۴

کم آزاری و بی آزاری…

چند روز پيش، در صحبت دوستی اهل فضل بودم که معمولاً هر وقت مجالی دست بدهد می‌کوشيم یکی دو ساعتی هم که شده وقت ناهار گپی بزنيم. به فراخور موضوع سخن‌مان، سخن از تربيت کودکان به ميان آمد. از چند جهت. يکی اين‌که هم او و هم من تازه پدر شده‌ايم و ديگر اين‌که يار دلنواز ديگری نيز که او هم تازه پدر شده است، تصادفاً همنشين ما بود آن روز. همچنين اين دوست، خود دانشوری متخصص در زمينه‌ی آموزش است و رييس يک مرکز مهم در دانشگاهی در بریتانياست.

سخن از تعلیم فرزندان به ميان آمد. نه در بستر سنتی يا دينی. يا به عبارت دقيق‌تر، نه «لزوماً» در این چارچوب. توضيح می‌داد که چگونه دخترش در همين سه سالگی مفهوم نماد و نمادين را می‌فهمد. دخترش می‌داند که چگونه چيزی هم می‌تواند باشد و هم نباشد. و نمونه‌های متعددی از اين دست. راز قصه البته اين است که پدر اهل دانش است. اهل تتبع و حقیقت‌جويی است. اهل تقليد نيست. سخت‌گير است بر خود و با شفقت بر کودک‌اش.

سخن از دين به ميان آمد. روی سخن به سوی من گرديد. آن لحظه نه فرصت‌اش بود و نه می‌خواستم بحثی چنان دراز را به دو سه جمله مختصر کنم. ولی اين اندازه گفتم که در فهم دين – يا مفاهيم قدسی يا ماوراء طبيعی – کم‌ترين چيزی که به فرزندم خواهم آموخت اين است که حقيقت را ورای صورت‌ها بجويد. صورت ساده و صريح‌اش برای من در لحظه‌ی بيان اين بود که: رعب‌آورترين و هول‌ناک‌ترين صحنه‌ای که در رابطه‌ی پدر/مادر و فرزند ممکن است ببينم اين است که کودکی در طفوليت – که هنوز به سن رشد و بلوغ عقلی و چون و چرا نرسيده است – در آداب و مناسک شرعی، پا جای پای والدين می‌گذارد و پدر و مادر را اين حرکات خوش می‌آيد يا اسباب مفاخرت و مباهات است. ديدن چنين صحنه‌هایی، وقتی پای تکليف و امر والدین در ميان باشد يا داعيه‌اش نمايش و تفاخر، سخت مرا می‌آزارد و می‌رماند. اين جنس دين‌داری و دين‌ورزی نه مطلوب من است و نه آن را به کودک‌ام می‌آموزم. اما از اين چه چيزهایی می‌‌توان گفت و درس داد؟
اين درس‌ها برای من چيزی جز اخلاق نيستند؛ اخلاق انسانی. دين فرا خواندن آدمی به خودی خويش است (اجمالاً در همين حدش بپذيريد؛ پيش‌تر درباره‌اش در همين وبلاگ بارها نوشته‌ام). دين يعنی معرفتِ خويشتن. اين داستان شرح درازی دارد ولی بگذاريد دست‌کم يک نکته‌اش را هم‌اکنون بگويم تا باقی بماند برای وقتی ديگر.
مهم‌ترين درسی که گمان می‌کنم هر پدر يا مادری بايد به فرزندش بياموزد «کم‌آزاری»‌ است. کم‌آزاری گوهر ديانت است. کم‌آزاری نقطه‌ی آغاز آدميت است. اين بيت حافظ هزاران نکته در خود دارد که:
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شريعت ما غير از اين گناهی نيست
بی‌آزاری،‌ محال است. هر انسانی،‌ ولو ناخودآگاه و بی‌اراده،‌ کم يا زياد به کسی يا جان‌داری آزار می‌رساند. اما آزار بی‌اراده کجا و آزاری که آدمی به نيت و قصد می‌‌کند کجا؟ تمام داوری و تکلیف و حساب و کتاب و ثواب و عقاب، به همين قصد و نيت بسته است؛‌ معطوف است به اراده. شايد نتوان آزار را ريشه‌کن کرد،‌ ولی می‌توان از آن کاست. حافظ به روشنی به اين مضمون واقف است که می‌‌گويد در پی آزار کسی مباش. گناه شريعت ما همین است که بخواهی،‌ اراده کنی، نيت کنی که ديگری را بيازاری.
صورت ديگرش همين حديث پيامبر است: المسلم من سلم الناس من لسانه و يده. اين معنا را ناصر خسرو هم آورده است:
بکنم آنچه بدانم که در او خير است
نکنم آنچه بدانم که نمی‌دانم
حق هر کسی به «کم‌آزاری» بگزارم
که مسلمانی اين است و مسلمانم!
همين مضمون است که در شعر حافظ باز پديدار می‌شود: «که رستگاری جاويد در کم‌آزاری است». کار دين، دعوت دين همين است: رستگاری و آن هم رستگاری جاويد. 
دين و ايمان آدمی و مناسک و آداب‌اش، برای نمايش نيست. برای عمل است. اولِ عمل،‌ نيت است و صدق. نيت و صدق به تمسک و توسل به آداب و مناسک درست نمی‌شود. کار مناسک است که به صدق و نيت راست می‌شود. صدق و نيت مقدمه‌ی آن است نه اين‌که مناسک ابتدای صدق و نيت باشند. قصه کوتاه می‌کنم. الکلام يجر الکلام. شايد باز هم نوشتم. آدمی وقتی فرزنددار می‌شود، آرام‌آرام خودش را بيشتر می‌شناسد. کاش بتواند اشتباهاتی که خودش کرده است با فرزندش تکرار نکند يا سعی نکند به بهای آموزاندن تجربه‌های ناپخته‌اش به فرزندش، از مسير انصاف خارج شود و راه‌اش به تحميل يا تحقیر ختم شود. کودکان ما،‌ آينه‌ی امتحان ما هستند. آزمايشگاه ما نيستند. ما هستيم که آزمايشگاه آنان‌ايم.
۱

مظروف حادثه در ظرفِ آدمی

آدمی‌زاده موجود ضعيف و ناتوانی است، ايستاده ميانه‌ی چهارراه حوادث. از همه سو سيل بلا می‌ریزد به وجودش. حادثه، واقعه، فاجعه آوار می‌شود به سرش. آدمی‌زاد مثل ظرف است. ظرف‌ها هم اختلاف دارند. کوچک و بزرگ دارند. هميشه هم يک اندازه نمی‌مانند. بعضی وقت‌ها ظرف‌های کوچک به مرور زمان بزرگ‌تر و وسيع‌تر می‌شوند. بعضی وقت‌ها هم، پيش می‌آيد، که ظرفی که بزرگ بود، ناگهان آب می‌رود، کوچک می‌شود و به اشاره‌ی نسیمی مظروف‌اش آشفته می‌شود. «سينه باید گشاده چون دريا / تا کند نغمه‌ای چو دريا ساز». دريا شدن و دريايی بودن ساده نيست. هزینه دارد. درد و زخم بر می‌دارد. این‌ها به جان‌ات می‌نشيند. به جان هر کسی می‌نشيند. آدم‌ها هم به فراخور حساسيت و انعطاف‌شان در برابر حادثه، آدم می‌شوند. اين است که فکر می‌کنم آدمی به حادثه، به واقعه – فارغ از خوب و بدش – گره خورده است. حادثه، واقعه، مظروف است برای ظرف آدمی. چه می‌شود کرد وقتی مظروف سرريز می‌کند و در ظرف نمی‌گنجد. اشک همين‌جوری روان می‌شود ديگر. خشم و خروش همين‌جوری خودش را نشان می‌دهد. بعضی‌ها، همه نه،‌ آرزوی‌شان يا غایت همت‌شان اين است که ظرف وجودشان فراخ‌تر و وسيع‌تر شود. اين افزايش گنجايش، از لوازم سلوک است، در سيرت عارفان مثلاً، يا انسان‌ها به زعم من. همين چيزی که در قاموس اهل دين اسم‌اش هست «شرح صدر». آدم وقتی از اين منظر به احوال خودش و عالم نگاه کند تازه با بند بند وجودش می‌فهمد يعنی چه که: رب اشرح لی صدری و يسر لی امری. آن وقت زبان‌اش هم آرام‌آرام باز می‌شود که: و احلل عقدة من لسانی. بعد روز واقعه هم روز به روز برای‌اش رخ می‌دهد و هم آخر کارش می‌شود:
به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنيد
که می‌رويم به داغ بلندبالايی

وقتی اين ظرف اين‌قدر فراخ شد، زمزمه می‌کند که:
به خاک‌پای تو ای سر نازپرورِ من
که روز واقعه پا وامگيرم از سر خاک…

بس است. نوشتم و پاک کردم چند بار. آخرش می‌شود شطاحی دوباره. بس است.

۴

عروس حضرتِ قرآن…

انس من با قرآن از کودکی است. شاید از روزگاری که هنوز مدرسه نمی‌رفتم. وقتی خاطرات‌ام را جست‌وجو می‌کنم، تصوير مبهمی از پدرم می‌بينم که برای‌ام از سوره‌ی يوسف می‌گفت. قصه‌ی يوسف را خط به خط برای‌ام می‌خواند. دوره‌های قرآن که هفتگی در خانه‌ی رفيقان و خويشان می‌چرخيد، بهانه‌ای بود هم برای باهمستان شدنِ دوره‌ی قرآن و هم برای بازيگوشی کودکانه‌ی ما. ترس و لرزش هم آن‌جا بود که می‌نشاندندت که بيا دو خط قرآن بخوان؛‌ شکسته‌بسته و با هول و شرم‌ساری. ملای مجلس هر وقت احساس می‌کرد کودک شرمسار دارد حسابی دسته‌گل به آب می‌دهد «غفر الله»ای می‌گفت و خلاص‌اش می‌کرد از اين اضطراب. ولی اين برخورد با قرآن کجا و آن‌چه بعدها طلوع کرد کجا.
از سرخوشی و سر به هوايی کودکی تا وقتی که قرآن را بنوشم و بچشم هنوز بسیار راه بود. دوره‌ی ميانه‌ی زندگی هم به بی‌حاصلی و بلهوسی – شايد – گذشت تا شوريده‌ی بی‌تابی سر راه‌ام سبز شد و انگار مسير زندگی‌ام را عوض کرد. اين شوريده، عین‌القضات همدانی بود ولی اندکی راه بود تا رسيدن او. پيش از او «سوانح العشاق» احمد غزالی گلوی‌ام را چسبيده بود. از رساله‌ی مختصر شيخ احمد تا تمهيدات و نامه‌های قاضی شهيد راه درازی است. ولی عين‌القضات در شوريدگی‌اش چيزی داشت که آدمی را سيراب نمی‌کرد. هر چه بيشتر می‌نوشيدی تشنه‌تر می‌شدی. هنوز که هنوز است وقتی نوشته‌های او را می‌خوانم انگار تازه است؛ انگار خودش تازه قلم را زمين گذاشته است. انگار هنوز مرکب‌اش خشک نشده. اما عين‌القضات چيزی داشت و دارد که غريب بود: عين‌القضات به قرآن و با قرآن سخن می‌گفت. هيچ کتاب تفسیری، هیچ روايت و حکايتی از اين مصحف محمدی چنان برای‌ام جاذبه پيدا نکرد که نامه‌های عين‌القضات. گويی گزيده و خلاصه‌ی قرآن است برای طايفه‌ای که سليقه‌ای مانند من داشتند. نمونه‌ی ديگری از چنين کتابی برای من «آغاز و انجام» طوسی بود ولی او قصه‌اش ديگر بود. طوسی عين‌القضات نبود. هر چه قاضی شهيد آتش‌به‌جان‌گرفته بود، طوسی نرم و ملايم و سنجيده بود در قامت يک رياضی‌دان و حکيم از قرآن سخن می‌گفت. قاضی همدان چيز ديگری بود. و هست.
امروز آن قصيده‌ی غريب و مهيب سنايی را برای هزارمين بار در قطار می‌خواندم. قصيده‌ای که در مقام اهل توحيد است. اين قصيده هم، مانند قرآن،‌ از طفوليت مونس من بوده است. هر بار خواسته‌ام بيتی يا چند بيتی از اين قصيده را انتخاب کنم و چيزی درباره‌اش بنويسم، دست و دل‌ام لرزيده است که مگر می‌شود اين دريای مواج را در جام حقيری ريخت. مگر شدنی است؟ و هر بار تمام قصيده را پيش روی‌ام گذاشته‌ام و از نو خوانده‌ام.
قرآن، کتاب غريبی است. گاهی اوقات حیف می‌‌‌خورم بر کسانی که يا به دلیل ندانستن زبان، يا به خاطر تعصب و موانع تنگ‌نظرانه دست‌شان از دامن‌ آن کوتاه است. اما قصه فقط آن‌هايی نيست که با صورتِ قرآن غريبه‌اند. بسا آشنا با صورت قرآن که از معنای آن بيگانه است؛ آن هم نه فقط از عوام و مبتديان بلکه از ميان عالمان و فقيهان و قاضيان و دانشوران. چه بسا کسانی هستند – هم‌چنانکه خود عين‌القضات ديده بود و چشيده بود – که دو کلمه از قرآن را بی‌غلط نمی‌توانند خواندن، اما جان‌شان دريای خروشانی است از معنای آن. جان‌شان با جان قرآن قرین و عجين است. قرآن برای‌شان کتاب و ورق‌پاره نيست. قرآن، آدمی است. قرآن، هم‌نفس و هم‌پای انسان است بلکه خود، انسان است. قرآن سخن می‌گويد و سخن می‌شنود. قرآن پا به پای تو می‌گويد و می‌خندد. شادی می‌کند و می‌گريد. چيز عجيبی است. اين دو بيت قصيده‌ی باشکوه آن سالکِ دوزخ‌آشام را ببينيد:
 
عروس حضرت قرآن نقاب آن گه براندازد
که دارالملک ایمان را مجرد بیند از غوغا
عجب نبود گر از قرآن نصیبت نیست جز نقشی
که از خورشید جز گرمی نیابد چشم نابینا
دارالملک ايمان، با همين دين‌ورزی ظاهر و زاهدانه مجرد از غوغا نمی‌شود. برای پرداختن اين دارالملک از غوغا، انسان بايد شد. آدم باید شد. پيش‌تر از آدم شدن نوشته‌ام در همين خانه‌ی مجاز. بينا شدن می‌خواهد. جز اين اگر باشد، حرارتی است و گرمایی از آن خورشيد. نه بيش‌تر. چيزی هست در اين ميانه. حال مهيبی است. حالی است بیرون از آن‌چه فقيهان و فيلسوفان –  و چه بسا شمار کثيری از صوفیان حتی – می‌گويند. بس است تا همين‌جا. جلوتر نمی‌شود رفت.
پ. ن. ننوشتن‌ام از ترس است. از احتياط است. از ادای رازدانی در آوردن نيست. پيدا نيست که هيچ نمی‌دانيم؟
۱۰

به زير خرقه‌ی رنگين چه دام‌ها دارند…

آقای اوباما مثل هر سال برای ملت ايران تبريک نوروزی فرستاده است. اين قسمت‌اش عجيب نيست. هر سال اين کار را می‌کند. دلیل‌اش هم روشن است: «نظام» ايران مهم‌ترين مسأله‌ی سياست خارجی آمريکاست (و بوده است). مهم نیست حق طرف کی‌ست. مهم اين است بفهميم کدام طرف چطور عمل می‌کند. لذا، همين ابتدا بگذاريد روشن کنم: ۱) اثبات شیء نفی ما عدا نمی‌کند؛ ۲) در سياست،‌ مثل خيلی جاهای ديگر، وضعيت دوگانه و صفر و يک نیست (که اگر بطلان یکی را نشان داديم، حقانيت طرف مقابل خود به خود ثابت شده باشد، یا بر عکس)؛ ۳) هر چقدر که اين نظام از گرده‌ی ملت ما تسمه کشيده است و ستم و بیدادش بی‌شک نمونه‌ای است از يکی از تيره‌ترين دوره‌های تاريخ ايران (در بی‌کفايتی حاکمان و تلخ‌کامی مردمان)، آمريکا هم چندان معاف نيست از این قصه و سهم خود را دارد در دامن زدن به اين تلخی‌ها.
تمام دعوی ما در همين جمله‌ی کوتاه بيانيه‌ی ۱۳ ميرحسين موسوی آمده است: «این نه تحریم یک دولت،‌ بلکه تحمیل رنج‌های بسیار بر مردمی است که  مصیبت دولتمردان مالیخولیازده برایشان کافی است. راه سبز را زندگی کردن به این معناست و ما با اعمال هرگونه تحریمی بر علیه ملت خود مخالفیم».
توضيح و شرح و بسط لازم ندارد. ملت ما از دو سو گروگان گرفته شده است. از سوی آمريکا تبديل به سپری انسانی شده است در زورآزمايی با حاکمان سياسی ايران (اصلاً گرفتم موضع آمريکا حق و موضع جمهوری اسلامی عين باطل و ستم) و از سوی نظام هم همين ماجرا بر ملت ما می‌رود. اين سال‌های اخير نشان داده است که ولو به فرض ادعا يکی از اهداف اين تحريم‌ها کشاندن جمهوری اسلامی پای ميز مذاکره سر پرونده‌ی هسته‌ای بوده (که مذاکره در جای خود خيلی هم خوب است) بی‌شک يکی از اهداف مستقيم يا غيرمستقيم‌اش همين بوده که «مردم» به تنگ بيايند و بشورند بر دستگاه و گرنه اين تحريم‌ها چه آسيبی به قدرت‌مداران رسانده است؟ جيب‌شان اندکی کوچک‌تر شده ولی هم‌چنان غوطه‌ورند در دريای چپاول و بساط مافيايی‌شان (و احتمالاً هم‌چنان خواهند بود).
غرض از اين مقدمه‌ی طولانی اين بود که بگويم من از اوباما نپسنديدم که برای ما ملت ايران شعر حافظ بخواند. می‌فهمم که بخشی از پيام‌اش خطاب به «رهبران» ايران است. اين قصه‌ی ما نيست. شما هر چقدر دل‌ات می‌خواهد برو با آن رهبران حرف بزن،‌ شعر بخوان، داد بزن،‌ تحريم کن، اصلاً‌ برقص،‌ ولی حواس‌ات باشد که ما ملت را با اين «رهبران» جمع نبند! حواس‌ات باشد وقتی داری ما را کنار اين‌ها می‌گذاری و هم‌زمان برای ما متفقاً‌ شعر می‌خوانی، و از سوی ديگر ما را تحريم می‌کنی، به شعور ما داری اهانت می‌کنی و فکر می‌کنی خيلی هوشمندانه عمل کرده‌ای!
عزيز من! آقای اوباما! متأسفانه، در اين يک مورد دست‌کم،‌ مشاوران خوبی نداشته‌ای. از نحوه‌ی شروع پيام‌ات حدس زدم احتمالاً از کجا خط گرفته‌ای. شما که به جای «سلام» متعارف و معمول و بی‌عيب، «درود» تحويل ما می‌دهی و ژست «غيرعرب» بودن و رفتارهای مهوع سوپرناسيوناليستی و شبه‌ايران‌باستان‌گری می‌گيری ولی هم‌زمان شعر «حافظ» برای ما می‌خوانی، يک جای کارت بد جوری می‌لنگد!
آقای اوباما! ملت ما ساده‌لوح نيستند. به يکایک حرف‌ها،‌ کلمات و آهنگ صدای شما توجه دارند! لطفاً مشاور مزبور را یک گوشمالی حسابی بدهيد! اين بار بدجوری به گل نشستيد! اصلاً هيچ فکر کرده‌ايد شاعر مزبور که اين شعر را گفته، خودش هرگز در ساختار قدرت نبوده؟ خودش هيچ وقت دو بار رييس جمهور يک ابرقدرت جهانی – که دست‌کم سه دهه است با کشور محل بحث مناقشه‌ی شديد دارد – نشده؟ هيچ فکر کرده‌ايد او «بيرون» ساختار قدرت، منتقد سياست‌ورزی امثال شما و امثال حاکمان ما، هم‌زمان، بوده است؟ بهتر نبود بقيه‌ی شعرها را هم می‌خوانديد و سعی نمی‌کرديد دست روی رگ خواب ملت ما بگذاريد؟ آقا! دعوای سياست را بايد جای ديگری و جور ديگری حل کرد! از فرهنگ ما اگر می‌خواهيد مايه بگذاريد، اول به خودتان ياد بدهيد که با ملت ما، نه با حاکمان ما،‌ داريد چه می‌کنيد! تکليف‌مان را با اين حاکمان سياسی خودمان سعی می‌کنيم يک جوری روشن کنيم! از شما دعوت نکرده‌ايم و نخواهيم کرد که بيايید و اين دعوا را فيصله بدهيد. پای حافظ را به ميان نکشيد که می‌شود با توپ پرتر از همين حافظ برای‌تان شاهد آورد که آقا! «شاه ترکان سخن مدعيان می‌شوند / شرمی از مظلمه‌ی خون سياوو‌ش‌اش باد»! حرف زياد است ولی لطفاً دفعه‌ی بعد که خواستيد شعر نقل کنيد برای ملتی که تار و پودش شعر است، شعر را مثل پاره آجر انتخاب نکنيد که بچپانيد توی پيام‌تان. شايد «عوام» برای «تزيين» سخن‌شان و احتمالاً تقويت موضع‌شان از چپ و راست،‌ شعر شاهد بياورند،‌ ولی شما بايد مراقب‌تر باشيد، خيلی خيلی مراقب‌تر!
 
رفيق نازنين عزيزتر از جان ما، مجيد ميرزاوزيری،‌ اين ابيات را تقديم حضور شما کرده که بار ديگر سعی نکنيد برای ما از اين شاهدها بیاوريد؛ اميدوارم برای پيام سال بعد اين‌ها را به خاطر بسپاريد:
 
گـیـرم درخـت کـاشـته‌ام مـن، شما خفه
یـا بـس کـن ایـن نـمایـش بـد را و یا خفه
تــحـریم تــوســت گــردهٔ مــا را گرفته زیر
وانـگـه سـخـن ز مـهر بـگویـی چـرا؟ خفه
باور بـکـن ز عـقـل کـمـی بـهـره بـرده‌ایـم
هـرچـند گشـته‌ایـم از این هوی و ها خفه
حافظ اگر که گفت سخن، آسمانی است
لـفـظ دری کـجا و سـیـاسـت کـجــا، خفه
دانـی هـزار همـوطـن مـا تــو کشـتـه‌ای؟
خـواهـم ز حـق بـه عـدل نـماید تو را خفه
از هـر طـرف بـه خـاک وطن چنگ می‌زنند
آنـان جـدا خـفه تـو از ایـن سـو جـدا خـفه
کِـشـتی نـهال دشـمنـی و بـذر ناخوشی
کـندی درخـت دوسـتـی‌ام از جـفـا، خفه!
 
پ. ن. در پاسخ بعضی دوستان که می‌گويند «خوب بود مثلاً بد حرف می‌زد يا فلان و بهمان می‌کرد» عرض می‌کنم اين سخن مغالطه‌ی بدتری است. اگر بد حرف می‌زد يا ليچار می‌گفت که بايد می‌گفتيم خاک بر سرش و شرم بر او باد! اما هر کسی جايگاه و موقعيت‌اش بالاتر برود انتظار و توقع برای سنجيده سخن گفتن هم از او بالاتر می‌رود. يک معنای پاسخگو کردن قدرت هم همين است. اصلاً‌ نظام سياسی آمريکا مبنای‌اش همين است که بتوانی يقه‌ی حاکمان‌ات را راحت بگيری و نقدشان کنی.
۰

در مهابت و لطافت شفقت

امروز هر چه به ذهن‌ام فشار آوردم تا واژه‌ای به فارسی بيابم که معادل اين حس يا حالی باشد که در پی‌اش هستم، نیافتم. در زبان ما، واژه‌های «ترحم»‌ و «دلسوزی» بيشتر معنایی از بالا به پايین دارند، فاعل آن از موضوع ترحم و دلسوزی فاصله دارد، خود را دور از وضعيت موضوع‌اش می‌بيند. انسلاخ و انقطاعی در ترحم و دلسوزی هست که حق اين حال را ادا نمی‌کند. اما واژه‌ای هست در عربی که ديگر عربی نيست و آميخته است با زبان فارسی. اين واژه‌ی مهربان و انسانی «شفقت» است.
 
اولين باری که توجهم به بار معنايی اين واژه جلب شد در آثار عين‌القضات همدانی بود. عين‌القضات در نامه‌های‌اش هم خود اهل دعاست و هم مخاطب‌اش را به دعا فرا می‌خواند. مضمون تعظيم امر خداوند و شفقت بر خلق او يکی از مضامين محوری آثار عين‌القضات و تفکر اوست. شفقت با ترحم و دلسوزی تفاوت دارد. بسيار به موضوع نزديک‌تر است و در واقع موضوع شفقت ديگر، کسی ديگر نيست. او هم امتدادی از ماست. شفقت بسیار انسانی‌تر است. انسانی است؟ شايد. چه بسا بتوان گفت الاهی است. شفقت از ويژگی‌های مهم پيامبران هم هست: پيامبرانی در لباس بشر، با بشر و برای بشر. اين مضمون در داستانی که درباره‌ی موسی نقل شده است بسيار برجسته است. موسی سراسيمه در پی بره‌ای از ميان گله‌اش می‌دود که خود را به همه جا می‌زند و به خود آسيب می‌زند اما موسايی که در اوقات ديگر به آسانی خشم می‌گيرد، چنان صبوری، خويشتن‌داری و مهری از خود نشان می‌دهد که قابليت پيامبری او را آشکار می‌کند. موسای پيامبر، موسايی است که اهل شفقت است. بر خطاهای مردمان خشم نمی‌گيرد. چه در حق او جفا کرده باشند چه در حق خودشان.
شفقت برای من هم مهيب است چون رويی با خدا دارد و هم لطيف است چون رويی با خلق دارد. روی با خدا داشتن شفقت گويی آينه‌ای است در برابر جلالت او؛ او که ذو الجلال و الاکرام است. روی با خلق داشتن شفقت، حکايت از همدلی و فروتنی دارد. در کنار شفقت دشمنی، کينه‌جويی، انتقام‌گيری يا رنجش و غبار بر دل داشتن نمی‌گنجد. با دل سوزاندن بر ديگری و ابراز ترحم، همه‌ی اين‌ها شدنی است. می‌توان بر کسی دل سوزاند ولی هم‌چنان از او رنجيده بود يا حتی گمان کرد که حق‌اش بود که چنين و چنان شد. در شفقت اين تنگی و اين عسرت نمی‌گنجد. شفقت ميدان فراخی است برای محبت. برای مهربانی. حال شفقت درست مانند خود شفقت واژه‌ای مهربان است. شفقت گويی با اشک عجين است؛ به زلالی اشک و به پاکيزگی و بی‌گرهی آن.
 
به مقام شفقت رسيدن و بر خلق خدا شفقت ورزيدن، خود مقام و منزلتی است. همت می‌خواهد به هر دو معنا. توفيق می‌طلبد. به صرفِ اراده کردن شفقت، شفقت برای آدمی ميسر نمی‌شود. شفقت را گويی به آدمی می‌بخشند. بايد دريچه‌ای گشوده شود و نوری بتابد. دريچه را شايد بتوان به جهد گشود ولی نور را نمی‌توان به زور جذب کرد. شفقت حال غريبی است،‌ مقام عزيزی است. مثل دريایی است از آرامش که دارنده‌ی آن نه تنها خود لطيف می‌شود بلکه اطرافیان‌اش نيز از لطافت انسانی او – از اين انعکاس لطف الاهی – حظی می‌برند و نوری حاصل می‌کنند. شفقت بسيار به مهربانی نزديک است. مهربان باشيم و شفيق. هم با ديگران و هم با خود.
۱

فرضيه‌ها، نظريه‌ها و پيش‌داوری‌های عاطفی

چيزی که می‌نويسم يک نکته‌ی روش‌شناختی است؛ لزوماً تئوری فلسفی نيست. اين ستون فقرات کار خردگرايان نقاد است. به اختصار توضيح می‌دهم تا قصه روشن شود. اهميت اين نکته‌ی روش‌شناختی هم اين است که کاربردهای عملی گسترده‌ای هم در فلسفه‌ی علم – و خود علم – و هم در جامعه و سیاست می‌تواند داشته باشد. سعی می‌کنم چکيده‌ی روش را به اختصار با زبانی ساده توضيح دهم.

نخست. وقتی از «حقیقت» سخت می‌گوييم در واقع مراد ما «تئوری‌های صادق» است – يعنی نظريه‌های درست – نه «باور موجه». خردگرايان نقاد ميانه‌ای با توجيه و تأييد (با اقتضائات استقرايی‌اش) ندارند. خردگرايان نقاد،‌ ابطال‌گرا هستند. هيچ نظريه‌ای که برای تقریب به حقيقت پيشنهاد می‌شود، نظريه‌ی نهايی نيست. يعنی حتی وقتی از تئوری‌های صادق حرف می‌زنيم فقط عجالتاً آن را صادق می‌نامیم تا زمانی که اين نظريه رد يا نقض شود. در مشی خردگرایان نقاد، استوارترين نظريه‌ها هم هم‌چنان تنها «بهترين حدس» ما هستند.

دوم. تحول تئوری‌ها و جست‌وجو برای نظريه‌های بديل – و بهتر – زمانی آغاز می‌شود که يک تئوری از برآوردن انتظاراتی که از آن می‌رود ناتوان بماند؛ اين يعنی نظريه در جايی به مشکل بر می‌خورد. مثال روشن‌اش،‌ نظريه‌های کيهان‌شناختی زمين‌محور است (در مقابل نظريه‌ها یا مدل‌های خورشيد-محور). نتيجه اين می‌شود که نظريه‌پردازان – و اين نظريه‌پردازی را می‌توان از حوزه‌ی فيزيک و کيهان‌شناسی به حوزه‌ی علوم سياسی و علوم انسانی هم تسری داد – برای حل مشکل، راه‌حل‌هايی موقتی يا آزمايشی عرضه می‌کنند و سپس اين راه‌حل‌ها را در معرض ارزيابی انتقادی قرار می‌دهد. پس از اين‌که راه‌حل از اين ارزيابی انتقادی سربلند بيرون آمد (در ادامه توضيح می‌دهم چطور)، نتيجه رسيدن به راه‌حلی برای آن مشکل نيست؛ بلکه نتيجه تحول‌يافتن مسأله است. يعنی مشکل شکل ديگری پيدا می‌کند (دليل‌اش هم اين است که «راه‌حل» همواره موقتی است و به ظن قوی در آينده نقض يا رد خواهد شد و نيازمند تکميل يا بازنگری خواهد بود).
سوم. ارزيابی انتقادی يک نظريه به شيوه‌ی خردگرايان نقاد از طريق کوشش برای رد يا نقض آن نظريه ميسر است. يعنی برای توفيق در ارزيابی انتقادی يک نظريه، خردگرايان نقاد هيچ وقت سراغ مثال‌ها يا نمونه‌های بيشتری نمی‌روند که در «تأييد» آن نظريه باشد بلکه تمام کوشش‌شان را به خرج می‌دهند تا آن نظريه را رد کنند و تنها زمانی که از رد آن نظريه ناتوان بمانند، خواهند گفت که اين نظريه، فعلاً، بهترين حدس ما به شمار می‌آيد،‌ تا اطلاع ثانوی.
التزام به اين روش خردگرايان نقاد برای بسياری از کسانی که به سياست می‌پردازند – و حتی نظريه‌پردازان سياست و دانشمندان علوم سياسی – دشوار است نه به خاطر دشوار بودن روش بلکه به خاطر پيامدهای دشواری که دارد. فرض کنيد شما صاحب نظريه‌ی الف هستيد و خودتان تمام کوششی را که می‌توانید برای رد و نفی آن به خرج نداده‌ايد و در واقع ساده‌ترين راه‌ها را برای رد و نقد آن آزموده‌ايد و خودتان به همان نقدهای ساده، يا جواب‌های ساده و از-سر-بازکن داده‌ايد يا اگر هم به پرسشی پاسخ جدی داده‌ايد، اصل پرسش چندان جدی و مهم نبوده است. تئوری‌های ناکافی هميشه با تئوری‌های بديل جايگزين نمی‌شوند ولی وقتی بتوان نشان داد تئوری الف در بوته‌ی آزمون ضعف و نقصان‌اش آشکار است، نمی‌توان گفت اگر تئوری بديلی نداريد، بيايید به همین تئوری معيوب و ناقص رضا بدهيد (و در همان حال تلويحاً مدعی بهترين تئوری بودن همان تئوری‌ای شد که به اذعان خودتان معيوب است). اين قضيه در مسايل سياسی و اجتماعی کمی پيچیده‌تر می‌شود از اين رو که منتقدان اين روش در پاسخ خواهند گفت نمی‌شود سرنوشت و آينده‌ی مردم را در تعلیق قرار داد تا نظريه‌پردازی بتواند نظريه‌ی پاکیزه و استوارتری ارايه بدهد که نقصان‌های فعلی را بپوشاند. ولی می‌توان در پاسخ اين انتقاد هم گفت دقيقاً به همين دلیل – که با سرنوشت و آينده‌ی مردم سر و کار داريم – نمی‌توان اين تئوری موجود و معيوب را که بارها در گذشته نقصان‌اش را نشان داده است متکفل آينده‌ی همين مردم کرد.
بيايید مثال را عوض کنيم. در ناوگان‌های هوايی جهان،‌ اگر مشخص شود که يک هواپيمای خاص عيب مهمی دارد منتظر نمی‌مانند تا هواپيمای بهتری ساخته شود و تا آن زمان ريسک‌ها را هم‌چنان به جان بخرند. هواپيمای معيوب زمين‌گير می‌شود و از چرخه‌ی توليد خارج خواهد شد. نمونه‌ی مهم‌اش کنکورد است. ولی سياست بی‌شک از اين جنس نيست. انسان‌ها هم هواپيما نیستند ولی نظريه‌ها را می‌توان زير تيغ نقد برد. در سياست، اشخاص و ويژگی‌های فردی‌شان مهم‌اند ولی بيش از آن نظريه‌هايی که حول آن حرکت و عمل سياسی می‌کنند تعيين‌کننده‌اند.

به باور من، در فقدان – ادعايی – بديلی برای يک پيشنهاد خاص در سياست، هيچ دليل عقلی يا فلسفی محکمی برای رو کردن به گزينه‌ای که به نظر من عيوب آشکاری دارد، وجود نخواهد داشت. طلب بديل و آلترناتيو کردن در بحث سياست (با اين منطق که گزينه‌ی پيشنهادی من در ميان سایر گزينه‌ها بهترین است)،‌ مغالطه‌ است و يکی از راه‌های نشان دادن مغالطی بودن آن این است که طرف مقابل يک جناح سياسی نيز می‌تواند با توسل به همين مغالطه وجود، حضور و استمرارش را در قدرت توجيه کند. اين پاسخ‌ها تنها کمکی که به ما می‌کنند حرکت در يک چرخه‌ی باطل و تن دادن به معايب نظری و عملی آن است به اميد اين‌که جایی، روزی، دری به تخته‌ای بخورد و گشايشی بشود.
۰

تو حرفِ معمايی…

امروز تولد سايه است. شايد امسال اولين سالی است که می‌بينم در فضای مجازی به این حادثه‌ی زمينی – يعنی تاريخ تولد سايه – اين‌قدر به وفور، با عکس و شعر و تفصيلات اشاره می‌شود. دقیقاً به همين دليل، دستی گويی از پس می‌کشدم که چیزی بايد بنويسی واقعاً؟ خودم به خودم نهیب می‌زنم که خوب بله «حق صحبت می‌گزارم» و از اين حرف‌ها.

سايه را چند سال است می‌شناسم؟ شايد ده سالی پيش‌تر اولین بار با پرویز مشکاتيان در خانه‌اش ديدمش. شفيعی کدکنی هم آن شب آن‌جا بود. ولی واقعاً برای شناختن سايه نيازی به اين بود که آن شب در خانه‌اش در تهران ببینم‌اش؟ یا مثلاً یکی دو سال بعد در کلن؟ يا اين‌که اين همه سال ديگر با ديدار حضوری در تهران يا در کلن يا پای تلفن‌ ساعت‌ها حرف زدن؟ نه. معلوم است که اين‌ها نيست. اين‌ها اگر باشد که چيزی جز افتخارات رديف کردن نيست. افتخارات بی‌مزه‌ای هم می‌شوند که چه بسا هر کسی از آن نصيب دارد. پس چه؟

می‌بينيد؟ تا همين‌جا کلی زور زده‌ام که مثلاً سرد بنويسم و فرار کنم از حرف‌های رایج. شايد تا هر جا این نوشته نفس بکشد و پا بدهد، باز هم با پررويی همين راه را بروم. اما از همين‌جا دست و دلم می‌لرزد و به زور اشک را پس می‌زنم. خوب، سايه‌ی زمينی و انسان اگر می‌خواهيد،‌ سايه‌ای اگر می‌‌خواهيد با تمام قوت و ضعف‌های بشری، برويد همين کتاب «پير پرنيان‌انديش» را بخوانيد. سايه‌ای می‌شود که از پس پرده در آمده است. سايه‌ای که ناگهان نقاب از روی‌اش افتاده است انگار. ولی سايه همين است؟ نيست.

اصلاً چرا راه دور بروم. سايه همان است که سال‌ها پيش، وقتی در یکی از سال‌های دهه‌ی هفتاد شمسی که هنوز در مشهد دانشجوی رياضی بودم، در کتابفروشی خرامانی خيابان دانشگاه،‌ چشم‌ام به «سياه مشق»‌اش خورد – سياه مشق ۴. وسط کتاب‌ها – کتاب‌های شعر – وول می‌خوردم. دست‌ام گرفتم کتاب را. بازش کردم. فکر کنم اين غزل باز شد: بگذار شبی به خلوت اين همنشين درد… شايد هم يک غزل ديگر. مهم نيست. هر چه می‌آمد برای حالی که آن روزها داشتم کافی بود. زانوانم سست شد. بند دلم پاره شد. انگار با تبر زده‌اند توی کمرم. خم شدم ناگهان با خواندن شعر. وسط کتابفروشی اشک‌ام سرازير شد. بعدها فهميدم که این فقط من نبودم – و نيستم – که اشک‌ام آن‌جا سرازير شد. خود شاعر هم اشک‌اش به نسيمی بند است: مثل طفل دو ساله می‌تواند بغض کند و بزند زير گريه.

این را بعداً در خودم کشف کردم که گاهی اوقات – هر چقدر که هم عاطفی‌ام – ظاهرم خيلی سنگ‌دل می‌شود. يعنی تظاهر می‌کنم خبری نيست. صورت ظاهر آرام است اما توفانی در درون به پاست. بايد هم همين‌جور باشد خوب. شايد هم نبايد. نمی‌دانم. ولی قصه اين است که آدم می‌تواند ياد بگيرد که چطور با دل پاره‌پاره، لبخند بزند. دارم بيراهه می‌روم. بگذريم. سايه در تمام اين سال‌های سخت و سنگين، در ميان اين همه ظلمتی که ميان‌اش افتاده‌ايم، مثل دوست، مثل برادر، مثل پدر، مثل رفیق بوده است. يعنی چه بسا بی او اين سال‌های درنده و ويرانگر را، اين روزهای کشنده و خنجر به دست را هرگز تاب نمی‌آوردم و نمی‌آورديم. سايه، خودش بداند يا نداند، بخواهد يا نخواهد،‌ برای من و نسلی مثل من، سرمایه‌ای بوده است. مثل سدی در برابر موج‌خيز سيلابی بنيان‌کن. مثل پناه‌گاه.
اين را هميشه با خودم گفته‌ام. باز می‌گويم. در دشوارترين لحظاتی که در زندگی‌ام داشته‌ام چند چيز هميشه به داد من می‌رسيدند و می‌رسند. اين‌ها ثابت نمانده‌اند و شمارشان کمی بيشتر شده ولی هم‌چنان اندک‌اند. يکی قرآن بود. یکی صحيفه‌ی سجاديه. يکی نهج‌البلاغه. يکی حافظ. یکی غزلیات شمس. يکی هم اين مثنوی «لطف حق» پروین اعتصامی (که هر بار می‌خوانمش گردباد در وجودم به پا می‌شود). بعدها،‌ از اوايل دهه‌ی هفتاد به بعد،‌ سايه هم آمد کنار اين‌ها نشست. و ماند. هنوز هم کنار اين‌هاست.
خوب اگر سایه در این جهان نيامده بود چه می‌شد؟ فرض کنيد حافظ نمی‌بود. قرآن نمی‌بود. شجريان نمی‌بود. مولوی و عطار نمی‌بودند. خوب دنيا يک چيزی کم داشت. بدجوری کم داشت. بی‌مزه می‌شد. خوب است که سايه هست. دنیای ما رنگارنگ‌تر، لطيف‌تر، پر اشک و آه‌تر، انسانی‌تر، پراميدتر شده و در سايه‌ی ايمان آرميده. همين ایمانی که لرزان است. ايمانی که به مويی بند است. ايمانی که هم‌عنان وفا به عهد و پيمان است. اين‌ها برای يک نفر «آدم» دستاورد کمی نيست. قصه‌ی صدق است. حکايت راستی و درستی است. گرفتم حامل‌اش، آدمی باشد با ظاهری اخمو و عبوس که مدام به مخاطب‌اش متلک می‌اندازد و به هر بهانه‌ای دست به سرش می‌کند. البته خيال می‌‌کند دست به سر می‌کند ها… بگذريم. قرار نيست شيطنت کنم. می‌گفتم که همين‌ها برای يک «آدم» کافی است.

ولی آخر قصه، شايد هم از همان اول‌اش، با خودم زمزمه می‌کنم که «ای عشق مشو در خط، گو خلق نخوانندت…».
آقا جان! خوب است که هستی! حوصله‌ی روضه‌خوانی ندارم. بقيه‌ی امت دارند همين‌جوری حرف‌های شاعرانه و پرسوزِ تبریکات قطار می‌کنند. خوب است ديگر. ولی ما را چه به اين حرف‌ها؟!
خیلی زور زدم مثلاً عاقلانه بنويسم. وسط‌اش بند را آب دادم. اشکالی ندارد. لازم است. و گرنه آدم می‌ترکد با اين همه خون خوردن و خاموشی. تو باش! بيشتر باش! می‌دانم حوصله‌ات سر رفته. هی می‌گويی همه رفته‌اند من به عمر الکی دراز مانده‌ام و از اين پرت و پلاها. ولی باش، بيشتر باش! ببين چقدر همه‌مان تنهايیم! ببين چه روزگار بدی است! «ديدی چه بد شديم گرفتار ديو و دد»؟ بمان! بيشتر بمان!
پ. ن. عکس هم نگذاشتم. نمی‌گذارم. مثل شهاب‌سنگ می‌‌خورد وسط وجودم و خرابم می‌کند. همين‌جوری لا به لای خطوط پنهان باش!
۱

مشروعيت سياسی واخلاقی جنبش سبز: آزمون‌‌پذيری

قصه تکراری است ولی به گفتن‌اش می‌ارزد. حرف جنبش سبز است. اين‌که آيا «وجود» دارد يا ندارد. سنجش‌پذير و آزمون‌پذير است يا نه. قضيه خيلی پيچيده نيست. از وجودش شروع می‌کنم. بی‌شک، کسانی که جنبش سبز را با حضور خيابانی، با اعتراض پر صدايی که بتواند سد ارعاب و تهديد و سرکوب را بشکند و تلاطم در جامعه‌ ايجاد کند، می‌شناختند، سخن‌شان درست است: چنين جنبشی وجود بيرونی و خارجی ندارد (دست‌‌کم در حال حاضر). حداکثر حضورش در ذهن و دل‌های مردم است (و چه بسا در نحوه‌ی عمل روزمره و گفتارشان). آتش زیر خاکستر است به زعم من. به گمان عده‌ای همان آتش زير خاکستر هم نيست و «همه» يا شمار زيادی از همين سبزها، بی‌تفاوت شده‌اند. اين ادعای آخر، ادعای بزرگی است ولی سنجش‌پذير است. اين را توضيح می‌دهم.

اما قبل از آن به مشروعيت اخلاقی و مشروعيت سياسی بر می‌گردم. جنبش سبز، بی ترديد در ميان تمام خيزش‌های اجتماعی و سياسی ايران، شالوده‌ی اخلاقی استواری دارد به اين دليل که جنبش سبز، بر خلاف ايدئولوژی سياسی حاکميت نه تماميت‌خواه و تماميت‌گرا بود و نه مبنای‌اش بر انحصارگرايی و مونيسم. جنبش سبز – چنان‌که در زبان و ادبيات ميرحسين موسوی و مردمی که به او رأی دادند، قابل پيگيری است – جنبشی بود که در آن هر ايرانی فارغ از رنگ و نژاد و اعتقاد و نحوه‌ی پوشش، از حقوق يکسانی در برابر قانون برخوردار است. جنبش سبز تنها برای کسانی نبود که به ميرحسین رأی داده بودند؛‌ شامل کسانی نيز می‌شد که با او مخالف بودند. اين انديشه، چتر وسيعی داشت و دارد که حتی آغوش‌اش به روی سرسخت‌ترین دشمنان‌اش گشوده است. وسعت فضای سبز، جای کسی را تنگ نمی‌کند. حتی کسی که امروز در نمی‌یابد سبز بودن يعنی زندگی آزاد، عزت‌مند، با آبرو و اخلاقی، بعيد نيست در آينده این نکته را با گوشت و پوست‌اش لمس کند. سبز بودن، نام ديگری است برای انسان بودن، نام ديگری است برای حريّت، نام ديگری است برای زندگی سرفرازانه و دور از يأس و نااميدی. چنین تفکری، بی‌شک مشروعیت اخلاقی دارد.

می‌رسیم به مشروعيت سياسی. مشروعيت سياسی را چگونه می‌سنجند؟ با قدرت داشتن؟ با در اختيار داشتن اهرم‌های اعمال قدرت؟ با به دست داشتن کليد زندان؟ با توانايی اعمال خشونت داشتن و احتمالاً پرهیز از آن؟ به باور من، جنبش سبز سرشتی دموکراتيک و انسان‌محور دارد. برای سنجش مشروعيت سياسی جنبش سبز، می‌‌توان به سادگی آن را سنجش‌پذیر، آزمون‌پذير و به معنای دقیق کلمه «ابطال‌پذير»‌ کرد. فرض کنيم جنبش سبز مشروعيت سياسی ندارد. راهِ نشان دادن اين فقدان مشروعيت چی‌ست؟ راهپيمايی‌های حکومتی به پا کردن؟ در مجلس شعار «مرده باد» و «اعدام بايد گردد» سر دادن؟ رها کردن افسار رسانه‌های هتاک نظام برای نشر بهتان؟ به بند و زنجير کشيدن روزنامه‌ها و روزنامه‌نگاران؟ مهندسی کردن انتخابات و مسدود کردن فضای ابراز نظر آزادانه‌ی شهروندان؟ به انقياد و ابتذال کشاندن دستگاه قضايی؟ مشروعيت جنبش سبز را می‌توان با راه‌کارهای دموکراتيک سنجيد: حق برگزاری تجمعاتی قانونی را بايد به رسمیت شناخت و فضا را برای گردهمايی بدون هول و هراس سبزها از ارعاب و تهديدها امنيتی گشود. انتخابات وقتی رقابتی و آزاد باشد و از صافی سليقه‌های تنگ‌نظرانه و گزينشی شورای نگهبان عبور نکند، «رأی» مردم سنجیدنی است. رسانه‌ها وقتی آزاد باشند تا هم صاحبان قدرت را بدون هيچ واهمه‌ای نقد کنند و هم مردم – همه‌ی مردم از سبز گرفته تا غير سبز – بتوانند فکرشان را بيان کنند، مشروعيت سياسی سبزها سنجيدنی می‌شود. وقتی قوه‌ی قضا مستقل عمل کند و بازيچه‌ی سياست‌های گروه‌های مافیایی نباشد، مشروعيت سياسی سبزها هم سنجیدنی می‌شود. 
لذا برای نشان دادن اين‌‌که جنبش سبز «مرده»‌ است، مشروعيت سياسی ندارد يا ديگر در دل‌های مردم جايی ندارد، بهترين راه گشودن فضای دموکراتيک است. باز شدن فضای دموکراتيک، که شرط نخست‌اش تن دادن به «انتخابات آزاد» است و چنگ و دندان نشان ندادن به رأی مردم (مگر شما از رأی مردم می‌ترسيد؟)، اين جنبش را آزمون‌پذير می‌کند. اين بهترين راه «نقد» کردن قابليت‌های اين جنبش است. دقيقاً به اين شيوه می‌توان با توسل به روش‌های عقلانی و انتقادی، جايگاه انديشه‌ی سبز را به چالش گرفت. این راه نقد سبزهاست. در فضای بسته، تاریک، استبدادی،‌ سرشار از سرکوب و ارعاب و تهديد که انحصار رسانه تنها در دست يک گروه که تصادفاً دشمن شماره‌ی یک سبزها هم هست، سخن گفتن از سنجش‌پذيری یا در تیررس عقل بودن دعاوی سبزها، پشتوانه‌ی محکمی ندارد. سبزها هم‌چنان به درستی موضع خود «ايمان» دارند و اين ايمان داشتن هیچ اشکالی هم ندارد. نمی‌توان صدق يک باور را موکول به تحقق شرايطی کرد که بتوان اين باور را سنجش‌پذير کرد. چنين اگر بود، «علم» هرگز رشد و پيشرفت نمی‌کرد و گاليله و کپلر و نيوتن و آينشتاين و شرودينگر هيچ وقت مرزهای دانش را نمی‌توانستند گسترش دهند.
از آن سو،‌ مشروعيت سياسی نظام حاکم سنجيدنی است. با همان معيارهايی که در بالا گفتم (از قبيل وجود رسانه‌ی آزاد و مستقل و سالم، انتخابات آزاد و رقابتی، دستگاه قضايی سالم و مصون در برابر اعمال نفوذ حاکمان سياسی از صدر تا ذیل). درست است که اگر بتوانيم نشان بدهيم مشروعيت يک سليقه‌ی سياسی در بوته‌ی ترديد است يا به شدت آسیب ديده است، صدق مدعای موضع رقیب آن لزوماً محقق و محرز نمی‌شود. ولی راه به چالش کشيدن مدعای رقیب هم از همين معبر می‌گذرد.
در نظام‌های سياسی استبدادی که جامعه بسته است و فضای سياسی در چنگ تبليغات است، بی‌شک حرکت‌های دموکراتيک جايی ندارند و چه بسا هرگز مجال ظهور پيدا نکنند. ولی از هژمونی نظام‌های استبدادی، فقدان مشروعيت دموکراسی يا «مرگ» دموکراسی را نمی‌توان نتيجه گرفت. سلطه‌ی نظام استبدادی بر يک کشور، نتيجه نمی‌دهد که دموکراسی يا وجود ندارد يا کسی متمايل به دموکراسی نيست يا چشم‌انداز رسيدن به فضای دموکراتيک تيره و تار است.
اين يادداشت کوتاه را نوشتم که توضيح بدهم «ايمان» داشتن به ارزش‌های عينی دموکراتيک و باور داشتن به اين «راه» دخلی به مشروعیت يا فقدان مشروعيت سياسی يا اخلاقی راه مورد بحث ندارد. خلطِ اين‌ها مغالطه‌ی مهلکی است که اصل بحث را دور می‌زند. رقبای روش‌های دموکراتيک و مستبدان هم احتمالاً به روش خودشان ایمان دارند ولی جنس اين ايمان با آن ايمان تفاوت‌های بزرگی دارد. از يک ايمان، گشودگی،‌ کثرت‌گرایی،‌ رواداری، ارج نهادن به زندگی، اميد، آبادانی و توسعه می‌زايد و از آن «ايمان» ديگر، مونيسم، انحصارطلبی، خشونت، ویرانی،‌ تباهی، دروغ، نصر بالرعب، پافشاری بر خطاها و درس نگرفتن از اشتباهات زاييده می‌شود. تفاوت اين دو جنس ايمان آشکار نيست؟ 
۲

خمسه‌ی ايمانی سبز

۱
نخست بايد به ياد داشته باشيم که هر چند تعبير جاافتاده‌ای که برای وضعيت موسوی و کروبی و همسران‌شان در این دو سال به کار رفته است «حصر» است (و گاهی هم حتی «حبس»)، اسم دقیق اتفاقی که افتاده است «آدم‌ربايی»‌ است. اين ماجرا فاقد تمامی ويژگی‌های «حبس» و «حصر»‌ است. هيچ معلوم نيست چه کسانی به چه شيوه‌ای ارتباط اين افراد را با مردم و هم‌پيمانان‌شان قطع کرده‌اند. هيچ حکم قضايی‌ای در کار نيست. به فرض هم که باشد، حکم قضايی که پنهانی باشد و جزييات‌اش معلوم نباشد و مبنای‌اش نامشخص و استناد به هيچ اصل قانونی در آن نباشد و دادگاهی برای احراز آن تشکيل نشده باشد، از اساس فاقد اعتبار است. لذا، اين افراد به معنای دقيق کلمه «ربوده»‌ شده‌اند؛ حصر و حبسی در کار نیست. و اين آدم‌ربایی را يک شخص يا گروه نامعلوم انجام نداده است: حکومت مرتکب اين شناعت شده است؛ نظام با آلوده شدن به روابط و تفکر مافيايی مرتکب آدم‌ربايی از ميان معترضان و مخالفان مهم خود شده است و خود به دست خود قوانين رسمی خود را تبديل به مجموعه‌ای بی‌ارزش و لغو کرده است.
۲
ميرحسين موسوی،‌ مهدی کروبی و زهرا رهنورد ربوده شده‌اند. واقعيت قصه اين است. اين را نمی‌شود با قرائت‌های شاعرانه و خيال‌انگيز ناديده گرفت. هيچ تصويری، چه شاعرانه و آرمان‌گرايانه باشد و چه انقلابی، نباید ما را از توجه به اين واقعيت غافل کند که نظام حاکم بر نظامِ حاکم، جائرانه است؛ زندان، ابزار اعمال خشونت نظام است. و کلید زندان، و انحصار خشونت در دستان قدرت‌مندانی است که نه تن به قانون می‌دهند و نه برای شريعت و اخلاق کم‌ترين ارزشی قائل‌اند. لذا، در اين آدم‌ربايی حکومتی حقوق انسانی اين افراد، به عنوان فرد، پايمال شده است. در روايت‌های آرمانی ما از وضع آن‌ها، نباید فرديت، بشريت و انسانيت آن‌ها ناديده گرفته شود. 
۳
اما وضعيت جنبش سبز، کانون اين قصه است. جنبش سبز، حزب نيست. يک انديشه است. انديشه‌ی ايستادگی در برابر ظلم. انديشه‌ی تن ندادن به بيداد. انديشه‌ی زنده نگه داشتن عزت و کرامت آدمی. انديشه‌ی مبارزه با دروغ. انديشه‌ی تسليم مرگ نشدن. انديشه‌ی اميد. انديشه‌ی زندگی. تمام اين‌ها يعنی ايمان. جنبش سبز دقيقاً به اين دليل که حزب سياسی نیست و جاه‌طلبی‌های اهل قدرت را ندارد (و دقيقاً از همين روست که از «اصلاح‌طلبان» متمایز می‌شود)، متعلق و هدف‌اش اين نیست که خود به قدرت برسد يا فرد خاصی در فلان مقام نباشد (يا باشد). مهم اين است که بساط بیداد برچيده شود. مهم اين است که زمين تفتیده،‌ سوخته و آفت‌زده‌ی ايران بار ديگر روی آب و آبادانی را به خود ببيند. انديشه‌ها نمی‌ميرند ولو ماه‌ها، سال‌ها، دهه‌ها و قرن‌ها در محاق بروند. سخن گفتن از «شکست جنبش سبز»، به يک معنا مانند اين است که بگوييم اهل بيت محمد در کربلا شکست خوردند. به طريق اولی، اين‌که بگويی جنبش سبز حداکثر می‌تواند بگويد از لحاظ اخلاقی خود را حفظ کرده است ولی از منظر سياسی شکست‌ خورده است نيز همين معنا را دارد. نه ايران فعلی، کربلای زمان حسين بن علی است و نه ما حسين. طرف مقابل هم يزيد نيست. اما – و اين اماست که بسيار مهم است – اصول و ارزش‌ها همان است. ما برای دفاع از همان چيزی سختی و مصایب را تحمل می‌کنيم – و شهيد هم برای‌اش داده‌ايم – که حسين به خاطرش ايستادگی کرد. نظام جمهوری اسلامی امروز به همان شيوه‌ای با ما برخورد می‌کند که يزید با کاروان اسرای کربلا رفتار کرد. شخصيت‌ها عوض شده‌اند ولی منطق همان است؛ منطق بيداد، همان منطق اموی است، اما البته در شکل و صورتِ مدرن و امروزی‌اش. (و درست به همين دليل است که جنبش سبز از منظر سياسی هم زنده است؛ ولی قدرت سياسی ندارد).
پس از منظر ايمان و اعتقاد ما، از چشم‌اندازِ باورهای ما و اصول اخلاقی و انسانی‌مان، آن‌چه که باید در حصر می‌بود، چيزی که باید ربوده می‌شد، نه در حبس و حصر است و نه ربوده شده است. ايمان ما هم‌چنان در دل‌های ما استوار است. تن ياران و همراهان ما به زنجير است و از چشم‌ها دور، اما ايمان و اعتقادِ آن‌ها و چيزی که چراغِ‌ راهِ‌ آن‌ها و ما بود، هم‌چنان آزاد است و سرفراز. ما هم‌چنان پيش وجدان خودمان سربلنديم به يک دليل ساده که هرگز ظلم را نپذيرفتيم. هرگز تسلیم بيداد نشديم. هرگز اميدمان را از دست نداديم. هرگز ايمان‌ها را در برابر صولت و هيبت باطل و ارعاب ستمگران نباختيم. دقیقاً به همين دليل است که وقتی سخن از اين آدم‌ربايی در ميان می‌آيد، شرمی در ميان نيست که ما چه بايد می‌کرديم و نکرديم. آن‌چه ما بايد می‌کرديم و می‌کنيم دقيقاً اين است: ايمان‌ها را حفظ کنيم و اميد را زنده نگه داريم. ايمان به اين‌که باطل رفتنی است. ايمان به اين‌که نمی‌توان با ارعاب و تهديد و دروغ و رياکاری و تفرعن و تفعنِ اربابِ تهمت و بهتان، بر دل‌ها حکومت کرد. ايمان به اين‌که تن‌ها را می‌توان به زنجير کشيد و در هم شکست اما باورها و اعتقادها را نمی‌توان بر زمين زد. صفای ايمان و عظمت اميد به ظلمتِ ظلمِ‌ حاکمان در هم شکسته نمی‌شود.
۴
تاريخ بخوانیم. تمام حرکت‌های بزرگ تاريخ، تمام رخدادهای عظيمی که ملت‌هايی را دگرگون کرده است، بر مدار ايمان چرخيده است نه بر مبنای مرثيه‌خوانی، عزاداری و نق زدن و خود و ديگری را با حسی از گناه و عذاب وجدان زير تيغ يأس و نوميدی فرستادن. اين تصور که «موسوی را ربودند و ايران قيامت نشد، نتيجه می‌دهد اين جنبش مايه‌ای ندارد» دقيقاً‌ تصوری است برآمده از نوميدی و يأس (و البته از خطای محاسبه). در هيچ يک از جنبش‌های پيشين، در هيچ انقلاب سخت يا نرمی، در هيچ تحول اجتماعی، اين حس خودقربانی‌پنداری و خود-مقصر-پنداری سلسله‌جنبان تحولات نبوده است. از زمان پيامبر اسلام بگيريد تا حادثه‌ی کربلا. از قتل حلاج و عين‌القضات همدانی و شهاب‌الدين سهروردی بگيرید تا شهدای مشروطه. از اعدام مرتضی کيوان و خسرو گلسرخی بگيريد تا تبعيد آيت‌الله خمينی و حصر آيت‌الله منتظری. هيچ يک از ياران اين‌ها هرگز با ملامت کردن خويش – برای چيزی که احتمالاً در هيچ حالتی کار زيادی از آن‌ها ساخته نبود – به جايی نرسيدند و گرهی نگشودند. آن‌چه ضامن بقا و استمرار پيام این‌ها بود و هست، تنها و تنها ايمان است و پايداری بر عهد خويش. آدمی به عهد زنده است نه به ملامت کردن و ملامت شنيدن. آدمی به وفا زنده است. مصداق وفا اين نيست که فردا هر که خود را سبز می‌داند به خاطر این‌که موسوی ربوده شده است، از شرمندگی خودکشی کند. مصداق وفا اين است که سخن ميرحسين را به گوش جان بشنود. جنبش سبز را بايد زندگی کرد. بايد ايمان و اميد را حفظ کرد. باید به یاد داشته باشيم که نظام بيداد تنها زمانی پیروز خواهد شد که اميد به تغيير را از ما بستاند. آن‌ها زمانی برنده‌ی اين بازی می‌شوند که ايمان ما به درستی راه‌مان را از ما سلب کرده باشند. اما چرا ما باید تسليم القائات دستگاهی شويم که ديرزمانی است مشروعيت‌اش را نزد وجدان‌های بيدار از دست داده است؟ چرا بايد تن به تاريکی و ارعاب گروهی سپرد که در خيابان با سايه‌ها می‌جنگند؟
بياييد يک بار ديگر اين سخنانِ مير ربوده‌شده را که هر چند تن‌اش بی‌واسطه در ميان ما نيست، انديشه و جانِ‌ گدازان‌‌اش ميان ما حاضر و تکثير شده است، بخوانيم:
«از ما می‌خواهند که مسئله انتخابات را فراموش کنیم، گویی مسئله مردم انتخابات است. چگونه توضیح دهیم که چنین نیست؟ مسئله مردم قطعا این نیست که فلانی باشد و فلانی نباشد؛ مسئله‌ آنها این است که به یک ملت بزرگ بزرگی فروخته می‌‌شود. آن چیزی که مردم را عصبانی می‌کند و به واکنش وا می‌دارد آن است که به صریح‌ترین لهجه بزرگی آنان انکار می‌شود.

مگر نمی‌خواهید که ما نباشیم و شما باشید؟ راهش توجه به این واقعیت است؛ مردم با زید و عمرو عهد اخوت ندارند و آن کسی را بیشتر می‌پسندند که حق بزرگی آنان را کامل‌تر ادا کند. این مسئله‌ای است که توجه به آن نه فقط گره انتخابات، که هزار گره دیگر را نیز می‌گشاید. و اگر بنا باشد حل نشود آرزو کنید که دامنه‌های مشکل در یک انتخابات، محدود بماند.

برادران ما! اگر از هزینه‌های سنگین و عملیات عظیم خود نتیجه نمی‌گیرید شاید صحنه درگیری را اشتباه گرفته‌اید؛ در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن که در میدان وجدان‌های مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است. ۱۶ آذر دانشگاه را تحمل نمی‌کنید. ۱۷ آذر چه می‌کنید؟ ۱۸ آذر چه می‌کنید؟ چشمانی را که در صحن دانشگاه به رزمایش‌های بی‌فایده افتاده و آنها را نشانه ترس یافته چگونه تسخیر می‌کنید؟ اصلا همه دانشجویان را ساکت کردید؛ با واقعیت جامعه چه خواهید کرد؟
»
۵
آن‌چه در حصر است، ايمان ماست. ايمان ماست که در توفان هياهو، تهمت، ستم و تبليغات نظامی بی‌نظام و بساطی بی‌آبرو هر لحظه دستخوش آسيب است. ميرحسين می‌ماند. باقی است. بقای او به بيرون و درون زندان و حصار بودن نيست. بقای او به بقای انديشه‌ی اوست. آن‌چه که اين سرزمين را از اين تباهی و ذلت، از اين تاريکی و جهان به بد سپردن می‌رهاند، ايمانِ ما و اميدِ ماست، نه اين‌که مير از چنگ ربايندگان‌اش آزاد شود (که بايد آزاد شود). او برای اين ايستادگی کرد که ما بيدار شويم و بيدار بمانيم. او برای اين ربوده شد و بر عهد خويش ايستادگی کرد که ما ايمان‌مان را حفظ کنيم و اميد را زندگی کنيم. او برای اين از دسترس ما دور نيفتاده است که برای او به سوگ بنشينيم و شعرهای سوزناک بگوييم و مرثيه‌خوانِ دوری‌اش باشيم. او دور نيست. او را با مرثيه‌سرايی دور نکنيم. او با ماست. همراهی‌اش را با بلند نگاه داشتن شعله‌های ايمان و اميد، پرفروغ‌تر کنيم. بيايید تن به ظلمت، تن به نوميدی، تن به ظلم، تن به يأس نسپريم. جان هم نسپريم. دل هم نسپريم. ما زنده‌ايم: «با قامتی سرافراز، گرچه شلاق‌خورده، مجروح و حبس‌کشیده ایستاده‌ایم».
هرگز ز دل اميد گل آوردنم نرفت
اين شاخِ خشک زنده به بوی بهار تست!
۳

بر عکس نهند نام زنگی کافور!

دو يادداشت متوالی از خانم بهاره آروين در گوگل پلاس منتشر شده است (۱ و ۲؛ هر دوی اين يادداشت‌ها هم تا آخرين ویرایش اين نوشته عمومی بوده‌اند) که محورش تحليل حوادث اخير در مجلس ايران (و لابد بازداشت و آزادی سعید مرتضوی به دنبال آن) است. مغز مدعای ايشان در يادداشت نخست (و يادداشت بعدی) اين است که اين منازعه و کشمکش خصلتی دموکراتيک دارد و اصل دعوا دموکراتيک است و نتيجه‌اش هم دموکراتيک خواهد بود. دليل اقلی ايشان برای دموکراتيک بودن اين دعوا اين است که اين نزاع با اسلحه حل نمی‌شود بلکه با صندوق رأی (؟) حل می‌شود. در ابتدای يادداشت نخست، ايشان حتی را پا را هم از اين فراتر می‌گذارد و می‌گويد: نام همين ماجرا «دموکراسی» است (به عبارت دقیق‌تر: دموکراسی همين است ديگر؛ مگر همين را نمی‌‌خواستيد؟).

بگذاريد نخست از يک نکته‌ی حاشيه‌ای اما تعيين‌کننده در بحث آغاز کنم. سر تا سر يادداشت نخست با لحن و زبانی عصبی، تحقيرآميز و متبخترانه نوشته شده است. بنگريد به تعداد دفعاتی که تعبيرهايی از قبيل «چه‌مان است؟» يا «چه‌تان است؟» يا «کودک‌صفت» و تعبيراتی از اين دست در متن آمده است (يک شمارش ساده از تعداد اين تعابير در متن به روشنی حکايت از عصبانی بودن نويسنده دارد). يادداشت با غيظ و عصبانيت نوشته شده است. بهتر بود ايشان که دليری ورزيده‌اند که درباره‌ی فربه‌ترين بحث علوم سياسی، يعنی دموکراسی، ورود کنند و تحلیل نظری ارايه کنند، کمی صبر می‌کردند تا خشم‌شان فرو می‌نشست و ناگزير به اين همه رطب و يابس بافتن نمی‌شدند.

هم در متن نخست و هم در يادداشت دوم ایشان، دموکراسی نه بر مبنای محوريت و عامليت دادن به مردم (يعنی همان چيزی که «دموی»‌ دموکراسی را معنی‌دار می‌‌کند)‌ بلکه بر اساس عامليت و محوريت دادن به صاحبان قدرت معنا پيدا می‌‌کند. فهم ايشان از دموکراسی صوری است. هر نظامی که در آن انتخاباتی برگزار شود (حتی در همان بستر جهان‌سومی آن که ايشان کوشيده‌اند با نقل‌قولی از برمن و بدون ارايه‌ی هيچ دلیل سنجش‌پذيری این تصور خطا را جا بيندازند)، لزوماً دموکراتيک نيست. برگزاری انتخابات و وجود صندوق رأی، لازمه‌ی دموکراسی است ولی شرط کافی نيست. اين‌که فهم خانم آروين مبتنی بر درکی صوری و البته مغالطی از دموکراسی است از شواهدی که در متن می‌آورند مشهود است: تونس،‌ مصر، سوريه،‌ يمن (البته در بستر اشاره به تفکيک قوا و دفاع از «اصل مترقی ولايت فقيه»).
در دموکراسی، مهم‌ترين پايه‌ی قدرت مردم‌اند و مردم هستند که به شيوه‌های مختلف توانايی عزل و کنار گذاشتن قدرت‌مداران را دارند. مهم‌ترين راه اعمال نظارت مردم،‌ مطبوعات و رسانه‌های آزاد و مستقل هستند. بر خلاف تصور خانم آروين چيزی که دموکراسی‌های موفق جهان را دموکراسی می‌کند، افشاگری «رقيب» از هم‌خوابگی‌ها یا فسادهای مالی و اخلاقی طرف مقابل نيست بلکه نقش برجسته‌ی «شهروندان»‌ (بيرون از قدرت) و «رسانه»ها و مطبوعات است که سرنوشت اين نزاع‌ها را رقم می‌زند. در اين شکی نيست که هميشه دو قدرت رقيب مترصدند (در شرايطی که مبنای رفتارشان کاملاً رئاليستی و بر مبنای منفعت‌جويی صرف باشد) تا همديگر را به خاک بيفکنند. اما اين فرق مميزه‌ی نظام دموکراتيک از نظام استبدادی نيست. در نظام‌های استبدادی هم رقبا هميشه چهارچشمی مشغول پاييدن همديگر هستند. لذا اين مغالطه‌ی بی‌مزه‌ای است که بگوييم چون رقبا مشغول مچ‌گيری علنی از هم هستند و طرفين باید ناگزير به جای قتل و آدم‌کشی مصالحه و سازش کنند يا در اين روند يکی از ميدان خارج شود، بازی دموکراتيک شده است. اين بازی زمانی دموکراتيک می‌شود که: ۱) انتخابات آزاد و منصفانه وجود (خارجی نه خيالی و تبليغاتی) داشته باشد؛ ۲) مطبوعات و رسانه‌های آزاد، سالم و مستقل از قدرت وجود داشته باشند؛ ۳) دستگاه قضايی سالم و مستقل و قاطعی وجود داشته باشد که به فرموده‌ی قدرت کار نکند. البته اين‌ها احصای تمام ویژگی‌های يک نظام دموکراتيک نيست ولی فقدان هر کدام از اين شروط، دموکراسی را از دموکراسی بودن‌اش می‌اندازد و بر خلاف تصور خانم آروين با ارايه‌ی طرح «مدرنيته‌ها» (که از آن برمن نيست و بسياری کسان از جمله آيزنشتات خيلی مفصل‌تر و تئوريک‌تر درباره‌اش نوشته‌اند) يا «دموکراسی‌ها» نمی‌توان اصل بحث را مشوش کرد و به حاشيه راند. کثرت‌گرايی در دموکراسی مترادف با و مؤدی به نسبيت‌گرايی در آن نيست. مغالطه‌ی خانم آروين در توسل به اين مضمون، يکی گرفتن کثرت‌گرايی با نسبيت‌گرايی است.
تمام اين منازعات و آغاز و انجام‌اش خارج از اراده‌ی ملت اتفاق می‌افتد. تنها کسانی که سهمی و حقی در پيش‌ بردن اين دعوا ندارند مردم‌اند. و اين خود کل ماجرا را ضد-دموکراتيک می‌کند:‌ لابی‌های قدرت اين دعوا را کليد می‌زنند و لابی‌های قدرت سرنوشت اين نزاع را مشخص می‌کنند. از فردا قرار نيست رفراندوم برگزار شود که مردم بگويند آيا می‌‌خواهند علی لاريجانی يا محمود احمدی‌نژاد هم‌چنان در قدرت بمانند يا نه؟ از فردا هيچ کس رفراندوم برگزار نمی‌کند تا ببينند نظر افکار عمومی درباره‌ی نقش و سهم رهبری در پروراندن و دامن زدن به اين نزاع‌های ويرانگر و گروکشی‌های ضد-دموکراتيک چی‌ست؟ طبعاً‌ چنين دموکراسی‌ای که بتواند خود رهبری را هم به چالش بگيرد و او را عزل کند، در نگاه خانم آروين تابوست به ويژه با آن دفاع پر و پيمانی که «جایگاه» ولايت کرده‌اند!
اين مچ‌گيری‌های رقبای قدرت‌مند، بدون نياز يا اتکای به رسانه‌های مستقل و آزاد و سالم رخ می‌دهد. حقيقتاً اسباب تعجب بلکه شرمساری است که در کشوری که بزرگ‌ترين زندان روزنامه‌نگاران شناخته می‌شود و درست در همان روزهايی که شمار زيادی از روزنامه‌نگاران شريف اين کشور به اتهاماتی واهی و به شيوه‌هايی خلاف قانون بازداشت می‌شوند – و ريشه‌ی اين دستگيری‌ها را هم می‌توان تا خودِ «جايگاه»‌ ولایت دنبال کرد – کسی سخن از دموکراتيک بودن اين نزاع بگويد! فراموش نکنيد تعطيلی فله‌ای روزنامه‌‌هايی را که به فرموده‌ی همين «جايگاه»‌ ولايت پايگاه دشمن بودند  به اجرای سعيد مرتضوی، که کانون همين نزاع فعلی است،‌ سلاخی شدند. يک طرف اين نزاع خود «جایگاه» ولايت است. در طرحی که خانم آروين از اين نظم ضد-دموکراتيک ارايه می‌دهند، هيچ وقت پای رهبری به ميان نمی‌آيد بلکه با نعل وارونه زدن رهبری را که در سخنرانی ۲۹ خرداد بی‌طرفی و عامل ثبات و تعادل بودن را با جانب‌داری علنی از ميدان‌دار همه‌ی اين نزاع‌ها از دست داد، مهم‌ترين ضامن تفکيک قوا می‌شمارند.
خانم آروين ضمن طرح مضمونی که در آن مناقشه‌ی زیادی هم نيست (اين‌که این نزاع به سود «ما»ست نه به زيان ما؛ و اين‌جا مراد از ما را «مردم»، «سبزها» و «دموکراسی‌‌خواهان» می‌گيرم) اصل بحث را با انبوهی از مغالطات و تعميم‌های بی‌دليل به بيراهه برده‌اند و نتيجه‌ای شاذتر گرفته‌اند که سرراست‌ترين‌اش تطهير رهبر کشور و رفع هر گونه مسؤوليت يا خطاکاری از اوست بلکه تعظيم بی‌سابقه‌ای از مقام و جايگاه او می‌بينيم که خود مهم‌ترين نشانه بر ضد-دموکراتيک بودن هر دو نوشته‌ی خانم آروين است: در نظام‌های دموکراتیک هيچ صاحب قدرتی از نقد مصون نيست و نقد کردن هيچ قدرت‌مندی نبايد و نمی‌تواند هزينه‌هايی از قبيل هزينه‌هايی که روزانه شهروندان ما به خاطر ابراز جزيی‌ترين مخالفت‌ها با «منويات» رهبری متحمل می‌شوند، ايجاد کند.
خانم آروين چنان گرفتار اين خيال‌زدگی است که در توضيح مدعای قبلی‌اش گرفتار تکرار مدعا می‌شود و گزاره‌ای توتولوژيک را تحويل ما می‌دهد: «بر چه مبنا صفت دموکراتیک بر این منازعه بار شده است، دوستان از دعواهای کمبوجیا و بردیا تا افشاگری‌های هنری چندم بر علیه جیمز چندم شاهد و مثال آورده‌اند که هر منازعه‌ای منازعه‌ی دموکراتیک نیست یا به قول خودشان هر گردی گردو نیست. راستش طرح چنین سوال و انتقادی از نظر من بسیار عجیب می‌آید از این جهت که پاسخ آن بیش از حد روشن و ساده است: این منازعه یک منازعه‌ی دموکراتیک است چون سرنوشت آن‌را به جای شمشیر و اسلحه، صندوق رای تعیین می‌کند».
جمله‌ای که ايشان به عنوان پاسخ آن پرسش يا ادعا طرح می‌کنند،‌ در واقع تکرار مدعای خودشان و تأيید همان نقد «هر گردی گردو نيست»‌ است. هر جا که سرنوشت يک منازعه با شمشير و زور مشخص نشود و با صندوق رأی مشخص شود، نزاع به شيوه‌ای دموکراتيک فيصله نيافته است. اين‌ها حداقل شرط‌هايی است که می‌توانند ما را به سوی يک نظام دموکراتيک سوق بدهند ولی در نظام‌های مافيايی هم حتی بدون اين‌که کسی به شمشير و زور متوسل شود و دقيقاً با دست‌کاری در صندوق رأی و مخدوش کردن انتخابات می‌توان به منافع مافيا خدمت کرد. نفس اين‌که دو قدرت‌مند در منظر عام گريبان هم را گرفته‌اند و بی‌آبرويی می‌کنند شاهدی بر دموکراتيک بودن آن فضا نيست. طرفه‌تر اين است که خانم آروين در نوشته‌ی نخست با لحن عصبی و آزارنده‌ای به همان کسانی می‌تازد که از اين نزاع شادند و در متن دوم هم می‌‌گويد اين نزاع به سود ما می‌شود! (البته به معنای خاصی که ايشان اراده می‌کنند).
هيچ‌ جای اين کشمکش اخلاقی،‌ قانونی،‌ شرعی يا دموکراتيک نيست (بله تا خود «جايگاه»‌ ولايت هم اصل دعوا ضد دموکراتيک است). اين نزاعی ماکياوليستی و خدعه‌گرانه است که رقبای مختلفی با تکیه بر مافياهای متعدد (که خانم آروين صورت رقيق‌شده و بهداشتی‌اش را «دولت رانتير» نوشته‌اند انگار نه انگار که کل نظام از جمله خود نهاد و بيت رهبری همين وضع را دارد) مشغول دراندن همديگرند. در اين نزاع، نه رسانه‌ی مستقلی هست و نه روزنامه‌نگار شريف و دليری که بتواند پرده از پلیدی‌های قدرت‌مندان بر دارد (نه اين‌که خودشان مشغول دريدن هم باشند برای منافع قدرت‌شان) بلکه همين نظام «دموکراتيک» درست همان روزنامه‌نگارانی را که به کار دموکراتيک کردن آن می‌‌خورند با پارانويا به حبس و شکنجه می‌اندازد؛ در اين جدال تعفن‌پراکنانه، انتخابات «آزاد» و منصفانه‌ای وجود ندارد تا «مردم» بتوانند با تکيه بر صندوق‌های رأی حاکمان را بدون خون‌ريزی، خشونت و انقلاب (بله بدون توسل به سلاح و شمشير) عزل کنند. همان «جايگاه» ولايت از تکرار مطالبه‌ی «انتخابات آزاد» خشمگين و هراس‌ناک است. کسی را که حساب پاک است،‌ از محاسبه چه باک است؟ اگر انتخابات واقعاً چنان‌که «جايگاه» ولايت می‌گويند آزاد است، چه نیازی به اين همه خشم و خروش و درشتی؟ در اين دعوا، قوه‌ی قضايیه‌ی مستقلی وجود ندارد. اگر وجود داشت و سعيد مرتضوی مجرم بود، چه معنايی داشت که قاضی‌القضات نظام در برابر ميل و فرموده و خواست رهبری کرنش کند؟ مجرم،‌ مجرم است چه رهبری بگويد چه نگويد. قوه‌ی قضاييه‌ای که عزم و اراده‌ی يافتن قاتلان جوانان ما را در اين سه سال گذشته ندارد ولی می‌تواند دادگاهی فرمايشی برای روزنامه‌نگاران و احزاب سياسی (که دقيقاً جزء‌ لاينفک دموکراسی و نظارت بر قدرت هستند) برگزار کند و به سرعتی باورنکردنی همه را با استناد به اعترافاتی که در نظام استالينيستی هم سابقه نداشت محکوم کند، چه قوه‌ی قضای مستقلی است؟ فضايی که چنين قوه‌ی قضايی ندارد، دموکراتيک است؟
خيلی بيش از اين‌ می‌توان درباره‌ی دو يادداشت خانم آروين شرح و تفصيل نوشت و عین عبارات را سطر به سطر به نقد کشيد. اما گمان می‌کنم تا همين حد به رؤوس مطلب پرداخته‌ام و کفايت می‌کند. خلاصه‌ی بحث اين است که تحلیل خانم آروين،‌ در خوش‌بينانه‌ترین حالت، مبتنی بر مغالطه و درک نادرستی از دموکراسی است و عجيب نيست که منجر به اين تجليل و تهليل حيرت‌آور از تمام فجايع نظامی شود که امروزه نه در افکار عمومی جهان و نه نزد وجدان و دل‌های مردم ايران مشروعيت پيشين را ندارد. خوب است ايشان که تازه نام‌شان مزين به درجه‌ی دکتری شده است، کمی عنان قلم نگه می‌داشتند و حرمت دانش را با مصلحت حکومت و قدرت (خواسته يا ناخواسته) گره نمی‌زدند.
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی؟!

پ. ن. خيلی کلنجار رفتم با خودم که اين بند را نقل نکنم و چيزی درباره‌اش نگويم ولی خانم آروين همين بند را برجسته و پررنگ کرده‌اند (لابد نه برای ما بلکه برای بعضی خوانندگان خاص و ويژه‌ای که خيلی جايگاه و شأن‌شان «دموکراتيک» است): « ما خیلی عرضه و هنر داریم تلاش کنیم تفسیر همسو با منافع و مطالبات‌ خودمان از وقایع را ترویج کنیم و جابیندازیم و این تفسیر هم این است که منازعه‌ی درگرفته نه مخل آرامش مملکت است، نه مخل امنیت، خیلی هم طبیعی و دموکراتیک و افتخارآمیز برای کلیت نظام سیاسی و از این جهت هیچ هم خلاف خواست و نظر رهبری نیست» (تأکيدها از خود ايشان است). من دلیل اين همه اصرار بر حرکت کردن در راستای «نظر رهبری» را نمی‌فهمم. حتی اگر رهبر کشور خيلی هم خوب و عادل و با تقوا و بی‌طرف و عامل ثبات و سربلندی و سعادت کشور و نظام سياسی می‌بود (که در اين سه سال گذشته دست‌کم آشکار شده است در آن ترديد جدی وجود دارد)، يکی از مهم‌ترين بخش‌های دموکراسی اين است که اصلاً ما بيايیم با همين مخالفت کنيم. الگوی عملی زندگی سياسی علی ابن ابی‌طالب هم همين را به ما می‌‌گويد. نگرانی خانم آروين يکسره نگرانی‌هايی است که با زبان و ادبيات دستگاه‌های امنيتی نظام جمهوری اسلامی تقرير شده است («مخل آرامش مملکت»، «مخل امنيت»، «افتخارآميز برای کليت نظام سياسی» و در راستای «خواست و نظر رهبری» و الخ). شما نگران دموکراسی هستيد يا نگران نظر رهبری و نظام؟! اين ميانه مردم مهم‌اند يا نظام سياسی و رهبرش؟! مردم ما تعريف‌شان از «منافع» و «مطالبات» دقيقاً چی‌ست؟ جای ارزش‌ها و آرمان‌های اين مردم کجاست؟ مشخصاً جای آرمان‌های دموکراتيک‌شان کجاست؟ اصلاً در اين ميانه، طرف محل نقد خانم آروين هيچ حرفی هم از دموکراسی نزده بود. ايشان پای دموکراسی را به ميانه کشيده‌اند ولی نه تنها به لوازم دموکراسی پای‌بند نيستند بلکه لباس اهل دانش به تن می‌کنند، در چشم مخاطب زل می‌زنند و دموکراسی را جعل و تحريف می‌کنند و به خود حق هم می‌دهند که چون می‌شود از «دموکراسی‌ها» حرف زد، پس حق داريم هر چه دل‌مان خواست به پای اين دموکراسی ببنديم و بگوييم اصلاً شما ملت هم که از اول دنبال همين بوديد، پس چرا ديگر غر می‌زنيد؟ بچسبيد به زندگی‌تان!

صفحه ها ... 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد