۲

فارسی شکر… بود!

آدم در فضای فارسی‌زبان برای طایفه‌ی رسانه‌چی، چه باید بنویسد – مثلاً در سنجش کارشان – که به پر قبای آن‌ها بر نخورد یا احساس نکنند کسی به ناموس‌شان تعرض کرده است؟ (بله، هنوز این خط‌کشی‌های «ناموسی» برای طایفه‌ی فارسی‌زبان معیار است؛ سخت نیست چیزی بگویی یا بنویسی که باعث متورم شدن رگ‌های گردن‌شان شود).
به هر جا که سر می‌زنی، هر گوشه‌ی رسانه‌ای را که بگیری به نمونه‌ی شگفت‌انگیزی از میان‌مایه‌گی، از بی‌دانشی یا دست‌کم بی‌توجهی و بی‌دقتی بر می‌خوری که رفع‌اش واقعاً زحمت چندانی هم ندارد. کافی است یکی باشد – نفر دیگری جز همان کسی که اول بار مطلبی را نوشته است – تا نگاهی بکند و ویرایشی و خطاها را گوشزد کند و متن شسته‌رفته و سالمی تحویل بدهد. خوب، چرا نمی‌کنند؟ یعنی کجای کار می‌لنگد؟ خیلی سخت است؟ خیلی هزینه بر می‌دارد؟ کسی سوادش را ندارد؟
دوست نازنینی – که خود استوانه‌ای است از ادب و فرهنگ و دانش – مدتی پیش به من می‌گفت اگر دست‌ات به کسی از مردمان بی‌بی‌سی فارسی رسید بگو: «بی‌بی‌سی فارسی زمانی زبان‌اش معیار بود. حالا وضع اسف‌باری پیدا کرده که آدم رغبت نمی‌کند نه زبان‌شان را بخواند نه بشنود». می‌فهمم که نسل پیشین، که چندان هم حالا نسل پیشین نیستند بلکه گویی پا به پای ما رسانه‌ها را رصد می‌کنند انگار جوان تازه‌نفسی باشند، گوش‌شان و چشم‌شان عادت کرده است به زبانی که شاقول‌اش زمانی امثال مجتبی مینوی و مسعود فرزاد بود. کسانی رسانه‌چی بودند یا در رسانه‌ها کار می‌کردند که زبان پاکیزه و فخیم و استخوان‌داری داشتند که هر جمله‌شان الگو بود. وقتی خبر می‌نوشتند مثل روبات، همین‌جور مکانیکی، اسیر دست و پابسته‌ی متن انگلیسی نبودند. می‌توانستند مضمون عبارات را به نهان‌خانه‌ی ضمیرشان ببرند، لباسی آشنا و صمیمی بر تن همان مضمون کنند و بی‌ آن‌که معنا را تباه کنند یا اصل خبر را تحریف کنند، چیزی تحویل‌ات می‌دادند که هم خبر در آن بود و هم اسلوب نوشتن استوار و محکم بود.
این را می‌فهمم که انتظار بی‌جا یا زیادی است که بخواهیم خبرنویسان یا روزنامه‌نگاران مثلاً بشوند امثال مجتبی مینوی. میناگری در زبان کار هر کسی نیست. هستند کسانی حتی در میان روزنامه‌نگارانی که نام و اعتباری دارند – به جا یا نابجا – که وقتی مطلب می‌نویسند معلوم نیست چرا افعال را بی‌‌جهت مثله می‌کنند یا حروف اضافه را همین‌جور با شلختگی می‌بلعند یا کلمات را مثل پاره‌آجر استفاده می‌کنند. وقتی بعضی متن‌ها را می‌خوانی انگار یکی زبان بیهقی، احمد شاملو و حافظ را در هم ریخته باشد و آشی پخته باشد که صورت‌اش خیلی زیباست ولی شکسته‌بسته است و فوق‌اش ذوق‌ورزی است اما از زبان فاصله گرفته است. چشم مخاطب را هم تنبل می‌کنند و ذائقه‌ی زبانی او را هم تباه می‌کنند. چرا؟ چون ظاهراً «اتوریته»ای دارند که کسی نباید به او بگوید: «هی فلانی!‍ بهمان جا جمله‌ات غلط بود یا بی‌سر و ته یا با فلان اسلوب نگارشی ناسازگار!». این‌ها، سرآمدان هستند، یا دست‌کم خودشان را میان سرآمدان جا زده‌اند. چه انتظاری از نسلی که به سادگی به جای کسره‌ی آخر هر کلمه‌ای «ه» می‌گذارد و به جای «ه» کسره؟!
مدت‌ها پیش پوشه‌ای فراهم کردم و هر روز وب‌سایت بی‌بی‌سی فارسی را رصد می‌کردم. روزی نبود که خطایی در لفظ یا عبارت یا در عنوان خبر نبینی. هم‌‌چنان هم وضع همان است (البته دیگر از خیر بایگانی کردن این حجم انبوه خطاها گذشته‌ام؛ آن‌چه البته به جایی نرسد فریاد است). خطاهای املایی کم‌ترین نمونه‌ی خطاهاست. مضامین بیهوده تباه می‌شوند. کلمات مکانیکی از زبانی به زبان دیگر ترجمه می‌شوند. باور ندارم که در آن بساط بی‌بی‌سی فارسی کسانی نباشند که زبان را نیکو بدانند، فارسی و انگلیسی را فصیح سخن بگویند و متین و استوار بنویسند و بفهمند. اما بی‌شک برای خراب کردن حتی یک نفر هم کافی است. کافی است زمام امور را دست دو سه نفر بسپاری که زبان را نیکو نمی‌دانند. آن وقت شما صبح تا شب بگو که ما در این رسانه نسلی از روزنامه‌نگاران زبده و باتجربه داریم. خوب تمام آن سرمایه بیهوده به باد می‌رود و آن اعتبار می‌شود آماج استهزاء یا دست‌کم شماتت هنرشناسان و زبان‌دانان. روزنامه‌نگاران حرفه‌ای و دانش‌ور که جای خود را دارند.
