۰

کمانِ گوشه‌نشينی و تير آهی کو

حافظ غزلی دارد با مطلع «جز آستان توام در جهان پناهی نيست». اين غزل سراپا تمناست و سوز و درد. بازتاب استيصال و عجز آدمی است در برابر جور زمانه و تقلبات درونی. اين عجز و استيصال از همان بيت اول غزل بيداد می‌کند. اين غزل خصوصاً اين روزها در احوالی که بر کشور ما می‌رود شنيدنی است و سخت مرتبط با اوضاع. روزگاری که «عقاب جور گشوده است بال بر همه شهر»؛ روزگاری که تنها سلاح اهل معرفت، «آه است و ناله». تنها تير کارگر اين جماعت همين «آه» است. از يک سو اين آه، کارگر است و عافیت‌برانداز و از سوی ديگر نشانه‌ی عجز است؛ نشان بسته شدن هر دری که به تدبير می‌توانست گشوده شود.
و اين همان غزلی است که حافظ مغز فلسفه‌ی زندگی‌اش را تصوير می‌کند:
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شريعت ما غير از اين گناهی نيست
خصوصاً در این روزها که به بهانه‌ی رمضان، طایفه‌ای به مستمسک اقامه‌ی «شريعت» از هيچ «آزار»ی برای خلايق فروگذار نمی‌کنند. اين برای حافظ عين بی‌دينی است. آزار به کس مرسان و هر چه خواهی کن. شريعتی که ظاهريان از اساس و معنا تهی کرده‌اند، نزد حافظ شست‌وشو می‌شود و از نو شناخته می‌شود: شريعت يعنی کم‌آزاری. مسلمانی يعنی آزار به خلايق نرساندن، حتی به نام خدا.
شجريان در مجلسی خصوصی در مشهد، در ۱۷ فروردين ۱۳۶۵، اين غزل را با تار استاد غلامحسين بيگجه‌خانی در بیات ترک خوانده است.

 

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

از گوشه‌ای برون آ ای کوکب هدايت…

آواز بیات ترک زير را شجريان با تار مجيد درخشانی خوانده است روی غزل «زان یار دلنوازم شکری است با شکايت…» در ماهور. اجرايی خصوصی است. تاريخ اجرا ۱۵ فروردين ۱۳۶۷ است. موسيقی را بايد شنيد. شعر را هم. زياده مصدع نمی‌شوم.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

پ. ن. فايل را از اين‌جا گرفته‌ام.

۰

ماهِ امساک

ماه رمضان، ماه امساک است. يکی از مصاديق روزه، امساک است نه فقط از خوردن و آشاميدن که معنای متعارف و عام‌فهم روزه است؛ يعنی چيزی که با حداقل و متوسط فاهمه‌ی عقلی و باطنی می‌توان به آن رسيد. روزه، شامل امساک از سخن گفتن هم می‌شود. اين سال‌ها به ويژه پس از سهل‌الوصول شدن فضای مجازی، فراوان ديده‌ام نه تنها در ميان عموم و عوام مردم که حتی در ميان نخبگان دين‌دار که سخن (و گاه سخن تکراری و پرملال انشاگونه) به مدد اين فضا فزونی و کثرت پيدا کرده است. پرسش ساده است: رمضان باشد يا نباشد، خوب است هميشه از خود بپرسيم چرا باید فلان سخن را بگوييم؟ از نگفتن‌اش چه آسیبی به کجا می‌رسد؟ از گفتن‌اش چه سود (واقعی) دنيا و عقبا می‌بريم که از نگفتن‌اش دچار خسران عظيم می‌شويم؟ اين معنا، به وجهی ديگر، از نگاه من، در شعر خیام متجلی است (شرح نگاه ملحدانه يا ظاهراً ملحدانه‌ی خيام را می‌گذارم برای وقتی ديگر):
چون عاقبت کار جهان نيستی است
انگار که نيستی، چو هستی،‌ خوش باش
برای امروز، روز نخست رمضان، قرائت سوره‌ی مريم را بشنويد با صدای ابوبکر شاطری، به ويژه آيه‌ی ۲۶ این سوره را که توصيف تمام‌عيار است از مضمون معنوی و اصیل روزه: «فَكُلِي وَاشْرَبِي وَقَرِّي عَيْنًا ۖ فَإِمَّا تَرَيِنَّ مِنَ الْبَشَرِ أَحَدًا فَقُولِي إِنِّي نَذَرْتُ لِلرَّحْمَـٰنِ صَوْمًا فَلَنْ أُكَلِّمَ الْيَوْمَ إِنسِيًّا» (پس اى زن، بخور و بياشام و شادمان باش و اگر از آدميان كسى را ديدى بگوى: براى خداى رحمان روزه نذر كرده‌ام و امروز با هيچ بشرى سخن نمى‌گويم). و از اين آشکارتر مضمون نمی‌تواند باشد که روز‌ه‌دار هستی ولی هم می‌خوری و هم می‌آشامی، اما مهار زبان‌ات را به دست داری و می‌دانی چه سخنی بايد گفت و چه سخنی را نباید. و فزون‌تر از آن اين‌که سکوت علی الاطلاق چه خاصيتی دارد.

اين شما و اين سوره‌ی مریم در روز نخست:

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

پ.ن. البته قرائت همين سوره با صدای مصطفی اسماعیل حال ديگری دارد:

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالین‌ام…

00534-mohammadreza-shajarian

شجريان آوازی دارد در اصفهان با ويولن شاپور نياکان که هر چند کيفيت ضبطش خوب نيست ولی از کم‌نظیرترين آوازهای شجريان است که در اوج قوت و صلابت است. پيش‌تر در اين‌جا اين قطعه را در کنار بقيه‌ی آوازهای اصفهانی که دوست دارم آورده بودم. حالا به استقلال اين‌جا بشنويدش. خصوصاً از دقيقه‌ی ۲۸ به بعد (تقريباً اواخر آواز) تحرير حيرت‌آور شجريان را بشنويد.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۲

نه درمان دلی نه درد دينی

ماجرايی که پس از عتاب روحانی (آن روحانی منفرد) با صنف روحانی بر سر قصه‌ی بهشت و دوزخ آغاز شد، ماجرای مبارکی است. نقطه‌ای که روحانی – خواسته یا ناخواسته – بر آن انگشت نهاده است قلب نزاع‌های کلامی و زاهدانه‌ای است که تنها چيزی که در متن آن، در جریان رقابت‌های سیاسی و گروکشی‌های اهل قدرت نیست،‌ دردِ دین است. دست مریزاد به روحانی که رخنه‌ای در این سنگ خارا انداخت که این بحث پا بگیرد و دامن بگستراند.

تمام آن کسانی که موضع‌شان به اختصار اين است که: «مردم را باید به بهشت برد ولو به زور»، از احمد خاتمی بگیر تا احمد علم الهدی و اخيرا محسنی اژه‌ای، از چند نکته‌ی مهم که مغز مسلمانی و پيام رسالت محمد است غفلت کرده‌اند. نخست این‌که اين آقايان هيچ‌کدام در جايگاه پيامبر نیستند و ولایت او را ندارند. یعنی هر چند ممکن است ولايت روحانیون را ادامه و حتی عین ولایت رسول‌الله بدانند (که این حتی با نظریه‌ی ولایت فقيه، و نه ولايت فقيهان يا ولايت فقه، تعارض و تفاوت دارد)، اين ادعای سياسی، هيچ کدام از اين آقايان و همگنان‌شان را تبدیل به محمد نخواهد کرد. محمد، صاحب وحی است در عقيده‌ی مسلمانی. محمد، پرده‌دار «مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَىٰ وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ» است و اين منزلت نه در عقيده‌ی مسلمانی نصيب اين آقايان است و نه حتی از منظر خداناباوران اين‌ها هم‌رديف محمدند. کوتاه سخن اين‌که: این دین‌فروشی و سودای رشد و هدايت، بيشتر نمایش است و زهدفروشی تا از سر درد و سوز سخن گفتن. به اين دلیل مختصر و کوتاه که هيچ‌کدام از اين آقايان، اگر مسلمانانی درست و پارسا باشند، نمی‌دانند که در قيامت بر سر خود آن‌ها چه خواهد آمد يعنی اگر باوری جز اين داشته باشند و يقين داشته باشند که خود به بهشت می‌روند به خاطر کارهایی که می‌کنند رخنه‌ای عظيم در مسلمانی آن‌ها هويداست که منافات صريحی دارد با مسلمانی و آن‌چه محمد به پيروان‌اش آموخت که: قُلْ مَا كُنتُ بِدْعًا مِّنَ الرُّسُلِ وَمَا أَدْرِي مَا يُفْعَلُ بِي وَلَا بِكُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا يُوحَىٰ إِلَيَّ وَمَا أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ مُّبِينٌ (احقاف: ۹). دینی که خودِ پیامبرش به تصريح خداوند او می گوید که نمی‌داند با او چه خواهند کرد، پیداست که برای اين لاف‌زنانی که خود را از منزلت رسول خدا هم فراتر می‌برند، چه شأنی قایل است.

دیگر آن‌که منطق مدعای بالا باز هم با کل رسالت پيامبری محمد در طول حیات‌اش و مدلول صریح نص قرآنی تفاوت دارد. از جمله بنگريد به این آيات:

فَلَا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَرَاتٍ (فاطر: ۸)؛ فَذَكِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَكِّرٌ لَّسْتَ عَلَيْهِم بِمُصَيْطِرٍ (غاشیه: ۲۲-۲۳)؛ فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللَّـهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّـهِ إِنَّ اللَّـهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ (آل عمران: ۱۵۹)؛ فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ عَلَىٰ آثَارِهِمْ إِن لَّمْ يُؤْمِنُوا بِهَـٰذَا الْحَدِيثِ أَسَفًا (کهف: ۶).

پیامی که به محمد می‌رسد، روشن و خالی از ابهام است. اين همان محمدی است که مکلف است بگويد که نمی‌داند به رغم تمام این‌ها که او به پیروان‌اش می‌آموزد پس از مرگ چه بر او و آن‌ها خواهد رفت. او مکلف است بگويد تنها انذار می‌کند و بس. وظیفه‌ای بيش از این بر دوش او نیست. او مسؤول به بهشت بردن کسی نیست؛ او تنها مکلف به ادای رسالت پيامبری است و بس. خدای محمد، از قول به فعل عبور نمی‌کند. خدای اين آقايان از فعل به اکراه شروع می‌کند و هرگز به رسوخ ايمان در دل و جاری شدن شهادتين به زبان آن هم از سر باور و رضايت نمی‌رسد. مسلمانی به اين شيوه خلاصه می‌شود در اکراه و زور و انزجار. اين همان دينی است که در آن حتی به پيامبرش توصيه می‌‌کند که حسرت نخورد، و نکوشد که آن‌ها به زور ايمان بياورند به قول او. او تنها مکلف به تذکر است (آن هم به زبان نه به عمل و به اکراه و به شلاق!). محمد حتی از تأسف خوردن بر آن‌ها نهی می‌شود. می‌شود به سادگی محاسبه کرد که دينی که در آن رسول‌اش – که قاعدتاً از نگاه همین آقايان مصون از خطا و لغزش است و لابد بهشتی‌صفت است – مکلف به بهشتی کردن مردم نيست که هيچ بلکه صراحتاً از دخالت کردن در کار خدا منع می‌شود (اگر خدا می‌خواست – به تصريح قرآن – این‌ آدمیان را جوری می‌آفريد که همه ايمان بياورند؛ فارغ از اين‌که آيا اصلاً از اساس و بن، این «حجاب» رکن و مقوم «ایمان» نیست)، فقيهانی پرخاشگر و درشت‌خو که بهترين وصف‌شان همان «فظا غليظ القلب»‌است، چه «حق»ی برای به بهشت فرستادن پيروان محمد دارند. این‌جا يک نکته آشکار است: آن‌ها دين محمد را نه تنها در انحصار خود می‌‌دانند و زير نگين خود می‌دانند،‌ بلکه به فتوای خودشان و به دلالت مستقيم مدعای‌شان، چه خود بدانند و چه ندانند، خود را از محمد هم فراتر اعلام کرده‌اند!

حاشیه‌ی دیگر ماجرا که مصباح یزدی آن را پیش کشیده است از موارد بالا تأمل‌انگیزتر و البته افشاگرتر است. او در کنایه‌ای ابلغ من التصريح، خطاب به روحانی می‌گويد: «تو دينت را از كجا آوردی؟ فيضيه يا انگلستان؟». لحن، لحن طلبکارانه و بازجويانه است. بن‌مايه‌ی سياسی و رقابتی قصه را کنار بگذاریم (فارغ از اين‌که در هشت سال گذشته جهت‌گيری سياسی مصباح یزدی به کدام سو بوده است)،‌ کافی است به وزن عقیدتی همين جمله نگاهی بیندازیم. همين که از کسی بپرسی تو دين‌ات را از کجا آورده‌ای، اول نامسلمانی است. دين هر انسانی، در منطق محمد، به دو جمله‌ی ساده و بی‌تکلف محقق می‌شود. شهادتینی که در حد قول حتی، پيامبر خدا، مکلف به قبول آن است. هیچ کس حق ندارد از مسلمانی بپرسد تو دین‌ات را از کجا آورده‌ای. گرفتيم که قانون اساسی جمهوری اسلامی وجود ندارد که آن هم دارد و منع از تفتيش عقايد می‌کند، اما دين محمد که نابود نشده است. دين محمد معيار دين‌داری‌اش روشن و صريح است. دین محمد، محدود و مقيد به هیچ مرز جغرافيایی نيست. مسلمان عرب با مسلمان ايرانی و رومی هیچ تفاوتی ندارند. نسبت‌های سياسی مسلمان‌ها هم – تابعیت سیاسی این یا آن کشور حتی – تأثيری در مسلمانی‌شان ندارد و خدشه‌ای در شهادتين آن‌ها نمی‌افکند. چنین اگر بود، محمد بايد از همه‌ی آدمیان می‌‌خواست به جزيرة العرب بروند و همه تکلم به زبان عربی را اختيار کنند. برای فهم این‌ها نه نیاز به دانش فلسفی است و نه محتاج متکلمان هستیم. حتی نیازی به عرفا هم نداریم. دانش فقيهانه کافی است که به ما بگوید در مسلمانی شهادتین کافی است و حق نداریم از کسی بپرسيم تو چطور به مسلمانی ایمان آوردی و در کجا زاده شدی و در کجا درس خواندی.

دین محمد، دین محمد است. به همین صراحت و سادگی. نه به جایی وابسته است. نه به حکومتی خاص دلبسته. دین محمد، دین آخرت است و رستگاری. در دنیا، دین محمد برای آدميان صلاح و آسايش می‌‌خواهد نه رعب و فرسايش. دين محمد نه ریشه در ريشه‌ی فيضیه دارد نه ضرورتاً خصومتی با انگلستان يا آمريکا. دين محمد نيست که به تبعیت از فيضيه یا اقتفای به آن دین می‌شود؛ این فيضيه است که باید به دنبال دین محمد بدون تا شأن و منزلتی داشته باشد. آقای مصباح، شأن و منزلت فیضيه را مفروض گرفته و حتی فوق دین محمد تصور می‌کند گويی هرگز هيچ لغزشی يا انحرافی در فيضيه‌ی انسان‌های خطاکار راه ندارد! دین محمد، همه جا دین محمد است. زمين خدا، همه جا از آن خداست. در انگلستان از آن ابليس نمی‌شود. بنا به نص قرآن هر آن‌کس که در مالکیت خداوند ترديد کند، از مسلمانی دور شده است. فلذا، مهم نيست دین را از کجا گرفته باشی، تا زمانی که پا جای پای محمد بگذاری و از سیره‌ی او دور نشوی مسلمانی و حبذا مسلمانی! از سیره‌ی محمد و قرآن او که فاصله گرفتی ولی عرب باشی و گمان کنی که به ملبس شدن به لباسی تنها و عبا و لباده‌ای تشبه جسته‌ای به محمد، و دين او را منحصر در شرق يا غرب کردی، در عين کفری:
به هرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ايمان
به هرچ از دوست وامانی چه زشت آن نقش و چه زيبا

سخن کز روی دين گويی چه عبرانی چه سريانی
مکان کز بهر حق جويی چه جابلقا چه جابسا

قصه‌ی اين آقايان روشن است. نه اين‌که از مسلمانی چيزی نمی‌دانند و قرآن نخوانده‌اند. حتماً می‌دانند. این‌ها همگی روزگاری طلبه بوده‌اند و علی‌القاعده با متن و صورت ظاهر قرآن آشنایند. اما این قوم را چه افتاده است که عین آیات قرآن محمد پيش روی آن‌هاست ولی گويی نمی‌بينندش و نمی‌خوانندش؟ پاسخ این پرسش را هم البته شاعر همان دو بیت بالا، سنایی، به شیواترین بیان داده است:

عروس حضرت قرآن نقاب آن‌گه براندازد
که دار الملک ایمان را مجرد بیند از غوغا!

ماجرای این روحانیان، بر خلاف آن روحانی، خلاصه است در همين یک کلمه: «غوغا». شلوغ کردن، گل آلود کردن آب، منصرف کردن حواس مردم و مخاطبان از محل اصلی نزاع. مسأله نه خداست، نه پیغمبر، نه بهشت و نه دوزخ. مسأله اگر این‌ها بود دست‌کم می‌توانستند برای این ادعاهای گزاف و هول‌ناک‌شان نیم‌شاهدی از قرآن یا سیره‌ی محمد بياورند. شاهدشان خودشان هستند و بس. دعوا، دعوای دین نیست. دعوا، دعوای به خطر افتادن منافع است. سفره‌ای که تا ديروز چرب و رنگین بود، گویی آرام‌آرام دارد برچیده می‌شود.

به دلالت رفیقی، این سخنرانی از محسن قرائتی را دیدم که دست‌ بر قضا در زمان حیات آیت‌الله خمینی ایراد شده است. سخنرانی دلنشينی است (و فی‌الجمله مضمون‌اش همان است که در بالا به زبانی ديگر آورده‌ام). برای اهل ایمان و مبتدیان و متوسطان بسیار عبرت‌آموز و پرنکته است. آن‌چه غریب است فاصله‌ی شگفت‌آوری است که میان این سخنان محسن قرائتی و رفتار و گفتار این آقایانی که امروز هر کدام‌شان از ارکان اين نظام هستند وجود دارد. این‌ها اگر هر کدام‌شان پای سخنرانی قرائتی نشسته بودند و به دل باور داشتند به این سخنان، چنین گزافه‌هایی بر زبان‌شان جاری نمی‌شد.

حافظ قرن‌ها پيش پرده از این زهد ریایی برانداخته بود وقتی می‌گفت که:
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه‌سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

که ترجمه‌ی مستقیم آیه‌ی قرآن است که:  وَلَا تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ إِلَّا عَلَيْهَا وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَىٰ (انعام: ۱۶۴ و چند جای دیگر از قرآن). حافظ درد را درست تشخيص داده است: دين‌فروشی زاهدانه و ريايی.

