برترین قلم و بهترین زبان
دوستی یادداشتی نوشته است پای یکی از مطالبِ پیشین دربارهی نامهی گروهی از وبلاگنویسان به وزیر پست و تلگراف و تلفن. ناگهان به یاد این
دوستی یادداشتی نوشته است پای یکی از مطالبِ پیشین دربارهی نامهی گروهی از وبلاگنویسان به وزیر پست و تلگراف و تلفن. ناگهان به یاد این
حکایت یوسف برای من سرشار از هزاران قصه و غصه است. دلیل اینکه آهنگ صفحه را امروز موسیقی «بوی پیراهن یوسف» گذاشتم همین است. لوگوی
رشک برم کاش قبا بودمی / چون که در آغوش قبا بودهای زهره ندارم که بگویم تو را / بی منِ بیچاره کجا بودهای این
ما دردِ پنهان با یار گفتیم نتوان نهفتن درد از طبیبان آن گل که هر دم در دستِ بادی است گو شرم بادش از عندلیبان
در پاسخ آنچه صاحب سیبستان فرموده بودند که: «چه آسان است محکوم کردن خاتمی! نمی گویم استاد زبان آور اعنی دکتر سروش فرصت طلبانه این
داشتم چکاچکِ کاتب کتابچه با صاحب سیبستان را میخواندم (نگاه کنید به امنیت مکانیکی و امنیت الکترونیکی و زنده باد تجدد)، به ذهنم رسید که
فرخنده روزی است امروز. اگر چه من امروز هشت صبح امتحان دارم و خیر سرم باید مثلاً درس میخواندم. از آن جایی که عادت معهودِ
امروز چشمم افتاد به نامهای که سروش به خاتمی نوشته بود. سروش بار نخستی نیست که به دولتمردانِ وطنی نامه مینویسد. هر بار هم البته
ظاهراً در ایران خودشان را از شرّ وبلاگ خلاص کردند: اختلال در دسترسی به وبلاگهای فارسی اینجاست که خاصیت امتی آشکار میشود.
کاتب کتابچه هم اکنون مطلبی را نگاشته است درباره وضعیت کتاب در شهر قم که به گمان من شاهکاری است در واقعنگاری و ترسیم فضایی
به یاد خودم آورده بودم که برای زادروز این وبلاگ مطلبی بنویسم و دغدغههای این روزها را ترسیم کنم. عجالتاً دوباره مطلبی را که یکی
در این ماجرای گفتگوی ما، صاحب سیبستان و کاتب کتابچه، چه بسا بسیاری از نکاتِ پنهان آشکار شود. آیا سنت زنده و پویاست و سترون
از لعلِ تو گر یابم انگشتری زنهار صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد هر کو نکند فهمی زین کلکِ خیالانگیز نقشش به حرام ار
سعید حنایی مطلبی را از جایی نقل کرده است و سپس فیلسوفانه به تحلیلِ آن نشسته است: خشونت و بیحجابی جالب است، بخوانیدش.
تو انتهای حقیقت حدیثِ اتمامی برای عشق و وفا در کشاکشِ تردید. پس از تو عشق دگر واژهای است بیمعنا. تو آخرینِ رسیدن به هر
شاه نشینِ چشمِ من تکیهگهِ خیالِ توست جای دعاست شاهِ من، بی تو مباد جای تو خوارمایهگی دیدگانِ حیرانِ مرا همین بس که نقش تواش
این تصنیف نوبهار را که علیرضا قربانی، خوانندهی ارکستر سمفونیک، خوانده است امروز برای دلِ آزردهی خویش میگذارم و هم برای خاطرِ حزینِ حضرتِ دوست
غربت و آوارگیِ من مزید بر علتِ سوزِ دل و پریشانیِ خاطر است. به هزار و یک اسباب، روی در عالم میکشم که شاید نفسی
مطلبی که نوشته بودم دربارهی مطلب اخیر آقای دکتر عباس احمدی (ایشان ظاهراً هر وقت مطلب مینویسد خودش باید پای اسمش بنویسد دکتر) در گویاست.
مشکلی که برای وبلاگهای ما پیش آمده بود از بیسوادی من نبود. از خرابکاری و فضولی اربابِ هوستینگ مترز در آمریکا بود. دوباره امشب بدون
صاحب سیبستان نیکو به سخن آمد. مطلب بسیار جالبی نوشته است که به گمان جای کمی بحث دارد. آیا میراث سنتِ ما (رامین جهانبگلو این
امروز با صاحب سیبستان سخن میگفتم. ظاهراً با این بلایی که سر امتی آمده بود، شوق نوشتن از دلِ او رمیده است. نمیدانم از چه
برای حضرت دوست، که بتِ لشکر شکنِ ماست، و این ترانه پریسا (پیر فرزانه) را خیلی دوست میدارد، موسیقی امروز همین ترانهای است که پریسا
به گمان من زبان، شراب و زن هر سه یک وجه مشترک دارند. باید با هر سه عشقبازی کرد. نمیتوان با آنها به خشونت و
امروز با این بلایی که دامنگیر ملکِ ملکوت شد، چندین ساعت از افاضاتِ اربابِ خرد و معرفت محروم شدید. گناهش به گردنِ من البته! آن
من در این باب سخن نمیخواهم گفتن که این پرغوغایانِ میان تهی تنها شهوتِ سخن گفتن داشتند و گویی داریوش آشوری و دکتر آجودانی در
منِ بیزبانِ عاری از خرد و فرزانگی، زبانی جز حدیثِ عشق و «حکایتِ مهر و وفا» نمیشناسم. پس اگرم بپرسند که چه سر داری یا
اگر نوازش صدایی نبود تا به حال از پا در آمده بودم شاید! ولی تاریخ نشان داده است که آنقدر در موارد متعدد پررو و
دست و پای این وبلاگ به جنبیدن آمد باز، هر چند مددی از جانب یاران صاحب فن و بصیرت نرسید و خودم باید یکتنه از
امروز صبح وقتی که داشتم برای ماهمنیر وبلاگش را راه میانداختم، به آفتی دچار شدم که اول از همه اعصابِ خودم را خرد کرد و