ساده‌ترین روایت از این وضع اسف‌بار، یا سرراست‌ترین توضیح برای این مسکنت زبانی این است که کسانی که پشت صفحه‌کلید نشسته‌اند وقت‌اش را ندارند، حوصله‌اش را ندارند. برای رفع تکلیف کاری می‌کنند تا کارنامه‌ی روزشان پر شود و بروند برسند به معیشت‌شان. بعضی فقط از غم نان نشسته‌اند در آن رسانه کار می‌کنند؛ زندگی خرج دارد. می‌شود بی‌تفاوت بود. می‌شود احساس مسؤولیت نکرد. ولی گویا اشتباهی هم این وسط رخ می‌دهد. شاید بشود گفت که ما را چه به اعتبار زبانی بی‌بی‌سی (یا مثلاً هر رسانه‌ی دیگری؛ بی‌بی‌سی فارسی و غیر آن ندارد). ولی مغالطه‌ی قصه اینجاست که می‌شود گفت فدای سرم که فلان رسانه بی‌آبرو شد ولی در این «فدای سرم» (یا سرت) گفتن، سنگی هم به تنه‌ی درخت زبان فارسی زده می‌شود. به همین سادگی. آن وقت آرام‌آرام مخاطب هم عادت می‌کند به شلخته‌ خواندن و شلخته نوشتن و اهمیت ندادن به سلامت زبان.
سادگی است اگر بگوییم همه‌ی قصه از بی‌دانشی آب می‌خورد. بی‌دانشی و میان‌مایه‌گی تنها یک بخش قصه است. شاید خیلی سخت می‌گیرم. شاید انتظارم زیاد است. ولی اگر کسانی نباشند که سخت‌گیرانه با زبان برخورد کنند، بی‌شک زبان تباه می‌شود. زبان‌هایی که زنده می‌مانند لازم نیست انعطاف‌ناپذیر باشند و به روی تجربه‌های تازه گشوده نباشند. این هم بی‌شک مغالطه‌ی دیگری است که بگویی ما غلط می‌نویسیم و مهمل می‌بافیم و این هم خودش تجربه‌ای است! اما می‌توان و باید در زبان سخت گرفت. کمی وقت و حوصله می‌خواهد و البته احساس مسؤولیت. به زبانی دلکش و فصیح نوشتن، زیبا و پاکیزه نوشتن یک چیز است و عبور کردن از غلط‌نویسی چیز دیگر. برای رسیدن به آن یکی باید از این گردنه گذشت. برای خوب نوشتن، درست نوشتن و مفهوم سخن گفتن حتی لازم نیست کسی برود دانشگاه و مدارک عالیه‌ی زبان فارسی یا انگلیسی بگیرد. فکر می‌کنم همان زبان فارسی که در مدرسه‌های ایرانی در همین دوره‌های دبیرستان می‌آموزند کافی است که راه و چاه را نشان نویسنده بدهد. بقیه‌اش دیگر زحمت کشیدن است و بسیار نوشتن. «کارِ نیکو کردن از پر کردن است».
دقت کرده‌اید که بی‌بی‌سی انگلیسی چه در وب‌سایت‌اش چه در رادیو و تلویزیون‌اش، زبان معیار است برای این ملت؟ حتی لحن و لهجه‌ی گویندگان تلویزیونی برای این ملت مهم است. رسانه‌های فارسی‌زبان ما – چه داخل کشور باشند چه خارج کشور – هیچ کک‌شان نمی‌گزد که چه بلایی دارند سرِ زبان می‌آورند. یک جای کار از یک جای خیلی بدی می‌لنگد. و در این لغزش‌ها – گمان می‌کنم – همه‌ی ما مسؤول هستیم. حالا شاید بشود کمی بیشتر به مثلاً نویسندگان یا سردبیران وب‌سایت بی‌بی‌سی فارسی سرکوفت زد و شماتت‌شان کرد – حق هم همین است – ولی این از مسؤولیت بقیه‌ی ما کم نمی‌کند.
این زبان شکرین، این‌که حافظ به آن می‌بالید و تراوش «کلکِ خیال‌انگیز»ش هم‌چنان هوش‌‌رباست، این «قند پارسی» این روزها محصولی شده است بی‌مزه و مهوع. آدم برای یافتنِ جنسِ خوب‌اش هم‌چنان باید دست به دامن حافظ و مولوی و سعدی و فردوسی و بیهقی شود. انگار شهاب‌سنگی خورده باشد درست میانه‌ی این خانه. همه چیز آشفته و از هم گسیخته است. زبان فارسی شده است عین لشکر منهزمی که از هر طرف کشته و مجروحی دارد. آری ما با زبانی مجروح و زخم‌خورده طرف هستیم. هر روز داریم به این زبان با لاابالی‌گری و حتی تبختر زخم می‌زنیم. اگر پر بیهوده نگویم یک دلیل مهم‌اش همانا تنبلی است و بس. ذهن‌ها تنبل شده‌اند. زبان‌ها تنبل شده‌اند. همه چیزی باری به هر جهت است. یک چیزی می‌نویسیم و می‌گوییم. اصلاً کی قرار است گریبان‌مان را بگیرد که: «فلانی! رسم‌اش این نیست». آخرش فقط زبان‌مان درازتر می‌شود و بیشتر پرخاش می‌کنیم که: «اصلاً به تو چه؟!». خوب شاید راست می‌گویند! به ما چه؟
پ. ن. همه‌ی این‌ها که نوشتم فقط در حد «صورت» زبان می‌ماند. کاری نداریم که چقدر زبان‌مان خشن شده. چقدر بی‌منطق شده. چقدر چرند می‌نویسیم (چون چرند فکر می‌کنیم و حاضر نیستیم دوبار از خودمان بپرسیم اصلاً اینی که نوشتی یعنی چه؟). هنوز مانده است تا بگوییم «سیاست» (از هر جنس‌اش، چه از جنس جمهوری اسلامی‌اش چه از جنس‌های مخالف و مختلف‌اش) چقدر سهم داشته در بی‌سیرت کردن زبان و قلب کردن معانی و تجاوز کردن به کلمات. این خودش می‌شود یک روضه‌ی دیگر. کربلای دیگری است این یکی.
:: شهاب‌الدین شیخی: فارسی را چگونه آموختم
:: مهدی جامی: چرا فارسی را بد می‌نویسیم؟

پ. ن. ۲. مهدی در هامشی برای یادداشت من در مطلب وبلاگ‌اش نوشته است: «داریوش از منظری عمدتا کلاسیک به درست و نادرست در زبان نگاه کرده است. ضمن اینکه من فکر می کنم زبان شماتت در آموزش به کار نمی آید. نقدی که شماتت داشته باشد عمدتا واکنش بر می انگیزد و راه آموختن را ناهموارتر می کند و ما در نقد زبان عمدتا باید در مقام برانگیختن مخاطب برای تصحیح باشیم تا تذکر به انتظاراتی که از یک رسانه داریم و اجابت نمی شود. اما می دانم که کسان بسیاری مثل داریوش فکر می کنند و شاید تندتر هم برخورد کنند. توجه داریوش در آخر متن اش به مساله خشونت زبانی نشان می دهد که مساله ما فقط خطا در صورت زبان نیست. امری که من با آن همدلی بسیار دارم».

جای دیگری در توضیح نوشتم که: «درباره‌ی شماتت با ستمگران که خوب حرف حساب است. شاید انتخاب کلمه درست نبوده ولی اصل حرف این است که ارباب رسانه باید پاسخگو باشند – و از این حیث هیچ فرقی با ارباب قدرت، چه ستم‌گر باشند چه عادل – ندارند. در نتیجه، حق ملامت کردن، یا به پرسش گرفتن و حتی درشت گفتن را می‌شود برای خود محفوظ داشت به این دلیل ساده و سرراست که صاحب رسانه هم نوعی از قدرت را در اختیار دارد خصوصاً قدرتی که از منبع مالی عمومی ارتزاق می‌کند. بی‌بی‌سی از همین جنس است. این‌که می‌شود چیز یادشان داد البته نکته‌ی خوبی است به شرط این‌که گوش شنوا داشته باشند. اما درباره‌ی شماتت و سرکوفت زدن، کلمات کمی درشت‌اند. مهدی راست می‌گوید. ولی مضمون یکی است. می‌شود نوشت باید آن‌ها را به چالش گرفت. باید جلوی‌شان ایستاد. باید توی چشم‌شان نگاه کرد و بهشان گفت خطا کردید. شما جمله را هر جور خواستید بازنویسی کنید. ما در برابر هیچ قدرتی، نرم گرفته یا سخت، از موضع شهروندی و انسانی سر خم نمی‌کنیم. ملایمت و مدارا در جایی که کسی بتواند زندگی ما را از هر جنس و نوعی عوض کند، جایی ندارد. همیشه باب نگاه انتقادی باز است.»

۱

هست امید صلاحی ز فسادِ ایشان؟!

آیا نظام جمهوری اسلامی اصلاح‌پذیر است؟ پاسخ کوتاه‌اش این است که تا حیات در زمین هست، هیچ چیزی اصلاح‌ناپذیر نیست! پاسخ بلندش البته شرح و تفصیل لازم دارد و به این سادگی نیست. گمان من این نیست که نظام جمهوری اسلامی به دلیل تباهی‌های مکرر و انحراف‌های بزرگی که به طور مستمر و روزمره از اصول اخلاقی، انسانی و شرعی دارد باید یکسره به زباله‌دانی تاریخ سپرده شود. از این حیث، هیچ تبعیض و تمایزی میان نظام جمهوری اسلامی و هر نظام سیاسی دیگری در جهان نمی‌بینم. اما تفاوت‌های بزرگی که وجود دارد، بی‌شک در روش‌هاست و نحوه‌ی پی گرفتن راست کردن کژی‌ها و به صلاح آوردن امور.

می‌توان از منظرهای سیاسی و حقوقی متفاوتی این بحث را پیش برد، اما برای این یادداشت مختصر، تمام سخن من مقصور است به یک نکته که ظاهراً تبار دینی و مسلمانی دارد اما عمیقاً مضمونی سیاسی-اخلاقی دارد. این نکته، مضمونی است که به باور من، در سال‌های پس از انقلاب به تدریج و در سال‌های اخیر با شتاب و شدت بیشتری رو به تباهی، انحراف و اعوجاج رفته است. این مضمون چیزی نیست جز «امر به معروف و نهی از منکر». پیش از این بارها نوشته‌ام که به اعتقاد من، «امر به معروف و نهی از منکر» یک تکلیف اخلاقی است که درون‌مایه‌ای به شدت سیاسی دارد. این دستور اخلاقی، که ریشه در قرآن هم دارد، به باور من ابتدائاً و در سطح نخست، مخاطب‌اش حاکمان و صاحبان قدرت است (در سطح فردی، مقوله‌ای اخلاقی می‌شود که به اختیار و انتخاب افراد بر می‌گردد و هیچ تکلیف قهری به آن تعلق نمی‌گیرد).

امر به معروف و نهی از منکر در یک جامعه‌ی اخلاقی راهی است برای پاسخ‌گو کردن صاحبان قدرت و مسؤولان سیاسی – در هر سطحی – و معنای مستقیمی که دارد این است که هیچ حاکمی در هیچ جایگاهی بری و مصون از خطا نیست لذا باید مردم – یا گروهی از مردم – باشند که این خطاها را به صاحبان قدرت گوشزد کنند و به آن‌ها موارد لغزش را یادآوری کنند. امر به معروف و نهی از منکر – متأسفانه – در نظام جمهوری اسلامی فروکاسته شده است به این‌که صاحبان قدرت به مردم یادآوری کنند که چه کارهایی باید بکنند که به باور قدرت‌مندان (که در لباس علمای دین، متولیان اخلاق و مروجان عدالت و آزادی پنهان شده‌اند) از طریق آن‌ها راهی بهشت می‌شوند و چه کارهایی را نکنند که باعث دوزخی شدن‌شان می‌شود؛ یعنی درست عکس مضمون و معنای این دستور اخلاقی.

عبارات زیر از وصیت مختصر و کوتاهی است که علی بن ابی‌طالب در بستر مرگ خطاب به حسن و حسین گفته است: «لاَ تَتْرُکُوا اَلْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ اَلنَّهْیَ عَنِ اَلْمُنْکَرِ فَیُوَلَّى عَلَیْکُمْ شِرَارُکُمْ ثُمَّ تَدْعُونَ فَلاَ یُسْتَجَابُ لَکُمْ»  (نامه‌ی ۴۷ نهج البلاغه؛ پس از ضربت خوردن) یعنی: «امر به معروف و نهى از منکر را فرو مگذارید، که بدترین کسانتان بر شما سرورى یابند و از آن پس، هر چه دعا کنید به اجابت نرسد» (ترجمه‌ی آیتی). جامعه‌ای که از امر به معروف و نهی از منکر فاصله می‌گیرد یا روایت رسمی و مسلط صاحبان قدرت را از آن درونی می‌کند و آن را در ناخودآگاه‌اش مستقر و محکم می‌سازد، ناگزیر به جایی می‌رسد که بدترین افراد آن جامعه بر او مسلط می‌شوند. و در نظام جمهوری اسلامی – در سال‌های اخیر – این نکته اظهر من الشمس بوده است که چگونه تباه‌ترین افرادی که کارنامه‌ی سیاسی، اقتصادی و اخلاقی آلوده‌ای داشته‌اند بر مهم‌ترین گلوگاه‌های سیاسی و اقتصادی کشور مسلط شده‌اند و به رغم افتادن مکرر تشت رسوایی‌‌شان از بام افلاک هم‌چنان حمایت می‌بینند و سر سوزنی مجازات نمی‌شوند و درست بر عکس، همان کسانی که منادی «امر به معروف و نهی از منکر» هستند، سخت‌ترین تضییقات و عسرت‌ها را تحمل می‌کنند و ظالمانه‌ترین برخوردها با آن‌ها می‌شود. حاصل کار می‌شود این همه دعای بی‌اجابت!
فراموش نکنیم که نظام جمهوری اسلامی، مدعی اسلامیت است که دیگر این روزها کمتر چیزی در آن هست که بتواند نشان بدهد کوچک‌ترین شباهتی به آرمان‌های اخلاقی مسلمانی داشته باشد. تکلیف اخلاقی امر به معروف و نهی از منکر، اصالتاً و بالذات اسلامی نیست؛ تکلیفی است اخلاقی که برای هر انسان و برای هر نظام سیاسی معنا دارد. تا زمانی که مردم (بخوانید شهروندان) نتوانند بدون هیچ بیم و پروایی و بی ترس از عقوبت زبان به انتقاد صریح از مقامات حکومتی از پایین‌ترین سطح تا عالی‌ترین مقام بگشایند، امر به معروف و نهی از منکر تنها ابزار و وسیله‌ای است برای ارعاب، برای نشان دان تسلط صاحبان قدرت بر مردم (مثل نمونه‌ی گشت ارشاد). در حالی که آن‌که باید مدعی «امر به معروف و نهی از منکر» باشد خود مردم‌اند در برابر حاکمان و قدرت‌مندان (نه در برابر خودشان و مردم دیگر): این مردم نیستند که باید از گشت ارشاد بهراسند؛ این گشت ارشاد است که باید پشت‌اش از دیدن مردم بلرزد. این پلیس نیست که باید مایه‌ی رعب مردم باشد؛ بلکه مردم‌اند که پلیس از دیدن‌شان باید احساس خضوع کند. اتفاقی که افتاده است این است که در گفتار نظام، جای «مردم» (یعنی مردمی که قابلیت امر به معروف و نهی از منکر دارند) با «مجرمان» عوض شده است (و وجود بعضی از مجرمان هم در دامن زدن به این مغالطه‌ی هول‌ناک و شنیع یاری رسانده است). اولین گام برای محروم کردن انسان‌ها از حقوق‌شان این است که نخست آن‌ها را از انسانیت تهی کنی. ابتدا باید آن‌ها را مجرم، دشمن، جاسوس، منحرف، میکروب، بیمار، لیبرال، اغتشاش‌گر، فتنه‌گر، بی‌دین، سکولار (به معنای لامذهب و لاابالی و بی‌اخلاق) و خطرناک قلمداد کنی و آن‌گاه است که دیگر می‌توان هر رفتاری با آن‌ها کرد. مردم هم «می‌توانند» (حاکمان و صاحبان قدرت را) امر به معروف و نهی از منکر کنند (یعنی هم «حق» آن‌هاست) و هم «باید» امر به معروف و نهی از منکر کنند (یعنی «وظیفه‌»ی اخلاقی، سیاسی و انسانی آن‌هاست).