نمی‌بينم نشاط عیش در کس
نه درمان دلی نه درد دینی

درون‌ها تیره شد، باشد که از غيب
چراغی برکند خلوت‌نشينی

اميدوارم اين باريکه‌راهی که روحانی گشوده است باعث شود فقهای دلیری که هم دین را خوب می‌شناسند، هم از صمیم قلب به آن باور دارند و متلزم و عامل به دين محمد هستند، جسارت پيدا کنند و این لغزش‌های فاحش روحانیون دین‌فروش را پيش چشمان‌شان بگذارند تا دست‌کم اگر دانش دینی‌شان عیاری ندارد، پروای پس از مرگ خود را داشته باشند که هیچ خط امانی برای بهشت رفتن خودشان وجود ندارد. کسانی که خود باید چو بید بر سر ایمان‌شان بلرزند، سزوار نیست خود را قسیم الجنة و النار بدانند. اندکی تقوا کافی است برای این‌که چنین به بیکارگی و گزافه‌گويی نيفتند.

۲

اجتهاد در مقابل نص؟

Context

ويرايش دوم
حميد دباشی، در صفحه‌ی فيس‌بوک‌اش، در پاسخ به اقتراحی – که از فحوای کلام‌اش به روشنی بر می‌آيد صميمانه و دوستانه و با لحنی خودمانی نوشته شده – يادداشتی نوشته درباره‌ی اين ماجرای «آزادی‌های يواشکی» (حالا هر چه هست، خوب يا بد). مهدی پرپنچی – که عالم و آدم می‌دانند که يک شخص نيست در اين‌جا و در مقام گوينده‌ی خبر بی‌بی‌سی فارسی شناخته می‌شود – عبارات حميد دباشی را به صراحت تفسير و تأويل کرده است و از آن عنوانی بيرون کشيده که هیچ نسبتی با نص عبارات، مضمون و حتی «روح مطلب» و «جان کلام» دباشی ندارد.

عين عبارات دباشی اين‌هاست:
«امروز این خواهر ما کله سحر ایمیل زده بود میپرسید: “برر جان –شما در این مورد چی گیدی؟ خیلی کنجکاوم بدونم”–منظورش این داستان “آزادیهای یواشکی بود”– عزت این آبجی ما هم نه فقط بر من که بر همه ملت ایران واجبه –بنا بر این ما هم گفتیم چشم و براش نوشتیم:
“بین خواهرجان از قدیم گفتن پریرو تاب مستوری ندارد –درست؟ خاصه بقول مولای روم در وقت بهارو ضیمران که این مادر زیبا و با هوش ما طبیعت (کارش درسته بجان عزیزت) امر به کار خیر و بعله برون میفرماد و جهان پر از وعده های شیرینی خورونه –این بچه های ما مگه چی از گل و بلبل و زنبور عسل کم دارند؟ هان؟ هیچی–تازه این بچه ها بچه های خلف حافظ و فروغ و شاملواند دیگه –همشون هم همسن و سال و حتی بعضا شبیه پردیس دختر خود من میمونند وجملگی پر از کمالات و بقول مادرم دم بخت–خداوند او و جملگی رفتگان شما رو هم بیامرزه –درست؟ حالا این وسط یک قلقلکی هم به بنیان سست قدرت اون جمهوری کذایی میشه خوب بشه –عیبش اونه موقعی که این بی بی سی فارسی بی سیرت ورمیداره اینو خبر میکنه و چه بسا کار دست این بچه ها بده –باور کن دیگه من از اسم این “بی بی سی فارسی” هم کهیر میزنم و از اون چهار دفعه و نصفی هم که پذیرفتم برم اونجا پشیمونم –تک تک آدمهای بسیار محترم و موجهی در بینشون هست ولی کل سیستم فاسده –اینکار این بچه های ما اسمشو گذاشتن چی “آزادیهای یواشکی” درست؟ یواشکی یعنی چی –یعنی “یواش” بعلاوه یک کاف تصغیر یعنی حتی یواشتتر–باضافه یک “یای تحبیب”– یعنی یک نجوای شیرین تصویری– درست؟ کارشون هم درست بوده و توی شبکه های اجتماعی بوده –بهترین منبع خبرش هم صفحه فیس بوک این خواهر کوچک ما (همولایتی تو) مسیح خانم علینژاده که خدا عمر و عزت و تعداد این “لایک” های فیس بوکش رو حتی از جواد آقا ی ظریف هم رو روز به روز بیشترکنه –بنا بر این اگر این ملت ما رو این “صدا و سیما” و “بی بی سی فارسی” لاکردار به حال خودش بذاره والا با مادر ما طبیعت تبانی میکنند کارشونرو میکنند –بنا بر این زنده باد آزادیهای یواشکی قایمکی –چرا چونکه . . . قطره قطره جمع گردد آنگهی دریا شود . . . عزتت پایدار –یک مخلص خارج از بند ٣٥٠ داری اونهم منم . . .”».

عنوانی که مهدی پرپنچی به اين عبارات داده اين است: «حميد دباشی: فصل بهار است و این زنان به اقتضاى طبيعت و «کار خیر و بعله برون» و «وعده‌های شیرینی‌خورون» و برای جفت‌یابی، حجاب از سر برداشته‌اند».

کمی جملات را ساده‌ کنيد. پرپنچی مدعی است که دباشی گفته است: «زنان… برای جفت‌يابی حجاب از سر برداشته‌اند». بعد از اعتراض‌های اولیه به مهدی پرپنچی، او در پاسخ توضيح زیر را در صفحه‌ی فيس‌بوک‌اش آورده است:
«ساعتی پیش در این صفحه، نظرات نسرین ستوده و حمید دباشی درباره «آزادی‌های یواشکی» به اشتراک گذاشته شده بود. تعدادی از دوستان، تیتر انتخاب شده برای مطلب آقای دباشی را تحریف سخنان ایشان قلمداد کرده و سوالاتی را در این باره مطرح کردند.
اگر با کلیک روی لینکی که به اصل مطلب آقای دباشی داده شده بود، آن را خوانده باشید، کلیدواژه‌ها یا جملات کانونی آن از این قرار است:

(«پریرو تاب مستوری ندارد»، «خاصه در وقت بهار و ضیمران که این مادر زیبا و با هوش ما طبیعت، امر به کار خیر و بعله برون میفرماد و جهان پر از وعده های شیرینی خورونه –این بچه های ما مگه چی از گل و بلبل و زنبور عسل کم دارند؟»، «جملگی پر از کمالات و دم بخت». «حالا این وسط یک قلقلکی هم به بنیان سست قدرت اون جمهوری کذایی میشه خوب بشه»، «والا با مادر ما طبیعت تبانی میکنند کارشون رو میکنند».)
از اتهامات و توهین‌های آقای دباشی که بگذریم، این لب لباب چیزی است که ایشان درباره صفحه «آزادی‌های یواشکی» نوشته‌اند. از آن جایی که این جملات فارسی است، تبعا [هکذا در اصل!] نیازی به ترجمه و تفسیر ندارد. طبق این متن، آقای دباشی معتقدند این زنان، «پری‌رویانی» هستند که «تاب مستوری» ندارند و به اقتضای «طبیعت» و برای «امر خیر» خودنمایی کرده‌اند و کارشان از دید آقای دباشی، حکایت «گل و بلبل و زنبور عسل» است که به حکم غریزه، لابد در کار جفت‌یابی و گردافشانی هستند. به گفته آقای دباشی اگر «در این وسط یک قلقلکی هم به بنیان سست قدرت» بشود باکی نیست.
تیتری که برای مطلب آقای دباشی انتخاب شده بود از این قرار است: (حمید دباشی: فصل بهار است و این زنان به اقتضاى طبيعت و «کار خیر و بعله برون» و «وعده‌های شیرینی‌خورون» و برای جفت‌یابی، حجاب از سر برداشته‌اند).
از کسانی که معتقدند این تیتر، تحریف سخنان ایشان است ممنون می‌شوم با استفاده از جملات و کلمات خود ایشان، نشان دهند که روح آن مطلب و جان کلام آقای دباشی، چه چیز دیگری بوده است؟ گروهی نوشته‌اند قصد آقای دباشی، تایید صفحه «آزادی‌های یواشکی» بوده است و نه انتقاد. امیدوارم این دوستان توجه داشته باشند که در انعکاس نظرات ایشان، هیچ دخل و تصرفی صورت نگرفته و خلاصه حرف‌شان همراه با لینک به متن کامل منتشر شده است بنابراین داوری درباره این که آن مطلب، تایید یا تکذیب «آزادی‌های یواشکی» است، با خواننده است.
درباره گفته‌های ایشان در باب ارزش خبری صفحه فیسبوکی «آزادی‌های یواشکی» هم کافی است توجه داشته باشیم که درباره آن، قبل از بی‌بی‌سی (تاکید می‌کنم قبل از بی‌بی‌سی)، ده‌ها رسانه معتبر جهان به زبان‌های مختلف، خبر تهیه و منتشر کرده‌اند. بنابراین قضاوت ایشان درباره این که این ماجرا نباید خبری می‌شد، قاعدتا برای بسیاری از رسانه‌های معتبر جهان قابلیت پذیرش نداشته است.»

چند نکته را در حاشيه می‌نويسم (و بر شيطان لعنت می‌کنم تا عطای اين ماجرا – و ماجراهای دل‌آزار – را به لقای‌شان ببخشم).

۱. دباشی در متن‌اش تعريضی دارد، بلکه طعنه‌ای دارد گزنده به بی‌بی‌سی فارسی. و اين نکته بسيار بسيار مهم است. مهدی پرپنچی دست‌کم برای دفع اين شبهه که دست بردن در عبارات دباشی ممکن است در واکنش به طعنه‌ی گزنده‌ی دباشی – که به نظر من به جاست – باشد، خوب بود چند بار عبارات‌اش را سبک و سنگين می‌کرد تا نتيجه‌اش اين نشود.

۲. جمله‌ی دباشی – که مستمسک آن تأويل غريب مهدی پرپنچی شده است – اين است: «در وقت بهارو ضیمران که این مادر زیبا و با هوش ما طبیعت (کارش درسته بجان عزیزت) امر به کار خیر و بعله برون میفرماد و جهان پر از وعده های شیرینی خورونه –این بچه های ما مگه چی از گل و بلبل و زنبور عسل کم دارند؟». صورت ساده شده‌اش اين است: «مادر… طبيعت… امر به کار خير و بعله‌برون می‌فرماد…». عبارت مهدی پرپنچی – حتی بدون ساده‌سازی! – اين است: « این زنان به اقتضاى طبيعت و «کار خیر و بعله برون» و «وعده‌های شیرینی‌خورون» و برای جفت‌یابی، حجاب از سر برداشته‌اند». مهدی پرپنچی با اين متن دقيقاً چه کرده است؟ کلمات و واژه‌های قسمت‌های مختلف متن را داخل ديگی ريخته است و چند بار هم‌زده، نتيجه‌اش اين شده که با چسباندن کلمه‌های مختلف جاهای متفاوت متن، و افزودن چاشنی تفسير و تأويل، به جای «طبيعت» گذاشته است «زنان»! بله، در متن دباشی، حکايت از اين هم هست که «پری‌رو تاب مستوری ندارد» (که نه چيز غريبی است نه چيز تازه‌ای؛ ادبيات ما مشحون است از وصف جمال!). و سخن از اين نيز رفته است که «جملگی پر از کمالات‌اند» و «به قول مادرم دم بخت» (اين «به قول مادرم» هم ايضاً مهم است). اما اين عبارات را با صد من سريش هم نمی‌توان چسباند به اين‌که دباشی مدعی است اين «آزادی‌های يواشکی» به خاطر اين است که این زن‌ها دم بخت هستند و می‌خواهند جفت پيدا کنند. به فرض هم که چنين باوری داشته باشد – که اصلاً هر انسان مستقل و آزادی حق داشتن استقلال نظر دارد – تنها وقتی می‌توان اين را به او نسبت داد که عين اين عبارات را نوشته باشد.

۳. دم خروس کجا پيدا می‌شود؟ اين‌جا: «از اتهامات و توهین‌های آقای دباشی که بگذریم»! بله؟ «…که بگذريم»؟ شما قرار بود متن را روايت کنيد و برای‌اش تيتر درست انتخاب کنيد يا قرار بود به آن به اصطلاح «اتهامات و توهين‌ها» جواب بدهيد؟ اگر فکر می‌کنيد توهين کرده به شما، يک مطلب مستقل بنويسيد در پاسخ به آن به اصطلاح «توهين»ها. نمی‌شد؟ يا قرار است به يک تير چند صد تا نشان بزنيم و همين‌جوری مشت‌مشت مغالطه در کار کنيم که مخاطب نفهمد بالاخره شما قرار بود پاسخ به اصطلاح «توهين» دباشی را بدهيد يا سخن او را «نقل قول» بدون تحريف و اعوجاج کنيد يا قرار بود به مقتضای «زدی ضربتی ضربتی نوش کن»، حرف‌اش را چنان بگردانيم که باعث شود مردم او را به انگشت نشان بدهند و بگويند: «آهای فلانی چه سکسيستی حرف زده»؟ آخر کدام آدم عاقلی اگر بخواهد حرف سکسيستی و ضد زن بزند، از دخترش مايه می‌گذارد؟! هان؟

۴. مهدی پرپنچی از مخاطب‌اش تقاضا می‌کند که بيايد و «روح آن مطلب و جان کلام آقای دباشی» را به او نشان دهند. يعنی که منِ پرپنچی کوشيده‌ام تا – از نظر خودم – روح مطلب و جان کلام را بگذارم جلوی شما. درست است؟ خوب اگر شما کارت بيرون کشيدن روح مطلب و جان کلام است، ديگر چرا دو خط پايين‌تر سخن خودت را نقض می‌کنی و می‌گويی: «در انعکاس نظرات ایشان، هیچ دخل و تصرفی صورت نگرفته»؟! واقعاً؟ «هيچ دخل و تصرفی صورت نگرفته»؟ يعنی حتی شما به جای «طبيعت» نگذاشته‌ای «زنان»؟ اين قسمت کار اظهر من الشمس است. يعنی کذب است ديگر. دخل و تصرف صريح و عریان صورت گرفته. اما، هر کوششی برای ارايه‌ی روح مطلب و جان کلام کسی – خواهی نخواهی – مسلتزم يک جور دخل و تصرف است ديگر. تأويل يعنی همين. هرمنوتيک (شما کوتاه بياييد بگذارید ساده‌اش کنيم) همين است که «نص» کلام مقابل «تأويل»‌ آن قرار بگيرد. پس، مقرر شد که بله، بر خلاف از اين شاخ به آن شاخ پريدن دوست‌مان مهدی پرپنچی، دخل و تصرف صورت گرفته ولی فعلاً ادعا می‌کنيم صورت نگرفته! حبذا امانت در نقل قول!

۵. چيزی که کار را خراب‌تر از اصل‌اش می‌کند اين است که مهدی پرپنچی در انتهای توضيح‌اش می‌گويد که اصلاً اعتراض آقای دباشی به اين‌که چرا اين خبری شده بی‌جاست! او می‌گويد اين کار «ارزش خبری» دارد نشان به اين نشان که قبل از بی‌بی‌سی فارسی فلان و بهمان رسانه‌ی خارجی آن را پوشش داده. انگار از ابتدا بحث حميد دباشی درباره‌ی «ارزش خبری» آن بوده! انگار در همين متن، در انتهای همين متن، حميد دباشی ننوشته است: «یک مخلص خارج از بند ٣٥٠ داری اونهم منم»؛ خوب شما که «تأويل» بلديد، چرا اين‌جا حجاب نص عبارت جلوی چشم‌تان را می‌گيرد؟ حميد دباشی – چنان‌که از متن پيداست – می‌گويد مشکلی ندارد با اين‌که این خانم‌ها يواشکی يا هر جوری حجاب‌شان را بردارند (اصلاً می‌گويد بردارند «قلقلکی» بدهند به نظام) ولی حواس‌تان باشد باعث نشويد کار نتيجه‌ی عکس بدهد و به جای اتصال «آزادی يواشکی» به طعم آزادی واقعی و پايدار، همين آزادی نصفه‌نيمه از شما سلب شود (اين است تأويل آن «بند ۳۵۰»؛ يعنی که هنری نيست من در فراغت و امنيت و آسايش برای مردم نسخه بپيچم و يک روزش را هم نتوانم هزينه‌ای برای آن بدهم). اين‌جاست که بی‌بی‌سی فارسی – نه، مهدی پرپنچی – احساس می‌کند بايد تمام قد بايستد و بگويد آقا کار ما «ارزش خبری» داشت! من و شما خيلی خوب می‌دانيم، رسانه‌ها هم – از فارسی‌زبان و غير فارسی‌زبان‌اش – تاريخ دارند و نمونه‌های بی‌شماری داريم از اين‌که گاهی «ارزش خبری» در تضاد و تعارض کامل با اولويت‌های بسيار مهم‌تر انسانی قرار می‌گيرند. يک نمونه‌ی دراماتيزه شده‌ی آن دو سه قسمت اول فيلم «جان‌سخت» است که بروس ويليس در آن بازی می‌کند. خبرنگاری که هميشه «ارزش خبری» برای‌اش مهم است، جان آدم‌های زيادی را به خطر می‌اندازد و خوب در فيلم همه می‌توانند ببيند آخر قصه چه می‌شود! عرض‌ام اين نيست که لزوماً اين قصه همان است؛ می‌خواهم بگويم اين عين مغالطه است که «ارزش خبری» را فرو کنيد توی چشم آقای دباشی و مدعی شويد اصلاً با همين دليل ما حتی حق داريم نص سخن دباشی را تحريف کنيم!

حرف زياد است. حوصله‌ی من کم، حوصله‌ی مخاطب هم خيلی خيلی از من کم‌تر. خير الکلام ما قل و دل.

۰

سیل خیز از نظرم، رهگذری نیست که نيست

شرح و بیان ندارد.


۰

رفتی و غم آمد به سر جای تو، ای داد…

lotfi

روز واقعه…

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۳

سلامت همه آفاق…

29178_397923112341_643567341_4012730_1412594_n

۱. بديهی‌ترين چیزی که به ذهن هر انسان منصف و سالمی می‌رسد اين است که «آن‌که او امروز در بند شماست | در غم فردای فرزند شماست» و این «شما» آن زندان‌بان و آن آمر حبس و حصر است. پس تمامی مسؤوليت هر حادثه‌ای که بر آن زندانی عزيز، آن یوسف قبادريده‌ی غيرت برادران، يکسره بر دوش هم‌اوست. اما آن‌چه که این روزها خبرش می‌رسد نبايد خلاصه شود در مرثيه‌سرايی يا نوحه‌خوانی‌های عاطفی و شعرهای سوزناک سرودن. کار ما، کار آزادی و آزادی‌خواهان و عدالت‌جويان، از نق و ناله پيش نمی‌رود.

۲.  اما ميرحسين موسوی بيمار است؟ لابد تن‌اش به عارضه‌ی جسمانی مبتلاست. کم يا افزون، بی‌گمان رنجی عارض تنِ‌ او می‌شود. نکته اما ظریف‌تر از این حرف‌هاست. آن‌ها که از میان دوست‌داران او ناله به عرش می‌رسانند، نبايد از ياد ببرند که در اين سرزمين آن‌که از همه‌ی ما سالم‌ترست بی‌گمان همان ميرحسين موسوی است به يک دلیل بسیار روشن: او تن به ظلم نسپرده است. او سر تسليم در برابر بیداد فرو نياورده است (نشانه ی روشن‌اش نامه‌ی آيت‌الله حائری و حمله به زندانيان اوين است). يعنی در انديشه و روان ميرحسين موسوی عدالت و آزادی هم‌چنان یکپارچه و درست و سالم باقی مانده است. ما بی‌گمان بيشتر آسيب‌ديده‌ی اين آفت‌ايم تا او. دغدغه‌ی سلامت جسم موسوی نبايد ما را از اين نکته‌ی مهم غافل کند که ايران هم‌چنان زندانی است بزرگ برای يکايک ما. ایران هم‌چنان آفت‌زده است و مردمان‌اش رنجور ستم و بيداد. هر اندازه هم که روزنه‌هايی از اميد و تدبير گشوده شده باشد، بايد به ياد داشت که در حصر بودن موسوی و رهنورد و کروبی نمادی است از آن زندان بزرگ‌تر.

۳. اين اخبار پيش از اين هم بوده است و تا روزی که اين بند گسسته شود و حبس شکسته، باز هم از اين اخبار خواهند بود. چيزی که ما نبايد از ياد ببريم اين است که سخن همگی ما همان است که بود: برای بازگشت عزت و آزادی کافی است ديگر به مردم بزرگی نفروشند و دروغ نگويند. کافی است کمی خويشتن خویش را – آن زندان‌بان و زندان‌بانان فرودست و زبردست – در آينه ببينند. درد موسوی و ما،‌ درد آن‌ها نيز هست اگر نيک بنگرند. پس سلامت موسوی، تنها سلامت موسوی نيست. سلامت ما نيز هست. سلامتِ دشمنان و بدانديشان او نیز هست. درد موسوی،‌ درد انسان است نه درد منصب و مسند.

۴. اول و آخر کلام آن‌که این سياست فربهی را که موسوی مسيرش را در ایران تغيير داد نبايد با شاعرانگی خالی از حکمت و فرزانگی يا مرثيه‌سرایی و ناله و اندوه، به سياستی روزمره و مبتذل تبديل کرد. لازمه‌ی این کار خودشناسی است: چو موج مستِ‌ خودی باش و سر به توفان کش | تو را که گفت که بنشين و پا به دامان کش. در خانه اگر کس است يک حرف بس است.

۰

چو دست دست تو باشد درون کس مخراش!

آن‌چه که این روزها در ايران اتفاق می‌افتد یک گره‌گاه ساده و مهم دارد: اتوريته. در سال‌های اخیر، بنيان‌های اتوریته‌ای که هر نظام سیاسی در هر جای دنیا به آن نیازمند است، در ایران به شدت، عمدتاً به خاطر سوء تدبیر حاکمان (و البته عوامل متعدد داخلی و خارجی) آسيب ديده است. در این سال‌ها، هر اتفاقی را می‌توان در پرتو همين فرسايش هم‌زمان اتوريته و مشروعيت فهمید.

۱. به زندانيان سياسی در اوين حمله‌ای وحشيانه می‌شود. اين رفتار خلاف هر قاعده و قانونی است و يک معنا بيشتر ندارد: کین‌توزی و ابراز خشم و نفرت. ابراز خشم، محصول استيصال است. یعنی هر راه ديگری را آزموده‌اند و ناکام مانده‌اند. در فضايی که هميشه آسيب‌پذيرترين‌ها، کسانی که دست‌شان از همه جا بسته است، ضعيف‌تر یا گوشه‌گیرتر از همه هستند، آماج آسيب می‌شوند، یعنی حاکمان و بازی‌گردانان آن فضا از عجز رو به ضعيف‌آزاری آورده‌اند. دست‌شان به آن نمی‌رسد که زورمندان صاحب اعتبار و مشروعیت‌ در برابرشان سپر بيندازند، گوشت و استخوان محبوسان را لای گازانبر عسسان و محتسبان می‌گذارند.

۲. در همين روزهاست که آیت‌الله حائری شيرازی نامه‌ای خطاب به موسوی و کروبی می‌نویسد که حقيقتاً باید در تاريخ ثبت شود. نامه‌ای است عجیب از بسیاری جهات. پريشانی و استيصال در سطر به سطر آن موج می‌زند. اول و آخر کلام این است که ما (حاکمان)،‌ شما دو تن را به خاطر تن نسپردن به رأی عالی نظام در نزاعی که ما خود پيش‌تر حکمیت آن را به عهده داشتيم (و از نظر شما، ما نيز از متهمان دعوا بوديم)، به حصر افکنده‌ايم. امروز هم‌چنان می‌بينيم که آن‌چه می‌خواستيم تأمین نشد (و آن‌چه می‌خواستند برکشيدن احمدی‌نژاد نبود بلکه حفظ و استمرار اتوريته و مشروعيتی بود که از هم‌نشينی با احمدی‌نژاد آسيب ديد). حالا از اين دو توبه می‌خواهند. از فحوای نامه و حوادث پيرامونی می‌توان دريافت که این دو تن بر همان عهد نخستين مانده‌اند و در واقع نامه‌ی آيت‌الله خبر از کوششی ناکام برای تسليم کردن آن دو تن می‌دهد. از همه عبرت‌آموزتر اين بند از نامه‌ی آيت‌الله است: «خیلی‌ها با پافشاری بر امر باطلی از دنیا رفتند و حتی بعد از مرگشان هم تاکنون خوشنام مانده‌اند و شاید مردمی هم آرزو دارند در قیامت همنشین اینان باشند اما چیزی جز جایگاه عذاب نصیب ایشان نخواهد بود. شما این مطلب را با جان و دل قبول دارید. باید از این محبوبیت‌های پس از مرگ ولو چندین هزار ساله باید به خدا پناه برد!!». اين بندها، از هر شرح و تفسيری مستغنی است. به زبان حال می‌گويد: ما هر چه در توان‌مان بود کرديم که آن اتوريته و مشروعيت را بازسازی کنيم و حتی با دست نبردن در انتخابات بعدی کوشيديم اين وجهه‌ی آسيب‌ديده را ترميم کنيم و نشد. اما شما با تمام اين تنگنای حصر، هم‌چنان از موضع خويش فرود نيامده‌اید ولی محبوبيت‌تان مضاعف شده است.

۳. درست همين امروز، عضو جمعيت ايثارگران خطاب به خاتمی می‌گويد: «گفته می‌شود که خاتمی قصد اظهار ندامت و پشیمانی از اقدامات خود در سال ۸۸ دارد که اگر چنین پشیمانی برای او حاصل شده بهتر است صریحا اعلام کرده و تبری خود را از شعارها و رفتارهای ساختارشکنانه بیان کند». و در خلال همان سخنان، لحن تحقيرگرانه‌ای مشابه با لحن حائری شيرازی خطاب به موسوی دارد (لحن تحقیرگری که در واقع لحن استيصال سرگردنه‌بگیری است که نتوانسته حریف عزت و وقار مخاطب‌اش شود و به سوی پرخاش و دریدگی رفته است): «خاتمی کوتاه‌قدی خود را در فتنه ۸۸ نشان داده چرا که وی و همفکرانش در سال ۸۸ با اقدامات خود استقلال و جمهوریت نظام را زیر سؤال بردند». پر پيداست که در این تحليل «کوتاه‌قد» دقيقاً چه کسی است!

۴. حسين نورانی‌نژاد به ميل خويش از ميانه‌ی تحصيل‌اش در خارج از کشور – و او قانوناً پيش از این از کشور خارج شده بود – به ايران برگشته بود تا پسر نوزادش را ببينيد. هیچ بيمی نبود که او از کشور بگريزد و بی‌شک هر گاه احضارش می‌کردند به پای خود به محضر همان دادگاه نظام می‌رفت. او را نيز از منزل‌اش بيرون می‌کشند و چنان با او رفتار می‌کنند که گویی هر لحظه قصد گریز دارد! اين‌ها همگی نشانه‌ی آشفتگی و استيصال است. اما چرا؟ چه اتفاقی دارد می‌افتد که تمام اين‌ها هم‌زمان شده است؟

گلوگاه اين نزاع دو زمینه‌ی اصلی است که به همان مسأله‌ی مشروعيت و اعتبار حکمرانان بر می‌گردد. يکی مسأله‌ی فرهنگ است (و اين‌جا مسأله‌ی «زن»، مسأله‌ی روزی است که يک سوی آن رهبر کشور است و سوی ديگرش هاشمی و روحانی). دیگری مسأله‌‌ی رفع حصر است (که باز هم در آن پای همان تقابل پيش‌گفته مطرح است).

نکته اين است که اين تقابل مصنوعی است و واقعی نيست. این تقابل می‌تواند رخ ندهد. ضرورتی ندارد پیروزی یکی، شکست ديگری باشد. ضرورتی ندارد رفع حصر يا نرمش با زندانیان و حتی عفو آنان، مترادف با شکست و خفت نظام باشد. سؤال این است که چه کسی سود می‌برد از تداوم بخشيدن به اين تقابل؟ مسأله این است که آن جناحی که در انتخابات ۹۲ شکست خورد، توان هضم بيش از اين را ندارد. اين «حماسه»، حتی به رغم صحه گذاشتن رهبر کشور بر آن، بر آن‌ها گران آمده است. از سوی دیگر نشانه‌ی اين نيز هست که پشت پرده بی‌شک کوشش‌هايی برای بازگرداندن آب رفته به جوی انجام شده است (و همين است که از مابين‌السطور نامه‌ی حائری شیرازی و سخنان عضو ایثارگران بيرون می‌زند). لاجرم تاوان اين کوشش را زندانیانی می‌دهند که دست‌شان از همه جا کوتاه است و کسانی که بارها حسن نيت و سلامت و صداقت‌شان را و وفاداری و پای‌مردی‌شان را برای خدمت به کشورشان نشان داده‌اند.

این آتش‌افروزی‌ها مصنوعی است. حکايت از اتفاق دیگری دارد که در جای دیگری رخ می‌دهد و چه بسا تمام اين‌ها برای منصرف کردن افکار عمومی از ماجرايی است که جای ديگری در جريان است. آن‌چه کلیدی است این است که در این تلاش ناکام برای ترمیم آن مشروعیت، آن مدعیان ناصادق و حاميان کذاب نظام، روز به روز استوارتر تيشه به ريشه‌ی آن نظام می‌زنند و به جای ترمیم آن مشروعيت، جویباری را که در آن می‌توان خردمندی و حکمت روان کرد، گل‌آلود می‌کنند. طرفه اين است که کليد اين نزاع ظاهراً «فرهنگ» است اما تنها چيزی که در حوادث پیرامون اين نزاع نمی‌تواند ديد،‌ فرزانگی و فرهنگ و فرهیختگی است. نماد آشکار غيبت و تیرگی فرزانگی و فرهنگ همین‌هاست که در اوین رخ داده است و در نامه‌ی آيت‌الله و سخنان عضو جمعیت ایثارگران آشکار است. در اين نظام اگر قرار باشد فرهنگ پا بگيرد، فرهنگی که کسانی چون حافظ و مولوی و عطار و سنايی و ابوسعيد ابوالخير در سايه‌ی آن بالیده و بلکه خود اين درخت تناور را آبیاری کرده‌اند، از همین‌جا بايد شروع کرد. مدافعان و مروجان فرهنگ نمی‌توانند خود پشمينه‌پوشانی تندخو باشند که از عشق و آدمیت بويی نشنیده‌اند و سر تا پا خشم و خشونت باشند. اتوريته و مشروعیت را هم می‌توان با ترویج فرهنگ و پرهیز از خشک‌دماغی زاهدانه و خشم و کوته‌فکری ترمیم کرد، نه با دريدن و سوختن و شکستن:

چو دور دور تو باشد مراد خلق بده
چو دست دست تو باشد درون کس مخراش

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد