مالکیتِ رنج
برای رفیق نازنینم م. م. رنج، این سندِ مِلک یک چیزی هست که ما ایرانیها خداوندگار آنیم: نگهداشتِ رنجمان. نه به معنای آن تحملِ کاذب که در شعرها میخوانیم — نه، به معنای مالکیت. به معنای انحصار. گویی رنج، سند ملک است؛ گویی هر که بیشتر کشیده، حق بیشتری دارد. هر که کمتر سوخته، در محضر درد، حق ندارد سخن گوید. این ریشهی آن شکافی است که سالهاست بهش میگوییم «داخل و خارج» — اما اسمش را درست نگذاشتهایم. این شکاف، صرفاً اختلافنظر سیاسی نیست. دعوای نسلی هم نیست. حتی دعوای ایدئولوژیک هم نیست — گرچه خود را به این صورتبندیها میآراید. این، برخورد دو جهانِ موازی است که سالهاست در کنار هم موجودند و هیچوقت واقعاً همدیگر را ندیدهاند. شاید هم نخواستهاند ببینند. جهانِ بقا، جهانِ گفتگو ایرانیِ داخل، صبح که از خانه بیرون میرود، نمیداند امروز چه خبر است. نه به شکل استعاری — آن استعارههای بیمایهای که در مجالسِ روشنفکری به کار میبرند — نه، به شکل واقعی و برهنه. ممکن است همسایهاش، دوستاش، رفیقاش را دیشب برده باشند و صبح، خبری از او نباشد. ممکن است حقوقش این ماه نرسیده باشد و فردا، برای نان، بلای جان شود. ممکن است بچهاش در خیابان بوده باشد، و