۱

حجت ديانت؛ حجت انسانيت

یکی از بزرگ‌ترین حجت‌های نه فقط مسلمانی بلکه انسان بودن برای من ابوسعيد ابوالخیر است. صفای او، دوری گزیدن او از جزم‌اندیشی، ذوق شاعرانه و انسانی او و معرفت اقیانوس‌وار دينی او بی‌شک او را در تراز انسان‌های تماماً انسانی می‌نشاند که دین را برای آدمی می‌بیند نه آدمی را برای دین. این مسلکی است که در آن انسانيت در پای دین قربانی نمی‌شود. دين است که به انسان و به انسانيت اعزاز و تکریم می‌يابد. و در این اعزاز و تکریم میان هیچ انسانی – به هیچ وصف و کیفیت و خصلت و جنسیت بشری – تمایزی نیست. اين مهر لبالب بوسعید را به انسان از روايت زير می‌توان دریافت:

«پس یکی از ماوراء النهر حاضر بود، اين آيت برخواند «وقودها الناس و الحجاره» – و شيخ ما در آيت عذاب کم سخن گفتی – گفت: «چون سنگ و آدمی هر دو به نزدیک تو به یک نرخ است، دوزخ به سنگ می‌تاب و این بیچارگان را مسوز.» (اسرار التوحید، ص ۲۷۴)

هر بار که این جمله‌ی بوسعيد در خاطرم گذشته است، دلم لرزيده است و جان‌ام مشتعل شده است. دینی که نتواند انسانی چون بوسعید را پديد آورد و شادی در جان آدمی بنشاند، دين نيست. دشمن انسان و دشمن خداست ولو در لباس دين و در لباس آيين خدا باشد.

۰

معاشقه‌ی رمضانيه‌ی صوتی

دیگر به نیمه‌ی ماه رمضان رسيده‌ايم. روزهای گذشته، آگاهانه کوشیدم چيزی ننويسم. برای آدم‌هایی مثل من که زندگی‌شان با نوشتن و سخن گفتن گره خورده است، از کلاس درس بگير تا فضای مجازی و وبلاگ، سکوت و امساک از گفتن و نوشتن شاید مهم‌ترین رکن صيام باشد. اما امروز تاب نیاوردم ميهمانان ملکوت را در ذوقی که برده‌ام شریک نکنم. يکی از هنرهایی که در کنار قرآن شکل گرفت اين قرائت، اين آواز هوش‌ربايی است که به مرور مسلمانان برای انس با متن دینی‌شان کشف کردند. قطعه‌ای که می‌شنويد قرائت دو آيه از سوره‌ی آل عمران است (۱۹۴ تا ۱۹۵) با صدای محمود شحات انور قاری مصری. قاری همين دو آيه را نزديک به ده دقیقه می‌خواند و باز هم می‌خواند به الحان مختلف. این قطعه گفت‌وگویی است حیرت‌آور وقتی با این آواز همراه می‌شود. مؤمن با خدای خودش سخن می‌گوید. سؤال می‌کند و جواب می‌شنود. ناز و نیاز و دلبرگی شگفتی در همین دو آیه است. اين سو حکایت ایمان است: ربنا اننا سمعنا مناديا ینادی للايمان ان آمنوا بربکم فآمنّا ربنا فاغفر لنا ذنوبنا و کفر عنا سیئاتنا و توفنا مع الابرار. ربنا و آتنا ما وعدتنا علی رسلک و لا تخزنا یوم القیامه انک لا تخلف المیعاد.

گفت‌وگو در فضای طاقت‌سوز عارفانه و قلندرانه هم رخ نمی‌دهد. گفت‌وگویی است ملايم و انسانی که احتياج محض و استغنای محض ندارد. مؤمن گریبان خدای‌اش را می‌گیرد که يادت باشد که وعده کردی و تو اصلاْ خلف وعده نمی‌کنی!

جواب می‌شنود که: فاستجاب لهم ربهم انی لا اضیع عمل عامل منکم من ذکر او انثی بعضکم من بعض فالذین هاجروا و اخرجوا من دیارهم و اوذوا فی سبیلی و قاتلوا و قتلوا لاکفرن عنهم سيئاتهم و لادخلنهم جنات تجری من تحتها الانهار ثوابا عند الله و الله عنده حسن الثواب.

اين بار مخاطب فی‌الفور جواب می‌ده که عمل هیچ کس از زن و مرد را ضايع نمی‌کند و فرقی ميان هيچ کس نمی‌گذارد. این بخش هاجروا و اخرجوا من دیارهم و اوذوا فی سبیلی لطافت خاصی دارد خصوصاً کسانی که تندباد حوادث این شش ساله‌ی اخير آن‌ها را از سرزمين‌شان آواره کرده است.

القصه در اين نيمه‌ی ماه، یازده دقيقه معاشقه‌ی محض بشنويد اگر اهل مؤانست با قرآن‌ايد.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۲

خوانِ کرم… (۴)

هميشه ضرورتی ندارد در توصيف و تعریف کرم و سخاوت کسی چيزی بنويسد:

لب ببند و کف پر زر بر گشا

بخل تن بگذار و پیش آور سخا

ترک شهوتها و لذتها سخاست

هر که در شهوت فرو شد برنخاست

این سخا شاخیست از سرو بهشت

وای او کز کف چنین شاخی بهشت

عروة الوثقاست این ترک هوا

برکشد این شاخ جان را بر سما

تا برد شاخ سخا ای خوب‌کیش

مر ترا بالاکشان تا اصل خویش

یوسف حسنی و این عالم چو چاه

وین رسن صبرست بر امر اله

یوسفا آمد رسن در زن دو دست

از رسن غافل مشو بیگه شدست

یکی از مصاديق ترک لذت‌ها و شهوت‌ها – يعنی يافتن این رسن استوار – همین است که آدمی چيزی نگوید و ننویسد. این ترک گفتن و نوشتن، آزمون سخاست. لب ببند وقتی متعاقب‌اش واو عطف می‌آيد و آن‌گاه کف پر زر برگشودن، معنای عطف نمی‌دهد لزوماً. لب بستن مقدمه‌ای است برای کف پر زر برگشودن. یعنی «هر چه در اين پرده نشان‌ات دهند | گر نستانی به از آنت دهند». پس سکوت بايد. تا همین‌جا هم بیگاه شده است.

۰

خوانِ کرم… (۳)

هیچ فکر کرده‌اید که می‌شود (يا آیا می‌شود) رمضان را جایی خارج از کفر و دین تعریف کرد؟ به گمان من، بزرگ‌ترین آزمون اهل ایمان این است که بتوانند خارج از تقسیم‌بندی‌ها و مرزهای کفر و دین، بیرون قواعد و مقررات شرعی و مناسک آیینی، قلمرویی ببينند که هر جنبده‌ای بتواند زیر سقف‌اش بیاساید و بیارمد فارغ از ایمان یا بی‌ایمانی. قدر مشترک همه‌ی این جنبدگان، انسان بودن است (از این هم می‌توان یک گام فراتر نهاد و هر ذی‌وجودی را در این سهم شریک کرد).

رمضان را چطور می‌توان جوری دید که قدم بیرون از کفر و دین نهاده باشی؟ به گمان من، کلید مسأله در همین قصه‌ی ضیافت و مهمانی و کرم است. مهمانی‌‌های اختصاصی که در آن تبعیضی از هر نوعی باشد (تبعیض میان مرد یا زن، فقیر یا غنی، مؤمن یا کافر يا هر تقسیم‌بندی‌ دیگری)، خصوصیت کرم‌ورزی ندارند. کرم و سخاوت علت و رشوت بر نمی‌دارد. خوان کرم اعتبارش به همین منزلت سخاوت‌مندانه خواهد بود که بتواند حتی – حتی – از کمند «با دوستان مروت با دشمنان مدارا»‌ هم فراتر برود. چنان پرواز نگاه‌اش بلند باشد که نخواهد (یا نتواند) میان دوست و دشمن فرق بگذارد. آن‌قدر گداخته باشد که بتواند بی‌رنگی همه را – موسی باشند يا فرعون – ببیند.

هیچ فکر کرده‌اید که چطور می‌شود رمضان را «غنی‌سازی» کرد؟ رمضان معمول و متعارف را متشرعان هميشه رعایت کرده‌اند و لابد باز هم خواهند کرد. ولی رمضانی که در آن چشم ديگری برای آدمی گشوده شود که پا بر فرق علت‌ها بنهد و جایی که سخن از حقیقت در میان باشد، فرقی میان عبرانی و سریانی و جابلقا و جابسا ننهد. مسجد و ميخانه یکی می‌شود آن وقت. آن وقت کرم و ضيافت به غنی‌ترین درجه آزموده می‌شود. این بر عهده‌ی میزبان نیست که به پاره‌ای از مهمانان بفهماند که به بهانه‌ی اين مهمانی بر آن‌ها که مانند شما نیستند مفاخرت نکنید. این ضيافت بهانه‌ای است برای بعضی میهمانان، فرصتی است برای عده‌ای که چشم دگری بگشایند. روزه بهانه‌ای باشد برای‌شان تا بدانند که از این مناسک عادتی هم باید پاک شد. این هم مصداق دیگری از تطهیر و تمحیص است.

۰

خوانِ کرم… (۲)

جنس مهمانی‌های مختلف با هم تفاوت دارند. ضيافت مور با ضيافت سلیمان فرق دارد. ميزبان وقتی محتشم و کريم باشد، مهمانی‌اش با مهمانی فقرا تفاوت آشکاری دارد. حکايت ماه رمضان هم حکايت همين مهمانی کریمانه‌ی ميزبانی است غنی نه تنها به این معنا که همه چیز دارد و همه چیز می‌بخشد بلکه به معنای دیگر و ظریف‌تر استغنا. اما همین‌جا باید توقف کرد – به رسم سنت – که اذا بلغ الکلام الی الله فأمسکوا. تمام اين اوصاف در دایره‌ی خرد انسانی و فهم و حس بشری ما معنا پیدا می‌کند. ولی اصل سخن به قوت خود باقی است. «سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است».

از قصه‌ی احتياج و استغنا به ويژه وقتی حدیث رمضان و روزه در میان باشد باید آشنایی‌زدایی کرد. این‌جا ماجرای دلبردگی‌های عارفانه در سطح شخصی و فردی – و تنها در این سطح – نیست که کانون بحث است. يک سؤال ساده سرنوشت کل طاعت و عبادت اهل ایمان را روشن می‌کند: این همه کار را برای که می‌کنید؟ این پرسش را به هزار زبان و به بيان‌های مختلف با بلاغت  صنعت‌گری فزون از اندازه می‌توان پرسيد ولی اصل سؤال به همین سادگی است: آخرش که چه؟ پاسخ را همان متن کانونی دین می‌دهد: هر چه می‌کنيد برای خودتان می‌کنید؛ مرا به شما نیازی نیست! « وَمَن جَاهَدَ فَإِنَّمَا يُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اللَّـهَ لَغَنِيٌّ عَنِ الْعَالَمِينَ»

همه‌ی لایه‌های لفظی را این‌جا باید دور ریخت. گوینده به زبان ساده به مخاطب‌اش می‌گوید که عظیم‌ترین کاری را هم که می‌کنی،‌ برای خودت – برای آرامش و آسايش خودت – می‌کنی. منّت فعل سودجويانه‌ی خودت را بر من منه. اما همين نکته را سخت می‌توان فهميد چون متشرعان می‌گويند همه‌ی اين آداب و مناسک را به خاطر رضای او – حتی به اقتفای متن کلام دینی «ابتغاء وجه الله» – می‌کنند. پس اگر او آمد و گفت بود و نبود شما چیزی در اصل ماجرا تغییر نمی‌دهد تکلیف چی‌ست؟

فکرش را بکنيد که یکی از اغراض ضيافت آن ميزبان محتشم و کریم در کنار هزار و یک خاصيت بی‌شمار از جمله تطهیر و تمحیص و غفران و ارتزاق و بسی چیزهای دیگر، اين باشد – و شاید حتی فقط همین باشد – که بگويد این‌جا بارگاه استغناست: جایی که هزار خرمن طاعت به نیم‌جو نخرند! کرم معنای سلبی و ايجابی دارد. معنای سلبی‌اش این است که دریافت‌کننده‌ی کرم، تهی‌دست است. و اين تهی‌دستی نسبی نيست؛ تهی‌دست مطلق است در برابر کریم و غنی مطلق.

يعنی همه‌ی اين‌ها عبث است؟ البته اگر ندانی آخرش کجا قرار است بروی و کجا قرار است باد به دست بمانی، عبث است. عبث است اگر گرفتار آفت‌های‌اش شدی. خاصيت دارد؟ حتماً دارد: استيصال و عجز آدمی را به رخ‌اش می‌کشاند. شرح‌اش باشد برای بعد که ربط‌اش به روزه و رمضان چی‌ست. ذوقی باید و حکايتی از سر ذوق.

۰

خوانِ کرم… (۱)

يکی از ظرافت‌های ماه رمضان اين است که نزد ظاهريانی که از لايه‌های باطنی ماه روزه غافل‌اند، اين ماه، ماه ضيافت و مهمانی خداست. اما همين مهمانی را هم به ظاهر برده‌اند. در ضيافت شاهانه یا مهمانی معشوق، آداب عاشقان با آداب عاقلان تفاوت دارد. آن‌چه برای عاقلان ادب است، عاشقان را بی‌ادبی است. آن‌چه عاقل را بی‌ادبی می‌نمايد، عاشق را عین ادب و رعايت است.

از اين روزنه به مهمانی او بنگریم: در اين مهمانی مجلل کسی خطا می‌‌کند یا نه؟ اين مهمانی، مهمانیِ‌ ميزبانی ممسک و محاسبه‌گر نیست. ميهمانی کریمانه است. همه چيز سخاوت‌مندانه فراهم است. به قدر عظمت سيئه و معصيت، لطف بی‌کرانه و رحمت رفيقانه هست. چطور؟ اين طور که:

مهمان خویشم برده‌ای، خوان کرم گسترده‌ای

گوشم چرا مالی اگر من گوشه‌ی نان بشکنم؟

همين نکته يکی از کلیدهای بی‌شماری است که در این ماه هر که را اهل‌اش باشد، کلید گنجی می شود. نکته، نکته‌ی اکرام میزبان است. نکته اين است که سخاوت او را دریابی و مکرر به رخ‌اش بکشی که: آی فلانی! يادت هست؟ مهمانی است و کرم است و تو منتهای کرمی و از این حرف‌ها! حواس‌ات هست که! پس: به هوش باش نریزد دهی چو باده به دستم!

۰

ثواب روزه و حج قبول…

دين، ذوقی است. کانون و محور دین ذوق است. چشیدنی است. بنای همان وحی محمد هم ذوق است و چشش. مضاف بر کشش. خواستم صحيفه‌ی علی بن حسين را بگذارم کنار اين بیت فخيم حافظ در استقبال از ماه رمضان. مختصرش کنم و حرف آخر را اول بزنم: رمضان ماه شادی است؛ ماه شادخواری است و شاد کردن و شادی پراکندن. در رمضان اگر خودت ناشاد بودی و ديگری را ناشاد کردی و آن‌چه خوردی (و نخوردی) به ناشادی خوردی (و نخوردی) سرِ رشته را از همان اول گم کرده‌ای. پس بنای کار به نام چشيدن و چشاندن شادی. به نام همان ماهی است که مسماست به «شهر الطهور و شهر التمحيص و شهر القيام». پاک شدن از غم و کينه. پالودگی از آزار خویش و آزار غیر. قیام به فروشکستن خود و پنجه در پنجه‌ی تنسک ريايی افکندن. اين است اساس قصه.

روزه برای ثواب است بهر دین‌داران. ولی رندی چون حافظ می‌گويد اين ثواب را با «زيارت خاکِ میکده‌ی عشق» خواهی برد. يعنی چه؟ زیارت ميکده در کنار زيارت حج. دو عنصر ظاهراً متنافر. در ميکده حکايت از بی‌خويشی است و پرده از خود بر افکندن. قصه‌ی عشق هم در ميان است. عشقی که مستی می‌دهد. عشقی که نقاب از خودی آدمی فرو می‌اندازد. عشقی که می‌گويد بی حساب و کتاب سر تسلیم بر زمین بگذار. عشقی که بنای‌اش بر محبت با غير است. با غير نیکی می‌کنی تا با خود نيک و پاک باشی.

وقتی علی بن حسين می‌گويد که: «و حتی لا نبسط ايدينا الی محظور» اشارت‌اش تنها به محظور محرمات آشکار شریعت نیست. نيازی نبود تا قرن‌ها بعد رندی، حافظی، به ما بگويد که: مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن | که در شريعت ما غير از اين گناهی نیست. اساس شريعت علی بن حسين هم همين است که شر مرسان. وقتی می‌گويد که: «و لا نتکلف الا ما يدنی من ثوابک»، مضمونی عظيم‌تر از اين نيست که اگر قرار است خودت را به رنج بیندازی، حواس‌ات باشد که هر رنجی به آن ثواب نمی‌رساندت ولو رنج روزه‌داری باشد. اين روزه‌داری بايد چیزی داشته باشد. باید تو را از خويشتن خالی کند. بايد مدلول‌اش تطهير و تمحيص باشد. اگر قرار باشد با مفاخرت بر غير و با تکبر بر حتی رند شراب‌خوار مغرورانه در جاده‌ی سلامت موهوم قدم بزنی، عاقبت‌ات چيزی نیست جز همين تکلف. رنج ضايع سعی باطل پای ريش. آن وقت است که آفت عظيم در کمين روزه‌دار است: «ثم خلص ذلک کله من رئاء المرائين و سمعة المسمعين»: خودنمايی رياکاران و شهرت‌خواهی شهرت‌خواهان!

صلای شادی است! ماه رمضان است: وقت، وقت شادخواری است! «و ان نراجع من هاجرنا» که بپيوندی با آن‌که از تو بريده است و «ان ننصف من ظلمنا» و انصاف داشته باشی در حق آن‌که با تو ستم می‌کند «و ان نسالم من عادانا» و راه دوستی را با آن‌که دشمنی می‌کند با تو بپيمايی. اين ماه، ماه تصفيه‌ی خويش است نه تحکم به غير و تکلف آفريدن برای ديگری. این است ابتدای آدمیزادی. بيايید در این ماه رمضان آدم‌تر باشيم! 

۰

افشردن جان در بوته‌ی امید

امروز روز عجيبی است. سالگرد ۲۵ خرداد است. سالگرد درخشان‌ترین جلوه‌ی حرکتی مردمی است که نه به خيال من که به گواهی هر کسی که تاریخ معاصر ایران را می‌داند، بی‌سابقه است. نقطه‌ی اوج اتفاق ۲۲ خرداد، جايی که مردم میرحسين موسوی و او مردم را کشف کرد و يکی آينه‌ی ديگری شد، همان واقعه‌ی ۲۵ خرداد است. اما این نقطه‌ی اميد را داشته باشید تا توضیح بدهم که اين نقاط عطف چرا برای ما مهم هستند.

در این سال‌هايی که گذشت به ويژه در این چند سال رياست جمهوری حسن روحانی يک نکته را به عیان ديده‌ام و هم‌چنان می‌توان به قوت بگويم تصویری واقعی است از ایران امروز: کشمکش بر سر هيچ! اين «هيچ» را بخوانيد «قدرت محض و صرف». نشانه‌های اين کشمکش در سياست ايران نه یکی دو تا که بی‌شمار است. کافی است سخنان حسن روحانی را در موارد متعدد مقايسه کنید با واکنش‌های تقریباً فوری و متعددی که در برابر يا به موازات سخن او اظهار می‌شود. هیچ ضرورتی هم ندارد کسی وارد جزييات شود و مثلاً درباره‌ی لغو کنسرت‌ها يا تحريم‌ها يا ممنوع‌التصوير بودن خاتمی يا هر ماجرای ریز یا درشت ديگری مصداق نشان بدهد. واقعاً این مصادیق گاهی به چيزهای بسيار بی‌اهميت و پيش‌پاافتاده‌ای فروکاسته می‌شود و همين چیزهای فرعی و بلاموضوع واقعاً برای کسانی که الم شنگه به پا می‌کنند، موضوعيت دارد. اين تصویر، تصوير نااميدی است. عده‌ای درست در مقابل همان چيزی که به مردم اميد می‌دهد می‌خواهند بگويند بيهوده دل‌تان را خوش نکنيد؛ آب از آب تکان نخورده. همه چیز دست ماست. خوب باشد!‌ همه چيز دست شما، همه چيز مال شما! آخرش چی؟ گرفتم خانه‌ را خراب کرديد، گرفتم سقف این خانه را بر سر ما – يا کسانی که خیال می‌کنيد با آن‌ها می‌جنگيد – ويران کرديد. حواس‌تان هست که اين سقف سر خودتان هم خراب می‌شود؟ حواس‌تان هست که شاید ما – يا ملتی که اميدی دارند و دل از اميدشان نمی‌کنند – اولين قربانی آوار شدن این سقف روی سرشان باشند، ولی بعد از ما شما هستيد که فرو خواهید رفت؟ می‌ارزد؟ يعنی زیر پا له کردن هر کسی که مثل شما فکر نمی‌کند، می‌ارزد به اين‌که شما خودتان هم نفله شويد؟ اين «شما»، همين شمای امروز نيست که فلان منصب و جايگاه به دست‌تان می‌افتد يا از دست‌تان می‌رود. اين «شما» اين يا آن جناح سياسی نیست. اين «شما» همان انسان است، همان نسل آينده است و همان فرزندان شما هستند که به خود خواهند آمد و می‌بینند که نه دنيا دارند و نه آخرت. ناگهان می‌فهمند که هیچ ارزشی، هیچ اخلاقی و هيچ قانونی حتی همان‌ها که خودتان وضع‌اش کرده‌ايد برای شما که نه برای هيچ کس ديگر محترم نيست.

اين شبح نااميدی را که می‌بینم و می‌گذارمش کنار آن سايه‌ی اميد که جان‌سختانه با اين تصویر سمج طاقت‌آزمايی می‌کند و اميدش را مثل جويباری حتی زیر خاک روان می‌کند، جايی در سکوت آرام می‌شوم. اما ملال و دل‌زدگی به جای خود است. گرفتم که منِ راقمِ این سطور جایی نشسته باشم که اولین قربانی بلاهت اين قدرت‌طلبی خیره‌سرانه نباشم. اما شما که هستيد، فرزندان شما که قربانی می‌شوند، ديگری که قربانی می‌شود. شما – همین شمايان که می‌خواهید راه نفس کشيدن ما را ببنديد – نابود می‌شويد. مسأله تشخيص متخبرانه و متکبرانه نیست که بگويم من – يا امثال من – مصلحت شما را بهتر تشخيص می‌دهد. حتما شما – همان شمايان که کار روزمره‌تان شده است «روکم‌کنی» و «خیط کردن» اين و آن که در قدرت هستند و حتی نیستند – مصلحتی را تشخیص می‌دهيد. حتماً منطقی برای خودتان دارید ولی اين منطق نه در آن دوران هشت‌ساله‌ی کذایی و نه در این چند سال پس از افول ستاره‌ی ناکام آن چهره‌ی محبوب‌ و اينک منفورتان، راهی به جایی نبرده. اصلاً لازم نيست کسی ديگر از بیرون به شما بگويد آن راه خطا بوده. خودتان می‌‌دانید و می‌فهميد. پس چرا این همه اصرار که بودن‌تان را با نبودن ديگری می‌خواهید ثابت کنيد؟

يادم نيست در این چند روز گذشته جايی کسی نوشته بود (هر چه به ذهن‌ام فشار می‌آورم نه در خاطرم هست و نه نشانی از آن می‌يابم) که اين «سبزها» هميشه از روايت خودشان گفته‌اند و هميشه مظلوم‌نمايی کرده‌اند و روايت ديگری را نديده‌اند و نخوانده‌اند يا آن را مسکوت گذاشته‌اند. با خودم فکر کردم ديدم شايد اين حرف برای عده‌ای درست بوده باشد ولی برای عده‌ای ديگر خطاست. يعنی تحلیلی خلاف واقع است. عدد و رقم و آمار نداريم. من ندارم؛ مطمئن هم نيستم ديگری داشته باشد ولی این «سبز» که من فهميده‌ام و با آن زيسته‌ام بنای‌اش يک چيز ساده بود: پيروزی ما شکست ديگری نيست. به همین سادگی و صراحت. کسی که اين تصريح را نديده باشد و اصرار کند که «سبزها» دنبال حذف ديگری بودند يا خودش را دارد فريب می‌دهد يا گرفتار خيالات است. مطمئن هستم کسانی در ميان «سبزها» هم بوده‌اند و هستند که فکر می‌کنند راه پيروزی ما – اين «ما»ی جمعی اميدوار – از حذف و نابودی ديگری می‌گذرد (چه این ديگری اقليت باشد چه اکثريت). اما، اين اميد که بذر هويت ماست، به گفته‌ی آن مير دلاور، راه‌اش زندگی کردن است. همين زيستنی که مدام و بی‌وقفه جويبار آرام‌اش را می‌کوشند گل‌آلود کنند. آخرش چه؟ چه سودی از اين همه اصرار بر خوار کردن ديگری می‌بريد؟ این همه سال که تمام هنرتان تحقیر غیر بود، عزت يافتيد؟ از ذلیل کردن و به زنجير کشيدن و به تبعید فرستادن چه طرفی بستيد؟ چه شد که باز هم پاشنه‌ی در قدرت دقيقاً همان‌طور که خواستيد نچرخيد؟ بالاخره آدم عاقل از يک سوراخ بی‌تدبیری هزار بار نباید گزیده شود. چرا اين همه خيره‌سری؟ چرا خانه‌ی خودتان را بر سر خودتان خراب می‌کنيد؟ مگر چند روز ديگر قرار است در اين دنيا بر قرار باشيد؟ آخرش شکار مرگ نیستيد؟

این قصه، ضرورتاً – يا شاید هم اصلاً – قصه‌ی رویارويی مرد و نامرد نیست. حکایت نبرد فرشته و اهريمن نيست. حکايت ماست: همه‌ی ما که با خود در می‌آويزیم بی آن‌که ببينيم کجا تيشه به ريشه‌ی خود می‌زنيم:

مرد چون با مرد رو در رو شود | مردمی از هر دو سو يکسو شود

تا به حال کسی نفهميده که مردمی، انسانيت چگونه آرام‌آرام دارد عقب می‌نشيند؟ بله، شکی نیست که مردمی، بشريت، اميد، جان‌سختی مصرانه‌ی آدمی هنوز تسليم اين موج نفرت و بلاهت نشده است ولی يادمان باشد که ممکن است بشود. اگر همین حوالی ایران را نگاه کنید نمونه بسیار است که شده است. باز هم ممکن است بشود. کی قرار است دست بردارید از ستيزه با خود به نام ستيزه با دیگری، با ما، با هر که غیر از ما؟ کی حال‌تان خوب می‌شود؟ «کی مهربانی باز خواهد گشت»؟

۱

سفرت آرام، رفيق!

چيزی که می‌نويسم برای هر کسی دریافتنی نیست. یعنی وصف حس انسان به انسان درک‌اش برای آدميان شايد آسان‌تر باشد. همدلی ميان آدميان آسان‌تر است تا همدلی آدميان با سایر موجودات زنده. از زمان وفات پدرم تا به حال، بیش از یکی دو بار مستقيم در چشمان مرگ نگاه نکرده بودم. مرگ را از آن زمان مدام زندگی کرده‌ام ولی مهابت‌اش را آدمی به اقتضای ابزارهای دفاعی جسمی و روحی‌اش هميشه زیر لایه‌های ستبر زندگی پنهان می‌کند ولو مدام با آن زندگی کند. پسرکم مخمل، رفیق، همدم، همنشين و مصاحب نه ساله‌ی ما پا به راهی گذاشته است که هر موجود زنده‌ای دير یا زود راهی آن می‌شود. چند روزی بود اشتهای‌اش را از دست داده بود. دامپزشک تشخیص داد غده‌ای در شکم دارد که به سرعت رشد می‌کند. گزینه‌های موجود يکی از یکی دشوارتر و طاقت‌فرساتر بود: يا باید عمل جراحی می‌شد برای برداشتن غده با نتايج نامعلوم. يا شیمی‌درمانی يا اين‌که بخوابانيمش. همه‌ی آزمایش‌هایی که این چند روزه انجام شد یکی بعد ديگری رشته‌های امید را یکی‌یکی می‌گسلاند.

درد از دست رفتن مخمل برای من و الهه سخت‌تر و سنگين‌تر است تا برای ترنج هر چند ترنج هم درد و رنجی را که جسم و جان مخمل را روز به روز و ساعت به ساعت می‌کاهد می‌بیند و حس می‌کند. توضیح دادن سنگينی ماجرا برای هر کسی آسان نیست،‌ به ويژه برای کسانی که در زندگی‌شان با رفیقی نه از جنس و نوع خودشان نزیسته باشند. مسأله فقط انسانيت و لطافت روحی نيست. مسأله درک لرزان بودن حيات است. مسأله استيصال آدمی است در برابر بی‌رحمی طبعی طبیعت. ديروز برای ترنج که لگوهای‌اش را می‌ساخت و خراب می‌کرد می‌گفتم که خانه‌ای را که الآن ساخته‌ای باز خراب می‌کنی: اين کوزه‌گر دهر چنين جام لطیف، می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش. برای او بازی است؛ برای ما حقیقتی عریان و مکرر است. مرگ، آدمی را آدمی‌تر می‌کند. نکته‌ی تازه‌ای نيست. بارها درباره‌اش نوشته‌ام ولی نوشتن و گفتن و ادراک کجا و چشيدن و چشم در چشم‌اش دوختن کجا؟ مثل زهری است که در رگان آدمی می‌دود.

از روزی که آرام‌آرام و به سختی و رنج دو نفری تصميم گرفته‌ايم مخمل را بخوابانيم و از رنج‌اش بکاهيم، مدام فکر می‌کنم که اين کمترین دینی است که به این رفیق قدیمی داریم: باری از دوشش برداریم؛ رنجی از رنج‌اش بکاهيم. کمترين شرط رفاقت ما با او همين است. اين‌که بخواهی رفیقی را به تیغ جراح بسپاری برای نتیجه‌ای نامعلوم و لرزان – حتی اگر آن رفیق آدمی باشد دوپا و از جنس خودت – دشوار است ولی دست‌ کم می‌شود به آدمی توضیح داد که چرا رنج می‌کشد و چرا به انتخاب خودش يا به تصمیم و رضایت ما به تیغ‌اش سپرده‌ايم. برای يکی مثل مخمل این درک در بهترین حالت فهمی رنگ پریده و غریزی است از اتفاقی ناگزیر. مخمل در اين سال‌ها مايه‌ی شادی و خرسندی ما بود. رفیق تنهایی و بی‌کسی های ما بود. حالا ما شده‌ايم همراه عبور او از اين باریک‌راه نه ساله. او به گردنه‌ای می‌رسد که ما نمی‌توانيم همراه‌اش از آن عبور می‌کنيم. جدايی سخت است رفیق! خودخواهی ما را ببخش که سال‌ها ناگزیر به زيستن با ما بودی و سهم شادی‌ات از ما شايد کمتر از سهم شادی تو از ما بود.

جدايی ما از تو باز هم يادآور اين نکته‌ی دردناک ولی درخشان حيات است/بود که: فرصت‌شمار صحبت کز اين دو راهه منزل، چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسیدن. می‌گويند که المرأ يحشر مع من احب. حتماً همين‌طور است. رويیدنی و سربرآوردن دگرباره‌ای اگر باشد، تو هم همراه ما خواهی بود. زندگی هر چه باشد گره خورده است به دوستی و محبت. آدمی در زندگی و مرگ با دوستان‌اش همنشين می‌شود. سفرت آرام باد و رنج‌ات اندک!

۰

چه چشم پاسخ است از این دریچه‌های بسته‌ات؟

اين غزل، اين تصنیف، این آواز، هزار حرف و حدیث دارد. هزار غم دارد. هزار تمنای بی‌پاسخ در این کلمات نشسته است. این غزل، حکایت امیدی است نومید. قصه‌ی انتظارهایی است که سنگ شده‌اند و فراموش شده‌اند.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد