جنبش زبان باختگان

نویسنده: مهدی جامی – نیماد فحاشی به پدیده‌ای در اعتراضات اخیر تبدیل شده است. بیشتر در خارج کشور و تا حدی هم در داخل. چرا؟ از قرار زبان مشترکی بین صاحبان قدرت و معترضان باقی نمانده است. بنابرین ابراز نفرت مانده که آن هم در قوی‌ترین صورت زبانی خود همین فحش و بدوبیراه گفتن است. فحش البته برای خودش درجات دارد! گاهی آزرده می‌شویم. گاهی خشمگین. گاهی اظهار بیزاری می‌کنیم و گاه فحش را به جای اسلحه به کار می‌بریم. ابزاری برای ابراز دشمنی. مادری می‌تواند به فرزندش ناسزایی بگوید یا زنی به مردی یا مشتری به فروشنده‌ای یا راننده‌ای به راننده دیگر در جاده‌ای. آنچه اینجا مورد نظر من است فحش همچون بیان سیاسی است. زمانی به «ازهاری گوساله» ختم می‌شد. امروز هر مخالفی ازهاری است. یک منظر برای فهم سیاسی مساله آن است که بگوییم همه ادعاهای ارزش و اخلاق و رشد انقلابی و خودسازی که در نیم قرن اخیر در دستگاه رسمی فرهنگ تبلیغ می‌شد بیهوده و پوچ بود و به نتیجه نرسید. کف جامعه همین است که می‌بینیم. به قول محسن نامجو -در سخنان اعتراضی اخیرش در کلابهاوس- عریانی خودمان را در آینه ببینیم و بفهمیم پُخی نیستیم! یعنی رشد نکرده‌ایم و با زبان رشدنایافته سخن

آخرین مطالب

روزنوشت‌های داریوش میم

ای شب از اسرار گیسوی‌ات خجل . . .

نمی‌دانم این را هرگز نوشته‌ام یا نه. شب برای من لذتی عجیب دارد. شب که می‌گویم یعنی فاصله‌ی بعد از نیم‌شب تا سحرگاهان. هیچ وقت

خوب و بد زمانه (رادیو زمانه!) – ۱

تا وقتی این یادداشت تمام شود، مهلت مسابقه‌ی نقد رادیو زمانه تمام شده است. از زمان آغاز کار رادیو زمانه مدتی می‌گذرد و بعضی ایرادهای

قلب مفاهیم و عرفانِ گروگان

روزگار غریبی است. عرفان شده است بازیچه‌ی هر کسی برای هر نیتی. سیاسیون برای رسیدن به مقاصد سیاسی لباس عرفان پوشیده‌اند (پیش‌ترها در تاریخ هم

تیغ دادن در کف زنگی مست

دیشب تلویزیون بی‌بی‌سی فیلمی را نشان داد با عنوان «خلاصه‌ی همه‌ی ترس‌ها». داستان فیلم از این قرار است که یک گروه تروریستی بمبی اتمی را

انصاف در پاسخ

داشتم فکر می‌کردم به بحث تئوریک داغی خواهیم رسید. ولی خوب نرسیدیم. پس بساط‌ش را جمع کنیم بهتر است. دوست نداشتم مهدی به جای پاسخ

عشق و قدرت

چند روزی است دارم به قدرت فکر می‌کنم و این‌که چه اندازه مهیب است واقع شدن در شعاع قدرت. قدرت را عام بگیرید که شامل

بی تو نمی‌توان زیست

بی همگان به سر شود . . . بدون دولت دنیا می‌توان زیست. با تهی‌دستی می‌شود سر کرد. بدونِ تو اما زیستن ذوقی ندارد. زندگی

از بحث در مفاهیم تا خلط مفاهیم

مهدی در سیبستان پاسخی مشبع به نقدِ من داده است که جای خرسندی است. خیلی خوب است که هنوز باغِ سیبِ مهدی دارد نفس می‌کشد

لطف مدام

دیدم خرم و خندان نشسته است،‌ لبخند گوشه‌ی لبان‌اش. گفتم: «داری لبخند می‌زنی؟ یا به ما می‌خندی؟» گفتم: «تعجب می‌کنم که این همه خودتان را

نهنگِ شهادت!

مکن در جسم و جان منزل، که این دونست و آن والا قدم زین هر دو بیرون نه نه آنجا باش و نه اینجا بهرچ

خشت اول چون نهد معمار کج . . .

این‌جا که من نشسته‌ام سه چهار نفر خیلی جدی مشغول کار هستند. ظاهراً تا زمانی که نیازی به کمک فنی من نباشد، وقت‌ام آزاد است.

قصه‌ی تخت آباد

سال‌ها پیش وقتی دانشجوی ریاضی بودم این قصه را گمان می‌کنم مجید میرزاوزیری به من معرفی کرد. خاطرم نیست متن کتاب را از که گرفتیم

زمانه عوض شده است!

خاطره‌ی دیدار پریروز هنوز دارد گوشه‌ی ذهن‌ام، کنج‌ دل‌ام، در آن اعماق روح‌ام زبانه می‌کشد. به خود که نگاه می‌کنم می‌بینم چه اندازه از تو

آینه در آینه . . .

تو که می‌آیی همه‌ی قاعده‌ها به هم می‌ریزد. به هوش می‌مانم که دست از پا خطا نکنم، اما انگار اختیار به دست خودم نیست. ناگهان

آبروی‌ام را نریزی دل!

لحظه‌ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه‌ام، مستم! باز می‌لرزد دل‌ام دستم! آی نخراشی به غفلت گونه‌ام را تیغ! آی نپریشی صفای زلفکم را دست!

حکم خاتمت

اگر این فیلم تصادف (Crash) را ندیده‌اید، حتماً یک بار هم که شده ببینیدش. عمیقاً آدم را تکان می‌دهد. فیلمی است سرشار از تجربه‌های وجودی.

خود نابود کردگی فنی!

امروز صبح با سی‌پنل ملکوت داشتم بازی می‌کردم و در جریان این بازی بلایی سر وبلاگ خودم آوردم که نمی‌دانم چی‌ست؟! علی‌الظاهر از این‌جا من

«تفسیر به رأی»: کدام رأی؟

حتماً این حدیث مشهور را بسیار شنیده‌اید که «من فسر القرآن برأیه فلْیَتَبَوَاْ مقعده النار» یعنی هر که قرآن را به رأی خویش تفسیر کند

هوا بس ناجوانمردانه سرد است!

دو روزی هست که انگار دارم همه‌ی آلمان را می‌گردم! دیروز که رسیدم به فرانکفورت هوا رو به سردی می‌رفت. سخنرانی شب که تمام شد،

وبلاگستان: عرصه‌ی فراخ توهم

تا به حال چندین بار نوشته‌ام که وبلاگستان فارسی فضایی است سیال و بلکه اثیری. این فضا حظ و بهره‌ی چندان  زیادی از واقعیت ندارد.

عدالت و دموکراسی در اندیشه‌ی دکتر سروش

دیروز «مرکز مطالعه‌ی دموکراسی» دانشگاه وست‌مینستر یک روز را تماماً به بررسی اندیشه‌های دکتر سروش اختصاص داده بود، البته آن بخش از اندیشه‌های سروش را

دکتر سروش در وست‌مینستر

فعلاً همین را داشته باشید تا بعد. روز بسیار خسته‌کننده و پر هیجانی بود. از ۹:۳۰ صبح تا شش بعد از ظهر، کار امروز ما

مصلحت وقت

می‌گویم: «چرا روی از خلایق نهان می‌کنی؟ چرا مدام خرقِ عادت می‌کنی؟ چرا کارهایی می‌کنی که خودت هم تهِ دل‌ات باور داری که اگر نکنی

شاگردان مصباح در بی‌بی‌سی!

الآن تلویزیون دارد مصاحبه‌ی برنامه‌ی هاردتاک را با آیت‌الله هادوی تهرانی نشان می‌دهد که علی‌الظاهر از مریدان آقای مصباح است. نکته‌ی جالب این‌جاست: یکی از

تکمله‌ی زیرزمینی‌ها

مثل این‌که هر چه من می‌نویسم ماجرا پیچیده‌تر می‌شود. خوب بگذارید فهرست‌وار بنویسم چه می‌گویم: ۱. در ادبیات فارسی هم فحش و ناسزای آب نکشیده

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

بله! آن مواعید هم که کردی، مرواد از یادت! عید فطر حضرات مبارک باد! می‌خواستم باز روده‌درازی کنم و بحث تئوریک پیش بکشم. دیدم زیاد

موسیقی زیرزمینی: زیر کدام زمین؟

مدت‌های درازی است می‌خواهم چیزی بنویسم درباره‌ی موسیقی و موسیقی زیرزمینی. اخبار بی‌بی‌سی و پوششی که رادیو زمانه به آن می‌دهد باعث شد این بار

تفاوت علی با بقیه چی‌ست؟

آیا علی ابن ابیطالب با بقیه فرق دارد؟ وقتی می‌گویم بقیه، مقصودم هم سایر انسان‌ها – که خارج از دایره‌ی امامت و وصایت به اعتقاد

حبابی در ملکوت

تا دوستان دیده و نادیده به خاطر قصور و تأخیر در معرفی ساکن جدید ملکوت، ما را آماج ملامت و سرزنش نکرده‌اند، زودتر بنویسم که

باران بی‌امان + یک حاشیه

وسط روز است و دارم مناجات ربنای شجریان را گوش می‌دهم. بیرون نیم ساعت شده است که بی‌محابا باران می‌بارد، بارانی شدید. باورنکردنی است. انگار

بنیان‌های فلسفی یک نوع تاریخی‌گری

در یادداشت قبلی که در پاسخ، جوابیه‌ی عبدی کلانتری نوشتم، وعده‌ کرده بودم که دنباله‌ی بحث را پی‌ بگیریم. اکنون چند نکته‌ی تازه به یادداشت

بندگی و حریت

آدم هر اندازه هم که فضل و هنر داشته باشد و برکت معنویت و دولتِ این‌جهانی نصیب‌اش باشد، همیشه در معرض آفتی پنهان و خزنده