انگلیس نخواست؛ شما هم نفهمیدید
شاه هم ملتش را باور نداشت همه شنیدهاند این را: «کار، کار اینگیلیساست». این فقط ورد زبان دایی جان در کتاب ایرج پزشکزاد نبود. این جمله ستون فقرات نهانخانهی ضمیر پادشاهیخواهان از زمان انقلاب ۵۷ بوده است. بنایاش هم سوار بر تلقی و تصور تاحدودی درست و تا حد بسیار زیادی خیالاندیشانهی محمدرضا پهلوی بود. او تصور میکرد که این بیبیسی بود که باعث سرنگونیاش شد (و لابد با همدستی کارتر). خلاصهی ماجرا از نظر او این بود که مردم ایران نه خواست و اراده و عاملیتاش را داشتند که او را سرنگون کنند و نه اگر میخواستند خودشان به تنهایی میتوانستند او را سرنگون کنند. به همین دلیل در ذهناش همیشه دنبال عاملی خارجی بود: بیبیسی و کارتر (و البته کمونیسم هم لابد). این مشکل مزمن خودکامگان است. خامنهای هم تصور مشابهی داشت. هیچ وقت نه عاملیت مردم را باور داشت و نه فکر میکرد اگر هم بخواهند خودشان میتوانند کاری از پیش ببرند (مگر اینکه آن کار فقط مطابق میل و خواست خودش باشد). پنجاه سال، یک بهانه؛ نسل عوض شد، طوطی نه نیم قرن پیش، دانش مردم خیلی سطحیتر از این حرفها بود. ولی عجیب این است که بعد از پنجاه سال نه آدمهای آن نسل که