استعاره‌هایی که مردم و شهروندان را از حقوق‌شان محروم می‌کند، گام اول را برای میراندن فرهنگ امر به معروف و نهی از منکر بر می‌دارند. در چنین نظامی، هر کجای نظام هم که اصلاح شود، هر چقدر هم که قانون انتخابات دست‌کاری شود و هر چقدر هم که سیاست‌گزاری‌های داخلی و خارجی عوض شود، باز هم فساد، تکبر و فرعونیت از جای دیگری سر برون می‌کند چون اساساً مردم و شهروندان طفیلی هستند؛ واجد حقوقی بالذات نیستند و از اساس حق ندارند که صاحبان قدرت را به چالش بگیرند: مردم یا مطیع‌اند و گوش به فرمان قدرت یا اساساً دیگر مردم نیستند و مجرم، اغتشاش‌گر، فتنه‌گر، جاسوس، میکروب و منحرف می‌شوند.

این منطق خودشکن تنها در نیروهای مسلط و قاهر نظام جمهوری اسلامی متجلی نیست؛ نظام توانسته است رنگ خود را به منتقدان و مخالفان خود نیز بزند. نزدیک‌ترین گروهی که در متن نظام جمهوری اسلامی منتقد سیاست‌های فعلی است – و عملاً از کشتی نظام پیاده‌شان کرده‌اند – اصلاح‌طلبان هستند. اما هم‌چنان می‌بینیم که در ذهن و زبان اصلاح‌طلبان هم هنوز دوگانه‌های کاذب و ویرانگری مثل انقلاب-اصلاح، درون-برون نظام، برانداز-اصلاح‌طلب، داخل‌نشین-خارج‌نشین سخت پافشاری و جان‌سختی می‌کند. این را می‌شود محض امتحان آزمود: اگر این دوگانه‌های کاذب را از گفتمان فعلی اصلاح‌طلبان بگیریم، از گفتار و منطق‌شان چه چیزی باقی می‌ماند؟ پاسخ این پرسش (هر چه باشد) برای فهم فضای کلی سیاست ایران بسیار کلیدی است.

با عوض کردن جای حاکمان فعلی با حاکمانی که منتقد یا مخالف آن‌ها هستند، مشکل سیاسی کشور حل نمی‌شود. با این جابه‌جایی‌ها تنها یکی دو مهره عوض می‌شوند و همان منطق بیمار در لباسی دیگر و تازه فرمان‌فرمایی خواهد کرد. اصلاح‌گری و اصلاح‌طلبی نه به نام است و نه به شهرت. این تصور که کسانی که از لحاظ سیاسی مشهورند به «اصلاح‌طلب» لزوماً اهل اصلاح هستند و کسانی که از لحاظ سیاسی مشهورند به «محافظه‌کار» یا مثلاً «راست» لزوماً اهل اقتدارگرایی و استبداد هستند، تصور نادقیقی است. فرار از پاسخ‌گویی و سر خم نکردن در برابر اراده‌ی شهروندان عارضه‌ی مزمن تمام طیف‌های سیاسی حاکم بر ایران است (با بعضی استثناها البته)؛ با این تفاوت بزرگ که آن‌ها که قدرت را در اختیار دارند پروایی ندارند از این‌که این خصلت را آشکارا نشان بدهند. بدون این‌که بیش از این بخواهم به جزییات بپردازم، خلاصه‌ی مدعای من این است که: تا فرهنگ امر به معروف و نهی از منکر هم به معنای دقیق و درست اخلاقی-دینی و هم به معنای سیاسی و دموکراتیک‌اش در کشور نهادینه نشود، هیچ فرقی نخواهد کرد که چه کسی در قدرت باشد. تفاوت‌های اصلی فقط در جزییات خواهد بود و استبداد هم‌چنان به شیوه‌های مختلف دیگری خود را نشان خواهد داد.
یادداشت‌های مرتبط از حلقه‌ی گفت‌وگو:
۱. خامنه‌ای اصلاح‌طلب می‌شود
۲. رهبری و اصلاحات
۰

ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی…

عمده‌ی چیزهای خوب عالم، از دل پارادوکس‌ها و تناقض‌ها زاییده می‌شوند. وبلاگ هم به گمان من یکی از نمونه‌های برجسته‌ی تناقض‌هاست. برای این‌که توضیح بدهم چطور این تناقض می‌تواند مفید باشد و چطور این تناقض را آزموده‌ام، خوب است چیزکی به اختصار درباره‌ی تجربه‌ی «حلقه‌ی ملکوت» بنویسم و سپس به اصل مطلب بپردازم.

این روزها، حلقه‌ی ملکوت به دهمین سال عمرش وارد می‌شود. حلقه‌ی ملکوت سال ۲۰۰۳ شکل گرفت و طیف رنگارنگی از نویسندگان در این جمع حاضر بودند و شماری هم هم‌چنان فعال و مستمر در این سال‌ها نوشته‌اند. عده‌ای خانه‌ی خودشان را ساختند و از حلقه‌ی ملکوت اسباب‌کشی کردند. در این میان ماجرا و دعوا و دوستی و همگرایی هم البته کم نبود. اگر نقشه‌ای از ملکوت در ذهن‌تان باشد و فرض کنید کسی از آسمان دارد از زمین – آن هم در شب – عکس می‌گیرد، چراغ حلقه‌ی ملکوت در نقاط مختلف جهان روشن بود – و هم‌چنان هست. این تک‌چراغ‌هایی که در نقاط مختلف جهان سوسو می‌زدند، بعضی‌هاشان دیگر این روزها خاموش‌اند. اما یک چیز که خصلت محوری حلقه‌ی ملکوت بود، هم‌چنان پا برجاست: خصلت جهانی‌شده یا کره‌گیر شدن آن که طبعاً فرعی است بر خصلت جهانی‌شده‌ی خودِ وبلاگستان.

جهانی‌شدن خودش پدیده‌ای است متناقض و سرشار از پارادوکس. دو مثال می‌زنم و این دو مثال را از کتاب «بینش جهان‌شهری‌گری» اولریش بک برگرفته‌ام. مثال اول، مونیخ است: بایرن مونیخ. بایرن مونیخ یک مثال دست‌مالی شده و مبتذل از جهان‌شهری‌گری است. این تیم مشهور و نام‌آور ظاهراً نامِ شهری از آلمان را یدک می‌کشد ولی بایرن مونیخ نماینده‌ی باواریا نیست. در این تیم چه کسانی گل می‌زنند و افتخارآفرین‌اند؟ بازیکنان مهمی که گل می‌زنند باوریایی نیستند؛ از برزیلی‌ها بگیرید تا بازیکنان برجسته‌ای که از کشورهای دیگر به این تیم پیوسته‌اند، سبب عمده‌ی شهرت و نام‌آوری این تیم هستند. یعنی چل‌تکه‌ای از تیم‌های مختلف و ملیت‌های مختلف است که بایرن مونیخ را ساخته است.

مثال دوم که اولریش بک با ارجاع به سامی زبیده مطرح می‌کند، «غذای هندی» است. این مفهوم رستوران‌های مختلفی که در جهان پراکنده‌اند، مفهوم بامزه‌ای است. «غذای هندی» اختراع بنگالی‌هایی بود که در لندن زندگی می‌کردند و غذای اختراعی‌شان را به عنوان غذای عجیب و نامتعارفی که لندنی‌ها نداشتند به این جامعه عرضه کردند. و این غذا گویی نماد و نماینده‌ی سنت هندی شده است. نهایتاً در این سیر جهانی شدن، این «غذای هندی» سر از خود هند در آورد و به همان‌جا صادر شد و همین باعث شد، هندی‌ها یواش‌یواش شروع به پختن غذای هندی کنند! این هم نمونه‌ی دیگری از ابتذال و دستمالی شدن جهانی شدن است.

وبلاگستان فارسی درست نمونه‌ی برعکس این اسلوب جهانی‌شدن است؛ یعنی یک نمونه‌ی پارادکسیکال و متناقض از سیر کلی کره‌گیر شدن فرهنگی که ظاهراً از غرب می‌آمد. چه چیزی در وبلاگ، غیر ایرانی بود؟ نویسنده‌ی ایرانی وبلاگ، خودش این قابلیت را پیدا کرده بود، این توانایی را کشف کرده بود که هر چه می‌خواهد دلِ تنگ‌اش بنویسد؛ بدون ملاحظه و رعایت چارچوب‌های مسلط قدرت. قدرت البته همیشه در پی مهار کردن بوده است و از هیچ کوششی برای عنان زدن به این پدیده‌ی رها و نوپدید فروگذار نکرده است ولی عنصر زمان همیشه به زیان قدرت عمل کرده است. نیروی گریز از مرکز وبلاگ و تمام فضاهای وب مدرن که خصلتی وبلاگی دارند – یعنی نویسنده‌اش در آن‌ها منتظر کسب تکلیف از نظر اتوریته‌های مسلط نیست – خیلی زود از چنبره‌ی کسب تکلیف از مقام بالاتر می‌گریزد. وبلاگستان دستخوش دگردیسی شده است. خیلی از کارهایی که قبلاً می‌کرد، شاید امروز نمی‌کند؛ در عوض توانایی‌های تازه‌ای به مدد فناوری‌های تازه پیدا کرده است که هم‌چنان سوار بر نیروی گریز از مرکز خودش، یک گام بلکه چندین گام از رسانه‌های قدرت جلوتر است بلکه آن‌ها را نیز به دنبال خود می‌کشد.

نمونه‌ی آشکار این نیروی غلبه‌ناپذیر گریز از مرکز/قدرت این است که در ایران که فیس‌بوک و توییتر و فضاهای وب ۲ به شدت مغضوب هستند – چون می‌توانند قبل از مدیریت امنیتی-رسانه‌ای قدرت حرف‌هایی بزنند که معادلات آن‌ها را به هم می‌ریزد – رسانه‌های اقتدارگرا هم ناگهان پای خبرها و مطالب‌شان افزونه‌های توییتر و فیس‌بوک و غیره را می‌افزایند، آن هم در کشوری که ظاهراً این فضاهای وب ۲ کلاً در زمره‌ی محرمات و فضاهای جاسوسی محسوب می‌شوند. تصور رایج این است که وبلاگ، مغلوب وب ۲ شده است. این تصور، تصوری شتاب‌زده است. وبلاگ‌ها در فضاهای وب ۲ سرریز کرده‌اند. بله، درست است که بعضی از کسانی که وبلاگ‌نویس حرفه‌ای بودند، امروز خیلی از حرف‌های مختصر و کوتاه‌شان را مثلاً در فیس‌بوک می‌زنند ولی همان وبلاگ‌ها هم هم‌چنان سر از فیس‌بوک در می‌آورند و مطالب همان وبلاگ‌هاست که در فیس‌بوک و گوگل‌پلاس (و گودر مرحوم) سر در می‌آورند. یعنی گرانیگاه وبلاگستان هم‌چنان در نقطه‌ی سابق قرار دارد. تنها ابزارهای تازه‌ای به مدد وبلاگستان آمده‌اند. وبلاگ‌ دچار دگردیسی شده است و این دگردیسی همیشه منفی نبوده است بلکه بیشتر باعث قدرت‌مندتر شدن وبلاگ شده است. پدیده‌ی وبلاگ‌نویسی در صورت ابتدایی‌اش از غرب وارد فضای ایرانی شد ولی چنان به سرعت رنگ و شکل عوض کرد که وبلاگ ایرانی دیگر شباهتی به نمونه‌ی غربی‌اش نداشت.

ما با وبلاگ‌های‌مان بزرگ شده‌ایم؛ قد کشیده‌ایم؛ رشد کرده‌ایم؛ بالغ شده‌ایم. زبان‌مان تغییر کرده است و بیشتر صیقل خورده است. بیشتر متوجه امکانات و حوادث پیش‌بینی‌ناپذیر و زلزله‌آور وبلاگ هستیم. درست است که وبلاگ‌ها – به تنهایی – دیگر آن خصلت زلزله‌آور سابق را ندارند ولی هم‌چنان فضاهای گریز از مرکز وب، روی گسل‌های فعال جامعه حرکت می‌کنند. وبلاگ، روی گسل‌های و شکاف‌های فعال زلزله زندگی می‌کند. نمی‌توان به این سادگی برای زمینی زلزله‌خیز قاعده و اصل معین کرد. هر قاعده‌ای با فرارسیدن پس‌لرزه‌ها و لرزه‌های بزرگ بعدی فرو می‌ریزد و جای خود را به قاعده‌ی تازه می‌دهد.
وبلاگ – هم‌چنان – یکی از نمونه‌های موفق اما پارادوکسیکال جهانی‌شدن است که جهان چند صد هزارپاره‌ی ما را به هم متصل می‌کند و مرتبط می‌سازد. وبلاگ‌ها برای خودشان زمینه‌ای هستند برای رشد و رویش و مدد رساندن به یک فضای جامعه‌ی مدنی جهانی که درست در برابر اتوریته‌ی کهن و سنتی فرمانفرمایی ملی و مرزهای دولت-ملت می‌ایستد. از این جهت، وبلاگستان برای جامعه‌ی مدنی و پایگاه‌های قدرتی که خارج از نظام‌های سنتی دولت‌محور زندگی می‌کنند فرصت است و برای دولت-ملت‌ها تهدید؛ تهدیدی که می‌تواند تبدیل به فرصت شود اگر حداقلی از خردمندی و دوراندیشی در میان ارباب قدرت وجود داشته باشد.
وبلاگستان یعنی کام طلبیدن از خلاف‌آمد عادت؛ یعنی جمعیت در پریشانی جستن. در این خصلت، چیز غریب و غیرقابل‌فهمی برای جامعه‌ی ایرانی که تجربه‌ی حافظ و سعدی را داشته و دارد، وجود ندارد. وبلاگ‌نویسی، حافظانه‌ زیستنِ زمانه‌ی ماست. ادعای بزرگی است و این ادعا پارادوکسیکال می‌‌نمایند ولی وبلاگستان – به معنای وسیع‌اش – در میان همین تناقض‌ها می‌بالد و می‌روید.

۲

… که بسته‌اند بر ابریشمِ طرب، دلِ شاد

موسیقی برای من ضرورت زندگی است؛ ضرورت است یعنی این‌که بخشی از زیستن است و ابزاری است برای شادی. این‌ها البته وصفِ عام است و هر کلمه‌اش حاجت به توضیح دارد. این موسیقی برای من عام است و می‌تواند شامل هر چیزی شود ولی به خاطر محل جغرافیایی تولدم، اصالتِ این موسیقی و اولویت‌اش با موسیقی ایرانی است اما قصه اندکی از این بیش‌تر است. حقیقت‌اش این است که اگر موسیقی ایرانی تا این اندازه آمیخته با کلام و شعر کلاسیک ما نبود، چه بسا تا این حد با آن مأنوس نبودم. بعید می‌دانم ایرانی اهل ذوقی باشد که با شعر رابطه‌ی تنگاتنگی داشته باشد و شعر را زندگی می‌کرده باشد و ذوق موسیقی هم داشته باشد ولی شیفته‌ی موسیقی ایرانی نشود. اما در این روایت، از خودم سخن می‌گویم. لذا بهتر است مؤلفه‌های اصلی را خلاصه کنم.

یکی از ریشه‌های دلبستگی من به موسیقی ایرانی، حافظ و سعدی و مولوی است. شعر ایرانی یکی از کلیدهای زندگی و دست بر قضا – شاید خلاف چیزی که عامه می‌اندیشند – شادی است. شادی برای من اصل است. لذا این موسیقی هم اصل است. این شعر هم اصل است. نمی‌شود و نمی‌توانم آن را در حاشیه ببینم و حاشیه‌ای فرض کنم. بعد هم می‌ماند غول‌هایی که در موسیقی ما در صد ساله‌ی اخیر بروز کرده‌اند. یعنی شجریان، لطفی، مشکاتیان، علیزاده و همین‌جور بشمارید استوانه‌های نسل ما و نسل پیشین را. این‌ها روایت‌گر ضمیر مردم ما بوده‌اند.
این موسیقی را نمی‌شود با موسیقی جای دیگری مقایسه کرد یا با مثلاً موسیقی کلاسیک یا جاز یا هر چیز دیگری. هر آدمی به فراخور ذایقه و سلیقه‌اش پی موسیقی می‌رود. موسیقی برای هر انسانی، پاسخگوی نیازی است. اگر نیاز آدمی در موسیقی نباشد، طبیعی است موسیقی گوش نمی‌دهد. اگر یکی مثل من هم‌زمان خواستار شعر فارسی، موسیقی ایرانی و صدای خوش باشد، ناگزیر سراغ همین‌جور چیزهایی می‌رود که من رفته‌ام و در همین وبلاگ هم نشانه‌های‌اش هست.
معنا هم ندارد کسی بخواهد از این موسیقی ایرانی دفاع کند حالا چه بی‌وجه چه با وجه. به کسی ربطی ندارد. اصلاً در مقام دفاع ایستادن بی‌معناست. هجو است. مبتذل است. این موسیقی نقاط ضعف و قوت دارد. خوب و بد دارد. پست و بلند دارد. مثل هر موسیقی دیگری. مطرب خوب دارد و مطرب بد دارد. خواننده‌ی اصیل و استخوان‌دار و ارزش‌مدار دارد و خواننده‌ی مبتذل و پوچ و هنر به دنیا و قدرت‌فروش دارد. همین تفاوت‌هاست که باعث می‌شود آدمی جهان گسترده‌ی این موسیقی را درک کند و کشف کند.
من با این موسیقی خودم را پیدا می‌کنم. این موسیقی برای من مثل آینه است. مثل آب است. مثل آفتاب و باران است. توفان هم دارد. گرداب هم دارد. موج هستی‌سوز هم در آن هست. اما تمام‌اش زندگی است. برای من چنین است. شاید برای دیگری چنین نباشد. شاید کسی باشد که مثل من از شعر خوش‌اش بیاید ولی نتواند نیم‌ساعت آواز یا یک‌ساعت بداهه‌نوازی در فلان دستگاه موسیقی ایرانی را تاب بیاورد؛ من می‌توانم. شاید نه همیشه. وقت خودش را هم دارد. یعنی هر آهنگی را در هر وقتی و هر حالی نمی‌شود گوش داد. نقد وقت و طعم وقت مهم است. گاهی آدم روح‌اش و دل‌اش اقبال دارد؛ گاهی ندارد. اما این موسیقی هزاران گوشه و کنجِ‌ کشف‌ناشده دارد. جهانی است بی‌اندازه برای خودش. روزنه‌هایی را برای آدمی باز می‌کند که باید دنبال‌اش بروی و بخوانی و بدانی‌اش. «تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی».
ناگفته پیداست که اثبات شیء نفی ما عدا نمی‌کند. این‌که من از موسیقی ایرانی خوش‌ام می‌آید و جهان‌ام با آن ساخته می‌شود و هم‌نشین و هم‌راه غم و شادی، هیجان و حماسه، تفکر و خلاقیت من است، نتیجه نمی‌دهد که یک موسیقی دیگر نمی‌تواند چنین باشد. شاید چنین باشد. حتماً چنین است. ولی قدر یک متاع را دانستن معنای‌اش نفی و قدح متاع دیگر نیست. ما با متاع‌ِ خودمان و با همین گوهری که در کف داریم راه خودمان را پیدا می‌کنیم. به متاع دیگران کاری نداریم. بیم و باکی هم نیست از طعنه و متلک و طنز و این بی‌مقداری‌ها. «هر کسی بر طینت خود می‌تند». قصه خیلی ساده است: ما از همان که باعث فربه‌ شدن‌مان می‌شود ذوق می‌بریم و عیب دیگران نمی‌کنیم: لعل بتان خوش است و می‌ خوش‌گوار هم!
در این سال‌های دراز همراهی و همنشینی با موسیقی ایرانی، لحظات درخشان، خوش، ناب، زلال و نازنینی داشته‌ام که با جهانی معاوضه‌اش نمی‌کنم. حتماً جهان‌های بزرگ‌تر و بهتری هم هست. من آن جهان‌ها را هنوز کشف نکرده‌ام و آن جهان‌ها را خودِ من باید کشف کنم. کسی حق ندارد مستبدانه این جهان را خرد و حقیر بداند و بخواند و جهانی را که احتمالاً فقط برای خودش بزرگ است، برای دیگری هم بزرگ بداند و بخواهد به دیگری تحمیل‌اش کند. من در این دلبردگی با موسیقی ایرانی هم قایل به کثرت‌گرایی‌ام. در موسیقی، هر آدمی باید بگردد و جنس خودش را پیدا کند. هیچ رمز و قاعده و فرمول زرینی وجود ندارد. موسیقی باید به کار آدمی بیاید و کمال کارِ او در آن باشد. موسیقی اگر به کار ما نیاید و کمالی به ما نیفزاید بی‌خاصیت است. این مشکل موسیقی نیست لزوماً. مشکل ترکیب ما و موسیقی است. عیب از لحظه و نحوه‌ی مواجهه‌ی ما با موسیقی است. آدمی اگر نیاموزد از موسیقی اپرا چطور لذت ببرد، مشکل از اپرا نیست؛ مشکل از خودِ اوست.
برای من، موسیقی برای آدم‌تر شدن آدمی لازم است. آدمی که حیات‌اش خالی و تهی از نغمه و آهنگی باشد، از آدمیت‌اش فاصله گرفته است. به تعبیر دقیق‌تر، من موسیقی را چنین می‌فهمم که برای خودِ من آینه‌ای است برای نزدیک‌تر شدن به خودم. لابد دیگرانی هم هستند که خودشان را خیلی هم آدم حساب می‌کنند ولی هیچ هم از این موسیقی یا موسیقی دیگر خوش‌شان نمی‌آید. خوب این هم هست. «روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد». 
این موسیقی باید بتواند به من کمک کند مهربان‌تر، شادتر، آرام‌تر، انسان‌تر و لطیف‌تر باشم. من از موسیقی این‌جور چیزها را می‌جویم.  موسیقی ایرانی این چیزها را به من می‌دهد. این‌ها را لابد اهل خانه بهتر می‌فهمند که اهل البیت ادری بما فی البیت. گفتن ندارد که موسیقی برای من دایره‌اش خیلی خیلی وسیع‌تر از این حرف‌هاست. قرآن برای من ترکیبی از موسیقی و شعر و الهام و هنر است. من وقتی قرآن می‌شنوم، موسیقی قرآن همان اندازه برای‌ام مهم است که کلام‌اش و شاعرانگی‌اش؛ قدسیت‌اش حساب دیگری دارد. موسیقی، با نگاهی که من دارم، در خدمت آدمی است و باید در خدمت آدمی باشد. آدمی نیست که باید اسیر و خادم موسیقی باشد و خودش را پای آن صرف کند. موسیقی آینه است. هر کس تصویر خودش را در آن می‌بیند. خوب‌رو باشی، محظوظ می‌شوی. به خودت نرسیده باشی و ژولیده و آشفته باشی، لابد با دیدن این تصویر ابرو گره خواهی کرد. قصه خیلی شخصی است. خیلی فردی است. بسیار نوشتم ولی تمام این‌ها را می‌شد در دو سه کلمه نوشت. شرح لازم نداشت واقعاً.