفر درونی. يا شايد هم پادافره‌ای هست و من هنوز نمی‌بينم! شايد بهين راه آن است و همين است که اقرار دارم عليه نفس خود. اما گويا تنها من‌ام که اقرارم هم به پشيزی نمی‌ارزد؟

اين من‌ام که در سخت‌ترين شب‌ها،‌ هيچ هم‌نفسی عقده‌ی سختی را که در گلوی من است شکستن نمی‌تواند! هيچ نمی‌توان گفت! هيچ نمی‌توان کرد!‌ هيچ نمی‌توان بود!
دردا و ندامتا که تا چشم زديم / نابوده به کام خويش نابوده شديم!

۴

برای سيدِ خوابگرد

تازه از دانشگاه برگشته‌ام و اولين تکليف ديويد چندلر را در مورد رئاليسم و ليبراليسم تحويل داده‌ام. سلطان‌بانو می‌دانند چه خونِ دلی برای اين مقاله خوردم. دماغِ قبله عالم پريشان همين ۱۲ صفحه شده بود. شکر خدا تمام شد. الغرض، اين يادداشت را برای سيد خوابگرد می‌نويسم که پس از مصاحبه با وليعهدِ بارگاهِ ما خاموشی اختيار کرده است. سفرِ شهريارِ ملکوت و مراجعتِ حضرتشان از ايران، مصادف شد با سکوت خوابگرد. خاطرمان هست که واپسين روزی که در ديار ايران زمين بوديم، در ملازمت خاتون مکرم به ديدار سيد خوابگرد رفتيم و در همان مختصر فرصتی که در اختيار بود دردِ دلی فرمودند آن چنانی! باری ذاتِ اقدس همايونی که از احوالِ پريش سيد آگاه است. مخفی نماناد از اربابِ معرفت و اهالیِ لاگستان که سيد را مضيقه‌هاست. بر او سخت مگيريد! اگر چه ما خود از سکوت او خسته خاطريم و نوشتنش را بسی خوشتر می‌داريم تا سکوتش، باری انتظار سلطانی اين است که اگر دروازه بازار را می‌بندند کمينه اين بماند که حجره‌های پشتی‌ را مفتوح بگذارند. آخر سيد خوابالو! ببخشيد خوابگرد! چه معنی دارد آن لينکده را تعطيل کردی؟! فکری برای اين بکن زودتر که خاطرِ همايونی مکدر است از اين بازی‌ها!

۶

راز جز با رازدان انباز نيست

قبله‌ی عالم امروز به کلاس دانشگاه مشرف شدند. هنوز دقايقی مانده است تا کلاس جان کين را بياغازيم. هم‌صنفانِ کلاسِ درس قبله‌ی عالم می‌گويند که ذات اقدسِ همايونی گويی پس از نزولِ اجلالِ سلطان بانو به حرمِ مقدسه، جدی‌تر شده‌اند (يا جوان‌تر!). سخنانِ غريب می‌گويند اين اهالیِ ممالک غربيه! خوب است که خاقانِ جهاندار اهل حرم‌پروری نيست و تنها خاتونِ خانه‌ی خاقان همين يک سلطان بانوست که خدايش صبر دهاد با اين خلقِ تنگ و مزاجِ پريشان شهرياری. اين همرديفانِ صنفِ ما انگار از ياد برده‌اند که تنها آرزوی خير و تهنيت گفتن ما را کفايت نيست. بايد ياری کنند تا زبان اساتيد معظم را که در مقاله نوشتن بر ما دراز شده است کوتاه کنند. باری طايفه‌ای از همدرسان قبله‌ی عالم امروز بسی ياری‌ها کردند در تدبير امورِ معوقه. بايد ديد تا چه‌ها بر ما خواهد رفت.
القصه ديروز گوشِ شهرياری به شنيدن صدای وليعهد بارگاه و ظهير جان در ولايت پراگ مبتهج بود که ديری بود صدای ساکنان بارگاهِ مقدسه را در کنار هم نشنيده بوديم. ظهير جان حکايت‌ها داشت و سفارشاتی برای وليعهد معزز. فرمودند که نبايد وليعهد را اين قدر در حرم نگاه داريم. باشد. همين روزها وليعهد را با خود به شکار می‌بريم. چند روزی هم مسند شهرياری را به حضرتشان واگذار می‌کنيم تا بدانند بر اين اورنگ ملکوتی چه‌ها که بر ما نمی‌رود. باشد که اين اندازه انتظار نکشند!

۹

اندر بلای عشق

موسيقی امروز صفحه ترانه‌ای است که صبحی توفيق خوانده است. در همين سفر اخيری که در ملازمت بانوی بزرگوار به نزدِ سعيد حنايی کاشانی (صاحب فل سفه، و نوعِ ديگر آدم‌ها) رفته بوديم، او اين آهنگ را برای ما گذاشت که همان بيت نخستينِ آن مرا مسخرِ خود کرد که:
انا فی سکرين من خمر و عين / و احتراق فی لهيب الشفتين
به او گفتم که به محض اينکه مجالی بيابم آن را به اين صفحه خواهم کشانيد و آوردمش. بگذار مردم هر چه می‌خواهند بگويند:
ان عينی لا تری شيئا سواک
فليقولوا ما ارادوا . . .

۶

پاردمش دراز باد اين حيوان خوش علف

امروز در معيت بانوی بزرگوار از خيابان شريعتی کرمان می‌گذشتيم. وقتی که از برابر شرکت بيمه‌ی ايران عبور می‌کرديم تصويری آشنا نگاهم را جلب کرد. تصوير، نسخه‌ای از کار مهرداد شوقی بود که اصلش را همين جا در وبلاگ در روز ولادت حضرت علی گذاشته بودم. چيزی که برايم بسيار آزار دهنده بود اين بود که اين آقايان اين اثر را کپی کرده بودند و خيلی راحت مُهرِ مهرداد را از پای آن برداشته و بدون هيچ توضيحی از اينکه خالقِ اين اثر کيست، آن را روی ديوار شرکت بيمه نقش کرده بودند. دريغا که من در اين ديار «به هر چه می‌نگرم با دريغ و بدرود است». اينجا جز ريا و تزوير، جز نامردمی و دروغ کالايی خريدار ندارد. هنرمند اينجا به چه می‌ارزد؟ ساعتی پيش‌تر با سيد خوابگرد سخن می‌گفتم. او هم گله‌مند بود از روزگارِ بی‌فريادی که بر ما حاکم است. يادداشت‌های ظهيرالملکوت و وليعهدِ دلخونمان را داشتيم می‌خوانديم و گمان هم نمی‌برديم که چه واقعه‌ای رخ داده است. تا وقتی که سيد خوابگرد تماس گرفت امروز نمی‌دانستيم که وليعهد ما با سيد در روزنامه‌ی شرق مصاحبه‌ای کرده است کذايی با عنوان «ايستاده در گورستان پرلاشز» که ديروز منتشر شده بود. ما هم که از برکت مشغله‌های فراوان خاکی مجال روزنامه خواندن را از دست داده‌ايم. باری آنچه که امروز بر آن ديوار ديدم و آن کاری که با اثر مهرداد کرده بودند را کنار سخنان عباس معروفی نهادم و دريغم آمد که ننويسم از رنجی که می‌بريم. ظهيرالملکوت شاکی بود که چرا وليعهدِ دلشکسته‌ی ما ا ز مرگ سروده است. ما که می‌دانيم که حتی اگر نايب‌السلطنه‌ی ما از مرگ بسرايد در ذره‌ذره‌ی وجودِ او حيات و طرب جاری است. او از آن محتشمانی است که ساغر نمی‌گيرند و آبِ حيوان رها کرده آتش می‌نوشند. اينها هستند که زهر را به عين ترياق بدل می‌کنند. امروز با بانوی مکرم کلی اندوه خورديم از محنتی که عباس ميرزا و خاندان می‌کشند از فرط بلايی که بر اهل هنر و فرهنگ ديار ما می‌رود. باقی سخنان را در مجالی ديگر مرقوم خواهيم نمود.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی قبل