۰

عصر عسر و حرج رسانه‌های فارسی زبان

محمد ارکون، اسلام‌شناس و قرآن‌پژوه الجزايری-فرانسوی، در کتاب «اسلام: اصلاح يا براندازی؟» (چاپ بعدی «ناانديشيده‌ها در انديشه‌ی اسلامی») تعبیری و نقدی درباره‌ی اتوريته‌ی عقل [عصر] روشنگری دارد که بسيار راهگشاست: «مدعای فلسفی من اين است که ايستار معرفت‌شناختی، مفهوم‌سازی و روش‌شناسی‌هايی که تا کنون در ذيل اتوریته‌ی عقل [عصر] روشنگری به کار رفته‌اند و جايگزين آکتوريتاس عقل کلامی-حقوقی‌ای شدند که قرن‌ها در مسيحيت و اسلام مسلط بودند، کل اين نظام شناختی در برابر جامعه‌های چندفرهنگی و چندقوميتی که در حال پديدار شدن‌اند، يکسره بلاموضوع و بی‌خاصیت است». (ص. ۲۲۸).

شايد از زمان فتحعلی آخوندزاده که دوگانه سنت و مدرنیت را طرح کرد تا امروز (به طور خاص در نقد زمان‌پريشی روایت‌های امثال آخوندزاده کتاب رضا ضياابراهيمی را بخوانيد با عنوان «ظهور ملی‌گرايی ايرانی»)  همان نگاه دوقطبی و دوگانه‌سازی‌هایی رایج میان سنت و مدرنيته، شرق و غرب و دو قطبی‌های مشابه ديگر در ميان ايرانيان خریدار دارد و به ويژه مسلط بر فضای افکار عمومی و رسانه‌‌ها است. هنوز هم نوسان ميان انقلاب و اصلاح گويا مسأله و دغدغه‌ی اصلی فعالان سياسی و اجتماعی و رسانه‌ای است. هنوز هم اين تصور به شيوه‌‌های مختلفی باز توليد می‌شود که تئوری مدرنيزاسيون (به همان شکلی که در ذيل فرهنگ اروپامحور تعريف شده بود) يگانه نسخه‌ی تحول و پيشرفت و رهایی از وضعيت ذلت‌بار انسان خاورميانه‌ای و به طور خاص انسان مسلمان است. هنوز هم نگاه آکنده از نخوت و تعصب انواع نسخه‌های شرق‌شناسانه گريبان‌گير زبان عمومی مروجان و مدافعان توسعه در کشورهای خاور ميانه است. اين‌جا بحث از نقد شرق‌شناسی به شيوه‌ی ادوارد سعيد يا جوزف مسعد يا حميد دباشی نيست. فعالان فضای سياسی و رسانه‌ای ما – که خيلی اوقات لباس روشنفکری به تن دارد – اين‌ها را نمی‌شناسند يا با نسخه‌ای هيجانی از سخن اين‌ها آشناست. طبيعی است که وقتی به مناظره‌ی ميان محمد ارکون و برنارد لوييس در کتابخانه‌ی کنگره برسند (دقيقه‌ی ۳۶ به بعد را ببينيد)، مغز مدعا و نقد توفنده‌ی ارکون را بر برنارد لوييس ممکن است از نظرشان دور بماند و هولناکی و شناعت سخنان لوييس چیز عجيبی به چشم‌شان نياید. علت قصه يک واقعيت ساده است: چهار دهه است که نظام جمهوری اسلامی پيوسته جزميت‌هايی از جنس خودش را در قطب مخالف باز توليد کرده است . و تکرار اين چرخه زمينه‌ی استمرار جمهوری اسلامی را با همين سياست‌ها مستحکم‌تر کرده. سياست و زبان دوقطبی – که انسان‌ها در يکی از دو طيف مخالف يا موافق جمهوری اسلامی يا دوگانه‌‌های مشابه ديگری تعریف شوند – حاصلی جز انسداد بحث نظری ندارد و اين انسداد عمدتاً در فضای فکری بسیاری از ایرانیان  رخ داده است. بر اين نکته اصرار دارم که اين انسداد در همين فضای رسانه‌ای فارسی‌زبانان به ويژه در رسانه‌های خارج از ايران، موج می‌زند. فضای دانشگاهی و فکری تفاوت‌های زيادی دارد با این آشفته‌بازار جدلیات.

برای برون‌رفت از اين وضعيت و فهم‌ گام‌های رو به جلو خواندن کارهای آصف بیات از ضروريات است. آصف بیات در سلسله‌ی مقالاتی که انتشارات دانشگاه آمستردام منتشر کرده، مقاله‌ای دارد با عنوان «اسلام و دموکراسی: سؤال واقعی کدام است؟». اين مقاله مضمونی کلیدی و بسیار مهم دارد (نمی‌دانم کسی اين مقاله را به فارسی ترجمه و منتشر کرده است يا نه). مدعای آصف بیات را که در اين مقاله آمده است، من در نوشته‌های مختلف‌ام (چه در کتاب اولم چه در فصل‌های منتشر شده در کتاب‌های مختلف يا مقالات مجلات علمی) به دفعات استفاده کرده‌ام (بعضی از اين‌ها را در گوگل‌اسکالر پيدا می‌کنيد). مغز مدعا اين است که سخن گفتن از اسلام به صورت انتزاعی و مفرد هيچ گرهی را از مسأله باز نمی‌کند (اين‌جا به طور خاص مسأله‌ی نسبت اسلام و دموکراسی بود). پيشنهاد او اين است که به جای ارجاع به اسلام انتزاعی و مفرد، باید به اسلام يا در واقع مسلمان‌ها به شکل جمع و انضمامی‌تر اشاره کرد تا بتوان به حل مسأله نزديک‌تر شد. اين سخن البته پيشينه‌ی فلسفی مهم‌تری دارد که پوپر در فصل ۱۱ جامعه‌ی باز (ريشه‌های ارسطويی فلسفه‌ی هگل) ذيل نقد روش‌شناسی ذات‌گرا و حداقلی (فولادوند اين‌ها را اصالت ماهيت و اصالت تسميه ترجمه کرده است) به تفصيل آورده است. آصف بیات مضمون سخن خردورزان نقاد را در قالب کار جامعه‌شناختی در آن مقاله آورده است. و البته کار آصف بيات به همان‌جا منحصر نيست. کارهای قبلی و بعدی آصف بیات را هم باید به دقت خواند. به ويژه کتاب «پسا اسلام‌گرايی» او را (و البته کتاب «دموکراتيک کردن اسلام» را). اساساً آثاری که تا اين‌جا به آن‌‌ها اشاره کردم در فضای رسانه‌ای خارج از ايران به ويژه در یکی دو دهه‌ی اخیر کمتر انعکاس داشته‌اند يا یکسره دور از این فضا مانده‌اند. لذا چندان عجيب نيست که هم‌چنان در فضای فکری ایرانيان – چه در فضای فکری عامه و چه در میان پاره‌ای از نخبگان فکری، روشنفکران و به طور خاص‌تر روزنامه‌نگاران – اين بحث‌ها ناشناخته و عجیب و غریب باقی مانده باشند. فضا دوقطبی است و از اساس این نوع مواجهه را بر نمی‌‌تابد و به محض اين‌که احساس کند کسی اندکی از این دوگانه‌های کاذب عدول کرده است، کهير می‌زند و فضای بحث غبار‌آلود می‌شود.

این جنس سخنان را در همين وبلاگ به دفعات به زبان‌های مختلف نوشته‌ام. و البته به ويژه وقتی اين‌ها را به زبان انگليسی نوشته‌ام یا تدريس کرده‌ام هرگز نوع واکنش‌هايی از جنس واکنش‌های رسانه‌بازان ايرانی خارج از کشور يا سکولاریست‌های افراطی نديده‌ام. دست بر قضا در فضای انگليسی زبان بسیار آسان‌تر می‌شود نقد کرد و نقد شنيد. فضا تنش‌آلود و مسموم نیست. فضای رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور متأسفانه چنين وضعی دارد. اين را به تجربه می‌گويم. شايد بيش از ده سال است که در موقعيت‌های مختلف با رسانه‌های مختلف فارسی‌زبان خارج از کشور مصاحبه کرده‌ام يا در برنامه‌های بحث و گفت‌وگوهای‌شان در زمينه‌هایی که دانشی در آن‌ها داشته‌ام حاضر بوده‌ام. جز اندک مواردی در ساير موارد فضا هم‌چنان اسير همين دوقطبی‌های مخرب و دوگانه‌‌های کاذب است. در ميان اين‌ها شايد بهترين‌شان بی‌بی‌سی فارسی است و با فاصله‌ی بسيار از بقيه‌ی برنامه‌ها پرگار داريوش کريمی (با حفظ تمام انتقادها به آن). ساير رسانه‌های خارج از کشور متأسفانه در همين فضا نوسان دارند و درست از همين فضای جعلی ارتزاق می‌کنند که برآمده از سياست جمهوری اسلامی است و جمهوری اسلامی دست بر قضا خودش هم از همين فضا ارتزاق می‌‌کند و با آن دوام می‌آورد. تا زمانی که فضای رسانه‌ای خارج از کشور هميشه زمين بحث در زمینه‌ی مسايل فکری را جوری تعريف کند که ناگزير از همين دوگانه‌‌ها باشد برنده‌ی کوتاه‌مدت و درازمدت اين فضا همانا جمهوری اسلامی است. تا زمانی که اسلام را به جمهوری اسلامی (يا مشابهان‌اش) آن هم فقط تشيع اثنی‌عشری پيرو ولايت مطلقه‌ی فقیه فروبکاهند و تمام پژوهش‌های جامعه‌شناختی و تاريخی را به سرعت در برابر همين چهار دهه‌ی عمر جمهوری اسلامی کنار بزنند، يعنی درست در همان زمين جمهوری اسلامی بازی می‌کنند.

فرض کنيد ماشينی دارید،‌ دستگاهی دارید،‌ ابزاری دارید که با ورودی‌های مختلف خروجی‌های مختلفی داشته باشد. اگر کسی بيايد اين ماشين و دستگاه را جوری دست‌کاری کند که داده‌ها و ورودی‌های‌اش هر چه باشد فقط يک نوع خروجی بدهد، يعنی ماشين شما فاقد کارآمدی است. اين همان کاری است که جمهوری اسلامی با شورای نگهبان در فرايند انتخابات کرده است. و دقیقاً همين کار را رسانه‌های خارج از کشور با بحث درباره‌ی اسلام و مسلمانان در تقابل يا تضاد واقعی يا جعلی ميان مدرنيت کرده‌اند. در عمده‌ی اين بحث‌ها هميشه نتيجه يک چيز است و نتيجه هم از پيش معلوم است. اين را می‌‌توان آزمود. الا ندرتاً فضای رسانه‌ای و روشنفکری فارسی‌زبان خارج از کشور شبیه همين ماشين شده است. فضای آکادميک و دانشگاهی البته فارغ از اين جنجال‌ها راه خودش را می‌رود ولی برون‌داددش به اين سادگی در رسانه‌‌ها منعکس نمی‌شود.

اين استعاره‌ی ماشينی که فقط يک برون‌داد دارد تعبيری علمی‌تر هم دارد که به اختصار اين می‌شود: بحث‌هايی که سرشار از مدعيات و گزاره‌های ابطال‌ناپذيرند. تعابير ابطال‌‌پذير به گونه‌ای هستند که می‌توان نشان داد تحت چه شرايطی مدعايی که می‌کنيم را می‌‌توان ابطال کرد (يعنی سنجش‌پذير و آزمون‌پذيرند). بر خلاف آن مدعيات ابطال‌ناپذير (از جنس گزاره‌های متعددی که در اين رسانه‌های فارسی‌زبان ديده می‌شود) بیشتر در پی شواهدی در تأييد مدعای خود هستند و تأييدگرايند (به زبان فنی فلسفه‌ی علم) و لذا بيشتر در راستای آرامش روانی گوينده هستند نه به بوته‌‌ی نقد گذاشتن مدعا و نشان دادن اين‌که: چه اتفاقی اگر بيفتد ما از مدعای خود دست می‌کشيم. آن مدعا هميشه و در همه جا برای گوينده صادق و معتبر باقی می‌‌ماند. يعنی نتيجه از پيش گرفته شده است.

اين‌ها که نوشتم تأملات بعد از گفت‌وگویی بود که امروز با برنامه‌ی «ساعت ششم» راديو فردا با مجری‌گری نيوشا بقراطی داشتم. تجربه‌ی دل‌آزاری بود. ابتدا تا انتهای آن‌چه در این گفت‌وگو گذشت به خيال من در دایره‌ی همين سخنانی بود که در بالا ذکر کردم. و البته توقع زیادی هم نباید از این جنس برنامه‌‌ها داشت. پيش‌تر يکی دو بار بحث‌های مشابهی در برنامه‌ی «تابو» به سردبیری فهميه خضرحيدری داشتم و هر بار گمان می‌کردم بالاخره يک جایی پاره‌ای از سوء تفاهم‌ها مرتفع می‌شود. حالا ترديد جدی دارم که اساساً کوششی برای فهم در ميان باشد. فضای حباب‌گونه‌ای شکل گرفته اطراف دوگانه‌هايی کاذب و غلط‌انداز و گويی رسانه‌ی مزبور (راديو فردا) هم، حداقل در مواردی که من برخورد داشته‌ام، گرفتار همین حباب و فضای دوگانه است.

عرض کردم که در این موارد هم‌چنان بی‌بی‌سی فارسی چند سر و گردن بالاتر از اين‌هاست. کاش مهدی پرپنچی که تجربه‌ی درخشانی در بی‌بی‌سی فارسی دارد بتواند اندکی این فضای آشفته و ويرانگر فکری را تغيير دهد (دست کم برای اعتبار رسانه‌ای خود راديو فردا) و البته خودم را هم ملامت می‌کنم. هنوز عده‌ای بعد از اين همه بحث و جدل و آثار مکتوب بی‌شمار پرسش‌شان اين است که: «آيا اسلام با الف، ب يا ج سازگار است يا نه؟». هرگز هم گمان نمی‌برند که شاید پرسش از اساس خطا و گمراه‌کننده باشد. هم‌چنان اصرار دارند بر ادامه دادن همان پرسش‌ها. عجيب نيست اگر ظن ببریم که غرض يافتن پاسخ نيست بلکه برنامه ساختن محض است. هدف حل مسأله نيست (و در بهترین حالت حاصل نداشتن تسلط همه‌جانبه به موضوع بحث است). هدف اعلام موضع و دور هم جمع شدن است و گرنه جامعه‌شناس يا سياست‌مدار مسأله‌محور وقت‌اش را پای اين چيزها صرف نمی‌‌کند. در اين بحث‌ حتی نام بردن از کسانی مثل شموئل آيزنشتات و نظريه‌ی مدرنیته‌های مضاعف او برای چنين مخاطبانی چيزی نيست جز همان که نیوشا بقراطی خيلی آسان‌گیرانه نام‌اش را می‌گذارد «بازی با کلمات». 

۰

ما چه داریم؟

پرسش ساده‌ای است: چه داريم؟ پاسخ هم به همين سادگی است ولی دو پهلوست: همه چيز و هيچ چيز. وقتی سخنان محسن نامجو را در برنامه‌ی پرگار می‌شنيدم، اولین چیزی که از خاطرم گذشت اين بود که محسن نامجو آدمی نيست که نداند ما چه داشته‌ايم. پس چرا چنين تمام داشته‌های تاریخی و فرهنگی را نادیده می‌گيرد؟ به گمانم حالا باید در هر دو گزاره تجديد نظر کرد. محسن نامجو نه مورخ است نه نظریه‌پرداز علوم اجتماعی نه فیلسوف. نه استاد ادبیات نه حتی استاد خوشنويسی. ولی برای تفطن به بعضی چيزها نيازی به استادی در چيزی نيست. کافی است ببينی تا بدانی.

حالا واقعاً ما «ايرانی»ها چه داريم؟ فقط «خط نستعلیق و آواز ابوعطا»؟ هيچ چیز دیگری نداريم و نداشته‌ايم؟ از معماری گرفته تا هنرهای مختلف و متعدد، از فلسفه گرفته تا عرفان‌های متلون و حيرت‌آوری که درد انسان داشتن در آن‌ها موج می‌زند (در برابر عرفان‌هایی که خدا را برتر از انسان می‌نشاندند و او را در پای خدا قربانی می‌‌خواستند) و همين‌جور قلم به قلم چيزهای مختلفی به ذهن‌ام سرازير شد. که چرا محسن نامجو اين‌ها را نمی‌بيند؟ پاسخ چندان دشوار و ناآشنا نيست. مسأله همان حکايت تکراری دو سه قرن اخير است که چرا «ما» با ذلت و بدبختی زندگی می‌کنيم و آن «ديگری» عيش و عشرت دارد و تنعم. چرا ما هيچ چيز نداریم و آن ديگری همه چيز دارد؟ تاريخ اگر بخوانيم می‌دانيم که نه آن همه، همه است و نه اين هيچ، هيچ. ولی درد محسن نامجو را بايد فهميد. که چرا آدمی بايد اين همه رنج بکشد؟ چرا بايد ناگزیر شود دست رد به سينه‌ی همه چيز بزند و خيال کند آن چيزی که می‌‌جويد و می‌خواهد در خانه‌ی ديگری هست و در خانه‌ی خودش نيست.

