تا کسی نگوید نمی‌دانستم

مجموعه‌ای از یادداشت‌های ملکوت را که پیش‌تر منتشر شده‌اند یکجا با هم منتشر کردم (نسخه‌ی مفصل و نسخه‌ی کوتاه‌تر) زیر عنوان «دفاعیه‌ی یک اسماعیلی ایرانی». چند نفری از من پرسیدند این‌ها را برای که می‌نویسی؟ یکی نوشت که فکر می‌کنی کسی که آن‌قدر به ابتذال فکری غلتیده باشد اصلاً وقت می‌گذارد بخواند و اصلاً می‌فهمد این‌ها را؟ این مضمون را بسیار در این چند سال شنیده‌ام و خلاصه‌اش چیزی نیست جز دعوت به سکوت و اعتزال و سربه‌زیر پیش رفتن. به دلایلی که در زیر می‌آورم با این رویکرد مخالف‌ام و دست‌کم برای من یک نفر مصداق ندارد. من وظیفه‌ی خودم می‌دانم که بنویسم. مکلف‌ام به نقد. مسئول‌ام در برابر غلبه‌ی شر و دروغ و پرونده‌سازی. لذا من این کار را ادامه خواهم داد و توضیح می‌دهم که مخاطبان‌اش چه کسانی هستند. مخاطب چه کسانی نیستند نخست این‌که بدیهی است مخاطب این جنس نوشته‌ها، آن کسانی نیستند که حق را دیده‌اند و باطل را انتخاب کرده‌اند. مخاطب کسانی نیستند که آگاهانه و مصرانه در نشر دروغ و بهتان کوشش می‌کنند. مخاطب کسانی نیستند که پنبه در گوش‌شان گذاشته‌اند که سخن حق را نشنوند. مخاطب آن‌هایی نیستند که وقتی بطلان ادعای‌شان را نشان دادی، باز هم تظاهر کنند ادعای‌شان درست است.

آخرین مطالب

روزنوشت‌های داریوش میم

از عرفان نظری تا عرفان‌زدگی عملی

عبدی کلانتری توضیحات تازه‌ای بر حاشیه‌ی نقد پیشینِ من با عنوان «قلب مفاهیم و عرفانِ گروگان» افزوده است. در همان بند نخست توضیح عبدی چند

صدای بال ققنوسان

از استاد محمدرضا شفیعی کدکنی پس از چندین فراموشی و خاموشی  صبور پیرم ای خنیاگر پارین و پیرارین چه وحشتناک خواهد بود آوازی که از

عموزادگان شمال شرق و زبان فارسی

داستان زبان فارسی در تاجیکستان و افغانستان خیلی جالب است. چند نمونه را برای‌تان نقل می‌کنم. ۱. چندین ماه پیش برای یک سخنرانی به مونیخ

عدالت درونی و بیرونی و نقد اسلام

گفته بودم که چالش فکری من با عبدی کلانتری تمام نشده است – چه بحث‌اش ژورنالیستی باشد و چه فیلسوفانه. فکر می‌کنم عبدی بسیاری از

ققنوس و شب یلدا

تمام امروز داشتم به شعر و موسیقی و ققنوس  و شب یلدا و پرویز مشکاتیان فکر می‌کردم. این قدر این کلمه‌ها و مفاهیم ذهن‌ام را

بازی یلدا

در راستای اجابت دعوت سلمان و پارسا صائبی و محمود فرجامی، پنج چیزی که احتمالاً درباره‌ی صاحب ملکوت نمی‌دانید: ۱. بر خلاف تصور خیلی از

به کجا چنین شتابان؟

اخیراً آلبوم تازه‌ای از همایون شجریان منتشر شده است با عنوان «با ستاره‌ها». عزیزی می‌خواست نقدی بر این آلبوم بنویسد. از همین رو من درنگ

دوستان نادیده، دشمنان بیهوده

عالم وبلاگ‌نویسی برای آدم دوستانی و دشمنانی فراهم می‌کند. بعد از مدتی می‌بینی یک دنیا دوست یافته‌ای که هرگز ندیده‌ای‌شان. دوستانی مهربان و شفیق. یارانی

بسط قلمرو طربستان

طربستان ملکوت دوباره دارد دستخوش تحولاتی می‌شود. فایل‌های طربستان را به فضایی دیگر که امکانات بیشتری دارد برده‌ام. امیدوارم در این فاصله نقلِ مکان مشکلی

خوب و بد زمانه – ۳

اشکالات فنی سایت رادیو زمانه (ولو اشکالات جزیی) هنوز بر طرف نشده‌اند. پس این‌ها را هم می‌افزایم به نکات قبلی. یک بار دیگر هم گفته‌

در رثای یک عرفان‌شناس طراز اول

فکر می‌کنم این بحث عرفان به اصطلاح اجتماعی عبدی کلانتری نیاز به نقد و جرح فراوان دارد. سعی می‌کنم تا جایی که می‌توانم شواهد مستقیم

خوب و بد زمانه – ۲

درباره‌ی برنامه‌های زمانه هنوز چیزی ننوشته‌ام. بخش آهنگ زمانه مخصوصاً تحول خوبی پیدا کرده‌ است. اعتدال در آن خیلی خیلی بیشتر از قبل شده است.

ای شب از اسرار گیسوی‌ات خجل . . .

نمی‌دانم این را هرگز نوشته‌ام یا نه. شب برای من لذتی عجیب دارد. شب که می‌گویم یعنی فاصله‌ی بعد از نیم‌شب تا سحرگاهان. هیچ وقت

خوب و بد زمانه (رادیو زمانه!) – ۱

تا وقتی این یادداشت تمام شود، مهلت مسابقه‌ی نقد رادیو زمانه تمام شده است. از زمان آغاز کار رادیو زمانه مدتی می‌گذرد و بعضی ایرادهای

قلب مفاهیم و عرفانِ گروگان

روزگار غریبی است. عرفان شده است بازیچه‌ی هر کسی برای هر نیتی. سیاسیون برای رسیدن به مقاصد سیاسی لباس عرفان پوشیده‌اند (پیش‌ترها در تاریخ هم

تیغ دادن در کف زنگی مست

دیشب تلویزیون بی‌بی‌سی فیلمی را نشان داد با عنوان «خلاصه‌ی همه‌ی ترس‌ها». داستان فیلم از این قرار است که یک گروه تروریستی بمبی اتمی را

انصاف در پاسخ

داشتم فکر می‌کردم به بحث تئوریک داغی خواهیم رسید. ولی خوب نرسیدیم. پس بساط‌ش را جمع کنیم بهتر است. دوست نداشتم مهدی به جای پاسخ

عشق و قدرت

چند روزی است دارم به قدرت فکر می‌کنم و این‌که چه اندازه مهیب است واقع شدن در شعاع قدرت. قدرت را عام بگیرید که شامل

بی تو نمی‌توان زیست

بی همگان به سر شود . . . بدون دولت دنیا می‌توان زیست. با تهی‌دستی می‌شود سر کرد. بدونِ تو اما زیستن ذوقی ندارد. زندگی

از بحث در مفاهیم تا خلط مفاهیم

مهدی در سیبستان پاسخی مشبع به نقدِ من داده است که جای خرسندی است. خیلی خوب است که هنوز باغِ سیبِ مهدی دارد نفس می‌کشد

لطف مدام

دیدم خرم و خندان نشسته است،‌ لبخند گوشه‌ی لبان‌اش. گفتم: «داری لبخند می‌زنی؟ یا به ما می‌خندی؟» گفتم: «تعجب می‌کنم که این همه خودتان را

نهنگِ شهادت!

مکن در جسم و جان منزل، که این دونست و آن والا قدم زین هر دو بیرون نه نه آنجا باش و نه اینجا بهرچ

خشت اول چون نهد معمار کج . . .

این‌جا که من نشسته‌ام سه چهار نفر خیلی جدی مشغول کار هستند. ظاهراً تا زمانی که نیازی به کمک فنی من نباشد، وقت‌ام آزاد است.

قصه‌ی تخت آباد

سال‌ها پیش وقتی دانشجوی ریاضی بودم این قصه را گمان می‌کنم مجید میرزاوزیری به من معرفی کرد. خاطرم نیست متن کتاب را از که گرفتیم

زمانه عوض شده است!

خاطره‌ی دیدار پریروز هنوز دارد گوشه‌ی ذهن‌ام، کنج‌ دل‌ام، در آن اعماق روح‌ام زبانه می‌کشد. به خود که نگاه می‌کنم می‌بینم چه اندازه از تو

آینه در آینه . . .

تو که می‌آیی همه‌ی قاعده‌ها به هم می‌ریزد. به هوش می‌مانم که دست از پا خطا نکنم، اما انگار اختیار به دست خودم نیست. ناگهان

آبروی‌ام را نریزی دل!

لحظه‌ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه‌ام، مستم! باز می‌لرزد دل‌ام دستم! آی نخراشی به غفلت گونه‌ام را تیغ! آی نپریشی صفای زلفکم را دست!

حکم خاتمت

اگر این فیلم تصادف (Crash) را ندیده‌اید، حتماً یک بار هم که شده ببینیدش. عمیقاً آدم را تکان می‌دهد. فیلمی است سرشار از تجربه‌های وجودی.

خود نابود کردگی فنی!

امروز صبح با سی‌پنل ملکوت داشتم بازی می‌کردم و در جریان این بازی بلایی سر وبلاگ خودم آوردم که نمی‌دانم چی‌ست؟! علی‌الظاهر از این‌جا من

«تفسیر به رأی»: کدام رأی؟

حتماً این حدیث مشهور را بسیار شنیده‌اید که «من فسر القرآن برأیه فلْیَتَبَوَاْ مقعده النار» یعنی هر که قرآن را به رأی خویش تفسیر کند

هوا بس ناجوانمردانه سرد است!

دو روزی هست که انگار دارم همه‌ی آلمان را می‌گردم! دیروز که رسیدم به فرانکفورت هوا رو به سردی می‌رفت. سخنرانی شب که تمام شد،

وبلاگستان: عرصه‌ی فراخ توهم

تا به حال چندین بار نوشته‌ام که وبلاگستان فارسی فضایی است سیال و بلکه اثیری. این فضا حظ و بهره‌ی چندان  زیادی از واقعیت ندارد.