۲

آیا مردم هم‌چنان معزول‌اند؟

یادداشت زیر، بررسی، سنجش و نقد مطلبی است که مهدی در وب‌سایت ایران ‌وایر با عنوان «آیا خامنه‌ای عقب‌نشینی کرده است؟» نوشته است. این متن تا کنون دست‌کم ۳ بار ویرایش شده و چند بار از وضع فعلی طولانی‌تر یا کوتاه‌تر شده است. تمام کوشش من این بود که بدون این‌که وارد حواشی شوم به اصل استدلال بپردازم. تفصیل متن را در زیر می‌خوانید. اما خلاصه‌اش این است که یادداشت محل بحث، مهم‌ترین ویژگی‌اش ابطال‌ناپذیری است و از سنخ تئوری‌های توطئه است. چنین تئوری‌هایی هرگز نمی‌توانند نشان بدهند تحت چه شرایطی می‌توان گمانه‌شان را نقد کرد و حاصل کاراین می‌شود که با تئوری‌هایی همیشه-درست مواجه می‌شویم که از هر گونه نقد ابطال‌کننده‌ای مصون می‌مانند. شیب لغزان این شیوه‌ی استدلال هم این است که همیشه شواهد یا نشانه‌های در تأیید این جنس مدعاها می‌توان یافت و اساسی‌ترین کارکردش اقناع روانی مخاطب است (به سبب کثرت شواهدی که ظاهراً مؤید مدعا هستند). نکته‌ای که مایل‌ام اینجا برجسته کنم این است که: یادداشت مهدی یک حدس یا گمانه‌ی ابطال‌ناپذیر است. اما نقد و موضع من نیز خود از جنس حدس است. برای اختیار کردن یک حدس بر دیگری مهم‌ترین معیار ابطال‌پذیری آن است. هیچ قطعیتی در کار نیست. اما باید بتوانیم راه‌های نقد شدن حدس و گمانه‌ی خود را به تصریح یا تلویح نشان دهیم. این شما و این نقد.
این مطلب نخستین بار در وب‌سایت جرس منتشر شده است.

ادامه‌ی مطلب…

۲

اراده‌ی ملت: بازگشت صندوق رأی

حميد دباشی
متنی که در زیر می‌خوانید ترجمه‌ی مقاله‌ای از حمید دباشی است در تحلیل نتایج انتخابات سال ۹۲ که نسخه‌ی مثله‌شده و کوتاه‌تری از آن‌چه به فارسی در زیر می‌خوانید در وب‌سایت الجزیره منتشر شده است. فرصت برای ترجمه‌ی متن کوتاه بود و مجال زیادی برای بازنگری و ویرایش نبود. چون مطلب به گمان من اهمیت فوری و حیاتی دارد، بلافاصله دست به کار انتشارش شدم. هر لغزش یا قصوری اگر در ترجمه باشد یا معنایی نارسا مانده باشد، بی‌شک از کوتاهی من است. 
 
ترجمه را با مهربانی و به دیده‌ی اغماض بخوانید. به باور من معنا و مضمون چنان فربه است که می‌تواند راهگشای بعضی فروبستگی‌ها باشد. طبعاً متن حمید دباشی نیز مانند متن هر کس دیگری نمی‌تواند معرا و مبرا از خلل باشد. خاصیت انتشار عمومی همین است که متن پا بر زمین بیاورد و زیر تیغ نقد برود. تصور من این است که در بسیاری از موارد، دباشی انگشت بر نکات قابل تأمل و مهمی نهاده است. به رسمیت شناختن عاملیت مردم و معطوف کردن نگاه‌ها از خیره ماندن به نخبگان سیاسی یا انتقال تمام مسؤولیت به آن‌ها یا رهبران سیاسی نظام مستقر و خودکامه‌گان جا گرفته در آن، و هدایت کردن آن نگاه به سوی مردم برای فهم و تحلیل حوادث سه روز پیش، کلید فهم این متن است. این ترجمه نخستین بار در جرس منتشر شده است.

ادامه‌ی مطلب…

۰

چه باید کرد؟

چکیدهنخبگان سیاسی، گروه‌های مهجور و زخم‌خورده‌ی مستأصل و باقی‌مانده از سیل حادثه‌ی ۸۸ به بعد، سهم خود را ایفا کرده‌اند. برای ایجاد فرصتی برای مردم ایفای نقش کرده‌اند. هاشمی و خاتمی بهترین بازی ممکن را در این فروبستگی ارایه کردند. اما باید در نظر داشت که مردم نمی‌توانند، نمی‌خواهند و نباید تن به ولایتی بسپارند. تصاحب عاملیت مردم و گره زدن آن‌ها به حقانیت یا مشروعیت قرائت نخبگان، سم مهلکی است که آغاز زایش استبداد از نوعی دیگر است. مردم، قلم را از دست کسی که می‌خواست قصه‌شان را به زبان و بیان خودش بنویسد گرفتند. بی‌شک نخبگان مهجور سیاسی در گشودن این روزنه برای ربودن قلم از دست داستان‌نویس خودکامه سهمی داشته‌اند. اما فاعل، راوی و نویسنده‌ی اصلی داستان مردم‌اند. اقبال و ادبار مردم به یک شیوه، حاصل اعتبار ذاتی یا مشروعیت و حقانیت اصیل آن شیوه‌ها نیست. این اقبال از زمره‌ی ممکنات است نه واجبات. رأی به میرحسین موسوی رأی به شخص نبود؛ رأی به بازگشت سیاست به دامان مردم و احیای عاملیت آن‌ها بود. میرحسین هم درست همان شبی متولد شد که در برابر بزرگی فروختن به مردم ایستادگی کرد. از موضع بالا و قیم‌مآبانه نگریستن به مردمی که رأی داده‌اند، به آن‌ها که رأی نداده‌اند – و حتی به آن‌ها که به کسی جز روحانی رأی داده‌اند – ابتدای استبدادی نو و خوش آب و رنگ است. یعنی آغاز خشت بر خشت نهادن برای ساختن زندانی تازه هر چند اندکی فراخ‌تر.
۲

وقفوهم انهم لمسئولون

ما مسؤولیم. شما مسؤول‌اید. هزار و یک مقصر می‌توان برای مصائب‌مان یافت. و این تقصیرکاران کم نیستند. تقصیرشان هم واقعی است. اما ما هم سهمی داریم. بگذارید سؤال را صریح‌تر بپرسم: فرض کنیم که توانستیم (و خواستیم) آن را که امروز بر مسند است، از جایی که نشسته به زیر بکشیم یا توانستیم آن کسی را که نمی‌‌خواهیم از به دست گرفتن زمام سرنوشت‌مان باز داریم، چقدر امید داریم به بهتر شدن حال و روزمان؟

سخن این نیست که اگر کلید سرای قدرت را به دست ما سپردند و مشکلی پیش آمد، مانع‌تراشی و بحران‌آفرینی «دیگری» را نادیده بگیریم. حرف این است که: ۱) شکاف میان ما و دیگری باید از میان برداشته شود؛‌ و ۲) آینه‌ای برابر خویش بگیریم و سخت از خودمان حساب بکشیم.
گمان می‌کنم وضعی که در آن قرار گرفته‌ایم چنان فاجعه‌بار است و چنان زیان‌های عظیمی به ایران وارد شده است که فرصت تأمل درباره‌ی خطاهای خودمان و حساب کشیدن از خودمان هیچ صدمه‌ای به جایی نخواهد زد؛ فرصتی نخواهد سوخت: این حساب‌کشی مطلقاً بی‌وجه و بی‌وقت نیست. دقیقاً در عمق فاجعه و جایی که «چو دود بی‌سر و سامان‌» هستیم و برق بلا به خرمن‌مان زده است و مرغان همنشین همه از هم جدا مانده‌اند، معنا دارد. بنشینیم و بیندیشیم.

دو نمونه از حوادث روزهای پیش را این بار به تصریح بیشتر می‌نویسم، دقیقاً به این دلیل که ما مسؤول‌ایم و بر ذمه‌ی ماست که این بار را بر زمین بگذاریم که پیش وجدان‌مان شرمسار نباشیم.

عارف با انصراف‌اش در مبارزات انتخاباتی، گام مهمی برداشت. یک گام به مردم نزدیک شد ولی هم‌زمان شکاف دیگری را نیز آشکار کرد: عارف در «تمکین» به «اجماع» اصلاح‌طلبان این کار را کرد و برای «احترام» به رأی سید محمد خاتمی. عارف به آسانی می‌‌توانست دلایل عقلانی‌اش را تقریر کند که کاری بود کاملاً عمل‌گرایانه و منطقی. نیازی به اظهار ارادت به خاتمی نبود. نیازی به هیچ تمکینی نبود. حاجت به اقتدا به شخصیت سید محمد خاتمی نبود. نفس این‌که هنوز عارف باید به الگوی سید محمد خاتمی اقتدا کند،‌ نشان از فقدان بلوغ سیاسی است.

بلافاصله پس از انصراف عارف، نامه‌ای به دستخط سید محمد خاتمی به سرعت دست به دست شد. نامه‌ای با خطی خوش و دلربا. به سبک و شیوه‌ای علمایی. بسیار تأثیرگذار و نیکو. اما خلل قصه درست همین‌جاست. این کار دست نهادن بر ناخودآگاه مخاطب است. روحانی شیک‌پوشِ خوش‌منظر و خوش‌خط از خاتمی ساختن است. «تا بدانی که به چندین هنر آراسته» است. این قصه،‌ مطلقاً‌ تازه نیست و پیشینه‌ی درازی دارد. در این‌که سید محمد خاتمی انسان نازنین و سالمی است کمترین تردیدی ندارم. اما جمعی که این چنین به فضای ارادت دامن می‌زنند، با سیاست همان می‌کنند که گروه رقیب و حریف‌شان می‌کند. تنها تفاوت این است که رقبای‌شان امروز و سال‌هاست که در قدرت‌اند ولی آن‌ها مدتی است از قدرت دور افتاده‌اند.
ذوب در کسی بودن – در سیاست – فقط برای رقیب و حریف مذموم نیست. برای ما نیز آفت است. اگر سعید جلیلی سرباز ولایت است و فرمان‌بر مطلق، عارف نیز همان لباس را به تن کرده است. مهم نیست که متعلق‌اش فرق می‌کند. مهم این است که نفس عمل تعطیل کردن خرد آدمی و زمام اختیار را به دست دیگری سپردن، بنای تباهی در سیاست است. شاید قصه آن‌قدر عمیق نباشد که در اردوی مقابل می‌بینیم. شاید فضای فکری اصلاح‌طلبان بسیار پیشروتر به نظر برسد ولی آغاز خرابی از همین‌جاست. کیش شخصیت به خزنده‌ترین شیوه رشد می‌کند. از یاد نبریم که بعضی از خودکامه‌گان در روزها و سال‌های نخست مسندنشینی سخت در برابر این کشش‌ها مقاومت کرده بودند و عاقبت‌شان شد آن‌چه که نباید می‌شد. امروز اگر جلوی این لغزش‌ها را نگیریم و سعی در توجیه یا پوشاندن این لغزش‌ها داشته باشیم، فردا شکست دادن‌اش به این آسانی نخواهد بود.
هر اندازه که انتقاد مشفقان گزنده و تلخ باشد (حتی اگر در آن اغراقی باشد)، تکلیف اخلاقی ماست که در درون خویش، به قدر سر سوزنی این احتمال را جدی بگیریم و در عمل نشان دهیم که اهل لغزیدن نیستیم. این مضمون را میرحسین موسوی به بلیغ‌ترین وجهی برای ما توصیف کرده است:
«زندگی ادامه دارد و افراد موقتی هستند. هر جمعی و جماعتی که سرنوشت خود را به بود و نبود کسان پیوند زدند سرانجام – حداقل با فقدان او – سرخورده شدند. هرگاه مردمی برای به تنی یا افرادی از همراهان عادی خود امتیازات بی‌دلیل قائل شدند سرانجام تشخیص عقلانی خود را در مقابل خواست آنان واگذار کردند و به جاه‌‌طلبان مجال دادند که در آنان طمع کنند. مردمی که می‌خواهند سرپای خود بایستند و حیاتی کریمانه را تجربه کنند جا دارد که از نخستین قدم‌هایی که به ناکامی‌‌شان می‌انجامد با بیشترین دقت‌ها پیشگیری کنند. تولد اینجانب نه هفتم مهر که روز آشنایی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنیا آمده بودم نیز جا نداشت حرکت شما به کیش شخصیت آلوده شود. امیدوارم این کلمات مرا صمیمانه و از سر نگرانی و نه یک شکسته‌ نفسی بی‌حقیقت و تعارف‌گونه تلقی کنید.»
فرض ما این است که فردای ۲۴ خرداد (یا اگر انتخابات دو مرحله‌ای شود در مرحله‌ی دوم)، حسن روحانی رییس جمهور بعدی ایران است و پشتیبانی هاشمی و خاتمی و ملتی که به او رأی داده‌اند را دارد. همه‌ی ما روز به روز مسؤول‌ایم که آن‌ها را بی‌وقفه رصد کنیم. از روز ۲۴ خرداد به بعد، رییس جمهور – در نظامی که همگی از توانایی‌های آن آگاه‌ایم – به آن سوی شکاف عبور کرده است و باید مدام مراقب او بود. اما این مراقبت را باید از همین امروز آغاز کنیم. و این فرض ما همچنان فرض – اثبات‌نشده‌ی – دیگری نیز در خود دارد که این وضع برای آینده‌ی درازمدت ایران مطلوب خواهد بود (و کس دیگری ولو خلاف میل ما باشد، بخشی از گره‌های فعلی را بهتر نمی‌تواند باز کند).
ما مسؤول‌ایم برای آینده‌مان و برای آینده‌ی فرزندان‌مان. و کسانی که برای به مسند نشاندن رییس دولت بعدی کوشش بیشتری کرده‌اند و می‌کنند از دیگران مسؤول‌تر. درست همان‌طور که برکشانندگان احمدی‌نژاد امروز در برابر وجدان خودشان و در برابر ملت ما مسؤول‌اند (و اگر ذره‌ای شرم و حیا داشته‌ باشند، شرمسار نیز هستند)، ما نیز در آینده مسؤول خواهیم بود. خطاکاران و لغزندگان تافته‌گانی جدابافته‌ نیستند. از ما هستند. ما هستند. غیر نیستند. دیگری نیستند. بر خویش، بیش از این ناظر باشیم. بر خود بیش از این سخت بگیریم. روز ۲۵ خرداد، ما در هر حالتی مسؤول‌ایم. این بار از شانه‌ی ما برداشته نخواهد شد. شادی ما جایی محقق خواهد شد که در اوج هیجان و شور و عاطفه، راه استبداد را – ولو ناخواسته – هموار نکرده باشیم. استبداد تنها از ستمگران و اهل بیداد نیست که ناپسند است. استبداد خیرخواهان، حکیمان، فیلسوفان و فرهیختگان نیز به همان اندازه مذموم است: که ره از صومعه تا دیر مغان این همه نیست!
این یادداشت برای انتشار در وب‌سایت جرس نوشته شده است
۲

دریچه‌های رو به رو: بازگشت عاملیت مردم

امروز شاهد ۴ حادثه‌ی به ظاهر کوچک اما عمیقاً مهم بودم که به گمان من، نشانه‌ی تغییر عمیق و شگفتی است که نه نظام، نه حتی نامزدهای مطلوب اصلاح‌طلبان حتی فکرش را هم نکرده بودند. ابتدا این بند از بیانیه‌ی میرحسین موسوی را با هم بخوانیم:

«امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه‌هایمان را قبله قرار دهیم. واجعلوا بیوتکم قبله. به خودتان و دوستان همفکرتان برگردید و این بار هر شهروند محوری باشد برای یک فعالیت مفید سیاسی،‌ اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و منتظرتشویق و کمک دولتی که وجاهت خود را از دست داده است نباشد.»

امروز صبح، حمید دباشی در صفحه‌ی فیس‌بوک‌اش نوشته بود که: «کاروانی را می‌بینم که ملت ماست و امروز به دو دسته تقسیم شده و به نظر می‌رسد که بر سر یک دوراهی رسیده. سر پیچ بعدی این دودسته دوباره به هم خواهد رسید و مخلص شما آنجا منتظر شماست» و اشاره‌ی او به کسانی بود که انتخابات را تحریم کرده‌اند و کسانی که می‌خواستند رأی بدهد. می‌خواهم بگویم که آن «پیچ بعدی» خیلی زودتر پیش چشم‌مان نمایان شده است. به شرح زیر.

۱. دست‌کم دو مورد را دیده‌ام که کسانی که خود انتخابات را تحریم کرده بودند، حاضر شدند به نیابت از کسانی که دسترسی به صندوق رأی ندارند (عمدتاً خارج از کشور) بروند و به جای آن‌ها با شناسنامه‌ی خودشان رأی بدهند. این اتفاق بسیار مهمی است. تحریم‌کنندگان و رأی‌دهندگان در یک نقطه به هم رسیده‌اند: ما هم با هم هستیم. هر دو گروه دست‌های‌شان را به سوی همدیگر دراز کرده‌اند بدون این‌که کوشش در متقاعد کردن هم داشته باشند. این روزها شاهد این استراتژی دوستان حامی حسن روحانی بودم که درست مانند ۴ سال پیش و ۸ سال پیش تمام همت‌شان را گذاشته بودند برای این‌که تحریم‌گران را متقاعد به رأی دادن کنند (که به گمان من روشی از اساس خطاست چون آزادی و حق انتخاب افراد را نادیده می‌گیرد و صورتی است از استبداد خیرخواهانه). اما امروز بدون چنین مداخله‌ای کسانی حاضر شدند از این مرز مصنوعی عبور کنند. این اتفاق یعنی بازگشت عاملیت به شهروندان. یعنی به دست گرفتن سرنوشت خویش بدون اعتنا به این‌که مسیر قدرت سخت از چه راهی می‌گذرد. یعنی ما، مردم، برای یافتن همدیگر نه نیازی به نامزدهای ریاست جمهوری داریم نه حتی نیاز به توصیه و ارشاد میرحسین موسوی. این کشف مهم، هر اندازه هم کوچک و در حاشیه باشد، در حقیقت متن کنش سیاسی و عمل آگاهانه و مستقل شهروندان ماست.

۲. امروز بسیاری از زنان ایرانی در خارج از کشور بدون حجاب اجباری رأی داده‌اند. این تصمیم‌ها هر اندازه هم کوچک و در حاشیه باشد معنای صریح‌اش این است که حتی در این مقطع حساس تن به بازی تعریف‌شده‌ی قدرت سخت نداده‌اند. هیچ حرجی بر کسانی نیست که به هر دلیلی تصمیم گرفتند حجاب بر سر کنند و رأی بدهند (چه آن‌ها که حجاب باور و اعتقاد دینی‌شان است چه آن‌ها که آن‌ را باوری دینی نمی‌دانند). مهم این است که زنان ما به آرامی و آهستگی هم که شده، نشان می‌دهند که هر وقت فرصت پیدا کنند، ایستادگی خواهند کرد.

۳. بعضی از فعالان سوری امروز به حمایت از رأی‌دهندگان ایرانی که خواهان آزادی هستند برخاستند. سوریه امروز در آتش و خون می‌سوزد ولی کسانی در آن‌جا هستند که می‌فهمند شهروندان ایرانی وقتی سرنوشت خودشان را به دست می‌گیرند یا صدای آزادی‌خواهی‌ را بلند می‌کنند حاصل‌اش هم به سود ایران است هم به سود سوریه هم به سود جهان.

۴. حادثه‌ی چهارم ظاهری طنز و شاید حتی هجوآمیز داشته باشد ولی حاوی نکته‌ی مهمی است. در هفته‌های گذشته این مغالطه به دفعات دهان به دهان گردیده و برای آن تبلیغ شده است که هر کس در انتخابات شرکت می‌کند، یعنی «ساز و کار انتخابات» جمهوری اسلامی را پذیرفته است. یعنی اگر چهار سال پیش در برابر سرقت رأی‌تان اعتراض کردید، امروز با رأی دادن ثابت می‌کنید که حرف‌تان بیجا بوده است. عده‌ای حتی حاضر نشدند وقت‌شان را صرف استدلال کردن برای نشان دادن این مغالطه‌ی تباه و باطل کنند. حرکت‌شان بسیار ساده، صریح و رندانه بود. خودتان ببینید و به هوش و رندی رأی‌دهنده‌ی ایرانی آفرین بفرستید.

امروز ما نشان دادیم که حتی وقتی قرار باشد سبز ما را بنفش کنند، باز هم سبز می‌مانیم. باز هم همدیگر را پیدا می‌کنیم. باز هم خانه‌های خود را قبله می‌کنیم و دست به سوی هم دراز می‌کنیم حتی اگر میان ما شکاف افتاده باشد. این بلوغ سیاسی چیزی است که به مخیله‌ی هاشمی، خاتمی و حسن روحانی هم خطور نکرده بود و بعید است به این آسانی خطور کند. امروز ما نشان دادیم که قلب سیاست ما هستیم. آیا قدرت‌مندان، حتی کسانی که امروز به آن‌ها رأی دادیم، چشم و گوش‌شان را باز می‌کنند تا منطق زندان خودخواسته و خودپرورده را در هم شکنند؟ آیا خواهند فهمید راه رهایی، شکستن دیوار زندان است نه فراخ‌تر کردن آن؟

به آینده امیدوارم. امروز مردم ما نشان دادند که اگر بخواهند در تلخ‌ترین شرایطی که استبداد داخلی، استکبار خارجی و خودکامگی پنهان خیرخواهانه، فیلسوفانه و روشنفکرانه – حتی گاهی بدون آن‌که بخواهد – عاملیت آن‌ها را حذف می‌کند، بایستند و بگویند که ما، سخن خودمان را خواهیم گفت هر چند شما زمین بازی را به سود خودتان تنظیم کنید یا تن به بازی در میدان زور بدهید.

۴

دور کج دار و مریز است…

روحانی در برابر سبزها،‌ در برابر فریاد به رسمیت شناخته شدن عاملیت ما، فقط «سکوت» می‌کند؛ روحانی همراه ما نیست اما مانع از شنیده شدن صدای ما نمی‌شود. هنری نیست البته. می‌تواند به مصلحت یا به محاسبه چنین کرده باشد. اشکالی ندارد. ما هم‌چنان به او رأی می‌دهیم. اما یادمان باشد و یادش باشد که ما می‌فهمیم که او سبز نیست. رأی ما به روحانی، عاریتی است. روحانی باید نشان بدهد لیاقت رأی ما را دارد. باید آن را کسب کند. باید به دست‌اش بیاورد. ما این امانت را به او سپردیم. در دجله انداختیم. او می‌تواند سوار بر آن به سوی ما بازگردد یا از سوی ما بازگردد.
 
من فردا به روحانی رأی خواهم داد. اما ملتفت‌ام که در کلام روحانی، میرحسین موسوی «فلانی» است. ما، حاشیه‌ایم هم‌چنان. ما متن نیستیم (موسوی، شخص نیست؛ نماد رهایی سیاسی است). من فردا به روحانی رأی می‌دهم با این احتیاط که روحانی درست از همان فردا – چه رأی بیاورد و چه نیاورد – دریابد که ما «فلانی» نیستیم. ما متنی هستیم که می‌توانیم او را به میانه‌ی خودمان بکشانیم ولی اختیار با خود اوست. قدرت پیدا کند یا نه، در این هنگامه‌ی عظما، راه رستگاری‌اش بازگشت به ماست. راه رهایی او و رهایی ما این است که در کنار ما سکوت نکند؛ با ما هم‌نوا شود آن هم نه در سر دادن شعارهای بی‌خطر یا شعارهایی که دیگران هم به آسانی و راحتی می‌گفتند (قالیباف نمونه‌ی خوب آن است).
 
روحانی از فردا باید بیاموزد که با ما و در کنار ما، کج دار و مریز، بی‌معناست. ما هم نبودیم دیگر قصه‌ی کج‌ دار و مریز طنز است و تراژدی. ما رأی می‌دهیم. چندین هزار امید بنی آدم را گروگان نوایی می‌کنیم که روحانی در کنارش تنها سکوت کرد (هر چند مخالفتی نکرد). ما درها را به روی روحانی گشودیم. پای او را نیز گشودیم. اما گشودن زبان روحانی کار ما نیست. کار خود اوست.
 
فردا، ما به روحانی رأی می‌دهیم. اما او نیست که به ما «کلید» می‌دهد. او نیست که کلید گشایش فروبستگی‌ها کشور را به دست دارد. ما کلید باز کردن قفلی را که بر رابطه‌ی مردم و سیاست خورده است به دست او می‌دهیم. ما با روحانی عهد سخت می‌کنیم. با میرحسین نیازی به چنین عهدی نبود. صفای باطن او، زلالی درون او روزهای بسیاری پیش از ۲۲ خرداد ۸۸ پیش روی ما تصویر شده بود. روحانی این امتیاز را ندارد. و بی‌شک خود از این آگاه است. اما می‌تواند امتیاز را به دست بیاورد. روحانی اگر بخواهد، می‌تواند سبز باشد. ما سبز هستیم. به بنفش رأی نمی‌دهیم. ما به رهایی مردم خویش رأی می‌دهیم. من به ۲۵ خرداد رأی می‌دهم. روحانی اگر برای روزهای بعد هم ما را همراه خود می‌خواهد، باید بداند که بر لبه‌ی تیغ قدم بر می‌دارد. آری، من به روحانی رأی می‌دهم اما زمزمه‌ی ضمیر من این است:
ای آزادی!
بنگر!
آزادی!
این فرش که در پای تو گسترده‌ست،
از خون است.
این حلقه‌ی گل خون است
گل خون است …
 
ای آزادی!
از ره خون می‌آیی،
اما
می‌آیی و من در دل می‌لرزم:
این چیست که در دست تو پنهان است؟
این چیست که در پای تو پیچیده‌ست؟
ای آزادی!
آیا
با زنجیر
می‌آیی؟…
 
۰

ره می‌سپریم، همره امید…

تا امروز، به هر زحمتی بود کوشیدم در ماجرای انتخابات پیش رو، نگاه‌ها را به افق وسیع‌تر پیش روی ایران معطوف کنم. نمی‌دانم این صدا چقدر شنیده شده است ولی امیدوارم اندک تغییری ایجاد کرده باشد. تمام این حساسیت‌ها البته جایی مهم است که زمینه‌ساز سوء‌ تعبیر نشود. سوء تعبیر رایج و شایع این است که این‌ها به معنای رأی ندادن است. لذا به صراحت بگویم که نه، این توجه کردن به چشم‌انداز بزرگ‌تر، مطلقاً به معنای کناره‌ گرفتن از اعمال حق شهروندی‌ام – حتی در همین وضع نحیف و رنجور، با همین حال زخم‌خورده و مجروحی که ایران و ایرانی دارد – نیست.

این‌که می‌گویم تمام امید ما نباید و نمی‌تواند گره بخورد به انتخابات پیش رو، به هیچ رو معنای‌اش این نیست که از اهمیت آن بکاهم. فراموش نکنیم که همین صندوق شرحه‌شرحه‌ی رأی، دستاوردی حداقلی است که هم‌چنان در اختیار ماست. از ماست. متعلق به ماست. ما زمانی ممکن است متوجه فاجعه‌ی بزرگ‌تر شویم که ناگهان ببینیم همین روزنه هم برای همیشه بسته شده است. و این اتفاق در ایرانی که امروز می‌شناسم کاملاً ممکن است و به هیچ رو محال نیست. انتخابات – و رأی دادن – از نظر من کف مطالبات ماست. شرط لازم و ضروری است ولو کافی نیست.

چیزی که نباید از یاد ببریم این است که «ساز و کار انتخابات» متعلق به ملت است نه قدرت حاکم، مُلک و مِلک مردم است؛ در انحصار قدرت و حاکمیت نیست. فراموش نکنیم که صندوق‌های رأی و ساز و کارش به گروگان گرفته شده است و مصادره شده است. وظیفه‌ی اخلاقی و مدنی ماست که هر چه در توان داریم بکنیم – ولو تردید داشته باشیم در تغییر جدی نتیجه – تا صندوق‌های اشغال‌شده را باز پس بگیریم. انتخابات برای ما، حکم فلسطین را دارد. سرزمین اشغالی است. باید انتخابات را به هر راهی که ممکن است از دست مصادره‌کنندگان آن بیرون بکشیم یا دست‌کم زیستن در سرزمین رأی‌مان را برای کسانی که کمترین اعتبار و حرمتی برای حقوق شهروندی ما قایل نیستند، دشوار کنیم.

رأی دادن، یعنی (آسان و رایگان) واگذار نکردن سرزمینی که از آنِ ماست. لازم نیست کسی با من در این موضع هم‌نظر باشد. با تمام ملاحظات و درنگ‌هایی که برای آینده‌ی ایران دارم، تردیدی ندارم که مشارکت مدنی ما، بخشی از هویت سیاسی ما، بخشی از رود خروشان امید ماست. نمی‌توان آن را حذف کرد یا به آن پشت کرد. بله، من هم رأی می‌دهم ولو نخواهم از اکنون به کسی بگویم به چه کسی رأی خواهم داد. رأی دادن در خلوت اتفاق می‌افتد. جنبه‌ی آشکار و علنی آن حضور بیرونی و عمومی است اما جنبه‌ی خصوصی آن، جایی است که هر فرد به تنهایی رأی‌اش را به صندوق می‌اندازد و رأی‌اش مخفی و محرمانه باقی می‌ماند – یا می‌تواند مخفی باقی بماند. اما، توصیفی که در بالا کردم، یعنی این‌که انتخابات مصادره شده است، و رأی ما مثل سرزمین اشغالی است که باید هر چه در توان داریم بکنیم تا آن را بازپس بگیریم، تا حدودی نشان می‌دهد که مسیر و جهت امید من کجاست.

آیا حاضریم خانه‌ی خود را رایگان و بی‌هزینه به اشغال‌گران حقوق اولیه‌‌مان بسپاریم؟

۱

«عارف»ی کو که کند فهم زبانِ «مردم»…

۱. انصراف محمدرضا عارف به گمان من یکی از کلیدی‌ترین و مهم‌ترین تصمیم‌های زندگی سیاسی او بود نه به این دلیل که به «اجماع» اصلاح‌طلبان تمکین کرد و نه به این دلیل که فضایی سیاسی برای روحانی باز کرد بلکه دقیقاً به این دلیل که در وضع فعلی ایران، بالقوه توان این را پیدا کرد که وسیله‌ای جدی و مهم باشد برای پر کردن شکاف میان سیاست و مردم.

۲. وضع آرمانی در سیاست امروز ما، به نظر من، این می‌توانست باشد که محمد خاتمی نامزد ریاست جمهوری می‌شد، صلاحیت‌اش از میان صافی ناراست شورای نگهبان دست‌نخورده و سالم بیرون می‌ٱمد و تا همین امروز بازی سیاسی را ادامه می‌داد و سپس انصراف می‌داد (حتی فارغ از این‌که چه رقیب یا نامزد دیگری در میدان می‌بود). چنین عملی، نقطه‌ی عطف سیاست می‌شد. این نقش مهم را امروز محمدرضا عارف ایفا کرد.

۳. محبوب‌ترین چهره‌ی سیاسی امروز، یعنی ۲۱ خرداد ۹۲، در ایران، محمدرضا عارف است به نظر من. نه از جهت سلبی – که مثلاً به نفع روحانی انصراف داده – بلکه کاملاً از جهت ایجابی. به فرض این‌که روحانی رییس جمهور شود، و به فرض این‌که رییس جمهور شدن‌اش در افق بالاتر و چشم‌انداز طولانی‌تر ایران مفید باشد، یکی از هوشمندانه‌ترین کارهای روحانی می‌تواند این باشد که جایگاهی کلیدی در دولت‌اش به عارف بدهد. و در این آزمونی است برای حسن روحانی.

۴. عارف چهره‌ای است که امروز می‌تواند تمرکز کاریزما و سیاست پوپولیستی را بشکند. پوپولیسم در سیاست برای هر دو جناح مضر است. مهم نیست که پوپولیسم در خدمت سعید جلیلی باشد یا در خدمت اصلاح‌طلبان. سیاست مردم‌محور سیاستی است که در آن فرد، هویت سیاسی‌اش را گره بزند به قلب تپنده‌ی مردم. یعنی همان کاری که میرحسین موسوی به درخشان‌ترین شکلی در ۲۵ خرداد ۸۸ انجام داد. سیاست مردمی معنای‌اش این نیست که جلوی مردم حرکت کنی و مردم به تو اقتدا کنند. سیاست به معنای ارزش‌مندش یعنی این‌که نه از مردم عقب بیفتی و نه خود را پیش‌رو، مراد و مرشد آنان بدانی. سیاست‌ورزانی که هنوز انتظار دارند مردم در فهم و عمل سیاسی‌شان به آن‌ها اقتدا کنند، مرزشان با اقتدارگرایان مرز بسیار باریکی است و در بهترین حالت شاخصه‌ها استبداد خیرخواهانه را می‌پرورانند.

۵. در وب‌سایت کلمه گفت‌وگویی از دختران موسوی و رهنورد آمده است که در آن گفته‌اند: «در یک روال کلی پدر و مادرمان به ما توصیه ای نداشتند. یا حتی برای شرکت یا عدم شرکت های ما در انتخابات، نه نظر خودشان را توضیح می دادند و نه از ما انتظار توضیح داشتند. اما در حد همین یکی دو ملاقات محدود، گفتند ما در این شرایط امنیتی در متن جامعه قرار نداریم و بنابراین درباره انتخابات صحبت نخواهیم کرد». فهم من – و انتظار من – این است که میرحسین موسوی جامعه‌ی سیاسی را بالغ‌تر از آن می‌داند که نیازی به توصیه یا ارشاد او داشته باشند. او مهم‌ترین عمل سیاسی زندگی‌اش را انجام داده است و سیاست را از برج عاج خودگامگی به اعماق متن جامعه پرتاب کرده است. هر کوششی برای بازگرداندن این مسیر یا تغییر دادن آن به سویی دیگر، یعنی بت‌واره ساختن از موسوی یا سلبریتی ساختن از او. اصلاح‌طلبان همیشه این قابلیت را داشته‌اند و امروز هم دارند. انصراف عارف این فرصت یگانه و گران‌بها را امروز به آن‌ها هدیه کرده است که بتوانند به صراحت تمام عبور از این سیاست را در عمل نشان دهند.

۱

پیروزی ما و کامیابی دیگری

به اعتقاد من، امسال، ملت ما در آستانه‌ی بلوغی است که بذرش ۴ سال پیش کاشته شد. ما این بلوغ و این رسیدن را مدیون هم‌نوایی، هماهنگی و هم‌راهی میرحسین موسوی با جان و دل و ضمیر مردم هستیم. یعنی نقطه‌ی آغاز برداشتن حجاب از میان مردم و سیاست.

تمام کسانی که در ماجرای انتخابات پیش رو، رأی و نظر و سخنی دارند، بخشی از همین آغاز دریدن حجاب‌اند اما به شرط بلوغ. و شرط بلوغ، به اعتقاد من این است که در این روزهای آینده نه از کسی بپرسیم به چه کسی رأی می‌دهد و نه از کسی بخواهیم به کسی رأی بدهد. نه کسی را که رأی می‌دهد داوری کنیم نه کسی را که رأی نمی‌دهد. این باور، توصیه و تجویز بی‌عملی و بی‌تفاوتی نیست بلکه درست بر عکس مضمون عمیق‌تر و فخیم‌تری پشت آن نشسته است. این مضمون چیزی نیست جز همان‌که میر دلاور جنبش سبز به اختصار تمام برای ما گفته بود: «پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد. همه باید با هم کامیاب شویم، اگرچه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند.»
اگر به این باور رسیده باشیم که نه برای کسی می‌توان انتخاب کرد و نه حق تشخیص و تصمیم برای دیگری داریم، حتی وقتی که در دل خود متقاعد شده‌ایم که داریم بهترین انتخاب را برای آینده‌ی ایران می‌کنیم، نفس ترغیب دیگران به معنی یقین مطلق داشتن به تحلیلی است که خودمان داریم. اما هم‌چنان این صورت رقیق‌شده‌ی خودکامگی خیرخواهانه نیست که موضوع سخن من است. اصل سخن من این است که به مردم اعتماد کنیم. این همه حرص زدن و هول و هراس داشتن از این‌که غده‌ی سرطانی دیگری مثل احمدی‌نژاد متولد شود، یعنی سوء ظن داشتن به مردم.
هر کدام از ما می‌تواند تا آخرین روز تصمیم‌گیری برای هر انتخابی، به دل‌اش مراجعه کند و از قلب‌اش استفتاء کند. جای مفتی آدمیان ننشینیم. زمام خرد و عاطفه‌ی دیگری را مستبدانه به دست نگیریم. راه آزادی از استبداد ورزیدن ولی در صورت خفی و ملایم آن نمی‌گذارد. برای رسیدن به آزادی، باید از آزاد کردن خود و دیگری از خودرأیی و رجحان بخشیدن به رأی خویش در برابر رأی دیگر عبور کرد.
پر پیداست که هر کدام از ما به دلایلی تصمیمی داریم. هر کسی کوششی کرده است و ادله‌ی خود بر آفتاب نهاده است. بعضی – که خودم را در زمره‌ی این گروه می‌شمارم – چشم‌شان به افق وسیع‌تر و چشم‌اندازهای کلان‌تر فردای سیاست ایران نه در روز بعد از ۲۴ خرداد بلکه در ۴ سال، ۸ سال و یک قرن پس از آن است. برای این گروه هم هیچ قطعیتی در هیچ سوی قصه وجود ندارد. رودِ هستی آدمیان خروشنده در جریان است. من به گوهر این آدمی ایمان دارم. راه ناکامی ما از سوء ظن به مردم می‌گذرد. معبر سربلندی و فتح و ظفر ما اعتماد کردن به باور مردم خودمان به گوهر زندگی است. و این یعنی تفسیر امید. انتخابات سال ۹۲، برشی کوتاه است از تصویری که امید ما در آن مندرج است. بکوشیم که پیش از هر چیز با کناره گرفتن از استبداد از هر نوعی – چه در نوع دریده و وقیح و سیاه‌اش و چه در نوع خفی و خیرخواهانه‌اش – راه آزادی آدمیان را مسدود نکنیم. معیار ما برای بزرگ داشتن انتخاب و تصمیم آدمیان،‌ رابطه‌ی پیر و مراد با پیرو و مرشد نیست؛ معیار رابطه‌ی انسان‌هایی است برابر و بالغ که گوهر انسانیت و آدمیت‌شان آن‌ها را هم‌زانوی خدا می‌نشاند. شما که دم از آزادی می‌زنید، مبادا حریت این آدمی را به این سطح فرو بکاهید. تشخیص مرز باریک دعوت به بی‌عملی و اعتزال محض با دریدن حجاب میان مردم و سیاست و معزول کردن قدرتی که برفراز و مستقل از مردم می‌نشیند کار آسانی نیست. آغازش همین اعتماد کردن به مردم است.

از یاد نبریم که تمام توفیق بیدادگران و سیاه‌کاران در همین است که بتوانند میان ما شکاف بیندازند. در همین که بر سر این یک روز، که نه آغاز و نه انجام جهان است،‌ رنگ غیریت‌سازی و فاصله انداختن خویش و سیاست تباه و مردم‌گریزشان را به ما بزنند. در پیروزی ما، کسی قرار نیست شکست بخورد. حتی مؤمنان به اندیشه‌ی سعید جلیلی با تمام جهل متنسکانه و خویشتن‌باوری متوهمانه‌شان، باید در این کامیابی شریک باشند. راه‌اش همین است که با آن‌ها با تحقیر برخورد نکنیم درست همان‌طور که خود را و دوستان‌مان را نباید تحقیر کنیم. بلوغ خود، اختیار و تشخیص و تصمیم یکایک‌مان را باید به رسمیت بشناسیم. فردا، از آنِ ماست. ترانه‌سرای حماسه‌ی فردای ما،‌ سایه است:

می‌خوانم و می‌ستایمت پُرشور
ای پرده‌ی دلفریبِ رویا رنگ!
می‌بوسمت، ای سپیده‌ی گلگون؛
ای فردا! ای امید بی‌نیرنگ!
دیری‌ست که من پی تو می‌پویم.

هر سو که نگاه می‌کُنم، آوخ!
غرق است در اشک و خون نگاه من.
هر گام که پیش می‌روم، برپاست
سر نیزه‌ی خون‌فشان به‌راه من
وین راه یگانه: راه بی‌برگشت.

ره می‌سپریم همره امید
آگاه ز رنج و آشنا با درد.
یک مرد اگر به خاک می‌افتد،
برمی‌خیزد به‌جای او صد مرد.
این‌ست که کاروان نمی‌ماند.
آری، ز درون این شب تاریک
ای فردا! من سوی تو می‌رانم.
رنج است و درنگ نیست، می‌تازم.
مرگ است و شکست نیست، می‌دانم.
آبستن فتح ماست این پیکار.
می‌دانمت، ای سپیده‌ی نزدیک؛
ای چشمه‌ی تابناک جان‌افروز!
کز این شب شوم‌بخت بدفرجام
برمی‌آیی شکفته و پیروز
وز آمدن تو: زندگی خندان.
می‌آیی و بر لبِ تو صد لبخند.
می‌آیی و در دلِ تو صد امید.
می‌آیی و از فروغ شادی‌ها
تابنده به‌دامن تو صد خورشید.
وز بهر تو باز گشته صد آغوش.
در سینه‌ی گرم توست، ای فردا!
درمان امیدهای غم‌فرسود.
در دامن پاک توست، ای فردا!
پایان شکنجه‌های خون‌آلود.
ای فردا؛ ای امید بی‌نیرنگ! . . .
۴

سیاست، عرصه‌ی عشق‌ورزی و ارادت نیست

حرف آخر را اول بزنم: میرحسین موسوی هم تا قبل از شب ۲۲ خرداد در این میدان، زیر ذره‌بین ما بود. هیچ ملاحظه‌ای در کار نبود – یا اگر هم بود بعد از ۲۲ خرداد فرو ریخت – که مبادا دست به بار آبگینه‌ی موسوی بزنید چون از ماست یا ما دوست‌اش داریم یا دارد سیاست ما را جلو می‌برد یا باید متوجه موانع بود.

سیاست در ایران امروز،‌ یعنی در نظامی که دموکراسی و خودکامگی در نهادهای سیاسی در هم تافته‌اند، کمپین روابط عمومی نیست. با این حرکت‌ها نمی‌توان حقی را استیفا کرد. فارغ از این‌که باور من این است که بعضی از دوستان من از درک تصور کلان از سیاست و چشم‌اندازها و افق‌های وسیع‌تر پیش روی ایران فاصله گرفته‌اند، این تصور که باید در برابر قصور امروز عارف/روحانی در واکنش نشان دادن به حداد/جلیلی سکوت کرد و پذیرفت که تا کنون خوب «مبارزه» کرده‌‌اند،‌ تصور نادرستی است.

سیاست، خصوصاً سیاستی که به روشنی در کلام سعید جلیلی فریاد می‌زند که از جنس قدرت عریانی است که خود را منبع و مصدر مشروعیت محض می‌داند (همان تصوری که از «مظلومیت نظام» حرف می‌زند و از شگفت‌انگیزترین پدیده‌های سیاست است که «قدرت» جسارت کند و دریدگی این را داشته باشد که از مظلومیت خود حرف بزند)، جای مهر و نوازش و مغازله و معاشقه نیست. این فقط حکایت رقبا و حریفان نیست. یاران و همراهان بیشتر باید به این جنبه از سیاست حساسیت داشته باشند. باید در میدان سیاست درس شفافیت و سخت‌گیری آموخت. سیاست،‌ برای کسی که طالب احقاق حقی باشد و جویای کنار زدن باطلی باشد، یعنی تمرین «اَشغُری» و پوست کلفتی. یعنی سخت‌رویی. یعنی بی‌علت و رشوت بودن. یعنی «وفادار به میراث حسین» بودن.
ما به میرحسین که وفا را تا این لحظه به شکوه‌مندترین شیوه به سر برده است،‌ خط امان نداده بودیم و نخواهیم داد. او چشم و چراغ ماست اما اگر او هم می‌لغزید یا در آینده بلغزد،‌ بر او سخت خواهیم گرفت. میرحسین در دل‌های ماست چون از ترس تهدید یا نهیب زجر و توفان بهتان و سیلاب حادثه نهراسید و خم به ابرو نیاورد. تکلیف عارف/روحانی باید روشن باشد: آیا قرار است راهی دل‌های ما شوند یا راهی کاخ ریاست جمهوری؟ پاسخ من در انتخابات ۲۴ خرداد ۹۲ منوط به پاسخ به این پرسش است.
ما در سیاست نیامده‌ایم دست ارادت به کسی بدهیم. حق، مستقل از افراد و جناح‌های سیاسی می‌‌ایستد. فردا اگر علی اکبر ولایتی – یا حتی سعید جلیلی – بتوانند خود را با حق سازگار و راست کنند، سر سوزنی در رفتن به سوی آن‌ها تردید نخواهم کرد. پیروزی ما شکست دیگری نیست. روزی خواهد رسید که آن‌ها هم سبز خواهند شد. امیدوار باشیم که روز سبز شدن «دیگری»، ما رنگ حقیقت را نباخته باشیم. آزمون دشوارتر این است.
صفحه ها ... 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد