۰

ثواب روزه و حج قبول…

Meykadeh-Shirchi

دين، ذوقی است. کانون و محور دین ذوق است. چشیدنی است. بنای همان وحی محمد هم ذوق است و چشش. مضاف بر کشش. خواستم صحيفه‌ی علی بن حسين را بگذارم کنار اين بیت فخيم حافظ در استقبال از ماه رمضان. مختصرش کنم و حرف آخر را اول بزنم: رمضان ماه شادی است؛ ماه شادخواری است و شاد کردن و شادی پراکندن. در رمضان اگر خودت ناشاد بودی و ديگری را ناشاد کردی و آن‌چه خوردی (و نخوردی) به ناشادی خوردی (و نخوردی) سرِ رشته را از همان اول گم کرده‌ای. پس بنای کار به نام چشيدن و چشاندن شادی. به نام همان ماهی است که مسماست به «شهر الطهور و شهر التمحيص و شهر القيام». پاک شدن از غم و کينه. پالودگی از آزار خویش و آزار غیر. قیام به فروشکستن خود و پنجه در پنجه‌ی تنسک ريايی افکندن. اين است اساس قصه.

روزه برای ثواب است بهر دین‌داران. ولی رندی چون حافظ می‌گويد اين ثواب را با «زيارت خاکِ میکده‌ی عشق» خواهی برد. يعنی چه؟ زیارت ميکده در کنار زيارت حج. دو عنصر ظاهراً متنافر. در ميکده حکايت از بی‌خويشی است و پرده از خود بر افکندن. قصه‌ی عشق هم در ميان است. عشقی که مستی می‌دهد. عشقی که نقاب از خودی آدمی فرو می‌اندازد. عشقی که می‌گويد بی حساب و کتاب سر تسلیم بر زمین بگذار. عشقی که بنای‌اش بر محبت با غير است. با غير نیکی می‌کنی تا با خود نيک و پاک باشی.

وقتی علی بن حسين می‌گويد که: «و حتی لا نبسط ايدينا الی محظور» اشارت‌اش تنها به محظور محرمات آشکار شریعت نیست. نيازی نبود تا قرن‌ها بعد رندی، حافظی، به ما بگويد که: مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن | که در شريعت ما غير از اين گناهی نیست. اساس شريعت علی بن حسين هم همين است که شر مرسان. وقتی می‌گويد که: «و لا نتکلف الا ما يدنی من ثوابک»، مضمونی عظيم‌تر از اين نيست که اگر قرار است خودت را به رنج بیندازی، حواس‌ات باشد که هر رنجی به آن ثواب نمی‌رساندت ولو رنج روزه‌داری باشد. اين روزه‌داری بايد چیزی داشته باشد. باید تو را از خويشتن خالی کند. بايد مدلول‌اش تطهير و تمحيص باشد. اگر قرار باشد با مفاخرت بر غير و با تکبر بر حتی رند شراب‌خوار مغرورانه در جاده‌ی سلامت موهوم قدم بزنی، عاقبت‌ات چيزی نیست جز همين تکلف. رنج ضايع سعی باطل پای ريش. آن وقت است که آفت عظيم در کمين روزه‌دار است: «ثم خلص ذلک کله من رئاء المرائين و سمعة المسمعين»: خودنمايی رياکاران و شهرت‌خواهی شهرت‌خواهان!

صلای شادی است! ماه رمضان است: وقت، وقت شادخواری است! «و ان نراجع من هاجرنا» که بپيوندی با آن‌که از تو بريده است و «ان ننصف من ظلمنا» و انصاف داشته باشی در حق آن‌که با تو ستم می‌کند «و ان نسالم من عادانا» و راه دوستی را با آن‌که دشمنی می‌کند با تو بپيمايی. اين ماه، ماه تصفيه‌ی خويش است نه تحکم به غير و تکلف آفريدن برای ديگری. این است ابتدای آدمیزادی. بيايید در این ماه رمضان آدم‌تر باشيم! 

۰

افشردن جان در بوته‌ی امید

25-Khordad-88

امروز روز عجيبی است. سالگرد ۲۵ خرداد است. سالگرد درخشان‌ترین جلوه‌ی حرکتی مردمی است که نه به خيال من که به گواهی هر کسی که تاریخ معاصر ایران را می‌داند، بی‌سابقه است. نقطه‌ی اوج اتفاق ۲۲ خرداد، جايی که مردم میرحسين موسوی و او مردم را کشف کرد و يکی آينه‌ی ديگری شد، همان واقعه‌ی ۲۵ خرداد است. اما این نقطه‌ی اميد را داشته باشید تا توضیح بدهم که اين نقاط عطف چرا برای ما مهم هستند.

در این سال‌هايی که گذشت به ويژه در این چند سال رياست جمهوری حسن روحانی يک نکته را به عیان ديده‌ام و هم‌چنان می‌توان به قوت بگويم تصویری واقعی است از ایران امروز: کشمکش بر سر هيچ! اين «هيچ» را بخوانيد «قدرت محض و صرف». نشانه‌های اين کشمکش در سياست ايران نه یکی دو تا که بی‌شمار است. کافی است سخنان حسن روحانی را در موارد متعدد مقايسه کنید با واکنش‌های تقریباً فوری و متعددی که در برابر يا به موازات سخن او اظهار می‌شود. هیچ ضرورتی هم ندارد کسی وارد جزييات شود و مثلاً درباره‌ی لغو کنسرت‌ها يا تحريم‌ها يا ممنوع‌التصوير بودن خاتمی يا هر ماجرای ریز یا درشت ديگری مصداق نشان بدهد. واقعاً این مصادیق گاهی به چيزهای بسيار بی‌اهميت و پيش‌پاافتاده‌ای فروکاسته می‌شود و همين چیزهای فرعی و بلاموضوع واقعاً برای کسانی که الم شنگه به پا می‌کنند، موضوعيت دارد. اين تصویر، تصوير نااميدی است. عده‌ای درست در مقابل همان چيزی که به مردم اميد می‌دهد می‌خواهند بگويند بيهوده دل‌تان را خوش نکنيد؛ آب از آب تکان نخورده. همه چیز دست ماست. خوب باشد!‌ همه چيز دست شما، همه چيز مال شما! آخرش چی؟ گرفتم خانه‌ را خراب کرديد، گرفتم سقف این خانه را بر سر ما – يا کسانی که خیال می‌کنيد با آن‌ها می‌جنگيد – ويران کرديد. حواس‌تان هست که اين سقف سر خودتان هم خراب می‌شود؟ حواس‌تان هست که شاید ما – يا ملتی که اميدی دارند و دل از اميدشان نمی‌کنند – اولين قربانی آوار شدن این سقف روی سرشان باشند، ولی بعد از ما شما هستيد که فرو خواهید رفت؟ می‌ارزد؟ يعنی زیر پا له کردن هر کسی که مثل شما فکر نمی‌کند، می‌ارزد به اين‌که شما خودتان هم نفله شويد؟ اين «شما»، همين شمای امروز نيست که فلان منصب و جايگاه به دست‌تان می‌افتد يا از دست‌تان می‌رود. اين «شما» اين يا آن جناح سياسی نیست. اين «شما» همان انسان است، همان نسل آينده است و همان فرزندان شما هستند که به خود خواهند آمد و می‌بینند که نه دنيا دارند و نه آخرت. ناگهان می‌فهمند که هیچ ارزشی، هیچ اخلاقی و هيچ قانونی حتی همان‌ها که خودتان وضع‌اش کرده‌ايد برای شما که نه برای هيچ کس ديگر محترم نيست.

اين شبح نااميدی را که می‌بینم و می‌گذارمش کنار آن سايه‌ی اميد که جان‌سختانه با اين تصویر سمج طاقت‌آزمايی می‌کند و اميدش را مثل جويباری حتی زیر خاک روان می‌کند، جايی در سکوت آرام می‌شوم. اما ملال و دل‌زدگی به جای خود است. گرفتم که منِ راقمِ این سطور جایی نشسته باشم که اولین قربانی بلاهت اين قدرت‌طلبی خیره‌سرانه نباشم. اما شما که هستيد، فرزندان شما که قربانی می‌شوند، ديگری که قربانی می‌شود. شما – همین شمايان که می‌خواهید راه نفس کشيدن ما را ببنديد – نابود می‌شويد. مسأله تشخيص متخبرانه و متکبرانه نیست که بگويم من – يا امثال من – مصلحت شما را بهتر تشخيص می‌دهد. حتما شما – همان شمايان که کار روزمره‌تان شده است «روکم‌کنی» و «خیط کردن» اين و آن که در قدرت هستند و حتی نیستند – مصلحتی را تشخیص می‌دهيد. حتماً منطقی برای خودتان دارید ولی اين منطق نه در آن دوران هشت‌ساله‌ی کذایی و نه در این چند سال پس از افول ستاره‌ی ناکام آن چهره‌ی محبوب‌ و اينک منفورتان، راهی به جایی نبرده. اصلاً لازم نيست کسی ديگر از بیرون به شما بگويد آن راه خطا بوده. خودتان می‌‌دانید و می‌فهميد. پس چرا این همه اصرار که بودن‌تان را با نبودن ديگری می‌خواهید ثابت کنيد؟

يادم نيست در این چند روز گذشته جايی کسی نوشته بود (هر چه به ذهن‌ام فشار می‌آورم نه در خاطرم هست و نه نشانی از آن می‌يابم) که اين «سبزها» هميشه از روايت خودشان گفته‌اند و هميشه مظلوم‌نمايی کرده‌اند و روايت ديگری را نديده‌اند و نخوانده‌اند يا آن را مسکوت گذاشته‌اند. با خودم فکر کردم ديدم شايد اين حرف برای عده‌ای درست بوده باشد ولی برای عده‌ای ديگر خطاست. يعنی تحلیلی خلاف واقع است. عدد و رقم و آمار نداريم. من ندارم؛ مطمئن هم نيستم ديگری داشته باشد ولی این «سبز» که من فهميده‌ام و با آن زيسته‌ام بنای‌اش يک چيز ساده بود: پيروزی ما شکست ديگری نيست. به همین سادگی و صراحت. کسی که اين تصريح را نديده باشد و اصرار کند که «سبزها» دنبال حذف ديگری بودند يا خودش را دارد فريب می‌دهد يا گرفتار خيالات است. مطمئن هستم کسانی در ميان «سبزها» هم بوده‌اند و هستند که فکر می‌کنند راه پيروزی ما – اين «ما»ی جمعی اميدوار – از حذف و نابودی ديگری می‌گذرد (چه این ديگری اقليت باشد چه اکثريت). اما، اين اميد که بذر هويت ماست، به گفته‌ی آن مير دلاور، راه‌اش زندگی کردن است. همين زيستنی که مدام و بی‌وقفه جويبار آرام‌اش را می‌کوشند گل‌آلود کنند. آخرش چه؟ چه سودی از اين همه اصرار بر خوار کردن ديگری می‌بريد؟ این همه سال که تمام هنرتان تحقیر غیر بود، عزت يافتيد؟ از ذلیل کردن و به زنجير کشيدن و به تبعید فرستادن چه طرفی بستيد؟ چه شد که باز هم پاشنه‌ی در قدرت دقيقاً همان‌طور که خواستيد نچرخيد؟ بالاخره آدم عاقل از يک سوراخ بی‌تدبیری هزار بار نباید گزیده شود. چرا اين همه خيره‌سری؟ چرا خانه‌ی خودتان را بر سر خودتان خراب می‌کنيد؟ مگر چند روز ديگر قرار است در اين دنيا بر قرار باشيد؟ آخرش شکار مرگ نیستيد؟

این قصه، ضرورتاً – يا شاید هم اصلاً – قصه‌ی رویارويی مرد و نامرد نیست. حکایت نبرد فرشته و اهريمن نيست. حکايت ماست: همه‌ی ما که با خود در می‌آويزیم بی آن‌که ببينيم کجا تيشه به ريشه‌ی خود می‌زنيم:

مرد چون با مرد رو در رو شود | مردمی از هر دو سو يکسو شود

تا به حال کسی نفهميده که مردمی، انسانيت چگونه آرام‌آرام دارد عقب می‌نشيند؟ بله، شکی نیست که مردمی، بشريت، اميد، جان‌سختی مصرانه‌ی آدمی هنوز تسليم اين موج نفرت و بلاهت نشده است ولی يادمان باشد که ممکن است بشود. اگر همین حوالی ایران را نگاه کنید نمونه بسیار است که شده است. باز هم ممکن است بشود. کی قرار است دست بردارید از ستيزه با خود به نام ستيزه با دیگری، با ما، با هر که غیر از ما؟ کی حال‌تان خوب می‌شود؟ «کی مهربانی باز خواهد گشت»؟

۱

سفرت آرام، رفيق!

Makhmal-Final

چيزی که می‌نويسم برای هر کسی دریافتنی نیست. یعنی وصف حس انسان به انسان درک‌اش برای آدميان شايد آسان‌تر باشد. همدلی ميان آدميان آسان‌تر است تا همدلی آدميان با سایر موجودات زنده. از زمان وفات پدرم تا به حال، بیش از یکی دو بار مستقيم در چشمان مرگ نگاه نکرده بودم. مرگ را از آن زمان مدام زندگی کرده‌ام ولی مهابت‌اش را آدمی به اقتضای ابزارهای دفاعی جسمی و روحی‌اش هميشه زیر لایه‌های ستبر زندگی پنهان می‌کند ولو مدام با آن زندگی کند. پسرکم مخمل، رفیق، همدم، همنشين و مصاحب نه ساله‌ی ما پا به راهی گذاشته است که هر موجود زنده‌ای دير یا زود راهی آن می‌شود. چند روزی بود اشتهای‌اش را از دست داده بود. دامپزشک تشخیص داد غده‌ای در شکم دارد که به سرعت رشد می‌کند. گزینه‌های موجود يکی از یکی دشوارتر و طاقت‌فرساتر بود: يا باید عمل جراحی می‌شد برای برداشتن غده با نتايج نامعلوم. يا شیمی‌درمانی يا اين‌که بخوابانيمش. همه‌ی آزمایش‌هایی که این چند روزه انجام شد یکی بعد ديگری رشته‌های امید را یکی‌یکی می‌گسلاند.

درد از دست رفتن مخمل برای من و الهه سخت‌تر و سنگين‌تر است تا برای ترنج هر چند ترنج هم درد و رنجی را که جسم و جان مخمل را روز به روز و ساعت به ساعت می‌کاهد می‌بیند و حس می‌کند. توضیح دادن سنگينی ماجرا برای هر کسی آسان نیست،‌ به ويژه برای کسانی که در زندگی‌شان با رفیقی نه از جنس و نوع خودشان نزیسته باشند. مسأله فقط انسانيت و لطافت روحی نيست. مسأله درک لرزان بودن حيات است. مسأله استيصال آدمی است در برابر بی‌رحمی طبعی طبیعت. ديروز برای ترنج که لگوهای‌اش را می‌ساخت و خراب می‌کرد می‌گفتم که خانه‌ای را که الآن ساخته‌ای باز خراب می‌کنی: اين کوزه‌گر دهر چنين جام لطیف، می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش. برای او بازی است؛ برای ما حقیقتی عریان و مکرر است. مرگ، آدمی را آدمی‌تر می‌کند. نکته‌ی تازه‌ای نيست. بارها درباره‌اش نوشته‌ام ولی نوشتن و گفتن و ادراک کجا و چشيدن و چشم در چشم‌اش دوختن کجا؟ مثل زهری است که در رگان آدمی می‌دود.

از روزی که آرام‌آرام و به سختی و رنج دو نفری تصميم گرفته‌ايم مخمل را بخوابانيم و از رنج‌اش بکاهيم، مدام فکر می‌کنم که اين کمترین دینی است که به این رفیق قدیمی داریم: باری از دوشش برداریم؛ رنجی از رنج‌اش بکاهيم. کمترين شرط رفاقت ما با او همين است. اين‌که بخواهی رفیقی را به تیغ جراح بسپاری برای نتیجه‌ای نامعلوم و لرزان – حتی اگر آن رفیق آدمی باشد دوپا و از جنس خودت – دشوار است ولی دست‌ کم می‌شود به آدمی توضیح داد که چرا رنج می‌کشد و چرا به انتخاب خودش يا به تصمیم و رضایت ما به تیغ‌اش سپرده‌ايم. برای يکی مثل مخمل این درک در بهترین حالت فهمی رنگ پریده و غریزی است از اتفاقی ناگزیر. مخمل در اين سال‌ها مايه‌ی شادی و خرسندی ما بود. رفیق تنهایی و بی‌کسی های ما بود. حالا ما شده‌ايم همراه عبور او از اين باریک‌راه نه ساله. او به گردنه‌ای می‌رسد که ما نمی‌توانيم همراه‌اش از آن عبور می‌کنيم. جدايی سخت است رفیق! خودخواهی ما را ببخش که سال‌ها ناگزیر به زيستن با ما بودی و سهم شادی‌ات از ما شايد کمتر از سهم شادی تو از ما بود.

جدايی ما از تو باز هم يادآور اين نکته‌ی دردناک ولی درخشان حيات است/بود که: فرصت‌شمار صحبت کز اين دو راهه منزل، چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسیدن. می‌گويند که المرأ يحشر مع من احب. حتماً همين‌طور است. رويیدنی و سربرآوردن دگرباره‌ای اگر باشد، تو هم همراه ما خواهی بود. زندگی هر چه باشد گره خورده است به دوستی و محبت. آدمی در زندگی و مرگ با دوستان‌اش همنشين می‌شود. سفرت آرام باد و رنج‌ات اندک!

۰

چه چشم پاسخ است از این دریچه‌های بسته‌ات؟

samadzalpour_15012418-Sayeh-Kouchesare-shab

اين غزل، اين تصنیف، این آواز، هزار حرف و حدیث دارد. هزار غم دارد. هزار تمنای بی‌پاسخ در این کلمات نشسته است. این غزل، حکایت امیدی است نومید. قصه‌ی انتظارهایی است که سنگ شده‌اند و فراموش شده‌اند.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

دزدی با چراغ… علم آموختن از حرص

goethes_faust

انسان موجودی است طبعاً خطاکار و خطاپذير. همين انسان یکی از عظيم‌ترین خطاهای‌اش – که لغزش‌گاه بزرگ او نیز هست – اين است که وقتی خطا می‌کند يا وقتی بعضی خطاها را می‌کند، نه تنها حاضر به اذعان به آن خطا و کوشش برای يافتن راه اصلاح آن نيست بلکه مدام خطا را به جانب ديگران می‌افکند. ما خطا می‌کنيم ولی انتظار داریم همه بگويند خطا نکرده‌ای؛ راه را درست رفته‌ بودی. هزار دلیل می‌تراشيم برای توجيه آن خطا. هزار و يک راه می‌جويیم برای پوشاندن آن. بدتر از آن، متوسل به انواع استدلال‌ها – یا بهتر بگویم مغالطات – می‌شويم تا آن خطا را بپوشانيم. اين قسمت خوب ماجراست. قسمت بدتر آن است که درگیر خطای ديگری می‌شويم: جلوه‌ی دانش. می‌کوشيم به هزار ترفند، عرض اندام معرفتی کنيم. نمایش دانشوری و فيلسوفی بدهيم. فیلسوفان علمِ خردگرای نقاد اين نکته‌ی ارجمند را به خوبی دریافته بودند که گاهی عده‌ای فيلسوفان حرفه‌ای بيش از آن‌که به حل مسأله‌ای نظر داشته باشند، تمام همّت خود را صرف مرعوب کردن مخاطب می‌کنند. الفاظ مغلق و هوش‌ربا و اصطلاحات و تعابیر عوام‌فريب و مدهوش‌گر خواص در جملات‌شان می‌گنجانند. همان حکایت سعدی است که: بر در سلاح دارد و کس در حصار نی. حمله‌ی فصيح می‌کنند تا مخاطب سپر بیندازد. اما چيزی در میانه نيست الا مبالغه‌ای مستعار. هر چه هست اغراق است و بس.

اين چيزها را هم بعضی از فیلسوفان مدرن خردگرای نقاد دریافته‌اند و هم اهل سنت و معرفت. یکی‌شان همين سنایی خودمان. وقتی می‌گوید: چو علم آموختی از حرص آنگه ترس کاندر شب | چو دزدی با چراغ آيد گزيده‌تر برد کالا. اين علم‌آموزی از حرص، اين شهوت مطرح شدن، اين سودای حیران کردن آدميان، مهم‌ترين و گزیده‌ترین کالایی که از کسی بربايد، کالای عمر خود او و آبرو و عزت و حرمتِ خود آدمی است. ما آسان خود را فريب می‌دهيم. با هر فريبی فريب تازه‌ای را هم به فهرست خدعه‌های خود با خويشتن‌مان می‌افزاييم. و اين ماجرا می‌شود گردابی بی‌پايان که کرانه‌ای بر آن متصور نيست. هر چه جلوتر بروی، میل‌ات به فروتر رفتن بیشتر می‌شود. حکايت استسقاست. بيشتر آب می‌خوری و تشنه‌تر می‌شوی. گاهی فکر می‌کنم اين‌که بعضی از ما آدميان گرفتار چنین بليه‌ای می‌شويم به خاطر تصميم‌های خطايی است که خودمان می‌گیریم؟ یعنی مسؤولیت این لغزش‌ها با ماست؟ مسأله روان‌شناختی و ژنتيک است؟ ناخوشی روحی داریم؟ سابقه‌ی زندگی ما جوری است که بدون این‌که اختیار و اراده‌ای داشته باشیم، اسیر تقدیری ناگزیر می‌شويم و عاقبتی نامحمود پیدا می‌کنيم و قدم به قدم به ورطه‌ی استدراج می‌غلتيم؟ دقت کنيد که وقتی می‌گويم استدراج، لزوماً مرادم معنای دینی و قرآنی آن نيست هر چند نافی آن هم نیست. يعنی چنین رفتارهایی را چطور بايد توضیح بدهيم؟ بايد بگوييم «بیمار» هستيم که چنین می‌کنيم؟ يا بگويیم خانواده، جامعه، حکومت و جبر تاریخ و جغرافيا بر ما ستم کرده است و اکنون حاصل‌اش شده اين مجموعه‌ی کژانديشی و منفی‌نگری متبخترانه در کسوت شناخت و ژرف‌بینی و در لباس هنروری و باریک‌بینی؟ اين‌که هزار بت در آستين داریم و خرقه‌ی زهد و تقوا داريم، همه حاصل بخت گمراه است؟ بگذاريد باز تبصره‌ی – صد البته زايدی – بر این نکته بگذارم. نه بت و نه زهد و تقوا انحصاراً و اختصاصاً معنایی دینی ندارند. بسا نادين‌داران و خداناباورانی هستند که همه‌ی آفات بت‌پرستی و زهد و ریا را در خود دارند. کافی است جوری خود را بنمایی که نيستی. کافی است با خود و دیگری خدعه کنی. کافی است پشت نقابی از خردمندی پناه بگیری و مدام عرض هنر کنی. می‌شود نمايش زهد و بت در آستين داشتن. به همین سادگی.

اما پرسش هم‌چنان پابرجاست: اين‌ها حاصل بخت گمراه است یا نتیجه‌ی انتخاب آگاهانه‌ای که می‌کنيم؟ آيا آگاهانه با شيطان خود معامله‌ای فائوستی می‌کنيم یا تقديری گریبان‌مان را می‌گیرد و ما را در این مغاک می‌غلتاند؟ اگر کسی ناگزیر به هر علت مقدری، قربانی داس سپهر سرنگون شود، چه جای ملامت؟ يا چه جای احتجاج و استدلال با او؟ همين‌که می‌کوشيم استدلال کنیم و استدلال طلب کنيم، يعنی برای آدمی شأنی در تصميم‌گيری و اختيار قايليم. همين‌که سخن از بت در آستين داشتن و زهد ورزيدن می‌گوييم، انگار دست کم اندکی اختيار برای فاعل آن قايل شده‌ايم. هيچ یک از ما نمی‌دانيم به چه ترفند و حیله‌ای یا به کدامین بخت واژگونی ممکن است روزی به چنين سوء عاقبتی گرفتار شويم. هر چقدر هم که خرد را ارج بنهی، هر چقدر هم که از ضعف‌ها و نقصان‌های بشری‌ات آگاه باشی و بتوانی خودت مچ خودت را بگيری، هر چقدر هم که در اصلاح لغزش‌های خودت بکوشی، باز هم اين احتمال هست که روزی همانی بشوی که از آن هراس داشته‌ای. بعضی – يا شايد بسیاری – از دردها، درمان يا نقطه‌ی آغاز درمانی ساده دارند:‌ اذعان به آن. بعضی اوقات خطا می‌کنيم. خيلی اوقات خطا می‌کنيم. آغاز پايان آن، همين است که بگويی خطا کردم. غرور و تکبر – شايد هم ملاحظاتی ديگر – به بعضی از ما اجازه‌ی اين عذرخواهی فروتنانه را نمی‌دهد. فکر می‌کنم همين است که فرق آدمی‌سان بودن و ابليس‌خویی را روشن می‌کند: یکی عذر می‌خواهد و دیگری ابا می‌کند و تکبر می‌ورزد. پناه بر خدا واقعاً!

۱

لولو ساختن از شبح امپرياليسم ايرانی

Iran-Tank-Toy

توضيح مترجم: مطلبی که در زیر می‌بينيد، ترجمه‌ی فارسی مقاله‌ای است که در نشنال اينترست به قلم پل پیلار منتشر شده است به اين نشانی. امیدوارم کسی هم اصل مقاله‌ای را که به زبان انگلیسی نوشته شده – و این مقاله ‍پاسخی به آن است – ترجمه کند تا برای خوانندگان فارسی‌زبانی که دسترسی به زبان انگلیسی ندارند این امکان فراهم شود تا با شفافیت بیشتر از جنس بحث‌هایی که این روزها حول سیاست ایران و مذاکرات هسته‌ای در می‌گيرند آگاه شوند و روايت‌هایی نامتقارن و گاهی مخدوش و متناقض از آن‌چه به فارسی و انگلیسی منتشر می‌شود نداشته باشند. ترجمه را با شتاب انجام داده‌ام در نتیجه لغزش‌ها را به کرم‌تان ببخشاييد. د. م.

مخالفان توافق هسته‌ای (یا در واقع، هر نوع توافقی) با ایران هم‌چنان می‌کوشند توجه‌ها را از مزایای نسبی داشتن محدودیت‌های توافق‌شده برای برنامه‌ی هسته‌ای ایران در مقايسه با نداشتن این محدودیت‌ها منصرف کنند تا تصویر ايران بسازند خونریز و قسی‌القلب با مقاصد و نيات امپرياليستی که هدف‌اش به چنگ آوردن کل خاور ميانه است. ايران به کرات چنان تصویر شده است که گويی به سوی سلطه‌ی منطقه‌ای «رژه می‌رود» يا ساير کشورها را دارد «می‌بلعد». هرگز توضيح داده نمی‌شود که اين تصویر به فرض درست بودن چطور می‌تواند دلیلی باشد برای به انجام نرساندن توافقی هسته‌ای که بتوان از رهگذر آن اطمينان حاصل کرد که اين قدرت امپرياليستی بی‌امان فرضی هرگز به قدرت‌مندترین سلاحی که نوع بشر تا کنون اختراع کرده است نرسد. اما آن‌چه که این‌جا در کار است، منطق نیست؛ کوششی است برخاسته از عواطف و احساسات برای دامن زدن به انزجار از وارد شدن در هر معامله‌ای با چنين رژيم هيولاوشی.

گره تازه‌ی اين تقلای مخالفت با توافق را می‌توان در مطلبی دید به قلم سونر چاغاپتای، جیمز جفری و مهدی خلجی که هر سه از مؤسسه‌ی واشنگتن برای سياست خاور نزديک هستند. نويسندگان اين مؤسسه می‌گويند که ايران «يک قدرت انقلابی با آرزوهای هژمونيک و سلطه‌طلبانه» است و آن را به «قدرت‌های هژمون گذشته» مانند می‌کنند چون روسيه، فرانسه، آلمان، ژاپن و بريتانيا – که قدرت‌هایی بودند که در سال ۱۹۱۴ و ۱۹۳۹ «دنيا را به کام جنگ کشاندند».

به یاد بياوريم که آن قدرت‌های هژمون چه کردند. روس‌ها از ارتش‌های‌شان برای ايجاد امپراتوری‌ای استفاده کردند که بیشتر سرزمين‌های اوراسيا را زير نگين خود داشت و دولت جانشين آن هنوز هم يازده منطقه‌ی زمانی را در اختيار خود دارد. بريتانيا با نيروی دريایی سلطنتی‌اش اقيانوس‌ها را در تصرف داشت و از قدرت‌اش برای ساختن امپراتوری‌ای استفاده کرد که خورشيد هرگز در آن غروب نمی‌کرد. فرانسه هم بخش‌های عظیمی از آفريقا و‌ آسيا را تسخير کرد و به استعمار کشید و موقعی که امپراتوری به قدر کافی مستعد داشت، بيشتر اروپا را نيز زير چکمه‌های خود آورد.  ژاپن از نیروی نظامی برای به دست آوردن سلطه بر بخش‌های عظيمی از نیمکره‌ی شرقی استفاده کرد. و اما آلمان، خود نويسندگان اين مؤسسه به یاد ما می‌آورند که – به مثابه‌ی بخشی از ارجاع تقریباً الزامی به نازی‌ها در هر نوشته‌ی ضد توافقی درباره‌ی ايران – «آلمان نازی به دنبال سلطه بر اروپا از اقيانوس اطلس تا رود ولگا بود، و می‌خواست سایر کشورها را نيز تبديل به دولت‌هايی خراج‌گزار خود کند و سلطه‌ی کامل نظامی، اقتصادی و دیپلماتيک ایجاد کند». در عمل، آلمان نازی فقط در پی این کار نبود؛ آلمان نازی از قدرت نظامی برتر و مسلطش استفاده کرد و اين هدف را محقق کرد، دست‌ کم تا مدتی.

ايران حتی به گرد پای هيچ کدام از این‌ها از حيث دستيافت‌ها، توانايی يا آرزوها نمی‌رسد. بی‌شک جمهوری اسلامی فعلی به گرد پای آن‌ها هم نمی‌رسد و باید سراغ تاریخ کهن ایران برويد تا طعم و مزه‌ای از امپرياليسم را آن هم در مقیاس کوچک همسايگی نزدیک ایرانی‌ها بچشيم. گره مطلب اين مؤسسه اين است که نويسندگان دقيقاً چنين کاری کرده‌اند. آن‌ها به ما می‌گويند که: «آرزوهای هژمونيک ایران در واقع ريشه در سلسله‌ی صفوی در قرن شانزدهم ميلادی دارد». می‌دانید که وقتی ارجاع به صفويه در قرن شانزدهم میلادی مبنای مخالفات با توافقی شود با کسی دیگر درباره‌ی برنامه‌ای هسته‌ای در قرن بيست و يکم، بار افزونی بر شانه‌های نحيف چنين استدلالی نهاده شده است.

سلسله‌ی صفوی پيش از این‌که کسی بتواند داوری کند که تمایل‌اش برای رفتار کردن به مثابه‌ی عضوی محترم از نظام دولت‌های مدرن چقدر است، از صحنه‌ی روزگار رخت بر بست. آن قدرت‌های هژمون دیگری که در این مطلب از آن‌ها نام برده شده دگرديسی پیدا کردند و اعضای محترمی از نظام بين‌المللی فعلی شدند (هر چند بحث مربوط به بحران اوکراين هم‌چنان درباره‌ی رویکرد دولت روسيه پا بر جاست). پس نویسندگان این مؤسسه وقتی می‌کوشند استدلال کنند که ايران هرگز عضوی محترم و سر به راه از همان نظم و نظام نخواهد شد، مدعی هستند که آن‌چه ایران را از ديگران متمايز می‌کند تنها اين نيست که آرزوهای هژمونيک و سلطه‌طلبانه دارد بلکه این است که «قدرتی انقلابی است با آرزوهای سلطه‌طلبانه». و می‌گويند که «قدرت‌های سلطه‌طلب انقلابی شهوت امپریاليستی رسيدن به فضای حیاتی (آلمانی) [lebensraum] به شکلی که در آلمان دوره‌ی ويلهلم بود»  را- باز هم باید پای مقايسه با نازی‌ها در ميان باشد – «با جهان‌بينی دینی يا آخرالزمانی‌ای در هم می‌آمیزند که منکر اصول نظم کلاسیک بین‌المللی است».

این‌که این سیر استدلال چقدر از واقعيت منسلخ و گسسته است از ارجاع ديگرباره‌ی نویسندگان به قدرتی ديگر آشکار می‌شود که توانایی‌ها و جاه‌طلبی‌های‌اش از افق و مقدورات ايران بسی دور است: چين، که نويسندگان از ما می‌خواهند آن را سلطه‌طلب بدانيم ولی نه نظامی انقلابی مانند ايران. آن‌ها می‌نويسند: «حتی امروز هم کشورهايی با تمايلات سلطه‌طلبانه مثل چين مشروعيت اين نظم بين‌المللی را به رسميت می‌شناسند». با توجه به اين‌که چقدر از رفتار بین‌المللی چين که بر حسب نفی آن جنبه‌هایی از نظم بين‌المللی که توسط غرب و بدون مشارکت چین برقرار شده است، توسط تحلیل‌گران بی‌شماری توضيح داده می‌شود يا توضيح داده شده است، اين مدعا، سخنی حيرت‌آور است. نمونه‌ی اخيری از اين جنبه از سیاست چین را می‌تواند در بانک توسعه‌ی زيرساخت‌های آسيایی و ساير مکانيزم‌های ساخته‌ی چین به مثابه‌ی جايگزین‌های نهادهای مالی بین‌المللی‌ای ديد که زير سلطه‌ی غرب هستند.

در مقام مقایسه، یک ویژگی مهم از سیاست خارجی رژيم «انقلابی» ايران اين بوده است که بکوشد ايران را تا جايی که امکان دارد بخشی از نظم بین‌المللی موجود به رغم خاستگاه‌های غربی آن، کند. (ايران،‌ بر خلاف چين، حتی کم‌ترين توان را برای بر پا کردن نهادهايی جايگزين نهادهای غربی حتی اگر بخواهد،‌ ندارد). اين جريان از سياست ايران را نه تنها می‌تواند در آن‌چه رهبران ایران می‌گويند بلکه در آن‌چه که انجام می‌دهند نيز می‌تواند دید، از جمله در شرکت‌شان در همايش بازنگری معاهده‌ی عدم تکثیر سلاح‌های هسته‌ای همين هفته. توافق هسته‌ای در دست مذاکره با قدرت‌های پنج به اضافه‌ی يک خود یکی از آشکارترین تجلیات سياست ايران است برای دادن امتيازهای مهم و از خود گذشتگی برای اين‌که عضوی جاافتاده‌تر از جامعه‌ی بين‌المللی شود.

تصوير کردن ايران امروز به عنوان «انقلابی» به معنای برآشفتن سبد سیب بين‌المللی به همان اندازه برخاسته از جهل و ناآگاهی از تاریخ اخير و الگوهای رفتاری واقعی ايران است که تشبیه ايران فعلی به امپرياليسم قرن شانزدهمی صفوی. در سال‌های اولیه‌ی جمهوری اسلامی واقعاً چنین باوری در ميان بسياری در تهران وجود داشت که انقلاب خودشان بدون بروز انقلاب‌های مشابهی در کشورهای همسايه ممکن است دوام نياورد. اما حالا که جمهوری اسلامی بیش از سه دهه است که دوام آورده است، چنان دیدگاه يکسره بلاموضوع و بی‌خاصيت است.

بحرين با توجه با اکثريت جمعيت شيعه‌ی آن و ادعاهای تاريخی ایران نمونه‌ی خوبی است. به رغم ناآرامی‌ها در بحرين در سال‌های اخير، دير زمانی گذشته است از هر گونه گزارش موثقی درباره‌ی فعالیت ايران در آن‌جا که بتوان صادقانه آن را براندازانه يا انقلابی توصيف کرد. اين در تضاد عريانی است با رفتار عربستان سعودی که نيروهای مسلح‌اش را به آن‌جا گسيل کرده است که ناآرامی‌های شيعيان را سرکوب کند و رژیمی سنی را در منامه استوار نگه دارد. امروز می‌توان مقايسه‌ی مشابهی را با یمن انجام داد: هر کمکی که ایرانی ها به حوثی‌هایی که شورش‌شان به تحريک ایران نبود (و در طی آن بنا به گزارش‌ها ايرانی‌ها حوثی‌ها را توصيه به خويشتن‌داری کرده‌اند)، با حملات هوايی سعودی‌ها که باعث کشته شدن صدها غير نظامی شده است، کاهش پيدا می‌کند. (یک بار ديگر به ما بگوييد که کدام کشور در خلیج فارس قدرت هژمون است؟).

قصه‌ها و داستان‌هایی از این دست که ایران يک قدرت هژمون منطقه‌ای و تهدیدگر فرضی است نه تنها دلیلی برای مخالفت با رسيدن به توافق با تهران نیست؛ بلکه اين قصه‌ها از اساس درست هم نيستند.

۰

مرا که قبله گرفتم چه کار با اصنام

shajarian-lofti-recent

حال و هوای بهار، ماهور طلب می‌کند و راک. خاصه با صدای شجریان و ساز لطفی. غزل سعدی را هم تراشیده‌اند برای حال و هوای بهار.

مرا دو چشم به راه و دو گوش بر پیغام
تو فارغی و به افسوس می‌رود ایام

شبی نپرسی و روزی که دوستدارانم
چگونه شب به سحر می‌برند و روز به شام

ببردی از دل من مهر هر کجا صنمیست
مرا که قبله گرفتم چه کار با اصنام

به کام دل نفسی با تو التماس منست
بسا نفس که فرورفت و برنیامد کام

مرا نه دولت وصل و نه احتمال فراق
نه پای رفتن از این ناحیت نه جای مقام

چه دشمنی تو که از عشق دست و شمشیرت
مطاوعت به گریزم نمی‌کنند اقدام

ملامتم نکند هر که معرفت دارد
که عشق می‌بستاند ز دست عقل زمام

مرا که با تو سخن گویم و سخن شنوم
نه گوش فهم بماند نه هوش استفهام

اگر زبان مرا روزگار دربندد
به عشق در سخن آیند ریزه‌های عظام

بر آتش غم سعدی کدام دل که نسوخت
گر این سخن برود در جهان نماند خام

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۲

مقام اصلی ما گوشه‌ی خرابات است…

Weblog Logo

اين يادداشت را به دعوت رضا شکراللهی، دوست ديرين وبلاگستانی، نوشته‌ام.

وبلاگ را همان نخستين سالی که به لندن آمدم کشف کردم ولی مدتی طول کشید (چند ماه یعنی) تا مرتب شروع کنم به نوشتن. ابتدای کار واقعاً چيزی نبود جز براده‌های يک ذهن آشفته‌ی به شدت درگیر شعر و موسیقی و ادبیات کلاسيک فارسی. وقتی می‌گویم براده‌ها، یعنی به معنی دقيق کلمه، براده. چیزهايی که فقط حاصل بازی کردن با کلمات و بيان بی‌پرده و عریان هر چیزی بود که از ذهنم می‌گذشت. بسیاری از اين براده‌ها واقعاً دور ريختنی بودند ولی ثبت شدند. بعدتر که حلقه‌ی ملکوت شکل و هویت پيدا کرد – و در روزگار اوج وبلاگ‌ها این اتفاق افتاد – ملکوت هم مسأله پيدا کرد. هر روز درگیر چيزی بودم/بوديم. حرف می‌زديم. دعوا می‌کردیم. نزاع و جدال قلمی کم نداشتيم. بعضی از مجادله‌ها معنا داشتند؛ بعضی‌ها هم پاک بی‌معنا. ولی هر چه بود تمرین خوبی بود. ما هم دور هم جمع بوديم و از حال هم باخبر(تر) بوديم.

اين بديهیات را که کنار بگذاریم، برای من ملکوت، همانی بود و هست که گاهی اوقات از خلال نام‌اش بیرون می‌زند: پيوند با شعر و ادبیات (امتدادش بدهی به فلسفه یا عرفان هم می‌رسد). درباره‌ی چهره‌هايی که به شکلی در زندگی من و نحوه‌ی فکر کردن‌ام – آن روزها – اثر عميق گذاشته بودند،‌ پیشتر نوشته‌ام. حالا هم بعضی از اين‌ها هنوز هستند و يک لايه‌ی زیرين و کمابيش صلبی آن زيرها ايجاد کرده‌اند. بعضی‌هاشان با زلزله‌های معرفتی فروريخته‌اند يا صلابت‌شان را از دست داده‌اند؛ بعضی‌ها ولی هنوز هم‌چنان هستند.

yasaheb

سیاست در سال‌های نخست ملکوت بیشتر برای من تفنن بود؛ تفننی که حاصل دوران گشودگی مطبوعاتی دوره‌ی خاتمی بود. اما از همان سال ۲۰۰۳ که مشغول دوره‌ی فوق لیسانس‌ام بودم، دغدغه‌ی جدی‌تر گرفتن سياست به مثابه‌ی علم آرام‌آرام اين نگاه تفننی را کنار می‌زد. الان هم اگر کسی به آن روزها برگردد شايد به سادگی چهره‌ی دانشجويی که با اعتماد نفس – شايد زيادی – کار دانشجويی‌اش را خيلی جدی می‌گيرد (شايد جدی‌تر از متعارف) مشهود است. آن روزگار، روزگار دانشجويی بود. بيشتر در حال آموختن بودم. فکر می‌کنم علاوه بر اين‌که گاهی اشتباه می‌کردم، شتاب‌زده حرف می‌زدم و عجولانه فکر می‌کردم، بعضی راه‌ها را درست می‌رفتم. ترديدی ندارم که تصادف و برخورد با آدم‌هايی که مسیر علمی و دانشگاهی مرا تغيير دادند، از بخت‌های بزرگ زندگی من بود. همه‌ی اين‌ها را می‌شود در همين ملکوت پی‌گيری کرد.

چهار اتفاق مهم ملکوت را هم تغيير داد؛ هر کدام به شکلی بنيادين. يکی ازدواج بود که طبعاً برای هر کسی تغييری است مهم. ديگر نمی‌شد هر چه از خيال‌ام می‌گذشت را به سادگی و بدون فکر کردن به جوانب‌اش بنويسم. اين‌که يکی که شريک زندگی‌ات است و برای‌ات عزیز است، آینه‌ای پیش روی‌ات بگذارد و عیوب‌ات را نشان‌ات بدهد، اين فرصت را به تو می‌دهد که آرام‌آرام لغزش‌ها را اصلاح کنی. وبلاگ ميدان آزمون اين خطاها بود. اتفاق بعدی، انتخابات ۸۸ بود که به گمانم زندگی بیشتر ايرانی‌ها را – داخل و خارج کشور – به نحو بازگشت‌ناپذيری تغيير داد. نوشته‌های سال ۸۸ وبلاگ‌ام به خوبی گويای اين تغيير است. خلاصه‌اش همان است که ميرحسين موسوی، در بیانيه‌ی ۱۱، گفته بود: سالخوردگان را جوان و جوانان را پخته کرد. اين فرايند ناگهانی را به خوبی در ملکوت می‌توان دید. ملکوت هم در این دوران پخته‌تر شد. سومين اتفاق تولد دخترم ترنج بود. با ترنج زندگی من به قبل و بعد از او تقسیم شد. هر چقدر درباره‌اش بنويسم کم است. ولی دخترم نقطه‌ی عطف زندگی من و ملکوت بود. اتفاق چهارم اتفاقی طولانی و کشدار بود: از سال ۲۰۰۷ آغاز شد و هنوز ابعاد زیادی از آن نقطه‌ی آغاز ادامه دارد. سال ۲۰۰۷ دوره‌ی دکتری‌ام را آغاز کردم. سال ۲۰۱۱،‌ رساله‌ام را تحويل دادم. ژانويه‌ی سال ۲۰۱۲، پیش از تولد ترنج از رساله‌ی دکتری‌ام دفاع کردم و چند ماه بعدش اصلاحات نهایی متن رساله تمام شد و در واقع نسخه‌ی تقريباً نهايی کتاب‌ام آماده شد. سپتامبر ۲۰۱۴ کتاب‌ام متولد شد. طبعاً انتشار اولین اثر حرفه‌ای و علمی هر آدمی می‌تواند زندگی‌اش را تغيير بدهد. اين تغيير خواسته يا ناخواسته رفتار وبلاگی آدم را هم تغيير می‌دهد. زندگی علمی من – که بخش عمده‌اش در تحصيل علوم سياسی و روابط بين‌الملل گذشت – اثرش در ملکوت هويداست. اما دانش‌اندوزی فقط دانش دانشگاهی نيست. گاهی اوقات حاشيه‌ها چیزهايی را بر متن تحميل می‌کنند یا بر آن اثر می‌گذارند. 

اين چهار اتفاق هم به نوعی به ملکوت مرتبط بودند و هم در آن منعکس. ولی جدای اين‌که ملکوت به سنجيده‌تر کردن و صيقل دادن بعضی از فکرها کمک کرد و نقطه‌ی تعادلی شد، يک خصلت ملکوت تقريباً هیچ تغييری نکرد. شعر و موسیقی هم‌چنان بخش جدایی‌ناپذير ملکوت باقی ماندند. الان هم بسياری اوقات ملکوت برای من پيوند خورده است با شعر و موسیقی حتی وقتی که بحث‌های خشک‌تر و عبوس‌تر علمی يا نظری ميان نوشته‌های مربوط به شعر و موسيقی پدیدار می‌شوند.

وبلاگ‌ها با رشد سرطانی شبکه‌های اجتماعی (از فرندفيد بگیريد تا گوگل‌ریدر، و بعداً فیس‌بوک،‌ توييتر و گوگل پلاس) دچار بحران شدند، ولو موقتی. اما هم‌چنان فکر می‌کنم وبلاگ‌ها از حیث ثبات، پايداری و امنيت زمين محکم‌تری دارند. پيش‌تر يک بار درباره‌ی بی‌ثباتی شبکه‌های مجازی که ولایت و اختیارشان به دست دیگری است نوشته بودم. حالا هم به این بهانه – و به بهانه‌ی سقوط و افول عن‌قریب فرندفيد پس از گوگل‌ریدر – تکرار می‌کنم که هر چند شبکه‌های وب ۲.۰ امکانات تازه‌ای به کاربر/مخاطب می‌دهد و بسيار زنده‌تر است از وبلاگ، ولی هميشه در گرو اختيار و تصميم صاحبانی است که هيچ تعهدی برای استمرار آن پلتفرم ندارند. این برای همه‌ی ما صادق است. راه‌اش اين است که هر کسی حتی‌المقدور خودش دامنه‌ای و وبلاگی داشته باشد. برای همه شدنی نيست. شايد ضروری هم نباشد. بسته به اين است که چه می‌‌خواهی بگويی و بنویسی. کلیدش اين است که هر وقت هر چه خواستی بتوانی بگويی و کسی نتواند لگام به دهان‌ات بزند که چنين و چنان مگو. وبلاگ فرصتی بود برای رهايی از اختناق. هزار و یک آفت و بليه هم البته داشت؛ کمترين‌اش شهوت سخن گفتن مفرط و جار و جنجال‌های بيهوده (و البته بيماری و توهم مريد‌بازی و مريدپروری). ولی اين‌ها کف روی آب بود (و هست). اين مشکل اگر در وبلاگ‌ها بود، در شبکه‌های وب ۲.۰ صد برابر شد و مهارناپذیرتر.

وبلاگ هم‌چنان برای من از سایر فضاها قابل‌اعتمادتر و استوارتر است به نسبت. در تمام اين ۱۲ سالی که دامنه‌ی ملکوت سر پاست، خيلی به ندرت پيش آمده که کل دامنه دچار اختلال شود به جز در مواردی که مشکلات فنی وجود داشته و از عهده‌ی من خارج بوده. اين ثبات و استمرار يعنی هر کدام از ساکنان ملکوت تقريباً هميشه دريچه‌ای داشته‌اند برای بيان فوری و بی سانسور هر چه که فکر می‌کرده‌اند. این مزيت و امکان کمی نيست. ملکوت شايد هميشه چنين نماند و شايد هم چند سال ديگر به هر دليلی کرکره‌اش (کرکره‌ی خود وبلاگ ملکوت نه لزوماً بقيه) پايين برود ولی اين بايگانی هم‌چنان می‌ماند. من با ملکوت خطا بسيار کرده‌ام. تجربه‌های بسيار اندوخته‌ام و دوستان بسيار زيادی يافته‌ام که بعضی از آن‌ها از دلنوازترین دوستانی هستند که هميشه داشته‌ام. ولی وبلاگ زنده است تا زمانی که حرفی برای گفتن داشته باشیم و مخاطبی در اين فضا برای اين حرف‌ها وجود داشته باشد.

پ. ن. کسی را به نوشتن دعوت نکردم چون واقعاً چنان زير فشار کار و مشغله‌های روزمره هستم که نوشتن همين‌ها فقط در مسير رسيدن به خانه در قطار برای‌ام ميسر شده.

۰

مخمل مهتاب بود این یا طنين بال قو

Banan

سهم بنان در ملکوت بسيار اندک بوده است، به رغم جايگاهی که در موسيقی ایرانی دارد. هر بار خواسته‌ام چيزی بنویسم يا خوانندگان/شنوندگان ملکوت را در لذتی که از صدای بنان می‌برم سهیم کنم، چيزی مانع شده است. راه چاره هميشه این است که کوتاه‌ترین فرصتی که دست بدهد، همان دم را باید مغتنم شمرد. اين‌جا چند تصنيف از بنان را می‌آورم که برای همه آشنا هستند و دلربا.

تصنيف «حالا چرا» روی غزل شهريار، در اصفهان.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

تصنيف «ای ايران» در دشتی روی شعر حسين گل گلاب با آهنگ روح‌الله خالقی.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

تصنيف «بهار دلنشين» در اصفهان؛ شعر بيژن ترقی؛ آهنگ روح‌الله خالقی.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

و «الهه‌ی ناز» در دشتی؛ شعر کریم فکور؛ آهنگ روح‌الله خالقی.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

تصنيف «کاروان»؛ در دشتی؛ شعر رهی معيری ساخته‌ی مرتضی محجوبی.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

تصنيف «من از روز ازل» در سه‌گاه؛ شعر رهی معيری؛ آهنگ مرتضی محجوبی.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

تصنيف «مرا عاشقی شیدا» در ابوعطا؛ آهنگ علی تجویدی؛ شعر منیر طه.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

چنان که دستِ خيال‌ات گرفته دامنِ دل…

Parviz-Sadiq

صادق طباطبایی، در ذهن و خيال من، هميشه با پرویز مشکاتيان گره خورده بود. اول باری که در پیوند با شعر و موسیقی نام صادق طباطبايی را شنيدم از زبان پرویز مشکاتيان بود؛ سال‌ها پيش در اواخر دهه‌ی ۷۰ در ايران. با صادق طباطبايی تنها دو بار حرف زدم. يک بار وقتی که داشتم گزارشی درباره‌ی اذان روح الارواح رحيم مؤذن زاده‌ اردبيلی، ده سال پيش هنگام وفات او، می‌نوشتم، به توصيه‌ی سید احمد سام، با صادق طباطبايی تماس گرفتم و مفصل با هم حرف زدیم. نتيجه‌اش آن ياداشت شد. دانش شعری و موسیقايی صادق طباطبايی حيرت‌انگیز بود. بار ديگر و آخرین بار، پس از بازگشت از بیمارستان در همين سال گذشته برای احوال‌پرسی با او سخن گفتم. همين. يعنی با خود او تقريباً هيچ وقت تماس و ارتباط مستقیمی جز همین دو بار نداشتم ولی گويی هميشه جایی در گوشه‌ی خيال‌ام حاضر بوده و هست. کليدش هم به گمان خودم علاوه بر بعضی ارتباطات ديگر، پرویز مشکاتيان است. وفات صادق طباطبايی بار ديگر برای من رنج استخوان‌سوز وفات پرویز مشکاتيان را زنده کرد. اين چند روزه مدام مشغول شنيدن آلبوم «صبح مشتاقان» پرویز مشکاتيان با صدای علی جهان‌دار در ابوعطا بودم. تمام شعرهای اين آلبوم، از غزل‌های سعدی و تصنيفی روی شعر حافظ – قصه‌ای فراقی را حکایت می‌کند.

این چند روزه دو سه بار خواستم چيزی بنویسم برای نشانه‌ای و هر بار به دلیلی منصرف شدم. اين بار می‌نويسم که از ياد نرود. این مقارنت صادق طباطبايی و پرویز مشکاتيان برای من حکايت تعظیم دوستی و تکریم ياد عزیزانی است که برای من عزیز بوده‌اند، هستند و باقی می‌مانند. اين قطعات و ساز مشکاتيان ترنمی است هم‌نواز سوگ خود او و صادق طباطبايی.


پ. ن. عکس قبلی را که گويا خصوصی بوده و در وب‌ دست به دست می‌شود برداشتم و به جای‌اش اين عکس را گذاشتم که در مکان عمومی برداشته شده ولی نام عکاس را نمی‌دانم.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد