۲

وقت «سحر» است؛ خيز ای مايه‌ی ناز…

چه فرقی می‌کند که به وقت لندن فردا اول ماه رمضان باشد يا پس‌فردا؟ وقتی دست و دل‌ات آلوده باشد و آلوده بماند، چه اين آلودگی را با خود يک روز ببری چه ده روز؛ يک ثانیه‌اش هم جان‌ات را سنگين می‌کند.

اهل ایمان، «سحوری» دارند. اهل خرابات، زمزمه‌ی شبانه و بانگ بلند صبحگاهی دارند – درست مثل اهل ايمان. این طايفه هم سحر دارند. می صبوح هم خاص اهل خرابات است. اهل ايمان به عذر نيم‌شبی می‌کوشند و ناله‌ی سحری. آدمی وقتی پرواز کردن می‌آموزد که فرابگیرد اهل ايمان و اهل خرابات چطور و کجا می‌توانند هم‌شانه‌ی هم، هم‌پهلو و هم‌زانوی هم این آينه‌ی غبار گرفته را صفا دهند و صافی کنند. وقتی آدمی پرواز کرد، چه هشيار و چه مست؛ چه شعبان و چه رمضان.

وقتی نتوانی یا نخواهی پرواز کنی و لايه‌های ستبرِ هویتِ ديگری‌سوزت را ضخیم‌تر کنی، چه اهل خرابات باشی چه اهل ايمان، باز هم نااهلی. 

يعنی که قصه اين نيست که يکی بگويد شعبان رفت و رمضان رسيد. حکايت اين نيست که کسی بگويد روزه بگير يا روزه نگير. قصه اين است که خودت – نه ديگری – بتوانی گریبان خودت را سفت بچسبی و به خودت بگويی: آدم شو! حالا اين ماه نشد، آن يکی ماه. ولی اگر خواستی بهانه بتراشی برای آدم شدن، همين ماه رمضان هم بهانه‌ی بدی نيست؛ پس آدم شو!

حالا اهل ايمان و اهل خرابات، هر کدام احتمالاً راه‌های خودشان را برای آدم شدن پیدا می‌کنند ولی وقتی راز کل دعواها را از اول نفهمی یا نخواهی بفهمی، فرقی نمی‌کند کدام طرفی باشی. مهم نيست پيمانه‌ای کی پر شود و کی خالی. مهم نيست کدام فریضه و نافله‌ات سر وقت بود يا بی‌وقت شد. همه چيزت می‌شود تباه اندر تباه و عبث اندر عبث. تا آدم نشوی، نه رمضان معنی دارد، نه شعبان. نه خدا معنی دارد نه پيامبرش. نه ماه معنی دارد نه خورشيد. اصلاً اين‌ها همه برای آدم معنا دارد. ابليس هم بی آدم، بی‌معناست. تو را به خدا یک بار هم که شده بيايید «این همه قصه‌ی فردوس و تمنای بهشت» را از منظر و روزن آدم شدن ببينید. این همه عمل صالح، این یکی هم روی آن اعمال صالح! اين همه معصیت، اين یک معصيت هم بالای همه‌ی معاصی! یک بار هم که شده، برای خدا، آدم شويد!
نشسته‌ام «آواز» سوره‌ی والضحی و انشراح را دوباره با صدای عبدالباسط چند بار گوش داده‌ام و مثل ديوانه‌ای که سر به بیابان گذاشته‌ نمی‌فهمم چرا اصلا نباید گریست؟ وقتی این‌ها را می‌شنوی، اگر اهل‌اش باشی، اگر دست‌کم گوشه‌ای از آن پرده را ببرند بالا و شايد احتمالاً کمی از آن آدمی را دیده باشی، شايد با خودت فکر کنی، خيال کنی، همين‌جوری به سرت بزند که اهل ايمان و اهل خرابات اين وسط صورت قصه‌اند: ترس‌ام از رفتن تست ای شه ايمان، تو مرو!
پ. ن. خواستم بروم بنویسم اين آواز افشاری و آن ربنا و آن اذان فلان‌جا و بهمان‌جا هستند و مثلاً وقت سحر اين‌جوری کنید و دم افطار آن‌جوری. بعد ديدم يک جوری آدم حال‌اش خراب می‌شود و چنان ریشه‌اش می‌افتد توی توفان که… که… که حرف‌ات می‌شود این‌ها:

چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی
منم و خیال یاری غم و نوحه و فغانی
چو وضو ز اشک سازم بود آتشین نمازم
در مسجدم بسوزد چو بدو رسد اذانی
رخ قبله‌ام کجا شد که نماز من قضا شد
ز قضا رسد هماره به من و تو امتحانی
عجبا نماز مستان تو بگو درست هست آن
که نداند او زمانی نشناسد او مکانی
عجبا دو رکعت است این عجبا که هشتمین است
عجبا چه سوره خواندم چو نداشتم زبانی
در حق چگونه کوبم که نه دست ماند و نه دل
دل و دست چون تو بردی بده ای خدا امانی
به خدا خبر ندارم چو نماز می‌گزارم
که تمام شد رکوعی که امام شد فلانی
پس از این چو سایه باشم پس و پیش هر امامی
که بکاهم و فزایم ز حراک سایه بانی
به رکوع سایه منگر به قیام سایه منگر
مطلب ز سایه قصدی مطلب ز سایه جانی
ز حساب رست سایه که به جان غیر جنبد
که همی‌زند دو دستک که کجاست سایه دانی
چو شه است سایه بانم چو روان شود روانم
چو نشیند او نشستم به کرانه دکانی
چو مرا نماند مایه منم و حدیث سایه
چه کند دهان سایه تبعیت دهانی
نکنی خمش برادر چو پری ز آب و آذر
ز سبو همان تلابد که در او کنند یا نی
و بعد می‌گويی امسال هر کس هر کاری دل‌اش خواست بکند. به من چه؟ به کسی چه اصلاً؟
۱

گفتم آهن‌دلی کنم چندی…

ديرگاهی است که طربخانه‌ی ملکوت غبار گرفته است. خيل مشغله و فکر و خيال و بیماری و باقی امور طاقت‌سوز زندگی مجال زدودن غبار از آينه‌ی طربستان نمی‌داد. فکر کردم چه خوب است با غزل‌های سعدی و صدای بهشتی شجريان طراواتی به اين خانه‌ی غبارگرفته بدهم. تا همين امروز هم آهندلی کرده بودم که طربستان اين‌جا بیشتر به بايگانی شبیه بود. حالا وقت آن است که دستی برآوریم و کاری بکنيم.
قطعه‌ی اول، آوازی است در نوا روی غزل «دلبرا پيش وجودت همه خوبان عدم‌اند» که تا جايی که به خاطر می‌آورم با گروه پايور اجرا شده است (اگر اطلاعات‌اش نادقيق است، دوستان اهل خبر اصلاح کنند). اين قطعه در ابتدا و انتها تصنيف نوا را هم دارد و فقط آواز نيست. سه آواز بعدی، در حقیقت قطعات اجرايی است از شجريان به همراه گروه عارف در آلمان در شهر بن. اين اجرا، که فايل‌اش مرحمتی يکی از دوستان اهل ذوق و دل است، از راديوی آلمان – يحتمل راديوی شهر بن – پخش شده است و در مقدمه‌‌ی کل برنامه توضيحاتی به زبان آلمانی آمده است که طبعاً در اين‌جا نمی‌شنويد. اجرای مزبور در حقيقت مرکب‌خوانی است، آوازها هم پیاپی‌اند به همين ترتيبی که آورده‌ام، يعنی از اجرای نوا روی غزل «گفتم آهندلی کنم چندی» آغاز می‌شود و سپس می‌رسد به آواز بيات ترک روی «از هر چه می‌رود سخن دوست خوش‌تر است» و آن‌گاه عبور می‌کند به آواز سه‌گاه روی غزل «سرو سيمينا به صحرا می‌روی».
برای اين غزل‌ها و اين آوازها هر چه بگويم زائد است و اتلاف وقت. این‌ها را فقط بايد شنيد. گوش بدهيد و محظوظ شويد.

۰

مشارکت در نا-انتخابات در برابر جنبشی برای تجديد امکان انتخابات

يادداشتی که با امضای «جمعی از اساتيد علوم سياسی» منتشر شده است، ظاهراً هدف‌اش تدوين راهبردهای عملی سياسی اصلاح‌طلبان است اما از مضامين صريح و تلويحی يادداشت چيزی بر نمی‌آيد جز توصيف وضعيت موجود و سپس تجویز همان وضع موجود به عنوان استراتژی. مزيت چنين يادداشت‌هايی اين است که در فضای عمومی و علنی منتشر می‌شود – حتی اگر پيش از انتشار موضوع بحث و نظر و مشورت جمعی از هم‌فکران سياسی بوده باشد – و در نتيجه، امکان سنجش آشکار و مکتوب ناظران بیرونی را فراهم می‌کند. 
متنی نامهربان و ارعاب‌گر
هر چند اين متن، نويسندگانی گم‌نام دارد، از افزودن نام «اساتيد علوم سياسی» کاری نمی‌رود جز پيشاپيش مرعوب ساختن مخاطبان. لذا اولين نقدی که به اين نوشته وارد است همين نام مستعار پرمدعا و مبهم است. اگر متنی منعکس‌کننده‌ی دانشوری – نه سياست‌ورزی حرفه‌ای –باشد، خودِ متن به روشنی گويای عمق و دقت نظری آن و روش‌مندی حاکم بر آن خواهد بود، لذا اشاره به اين مرجع ضمیر مبهم نه تنها خدمتی به مضمون و محتوای نوشته نمی‌کند بلکه دلالتهای ناخواسته‌ی دیگری دارد. پرسش جدی اين است که هر چند ممکن است به دلیل سيطره‌ی فضای سنگين و سياه امنيتی، عده‌ای از ذکر نام‌شان ابا داشته باشند، چه دليلی برای اين مرعوب کردن مخاطب می‌تواند وجود داشته باشد آن هم در عرصه‌ی بحثی که مربوط به سرنوشت عمومی ملت است و ملک شخصی و اختصاصی يا ميدان بازی احزاب سياسی نيست؟ اين متن از همين آغاز با مخاطب بنای نامهربانی ساز می‌کند و با «عجب علم» برترنشینی خود را به رخ مخاطب می‌کشاند که پيشاپیش او را تسليم نظر خود کند.
درباره‌ی اجزای متعددی از اين نوشته می‌توان به تفصيل بحث کرد (و پاره‌ای از اين نکات در زیر خواهد آمد)، اما خوب است اندکی با فاصله به متن بنگريم و بکوشيم تا مدعای اصلی آن را بدون حواشی و زوايد ببينیم. متن يک پيام روشن دارد: ما – يعنی همين «جمع اساتيد علوم سياسی» به نيابت از «خرد جمعی» اصلاح‌طلبان– مشغول کاری برای گشودن انسداد سياسی موجود هستيم. شما – يعنی هر که غير از ما و هر کسی که راهبردهای ما را نمی‌پسندد و با آن همدل نيست – در کار ما مزاحمت و اخلالی نکند و بگذارد بدون ايجاد شکاف کارمان را بکنيم. این‌که اين شيوه آيا به گشودن انسداد سياسی می‌انجامد يا نه، خود جای بحث دارد ولی هم‌چنان فرع قصه است در اين طرح کلی. هم‌چنين اين ادعا که «ديگران» در کار اين گشايش به هر نحوی ممکن است «اخلال» يا «شکاف» ايجاد کنند نيز بحث ديگری است که باز هم در حاشیه‌ی مدعای کلی قابل بررسی است ولی مستقل از مضمون اصلی نوشته نيست. 
«بنگر که بر آن کوه چه افزود و چه کاست»
یک سؤال جدی و مهم که پس از خواندن این متن به ذهن مخاطب خطور می‌کند اين است: اگر اين متن نوشته نمی‌شد جای چه چیزی خالی بود؟ اين متن – که ظاهراً مضمون تحليلی دارد ولی در عمل چیزی جز توصيف وضعيت نيست – چه چيزی به ما می‌دهد و چه شکاف و خلائی را پر می‌کند؟
سؤال بعدی که بلافاصله پس از اين سؤال پيش می‌آيد اين است که: «ما» – شامل همين برآيند خرد جمعی اصلاح‌طلبان و تمام ملت ايران از سبز گرفته تا غير سبز – از اين پس چه باید بکند که نمی‌کرده است و چه کارهايی را که می‌کرده نبايد بکند؟ به عبارت دقیق‌تر، اگر توصيه‌های اين یادداشت نبود، آيا مردم راه ديگری می‌رفتند که اکنون با تجویزها و توصيه‌ها آن راه را نمی‌روند؟
زمان: عنصر بی‌خاصيت
این متن زمان‌گسيخته است. حرکت زمان در این متن معنا ندارد. پيشنهادها و توصيه‌های اين متن، کمترين اعتنايی به تحولاتی که در نهادهای سياسی ايران اتفاق افتاده است ندارد به اين معنا که تمام اين حرف‌ها را هم در انتخابات سال ۸۴ و هم در انتخابات سال ۸۸ و هم حتی در دو دوره‌ی انتخاباتی که منجر به پيروزی سيد محمد خاتمی شد می‌توان طرح کرد با اين تفاوت که امروز دايره‌ی عمل بسیار تنگ‌تر از پيش شده است. جز این، نويسندگان متن، همچنان در همان ميدان پیشين بازی می‌کنند. اين ميدان کدام است؟ قانون اساسی؟ از متن چنين بر نمی‌آيد. مدلول روشن متن اين است که بازيگران آينده‌ی اين طرح، ميدانی جز ميدان ديکته شده و از پيش تعيين شده‌ی حاصل از تعليق قانون اساسی ندارند.
سلامت انتخابات؟
نويسندگان متن به فرد يا افرادی که قرار است بازيگر اين ميدان از پيش تعيين شده برای بازی پيشاپيش باخته‌ای باشند که به تصریح نويسندگان همين متن، پيروزی برنده‌اش از قبل تضمين شده است، توصيه می‌کنند که: «سلامت انتخابات را شرط حضور خود در رقابت انتخاباتی بداند و متعهد باشد در صورت مشاهده نشانه‌های عدم سلامت انتخابات، از ادامه رقابت خودداری کند و با حضور خود به انتخابات نمایشی مشروعیت نبخشد». اين جمله در فهم این متن کلیدی است: مگر پس از تجربه‌ی ۱۳۸۸ دیگر در فساد نهادینه‌ی انتخابات تردیدی وجود دارد؟ مگر ۲۲ خرداد ۸۸ با بانگی مهيب نابودی صندوق رأی را اعلام نکرد؟ چه اتفاقی در صحنه‌ی سياست امروزی ايران افتاده است که وهم و گمان سلامت انتخابات را باید دوباره به خودمان بقبولانيم؟ یعنی برای درک اين نکته که قواعد بازی از همان ابتدا در راستای شکست محض و قطعی بازيگر مغلوب و مهجور طراحی شده است، بايد مدام وارد این بازی شويم تا اين نکته را کشف کنيم؟ اين نوع تعابیر به روشنی بن‌بست توصيه‌های اين متن را ترسیم می‌کند. اشاره‌های متن به شرکت آقای خاتمی در انتخابات نه تنها بینه‌ی آشکاری است بر اين‌که بازخوردهای آن ماجرا کمترین عبرتی را برای اصلاح‌طلبان به همراه نداشته است بلکه تصریح بليغی است بر اين‌که در نگاه نويسندگان اين متن، مردم نقشی جز پيروی و پرهیز از مزاحمت و ايجاد اخلال ندارند. گویی واکنش‌های سنگين و تندی که به حرکت آقای خاتمی بروز کرد و همچنان در جریان است، نه تنها کمترين سهمی در تصحيح اين خطاهای سياسی در این متن نداشته است بلکه هم‌چنان نشانه‌ای است از راسخ شدن خوی استبداد مهربانانه و پدرانه. 
سبزها: غايب بزرگ و ديگریِ حاشيه‌نشين
اين متن ظاهراً هم‌راستا و هم‌سو با سبزها نوشته شده است، اما متن به روشنی حکايت از فاصله گرفتن آشکار از آرمان‌های جنبش سبز دارد. آن‌چه که در جنبش سبز مهم است، نام افراد و نشان آن‌ها نيست. مضمون و محتوای جهت‌گيری سياسی است که تعيين‌کننده‌ی ارزش آن است. اگر خود ميرحسين موسوی هم متنی بنويسد که در مقايسه با تمام بيانيه‌های بليغ و درخشان‌اش مدلولی جز عقب‌گرد و فرود آمدن از افق سیاست سبز  پس از ۲۲ خرداد باشد، بی‌شک آن متن نسبتی با جنبش سبز نخواهد داشت. جنبش سبز دغدغه‌اش هرگز بازگشت به ساختار قدرت به هر شکل ممکن نبود و نيست. جنبش سبز، چنان‌که در گفتار ميرحسين موسوی و مشی آگاهانه و فريادشده‌ی ملت خود را نشان داد، چيزی نبود و نيست جز حرکتی برای احیای نقش شهروندان نه بازگردان قدرت به يک حزب سياسی که حتی در تبيین مواضع سياسی‌اش نيز از شمول‌گرايی نظری و عملی فاصله می‌گيرد. متن از اصلاح‌طلبان و سبزهای اصلاح‌طلب سخن می‌گويد و گويی در افق دید نويسندگان، سیاست سبزی که اصلاح‌طلب نباشد يا با آرمان‌های اصلاح‌طلبان همدلی نداشته باشد یا بی‌معناست، يا وجود خارجی ندارد يا دچار «چپ‌روی» و «راديکاليسم» و تندروی و افراط است یا لابد «خارج‌نشین». زاويه داشتن این گروه با ميرحسین موسوی از ابتدای اعلام نامزدی‌اش به روشنی گواه اين تفاوت مشی است – و طرفه اين است که حتی در همين متن متناقض به متفاوت بودن مشی موسوی و کروبی اشاره می‌رود – اما گويا اصلاح‌طلبان بر اين باور راسخ‌اند که جنبش سبز امتداد منطقی يا نتيجه‌ی طبيعی اصلاح‌طلبی است. در اين نکته شکی نيست که اصلاح‌طلبان در جريان انتخابات سال ۸۸ امکانات و توانايی‌های سياسی و نيروی انسانی و بسيج‌گری‌شان را در اختيار ميرحسين موسوی نهادند و سهم مهمی در عمومی کردن پيام او ايفا کردند. اما پرچمدار اين تغيير تراز بنيادين در سياست‌ورزی امروز پس از جنبش سبز، نه احزاب اصلاح‌طلب، بلکه مردمی بودند که دايره‌ی عمل و انديشه‌شان بسيار وسيع‌تر از احزاب اصلاح‌طلب بود و هست. ميرحسين موسوی هم کاری نکرد جز همدلی و همراهی با همین موج مردم و سخن ایشان را بی‌پروا بر زبان آوردن.
با اين مقدمه، اين متن دچار ديگری‌ستيزی مستتر و مزمنی است. ديگری يعنی هر کسی که مانند نويسندگان اين متن نمی‌انديشد. اين ديگری‌ يا متهم است و گمراه و همراه با بيگانگان و يا حداکثر با نويسندگان متن مخالف که در هر دو صورت وظيفه‌‌اش چيزی نيست جز سکوت و اخلال نکردن. برای فهم خلل این منطق و آشکار کردن اين ديگری‌ستيزی و غیرتراشی، بايد پرسش را وارونه کرد. چرا بايد سبزهای غيراصلاح‌طلب همان راهی را بروند که نويسندگان اين متن توصيه می‌کنند؟ اگر بنا به اخلال نکردن است، چرا توصيه‌کنندگان فوق خودشان دست از اين به اصطلاح «اخلال» بر نمی‌دارند؟ مگر در ماجرای انتخابات مجلس نهم، سبزها در کاری اخلال کرده بودند؟ مگر سبزها راه‌شان را از کسی جدا کرده بودند؟ آقای خاتمی رأيی داده است و عده‌ای با او مخالف بودند. اين‌که بگوييم رأی آقای خاتمی با تشخيص خودش محترم است يک چيز است و اين‌که انتظار داشته باشيم بقيه‌ی سبزها هم – با توجيه پرهيز از ايجاد شکاف و اخلال نکردن – همان راهی را بروند که ايشان رفت چيز ديگر. 
اگر بار ديگر به نگاه ميرحسين موسوی برگرديم، منطق جنبش سبز منطقی نيست که در آن با پيروزی ما، ديگری شکست‌خورده و معزول باشد. اين نه تنها برای اصلاح‌طلبان بلکه برای دشمنان سرسخت و قسم‌خورده‌ی سبزها نيز صادق است. قرار نيست با پيروزی ما آن‌ها از میدان بيرون بروند و گوشه‌نشين شوند یا از حقوقی کم‌تر از حقوق ما برخوردار شوند. در منطق پس از ۲۲ خرداد، مسأله کنار رفتن يک فرد يا از مسند پايين کشيدن يک صاحب قدرت نيست. مسأله رأی مردم است. مسأله ساز-و-کاری است که در خلال آن رأی مردم به هيچ انگاشته می‌شود. کليد فهم جنبش سبز اين‌جاست نه در دغدغه‌ی بازگشت به ساختار قدرت. اگر نگرانی بازگشت به ساختار قدرت بود، موسوی نمی‌گفت من همان روز اول از حق خودم گذشتم ولی دربرابر ضایع شدن حق مردم سکوت نخواهم کرد
حضور فعال در عرصه‌ی سياسی وقتی که قانون عادلانه و آزادانه بی‌معنا باشند به افسانه شبيه است. اين متن چيزی به ما نمی‌دهد جز تزریق حس کاذب فعاليت سياسی در فضای بن‌بست آن هم با توهم گشوده شدن فضای سياسی. عجيب‌تر آن است که در خود متن هم اين سرگشتگی و تناقض آشکار است: ظاهراً رأی دادن آقای خاتمی به قصد گرفتن امتيازهايی و گشوده شدن فضای سياسی بوده است که نتيجه‌ی معکوس داد و هم در برابر حاکميت سياسی بی‌پاسخ ماند و هم از سوی مردم با بی‌مهری مواجه شد. علت تکرار این شيوه‌ی آزموده چی‌ست؟
بيان استمرار انسداد
نويسندگان متن، به جای کلی‌گويی و تکرار توصيف وضعيت و بيان کلياتی که حاصلی جز ايجاد شکاف‌های بيشتر ندارد – و از اين جهت متن خودشکن است و خلاف ادعای خود عمل می‌کند – می‌توانستند به روشنی بگويند – چنان‌که به دفعات حتی بر زبان آقای خاتمی جاری شده است – که در شرايط فعلی امکان فعاليت سياسی وجود ندارد. فعاليت سياسی نيازمند حداقل‌هايی است برای تحقق کف خواسته‌های دموکراتيک و منطبق با حقوق اساسی مردم – اعم از سبز يا غير سبز، اصلاح‌طلب يا غير اصلاح‌طلب – و در غياب اين حداقل‌ها هر گونه القاء وجود اين حداقل‌ها افزودن بر توهم‌هاست.
تغيير تراز سياست و تأخير فاز اصلاح‌طلبان
پس از ۲۲ خرداد، منطق سياست‌ورزی در ايران دستخوش دگرديسی بنيادين شده است. اين نکته، امری است که حتی از ديد حاکمان سياسی پنهان نمانده و به شيوه‌های مختلف در عملکرد آن‌ها متجلی است. اما اصلاح‌طلبان – يا دست‌کم نويسندگان اين متن – هم‌چنان با منطق قبل از ۲۲ خرداد – يا به عبارت دقيق‌تر با منطق دوم خرداد – می‌انديشند. جنبش اصلاح‌‌طلبی يا دوم خرداد هر دستاوردی که داشته است – مثبت يا منفی – پس از عبور از گردنه‌ی ۲۲ خرداد دستخوش دگرديسی شده است و ديگر آن موجود پيشين نيست. اين کوشش و مقاومت برای به عقب کشيدن عقربه‌های ساعت تاريخ و تلاش برای احيای اصلاحاتی که همواره با تعريف‌های کشسان و نامتعين در موقعيت‌های مختلف بروز می‌کند، نشان از تأخير فاز اين دسته از کنش‌گران سياسی دارد و بی‌توجهی آن‌ها به جريان‌های جاری در جامعه. همان نخبه‌گرايی و منسلخ بودن از واقعیت جامعه که بارها در صحنه‌ی سياست ايران اصلاح‌طلبان را به شکست کشانيد، این بار در برابر جنبش سبز خود را نشان می‌دهد و هر جایی که به منظر متفاوتی برخورد می‌کند يا به «ديگری» نهيب می‌زند که اخلال نکند و ايجاد مزاحمت در کار بقیه نکند يا ابايی از برچسب زدن به آن‌ها ندارد و «چپ‌روی» را هم مانند دشنام به کار می‌گيرد خصوصاً در فضايی که از «راديکاليسم» هیولایی ساخته‌اند که همواره می‌توان با نشان دادن تصویر آن هر حرکتی را خاموش کرد.
واقعیت اين است که بازی کردن در صحنه‌ی سياست ايران چنين نيست که بگويیم بگذارید اصلاح‌‌طلبان کار خود را بکنند و سبزها – يا آن‌ها که با اصلاح‌طلبان اختلاف نظر دارند – کار خودشان را بکنند. واقعيت اين است که اين شيوه‌ی بازی کردن در ميدان سياست – يعنی قدم نهادن در زمين از پيش‌تعيین‌شده‌ی قواعد نابرابر حاصل از تعلیق قانون – نه تنها برای اصلاح‌طلبان نتيجه‌ای از پيش تعيين شده دارد و قدم نهادن در دامی است که اقتدارگرايان از هم‌اکنون با سرخوشی چشم‌انتظار آن هستند، بلکه راه حرکت و عمل ديگران را هم مسدود می‌کند.
«رنج ضايع، سعی باطل، پای ريش»
بازخوانی دوباره‌ی اين متن به روشنی يک نکته را بازگو می‌کند: از منظر اصلاح‌طلبان، در فضای فعلی هيچ کاری نمی‌توان کرد. ولی می‌توان فرض کرد که می‌شود کاری کرد. با اين فرض می‌شود پيش رفت و اگر فضايی احياناً گشوده شد، ديگرانی هم که با اين راهبرد موافق نبوده‌اند می‌توانند وارد بازی شوند و سهمی از قصه داشته باشند. حقیقت اين است که اگر اين راهبرد خاصيت و نتيجه‌ای می‌داشت، باید در مناسبت‌های مختلفی که آقای خاتمی – لابد به توصيه‌ی مشاوران‌شان – چراغ سبزی برای «گفت‌وگو» و «مذاکره» نشان دادند، کمترين نشانه‌ای از گشايش مشاهده می‌شد نه اين‌که روز به روز بر اين انسدادها افزوده می‌شد.
آن‌چه در بالا آمد، چه بسا درشت‌تر از چيزی باشد که در ذهن نويسنده گذشته است ولی دست‌کم می‌تواند تلنگری بزند به نويسندگان متن که اگر قرار باشد راهبردشان را بازنويسی کنند با مخاطب مهربان‌تر باشند و شعور او را دست‌کم نگيرند و چنين قيم‌مآبانه و از موضع دانای کل، آن هم از پس نقاب، در فضای سياسی ميدان‌داری نکنند.
نزاع جنبش سبز با حاکميت سياسی بر سر کسب کرسی‌های قدرت نيست. دغدغه‌ی ملت ما آزادی و عدالت است و این آزادی و عدالت از طريق مشارکت در فعاليت سياسی در فضای بن‌بست ميسر نمی‌شود بلکه با رخنه کردن در دلِ اين سنگ خارا محقق می‌شود. حکایت جنبش سبز با فضای تيره و سهمگين سياست فعلی، حکايت نبرد سنگ با سنگ نيست؛ قصه‌ی پايداری آب است در برابر سرسختی خارا. جنبش سبز قرار است از رأی مردم اعاده‌ی حيثيت کند و سلامت انتخابات را برگرداند نه اين‌که جنازه‌ی صندوق رأی را بر سر دست بگیرد و زنده بودن او را در خيال بپروراند و اميد داشته باشد که با اين توهم جانی به تن مرده‌ی اين صندوق برگردد. برای چاره کردن درد، نمی‌توان آن را نادیده گرفت و با مفروض گرفتن عدم آن، آن را معدوم کرد.
کشمکش سلب و ايجاب
اين متن و زوایای مختلف آن را هم‌چنان می‌توان به نقد کشيد اما پرسشی که باقی می‌ماند هم‌چنان اين است که «چه بايد کرد؟». یک بخش پاسخ اين سؤال هم‌اکنون محقق شده است. همين‌که پرسش «چه باید کرد؟» بخشی از آگاهی عمومی مردم شده است و کم‌تر کسی است که اين روزها از خود و ديگران اين سؤال را نپرسد، يعنی رسوخ اصل مسأله به آگاهی عمومی. يافتن تمام پاسخ بی‌شک زمان می‌برد (و عمده‌ی اين پاسخ‌ها از متن جامعه و از میان مردم می‌آيد نه از برآیند تحلیل‌ها و لابی‌های نخبگان و احزاب سياسی؛ برجسته‌ترین نمونه‌ی جُستن این پاسخ‌ها را هم باید در تجربه‌ی راهپيمایی سکوت ۲۵ خرداد يافت). اما اين پرسش را در کنار متن فوق و هم‌چنين اين نقد – و هر نقد ديگری – بر آن می‌توان دوباره پرسيد. اگر به اين متن اين عيوب احتمالاً وارد است، پس چه می‌شود کرد؟ یا به جای آن چه باید کرد؟ طرح اين سؤال در کنار این نقد، بی‌شک مغالطی است. هر سلبی لزوماً همراه با ايجاب نیست. گوشزد کردن خلل‌های يک متن به اين معنا نيست که آن‌که لغزش‌های آن را می‌بیند حتماً پاسخی متفاوت دارد‌ يا بايد داشته باشد و اگر هم داشته باشد، ملزم به ارايه‌ی عمومی آن است. در نتیجه، به جای طرح این دوگانه‌ی کاذب سلب-ايجاب که کارکردی جز دعوت منتقد و مخاطب به سکوت ندارد، راه خردمندانه‌تر آن است که از سنجش‌گری‌ها – حتی اگر راه‌های جايگزینی پيشنهاد نکرده باشند – استقبال شود تا خلل‌های احتمالی را بتوان جبران کرد.
(اين متن اولين بار در جرس منتشر شده است)
۳

پيروزی اخوان المسلمين در مصر و بازی سياست

پيروزی نامزد اخوان المسلمين بر رقيب سکولارش – که بخشی از دولت سرنگون‌شده‌ی مبارک بود – حادثه‌ی نيکويی است. نمونه‌ی مصر و تونس دو نمونه‌ی خوب هستند از سال‌ها حکومت استبدادی سکولار. به روايت دقیق‌تر، صِرْفِ يدک کشيدنِ عنوان «سکولار» يا حتی سکولار بودن با همان اوصاف عامی که عموماً خاورميانه‌ای‌ها – و به ويژه ایرانی‌ها – می‌فهمند نه تنها فضیلتی نیست بلکه به خودی خود واجد ارزش‌های دموکراتيک نخواهد بود (اين نوع سکولاریسم همان است که تمام شعارهای‌اش را بر حسب موضعی که نسبت به دين می‌‌گيرد تعریف می‌کند نه بر اساس به رسمیت شناختن تفاوت‌های همه‌ی آدميان و کوشش برای رفع تبعیض بدون هیچ تبعيضی).

حکومت مبارک و بن علی هر دو سکولار بودند. این دو دولت سکولار امتحان‌شان را پس داده‌اند (به قول سکولارهای اسلام‌هراس «تحقق تاریخی‌»شان اين بوده است). حالا مسلمانانی از جنس راشد غنوشی و اخوان المسلمین مصر (که هر کدام مسلمانی متفاوتی دارند و به هيچ رو از يک جنس و یک نوع نيستند و يکپارچه و يک‌شکل دیدن آن‌ها اول خطاست و تکرار چرخه‌ی بیمار سکولاريسم تبعیض‌بنياد)، فرصتی دارند برای سیاست‌ورزی. اين فرصت، فرصتی است بسیار مغتنم به شرحی که خواهم گفت. اما پيش از آن باید تکلیف يک گره‌گاه مهم بحث را روشن کرد.

بسياری از ناظران ایرانی يا فارسی‌زبان و کسانی که ذهن‌شان و منطق نظری‌شان در مصادره‌ی آشکار و نهان گفتمان جمهوری اسلامی است (ولو در شمار مخالفان سرسخت‌اش باشند)، هم‌چنان به تونس و مصر با عينک جمهوری اسلامی می‌نگرند البته به شکلی معکوس. به همان اندازه که جمهوری اسلامی خوش‌خيالانه می‌خواهد حوادث مصر و تونس را به نام خودش سند بزند و وانمود کند همه‌ی مسلمانان عالم مثل او فکر می‌کنند، این گروه از کسانی نیز که از نام «اسلام» (حالا هر کس و هر شکل و در هر لباسی می‌خواهد باشد) رعشه بر اندام‌شان می‌افتد، وضع چندان متفاوتی ندارند.

برای این‌که ماجرا را بتوانیم بهتر ببینيم، خوب است به پیروزی سياسی حماس در انتخابات پارلمانی سال ۲۰۰۶ در فلسطين نگاه کنیم. این ماجرا تنها به چشم ناظران هوشمند مهم آمد. اهميت ماجرا اين بود که حماس برای نخستین بار درگیر روندی ديپلماتیک می‌شد و ناگزير باید از حرکت‌ها و اقدامات زيرزمينی، مخفيانه و پنهان به سوی سياست‌ورزی آشکار و شفاف می‌رفت. این مهم‌ترین وجه پيروزی سیاسی گروهی است که افراطی شناخته می‌شد. از آن پس، اگر حماس در همان مسیر ديپلماتیک حرکت می‌کرد، وضع کاملاً متفاوتی داشت. بدون شک حماس از آن تاریخ به بعد رفتار متفاوتی پيدا کرده است هر چند علی الاصول رفتار غرب با حماس تغيير محسوسی نکرده و اين از خطاهای غرب است.

وضع تونس و غنوشی با بقيه تفاوت دارد چون غنوشی بيش از ساير گروه‌ها درگیر مسایل نظری مربوط به دموکراسی بوده است و کسانی که با تاریخ تحولات فکری اعراب شمال آفريقا آشنا هستند به خوبی می‌توانند تفاوت انديشه‌های غنوشی را ببينند. مصر هم قصه‌ای از همین جنس است. تا امروز در حرکات و سکنات اخوان رفتاری خلاف دموکراسی دیده نشده است. ماجرایی که انتظار می‌رفت تبدیل به کودتایی ديگر و انقلابی تازه شود، گویا مسير آرام‌تری را اختیار کرده است. آن‌چه در مصر در حال وقوع است، اگر حادثه‌ی غیرمنتظره‌ای در آن رخ ندهد، هم باعث ناکامی خيال‌پردازان توهم‌زده‌ی جمهوری اسلامی خواهد شد و هم سکولارهایی را که انتظار دارند از اسلام و مسلمانی هيولا و دیوی بسازند ناکام خواهد گذاشت. بر خلاف سکولارهایی که فکر می‌کنند به نفع دین‌داران است که بروند زندگی دين‌دارانه و زاهدانه‌شان را بکنند، فکر می‌کنم دقيقاً همان کسانی که متهم به تندروی و افراط بوده‌اند وقتی زمام قدرت سياسی را در دست بگیرند و وارد پروسه‌ای دموکراتیک شوند، راحت‌تر در معرض نقد و آزمون قرار می‌گیرند و خودشان تصور و تصویر بهتری از خودشان پيدا می‌کنند. برای رسيدن به این شناخت نیازی به تسليم شدن در برابر ايدئولوژی‌های مختلفی که الگوی هراس و وحشت‌شان سال‌ها رعب‌آفرینی و مردم‌‌ستيزی جمهوری اسلامی بوده است نيست.

يکی از خطاهای دیگری که باعث دامن زدن به اين تفکر مستتر اسلام‌هراسانه (و به دنبال آن اسلام‌ستیزانه؛ که خود مصاديقی از عنوان کلی ديگری‌هراسی و ديگری‌ستيزی هستند) می‌شود، این است که تصویری که هراسندگان از اخوان المسلمين از آن‌ها دارند،‌ تصويری تاریخی دقيقی نيست. يعنی اگر از مخالفان و منتقدان آن‌ها بپرسيد که مثلاً اصول فکری اخوان چی‌ست و رهبران‌شان چه کسانی هستند و مطالبات‌شان چه چیزهايی است، احتمالاً به کلياتی برخواهید خورد از جنس تبليغات اسلام‌هراسان و اسلام‌ستيزان (از اين قبيل که اسلام ضد زن است و ضد دموکراسی است و ضد آزادی است و الخ) فارغ از این‌که واقعاً اين باورها چه نسبتی با مشی سياسی امروزی و فعلی اخوان داشته باشد.

اگر اخوان المسلمين «راديکال»‌ و «تندرو» بوده است، فراموش نکنيم که هم‌زمان با آن‌ها،‌ در ايران روزگار پادشاهی که گروه‌های مختلف سياسی به نبرد با آن رژيم مشغول بودند، گروه‌های مختلف چپ مارکسيست و مذهبی، مشی و منشی رادیکال و تندروانه داشته‌اند. آيا نهضت آزادی يا جبهه‌ی ملی آن روز با نهضت آزادی امروز قابل مقایسه است؟ آيا همه‌ی دست‌پروردگان فکری علی شريعتی امروز مانند شريعتی فکر می‌کنند و حرف می‌زنند؟ نکته اين است که برای مواجهه با اخوان بايد با کارنامه‌ی افراد درگير در سياست امروز برخورد کرد نه اين‌که مبنا را پرونده‌سازی – آن‌هم پرونده‌سازی‌های يک‌طرفه – برای از ميدان به در بردن حريفی قرار داد که پيشاپيش از او تصوری منفی داريم.
من هيچ همدلی با مشی سياسی يا اصول فکری اخوان المسلمين – چه در حال و چه در گذشته – ندارم اما این مخالفت سرسختانه و اهريمن‌تراشانه با اخوان را چیزی کم‌تر رفتار استبدادی مبارک و بن علی و معادل‌های وطنی‌شان نمی‌دانم. کسانی که هواخواه دموکراسی هستند، به جای عزا گرفتن از پيروزی مرسی، بايد شادمان باشند از اين‌که اين بار رأی مردم حرف اول را می‌زند ولو بر خلاف میل آن‌ها باشد.
۱

با تجربه‌ی ۲۲ خرداد چه می‌توان کرد؟

چه بسا عنوان اين يادداشت چیز ديگری باید می‌بود. ولی برای شروع، نياز به پرسشی با همين قالب است. ۲۲ خرداد تجربه‌ای بی‌بديل برای ملت ما بود. این تجربه، مثل هر تجربه‌ی انسانی و اجتماعی دیگری، در ظرف‌های مختلف معانی مختلفی می‌گيرد. گاهی تجربه‌ای بسيار شيرين، يا تجربه‌ای که می‌تواند بسيار روح‌نواز باشد، تبديل به تجربه‌ای تلخ و طاقت‌سوز می‌شود. و گاهی تجربه‌ای که از نگاه ديگران ممکن است مترادف با ناکامی و ذلت يا نابودی باشد، از نگاهی دیگری چيزی نيست جز کاميابی‌، عزت و سرافرازی.

یک بخش از تجربه‌ی ۲۲ خرداد، همين خصلت سوبژکتيو آن است که از سطح و افق يک اتفاق و رویداد عينی خاص بالاتر می‌رود. ۲۲ خرداد يک ذخیره‌ی عظيم اجتماعی است؛ ذخيره‌ای است که هم‌چنان می‌تواند الهام‌بخش باشد. اما پرسش اين است که مخاطب با اين اندوخته که بالقوه می‌تواند نيروی اجتماعی-سياسی قدرت‌مندی باشد، چه می‌کند؟ آيا اين تجربه‌ی شگفت‌آور را به يک تراژدی فرو می‌کاهد و خويش را قربانی می‌بيند و از آن می‌گریزد؟ يا از آن حماسه می‌سازد و در آن پهلوانی می‌‌کند؟ يا اين‌که انسانيت خويش و شکوه انتخاب آدمی را در آن متجلی می‌بيند و سرافرازی خويش را در افقی بالاتر از هدف‌های کوتاه‌مدت و نتايج زود-بازده جست‌وجو می‌کند؟

اکنون پس از سه سال از تولد جنبش سبز، اين نکته بيش از هر وقت ديگری آشکار شده است که ظروف انسانی مختلف چگونه با اين رويداد سيال یا، اگر بخواهيم دقیق‌تر بگوييم، آينه‌سان، برخورد می‌کنند. اين رويدادها نيستند که ما را رنگ‌آميزی می‌کنند. ما هستیم که رنگِ خويش را به رويدادها می‌زنيم.

این مضمون، هم مضمونی عارفانه است از قبيل آن‌که مولوی می‌گفت که «باده از ما مست شد نی ما از او» يا آن‌جا که می‌‌گفت: «کاملی گر خاک گيرد زر شود / ناقص ار زر برد خاکستر شود» (و پر پيداست که اين کلمات را نبايد تحت‌اللفظی معنا کرد و در الفاظ و عبارات پيچيد؛ بلکه معنا و مفهوم است که در آن‌ها کليدی است) و هم مضمونی است اجتماعی-سياسی. جنبه‌ی اجتماعی-سياسی آن همان است که در جنبش سبز و به ويژه در زبان و بیان ميرحسين موسوی منعکس شده است. پيش‌تر یک بار نوشته بودم که از نظر من، ميرحسين موسوی در تمام ملت تکثیر شده است. يا ميرحسين موسوی آينه‌ای بود برای نشان دادن تصویر ملت به خودشان. او وسيله‌ای شد برای این‌که عظمت اين ملت را به رخ خودشان بکشاند و به آن‌ها بگويد که هر وقت غرورشان را بخواهند مجروح کنند و هر وقت کسی بخواهد به آن‌ها بزرگی و نخوت بفروشد، هم باید و هم می‌توانند بايستند و نخوت متکبر را به زمين بکشانند.
اين اندوخته و ذخيره‌ی پرقدرت اجتماعی-سياسی، يعنی تجربه‌ی ۲۲ خرداد، به روشنی با تجربه‌ی ۲ خرداد تفاوت دارد. تفاوت دارد هم از حيث زبان و گفتار، هم از منظر عملی، هم از جهت چهره‌های عمده‌ای که نمايندگان، ميراث‌داران يا متوليان آن دو رویداد شدند. اما همين اندوخته‌ی ۲۲ خرداد اگر قرار باشد در قالب‌های تنگ جهت‌گيری‌های سياسی و اسلوب‌های مألوف اپوزيسيون جديد يا قديم حرکت کند، از پويایی می‌افتد. تمام نشاط و تپندگی جنبش سبز در همين خصلت استعلايی آن است که خود را با دستیابی به يکی دو هدف معين تعريف نمی‌کند. جنبش سبز اهل وصال نيست؛ اهل حرکت است. در وصال، توقف داريم. نقطه‌ی مقابل وصال هم فراق و هجران نيست؛ نقطه‌ی مقابل وصال، حرکت و سياليت است. جنبش يعنی همين. یعنی از حرکت باز نايستادن. يعنی جاری بودن مثل رود. يعنی زندگی. جنبش سبز يعنی زندگی. جنبش سبز را بايد زیست چنان‌که زندگی را.
آينه در آينه‌ی جنبش سبز
این است که ذخيره و اندوخته‌ی جنبش سبز و ۲۲ خرداد، در هر جانی و هر قلب و قالبی، در هر انديشه و خيالی، يکسان اثر نمی‌کند. برای بعضی هدایت‌افزاست و برای بعضی ديگر مايه‌ی ضلالت. مقايسه کردن جنبش سبز با تمام جنبش‌های آزادی‌خواهانه‌ی پيشين ملت ايران در صد سال اخير، درس‌آموز و گره‌گشاست. اما همين مقايسه را هم اگر به دست ناکاردان بسپاريد، از آن چيزی جز سرخوردگی و خفت و عقب‌ماندگی نمی‌فهمد. مقايسه‌ی جان‌بخش آن مقايسه‌ای است که بتواند به ما و ملت ما نشان بدهد که در اين صد سال، و در اين سه سال، بزرگ‌تر شده‌ايم و جنبش را زيسته‌ايم و حرکت کرده‌ايم و قد کشيده‌ایم و پخته‌تر شده‌ايم. برای فهم اين نکته، خامان ره نرفته پرواز نگاه‌شان به اين بلندا نمی‌رسد. «دريادلی بجوی، دليری، سرآمدی». ميرحسين موسوی مثل آینه‌ای، دريادل بودن، دلير بودن و سرآمد بودن ملت ما را به آن‌ها نشان داد. ما اين کشفِ دوباره‌ی خود را مرهون موسوی هستيم. موسوی مثل آينه‌ای در برابر آينه‌ی ما ايستاد: «آينه در آينه شد».
از اين افق در ماجرا نگريستن، برای اهل عبرت و آنان‌که قابل باشند، نشانه‌ها هست و درس‌ها. اما بايد به اين افق قدم نهاد. نمی‌شود در فضای پيشين و الگوهای کهن و منسوخ باقی ماند و انتظار داشت جنبش سبز با جان ما همان بکند که در زبان موسوی منعکس می‌شود. بيانيه‌های موسوی این دگرديسی معنايی و عملی را برای ما ترسيم می‌کنند. گفتار شخصی که در مناظره‌های‌اش لکنت زبان داشت و «چيز چيز»ش اسباب استهزاء مخالفان‌اش می‌شد، ناگهان در متن حادثه‌ای از قبيل ۲۲ خرداد، چنان صيقل می‌خورد که انتظار اين همه فوران انديشه و خيال از آن نمی‌رفت. دریای متلاطم و کف‌آلودی که در بيانيه‌های موسوی ديده می‌شود، گوهرشناسی می‌طلبد که از ميان‌اش صيد گوهر کند و همان‌ها را صيقل دهد و ميناگری و معماری کند با آن‌ها.
باور من اين است که ۲۲ خرداد می‌تواند تجربه‌ای گره‌گشا باشد مشروط بر اين‌که اين رویداد را تنها به يک حادثه‌ی سياسی صرف فرونکاهيم و انتظار نداشته باشيم که اين جنبش برای رفتن يکی و آمدن ديگری بر پا شده باشد (ساده‌ترین روايت‌اش اين است که جنبش سبز را برآمده از اراده‌ای برای «براندازی»، «انقلاب» يا «تغيير رژيم» بفهميم که اولِ خطاست و سنگ بنای گمراهی؛ و اين خطای مشترک «نظام مقدس» و اپوزيسيون براندازی‌خواه آن درباره‌ی جنبش سبز بود). ۲۲ خرداد تجربه‌ای بود که به ما آموخت می‌توان رهايی و آزادی و تمنای آن را زيست بدون آن‌که حتی وقتی که چشم‌انداز آزادی دور و دشوار می‌نمايد، از آن دل ببريم يا جهت‌مان را تغيير دهيم. ۲۲ خرداد درس زندگی بود. درس اميد بود. تمام آن مضامينی که در گفتار سياسی ۲۲ خرداد توليد شده است و به زبان‌های مختلف تفسیر و تأویل شده است، برای من يک معنا بيشتر ندارد: امید. نزد من، هر کسی که اهل ایمان و اميد است، هر کسی که رونده است، هر کسی که مانند آب سیال است؛ هر که اهل سکون نيست، سبز است و همراه جنبش سبزی است که در ۲۲ خرداد آغاز شد. «هر که در این حلقه نيست، فارغ از اين ماجراست». جنبش سبز، از افقی که من در آن می‌نگرم، و با نگاهی که در زبان موسوی در بيانيه‌ها خود را نشان می‌دهد، نسبتی با نومیدی و بی‌حرکتی ندارد،‌ حتی در دشوارترين و مخوف‌ترین شرايط.
بيانيه‌های موسوی: مصحفی گشوده
نقطه‌ی شروع بازخوانی تجربه‌ی ۲۲ خرداد و جنبش سبز، بازخوانی بيانيه‌های موسوی است. در این متون که متن پايه و کليدی جنبش سبز هستند و به عبارت دقیق‌تر«مصحف» جنبش سبز به شمار می‌روند، مضمون و ماده‌ی اوليه‌ی برخی از ارزش‌هايی است که اين جنبش را به پيش می‌راند آمده است. همين‌جا لازم است این نکته برجسته شود که يکی از خلصت‌های مهم جنبش سبز، پرهيز از کيش شخصيت و بنا کردن رهبری غيرمتمرکز و مردم‌محور آن بر شالوده‌ی رهبری کاريزماتيک است. تأکید خود موسوی و هشدار او به جنبش سبز نسبت به بروز تعظيم و تکريم‌های بی‌وجه و بت‌سازی‌های مشرکانه، راهنمای عمل مهمی برای جنبش سبز است نه تنها برای امروز بلکه برای آينده. افق ديد موسوی در برجسته کردن اين نکته از اين جهت مهم است که اگر قرار باشد از هم‌اکنون جنبش سبز به اين ورطه بيفتد، چشم‌انداز آينده‌ی ما بسيار تيره‌تر خواهد شد و در آينده به اين سادگی نخواهيم توانست راه سر برآوردن تملق‌ها، چاپلوسی‌ها، تقديس‌ها و شيفتگی‌های مؤمنانه را مسدود کنيم. پا گرفتن اين روحيه و نهادينه شدن حس حساسيت به رهبران سياسی و پاسخگو دانستن دايمی آن‌ها رکنی کليدی برای جنبش سبز است. در نتيجه، بازخوانی بيانيه‌های موسوی نه به مثابه‌ی اسطوره ساختن از آن‌ها و انحصار انديشه در آن‌هاست بلکه به عنوان الگويی است حداقلی که در آن‌ها ارزش‌های محوری و متعالی جنبش سبز مندرج است (و حتی در آن‌ها هم راه بحث و نظر مسدود نيست).
می‌توان نقطه‌ی آغاز و پايان بيانيه‌ها را ديد و آن‌ها را استعلا داد. استعلا دادن بيانيه‌ها به اين معناست که هر چند اين سخنان در ظرف زمان و مکان خاص خود پدیدار شده‌اند، می‌توان آن‌ها را به افقی بالاتر برد تا گرد تاريخیت بر آن‌ها ننشيند. اين به معنای تقديس يا نقدناپذير کردن آن‌ها نيست بلکه به معنای جدا کردن ارزش‌های برين و متعالی از راهبردهای مقطعی و زمانی است. اين کار اندکی خلاقيت می‌خواهد و البته ايمان و امید. برای کسانی که اهل خلاقيت نيستند، برای کسانی که اميد به سادگی در وجودشان ريشه نمی‌دواند، برای کسانی که اهل ايمان نيستند، البته همه چيز بايد مهيا و حاضر و آماده باشد. رنج بردن، پافشردن و اميد داشتن، کار هر جانی نيست. ۲۲ خرداد و جنبش سبز، مظروفی است که برای هر ظرفی يکسان کار نمی‌کند. برای کسی نوشین لبان می‌شود و برای دیگری زهر ناب. شماری را راحت است و عده‌ای را رنج. گروهی را نيل است و طایفه‌ای را خون. برای بازخوانی تجربه‌ی ۲۲ خرداد و جنبش سبز، بايد از خود و خويشتنِ‌ خويش آغاز کنيم. بيانیه‌های ميرحسين، همين را به ما می‌آموزد. و اين درس، درسِ تازه‌ای هم نیست. «در خانه اگر کس است،‌ يک حرف بس است».  
در اين سه سال، هم ناظران بيرونی و هم کسانی که بخشی از آرمان‌ها و آرزوهای خود را در آينه‌ی جنبش سبز ديده‌اند، بيش از آن‌که به بستر شکل‌گیری آن و خصلت‌های محوری آن توجه داشته باشند، شيفته‌ی تصوير خود در اين آينه شده‌اند. یکی از دستاوردهای مهم جنبش سبز این بود که مفهوم و معنای عمل سياسی و نفس سياست را دگرگون کرد. اما هم‌چنان کسانی هستند که سياستِ پس از ۲۲ خرداد را با منطق پيش از آن می‌فهمند (چه اين افراد بخشی از حاکميت سياسی جمهوری اسلامی باشند چه مخالفان و منتقدان‌‌اش). بی‌اعتنايی به اين تغيير افق و تراز سياسی، لاجرم نتيجه‌اش چيزی نمی‌شود جز آرزوانديشی و نقش خويش را در آب اين رودخانه‌ی خروشان جُستن.
سوء ظن و سو‌ء تفاهم درباره‌ی ماهيت جنبش سبز
جنبش سبز درست از زمان نضج‌گيری‌اش و حتی پيش از آن موضوع سوء ظن و سوء تفاهم بوده است. 
اين سوء ظن و سوء تفاهم ابتدا از جانب حکومت بوده و هست از آن رو که جنبش سبز را نه تنها مخالف و معترض بلکه از همان ابتدا معارض و متخاصم تلقی کرد، در حالی که اگر قاعده‌ی خردی در میان بود و زمام امور به دست خردمندان بود، جنبش سبز را حتی مخالف و معترض اين نظام نباید می‌دیدند بلکه آن را بايد جریانی مشفق می‌ديدند که در فکر عزت و اقتدار ايران و اصلاح و بهبود حال و روز همين نظام بود نه این‌که در فکر براندازی يا جايگزینی آن باشد (و اين نکات را سطر به سطر در بیانيه‌های موسوی می‌توان ديد).
سوء تفاهم ديگر آشکارا از جانب اپوزيسيون شناخته‌‌شده‌ی جمهوری اسلامی در تقریباً تمامی طيف‌های‌اش رخ داد. چتر گسترده‌ی کثرت‌گرایی که در مواضع ميرحسين (و کسان ديگری که همين مضامين را در گفتار و عمل‌شان برجسته کرده‌اند) پيوسته تبيين می‌شد، اين تصور را در اپوزیسيون ایجاد می‌کرد که – حتی به رغم تصریحات مکرر ميرحسين – حرکت جنبش سبز را در جهت نابودی یا ريشه‌کن کردن جمهوری اسلامی می‌دیدند. در نتيجه‌ی همين تصورات بود که اگر از جنبش سبز آن‌چه را که خود انتظار داشتند نمی‌ديدند،‌ يا آن را اميدی بر باد رفته قلمداد می‌کردند و يا زبان به طعن و لعن آن می‌گشودند (و هم‌چنان می‌‌گشايند).
حکومت جمهوری اسلامی و قدرت‌های مسلط و غالبِ امروز آن و هم‌چنين مخالفان سياسی آن، هر دو در جنبش سبز همانی را می‌دیدند و می‌بینند که خودشان می‌خواستند و اعتنای چندانی به آن‌چه که جنبش سبز واقعاً بود نداشتند. در این البته تردیدی نيست که در جریان اعتراض‌های پس از انتخابات حوادثی رخ داد و نشانه‌هايی نيز بود که ناگزیر ذهنِ هم حاکميت و هم مخالفان آن را به سوی برداشت‌های مزبور سوق می‌داد. اما اگر معيار را مواضع میرحسين بگيریم و آن را به مثابه‌ی شاقولی برای فهم مسير مستقیم جنبش سبز درک کنيم، اين اختلاف‌ها از ميانه بر می‌خيزد. این نکته البته حاجت به شرح و بسط دارد. وقتی از مواضع ميرحسين سخن می‌گوييم، سخن از مواضع شخص ميرحسین نيست. انديشه‌ی معيار مجموعه‌ای از حقايق عينی است (که گوهر و بن‌مايه‌ی ارزشی و معرفتی جنبش سبز را شکل می‌دهند) و اين حقايق عینی به شيواترین بیانی در کلام ميرحسين (و هم‌چنين در عبارات ساير رهبران و چهره‌های شناخته‌شده و تأثيرگذار جنبش سبز مانند مهدی کروبی) متجلی است. اين انديشه‌ی معيار در مسير توضيح، بازتوليد يا تفسیر ظرفیت‌های مغفول‌مانده‌ی آن‌ها آشکارتر می‌شود. هم‌چنين باید بر اين مضمون تأکيد کرد که جنبش سبز، چنان‌که در خلال آن‌چه تا اين‌جا گفته شد اشاره شده است، منحصر در يک فرد نيست بلکه انديشه‌ای است متکثر که همه‌ی آنانی که دل در گرو عزت و عظمت ايرانی آزاد و غنی از حيث معنا و ارزش‌های متعالی دارند به آن پای‌بندند.
خواننده شايد از خود بپرسد که چرا باید ميرحسين و مواضع‌اش را معيار بگيريم؟ پاسخ این پرسش همانا در اين نکته است که ميرحسين تبديل به صدای مطالبات و خواسته‌های عمومی مردم شده بود.  دقيقاً‌ به همين معنا، برداشت من از وضعیت حاکم بر اعتراض‌های فعلی اين است که اگر راهپيمایی و تظاهراتی در ميانه نيست،‌ دلیل‌اش به سادگی اين است که مطالبه‌ای پشت آن نيست. نبودن مطالبه به معنای روگردانی مردم از جنبش سبز نيست بلکه به اين معناست که مردم، جايی که صدای خود را در سخن ميرحسین می‌جستند، در پی او بودند و همراهِ همراهِ خود گام بر می‌داشتند و جايی که احساس می‌کردند صدای آن‌ها هم‌آهنگ با صداهای دیگر نيست، گام پس می‌نهادند. این نکته را به سادگی و بلاغت در بيانيه‌ی نهم ميرحسین می‌توان يافت:
«در اعتراض و حرکت اصلاحی و اصولی ما هیچ‌کس نباید صدمه ببیند. ما زمانی در تلاش خود موفق خواهیم بود که ابتکارهای ما برای احقاق حقوقمان تا آن حد اندیشیده شده، کارآمد و در چارچوب قانون باشد که حتی کودکان خردسال و زنان باردار بتوانند در آن شرکت کنند.»
کسانی که از جنبش سبز انتظار مقاومت از همان جنسی که مد نظر خودشان بود داشته و دارند، می‌‌انديشند که آيا اين مقاومت و اعتراض برای کودکان خردسال و زنان باردار هم ميسر هست يا نه؟ اگر نیست، به نظر من به همين سادگی از محور و هسته‌ی جنبش سبز دور شده‌اند و اگر جنبشی با آن آرمان‌ها و اهداف شکست خورده و به آن‌ها نرسیده است، بدون شک آن جنبش، جنبش سبز نيست.
بهار عربی؟
پیامی که ميرحسین پس از آغاز بهار عربی صادر کرد هم برای هسته‌های محوری جنبش سبز و هم برای آن‌ها که از متن این جريان دورتر بودند، اين تصور را ايجاد کرد که جنبش سبز و بهار عربی الگوی مشابهی دارند يا می‌توان داوری یکسانی درباره‌ی این‌ها داشت. واقعيت اين است که در پيام ميرحسين، بیش از این‌که مشابه‌سازی‌های عينی و تطابق‌های نعل بالنعل مدار اصلی باشد، برجسته کردن مطالبات مردمی و نشان دادن بیراهه رفتن‌های نظام‌های مسلط حکومتی محور بود. لذا اين قیاس نادرست و خطايی است که انتظار داشته باشيم هر آن‌چه در بهار عربی اتفاق افتاد (و هنوز همه‌ی پيامدهای‌اش جز سقوط حکومت‌شان معلوم نشده است) بايد در ايران و از مسير جنبش سبز هم اتفاق بيفتد. افسانه‌ی مشابه دانستنِ بهار عربی و جنبش سبز يکی ديگر از زمينه‌های بروز سوء تفاهم است که، به باور من، باید از آن پرهیز کرد. با تمام اين احوال، نمی‌توان از اين نکته نتيجه گرفت که جنبش سبز با آرمان‌ها يا مطالبات بهار عربی مخالف است. به گمان من عمده‌ی تفاوت‌ها در تفاوت روش‌ها و بسترهای اجتماعی است نه ضرورتاً در آرمان‌ها.
در توضیح این‌که وجه افتراق و اشتراک جنبش سبز و بهار عربی چی‌ست، بايد به اين نکته متفطن بود که جنبش سبز دل در گرو ارزش‌ها و انديشه‌های عينی و عام دارد که برای انسان، بما هو انسان، صرف‌نظر از رنگ و نژاد و فرهنگ و جغرافيا، واجد اهميت است. مطالبات بهار عربی تا آن‌جا که با اين ارزش‌ها هم‌دل و هم‌راه‌ است، با جنبش سبز هم‌افق است و به اندازه‌ای که از این جنبه‌های عام و متعالی غفلت می‌ورزد يا بدان‌ها بی‌اعتناست، راه‌اش از جنبش سبز جدا می‌شود.
ارزش‌های عام و متعالی مورد قبول جنبش سبز، در ظرف و زمینه‌ی جامعه‌ی ایرانی صورت و هيئت خاص نيازها و خواست‌های انسانی ایرانی را به خود می‌گيرد. نقش محوری جنبش سبز در اين‌جا آشکار می‌شود: هويت بومی بخشيدن به بن‌مایه‌ای که عام و فراگير و انسانی است.
تجلی مقاومت چی‌ست؟
سؤالی که باقی می‌ماند اين است که پس اين جنبش سبز کجاست؟ کجا خودش را نشان می‌دهد؟ اصلاً مقاومتی در آن هست؟ اعتراضی هست؟ يا شلعه‌ای بود که زبانه کشيد و خاکستر شد و رفت؟
پاسخ این سؤال را هم می‌توان در بيانیه‌های ميرحسین جست‌وجو کرد. شاکله‌ی اصلی جنبش سبز در حفظ اميد است و در زندگی کردن این مسير و جدی گرفتن و جهت‌دار کردن هسته‌های اصلی شبکه‌های واقعی و پيشاپيش موجود اجتماعی. در نتيجه، بخشی محوری از هویت جنبش سبز پيشاپيش در اختيار ملت ما هست و نياز به مداخله‌ای بیرونی نيست. اما باید پرسید که آيا این بخش از هويت سبز، توانسته است یا خواهد توانست تغييری در مناسبات موجود جمهوری اسلامی ايجاد کند؟ بدون شک بخشی از اين هدف هم‌اکنون محقق شده است. چيزی در سخنان ميرحسين نبود که در اين سه ساله محقق نشده باشد. اهداف ملت و اهداف جنبش سبز هم چيزهايی نيستند که يکشبه محقق شوند. صبر، خويشتن‌داری و رعایت اهداف بلندمدت‌تر و منافع ملی کشور و ملاحظه‌ی اتفاقات بين‌المللی و منطقه‌ای نشان می‌دهد که مسيری که همین امروز جنبش سبز در آن قرار دارد، مسيری نيست که به زیان ملت ما باشد.
اما تجلی مقاومت چی‌ست؟ فکر می‌کنم همین که، در بيان موسوی، اميد را مثل بذر هویت خود زنده نگه داريم و بر اصول خود پافشاری کنيم – که بسياری در گوشه و کنار ایران و جهان اين آرمان‌ها را حفظ کرده‌اند و به همراه دارند به ویژه در قلب زندان اوين – با بارش نخستين باران در این کویر، این بذر سر بر خواهد کرد و سایه‌ی سبزش بر سر تمامی مردم ما، حتی مخالفان و دشمنان‌اش،‌ گسترده خواهد شد. چشم‌انداز بيرونی کشور ما،‌ شايد منظره‌ی دشتی باشد انباشته از خاک و خاکستر و خون و دود (که این تصویر هم اغراق و مبالغه است) ولی در متن و بطن اين خاک، بذرهای ارج‌مندی هستند که با نخستين باران خواهند روييد. و اين فقط قصه‌ی اميد نيست بلکه ایمان هم ضرورت دارد. ما اگر به خود و ملت خود و به آرمان های بلندی که بن‌مایه‌ی جنبش سبز است ايمان نداشته باشيم و آن‌ها را طایفه‌ای شکست‌خورده، ذلیل و سرافکنده بدانيم، چیزی از ملت ما بر نخواهد آمد. این نکته را میرحسين کشف کرده بود و مدام بزرگی و عظمت ملت ما را به آن‌ها گوشزد می‌کرد نه قربانی بودن يا ستم‌کش بودن و ذلت آن‌ها را. بازگرداندن اعتماد به نفس ملت تنها از راه نشان دادن بزرگی‌شان به خودشان ميسر است نه از راه غر زدن و ملامت کردن و بی‌صبری کردن در برابر تأنی و درنگِ آن‌ها.
تغييری که در راه است
با آن‌چه در بالا آمد، باور من اين است که تغييری که در انتظار کشور ماست، حتی اکنون که زمام امور سرزمين‌مان در اختيار دولتمردانی بی‌کفايت و «مالیخولیازده» (به تعبير موسوی) است. این تغيير ناگزير است ولی شتاب در ايجاد تغيير آن‌ هم به شکلی وارداتی، نتیجه‌ی مخرب و ويرانگری خواهد داشت. جنبش سبز در همین کسوت و قامتی که هست، تا زمانی که خود را باور داشته باشد، در شاهراه اصلی خود حرکت کرده است. تمام اين‌ها نتيجه نمی‌دهد که بايد دست روی دست گذاشت و فقط از امید حرف زد. این نکته را ميرحسين به شيوايی هر چه تمام‌تر بازگو کرده است:
«امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه‌هایمان را قبله قرار دهیم. واجعلوا بیوتکم قبله. به خودتان و دوستان همفکرتان برگردید و این بار هر شهروند محوری باشد برای یک فعالیت مفید سیاسی،‌ اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و منتظرتشویق و کمک دولتی که وجاهت خود را از دست داده است نباشد.»
قلب تپنده‌ی جنبش سبز و چشمه‌ی جوشان الهام و خلاقیت‌اش در همين بيانيه‌هاست که همانا انعکاس و تصویر خلاقيت ملت ماست. پيش رو داشتن این آينه و تماشا کردن تصویر خويش در آن، در آستانه‌ی سالگرد سوم جنبش سبز، از ضروريات محوری و اساسی جنبش سبز است.
جنبش‌های مدنی/اجتماعی و تحليل‌های پس از وقوع
در میانه‌ی غبار حوادث پرشتاب اين سه سال، به ويژه پس از آرامش نسبی اعتراض‌هایی که بروز بیرونی و خيابانی داشتند، کم نبوده‌اند کسانی که به سرعت دست به کار الگوسازی‌هايی برای جنبش سبز شدند که عمدتاً از جنس تحليل‌های پس از وقوع‌اند. پيش‌فرض این تحليل‌ها اين است که اين جنبش تمام شده است. این نگاه هم زودرس و ناپخته است و هم آرزوانديشانه. شايد اعتراض‌های خيابانی تمام شده باشد، که حتی برای آن هم تضمینی وجود ندارد، اما هسته‌ی محوری جنبش سبز هم‌چنان در حرکت و جوشش است. اين گفتمان هم‌چنان زنده و در کار بازسازی و تصحيح مسير خود است. در نتيجه، کسانی که پیشاپيش بر مبنای ارايه‌ی تعریف‌هایی از «جنبش اجتماعی» و تحميل قالب‌ها و ويژگی‌هايی که به دست آمده از بررسی جنبش‌های ديگر پس از اتمام یا وقوع‌شان است، سنگ بنای تحليلی نادرست را می‌گذارند که منجر به نتیجه‌گيری‌های نادرست و شتاب‌زده‌ می‌شود. اين تحليل‌ها به محض وقوع حوادث تازه يکسره از اعتبار می‌افتند (به فرض این‌که حتی در خودِ اين تحليل‌ها اعتباری وجود داشته باشد).
عدم وقوع‌ تغييراتی زیر-و-رو کننده و بنيادين در کشور را نبايد به منزله‌ی نشانه‌ای برای ناکامی (يا حتی عقب‌نشينی) جنبش سبز تلقی کرد. جنبش سبز، مانند مادری که بقا و سلامت فرزند را از در گروگان دايه بودن او مهم‌تر می‌داند، با دل خونين بر دوری فرزند صبر می‌کند ولی به هيچ رو خواهان آن نيست که به صرف دستيابی به تغيير، يعنی تغيير برای تغيير، چنان کند که نه از تاک نشان ماند و نه از تاک‌نشان. درست بر عکس، جنبش سبز در این زمینه رويکردی کاملاً مخالف با همه‌ی کسان، گروه‌ها و سازمان‌هایی دارد که می‌پندارند به هر قيمت و هزينه‌ای که شده است بايد وضع موجود را تغيير داد و اين‌که از اين پس چه می‌شود، برای‌شان مهم نيست.
پايداری ارزش‌های جنبش سبز
جنبش سبز به اعتبار آن‌که شعارها و اهداف و آرمان‌هایش همان عالی‌ترین ارزش‌های مورد قبول همه‌ی کسانی است که شرافت انسانی خویش را به زر و زور و تزویر نفروخته‌اند، و این یعنی اکثریت مردم ایران، در طول مدت کوتاهی که از شکل گیری و تطورش گذشته است، بی هیاهو اما به گونه‌ای مستمر و پیوسته و با اراده‌ای در خور تحسین وظیفه‌ی ظرفیت‌سازی و تحول در دیدگاه‌ها و برجسته‌سازی ملاک‌های حق و باطل را به انجام رسانده است. جنبش این مهم را از رهگذر مقاومت تحسین برانگیز سبزهای در بند، بیانیه‌های روشنگر رهبران‌اش، و تکاپوهای نظری آن دسته از اهل اندیشه و فرهنگ که در داخل و خارج از کشور در حد توان ادای وظیفه کرده‌اند، به انجام رسانده است. محصول این تلاش گسترده، پس از گذشت سه سال، آشکار شدن هر چه بیشتر صفوف حق و باطل و رسوا شدن کسانی بوده که دل در گرو باطل داشته‌اند و  به خود باز آمدن آنانی که همه‌ی گوهر انسانیت خود را سودا نکرده بودند.
ملتی امير و مير در ميان ملت
اين معنا که ميرحسین موسوی در ملت مستغرق است و در حقیقت از ملت و با ملت است که اين «همراه» جنبش سبز (نه «پيشرو»، «پرچمدار» یا «پير»‌ و «مراد» آن) از قعر چاه سکوت برآمد و به اوج ماه عزتِ خرداديان رسيد، نکته‌ای است که بسیاری به شهود و بداهت در می‌يابند. شاید این نکته را بتوان با حکايتی از مولوی – از زندگانی مولوی – توضيح داد. در شرح ماجرای سروده شدن غزلی با مطلع «گفت لبم ناگهان نام گل و گلستان / آمد آن گلعذار کوفت مرا بر دهان…»، افلاکی در «مناقب العارفین» آورده است که روزی مولوی در باغ حسام‌الدین چلبی «معارف می‌فرمود» و بدرالدين ولدِ مدرس آهی زد و گفت: «زهی حيف! زهی دريغ!» و وقتی مولوی سبب حیف و دريغ خوردن را از او پرسيد گفت که «حيفم بر آن بود که خدمت مولانا شمس‌الدين تبریزی را در نيافتيم». مولوی مدتی طولانی سکوت می‌کند و در پاسخ می‌گويد که: «اگر به خدمت شمس‌الدين تبريزی نرسيدی – به روان مقدس پدرم – به کسی رسیدی که در هر تارِ موی او صد هزار شمس تبریزی آونگان است و در ادراکِ سرِّ سرِّ او حيران».
این قصه، نقدِ‌ حال ما و جنبش سبز نيز هست. به مثل، ميرحسین شمس تبریزیِ ماجراست و مولوی، ملتِ ما. همه از قصه‌ی شمس و مولانا تنها حکايت شیفتگی یا اشتیاق بی‌وصف و عظیم را خوانده‌اند اما از جا به جایی عاشقيت و معشوقيت در اين دو کم‌تر سخن گفته‌اند. در قصه‌ی ما، محور ماجرا عشق نيست. مغز قصه اين است که شمسِ ماجرا در برابر مولویِ حکايت، تار مويی بيش نيست. ميرحسين همراه همين ملت است و در کار ادراکِ سرّ سرّ اين ملت می‌‌کوشيد و بيانیه‌های‌اش چیزی نبود جز گره گشودن از اسرار همين ملت.
وقتی جنبش سبز و نقش مير حسين موسوی را در آن از اين منظر ببینيم، ديگر «بيانيه‌ها»، اختصاص به شخص موسوی ندارد. ديگر این بيانيه‌ها در بازه‌ی محدود و بسته‌ی زمانی ۲۲ خرداد ۸۸ تا ۲۶ بهمن ۸۹ باقی نمی‌مانند بلکه مرز زمان و حصارهای حصر را در می‌نوردند و در جان یکايک همراهان اميدوار و مؤمن اين طریق می‌نشينند تا جایی که «هر ایرانی، يک موسوی» بلکه «هر ایرانی، صد هزار موسوی» می‌شود. اين آینه را اگر مصفا کنیم و غبار نومیدی، یأس،‌ بی‌عملی و تنگ‌نظری را از آن بزدايیم، هر کدام از ما از همین امروز می‌توانيم بيانيه‌هایی بنویسیم از همان جنس:
گر چشمِ دل بر آن مه آيينه‌رو کنی
سیر جهان در آينه‌ی روی او کنی
خاک سيه مباش که کس برنگيردت
آيينه شو که خدمتِ آن ماهرو کنی
جانِ تو جلوه‌گاه جمال آن‌گهی شود
کآيينه‌اش به اشک صفا شستشو کنی
ميرِ محبوس و محصور جنبش سبز، همين‌جا و در ميانِ ما و میانه‌ی ميدان است. نشان او را در ميان خويش بايد بجوييم و از همين نقطه است که باید حرکت‌، برخاستن و نهضت را ادامه داد.
۱

انتشار «پرورش بذر اميد: راه سبز رهايی»

کتاب «پرورش بذر اميد: راه سبز رهايی» از امروز برای خريد و سفارش از وب‌سايت‌های آمازون در سراسر جهان آماده است. صفحه‌ی مربوط به اين کتاب را می‌توانید در وب‌سايت ناشر (در این جا) ملاحظه کنيد. کسانی که ساکن بريتانيا هستند، می‌توانند کتاب را از اين‌جا سفارش دهند (و در آمريکا). نسخه‌ی کيندل کتاب هم به زودی برای خريد آماده خواهد شد (در نتيجه فعلاً نسخه‌هایی کیندلی را که احتمالاً لينک‌شان در وب‌سايت‌ها موجود است، خريداری نفرماييد).

لازم است همین‌جا از ناشر کتاب، ایچ‌ اند اس ميديا، سپاسگزاری کنم به خاطر صبر، دقت، همکاری و لطف‌شان در آماده‌ کردن آخرين ويرايش کتاب (به رغم اصلاحات مکرری که در نسخه‌های مختلف اعمال کرده بودم). مقدمه‌ی کتاب و متن ترجمه چندين بار ویرايش شده است و تا جايی که در فرصت کوتاهی که داشتم امکان‌اش فراهم بود، اشتباهات تايپی و ساير خطاهای ديگر متن مرتفع شده است. اما هم‌چنان اين اثر مانند هر اثری ديگری، کاری بی‌عيب و نقص نيست و ناگزیر ممکن است لغزش‌های ديگری در متن از قلم افتاده باشند. ساير اشتباهات احتمالی (که بسيار معدود هستند) در چاپ‌های بعدی کتاب مرتفع خواهد شد.

بار دیگر ضروری است تأکید کنم که هدف عمده‌ی ترجمه‌ی بيانيه‌ها و انتشار چنين اثری، چنان‌که در مقدمه به تصريح و تلویح به آن اشاره رفته است، ارایه‌ی اين ژانر از ادبیات سياسی به جامعه‌ی آکادميک و دانشگاهی است. در نتيجه، اين اثر را به هيچ رو نباید کاری با متعلق و هدف سياسی تلقی کرد یا آن را ذيل اهداف کنشگران سياسی (حتی سبزها) طبقه‌بندی يا منحصر کرد. پرداختن به چنين کاری، بيش از هر چیزی انگيزه‌ای علمی دارد تا جنبش سبز مستندسازی دقيق و روشنی داشته باشد و تاريخ و سير تحول و تطور انديشه‌ی آن به دقت ثبت شود. لذا، فارغ از اين‌که مضامين و محتويات بیانيه‌های چی‌ست، هدف اوليه‌ی کار مستندسازی و ثبت بخش مهمی از تاريخ سياسی معاصر ايران است.

فارغ از تعلق خاطر قلبی من به جنبش آزادی‌خواهانه‌ی مردم کشورم و آرمان‌های ملی و استقلال‌طلبانه‌ی ايرانيان، یکی از مهم‌ترين انگيزه‌های انتشار چنین اثری به حوزه‌ی کار آکادميک من و زمينه‌ی پژوهشی‌ام در دوره‌ی دکتری بر می‌گردد. در چارچوب کلی‌تر زمينه‌ی پژوهشی علوم سياسی و روابط بين‌الملل که از سال ۲۰۰۴ حوزه‌ی عمده‌ی پژوهشی و علمی من بوده است، به ويژه بحث‌های مربوط به اتوريته و رهبری کانون اصلی تحقيق من بوده است. جنبش سبز و رويدادهای سه سال اخير ايران، يکی از نمونه‌های غنی و ارزش‌مند برای مطالعه‌ی الگوهای رهبری و اتوريته (چه در حوزه‌ی دین و چه در حوزه‌ی سياست) بوده است. اين زمينه‌ها هر چند در متن مقدمه حضور چندان پررنگی ندارند ولی اشاراتی که در جای‌جای مقدمه آمده است، تعلق خاطر مرا به اين حوزه‌ها آشکار می‌کند.

یک بار ديگر، اين‌جا هم از حميد دباشی به خاطر نکات ارزش‌مندی که در راستای بهبود متن مقدمه و ارتقاء سطح آکادميک آن متذکر شد سپاسگزارم. هم‌چنين از محمدرضا جلایی‌پور به خاطر یادآوری يکی دو نکته که از قلم افتاده بود ممنونم. از ساير دوستانی که هر کدام به نحوی در بهبود متن مقدمه سهم داشته‌اند، و نام‌شان در کتاب نيامده است، نيز سپاس‌گزارم. طبعاً هر خطا و لغزش يا قصوری که در نسخه‌ی حاضر اين اثر وجود داشته باشد، يکسره متوجه من است. اميدوارم اهل دانش و پژوهش به بزرگواری از لغزش‌های احتمالی در برابر ارزش محتوای کلی اثر غمض عين کنند و پيشنهادهای‌شان را در جهت اصلاح زلل کار دريغ نکنند.
۲

پرورش بذر اميد

در آستانه‌ی سالگرد سومين سال تولد جنبش سبز هستيم. از همان روزهای نخست، ظن غالب من این بود که پس از اين‌که تب رسانه‌ای داخلی و خارجی فرو می‌نشيند و جنبش سبز، در مسير استوارتر زندگی قرار می‌گيرد، به تدریج مسير اصلی و شاهراه مهم‌تر جنبش سبز هم دستخوش غبار فراموشی‌ خواهد شد. در نتیجه،‌ تصمیم به ترجمه‌ی بیانيه‌های ميرحسين به زبان انگلیسی و فراهم کردن آن‌ها برای مخاطبانی وسیع‌تر، به ويژه برای جامعه‌ی آکادميک و دانشگاهی، را امری مهم می‌دانستم. اين ترجمه‌ها امروز تمام شده و به دست انتشار سپرده شده است.
برای اين نسخه‌ی انگلیسی از بيانیه‌های ميرحسين مقدمه‌ای به انگليسی نوشته‌ام که در آن کوشيده‌ام تا حدودی رؤوس و محورهای اصلی جنبش سبز را از نگاه ميرحسین موسوی برجسته کنم. در اين کار، تمام تلاش‌ام را کرده‌ام که تا جایی که امکان دارد، بيشتر به روايت اصیل و مستقيم ماجرا از نگاه ميرحسين بپردازم و مستندسازی و ثبت بی‌واسطه‌ی جنبش سبز را متعهد شوم. در بعضی موارد ناگزیر تفسيرهای خود من هم در مقدمه آمده است، اما تا همين مقدار هم دخالت من در آن‌ها حداقلی بوده است.
اميد اصلی من این بوده و هست که اين متون تبدیل به متونی پايه برای مطالعه‌ی جنبش سبز شوند آن هم نه صرفاً برای مخاطب عام. مخاطب اصلی این کتاب، دانشگاهيان و اهل پژوهش هستند، به ويژه کسانی که در حوزه‌های علوم سياسی، فلسفه‌ی سياسی و جامعه‌شناسی سياسی کار می‌کنند. مخاطبان دیگر، در سطوح ديگری می‌توانند از ترجمه‌ی انگليسی بيانيه‌ها بهره ببرند. طبعاً فارسی‌زبانان به خود بيانيه‌ها دسترسی دارند و چه بسا انتشار انگليسی آن‌ها باعث شود عده‌ای مجدداً به مرور و بازخوانی دقیق بيانيه‌ها بنشينند و ببينند تا امروز چقدر راه آمده‌ايم و کجاها احتمالاً به بيراهه رفته‌ایم. نزد من، متر و ملاک برای فهم جهت و مسیر جنبش سبز، اصول و خطوطی است که ميرحسین به روشنی در بیانیه‌های‌اش ترسيم کرده است. هر چقدر از اين نگاه فاصله بگیریم، از جنبش سبز هم دورتر شده‌ايم. نياز به گفتن ندارد، پیش‌تر هم نوشته‌ام، که از نظر من، ميرحسين در ملت ما تکثير شده است. ما ميرحسين‌ايم و او ماست. ميرحسین از این جهت به سرعت به جايگاهی رسید که در خيال کسی نمی‌گنجيد، که صدای ملت خود شده بود و «همراه» آن‌ها بود نه «پير» یا «مراد» آن‌ها.

برای رساندن پيام این بيانيه‌ها و آن‌چه به اختصار در مقدمه‌ی کتاب آورده‌ام، مخاطب اصلی را طیف دانشگاهی قرار داده‌ام که انتظار می‌رود این جنس آثار را با دقت و روش‌مندی و موشکافی بخوانند. با رسانه‌ها و روزنامه‌نگاران با احتياط و فاصله برخورد می‌کنم چون می‌دانم فضای رسانه‌ای زبان فارسی به شدت مشروط است و مشکلات خود را دارد. اکتيويست‌های سیاسی هم سکوی مناسبی برای انتقال پيام اين کتاب نیستند، حتی اکتيويست‌های سياسی هم‌سو با سبزها. این طيف‌ها عمدتاً در مرحله‌ی دوم از چنين کتابی استفاده می‌کنند.

نسخه‌ی کاغذی این کتاب تا روز ۲۲ خرداد از طریق وب‌سايت‌های آمازون برای خرید آماده خواهد بود (و نسخه‌ی کيندل آن حدود یک ماه ديگر به بازار خواهد آمد). هنگامی که کتاب برای خرید عمومی آماده شود، خبرش را اعلام خواهم کرد. عنوان کتاب به فارسی می‌شود «پرورش بذر امید: راه سبز رهايی». طرح پشت و روی جلد کتاب را هم در این‌جا می‌بینيد. ناشر کتاب ايچ اند اس ميدياست. کتاب در ۲۵۰ صفحه منتشر شده است و شامل يک مقدمه، متن بیانيه‌ها و فهرست نمايه‌‌ها و موضوعات و مضامین کتاب است. 
۱

سبزِ سهل ممتنع

سبز بودن درست وقتی که همه‌ی سبزها يا همه‌ی کسانی که احساس سبز بودن کرده بودند، در اوج قدرت يا در اوج احساس قدرت بودند، درست در روزگاری که راهپيمایی سکوت عظمت خودمان را آينه‌وار به رخ‌مان کشيده بود و ما را مبهوت دوباره يافتن خودمان کرده بود، هنر بزرگی نیست. سبز بودن وقتی هنر است که خون حسين با خاک کربلا آميخته باشد و کاروان اسيران را به ذلت و خواری از اين شهر به آن شهر ببرند و يزيد سرمست قدرت باشد و بسياری از همان سبزهای محب اهل بيت، دلمرده و سرخورده باشند، اما تو زينب‌وار ايمانی داشته باشی مثل کوه و بدانی که باطل رفتنی است و بدانی که از هیاهوی پرزور و عربده‌ی طاغوت چيزی جز سوء عاقبت نمی‌آيد، آن وقت است که سبز بودن هنر است. پس «هنر بيار و زبان‌آوری مکن…» جانا!

مير سبز مردم

۱۵

ستيز بی‌خردی‌ها

چکيده
«مانند همه‌ی معيارها، آن‌چه که ذکر می‌کنم به شدت در ميان مؤمنان «متدين» و مؤمنان «لاييک/سکولار» محل نزاع و بحث است. در هر دو حوزه، من از مؤمنان سخن می‌گويم تا از اين تعصب نامنصفانه که «مؤمنان متدين به انتقاد علمی گشوده نيستند، در حالی که ذهن‌های سکولار لزوماً مدافع دانش علمی روشنگر هستند» پرهيز کنم. سکولاريسم – لاييسته در زبان فرانسوی – مؤمنان خود را داشت و هم‌چنان دارد، که از چالش‌های فلسفی، اجتماعی، روان‌شناختی و سياسی باور و اعتقادشان، درست به همان شکلی که در مورد يک جامعه‌ی دينی وجود دارد، آگاه نيستند. این تقسيم‌بندی مانوی‌گونه‌ی ميان مؤمنان سنتی محافظه‌کار و شهروندان مدرن، روشنفکر و مترقی يک دموکراسی پيشرفته‌ی لاييک/سکولار هنوز بر گفتمان‌های هر دو گروه ستيزه‌جو، کم‌تر و کم‌تر در جامعه‌‌های غربی اما بيش‌تر و بيشتر در بسترهای اسلامی، حکمفرمايی می‌کند.»
– محمد ارکون، «اسلام: اصلاح یا براندازی»؛ صص ۳۶۶-۳۶۷

متن
چند روز پيش، يادداشتی نوشته بودم درباره‌ی اين جنجال تازه‌ای که – مثل بسياری از جنجال‌های مشابه ديگر – فضای فکری فارسی‌زبانان را مسخر خود کرده است و در آن کوشيده بودم توضيح دهم که مهم‌ترین چيزی که در ميانه‌ی اين همه جنجال، ميدان‌دار قصه است «بی‌خردی» و در واقع «بی‌خردی‌ها»ست؛ اما از انتشارش به دلايلی منصرف شدم تا اکنون. يادداشت صاحب سيبستان باعث شد همان نوشته را به شکل ديگری منتشر کنم.

چيزی که تقريباً در هيچ کدام از جوانب قصه نديده بودم، مسؤوليت‌پذيری و شجاعت اخلاقی و عقلانی بود. به گمان من، کاری که شاهين نجفی کرده است – که اگر قرار باشد آن را وصف کنم چيزی نيست جز تفريح کردن فارغ‌دلانه،‌ هزل‌آميز و بی‌خيالانه با چيزی که موضوع باور، اعتقاد، احساس و عاطفه‌ی عده‌ای است که با او و هم‌فکران و هم‌بازی‌های تفريح‌اش تفاوت دارند – کاری است از سر بی‌خردی و بی‌مسؤوليتی.

این بی‌خردی را البته گروه مقابلی که دست‌کمی از هم‌او ندارند، مضاعف می‌کنند و از سوی ديگری به عمق بی‌خردی می‌افزايند. تقاضای اعدام کردن و حکم قتل صادر کردن و فتوای فقيهی را جعل و دست‌کاری کردن، همانا از کسانی ساخته است که در وجه ايجابی و اثباتی هيچ هنر و فضيلتی ندارند و تمام حيات‌شان در ارتزاق از بحران و جنجال است؛ مهم نيست که اساس بحران پيش آمده وزن و اعتباری دارد يا ندارد. برای آن‌ها بدون شک مهم هم نيست که توهينی صورت گرفته باشد يا نباشد. کافی است کسی سرود يادِ اين مستان بدهد که به نعره و عربده در اين ميدان به رقص در آيند. 

اما هم‌چنان قصه در اين دو سطح بی‌خردی محدود نمی‌ماند. گروهی ديگر که تماشاچی قصه هستند و به جانب‌داری از بی‌خردی نخستين گريبان می‌درند و ناگهان فرياد وا-آزاديا سر می‌دهند، بعيد است به سويه‌ی ضد-آزادی و ضد-اخلاقی کل ماجرا توجهی داشته باشند. اين گروه سوم هم در تداوم اين بی‌خردی‌ها و در دشوار کردن و کُند کردن راه بازگشت به عقلانيت و انسانيت و اعتدال سهم دارند. این گروه تقصيرشان هيچ کم‌تر از دو گروه بالا نيست.

ماجرا اين است که «مسأله»ای پيش آمده است و در ميانه‌ی اين جنجال‌ها تنها چيزی که عملاً به آن پرداخته نمی‌شود و پرسشی درباره‌ی آن نمی‌شود خودِ آن مسأله است. پای هزار چيز ديگر به ميان می‌آيد و تمامی عيوب بی‌خردی اول از يادها می‌رود تا اصل همان مسأله به فراموشی سپرده شود.

بسيار ديده‌ام، خوانده‌ام و شنيده‌ام که بعضی گفته‌اند: «چيز توهين‌آميزی در اين قطعه نيست» يا «همه‌جای دنيا از اين اتفاق‌ها می‌افتد و مثلاً در غرب و اروپا با خدا و مسيح و دين از اين کارها زياد کرده‌اند» و البته نمونه‌های تأييدکننده‌ی اين ادعا هم فراوان است. اين‌جا چند نکته‌ی ساده و روشن هست.

نخست اين‌که وقتی از نوع واکنش افراد به يک نوشته، يا اثر يا يک سخن حرف می‌زنيم، من حق ندارم تلقی شخصی خود را در آن دخيل کنم. من نمی‌توانم بگويم «چيز توهين‌آميزی در آن نيست» يا چيزی باعث آزار دادن يا رنجاندن کسی نمی‌شود. اصولاً آزار ديدن، رنجيدن، يا احساس توهين کردن («توهين» با «احساس توهين» فرق دارد)، مقوله‌ای است ذهنی و سوبژکتيو. در نتيجه، بايد از يک فرد عادی پرسيد که چه «حسی» نسبت به ماجرا دارد. اين عواطف و احساسات «افراد» – نه حکومت‌‌ها يا نهادها – هستند که کل قصه را شکل می‌دهند. درباره‌ی مذهب وقتی حرف می‌زنيم، موضوعاتی که به دين افراد مربوط می‌شوند، برای خود آن‌ها – نه برای کسی که به آن باوری ندارد يا دين و مذهب هيچ نقشی در زندگی‌اش ندارد – مسأله کاملاً عاطفی و احساسی است. امام و خدا و پيامبر، مانند پدر و مادر و نزديک‌ترين اشخاص و افرادی هستند که رابطه‌ای عاطفی را برای‌شان رقم می‌زنند. مقايسه از اين ساده‌تر که اگر شما در غرب، کمترين چيزی درباره‌ی هولوکاست بگوييد يا بخواهيد کشته شدن يهوديان را در فجايع جنگ جهانی دوم،‌ دست‌کم بگيريد يا در آن تشکيک کنيد، عقوبت سختی در انتظارتان خواهد بود؟ کسانی که در اين قطعه، هيچ احساسی از آزردگی به آن‌ها دست نمی‌دهد، باید از خود بپرسند و در دل‌شان جست‌وجو کنند که اگر چيزی در زندگی‌شان باشد که نزدشان بسيار بسيار عزيز باشد – و اين چيز عزيز ممکن است از ديد بسياری، فوق‌العاده بی‌معنا يا بی‌ربط باشد – واکنش‌شان در برابر زخمی شدن، يا تحقير شدن يا دست‌کم گرفته شدن آن چیز چه خواهد بود؟ اين آزمون ساده‌ای است که به راحتی پاسخ پرسش ما را درباره‌ی کل ماجرای مزبور می‌دهد. پاسخ اين قصه را نمی‌توان با فلسفه‌ورزی‌های سرد و فارغ‌دلانه با توجه به خلقيات فردی و شخصی خودمان بدهيد. بايد دقيقاً به مخاطبانی عادی توجه داشته باشيد که از شنيدن آن حس انزجار به آن‌ها دست می‌دهد (و فراموش نکنيم که موضوع اين قطعه «قدرت سياسی» نيست؛ بلکه باور و اعتقاد دينی مردم عادی است).
لذا در اين‌که کار شاهين نجفی از سر بی‌خردی بوده است، کمترين ترديدی ندارم (و البته جانِ حتی بی‌خردان هم حرمت دارد و نمی‌توان به آن به هيچ بهانه‌ای تعرض کرد). او اگر هنرمند است و در قبال کارش و مردمی که قرار است کارش را بشنوند و اعتبار برای‌اش قايل شوند مسؤول است، بايد به سادگی متوجه خطای اوليه‌ی خود می‌شد و در پی توجيه يا فرار از مسؤوليت آن بر نمی‌آمد. از اين حيث، خودِ او در دامن زدن به اين بی‌خردی و دست‌کم بخشی از عواقب آن سهم دارد. اما اين مغالطه‌ی هولناکی است که کسی گمان کند تقبيح بی‌خردی اولی، مترادف است با تقدیس، توجيه يا روا داشتن بی‌خردی گروه مقابل. بر عکس، تقبيح بی‌خردی گروه دوم هم جوازی برای بی‌خردی اولی نيست. خلط کردن اين دو، نشانه‌ی ساده و روشنی از فقدان درک انتقادی و شخلتگی فکری است.
نکته‌ی آخر این‌که آدمی، به ويژه هنرمندان، شاعران يا کسانی که کارشان جنبه‌ی اجتماعی پررنگ‌تری دارد، در وضعيت بسيار دشواری قرار دارند. گاهی گفتن يک جمله می‌تواند آدمی را به کلی نابود و مضمحل کند و گاهی در شرايطی ديگر فقط با يک حرکت کوچک و ساده، فرد می‌تواند در حافظه، خاطره و دل‌های گروه بزرگی از مردم جايی را تا مدت‌های دراز و چه بسا تا قرن‌ها برای خود باز کند. در فضای ايران دو نمونه‌ی روشن و خوب داريم: محمدرضا شجريان تنها با گفتن «صدای من صدای همان خس و خاشاک است» چنان جايگاهی پيدا کرده است که به هيچ حيله‌ای ديگر نمی‌توان او را از دل‌های مردم بيرون کرد. ولی در مقابل عليرضا افتخاری هم‌چنان هر روز به خاطر خبط‌های مکرری که مرتکب شده و سعی در تقرب به اهل دولت و دنيا کرد، نمی‌تواند آن خطای اوليه‌اش را تدارک کند. از اين نمونه‌ها کم نيستند. نکته‌ی قصه اين است: داوری مردم و زمانه، داوری سخت‌گيرانه‌ای است و خود را در معرض داوری عموم مردم قرار دادن هم کار سختی است. گاهی يک خطای کوچک می‌تواند صدمه‌ای جدی و جبران‌‌ناپذير به اعتبار و آبروی اجتماعی فرد بزند. ماجرای شاهين نجفی يک نمونه از همين موارد است. سوار شدن بر احساسات و عواطف جنجال‌آميز و کسب شهرت از طريق هياهو کردن، اگر بار و بهره‌ای داشته باشد، زودگذر است و غالب آن است که سوء عاقبت و بدنامی اين خودکامی به شيرینی و لذت آن شهرت و تسخير رسانه‌ها غلبه خواهد کرد.

پی‌نوشت
 فکر می‌کنم يکی از بندهای اساسی اين نوشته که این روزها مغفول افتاده است و هيچ کس به آن توجهی ندارد اين است: «اين مغالطه‌ی هولناکی است که کسی گمان کند تقبيح بی‌خردی اولی، مترادف است با تقدیس، توجيه يا روا داشتن بی‌خردی گروه مقابل. بر عکس، تقبيح بی‌خردی گروه دوم هم جوازی برای بی‌خردی اولی نيست. خلط کردن اين دو، نشانه‌ی ساده و روشنی از فقدان درک انتقادی و شخلتگی فکری است». در سراسر اين نوشته مشهود است که نه تنها از فتوای قتل يا هر نوع تشويق به خشونتی جانب‌داری نمی‌شود بلکه حتی اهل تهتک و توهين يا شنيع‌ترين حرکاتی که می‌توانند پيامدهای حقوقی و قانونی سنگينی داشته باشند، از هر گونه تعرض جانی مصون هستند. در نتيجه اين بخش موضع من چيز پنهانی نيست. مسأله‌ی اساسی‌تر به نظر من نگاه «حل مسأله‌ای» به قصه است. مسأله دقیقاً چی‌ست؟ زودرنجی دين‌باوران؟ سلمنا. راه حل‌اش چی‌ست؟ مسأله بار افزون نهادن بر شانه‌ی آزادی بیان و در نتيجه نابود کردن و مخدوش کردن اصل آزادی بيان و تبديل کردن آن به ضد خودش است؟ بسيار خوب. راه حل اين يکی چی‌ست؟ تمام هدف من در اين نوشته برجسته کردن مسأله بود. انتظاری نمی‌توان از کسانی داشت که پيشاپيش درباره‌ی همه چيز تصميم‌شان را گرفته‌اند و کلا چيزی برای آن‌ها در حالت تعلیق نيست. برای من چه دين، چه آزادی بيان، چه آزادی هر چیزی هميشه مشمول سؤال و تعليق است. هيچ چيز مقدسی در مقام نظر وجود ندارد و اين قداست‌زدایی شامل خود آزادی بيان هم می‌شود. نمی‌شود به بهانه‌ی مبارزه با فاشيسم، به فاشيسم تازه‌ای دامن زد. نمی‌شود به بهانه‌ی دفاع از آزادی بيان و آزادی توهين، آزادی بيان عده‌ای ديگر را سلب کرد. همان‌طور که اين طرف آزادی بيان و آزادی توهين دارد، آن طرف هم آزادی بيان در اعتراض – و با منطق همان گروه اول حتی آزادی بيان در تهتک و توهين – دارد. آزادی بيان تیغی است که از دو طرف می‌برد. نمی‌شود وقتی اين تيغ دست ما باشد برنده باشد وقتی دست طرف مقابل یا مخالف ما بيفتد کندش کنيم. اصل و اساس نوشته‌ی من اين است. مشکل بزرگ‌تر اين است که بعضی از کسانی که به قدسيت يا نينديشیدنی بودن دین – چه واقعی باشد و چه تصور باشد اين تحليل – معترض‌اند، خودشان از آزادی بيان مفهومی قدسی ساخته‌اند. از ديد اين افراد، درباره‌ی خود آزادی بيان و حدودش نمی‌توان چون و چرا کرد (و هر کس که بخشی از صورت‌بندی آن‌ها را نپذيرد، ولو خشونت‌طلب نباشد و مشوق استبداد هم نباشد، متهم به «فاشيسم» و هموار کردن راه خفقان می‌شود). صورت ساده‌تر قصه اين است: از دين کلاسيک عبور کرده‌اند و محبوس دين تازه‌ای شده‌اند. در حقیقت، از چاله به چاه افتاده‌اند و از يک ايدئولوژی صلب به ايدئولوژی ديگری گرفتار شده‌اند.

۶

نژادپرستی: از کاريکاتور تا واقعيت

بگذاريد همين ابتدا تعبيری درشت و تحريک‌آميز به کار ببرم که چندان هم دور از واقعيت نيست: در ماجرای اخير، برخورد بسياری از ايرانيان منتقد برخورد زشت و زننده‌ی چند نفر از مسؤولان حکومتی ايران با مردم هم‌زبان، هم‌ريشه و هم‌فرهنگ افغان ما، بيشتر سويه‌ای کاريکاتوری پيدا کرده است. در کاريکاتور، تصوير هميشه از ابعاد واقعی‌اش فاصله می‌گیرد و بعضی ابعادش برجسته‌تر می‌شود تا تصويری مضحک يا تأمل‌برانگيز پديد آورد. اما در اين نوع تصويرگری‌ها، به ويژه در مسايل پيچيده‌تر اجتماعی، چیزی که گم می‌شود پيچيدگی‌ها و ظرافت‌های قصه است. از اين منظر، کاريکاتور می‌تواند ماجرا را در خدمت جهت‌گيری‌هايی خاص، تحريف کند.
با اين مقدمه، روشن است که اتفاقی که در ايران افتاده است، نه تنها زشت و زننده و غيرانسانی است که رفتاری است اساساً ضد اخلاقی و بدون شک جنايت‌آميز. و بايد پرسيد که مسؤول اين اتفاق جنايت‌آميز کی‌ست و چه چيزی باعث می‌شود چنين حوادثی اتفاق بيفتد و آب از آب تکان نخورد و نظام حقوقی و حکومتی مدافع يا مروج چنين اتفاقاتی خم هم به ابرو نياورد. مغز مسأله اين‌جاست. لذا صرف محکوم کردن قصه، و سپس کاريکاتور احساسی و عاطفی ساختن از آن و تسری و تعميم دادن‌های بی‌وجهی که عمدتاً به کار تشفی خاطر می‌خورند و از حل مسأله عاجز می‌مانند، دردی از ما دوا نمی‌کند.
وقتی بی‌بی‌سی فارسی مجموعه‌ای از روايت‌های افغان‌ها از تجربه‌شان در ايران را گرد هم آورد و منتشر شد، خوشحال شدم از اين بابت که به سويه‌ی انسانی روايت‌ها توجه نشان می‌دهد و در واقع – شايد بدون آن‌که از ابتدا خواسته باشد – پيچيدگی‌های قصه را بهتر روايت می‌کند.
اما مسأله اين است: آيا مردم ايران از مردم کشورهای دیگر – فرقی هم نمی‌کند کشورهای توسعه‌يافته‌ی اروپايی باشند يا کشورهای در حال توسعه‌ی جاهای ديگر جهان – «نژادپرست»تر هستند؟ تعبير «نژادپرست» را هم با احتياط به کار می‌برم چون هم بار سياسی دارد و هم بار ايدئولوژيک. پاسخ من به اين پرسش منفی است. فکر نمی‌کنم مردم ايران به نسبت مردم جاهای ديگر جهان بيشتر «نژادپرست» باشند. ماجرا را بايد از افق بالاتر ديد. برای فهم بهتر قصه، مسأله يک سطح انتزاعی دارد و يک سطح انضمامی که می‌توان به اجمال به صورت زير درباره‌ی آن سخن گفت.
سطح انتزاعی مسأله
در سطح مجردتر و فارغ از تعيين مصاديق، اين امری قابل آزمون است که انسان‌ها خودخواه‌اند و منافع خويش را بر منافع ديگری ترجيح می‌دهند و اگر آدمی تربيت نشود – در قاموس و فرهنگ دينی نام اين تربيت «تهذيب اخلاق» است – به سادگی به سوی خويشتن‌پرستی و ديگری‌سوزی و تبعيض حرکت می‌کند. اين تبعيض و خودخواهی چه بسا از غريزه‌ی بقا ناشی می‌شود که ديگری را هميشه مزاحم خود می‌بيند و می‌کوشد او را حذف کند و ناديده بگيرد. اين سطح از خويشتن‌خواهی در همه جای جهان مشاهده می‌شود تنها تفاوت‌اش اين است که صورت‌های متفاوتی پيدا می‌کند. اين تبعيض – که در سطحی پايين‌تر و به طور خاص‌تر خود را در برتر دانستن يک نژاد و تبار خاص و فروتر دانستن نژادی ديگر نشان می‌دهد – گاهی نام «نژادپرستی» به خود می‌گيرد.
اما وقتی از «نژادپرستی» صحبت می‌کنيم ماجرا فقط اين نيست که افراد در مقام فرد حقيقی چگونه با آدميان پيرامون خويش رفتار می‌کنند. مسأله‌ی مهم‌تر اين است که چه نظام حقوقی راه را بر انعکاس آن در جامعه فراهم می‌کند. لذا مغز مسأله اين است که: آيا يک نظام حقوقی خاص راه را بر بروز اين تبعيض‌های نژادی، قومی، زبانی و فرهنگی هموار می‌کند يا نه؟ وقتی نظام حقوقی با قانون‌گذاری و تعيين مجازات برای تبعيض و نژادپرستی به سوی محدود کردن اين تمايل انسانی برود، ناگزير انسان‌هايی که در ظل آن نظام حقوقی زندگی می‌کنند بيشتر مراقب خواهند بود که منافع شخصی‌شان با عدول از آن قوانين به خطر نيفتد. اما تا آن عامل بازدارنده از ميان برداشته شود، باز هم اين تبعيض‌ها خود را نشان خواهند داد. لذا، به طور مشخص وقتی از «نژادپرستی» سخن می‌گوييم بايد يک نظام حقوقی را مد نظر قرار داد و آن را هدف گرفت که زمينه‌ی بروز اين تبعيض‌ها را فراهم می‌کند.
 
سطح انضمامی مسأله
در سطح انضمامی‌تر، با مقدمه‌ی بالا، رژيم آفريقای جنوبی سابق و رژيم اسراييل – و البته نظام جمهوری اسلامی – نمونه‌های برجسته‌ای هستند از نظام‌هايی حقوقی که در آن تبعيض نژادی – يا قومی و ايدئولوژيک – به بهترين شکلی نمايان است. اين تبعيض‌ها البته حتی در نظام‌های دموکراتيک به صورت‌های ديگری خود را نشان می‌دهد. در هلند، خيرت ويلدرس نمونه‌ی سياست‌مداری است که بخشی از يک نظام حقوقی و سياسی است که گرايش‌های ديگری‌ستيزانه و نژادپرستانه‌ی آشکاری دارد. چنين نيست که چون هلند يا نروژ نظام سياسی دموکراتيکی دارند، راه بروز يا قدرت گرفتن تمايلات نژادپرستانه در آن‌ها مسدود است. اتفاقی که در نروژ افتاد و کشتاری که يک راست‌گرای افراطی در ميان خود نروژی‌ها انجام داد نمونه‌ای است آشکار از اين‌که جايی که نظام‌های سياسی از پرداختن به ماجرا ناتوان می‌مانند، باز هم اين ديو تبعيض و ديگری‌سوزی سر بر می‌کند.
حل مسأله يا پاک کردن صورت مسأله؟
ذهن‌های تنبلی که توانايی انتزاعی‌ ديدن مسأله را ندارند، عمدتاً به جای حل مسأله يا پرداختن به پيچيدگی‌های آن در پی راه‌حلی ساده و سريع می‌گردند تا دست‌کم خاطر و وجدان خود را از معضلی آزارنده آسوده کنند. لذا به جای درنگ و تأمل در جوانب متفاوت قصه، ساده‌ترين راه متوسل شدن به احکامی کلی و تعميم‌هايی است که می‌تواند ذهن را آسوده کند. اگر در ایران افغان‌ها آزار می‌بينند، نتيجه اين می‌شود که «ايرانی‌ها» مردمی «نژادپرست» می‌شوند! در اين معادله، سويه‌ی حقوقی ماجرا يکسره ناديده گرفته می‌شود  هيچ کس نمی‌پرسد که چه اتفاقی افتاده است که در نظام جمهوری اسلامی، می‌توان با ملتی هم‌زبان، هم‌ريشه، هم‌فرهنگ و هم‌دين و هم‌آيين، به چنين شيوه‌ی تحقيرآميزی رفتار کرد؟ کدام قانون است که راه اين رفتار ضدبشری و حتی ضد-دينی را هموار می‌کند؟ چه چيزی به مسؤولان حکومتی اجازه می‌دهد که به همين راحتی مرتکب چنين شناعت‌هايی شوند و هيچ مقامی فرادست آن‌ها از اولين مقام بالادست‌شان گرفته تا عالی‌ترين مقام نظام، کم‌ترين واکنشی به اين رفتار نفرت‌انگیز نشان نمی‌دهند؟ به گمان من، مسأله را بايد در نارسايی نظام حقوقی ديد که در آن برای ديگری حقوقی قايل نيست. قصه به همين سادگی است.
در نتيجه وقتی که همين ماجرا را به اروپا هم بياوريم، وقتی قرار باشد «ديگری» حقوقی کم‌تر از «ما» داشته باشد، به سادگی می‌توان با مهاجران رفتاری کرد که در عمق قصه تفاوت چندانی با همان «نژادپرستی» مورد اشاره در جمهوری اسلامی ندارد. آيا می‌توان به اين اعتبار گفت که مثلاً هلندی‌ها يا بريتانيايی‌ها يا فرانسوی‌ها «نژادپرست» هستند؟ شک دارم که چنين تعابيری حتی از منظر جامعه‌شناختی هم درست باشد.
در پرداختن به اين قصه، محکوم کردن و دندان بر دندان ساييدن و رگ گردن قوی کردن و زمين و آسمان را بر هم دوختن و تمام يک «ملت» را با توضيح‌ها و توجيه‌های مختلف متهم ماجرا قلمداد کردن، تنها تنبلی ذهنی است و نشانی از بی‌عملی خود ما. درست است که ساختار حقوقی برآمده از متن جامعه است ولی هميشه ساختار حقوقی يک کشور منعکس‌کننده‌ی اراده‌ی واقعی و عينی تماميت يک مردم نيست. اين از مغالطه‌های به ظاهر دموکراتيک است که هر نظام حقوقی انعکاس خواست و اراده‌ی مردم است. هميشه چنين نيست. واقعيت اين است که حتی در دموکراتيک‌ترين کشورها هم آن‌چه در سطح حقوقی و سياسی اتفاق می‌افتد با خواست و اراده‌ی قاطبه‌ی مردم يک کشور فاصله دارد. نظام‌های سياسی دموکراتيک ابزارهايی دارند برای نظارت بر قدرت و مکانيزم‌هايی برای عزل غيرخشن سياست‌مداران ولی اين نتيجه نمی‌دهد که در نظام‌های دموکراتيک هم ساختار حقوقی هرگز به سوی تبعيض نمی‌رود. تنها فرق نظام‌های دموکراتيک با ساير نظام‌ها اين است که وقتی اين تبعيض خود را در سياست نشان می‌دهد، مردم بهتر می‌توانند در رفع آن بکوشند ولی هرگز نخواهند توانست يکايک آدميان را تغيير بدهند.
در مورد ايران، بايد نشان داد که چرا و چگونه ساختار حقوقی و سياسی زمام امور را به دست اراذل و اوباشی سپرده است که هم آبروی سياست را می‌برند و هم ننگ دين و ايمان و اخلاق‌اند.

مدل تحلیل «سوزن در انبار کاه»
يکی از مشکلات جدی تحليل‌هایی که ناظر به حل مسأله نيستند اين است که عمدتاً با ارايه‌ی تحليل‌های تعميم‌گرا، رسيدگی به اصل مسأله را به بن‌بست می‌کشانند. در مورد بالا، يعنی مسأله‌ی تبعيض (يا «نژادپرستی»)، چنان دایره‌ی بحث گسترده می‌شود و مسأله به «نژادپرستی ایرانيان» فروکاسته می‌شود که ديگر نمی‌توان مسأله را حل کرد. جذابيت ظاهری ماجرا در اين است که به شدت تأييدگراست يعنی وقتی می‌گويیم «ايرانی‌ها نژادپرست هستند»، به سادگی می‌توان الی يوم‌القيام شاهد و نمونه پیدا کرد از نژادپرستی ايرانيان: از برخوردشان با اعراب بگير تا نحوه‌ی نگاه آن‌ها به اقليت‌های قومی و مذهبی؛ از برخوردشان با افغان‌ها بگير تا حتی نگاه‌شان به صنف روحانی («آخوندها» و «ملاها» و الخ). چيزی که در اين رويکرد غايب است، نگاه عقلانيت نقاد است. مسأله‌ی برخورد تبعيض‌آميز با افغان‌ها مثل سوزنی است که در انبار کاه کل‌گرايانه‌ی «ايرانی‌ها نژادپرست هستند» گم می‌شود.

اين مدل تحليل نه تنها مسأله را حل نمی‌کند بلکه هميشه مخاطب را به هزارتويی می‌فرستد که راه برون‌رفت از آن اگر نگوييم محال، دست‌کم بسيار دشوار است. نمونه‌ی ديگر اين مدل «سوزن در انبار کاه» برخورد با سويه‌های مشکل‌آفرين و خردستيزانه‌ی بعضی از مسلمانان است: به جای بررسی اصل مسأله، هميشه کل مسأله را پاک می‌کنند؛ برای حل مسأله‌ی جمهوری اسلامی، با تلاش و تقلا رشته‌ای ميان جمهوری اسلامی و خودِ اسلام کشيده می‌شود تا نتيجه بگيريم اگر «اسلام» را از معادله حذف کنيم، مسأله‌ی جمهوری اسلامی هم حل می‌شود. هم‌چنين است وضعيت برخورد بعضی از مسؤولان حکومتی و بعضی از مردم ايرانی با افغان‌ها. برای توضيح دادن يک مسأله، می‌توان مسؤوليت را به گردن همه‌ی ايرانی‌ها انداخت تا با موضع‌گيری جمعی بشود قبح مسأله را نشان داد غافل از آن‌که گره اصلی در بن‌بست نظام حقوقی ديگری‌سوز و ديگری‌تراش است. 

صفحه ها ... 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد