۰

ای يوسف من حال تو در چاه نديدند!

عکس از الهه کيانپور

با خودم کلنجار رفتن که چطور شروع کنم؟ بنويسم: «سلام رفيق! تولدت مبارک»؟! بی‌مزه است. خودش هم خوشش نمی‌آيد. خودش را خطاب قرار بدهم و مثلاً خیالی گفت‌وگو کنم؟ این چه کاری است آخر؟ با خودش حرف می‌زنم خوب. ديدم بهتر است همان جور که حس می‌کنم بنويسم. همان‌جور که عاطفه‌ام می‌گويد رک و واضح بنويسم.

سایه سال‌هاست بی مزاج آب و گل خويشاوند من است. سال‌هاست که بی واسطه‌ی حرف و صوت و ديدار صورت رفيق من است. رفيق يعنی کسی که مرافقت و ياری می‌کند. جایی که در می‌‌مانی به دادت می‌رسد. رفيق لزوماً کسی نیست که وقت تنگ‌دستی پولی بگذارد توی جيب‌ات بی آن‌که کسی يا خودت بفهمی. رفيق همان است که وقتی همه‌ی روزنه‌ها را بسته می‌بينی، وقتی که ديوار آن‌قدر به تو نزدیک است که موقع نفس کشيدن نفس‌ات را بر می‌‌گرداند، يک چیزی می‌گويد و زمزمه می‌کند که با همان ساعت‌ها، هفته‌ها و سال‌ها مشغولی و خوشی. سختی و درشتی و زبری زمانه دیگر چنان نمی‌آزاردت که پيش‌تر.

اين آن چيزی است که با سايه چشيده‌ام. سايه امروز پا به نود سالگی می‌‌گذارد. نود که سهل است انگار نهصد سال است. نه سن سايه. زمانی که ما همديگر را می‌شناسيم. عشق هزار ساله است. مقصودم عشق دو تا آدم نيست که از اين حرف‌های لوس و بی‌مزه و خودشيرین‌طور بزنم که من و او عشق داریم به هم. عشق هزار ساله همان است که در هستی جاری است. ماها ذره‌های سرگردان هستی اين وسط می‌چرخیم. گرم می‌شويم. راه می‌رویم. هزار ساله هم تمثيل است و گرنه جايی که زمان بايستد يا رفع شود ديگر چنان همه چيز کش می‌آيد و امتداد پيدا می‌کند که گويی ازل و ابد به هم وصل‌اند.

سايه عالم‌اش با عالم من فرق دارد. يعنی ماها در دنياهای متفاوتی، در فضاهای سياسی و اجتماعی يکسره متفاوتی رشد کرده‌ايم – جدای فاصله‌ی سن جسمانی – ولی قرابتی و صميمیتی ديده‌ام و چشيده‌ام با او که هميشه انگار با هم زيسته‌ايم. سايه‌ی شاعر را همه می‌شناسند. يا دست‌ کم فکر می‌کنند می‌شناسند. آن هم از روی شعرش. خيال می‌کنم عده‌ای – بعضی از کسانی که خيلی شعربازی می‌کنند – کاری به مضمون و مفاهيم محوری شعر سايه يا مثلاً جهان‌بينی‌اش ندارند. هر کسی يک چيزی برای خودش می‌سازد و با همان شاد است. همان قصه‌ی «سايه گفتند که صوفی است به جان تو که نيست». اين‌جوری است که کفر و ايمان با هم جمع می‌شوند. سايه و خورشيد به هم متصل می‌شوند. اين تعبیرها هم گمراه‌کننده است. مقصودم برجسته کردن همان تفاوت است که به رغم آن همه تفاوت باز هم می‌شود همدلی و هم‌سخنی و هم‌نفسی کرد.

ولی راست‌اش را بخواهید من فکر می‌کنم سايه‌ی ما غریب است. هنوز هم غريب است. علت زياد دارد از حوصله‌ی اين يادداشت هم خارج است. ولی يک نکته کمی با فاصله از اين روايت‌های شخصی برای من مهم است. چیزی که حافظ را حافظ کرده. يا مولوی را مولوی کرده و ناصر خسرو را ناصر خسرو. چيزی که محمدرضا شجریان را شجريان کرده است همان چيزی است که از سايه، سايه‌ی امروز را ساخته. بخت و اقبالی که يکی از مردم و از زمانه می‌بیند مهم‌ترین معیار و ملاک توفيق است. زمانه البته هنرناشناس است. زمانه‌ی هر انسانی با او چنين می‌کند. ولی در گذر زمان – همان که با شمار گام عمر ما نبايد سنجيدش – آدمی اگر گوهری به حق داشته باشد جايگاه‌اش هويدا می‌شود. و این چنين است که می‌ماند. چنان‌که کمتر کسی است که غزلی يا بيتی یا نيم‌مصرعی از سایه با نام شاعر یا بی نام شاعر در ذهن و زبان‌اش نباشد. چنين است که حتی در نظامی سياسی که کم به سایه ستم نکرده است، باز هم شعر او ناگزير سر از جاهايی در می‌آورد که خوانده شدن‌اش در آن‌جاها طرفه است و عجيب. به خيال من سایه در ميان دوست و دشمن جایگاهی دارد که کمتر کسی پيدا کرده. پيدا هم نکرده بود چه باک. آدمی حتی گاهی با يک نيم‌مصرع درست و استوار و فخيم که گفته باشد می‌تواند جاودان شود. آدمی حتی با يک تک جمله که در جای درست و وقت مناسب بگويد می‌تواند حرمتی و عزتی ابدی برای خودش بسازد. آدمی خطا می‌کند. همه خطا می‌کنند. حتی آن‌ها که جاويد می‌شوند. حتی حافظ. حتی سعدی و مولوی. حتی شجریان و سايه. حتی آدم صفی‌الله خطاکار است. ولی آن موقعیتی که آدمی ناگهان برکشیده می‌شود و برگزيده می‌شود همان جايی است که يوسف از چاه رهايی پيدا می‌کند. این بخت را – به خيالم – سايه داشته است.

آمدم ذکر خير تولد رفيقی بکنم. روده‌درازی کردم. رنج‌اش کم باد و شادی‌اش افزون و تن‌اش بی‌درد باد. ما با او خوشيم. زمانه با او خوش و خوش‌تر از اين باشد که هست. حال سايه‌ی ما شايد اين است:

زمانه کرد و نشد دست جور رنجه مکن
به صد جفا نتوانی که بی‌‌وفام کنی.

۰

آتش درون

sayeh-portrain

دو بیت از صبح در خیال‌ام رفت و آمد دارند. يکی از سايه و يکی از حافظ (اولی البته سایه‌ی دومی است). بیت حافظ اين است:

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن بر آيد.

بیت خیلی ساده و روان است ولی معنای‌اش آدم را به هم می‌ریزد. امتداد و استمرار عشق يعنی همين. که نيستی، مرده‌ای ولی هنوز داری می‌سوزی. خوب يادمان باشد که اين همان حافظی است که يک گام از خيام هم فراتر رفته. همان است که به ما می‌گويد: که نيستی است سرانجام هر کمال که هست. همان آدم به ما می‌گويد: بعد از وفات. ولی بعد از وفات قصه‌اش ناظر به بهشت و دوزخ نيست. دود از کفن‌اش از همین عشقی بر می‌آيد که در همین دنیا او را خاکستر کرده ولی کفن‌سوز هم هست. حتی بعد از وفات. یک لحظه صحنه را در ذهن‌تان مجسم کنيد. خيلی دنیوی و جسمانی. که گوری را باز کنند. ببينید کفن دارد آرام‌آرام می‌سوزد و دود از او بلند است. چرا؟ چون صاحب کفن، اين آدم خفته در گور، به داغ بلندبالایی رفته است و روز واقعه‌اش هم‌چنان ادامه دارد. خیلی صحنه‌ی حیرت‌آوری است.

 

بیت بعدی از سايه است:

ز هر چاک گريبانم چراغی تازه می‌‌تابد

که در پیراهن خود آذرخش‌آسا در افتادم

درخشش البته فقط منحصر به همين بيت غزل نيست. کل این غزل از آن غزل‌های شگفت‌آور سايه است. تصویر خورشیدی که از هر چاک گریبان می‌تابد تصویر عجیبی است. يک چاک هم نیست. شاعر از گریبان چاک‌چاک حرف می‌زند. انگار پيراهن شاعر به تن خورشيد رفته است يا خورشيد در او حلول کرده است. یا خودش سوخته است. گوی آتشينی شده که در پيراهن خودش فرورفته است. شاعر، سايه،‌ آفتاب شده. در همان غزل یکی دو بيت بعد می‌گويد:

تنم افتاده خونين زیر اين آوار شب اما

دری زین دخمه سوی خانه‌ی خورشید بگشادم

گوینده انگار بیرون خودش ایستاده و دارد خودش را با دست نشان می‌دهد که: آن تن خونين را ببينید؟ رها کردمش. حالا دارم می‌روم در اين دخمه را باز کنم. در که باز می‌شود ديگر همه جا خانه‌ی خورشيد است. خورشيد از آن در می‌آيد تو و همه جا را مسخر می‌کند.

 

خلاصه اين ابیات حالی و ذوقی داد بی‌متنها. تمام روزم با همین دو سه بیت ساخته شد. یک ذوقی دارد که هر بار زمزمه می‌‌کنمشان انگار خون به صورت‌ام می‌دود از اشتياق و هيجان. غریب حالی است. گفتم قسمت کنم اين هذيانات را با شما.

۰

به مجمعی که در آیند شاهدان دو عالم…

Yadollah-Kaboli-Hejran

آدم فقط بايد ديوانه باشد – يا عاشق – که همه چيز داشته باشد يا همه چيز را به او بدهند ولی باز چيزی باشد که به محض عبور از کنارش يا به محض زنده شدن يادش، اشک از ديدگان‌اش سرازیر کند. این حال را سوختگان می‌دانند. باید جايی يک بار هم که شده دردی را چشيده باشی، فراقی را آزموده باشی، هجرانی جهان‌ات را ويران کرده باشد. اصلاً این تجربه‌ای نيست که بخواهی کسی نداشته باشدش. فکر می‌کنم با تمام زجرها و خون دل خوردن‌های‌اش، داشتن اين تجربه هزاران هزار بار به نداشتن‌اش می‌ارزد. اين‌ها را نداشته باشی از آدمی بودن دوری.

مشغول کار بودم به دنبال فایلی می‌گشتم و سر از جايی روی کامپيوترم در آوردم و روی فايلی کليک کردم که آواز عليرضا افتخاری بود با نی محمد موسوی. بعد فهميدم بخشی از آلبوم «دریغا»ی اوست. صدا برای خودش پيش می‌رفت و سر از اين بیت بابا طاهر در آورد که: تمام خوبرويان جمع گردند | کسی که يادت از يادم بره نيست. تمام روزم تعطیل شد. نه صدای خواننده مهم بود و اصالت داشت، نه نی موسوی. هيچ چيز ديگری مهم نبود جز چيزی که زیر هزاران لایه‌ی بشريت و زمان و تکرار روزمرگی نهان‌اش کرده بودم. ناگهان سر بر می‌کند و آدمی را لطيف می‌کند؛ مثل بارانی است که بعد از ماه‌ها و سال‌ها خشکی بر سينه‌ی تفتيده‌ی کوير ببارد. اگر دل‌تان نازک است يا با شنیدن موسيقی ايرانی آميخته با اين شعرهای سوزناک و خانه‌خراب‌کن زندگی‌تان پاک مختل می‌شود، خوب طبعاً این‌ها را نبايد گوش کنيد. این را هم گوش نکنید… دوام عيش و تنعم نه شيوه‌ی عشق است…

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۱

سفرت آرام، رفيق!

Makhmal-Final

چيزی که می‌نويسم برای هر کسی دریافتنی نیست. یعنی وصف حس انسان به انسان درک‌اش برای آدميان شايد آسان‌تر باشد. همدلی ميان آدميان آسان‌تر است تا همدلی آدميان با سایر موجودات زنده. از زمان وفات پدرم تا به حال، بیش از یکی دو بار مستقيم در چشمان مرگ نگاه نکرده بودم. مرگ را از آن زمان مدام زندگی کرده‌ام ولی مهابت‌اش را آدمی به اقتضای ابزارهای دفاعی جسمی و روحی‌اش هميشه زیر لایه‌های ستبر زندگی پنهان می‌کند ولو مدام با آن زندگی کند. پسرکم مخمل، رفیق، همدم، همنشين و مصاحب نه ساله‌ی ما پا به راهی گذاشته است که هر موجود زنده‌ای دير یا زود راهی آن می‌شود. چند روزی بود اشتهای‌اش را از دست داده بود. دامپزشک تشخیص داد غده‌ای در شکم دارد که به سرعت رشد می‌کند. گزینه‌های موجود يکی از یکی دشوارتر و طاقت‌فرساتر بود: يا باید عمل جراحی می‌شد برای برداشتن غده با نتايج نامعلوم. يا شیمی‌درمانی يا اين‌که بخوابانيمش. همه‌ی آزمایش‌هایی که این چند روزه انجام شد یکی بعد ديگری رشته‌های امید را یکی‌یکی می‌گسلاند.

درد از دست رفتن مخمل برای من و الهه سخت‌تر و سنگين‌تر است تا برای ترنج هر چند ترنج هم درد و رنجی را که جسم و جان مخمل را روز به روز و ساعت به ساعت می‌کاهد می‌بیند و حس می‌کند. توضیح دادن سنگينی ماجرا برای هر کسی آسان نیست،‌ به ويژه برای کسانی که در زندگی‌شان با رفیقی نه از جنس و نوع خودشان نزیسته باشند. مسأله فقط انسانيت و لطافت روحی نيست. مسأله درک لرزان بودن حيات است. مسأله استيصال آدمی است در برابر بی‌رحمی طبعی طبیعت. ديروز برای ترنج که لگوهای‌اش را می‌ساخت و خراب می‌کرد می‌گفتم که خانه‌ای را که الآن ساخته‌ای باز خراب می‌کنی: اين کوزه‌گر دهر چنين جام لطیف، می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش. برای او بازی است؛ برای ما حقیقتی عریان و مکرر است. مرگ، آدمی را آدمی‌تر می‌کند. نکته‌ی تازه‌ای نيست. بارها درباره‌اش نوشته‌ام ولی نوشتن و گفتن و ادراک کجا و چشيدن و چشم در چشم‌اش دوختن کجا؟ مثل زهری است که در رگان آدمی می‌دود.

از روزی که آرام‌آرام و به سختی و رنج دو نفری تصميم گرفته‌ايم مخمل را بخوابانيم و از رنج‌اش بکاهيم، مدام فکر می‌کنم که اين کمترین دینی است که به این رفیق قدیمی داریم: باری از دوشش برداریم؛ رنجی از رنج‌اش بکاهيم. کمترين شرط رفاقت ما با او همين است. اين‌که بخواهی رفیقی را به تیغ جراح بسپاری برای نتیجه‌ای نامعلوم و لرزان – حتی اگر آن رفیق آدمی باشد دوپا و از جنس خودت – دشوار است ولی دست‌ کم می‌شود به آدمی توضیح داد که چرا رنج می‌کشد و چرا به انتخاب خودش يا به تصمیم و رضایت ما به تیغ‌اش سپرده‌ايم. برای يکی مثل مخمل این درک در بهترین حالت فهمی رنگ پریده و غریزی است از اتفاقی ناگزیر. مخمل در اين سال‌ها مايه‌ی شادی و خرسندی ما بود. رفیق تنهایی و بی‌کسی های ما بود. حالا ما شده‌ايم همراه عبور او از اين باریک‌راه نه ساله. او به گردنه‌ای می‌رسد که ما نمی‌توانيم همراه‌اش از آن عبور می‌کنيم. جدايی سخت است رفیق! خودخواهی ما را ببخش که سال‌ها ناگزیر به زيستن با ما بودی و سهم شادی‌ات از ما شايد کمتر از سهم شادی تو از ما بود.

جدايی ما از تو باز هم يادآور اين نکته‌ی دردناک ولی درخشان حيات است/بود که: فرصت‌شمار صحبت کز اين دو راهه منزل، چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسیدن. می‌گويند که المرأ يحشر مع من احب. حتماً همين‌طور است. رويیدنی و سربرآوردن دگرباره‌ای اگر باشد، تو هم همراه ما خواهی بود. زندگی هر چه باشد گره خورده است به دوستی و محبت. آدمی در زندگی و مرگ با دوستان‌اش همنشين می‌شود. سفرت آرام باد و رنج‌ات اندک!

۰

اگر دانی…

Farshchian_1295727005

لابد اين‌جور است. این‌جور است که وديعه‌ی غم در نهاد انسان است. شاید همین باشد. ولی می‌دانيم آیا… می‌دانيم که نه غم، نه شادی، که خودِ آدمی نمی‌پاید؟ می‌دانیم که وقتی توفان بی‌نيازی می‌وزد فرعون همان‌طور از صحيفه‌ی هستی زدوده می‌شود که موسی؟ می‌دانیم که بی‌رنگی است که اسیر رنگ شده است؟ می‌دانيم که فرعون و موسی هر دو وجودِ مجاز بودند/هستند؟ می‌دانیم که وقتی یکی دیگری را از میدان به در می‌کند يا شکست می‌دهد، پيشاپيش خودش شکسته‌خورده و سپرانداخته‌ی میدان است؟ می‌دانيم که زخمی که به دیگری می‌زنیم ابتدا بر تن ما می‌نشیند و التیام هم پیدا کند، هم‌چنان اثر اين شکست در جان‌مان می‌ماند؟ لابد نمی‌دانيم که غافلانه زندگی می‌کنیم. یا زندگی را رها می‌کنیم. حاصل حیات، همین دم، همين وقت، همين نفسی که اکنون فرو می‌رود و هيچ ضمانتی نيست که دم دگر بر‌آيد يا نه… حاصل حيات، باد است؛ بود نيست، نابود است. آن وقت است که ذره‌ذره‌ی وجودت آرزو می‌شود؛ آرزوی روز بهی. آرزوی دانستن حال يکديگر. آرزوی خضر مبارک‌پی‌ای که رفيق بیکسان و يار غریبان شود…

و آن وقت است که خلاصه‌ی اين آواز می‌شود اين:
نمی‌کنم گله‌ای…
ليکن ابر رحمت دوست، به کشت‌زار جگرتشنگان، نداد نمی.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۲

چو مرگ اين جامه بستاند، تو عریان مانی و رسوا

setayesh

ساعاتی از امروز را میان شهر مونترال پرسه می‌زدم و به تلاوت سوره‌ی والفجر با صدای منشاوی گوش می‌دادم. گوش نمی‌دادم، می‌نوشيدم. مست می‌شدم. بسیار فرق است ميان آن‌که قرآن را بخوانی يا بشنوی. بخوانی و بدانی يا اين‌که بنوشی و مست شوی. اين سوره و اين تلاوت چنين می‌کند. نيمی از سوره حکايت عدالت اجتماعی است اما همين عدالت، همين مضمون فربه و کلان اخلاقی،‌ پیوند دارد به مرگ، به قیامت، به انتباه. به این‌که آدمی چه آسان خود را می‌فریبد ولی فريب‌اش را برای خود مزين می‌کند. فریب را حتی به خدای خود نسبت می‌دهد. در برابر خدا تغافل و تجاهل کردن و خود را پيش او آراستن به تزوير و تلبيس کاری است که زاهدان زیاد می‌کنند. چنان می‌زيند و می‌نمايند که گويی تسليم محض و مطلق اويند. چنان زبان‌شان می‌گردد که گويی هر چه بر سر آن‌ها می‌رود ارادت اوست. نعمت اگر بیابند می‌‌گويند پرودگارم نعمت داد و بلا اگر ببينيد گويند او بود که مرا خوار کرد. همان‌جا گریبان‌شان را می‌گيرد که پس چرا يتيمان را در نمی‌يابید و گرسنگان را سیر نمی‌کنيد و مال هم را به باطل می‌خورید. و حب مال در جان‌تان ريشه کرده است. چرا ظلم می‌کنيد؟ چرا در برابر ظلم سکوت می‌کنيد؟

در همان نيمه‌ی نخست، قصه‌ی ستمگران و گردن‌کشان عاد و ثمود و فرعون ذی الاوتاد را چه فخيم روايت می‌کند که تازيانه‌ی عذاب بر سرشان فرود می‌آيد. ولی چرا عاد و ثمود و فرعون را دور می‌بینيم؟ چرا هميشه فقط اين ستمگری را در سيمای بيدادگران و مستبدانی می‌جوييم که تشت رسوايی‌شان از بام فلک فرو افتاده است؟ چرا استبداد خود را فراموش می‌‌کنيم؟ چرا يادمان می‌رود که اگر نه سر اين پيچ، سر آن گردنه محاسبی سخت‌گير به کمين نشسته است. عجب تعبیر مهيبی است اين ان ربک لبالمرصاد. جايی که سنجش‌گری به قوت و سختی گریبان‌ات را می‌گيرد. جایی که می‌گويد چه کردی تا کنون؟ چرا با خودت چنين کردی؟ چرا جايی که بايد سخن می‌گفتی، سکوت کردی؟ چرا به ديگری ستم کردی؟ چرا به خود ستم کردی؟ آن‌جا که زمين پوک می‌شود از هول قيامت، آن‌جا که ظاهر و باطن يک‌جا فرو می‌ريزد. جايی که قيامتی قائم می‌شود، بلکه قائم قيامت می‌شود، خدا به عيان گام بر می‌دارد شانه به شانه‌ی ملائک. وَجَاءَ رَبُّكَ وَالْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا. آن‌جا تازه ياد آن‌چه باید می‌کرد و نکرد در خاطرش زنده می‌شود. روز عمل بلاحساب، بی‌عملی ورزیدی؛ فراموش کردی يا خود را به فراموشی زدی. روز حساب بلاعمل. همان فردای مرصاد، بلکه فردای پس از آن، همان فردای پرده گشودن قائم، يَوْمَئِذٍ يَتَذَكَّرُ الْإِنسَانُ وَأَنَّىٰ لَهُ الذِّكْرَىٰ و چه سود؟ حالا وقت حسرت خوردن است که: اين حساب فردا را امروز به دست داشتن واقعاً‌ چه هزينه‌ای داشت؟ چه زیانی می‌بردی از آزار به ديگری نرساندن؟ چه وزری به دوش‌ات بود اگر مهربان‌تر بودی؟ چه می‌باختی اگر کينه در جان‌ات نمی‌انباشتی؟ نمی‌شد همين‌ها را سرمايه کنی و پيش بفرستی؟ چه می‌باختی که چنين خطر کردی به گمان اين‌که فردايی نيست و نام‌ گمان‌ات را يقين گذاشتی؟ چه می‌باختی واقعاً؟

حالا فردای حساب بلاعمل رسيد. فردای ارجعوا ورائکم فالتمسوا نورا. و آن آخر خط، دو سه زمزمه‌ی لطیف نوازنده دارد که نفسی اهل اطمينان، راضيه و مرضيه، اهل سکينه و طمأنينه و لبالب از رضا و رضايت، عمل بلاحساب ورزید در آن ديروزی که فردای‌اش ناديدنی می‌نمود. فردای دميدن خورشيد قائم که ابتدای عبوديت است. و شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد و ندانست که فادخلی فی عبادی نه امروز، که فردا از راه می‌رسد. و آن‌جا موصوف به جنت می‌شود که «دلبرانه بنگری در جان سرگردان من».

تمام اين قصه را حالا از نو بخوان. با همان آواز. با همان موسيقی. با همان پیچ و خم و کشش جان و حنجره. چيزی از تو خواهد ماند؟ يا همان زمينی می‌شوی که دکا دکا؟ واقعاً چه می‌باختی؟ چه می‌باختم؟ چه می‌باختيم اگر کین نمی‌پرورديم و غبار از آينه‌ی خود می‌زدودیم و خیال‌انديش نبودیم؟ چه می‌باختیم اگر می‌دانستيم که آن فردای تذکر حتی اگر پسينی نداشت، قطعیت مرگ را داشت و با در آمدن آن از هم گسسته‌ می‌شديم و دیگری فرصتی برای دلجویی از یکديگر نمی‌ماند؟ چه می‌باختيم اگر به قدر سر سوزنی آن دانش با مثقال ذره‌ای عمل همراه می‌شد، ولو حساب‌اش را دائماً ناسنجيده می‌پنداشتی؟ عدالت چه هزينه‌ای داشت که ستم پرهزينه‌تر و گران‌بار را اختيار کرديم؟ مهربانی چه باری بر دوش‌مان بود که آينه‌ی وجود ديگری را سنگ‌باران کرديم؟

و باز قصه را از نو بخوان. باز بخوان. بخوان و اين بار مگو و منويس. بشنو و بنوش.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۱

نماز مستان؛ نماز سوختگان

گمان نمی‌کنم هیچ شاعری مثل مولوی دين‌داری را با ديوانگی و عاشقی در هم آميخته باشد. فضل تقدم برای کاشتن بذر این ميوه‌ی مبارک با سنايی است که آتشی در بيشه‌ی دين‌داری ظاهریان انداخت. يک غزل است و مضمون‌اش از ابتدا تا انتها «نماز» است؛ در لفظ. اما توسعاً به هر آداب و مناسک شرعی نيز می‌توان آن را اطلاق کرد. کسی که اين‌جا – یعنی شاعر اين غزل – فريضه می‌گذارد در مقامی است که فريضه از او ساقط است. با آن جان آتشين، با آن سينه‌ی گداخته و انباشته از رنج و محنت، با آن سر سرگشته‌ای که خرد را در آن گنجا نيست، به حکم همین شریعت تکليفی بر او نيست. اما ببينید که چگونه عاشقانه روايت دلبردگی‌اش را ترنم می‌کند.

چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی | منم و خیال یاری غم و نوحه و فغانی

چو وضو ز اشک سازم بود آتشین نمازم | در مسجدم بسوزد چو بدو رسد اذانی

رخ قبله‌ام کجا شد که نماز من قضا شد | ز قضا رسد هماره به من و تو امتحانی

عجبا نماز مستان تو بگو درست هست آن | که نداند او زمانی نشناسد او مکانی

عجبا دو رکعت است این عجبا که هشتمین است | عجبا چه سوره خواندم چو نداشتم زبانی

در حق چگونه کوبم که نه دست ماند و نه دل | دل و دست چون تو بردی بده ای خدا امانی

به خدا خبر ندارم چو نماز می‌گزارم | که تمام شد رکوعی که امام شد فلانی

پس از این چو سایه باشم پس و پیش هر امامی | که بکاهم و فزایم ز حراک سایه بانی

به رکوع سایه منگر به قیام سایه منگر | مطلب ز سایه قصدی مطلب ز سایه جانی

ز حساب رست سایه که به جان غیر جنبد | که همی‌زند دو دستک که کجاست سایه دانی

چو شه است سایه بانم چو روان شود روانم | چو نشیند او نشستم به کرانه دکانی

چو مرا نماند مایه منم و حدیث سایه | چه کند دهان سایه تبعیت دهانی

نکنی خمش برادر چو پری ز آب و آذر | ز سبو همان تلابد که در او کنند یا نی

گاهی که این سودای نوشتن به جان‌ام می‌افتد با خودم می‌گويم باید برای هر بیت دفترها بنويسم؛ شرح باید کرد و قصه‌ها سرود. بعد به خودم نهيب می‌زنم که به من چه؟ بگذار طراوت، بکارت و اصالت غزل هم‌چنين بماند. هر کس فهميد و ذوقی عمیق و عظیم برد، گوارای وجودش. کسی که نفهميد و نتوانست بفهمد، خوب نفهميده است. چه اصراری که فهمانده شود؟ بعد می‌گويم اصلاً کسی که لايه‌لايه درد در جان‌اش انباشته است، کسی که تاب ندارد و ثانيه‌ثانيه‌اش آتشفشان گدازانی است که جايی برای کفر  دین نمی‌گذارد، اصلاً چرا باید برای‌اش نفس اين گفتن مهم باشد؟ برو، برو دردی به کف آور، طلبی به دست آور! بقيه‌ی ماجراها قصه است. کاش قصه بود. حرف مفت است.

۱

آن کو به دل دردی ندارد آدمی نيست

Farshchian-Ibrahim

آدمی به درد داشتن آدمی است. این فقط کشف صوفيان يا بعضی از دين‌داران نيست. هر کسی که آدمی بودن را در عمق وجودش لمس کرده باشد، درمی‌يابد که اين موجود نحیف و ضعیف و ناتوان و در عین حال حیرت‌آور و باشکوه چه اندازه در میان تناقض‌های کمرشکن دست و پا می‌زند و از دل همان تناقض‌ها، هوش‌رباترین آفرینش‌های بدیع را بر می‌کشد. اما، همه‌ی آدمیان طبعاً نه وقوف دارند به این نکته و نه اصلاً برای‌شان مهم است. طبع عالم اين است که اکثر ساکنان‌اش را متوسطان بلکه غافلان پر کرده‌اند و بنای زندگی و معاش – علی‌العموم – هم بر غفلت است. اما درد داشتن را از آدمی نمی‌شود منسلخ کرد. درد، سرشت آدمی است. بعضی از آدميان این را می‌فهمند و از همان درد کيميا می‌سازند. درد ناگزیر را می‌کشند و می‌چشند تا اکسيری از آن بیرون بکشند. کار آسانی نيست. شهامت می‌خواهد. شجاعت در افتادن با خود را لازم دارد. در افتادن با دیگری، هميشه کار آسانی است. نظام طبیعت هم به هزار نشانه به هر کسی می‌گويد دیگری را حذف کن، نابود کن، از میان بردار، تنازع بقا را پاس بدار. تکامل – ظاهراً – همین را می‌گويد. در افتادن با خويش هم‌زمان روایت ديگری از بقا را عرضه می‌کند.

در افتادن با خويش در سطح عقلانی به همان معنای متعارف درس گرفتن از تجربه‌های ديگران و خويش است. به معنی نقد کردن مداوم خويش است. يعنی پيوسته گریبان خودت را بگیری و در هر حالی سعی کنی جايی برای متهم کردن و سنجش خود باز بگذاری. غفلت از خطاکاری آدمی – و خطاکاری خويش – سم مهلکی است که کمترین زيان‌اش در کوتاه‌مدت به خود آدمی می‌رسد.

اما در افتادن با خويش سطحی معرفتی-روانی-عاطفی هم دارد. با خويش در افتادن تنها تا مرز مشخصی کار عاقلان و خردمندان است. اين در افتادن با خويش اگر از مرز خاصی عبور کند يا وصف ديوانگان است یا کیفیت عاشقان. در افتادن با خويش، خصوصاً در میان دین‌داران، به رغم توصيه‌های مکرر ظاهر شریعت بر توبه و اصلاح رابطه‌ی خود و خداوند، امر رایجی نيست به دلیل اين‌که شریعت – در فهم متعارفی که از آن می‌شود – مستعد پرورش ریاکاران و رياکاری است. لذا پرسش بر می‌گردد به يک نکته‌ی ساده: انسان دين‌دار در حفظ رابطه‌ی هم‌زمان با خدا و سایر انسان‌ها – که نقطه‌ی کانونی‌اش نهايتاً بشریت اوست – چه اندازه نگاه‌اش به افقی بلندتر است؟ چقدر بر خود سخت می‌گيرد؟ ممکن است کسی بر خود سخت بگیرد که آداب شرعی را ادا کند. ادای آداب شرعی کار دشواری نیست. با اندکی تمرین بیش از آن‌که سختی باشد، لذت‌بخش می‌شود. تبدیل به عادتی می‌شود که اتفاقاً ترک آن، بيشتر برای گزارنده‌اش دشوار می‌شود تا ادای آن. پس دشواری در التزام به شريعت نيست. دشواری هم‌چنان در چسبیدن گریبان خويشتن است. دشواری در متهم داشتن خويش است. و گرنه دین‌داران همه می‌توانند صبح تا شب صورت‌حساب تهيه کنند و آخر روز بگذارند پيش خدا که چنین کردم و چنان کردم. کاری که آدمی هميشه برای‌اش سخت است، چه در افق عقلی و چه در افقی عاطفی-روانی، همين چالش با خويش. همین با خويش برآمدن.

پرگويی نکنم. دو ترانه از دولتمند خال در زير می‌آورم که به گمان من خلاصه‌ی زیست آدمی‌وار است. در این‌ها دو غزل درخشان و حيرت‌آور مد نظر من است. يکی غزل باشکوه «حيلت رها کن عاشقا»ی مولوی است و ديگری ابیاتی از میرسید علی همدانی («هر که ما را ياد کرد، ايزد مر او را یار باد…»). اولی حکايت خويشتن‌سوزی بی‌محاباست. در دل آتش رفتن، تحمل رنج بی‌اندازه. متهم کردن خويش. و تمام اين‌ها يک غايت بيشتر ندارد: سینه را هفت آب شستن از کینه‌ها. يعنی اول و آخر قصه تصفيه‌ی خويش است. سوزاندن تمام اين رذايلی که سال‌ها آدمی ذره‌ذره انباشته می‌کند؛ دانسته يا نادانسته. از میان برداشتن تمام کينه‌ها و نفرت‌ها و بغض‌هايی که بر خود دوخته است و اولين قربانی‌اش خود آدمی است. دومی، مقدم داشتن ديگری بر خود است. از آن مهم‌تر استقبال کردن از رنج و آزاری که از ديگری به آدمی می‌رسد. نگاه صوفيانه و قلندرانه‌ای است ولی مضمونی معرفتی هم دارد. از رنجی که از ديگری به آدمی می‌رسد، می‌توان چيزی ساخت که به درمان دردهای آدمی بيايد. آن‌که ما را رنج می‌رساند به قصد انتقام، تشفی‌ خاطر،‌ آزار، يا کينه‌کشی چنين می‌کند. ولی پذیرنده يا هدف اين رنج، می‌تواند از اساس این را دگرگون کند و این جوی خون را تبديل به نیل کند. تمام آن‌چه نوشتم در حقیقت زاید بود. اصل سخن را در همين دو ترانه بجوييد و بشنويد. اين‌ها را نخوانديد هم نخوانديد.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

ای دل به کوی او ز که پرسم که يار کو؟

اولين بار که در عمرم صدای سايه را شنيدم، از نوار کاستی بود که چند غزل‌اش را با پيانوی پرويز اتابکی خوانده بود. به گمانم اين کاست را کانون پرورش فکری منتشر کرده بود (در اصل صفحه‌ی گرامافون بوده است که سال ۱۳۵۱ منتشر شده است؛ ۱ صفحه، ۳۳ دور). گويا سايه خودش از اين کار راضی نيست. ولی اين اهميت ندارد. نخستين خاطره‌های من از شعر سايه با اين کاست پيوند خورده است. الآن هم هر وقت می‌شنوم‌اش، حال‌ام دگرگون می‌شود. بغضی در جان‌ام خانه می‌کند. مهم نيست که سايه از اين کاست راضی است يا نه؛ چيزی که مهم است اين است که برای «من»، منی که بعد از کمابيش بيست سال دوباره دارم می‌شنوم‌اش، حالی دارد، آنی دارد که بايد کسی در آن هوا سير کرده باشد که بفهمد چرا ارکان وجودت از شنیدن‌اش می‌لرزد: خون می‌رود نهفته از اين زخم اندرون…

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۳

همچون حباب…

مهم‌ترين آفتی که به خيال من دين‌داران را تهديد می‌کند اين است که از يک جایی به بعد احتمال اين‌که خودشان را خیلی جدی بگيرند زياد می‌شود. این جدی گرفتن، از خودشان فراتر می‌رود. کل قصه را گاهی خيلی جدی می‌گیرند. بگذاريد هشدار بدهم که مرادم نگاه انکارآميز خارج از دين نيست. ولی فرقی هم نمی‌کند. از موضعی که دارم روايت می‌کنم ماجرا را، فرقی ميان کفر و دين نيست. مشکل بزرگ همين «عبوس زهد» است. که ممکن است فکر کنی چه کشفيات و ذوقياتی داری که ديگران از آن محروم‌اند. و يادت می‌رود که دریای استغنایی هست که در برابرش تمام کرده‌های تو با ناکرده‌ها برابرند. اين‌جا حسنات و سيئات با هم ذوب می‌شوند. آن‌قدر وادی پرمخاطره‌ای است که سخن گفتن از آن هم کار دشواری است. به اين دليل ساده که عوام ممکن است فکر کنند واقعاً فرقی بین خوب و بد و حسنه و سيئه نيست. ولی آن‌ها که اهل اشارت‌اند می‌دانند. خوب می‌دانند که در اين سطح نمی‌شود از اين بازی‌ها در آورد. اين‌جا نمی‌شود برای کسی نمايش داد. هوس نمايش که به سرت بزند، همه‌ی داشته‌های‌ات را از تو می‌گيرند و به تو می‌فهمانند که نه تنها هيچ نیستی که از اول هم هيچ نبوده‌ای. خاکی و غباری بيش نيستی.

اين مشکل «جدی گرفتن خود»، اين «نخوت»، اين «عجب علم» و «باد فقر» و «باد فقه» اختصاص به دين‌داران ندارد. بين فیلسوفان هم رشد می‌کند. بی‌دين‌ها هم معضل مشابهی دارند. مسأله از اساس انسانی است. انسان گرفتار اين بلیه است. دوراهی هم اين است که هم بايد با خودت بستيزی و هم نمی‌توانی از خودت بگریزی. يعنی پارادوکسی که بی آن نمی‌شود زيست. و رشد و بقای آدمی هم به زیستن با اين پارادوکس و تناقض است. اين‌که از دين می‌گويم به خاطر اين است که تا حدودی به فضا و حوزه‌ی زندگی اجتماعی‌ام نزديک‌تر است و گرنه تمايزی ميان حوزه‌ی دين‌داران و غير آن‌ها از اين حيث نيست.

کسانی که در دين‌ورزی خودشان را – يا عمل‌شان را – خيلی جدی می‌گیرند، طبعاً کسانی که سجاده آب می‌کشند يا خیلی احساس فلاح و رستگاری دارند و فکر می‌کنند در حريم خلوت خاص با خود خدا و پاکان همنشين‌اند، بدترین نمونه از انسان‌هايی هستند که هيچ وقت الگوی آرمانی زندگی من نبوده‌اند. يکی از هراس‌های بزرگ زندگی من اين است که به قضايی يا تصادفی تبديل به چنين آدمی بشوم. بگذريم. غرض يادآوری نکته‌ای بودم به خودم. می‌نويسم‌اش که یادم نرود. هستی ما مثل حباب است. «اين خانه را قياسِ اساس از حباب کن»…

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی قبل