۰

تبريک عيد

عيد غدير بر شيعيان علی مبارک باد! خواستم چيز تازه‌ای بيفزايم، مطلب آخر وبلاگ ياسر را ديدم و پشيمان شدم. خودتان برويد بخوانيد. اگر شيعه هستيد عيد بر شما مبارک و اگر نيستيد هم جنگ هفتاد و دو ملت را عذر بنهيد!

۹

وطن

بستگی دارد آدم حال‌اش خوش باشد يا ناخوش؛ تلخ باشد يا شيرين. حس آدم نسبت به وطن گاهی اوقات تابع حال است. ولی وطن برای من يعنی چه؟ بخش بزرگی از وطن، همان تحميل ناخواسته‌ی جغرافيايی است. ايرانی بودن يا آمريکايی بودن فی‌ نفسه نه فضيلت است نه رذيلت. يکی از هول‌ناک‌ترین چيزهايی که هميشه از آن گريزان هستم آن خط‌کشی‌های ايدئولوژيک و سياسی است که به نام وطن برای آدم‌ها تعيين تکليف می‌کند. اين «به اسم وطن»ها، حتی انسانيت و اخلاق را در پرتو آن وابستگی جبری جغرافيايی معنی می‌کند. اين هويتی که جغرافيا به هر آدمی می‌چسباند، می‌تواند اسباب نگاه‌هايی تلخ شود.

اما من واقعاً الآن نسبت به ايران چه حسی دارم؟ حس‌ام آيا حس يک گردشگر است که دوست دارد در ايران سياحت کند؟ خوب معلوم است که هر ايرانی دوست دارد در کشورش سياحت کند. من هم دوست دارم. ولی ايران همه‌اش سياحت است؟ به نظر من بايد چيزی قوی وجود داشت باشد. يک چيزی مثل عشق، عشقی بزرگ که به خاطر آن بتوانی سخت سرسپرده‌ی يک کشور باشی. ولی همين عشق مرا بعضی وقت‌ها می‌ترساند. ترس از اين‌که دین را به خاک گره بزنم؛ دين را و اخلاق را در سايه‌ی مرزها ببينم. من از اين مرزها بيزارم. انسانيتی می‌خواهم که محبوس مرزها نباشد. اما  . . . اما اگر مثلاً الآن دنيا بخواهد به خاکی که در آن زاده شده‌ام لشکرکشی کند، چه حسی دارم؟ اولين چيزی که به ذهن‌ام می‌رسد مادر است. بعد همه‌ی آن زيبايی‌هايی که ممکن است با جنگ نابود شود. اما زيبايی که مرز نمی‌شناسد. فرض کنيد جنگی بخواهد بشود در پاريس و کليسای قلب مقدس مونمارتر بخواهد نابود شود و من در آن‌جا خاطره‌های تلخ يا شيرين بسيار داشته باشم. من هم از ويرانی مسجد شيخ لطف‌الله سخت دلشکسته می‌شوم و هم از نابودی کليسای قلب مقدس. پس این‌ها هم نيست که برای من وطن را می‌سازد. مادر را ولی در جای ديگری نمی‌شود يافت و جست. وطن جايی است که مادر هست. وطن، همان مادر است.

مدت‌هاست که اين تعلق‌های هويتی ايدئولوژيک را کنار گذاشته‌ام. بعضی‌ها با اين تعلق‌ها هويت می‌گيرند. من دنبال هويتی فربه‌تر و وسيع‌تر بوده‌ام که دايره‌اش به تنگی مرزهای جغرافيايی ايران نباشد. من وطنی خواسته‌ام و می‌خواهم به وسعت کهکشان بيکرانِ خدا. وطن جايی است که بشود با دو نفر با آرامش و آسايش بدون هول و هراس حرف زد. هر حرفی. چه آن حرف شرح مسايل روزمره باشد يا موضوعات عقلی يا سياسی و فرهنگی. حرف زدن بی هول و هراس. حرفی که خودت و ديگری دهان‌ات را نگيرد. اگر اين خصوصيت در ايران باشد، چه بهتر. مادرم هم آن‌جاست. پس اگر اين فضيلت هم به آن اضافه شود، چه نيکوتر. اگر هم نباشد، باز هم احترام‌ام را به آن خاک و آن ديار حفظ می‌کنم. اما اين قطعه‌ی خاک، بخشی از خاکی وسيع‌تر است: ايران هم بخشی از زمين است. زمين هم مادر است. ياد اين شعر سايه می‌افتم:
زین پیش شاعران ثناخوان که چشم شان
در سعد و نحس طالع و سیر ستاره بود
 بس نکته‌های نغز و سخن‌های پرنگار
 گفتند در ستابش این گنبد کبود
اما زمین که بیشتر از هر چه در جهان
 شایسته‌ی ستایش و تکریم آدمی ست
 گمنام و ناشناخته و بی سپاس ماند
ای مادر! ای زمین!
امروز این منم که ستایشگر توام
از توست ریشه و رگ و خون و خروش من
 فرزند حقگزار تو و شکر توام
 بس روزگار گشت و بهار و خزان گذشت
 تو ماندی وگشادگی بی کرانه‌ات
 طوفان نوح هم نتوانست شعله کشت
از آتش گداخته‌ی جاودانه‌ات
هر پهلوان به خاک رسیده ست گُرده‌اش
غیر از تو ای زمین که در این صحنه‌ی ستیز
 ماندی به جای خویش
پیوسته زورمند و گرانسنگ و استوار
فرزند بدسگالی اگر چون حرامیان
 بر حرمت تو تاخت
هرگز تهی نشد دلت از مهر مادری
 با جمله ناسپاسی فرزند شناخت
آری زمین ستایش و تکریم را سزاست
از اوست هر چه هست در این پهن بارگاه
پروردگان دامن و گهواره‌ی وی‌اند
 سهراب پهلوان و سلیمان پادشاه
ای بس که تازیانه خونین برق و باد
پیچیده دردناک
 بر گرده زمین
 ای بس که سیل کف به لب آورده عبوس
جوشیده سهمناک بر این خاک سهمگین
 زان گونه مرگبار که پنداشتی دریغ
 دیگر زمین همیشه تهی مانده از حیات
 اما زمین همیشه همان گونه سخت پشت
 بیرون کشیده تن
 از زیر هر بلا
 و آغوش بازکرده به لبخند آفتاب
زرین و پرسخاوت و سرسبز و دلگشا
بگذار چون زمین
 من بگذرانم اين شب طوفان گرفته را
آنگه به نوش‌خند گهربار آفتاب
پیش تو گسترم همه گنج نهفته را

پس می‌بينيد من، منِ شيدا که گرد هيچ تعلقی را بر دل‌ام نمی‌خواهم، وقتی به وطن می‌رسم چه اندازه سرگشته‌ام و چقدر سرشار از درد و رنج؟ من وطنی می‌خواهم فراخ، آزاد، آباد و بی‌مرز. وطنی که پناهنگاه و آسایش‌گاه انسان باشد نه کنام ديوان و ددان. و زمين صحنه‌ی جولان ديوان است و ددان. ديوانی که لباس آدمی به تن دارند؛ ديوانی که هر جور لباسی به تن می‌کند، هر جوری که فکرش را بکنيد، بی‌هيچ قيد و استثنايی. شعر حافظ را يادتان هست؟
همای گو مفکن سايه‌ی شرف هرگز
بر آن ديار که طوطی کم از زغن باشد
هوای کوی تو از سر نمی‌رود ما را
غريب را دل سرگشته با وطن باشد

غربت؟ وطن؟ طوطی؟ اشارات را می‌بينيد؟ همه قصه‌ی عشق است. وطن با عشق معنی می‌شود. عشق آدمی هر جا باشد، وطنِ او همان‌‌جاست:
گفت معشوقی به عاشق کی فتی
تو به غربت ديده‌ای بس شهرها
پس کدامين شهر از آن‌ها خوشتر است؟
گفت آن شهری که در وی دلبر است!‍
هر کجا باشد شهِ ما را بساط
هست صحرا گر بود سمّ الخياط
هر کجا که يوسفی باشد چو ماه
جنت است ار چه که باشد قعر چاه

فکر می‌‌کنم وطنِ من کمابيش همين‌هايی هست که نوشتم. شرمنده‌ی تمام کسانی هستم که توقع دارند احساساتی عجيب و غريب و شعارگونه نسبت به وطن – يا نسبت به ايران – داشته باشم. من مهرم و حس غريب‌ام نسبت به ايران روشن است. ايران را مثل هر جايی ديگری که دوست دارم، به شيوه‌ی خودم دوست دارم. همه‌ی دوست داشتن‌ها مثل هم نيست. مهر وطن، عشق است. يک جور عشق است. عشق‌ها هم با هم فرق می‌کنند ديگر. باز هم با شرمندگی بايد بگويم که ديگر نمی‌توانم تعابيری مثل «وطن‌فروش» را به کار ببرم. اين کلمات مربوط به گفتمانی بود که در يک برهه‌ی زمانی خاص در شرايطی ويژه متولد شد.  به جای وطن‌فروش – اگر اساساً فقط به منظور تحقير و توهين به کار نرود و برای توصيف باشد – من کلمات ديگری به کار می‌برم که به آن نگاه انسانی و فراگير نزديک‌تر باشد. من از ابراز نفرت و انزجار به نام وطن گريزان‌ام. من از انگ زدن و تهمت زدن به نام وطن و به اسم سرزمين مادری يا پدری سخت آزرده‌خاطر و فراری‌ام. البته اگر کسی به هر وطنی حقيقتاً خيانت کند و اصول انسانی و اخلاقی را در نسبت با آن زير پا بگذارد، اخلاقاً و قانوناً نسبت به آن آدم موضعی دارم. اين را اشتباه نکنيد. بگذريم. مسأله کمی پييچده می‌شود. خسته‌ام و حوصله‌ی توضيح زايد نوشتن ندارم. تا همين‌جا کلی روضه خواندم. اميدوارم حسين نوروزی با بانو يا همان گاو خونی را راضی کند. هر کس هم دوست دارد درباره‌ی وطن به دعوت من بنويسد. آن‌قدر احساسات متناقض و پر درد و رنج درباره‌ی وطن دارم که دل‌ام نمی‌آيد کسی را به اين بازی بسيار جدی دعوت کنم. پس هر کس دل‌اش خواست هر چه دل تنگ‌اش می‌خواهد بنويسد. اجرتان با مامِ هر وطنی که داريد!

۱۶

در انتظار معجزه

اين يادداشت را نخوانيد اگر حوصله‌ی حديث غصه شنيدن نداريد!

تنها برای خودم می‌نويسم: خاموش و بی‌صدا! روزگاری دراز در اين کنج مجاز الفتی با خود يافته بودم تا زمزمه‌های دل را اين‌جا رها کنم. چاهی که دردهای عظيم را در آن فرياد می‌کردم. آن‌ها که از اين وادی عبور می‌کردند ناله‌ها می‌شنيدند و حکايت‌های غربت و عزلت. اکنون از دست خود اما به فغانم. راهی پيش رو نمی‌بينم. جان‌پناهی نيست که نفسی در آن آرام گيرم شايد که سنگينی بار غربت و هجرت و هجران بختک شوم‌اش را از تنگنای سينه‌ام بردارد. هر چه می‌نويسم، چنان که عين‌القضات گفته بود، نشايد که نويسم! می‌خواهم با خود عهدی کنم که سخن نگويم که: ای زبان تو بس زيانی مر مرا! می‌گويند که الله اشد حناناً من الام! مادر خاکی عمر در پای فرزندی کرد که هيچ نکرد و هيچ هديتی نداشت جز ملال و رنج و زحمت. اما گذرگاه عمر آيا همين است؟ همين دو روزه را که سپری کرديم، قصه به آخر می‌رسد آيا؟ چندان که بيشتر در کار خود درنگ می‌کنم تنها می‌بينم که وجودم و سخن‌ام تنها زحمتی است برای آن‌ها که عزيزترين‌های من هستند. شايد تنها جايی که بتوان حق مهر و دوستی را ادا کرد فقط در عدم باشد! وجودها چندان تزاحم و تضاد دارند که مجالی برای مهر نمی‌گذارند. ماه مهر است و من هرگز، خيری نديده‌ام زين ماه مهر سرد! هيچ مهر ماهی را به ياد ندارم که در آن رنج‌های عظيم و شکنجه‌های روان‌فرسا پنجه در جان‌ام نکشيده باشد. هر مهری آميخته به اشد قهر بوده است. کاش تنها می‌شد مهر و دوستی را بدون سخن گفتن نشان داد. کاش آدميان را زبان نبود. کاش اين عقرب جرار و سهمناک را مجالی برای نمود نبود. اين عقرب را اگر عقلانيت هم مهار کند، تضمينی نيست که زهرش بر جان دوستی و نازنينی نريزد. هر چه بيشتر می‌نويسم، پريشانی‌ام افزون‌تر می‌شود. مدتی است خود را آموخته بودم که دردها را در سينه نهان کنم و دم بر نياورم. امروز اما هيچ نمی‌دانم که آن‌چه گفته‌ام از خير يا شر روا بوده است يا نه؟ می‌دانيد وقتی که خلع سلاح شده باشيد، چه می‌توان کرد؟ وقتی که سايه‌ی سنگين و جان‌کاه هر خطايی و هر اتهامی بالای سرت باشد و هيچ راهی برای دفاع نداشته باشی، چه می‌توان گفت يا چه می‌توان کرد؟ اينک تنهای تنهای‌ام. خدا،‌ خدايی آيا، در ترازوی عدالت و رحمت خود، به قهر و به مهر خود حساب از من می‌کشد آيا؟ خدای را در اين عالم دستی گشاده هست يا نه؟ من چشم انتظار معجزتی هستم. رؤيای کرامت اهل همت و پاک نفسی را از عالم بی‌تعلقی می‌بينم تا اگر خطا کرده‌ام، چنان که مستوجب عقوبت‌ام، مرا سزا دهد. امروزِ عالم هيچ بشری و فوق بشری در برابر من دينی ندارد،‌ که خود مديون نازنينان و مرهون خويش‌ام. خدايی که در سکوت ابدی است،‌ سکوت‌اش امشب کشدارتر و تلخ‌تر است.

عظيم‌ترين سيئه‌ی من سخن گفتن است:‌ استفاده از الفاظ! روزگاری خرسند بودم که کلمات چنان در دست من رام هستند که می‌توانم متين و فصيح سخن بگويم و حق سخن ادا کنم. اکنون ديگر کار از فصاحت گذشته است. من‌ام که غرقه‌ی نمی‌دانم چيستم! اگر می‌دانستم که مرگ پرده‌ای را می‌گشايد و  فتوحی در وجود فروبسته و هستی گره‌ خورده‌ی من می‌آورد، دمی در فراخواندن آن و اجرای آن درنگ نمی‌ورزيدم.

هر چه بيشتر می‌نگرم، تنها دستاويزی که می‌يابم خداست. تلخ‌ نوشته‌ام که کام‌ام تلخ است. هر چه نيت در هر کجا صافی کردم، از پس هر غباری، ره‌آوردی نبردم از اين سفر درونی. يا شايد هم پادافره‌ای هست و من هنوز نمی‌بينم! شايد بهين راه آن است و همين است که اقرار دارم عليه نفس خود. اما گويا تنها من‌ام که اقرارم هم به پشيزی نمی‌ارزد؟

اين من‌ام که در سخت‌ترين شب‌ها،‌ هيچ هم‌نفسی عقده‌ی سختی را که در گلوی من است شکستن نمی‌تواند! هيچ نمی‌توان گفت! هيچ نمی‌توان کرد!‌ هيچ نمی‌توان بود!
دردا و ندامتا که تا چشم زديم / نابوده به کام خويش نابوده شديم!

۴

برای سيدِ خوابگرد

تازه از دانشگاه برگشته‌ام و اولين تکليف ديويد چندلر را در مورد رئاليسم و ليبراليسم تحويل داده‌ام. سلطان‌بانو می‌دانند چه خونِ دلی برای اين مقاله خوردم. دماغِ قبله عالم پريشان همين ۱۲ صفحه شده بود. شکر خدا تمام شد. الغرض، اين يادداشت را برای سيد خوابگرد می‌نويسم که پس از مصاحبه با وليعهدِ بارگاهِ ما خاموشی اختيار کرده است. سفرِ شهريارِ ملکوت و مراجعتِ حضرتشان از ايران، مصادف شد با سکوت خوابگرد. خاطرمان هست که واپسين روزی که در ديار ايران زمين بوديم، در ملازمت خاتون مکرم به ديدار سيد خوابگرد رفتيم و در همان مختصر فرصتی که در اختيار بود دردِ دلی فرمودند آن چنانی! باری ذاتِ اقدس همايونی که از احوالِ پريش سيد آگاه است. مخفی نماناد از اربابِ معرفت و اهالیِ لاگستان که سيد را مضيقه‌هاست. بر او سخت مگيريد! اگر چه ما خود از سکوت او خسته خاطريم و نوشتنش را بسی خوشتر می‌داريم تا سکوتش، باری انتظار سلطانی اين است که اگر دروازه بازار را می‌بندند کمينه اين بماند که حجره‌های پشتی‌ را مفتوح بگذارند. آخر سيد خوابالو! ببخشيد خوابگرد! چه معنی دارد آن لينکده را تعطيل کردی؟! فکری برای اين بکن زودتر که خاطرِ همايونی مکدر است از اين بازی‌ها!

۶

راز جز با رازدان انباز نيست

قبله‌ی عالم امروز به کلاس دانشگاه مشرف شدند. هنوز دقايقی مانده است تا کلاس جان کين را بياغازيم. هم‌صنفانِ کلاسِ درس قبله‌ی عالم می‌گويند که ذات اقدسِ همايونی گويی پس از نزولِ اجلالِ سلطان بانو به حرمِ مقدسه، جدی‌تر شده‌اند (يا جوان‌تر!). سخنانِ غريب می‌گويند اين اهالیِ ممالک غربيه! خوب است که خاقانِ جهاندار اهل حرم‌پروری نيست و تنها خاتونِ خانه‌ی خاقان همين يک سلطان بانوست که خدايش صبر دهاد با اين خلقِ تنگ و مزاجِ پريشان شهرياری. اين همرديفانِ صنفِ ما انگار از ياد برده‌اند که تنها آرزوی خير و تهنيت گفتن ما را کفايت نيست. بايد ياری کنند تا زبان اساتيد معظم را که در مقاله نوشتن بر ما دراز شده است کوتاه کنند. باری طايفه‌ای از همدرسان قبله‌ی عالم امروز بسی ياری‌ها کردند در تدبير امورِ معوقه. بايد ديد تا چه‌ها بر ما خواهد رفت.
القصه ديروز گوشِ شهرياری به شنيدن صدای وليعهد بارگاه و ظهير جان در ولايت پراگ مبتهج بود که ديری بود صدای ساکنان بارگاهِ مقدسه را در کنار هم نشنيده بوديم. ظهير جان حکايت‌ها داشت و سفارشاتی برای وليعهد معزز. فرمودند که نبايد وليعهد را اين قدر در حرم نگاه داريم. باشد. همين روزها وليعهد را با خود به شکار می‌بريم. چند روزی هم مسند شهرياری را به حضرتشان واگذار می‌کنيم تا بدانند بر اين اورنگ ملکوتی چه‌ها که بر ما نمی‌رود. باشد که اين اندازه انتظار نکشند!

۹

اندر بلای عشق

موسيقی امروز صفحه ترانه‌ای است که صبحی توفيق خوانده است. در همين سفر اخيری که در ملازمت بانوی بزرگوار به نزدِ سعيد حنايی کاشانی (صاحب فل سفه، و نوعِ ديگر آدم‌ها) رفته بوديم، او اين آهنگ را برای ما گذاشت که همان بيت نخستينِ آن مرا مسخرِ خود کرد که:
انا فی سکرين من خمر و عين / و احتراق فی لهيب الشفتين
به او گفتم که به محض اينکه مجالی بيابم آن را به اين صفحه خواهم کشانيد و آوردمش. بگذار مردم هر چه می‌خواهند بگويند:
ان عينی لا تری شيئا سواک
فليقولوا ما ارادوا . . .

۶

پاردمش دراز باد اين حيوان خوش علف

امروز در معيت بانوی بزرگوار از خيابان شريعتی کرمان می‌گذشتيم. وقتی که از برابر شرکت بيمه‌ی ايران عبور می‌کرديم تصويری آشنا نگاهم را جلب کرد. تصوير، نسخه‌ای از کار مهرداد شوقی بود که اصلش را همين جا در وبلاگ در روز ولادت حضرت علی گذاشته بودم. چيزی که برايم بسيار آزار دهنده بود اين بود که اين آقايان اين اثر را کپی کرده بودند و خيلی راحت مُهرِ مهرداد را از پای آن برداشته و بدون هيچ توضيحی از اينکه خالقِ اين اثر کيست، آن را روی ديوار شرکت بيمه نقش کرده بودند. دريغا که من در اين ديار «به هر چه می‌نگرم با دريغ و بدرود است». اينجا جز ريا و تزوير، جز نامردمی و دروغ کالايی خريدار ندارد. هنرمند اينجا به چه می‌ارزد؟ ساعتی پيش‌تر با سيد خوابگرد سخن می‌گفتم. او هم گله‌مند بود از روزگارِ بی‌فريادی که بر ما حاکم است. يادداشت‌های ظهيرالملکوت و وليعهدِ دلخونمان را داشتيم می‌خوانديم و گمان هم نمی‌برديم که چه واقعه‌ای رخ داده است. تا وقتی که سيد خوابگرد تماس گرفت امروز نمی‌دانستيم که وليعهد ما با سيد در روزنامه‌ی شرق مصاحبه‌ای کرده است کذايی با عنوان «ايستاده در گورستان پرلاشز» که ديروز منتشر شده بود. ما هم که از برکت مشغله‌های فراوان خاکی مجال روزنامه خواندن را از دست داده‌ايم. باری آنچه که امروز بر آن ديوار ديدم و آن کاری که با اثر مهرداد کرده بودند را کنار سخنان عباس معروفی نهادم و دريغم آمد که ننويسم از رنجی که می‌بريم. ظهيرالملکوت شاکی بود که چرا وليعهدِ دلشکسته‌ی ما ا ز مرگ سروده است. ما که می‌دانيم که حتی اگر نايب‌السلطنه‌ی ما از مرگ بسرايد در ذره‌ذره‌ی وجودِ او حيات و طرب جاری است. او از آن محتشمانی است که ساغر نمی‌گيرند و آبِ حيوان رها کرده آتش می‌نوشند. اينها هستند که زهر را به عين ترياق بدل می‌کنند. امروز با بانوی مکرم کلی اندوه خورديم از محنتی که عباس ميرزا و خاندان می‌کشند از فرط بلايی که بر اهل هنر و فرهنگ ديار ما می‌رود. باقی سخنان را در مجالی ديگر مرقوم خواهيم نمود.

۹

هنوز در سفرم

وليعهد بارگاه و ظهير جانِ نازنينمان آگاه باشند که قبله‌ی عالم هنوز در سفر هستند. اينکه می‌بينيد چيزی ننوشته‌ايم از کم التفاتی نيست. از فرط مشغله‌ی بسيار است. وليعهد ما باز دلتنگ شده است. خاطر مقدس همايونی به ياد همه شما هست. اتفاقاً چند روز پيش در معيت سلطان بانو به ياد ظهير جان افتاديم که گويی چند روزی از صدر اعظم بارگاه دور افتاده بودند و دلشان از غصه دو نيم شده بود. ديروز با تيلفيون تماس گرفتيم احوالی بپرسيم از ظهيرِ درگاه، ميسر نشد سخنی دراز بگوييم. عجالتاً باز برويم که دير شده است و هزار و يک کار داريم.
قبله‌ی عالم، کماکان در سفر!

۱۳

بحرانِ معرفت

يادداشت کوتاهی که برای حسين درخشان نوشته بودم (من چنينم که نمودم . . .) واکنش‌های مختلفی را به دنبال داشت. عجالتاً هنوز نمی‌خواهم ادامه‌ی آن بحث را بگيرم. اما يک نگاه سريع و ارزيابی آماری از نوع و لحن مطالب نوشته شده نکات ويژه‌ای را درباره‌ی جايگاه دين و اسلام خصوصاً در ميان ايرانيان آشکار می‌کند. اين نوع برخوردهای شديداللحن را عليه دين من هنوز در مغرب زمين نديده‌ام. به گمانِ من اين ماجرا، پيشتر از اين در غرب حل شده است و امروز به جای اين برخوردهای عاطفی، نگاهی معتدل و بی‌طرف‌تر دارند.
باری، بدون اينکه به شرح ماجرا بپردازم، تنها اين را بگويم که اگر در پاسخ برخی چيزی ننوشته‌ام به اين دليل نيست که حرفی برای گفتن ندارم. عجيب برای من اين است که در اين ميانه، من هم نظر خودم را گفته‌ام اما گروهی با خشم و غضب هر چه به دهانشان رسيده است گفتند. در نوشته‌ی من برای حسين تنها نقدِ داوری يکجانبه وجود داشت نه برآشفتن‌های عاطفی و متهم ساختن. تنها سخن من اين بود که اگر خود را دين‌ورز می‌دانم، بدان افتخار دارم. مگر من مکلفم باورم را بر حسبِ باور ديگران تغيير بدهم؟ مجالی باشد روزی درباره‌ی اين تناقضات روشنفکران ايرانی محتصر مطلبی خواهم نوشت. يکی دو شب پيش‌تر که در ملازمت حضرت دوست و شبِ پيشترش به تنهايی به ديدن سعيد حنايی کاشانی رفتم و مبسوط درباره‌ی اينها صحبتی کرديم. شايد او هم روزی نظراتش را در اين مورد نوشت.
آنچه من از برخی يادداشت‌ها دريافتم تنها اين بود که گروهی نفرت و انزجار خود را از دين به هر شيوه‌ای می‌خواهند نشان دهند. عجالتاً نه جای آن است و نه موقعيت آن را دارم که تلقی خودم را از دين بگويم. محيطی که من در آن باليده‌ام خوشبختانه محيطی نبوده است که چنين درشتی‌ها و خشم و خروش‌هايی را دامن بزند.بگذريم، تنها اين را نوشتم که دوباره نوشته و نظرهای ذيلِ آن را بخوانيد و واکنشها را ببينيد. تا فرصتی ديگر و بسطِ سخن.

۱۰

حکايت کمال و پختگی

مادرم هميشه برايم دعا می کرد و می کند که: «الهی که خاک دستت بگيری زر بشود». خدايش عمر دراز دهاد. هم اينک با سپندم نشسته بودم و از او خواستم تا ديوان شمس را برايم بياورد. ناگهان گفتمش که باشد که خاک به دست گيری و زر شود. يادِ مولوی در ذهنم زنده شد و سخنی که برای کاملان گفته بود:
کاملی گر خاک گيرد زر شود / ناقص ار زر برد خاکستر شود
و اين راه کمال است. باور دارم که اگر فتوحی و گشايشی جايی در کارم بوده است به دعای مادر است که گره از کارهای فروبسته ی ما می گشايند.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی قبل