طی این يک دهه‌ای که مشغله‌ی تدریسی که داشته‌ام سال به سال افزون شده است، يکی از مضامينی که همیشه محور تدریس‌ام بوده، بحث درباره‌ی شرق‌شناسی و نوع برخورد اين شرقی‌هايی که زیر ذره‌بين مطالعه‌ی غربی بوده‌اند، با آن غربی بوده است. می‌دانيم طيف دعواها و نزاع‌ها را از شدت مقابله‌ی پرشور ادوارد سعيد فلسطينی مسیحی بگيريد تا اين سوی طيف که شرق‌شناسی مثل برنارد لوييس چطور دست در دست خبيث‌ترين سیاست‌مداران می‌نهد و دانش‌اش را به چپاول‌گران می‌فروشد. قصه‌ی شرق‌شناسی يکسره اين سو يا آن سوی طيف نيست ولی در همين طیف مشکلی عظیم وجود دارد که زاييده‌ی منطق و زبان استعمار است. نمی‌شود استعمار را نديد و مدام گفت پس ما چه کرده‌ايم؟ اين پرسش را که پس ما چه کرده‌ايم، به نحوی برنارد لوييس در سخنرانی‌ای که پيش روی محمد ارکون در کتابخانه‌ی کنگره دارد طرح می‌کند. بن‌مايه‌ی حرف لوييس اين است که: ای مسلمان‌ها! (شما بخوانيد ای ايرانی‌ها!) تصميم با خودتان است که «اسلام‌گرا»ی خشن باشيد يا مثل ما متمدن و پيشرفته. بعد از لوييس، البته ارکون حرف می‌زند. چند دقيقه‌ای به تعارفات رايج می‌گذرد اما درست از همان دقايق اول ارکون – اين روشنفکر الجزایری فرانسوی زبان – می‌‌خروشد (به طور خاص دقيقه‌ی ۴۶ به بعد را ببينيد) در برابر لوييس که: شماها کی و کجا به اين مردم موقعيت اختيار و انتخاب داده‌ايد که حالا می‌گويید تصميم با خودتان است؟ همه چيز اين‌ها را غارت کرده و برده‌ايد. آن‌ها را در استيصال محض و بيچارگی و مذلت رها کرده‌ايد و حالا می‌گوييد تصميم با خودتان است؟ متلفت‌ام که هميشه وضع به همين شدت نيست ولی غالب موارد حکايت همين است که هست. يعنی زبان زور، زبان امپراتوری – شما فوکويی به قصه بنگريد مثلاً – و نگاهی که سوار است بر قدرت نظامی، به آن ديگری می‌گويد: تو هيچ نيستی و هيچ نداری! بيا مثل ما باش تا همه چیز داشته باشی! اين چکيده و عصاره‌ی آن چيزی است که از دل درد و خروش نامجو بر می‌آيد.

لذا به نامجو می‌توان همه‌ی این ایرادها را گرفت که نسنجيده و شتاب‌زده و با هيجان نشسته است و فریاد می‌زند و بی‌دقت حرف می‌زند. ولی باید فهمید که مسأله‌ی نامجو نه تازه است و نه بی‌ريشه. ريشه‌ی این خروش‌ها در همان حس استيصال است. و گرنه ایرانی – و ایرانی به معنای موسع و تاریخی و فرهنگی‌اش – بسا چیزها دارد فراتر از نستعلیق و آواز و شعر. از معماری بگیرید تا ساخت و سازهای مختلف شهری در طول قرن. از فرش ايرانی بگيرید تا نگارگری‌اش. از رقص بگيرید تا جريان‌های فکری و عقلی‌اش. از خلاقیت‌اش در لذت بردن از زندگی بگیريد تا حتی باده‌نوشی و شراب‌خواری‌اش – که ربطی به تقابل جعلی و تخيلی اسلام و ايران ندارد. و بسيار چیزهای ديگری که ماها به سادگی از کنارشان عبور می‌کنيم ولی قرن‌ها فرهنگ پشت‌شان نشسته. ضعيف‌ايد در برابر این غربی که نيروی نظامی دارد؟ شايد. تازه اين را هم حالا ديگر من مطمئن نيستم. چينی‌ها هم همين‌طور فکر می‌کنند؟ روس‌ها چطور؟ مردمان جنوب شرق آسيا چه؟ قصه به اين سادگی نيست که شما خروش برآوری که ما هيچ نداريم و هيچ نشديم و بیهوده داریم لاف می‌زنيم. راست می‌گويد نامجو. هستند کسانی که هيچ ندارند و هيچ نشده‌اند و فقط لاف می‌زنند. ولی نامجو خودش را با همان‌ها انگار جمع می‌زند. و بدش نمی‌آيد بگويد بقيه هم در همين خيل‌اند. مختصر قصه اين‌که: نامجو را باید بر اساس چيزهايی که می‌داند (يا خيال می‌کند می‌داند) داوری کرد نه بر اساس دانشی که ندارد. وجه تمايزش البته دانشوری سالور ملايری است در برابرش که آن شتاب‌زدگی را ندارد. و اين درنگ را در چيزی نبايد جست الا دانشوری و فروتنی. برای همه چيز و همه کس نبايد به اين شدت و غلظت تعيين تکليف کرد. خارج از دايره‌ی فهم و شناخت من و شما چيزهای بسیاری هست.

۲

چرا فضل‌الله مهم است؟

در این چند روزی که از وفات علامه فضل‌الله گذشته است، يادداشت‌های متعددی درباره‌ی او نوشته‌اند. هر کسی به فراخور طبع و سليقه يا گرايش‌های فکری‌اش جنبه‌ای را از زندگی و انديشه‌ی فضل‌الله برجسته کرده که به چشم‌اش مهم‌تر آمده است. فضل‌الله فقیهی تراز اول بود که ديدگاه‌های فقهی و علمی‌اش ساحت‌های مختلفی از زندگی مسلمانان را در بر می‌گرفت. سیاست برای فضل‌الله مهم بود و خود يکی از منتقدان جدی نظام غالب بر سیاست جهانی بود.
 
وقتی واکنش‌های موجود را به وفات فضل‌الله دیدم که هر کسی تلاش کرده بود باورهای خود يا خواسته‌های قلبی خود را در آينه‌ی زندگی فضل‌الله بتاباند، بيشتر به این نتيجه رسيدم که در اين مقطع حساسی که جامعه‌ی مسلمانان در آن قرار دارد و به ویژه با رويکرد خاصی که دستگاهِ سياست خارجی آمریکا در قبال ایران در پيش گرفته است، خوب است گزارشی از دیدگاه‌های او داشته باشیم. جان کین در سال ۲۰۰۳ در سفری به بیروت مصاحبه‌ای با فضل‌الله انجام داد که شايد نمونه‌ای کم‌نظیر است از يک مصاحبه‌ی معنی‌دار و پرنکته. مصاحبه‌گر که خود از نظریه‌پردازان مهم سياسی است و استاد بحث‌های تئوريک آن، به خوبی می‌دانسته چه پرسش‌هایی را از فضل‌الله بپرسد. او هم به وضوح و ایجاز مغزِ مواضع‌اش را بیان کرده است.
 
فضل‌الله منتقد سياست‌های سلطه‌جويانه‌ی آمریکاست. اين سياست حتی امروز در زمان رياست جمهوری اوباما تغيير قابل‌توجهی نکرده است. درست است که در گفتار، اوباما چرخش مهمی داشته است،‌ اما هم‌چنان محبوس نفوذ و سلطه‌ی انديشه‌های رئاليستی از جنس نئوکانی آن است. دانشجویان علم سياست و کسانی که با مباحث تئوريک روابط بين‌الملل آشنايی نزديک دارند، با اين جنس انديشه‌ها و روش‌های سياسی آن آشنا هستند. اهميت اين مصاحبه در آن است که کلید مهمی را برای فهم مواضع سياسی آمريکا و غرب در قبال کشورهای مسلمان و به خصوص ايران در اختیار ما می‌گذارد. 
 
پرسش‌های فضل‌الله و نقدهای او هم مهم‌اند و هم ریشه‌دار. بسیاری از اين مواضع شاید آشنا و تکراری به نظر برسند. این نقدها را در حلقه‌های مختلف سياسی و فکری شنيده‌ايم. دلیل روشن تکرار شدن این نقدها این است که معضلات، حل‌ناشده باقی‌ مانده‌اند. استخوانِ لای زخمی که حاصل سياست‌های غلط، خيره‌سرانه و سلطه‌جويانه‌ی آمریکا بوده‌ هم‌چنان سهمی مهم در بغرنج ماندن وضعيتِ‌ سياسی جهانِ ما دارد. این‌که غرب معيارهايی دوگانه دارد، امری نيست که بر کسی پوشيده باشد. برای فهميدن اين نکته نیازی نيست کسی ايرانی باشد يا مسلمان. وجود سياست‌مداری جنجال‌آفرين، بی‌مسؤوليت و بی‌اخلاق مانند احمدی‌نژاد هم توجيه‌گر سکوت درباره‌ی اين سياست‌های غلط نيست. چه بسا اين سياست‌ها در قوت بخشیدن به امثال احمدی‌نژاد و مطرح کردن انديشه‌هايی شبيه انديشه‌های او سهم مهمی دارد. نکته‌ی غلط‌انداز آن است که صورتِ موضعِ امثال احمدی‌نژاد يا دستِ کم برخی از مؤلفه‌های گفتارِ او شباهت به اين نوع انتقادها از آمريکا و غرب دارد. ذهن‌های تنبل به سادگی جهان را دوقطبی می‌کنند و با منطق بوش در پی يک حق و يک باطل مطلق می‌گردند. اگر پيشاپيش به اين نتيجه رسيده باشند که يک طرف موضع‌اش باطل است يا ناپذیرفتنی، چه بسا بدون وارسی دقیق و منتقدانه به آسانی از شر اژدها به دامان مار غاشیه بیفتند (يا بر عکس!).
 
این مصاحبه نخستين بار در سايت مردمک منتشر شده است و اکنون آن را با مقدمه‌ی بالا در ملکوت می‌آورم.

ادامه‌ی مطلب…

۱

ميان شرق و غرب: موازنه‌ای گم شده

وقتی به آدم شرقی فکر می‌کنيم، شايد اولين چيزی که به ذهن ما می‌رسد، آدمی است سنتی، مذهبی، سخت‌گیر و متعصب، شايد هم بی‌سواد. بر عکس تصور رايج از غربی هم کسی است که مثلاً مدرن است، مذهبی نيست، هيچ نوع تعصبی ندارد، به دنيا اعتنای جدی می‌کند و الخ. اما نه آن شرقی، عين واقعيت است، نه اين غربی هميشه چنين. اما حداقل تصويرهايی که رسانه‌ها از آدم شرقی و غربی می‌سازند، چنين تصوری را القاء می‌کند که به اعتقاد من اگر اشتباه نباشد، حداقل نادقيق است.

برای من ايرانی، برای من مسلمان، يک چيز مهم است و همين يک چيز است که برای من ميان شرق و غرب پل می‌زند: برقراری موازنه ميان دين و دنيا. برای من دنيا خوار و خفيف نيست. کسب ثروت پليدکاری نيست. من دنيا را از نگاه صوفيان قديم نمی‌بينم که هر چه در دنیا بود را آلودگی می‌ديدند. دنیا، برای من تا زمانی که در چهارچوب اخلاق باشد، خواستنی است و مطلوب. دين هم به همان اندازه برای من مهم است. در يک کلام، نه دين را به خاطر حرص و ولعِ دنيوی رها می‌کنم، نه دين را قربانی‌ لذت‌جويی زودگذر می‌‌کنم و نه دنيا را قربانی تعصب‌های بيهوده و بی‌منطق جاهلانه می‌کنم. دنیا را آفريده‌اند برای آن‌که از او تمتع ببری. اسيرش نبايد شد، اما تا از چهارچوب اخلاق پا برون ننهاده‌ای، همين دنيا هم مطلوب است. شرح‌اش به درازا می‌کشد. اما خلاصه‌ی حرف‌ام اين است که وقتی ميان دين و دنيا توازنی بر قرار نباشد، و يا دنيا را پليد و گناه‌آلود بدانيم يا دين و اخلاق را بيهوده و عبث، اين گفت‌وگو ميان شرق و غرب هم هميشه ناقص خواهد بود.

لذت‌جويی را هم در شرق می‌توان داشت، هم در غرب. ذات لذت‌جويی اختصاص به غرب ندارد. در فرهنگ شرقی و حتی در فرهنگ دينی هم می‌توان آن را سراغ کرد. نکته در اين است که قايل باشی به اين‌که بايد ميان دين و دنيای‌اش تعادل و توازنی بر قرار باشد. برای اصلاح اين تفکر غالب که دين را نقطه‌ی مقابل دنيا می‌داند، راه درازی بايد رفت. بسيار بايد نوشت و بسيار بايد مبارزه‌ی فکری کرد (اين نبرد در هر دو جبهه‌ی دين‌ورزان و دنيادوستان است).

بيماری ديگر امان‌ام نمی‌دهد بيشتر بنويسم. اين‌ها به ذهن‌ام آمد و گفتم‌ تا هوش و حواس‌ام جمع است خوب است منتشرش کنم.

۰

هويت:‌ وطن و مليت در برخورد ما و غرب

وطن مقوله‌ی غريبی است. وقتی از وطن صحبت می‌کنيم، وقتی از مليت حرف می‌زنيم، گوهر حرفِ ما «هويت» است. وطن، مليت، هويت می‌سازد. و هويت آدميان به آن‌ها موضع می‌دهد. هويت يک ايرانی آميخته‌ای از ده‌ها چيز است. اما اقلام بزرگ‌اش حداقل مليت و ديانت هستند. مليت ايرانی هم تعريفی دقيق و روشن ندارد. همه بر سر آن اتفاق ندارند. شايد اکثريت ايرانی‌ها، همين کشور فعلی ايران، همين مرزهای جغرافيايی، همين حاکميت سياسی را نماد مليت ايرانی بدانند. اما بسيارند کسانی که نه نظام سياسی امروز ایران را مقوم و شکل‌دهنده‌ی هويت خود می‌دانند و نه چهارچوب‌های جغرافيایی آن را. هويت ملی، تعلق وطنی در ميان ما ايرانی‌ها بسيار پيچيده است. مشخص‌ است که گرايش‌های بسيار متکثر و متنوع دينی در ايران هست، حتی در ميان معتقدان مذهب رسمی کشور هم تکثر و تنوع فراوان است. اين چندين پارگی تعلق به وطن و حس مليت يا حس ديانت، بدون شک از موانع مهم برخورد خلاقانه‌ی ما با غرب است. هويت ملی تاريخ را به ياد ما می‌آورد و ستم‌هايی که بر سر حفظ «خاک» و «مرزهای سياسی» کشور بر ايران رفته است. همين «خاک» در بطن هويت ملی و حس وطن، يک «ارزش» را القاء می‌کند که بعضاً در کنار دين هم می‌نشيند و کسی که جان‌اش را در راه دفاع از آن می‌دهد، «شهيد» خوانده می‌شود.

هويت غرب هم البته هويتی است متکثر. هويت غربی هم چندان هويت سرآمدی نيست. اما چرا يک شرقی، وقتی به غرب سفر می‌کند، هنوز هم کوله‌بار خاطره‌های دور و دراز و تیره و تار را با خود دارد؟ چرا کسی که به غرب می‌آيد، نمی‌تواند (يا عده‌ی کمی هستند که می‌توانند) تصورشان از وطن و هويت ملی را اصلاح کنند و آن را با شرايط تازه تطبيق دهند؟ چرا تصور عمومی ما اين است که هر کس بيرون از مرزهای جغرافيايی ايران زندگی می‌کند، حق ندارد درباره‌ی فرهنگ، سياست، اقتصاد، اجتماع و ديانت ايرانی‌ها حرف بزند؟ اين‌ها «حق انحصاری» شهروند ايرانی ساکن در مرزهای جغرافيايی ايران می‌شوند. اين البته يک تلقی است. اين تلقی وجود دارد. اما بی‌شک، جهان امروز بسی متکثرتر از قبل است. تماس‌ها در دنيای معاصر بسيار بيش‌تز از سال‌ها و قرن‌های پيش است. ديگر نمی‌توان با الگوهای ذهنی سنتی از «وطن»، «مليت» و «ديانت» هويت ساخت. هويت بزرگترين عامل تقابل شرقی‌ها با غربی‌هاست. اين هويت اگر دست و پا گير شود و تضادآفرين حاملِ آن دو را بيشتر ندارد: يا دست به تصرف‌هايی در آن هويت بزند، تغييرهايی در آن اعمال کند و آن را با شرايط جديد سازگار کند؛ يا دست به ترکيب آن نزند و در غرب دور خود ديواری بکشد و در چهارديواری خود زندگی کند. گزينه‌ی دوم دير يا زود شکست می‌خورد. گزينه‌ی اول راه حل سنتی‌هايی است که فهمی همدلانه از جهان مدرن دارد. عده‌ای هم هستند که اين هويت برای‌شان دست و پاگير نيست. اين‌ها بی‌هويت نيستند. اگر هويت ايرانی و شرقی‌شان دست و پاگيرشان نشود – اگر نشود – بدون ترديد هويتی ديگر دارند که به آن تکيه کرده‌اند. بايد ديد آن هويت تازه، آن هويت ديگر را بر اساس چه سازمايه‌هايی آفريده‌اند. عده‌ای هم البته هستند که در گرو هيچ هويت و هيچ وطنی نيستند. اين‌ها عجالتاً از موضوع بحثِ من خارج‌اند.

راه تفاهم ما شرقی‌ها با غرب، از گذرگاه اصلاح فهم‌مان از «هويت» يا بازآفرينی و بازسازی آن می‌گذرد. ما هويت‌مان را چگونه می‌سازيم؟ آيا هويت ايرانی‌مان را فقط به دست سياست‌مداران يا نويسندگان، روشنفکران و شاعران ساکن در ايران می‌سپاريم؟ يا ايرانی ديگر جز همين ايران جغرافيايی هم هست؟ اين پرسش‌ها در قلب مسأله‌ی پل ساختن ميان شرق و غرب قرار دارد.

۱

سوء تفاهم‌های تاريخی ايرانی‌ها

اين يادداشت ربط مستقيمی به غرب ندارد. اما می‌توان از آن به مثابه‌ی شاخصی برای نقب زدن به گذشته استفاده کرد.
تاريخ قوم ايران، همان تاريخ دراز چندين هزارساله، چه نقشی در شناخت امروزی ما ايرانی‌ها از خودمان ايفا می‌کند؟ و اين شناخت ما را در چه مقامی در برخورد با ديگران قرار می‌دهد؟ اسلام در اين ميانه چه نقشی ايفا می‌کند؟

فهم ما ایرانی‌ها از گذشته‌ی تاریخی‌مان عمدتاً ضعيف و ناقص است. عده‌ای از ما هم از گذشته‌ی خويش مدينه‌ی فاضله می‌سازيم، هم از حال خود و هم از آينده‌ی خود. به تاريخ برگرديم: در دوره‌ی مادها، هخامنشی‌ها، اشکانيان و ساسانيان، برخورد قوم پارسی با غرب چگونه بود؟ در برابر مادها، آشوری‌ها، در برابر هخامنشی‌ها، يونانی‌ها، در دوره‌ی اشکانيان و ساسانيان رم و بیزانس نيروی غربی رقيب پارسی‌ها بودند. اعراب اما توانستند ساسانيان را شکست دهند و ايران از آن تاريخ به بعد می‌شود ايران اسلامی، نه ايران غربی. اين کشمکش تاريخی چيز تازه‌ای نيست.

هخامنشی‌ها، بر خلاف تصور متعارف، چندان متدين به دين خاصی نبودند و نظام کشورداری آن‌ها بيشتر مبتنی بر رواداری و تسامح در برابر همه‌ی اديان بود بدون اين‌که حتی به دين زرتشت اعتقاد صريحی نشان بدهند. دين زرتشت عملاً در دوره‌ی ساسانيان تبديل به دين رسمی حکومت شد و هم‌اين روحانيان و موبدان زرتشتی بودند (دقت کنيد: نمی‌گويم «دين زرتشت»؛ بلکه روحانيان زرتشتی) که دولت را به زوال کشانيدند.

برای اين‌که مبنايی دقيق‌تر و عالمانه‌تر برای بحث فراهم کنم، به سراغ برخی نوشته‌های محققان متعبر رفتم. از جمله مرحوم استاد عبدالحسين زرين کوب کتابی دارد به نام «نه شرقی، نه غربی، انسانی» که در حقيقت مجموعه‌‌‌ی مقالات است. چهار مقاله‌ی نخست، به بحث فعلی ما سخت مربوط است. يک بند از انتهای مقاله‌‌ی نخست را می‌آورم و متن کامل دو سه مقاله‌ی نخست کتاب را هم به صورت پی‌دی‌اف می‌آورم:

«در تاريخ ساسانيان شايد آن‌چه نظر مورخ را جلب می‌کند، بيشتر نقش اشرافی حکومت است. در اين دوره، قدرت به نحو بارزی به طبقات اشرافی مربوط می‌شود و اتحاد بين دين و دولت که بر خلاف شيوه‌ی عهد اشکانيان شعار حکومت ساسانی واقع می‌گردد از جامعه‌ی ايرانی نوعی اجتماع طبقاتی می‌سازد – با فاصله‌ی بسيار بين طبقات. با اين همه،‌انحراف و فساد طبقات نجبا و روحانيان بود که سرانجام مايه‌ی انحطاط و سقوط ايران باستانی در برابر هجوم عرب شد.
اين سقوط و انهدام امپراطوری ساسانی در برابر عرب مسأله‌يی است که مورخ آن را فقط با توجه به ضعف و انحطاط عناصری که موجد امپراطوری بود می‌تواند توجيه کند – و اين خود امريست عبرت‌آموز.» (صص. ۹-۱۰، «از گذشته‌ی باستانی ايران چه می‌توان آموخت؟»).
(متن کامل چهار مقاله‌ی نخست کتاب)

لازم است بگويم چرا اين بند را نقل کردم؟ اگر ساسانيان در برابر اعراب شکست ‌خوردند، دليل عمده‌اش به ستوه آمدن مردم از دولتی شدن دين زرتشت بود، نه لزوماً قوه‌ی قاهره‌ی اعراب. وقتی فرهنگی، دينی، حکومتی، به هر دليل به ضعف کشيده می‌شود، طبيعی است که رعايا به دنبال جايگزين بهتری بگردند. فرض کنيم، به جای اين‌که اعراب به ايران حمله می‌کردند، بيزانسی‌ها قدرت‌اش را داشتند و به ايران حمله کرده بودند و مثلاً مسيحيت برای ايرانی‌های زرتشتی جايگزين بهتری می‌شد. آن وقت ايرانی‌های امروز مسيحی نبودند؟
برای اين‌که فهمی درست از آن‌چه که امروز هستيم داشته باشيم و از گذشته بت نسازيم، سزاوار است تاريخ باستانی را هم خوب بشناسيم. گذشته‌ی ايران، گذشته‌ی انسان‌ها بوده است، نه گذشته‌ی قديس‌ها و قهرمانان. ما ايرانی‌ها عمدتاً در تاريخ خود به دنبال قهرمان می‌گرديم: از کوروش و داريوش شروع کنيد،‌ تا انوشيروان عادل (اين همان انوشيروان خونريز نبود؟) و رستم و سهراب و سياوش. به اسلام که می‌رسيم در پی بابک، ابومسلم، يعقوب ليث می‌گرديم. به روزگاران اخيرتر که می‌رسيم برای ما اميرکبير و مصدق اسطوره می‌شوند. روزگار معاصر هم که خود سخت شناخته شده است!

مدتی پيش مشغول ترجمه‌ی متنی بودم درباره‌ی کريستف کلمب. بخش‌هايی از آن را نقل می‌کنم:
«او خطاها و نقايص خود را داشت، اما اين‌ها عمدتاً نقص‌های همان صفاتی بودند که او را بزرگ می‌کردند – اراده‌ی تزلزل‌ناپذير او، باور و ايمان عميق او به خدا، و به مأموريت‌اش به عنوان حامل مسيحيت به سرزمين‌های آن سوی درياها، اصرار لجوجانه‌ی او علی‌رغم سهل‌انگاری، فقر و يأس. اما هيچ نقصی، هيچ نقطه‌ی تاريکی در برجسته‌ترين و اساسی‌ترين ويژگی و صفتِ او – يعنی دريانوردی‌اش – نبود.»
«بسياری از مردم در مدرسه‌ی ابتدايی‌شان آموخته‌اند (و هر اندازه هم که تحصيل‌شان ادامه يافته باشد، اين روايت هرگز برای‌شان نقض نشده است) که کلمب يکی از بزرگترين قهرمانان تاريخ جهان بوده است که بايد او را به خاطر جاه‌طلبی‌های خيال‌انگيز و شهامت‌اش ستود. قبول دارم که او دريانوردی جسور بود، اما اين را هم متذکر می‌شود که (بر اساس يادداشت‌های روزانه‌ی خود او و گزارش‌های شاهدان عينی بسياری) او در برخورد با سرخ‌پوستان نرم‌خوی آراواک که ورود او را به اين نيمکره خوشامد گفتند، بسيار پرخاش‌گر و بی‌رحم بود. او آن‌ها را به بردگی گرفت، شکنجه داد و به قتل رسانيد و همه‌ی اين‌ها را در جست‌وجوی ثروت انجام داد. او نمونه‌‌ای از بدترين ارزش‌های تمدن غربی است: حرص و طمع، خشونت، استثمار، نژادپرستی، کشورگشايی، نفاق و دورويی؛ و در عين حال مدعی بود که مسيحی معتقد و مؤمنی نيز هست.»
«تأکيد بر قهرمانی کلمب و جانشينانِِ او به عنوان دريانوردان و کاشفان، و تأکيدزدايی از نسل‌کشی آن‌ها، يک ضرورت فنی نيست بلکه انتخابی ايدئولوژيک است. اين کار – ناخواسته – موجه کردن کارهايی است که او انجام داده است.»
(به نقل از: ه. زِن، تاريخ مردم ايالات متحده‌ی آمريکا، نيويورک، ۱۹۹۵)

در تاريخ و فرهنگ ما از اين کريستف کلمب‌ها چند نفر هستند؟ شناخت تاريخی ما از خود چقدر است؟ تا اين گره باز نشود، فهمِ ما از خودمان مغشوش و مشوش است، چه برسد به فهم ما از ديگران و غرب. خودمان را چقدر شناخته‌ايم که می‌خواهيم ديگران را بشناسيم؟

۱

ما و غرب: سوء تفاهم‌های تاريخی (۳)

وطن را چه چیزی معنا می‌کند؟ می‌خواستم مفصل‌تر در اين يادداشت درباره‌اش بنويسم. اما عجالتاً تنها به يک جنبه از آن اشاره می‌کنم: زبان.

يکی از عامل‌های بزرگ سوء تفاهم زبان است. در شرق، و به ویژه در ايران، آموختن زبان انگليسی بخشی اساسی از آموزش عمومی نيست. آموزش زبان انگليسی برای ايرانی‌ها تبديل به فرهنگ نشده است. واقعيت انکارناپذير اين است که، به هر دليلی، امروز زبان انگليسی زبان علم، اقتصاد، و دانشِ جهانی است. اهميتِ اين نکته را عده‌ای در آغاز قرن بيستم دريافته بودند و به آن اهتمام ورزيدند. ايران اما از اين قافله بسیار عقب‌ بود و هنوز جايگاه خود را پيدا نکرده است. اين زبان ندانی، برای يک شرقی و ايرانی، چه در کشور خودش ساکن باشد و چه در غرب، مانع بزرگی برای فهم فرهنگ و انديشه‌ی جامعه‌ی ميزبان يا جامعه‌ی خارجی است. زبان، بزرگ‌ترين روزنه و گشوده‌ترين دريچه برای فهم فرهنگ و انديشه‌ی يک قوم است. تا زبان قومی را ندانی، فهم‌ات از فلسفه، اجتماع و سياستِ آن‌ها نیز ناقص خواهد بود. ظرافت‌های زبانی و بار معنوی الفاظ، به سادگی ذهن آدمی را فريب می‌دهند. آن‌ها که ويتگنشتاين خوانده‌اند البته می‌توانند به تفصيل بيشتر درباره‌ی سويه‌های فلسفی ماجرا سخن بگويند.

برای من، زبان هرگز در فهم غرب مسأله نبود. از خردسالی به تکليف و حکمِ مادر، که دست بر قضا نه سواد خواندن و نوشتن دارد و نه خود انگليسی می‌داند، زبان انگليسی را به مثابه‌ی تکلیفی دينی آموختم. در نتيجه، نزديکی معنوی من با غرب و دنيای انگليسی زبان، از آغاز دهه‌ی دوم حيات‌ام شروع شد. سال‌هايی که در ايران زندگی می‌کردم،‌ به دو زبان می‌انديشيدم (و خنده‌دار اين است که گاهی در آن فضای فارسی زبان، بعضی خواب‌های‌ام را به انگليسی می‌ديدم!) و به دو زبان می‌نوشتم و می‌خواندم. در نتيجه هنگام ورود به جهان غرب و تماس با دنيای انگليسی زبان، گويی با پاره‌ای آشنا از وجودِ خودم رو به رو شده بودم. نيازی نداشتم در اين‌ محيط زحمت فراگيری زبان تازه را به خود بدهم. اما اين اتفاق برای همه رخ می‌دهد؟ زبان‌آموزی فرهنگ غالب و رايج شرق، و مشخصاً ايران، است؟ پاسخ روشن است: سياست رسمی کشور تکيه بر اهميت انگليسی نيست. زبان انگليسی در سکوت آموخته می‌شود. زبان‌آموزی رواج و غلبه دارد، اما نشانی از همان فرهنگ به اصطلاح منحط و گناه‌آلود غرب است. ايرانی‌ها حتی زبان عربی را هم که اين همه اصرار حکومت بر آن هست، به همان ضعف و پريشانی می‌آموزند. بگذريم که فهم ما از زبان خودمان، فارسی، هم چندان بهتر و درخشان‌تر نيست!

اين از قسمت شرقی ماجرا. غرب هم اساساً به جز در رويکردهای شرق‌شناسانه، که با انگيزه‌های سياسی آغاز شد و بعداً تغيير ماهيتی ظريف داد و به جريان حرکت‌های علمی و آکادميک پيوست، زبان و فرهنگ‌های شرقی را در آموزش عمومی فرهنگ‌ها و جامعه‌های‌اش وارد نکرد. نياز به دانستن زبان قسمت شرقی‌تر جهان، آرام آرام دارد رخ می‌نماياند. چرا هرگز کسانی مانند گلدزيهر، هلموت ريتر، هانری کوربن، لويی ماسينيون، ادوارد براون، رينولد نيکلسون و آرتور آربری فقط در سطوح عالی و بالای آکادميک باقی ماندند و به ميان توده‌ی مردم نرفتند؟ مشکل اساسی به نظر من در سياست‌گزاری‌های کلان دولت‌ها در شکل دادن به جامعه است. آموختن زبان فرهنگ‌های مختلف، در جامعه‌ی کثرت‌گرای مدرن امروزی، ضرورت است. اما ضرورتی است که سياست‌های کلان جهانی بر آن اثر می‌گذارد. لزوماً همه کس انتخاب‌های آگاهانه ندارد. تا شرق و غرب برای زبان يکديگر ارزش و اعتبار قايل نباشند و اعتنای جدی به نقش آن در شناختن زوايای پنهان حافظه‌ی جمعی و نهاد ملت‌ها نداشته باشند، ما هنوز مانعی بزرگ در راه تفاهم داريم.

در روزگارِ جهانی شده‌ی مدرن، ما انسان‌ها هم نياز به «همدلی» داريم و هم محتاج «هم‌زبانی» هستيم. اين يعنی بازگشت به ميراث مشترک بشری. بشر با زبان معنا می‌شود. بشر محور هستی‌اش نطق است و بزرگ‌ترين عامل نيستی‌اش همين زبان است: «عالمی را يک سخن ويران کند». نمونه می‌خواهيد: سياست‌مدارانی که آداب سياست نمی‌دانند، گاهی با بی‌کفايتی و نادانی، زبان را به بدترين وجه به کار می‌بندند. يک جمله‌ی نا به جا و نينديشيده و نسنجيده می‌تواند آتش جنگی را شعله‌ور کند که سال‌ها طول بکشد. يک جمله‌ی شتاب‌زده، می‌توان عامل جهانی از سوء تفاهم باشد. پرداختن به زبان و آموختن زبان، از ارکان مهم رفع سوء تفاهم‌های تاريخی است. زبان را بياموزيم. آموختن زبان‌های شرق و غرب، ضرورت آينده‌ی بشريت است.

۰

ما و غرب: سوء تفاهم‌های تاریخی (۲)

چطور می‌شود در غرب، شرقی زيست؟ بگذارید اصلاح کنم و دقيق‌تر مرادم را بگويم: چطور می‌شود در غرب زندگی کرد بدون اين‌که از فرق سر تا ناخن پا فرنگی شويم و در عين حال ضعف‌ها، کاستی‌ها و پریشانی‌های فرهنگ شرقی را نداشته باشيم اما از مواهب و فضايل آن برخوردار شويم؟

برای من مسأله هميشه تصحيح نگاه به شرق و غرب بوده است؛ تصحیح نگاه به خانه، به وطن. عنصر مهم در تغيير ديدگاه، البته شرايط جهانی، کره‌گير شدن فزاينده‌ی پدیده‌های مدرن و امروزی بوده است. تا وقتی به غرب نيامده‌ای، همیشه تصورت از غرب موهوم است. در بهترين حالت، منتقد آن هستی و انتقادت بدون شک متأثر از تبليغات سياسی کشوری است که در آن زندگی می‌کنی. مهم نیست آن کشور ايران باشد يا سوريه يا ترکيه یا عراق يا افغانستان. آن‌ها که حساسيت دارند به تبليغات رسانه‌ای داخل کشورشان، خيلی اوقات گزينه‌ی معکوس را انتخاب می‌کنند: هر چه دستگاه تبليغات می‌گويد، خلاف و نقيض‌اش درست است.

يکی از درس‌های مهمی که در پنج سال اقامت‌ام در غرب آموخته‌ام تمرين نگاه منصفانه داشتن به شرق و غرب است. نه غرب و اروپا بهشت برين است و نه شرق و مثلاً ايران دوزخی است که هرگز نتوان در آن زندگی کرد. مهم اين است که چه توقعی از خودت و زندگی داشته باشی و حاضر باشی از چه چيزهايی هزينه کنی. اين نکته‌ای روان‌شناختی است که ايرانی‌هايی که تازه پا به غرب می‌گذارند، همه چيز غرب را خوب می‌بينند. غرب برای آن‌ها مدينه‌ی فاضله است: از فرهنگ‌اش گرفته، از مدارا و رواداری‌اش، از دموکراسی‌اش، از حقوق بشرش، از اقتصادش و از سياست‌اش. غرب در يک کلام می‌شود «بهشت». اما اين بهشت دروغين است. بهشت و دوزخ مفاهيم مجرد و ذهنی هستند و بسيار نسبی. بهشت کامل و تمام عيار هيچ جا وجود خارجی ندارد؛ مگر احياناً در دنيايی ديگر.

فرهنگ‌ها و جامعه‌های بشری به مثابه‌ی خانه‌ها و وطن‌هايی هستند برای اقامت. هيچ يک از اين خانه‌ها مستغنی و بی‌نياز از تعمیر و بازنگری نيستند. برای من، به همان اندازه که فرهنگ شرقی،‌ دين، سياست، اجتماع و اقتصادش نيازمند اصلاح و مرمت است، ليبراليسم، سوسياليسم، دموکراسی، جامعه‌ی مدنی، مسيحيت و يهوديت هم نيازمند پيگيری و پالايش و تصفيه‌ی مرتب است. اين خانه‌های تازه هم محتاج تعميرند. اين مرمت‌ها گاهی اساسی و زيربنايی هستند و گاهی روبنايی. هرگز انگار نمی‌کنم که زيستن در غرب، انضباط‌های مدیريتی‌اش، انصاف و عدالت‌اش، احترامی که به تو به عنوان يک انسان می‌گذارد، زندگی را بر آدمی آسان‌تر می‌کند. اما وضع هميشه چنين نيست. پيش می‌آيد که هم بی‌انضباطی و بی‌دقتی می‌بينی، هم قانون‌شکنی و بی‌عدالتی، هم تحقير و توهين به حقوق بشری‌ات. اما اين‌ها البته قاعده نيست. اين البته نکته‌ای روان‌شناختی است که آن‌ها که زندگی در شرق، و در ايران، برای‌شان بسيار دشوار بوده است و مزاحمت‌های مستمر حاکميت و نگاه سنگين ايدئولوژيک حکومت بر همه‌ی جوانب زندگی خصوصی و شخصی‌شان آزارشان می‌داده است، وقتی پا به غرب می‌گذارند، نفسی راحت بکشند. اما اين نفس راحت، واقعاً تنها «نفسی» است. «عهد و پيمان فلک را نيست چندان اعتبار». اين‌جا هم بايد تلاش کنی. اين‌جا هم بايد بجنگی. اين‌جا هم مرتب چالش داری با دنيای اطراف‌ات.

البته که در غرب اينترنت پرسرعت و بی‌فيتلر داريم. مهم است که نظام بانکداری غربی بسيار کارآمدتر از نظام بانک‌داری ويران و آشفته‌ی ايران است. خيلی خوب است که سوپر مارکت‌های اين‌جا همه‌ی گزينه‌ها را به آدم می‌دهند و هر چيزی را می‌شود با قيمت مشخص و معين خريد. و بسياری از اين‌ها يا در شرق، و مشخصاً در ايران، هرگز وجود ندارد و يا اگر هم هست به زحمت به دست می‌آيد. اما زندگی را فقط اين‌ها نمی‌سازد. تا در اين‌جا زندگی نکنی، نمی‌دانی که برای اينترنت با سرعت بالا بايد هزينه کنی: خط تلفن بايد داشته باشی و روز به روز هزينه‌ی فزايند‌ی آن را بدهی. در بازار رقابت اين‌جا روز به روز هزينه‌ها بالاتر می‌روند. جامعه مصرفی و سرمايه‌داری است. رقابت در بازار اصل تعيين کننده است. وقتی حقوقی را که در ماه می‌گيری، حداقل يک چهارم‌اش قبل از اين‌که وارد حساب‌ات شود به جيب دولت ريخته می‌شود برای ماليات و دو سوم پول باقی‌مانده‌ات صرف اجاره‌ی خانه می‌شود و بقيه را بايد صرف قبض‌های مختلف بکنی (از برق و گاز و ماليات شهرداری گرفته تا ده‌ها قلم ريز و درشت ديگر) و دست آخر به مشقت پولی پس‌انداز کنی، می‌بينی که وضع اقتصادی‌ات فرق چندانی نکرده است. آسمان‌ بر همان مداری می‌چرخد که قبلاً می‌چرخيد. فرق‌اش این است که تنها از بعضی جهات آسودگی روانی بيشتری داری. همين و بس. برای بعضی‌ها و از جمله برای من، اين آسودگی روانی مهم است. اما همه چيز نيست. اين‌جا بهشت نيست. هيچ جا بهشت نیست. اين تجربه‌ها را هيچ کس نمی‌تواند بدون زيستن در اين‌جا به دست بياورد. دقت کنيد که من از يک نفر آدم معمولی حرف می‌زنم. نه از کسی که از همه‌ی تنعم‌ها برخوردار است و جیبی پر پول دارد و سرمايه‌ای آماده و فقط کافی است اين‌جا بخورد و بنوشد و بياسايد.

حرف من این است: «عيب می جمله بگفتی، هنرش نيز بگو». اگر عيب شرق و ايران را گفتيم، هنرش را نيز بايد گفت. وقتی رسانه‌های تبليغاتی ما عيب غرب را می‌گويند، هنرش را هرگز نمی‌بينند. غرب هم تصويرش از ايران همين تصوير معيوب است، با اين تفاوت‌ که آن همه پيش فرض ايدئولوژيک را درباره‌ی کل جامعه‌ی ايران ندارد. پيش‌فرض‌های‌اش اندکی کمتر است فقط! برای آدم غربی، علی الخصوص آدم آمريکايی، همه‌ی زنان ايران برقع می‌پوشند و روبنده می‌زنند! برای غربی، همه‌ی ايرانی‌ها گروگان‌گير هستند. چنان‌که برای دستگاه سياسی ما غرب هميشه نماد شر و مظهر تباهی و گناه است و هيچ فضيلت و خیر و نيکويی در آن نيست (و مثلاً نظام ليبراليسم دیگر شکست خورده است؛ توهم‌هايی از این دست ذهنيت ما را مقيد و مشروط و معیوب می‌کند). وقتی از پيش حکم شکست و نابودی يک نظام فکری و سياسی را دادی، يعنی خودت را از انديشيدن به آن خلاص کرده‌ای. ديگر زحمت فهميدن‌اش را به خودت نخواهی داد. این کار را هم غرب می‌کند، هم شرق.

زمانی که در دهه‌ی نود ميلادی نظام سياسی کمونیسم شکست خورد (من هنوز باور ندارم نظام فکری و ايدئولوژيک کمونيسم آن شکست سنگين را در تمام ارکان‌اش ديده باشد)، معادلات سياسی جهان تغيیر کرد. جنگ سرد به پايان رسيد. موازنه‌ی قدرت ميان سرمايه‌داری و کمونيسم از ميان رفت. نظام سرمايه‌داری (و به طور دقیق‌تر آمريکا) يکه‌تاز عرصه‌ی سياست و قدرت جهانی شد. اما به ويژه بعد از ۱۱ سپتامبر، آن تک‌قطبی سياسی هم تغيير کرده است. بنيادگرايان اسلامی تبديل به قطبی ديگر در برابر آمريکا شده‌اند و البته خود آمريکا هم سهم بزرگی در ساختن و فربه‌ کردن اين قطب واقعی يا فرضی دارد. گاهی اوقات اين «قطب مخالف» واقعيت‌اش آن اندازه نيست که درباره‌ی آن اغراق می‌شود. اين صف‌بندی سياسی تازه، ذهنیت غرب از شرق و شرق از غرب را هم از نو تغيیر داده است.

 

در يادداشت بعدی سعی می‌کنم نکاتی را درباره‌ی «وطن» بنويسم. مهم است بدانيم ما کجای جهان ايستاده‌ايم. ايرانی بودن يعنی چه؟ ايرانی بودن در خارج از ایران يعنی چه و در داخل ايران يعنی چه؟

۲

ما و غرب: سوء تفاهم‌های تاريخی (۱)

در اجابت دعوت ميرزا مهدی خان سيبستانی، چند يادداشت در وبلاگ‌ام خواهم نوشت تا فتح بابی برای خودم هم باشد.

يکی دو قرن گذشته برای ما شرقی‌ها، سال‌های دراز سوء تفاهم‌های تاريخی با غرب بوده است. وقتی می‌گويم سوء تفاهم، مرادم تنها بد فهميدن نيت و مقصود ديگری نيست. همين اندازه که از فهم واقعيت يک پديده يا يک شخص فاصله گرفتيم، به دام سوء تفاهم افتاده‌ايم.

تصور تاریخی ما از غرب اساساً مغشوش و مُعْوَجّ بوده است. عوامل زياد داخلی و خارجی در اين اعوجاج نقش داشته‌اند. يا روشنفکران ما از غرب مدينه‌ی فاضله، آرمان‌شهر و ناکجا آبادی ساخته بودند که کعبه‌ی آمال آزادی‌خواهان و انديشه‌گران بود. يا سنتی‌ها،‌ متشرعين، وطن‌پرستان و افراد ديگری از اين دست غرب را مجسمه‌ی شر و فساد و تباهی و استيلاطلبی و زياده‌خواهی معرفی کرده بودند.

به جای اين‌که در اين يادداشت نخست، به دنبال تحليل يا بررسی علمی یا خالی از جانب‌داری باشم، ترجيح می‌دهم ابتدا تصور و برداشت خودم از شرق و غرب را باز کنم تا بعداً به بررسی بعضی از ريشه‌ها و علل برسيم. برای من غرب و شرق، از ده سال پيش تا به حال، که پنج سالی هست در غرب زندگی می‌کنم، بسیار تغيیر کرده‌اند. برای من شرق و غرب، از منظر جغرافيايی و فيزيکی، نه قداست ويژه‌ای دارند و نه يکی برتری خاصی بر ديگری دارد. شرق اگر امتیازی داشته باشد، امتیازی است معنوی. به اين معنا می‌توان در غرب زيست با انديشه‌ای متأثر از فرهنگ و انديشه‌ی شرق، اما بدون اين‌که سراپا شرقی باشی. در غرب زيستن برای من مترادف اين معنا بوده است که از امکانات و مواهب و آزادی‌ها و در يک کلام «توسعه يافتگی» غرب بهره ببرم و بدون اين‌که از چهارچوب قوانين و مقرراتی که ناموس مدنی اين جوامع است تخطی کنم، به معنا، روح و گوهر انديشه‌ی تابناک و معنوی شرق نزديک‌تر شوم. اما مگر می‌شود در غرب شرقی بود و قوانين غرب را نقض نکرد؟ مگر می‌شود در غرب زيست و آن «سوء تفاهم‌ها» را با خود نياورد؟ به گمانِ من بدون شک می‌شود. بسيار کسان را می‌شناسم که چنين کرده‌اند و چنين زندگی می‌کنند. برای اثبات تحقق‌پذيری اين مدعا حتی يک مثال هم کافی است.

به گمان من وقتی هم از شرق و هم از غرب قداست را ستاندی و هر دو را در مقام مجموعه‌هايی انسانی نشاندی، پاسخ به پرسش آسان‌تر می‌شود. اما چگونه می‌توان ميان شرق و غرب پل زد؟ به گمان من يک راه وجود دارد و اين راه – اگر تنها راه نباشد – بدون شک يکی از برترين و معتبرترين راه‌هاست: تکيه بر مشترکات فرهنگ بشری، ميراث مشترک اخلاقی بشر (چه اين ميراث اخلاقی را دينی بخوانيد يا غير دينی) و نزديک شدن به معنا و گوهر کثرت‌گرايی. هر جا پای «حداکثر خواهی» و تثبيت و استقرار «هويت» قومی، فرهنگی، ملی، مذهبی يا سياسی با محور قرار دادن اکثريت‌های محل نزاع و اختلاف به ميان بيايد، آن سوء تفاهم تاريخی بيشتر گسترش می‌يابد و شکاف عميق‌تر می‌شود.

اما کدام سو بايد بيشتر برای تحقق اين معنا تلاش کند؟ شرق يا غرب؟ اگر هيبت و هيمنه و قداست و بزرگی را از بشر ستانده باشيم و اين نکته را برجسته ساخته باشيم که بشر، بشر است و خطاکار و هيچ بشری، نه شرقی، نه غربی، نه مسلمان، نه غير مسلمان و نه لاييک و نه محلد، بر کنار از خطا کردن نيست، پاسخ به اين پرسش هم روشن است: هر دو به يک اندازه مکلف به تلاش برای تفاهم‌اند. ما اگر می‌خواهيم کوتاهی‌های جهان اسلام را در رسيدگی به معضل تلقی‌های بنيادگرايانه و تماميت‌خواهانه از اسلام که حاصل‌اش جز فجايع سياسی نيست به نقد بکشيم، بايد در آن بی‌محابا شجاعت داشته باشيم، اما ديدگان انصاف و عدالت را نبايد بست و گمان ورزيد که تمام اين نابسامانی‌های سياسی و عقيدتی در خلاء پديد آمده‌اند: واقعيتِ تاريخی جهان امروز محصول درست‌کاری‌ها و خطاکاری‌ها «همه‌ی بشريت» است نه يک قوم و يک طايفه و يک تيره و تبار. نه خدمت ابن سينا، و نصيرالدين طوسی و فارابی و بيرونی و صدها فیلسوف و متفکر و دانشمند و متأله، مسلمانان و فرهنگ‌های اسلامی را از حرکت و سياليت معاف می‌کند و نه خدمات و تلاش‌های ده‌های فيلسوف و انديشمند عصر روشنگری، پيش از عصر روشنگری و پس از عصر روشنگری در غرب، آن‌ها را از التزام عملی به «اخلاق» معذور می‌دارد. من مشکل را مشکلی مضاعف می‌دانم: از دو سو نفت بر آتش اختلاف‌ها ريخته می‌شود و نمی‌توان مدعی شد که از اين اختلاف‌ها فقط يک طرف سود می‌برد: شهوت شهرت و ثروت و قدرت در نهادِ همه‌ی آدميان است و غربی و شرقی نمی‌شناسد. ايدئولوژی‌ها هم هميشه و تنها از شرق بر نيامده‌اند. دست بر قضا؛ غرب زادگاه و مهد بزرگ‌ترين و فاجعه‌بارترين ايدئولوژی‌های تاريخ بوده است و امروز ايدئولوژی‌های مشابهی را در شرق هم می‌توان يافت. غرب شرق را درست نمی‌شناسد و چه بسا که نمی‌خواهد درست بشناسند؛ منافع‌‌اش چنين اقتضا می‌کند؟ شرق هم غرب را درست نمی‌شناسد و باز هم چه بسا که نمی‌خواهد بشناسد؛‌ يعنی اقتضای منافع شرقی‌ها – عده‌ای از شرقی‌ها – در همين است؟ بدون شک نمی‌توان قلم بطلان بر تلاش‌های صادقانه‌ی هر دو سو کشيد. اما قدر مسلم اين است که اين تلاش‌ها هنوز کافی نيست. شاهد آشکارش عراق و افغانستان است. تلاش برای شناخت بايد صادقانه باشد، چه از سوی غربی‌ها و چه از سوی شرقی‌ها: يکی از موانع بزرگ شناخت برای همه‌ی ما، انسان‌ها، اين بوده است که طرف مقابل را هميشه خصم يا مدعی ديده‌ايم و البته سوء نيت و آزار هم از آن‌ها کم نديده‌ايم. بشريت همگی بر يک کشتی سوار است و در امواج طوفان زده‌ی هستی بشری در همين قرن شتاب‌ناک بيست و يکم سرآسيمه گرد خويش می‌گردد.

جهانی که ما انسان‌ها می‌سازيم، فقط برای ما نيست. فرزندانِ ما و فرزندان فرزندانِ ما قرار است در اين دنيا زندگی کنند. بايد انديشيد که فردا آن‌ها چه قضاوتی درباره‌ی حب و بغض‌های بيهوده و لجاجت‌های مغرضانه‌ی ما خواهند داشت. فردا آن‌ها کدام رفتار ما را خواهند ستود؟ فردا، در زمين جا هم شانه به شانه‌ی هم می‌سايند – کما اين‌که امروز هم اين اتفاق افتاده است. پل ساختن‌های ما بايد با اعتنا به فضای جهانی‌شده‌ی امروز باشد، نه فضای بسته.

اين از يادداشت نخست. ادامه دارد.