۳

نتایج مبارک حرکت خاتمی

این سخن حضرت امیر، یکی از حکیمانه‌ترین سخنان در انسان‌شناسی است: آدمی زیر زبان‌اش پنهان است. و گفتار آدمی با کردارش هم البته نسبت دارد. آدمیان و به طور خاص‌تر، سیاست‌مداران از گفتار و کردارشان شناخته می‌شوند. داوری درباره‌ی آن‌ها نیز از همین رهگذر میسر است. ما بر مبنای معلومات‌مان داوری می‌کنیم نه مجهولات‌مان. اهل توهم‌اند – یا ارادت‌‌ – که بر اساس ناشناخته‌ها و در متن جهش‌های ایمانی داوری‌های عرصه‌ی عمومی‌شان شکل می‌گیرد، خاصه جایی که قرار باشد کار سیاست را به کاردان‌اش بسپارند.

سید محمد خاتمی، تاریخ دارد. انسانی است عمومی. خاتمی با افراد عادی که عرصه‌ی زندگی‌شان عمدتاً منحصر به فضاهای خصوصی است تفاوت بسیار دارد (وبلاگ‌نویسانی که مرتب می‌نویسند نیز از این حیث به خاتمی سیاست‌مدار و عمومی شبیه‌اند چون هر روز گفتارشان را در معرض داوری آدمیان می‌نهند). رییس جمهور سابق ایران – با تمام سمت‌هایی که پیش از آن داشته است – تاریخی ثبت‌شده دارد که نه می‌توان آن را انکار کرد و نه توجیه. ولی او را باید در تمامیت‌اش دید، با همه‌ی قوت‌ها و ضعف‌های‌اش. او را باید تاریخ‌مند دید. تاریخ‌مند کردن خاتمی، یعنی اسطوره‌زدایی از او. تاریخ‌مند کردن و اسطوره‌زدایی خاصه در عرصه‌ی سیاست، چه بسا یکی از ضروری‌ترین کلیدهای گشایش‌های سیاسی در کشور ما باشد.

کاری را که خاتمی روز جمعه کرد، به هیچ‌رو غیرمنتظره نبود. اما مهم‌تر از خود کار خاتمی، حواشی و پیامدهای ناخواسته‌ی خاص آن بود و بدون شک این پیامدها چیزهایی نبودند که خاتمی هنگام شرکت در این انتخابات به آن اندیشیده باشد. ادبیات، زبان، نثر و منطق حاکم بر ذهن و زبان خاتمی هم البته به روشنی خود را در واکنش‌های بعدی آشکارتر کرد و همین هم البته به شکل گرفتن این پیامدهای ناخواسته‌ی خاص کمک کرد. توضیح می‌دهم که مرادم کدام پیامدهای ناخواسته است.
این ماجرا، خاتمی را – بدون این‌که بخواهد – به زمین نقد کشید. خاتمی هر چند از چندین سو گرفتار سیل عواطف محبت‌آمیز و مریدانه‌ی خیل هواداران و احساسات خشن و پرخاش‌گرانه‌ی مخالفان دیروز و امروز بود، در خلال تمام این بحث و جدل‌های داغ، ناگزیر در متن سنجش‌گری‌هایی واقع شد که هر چند صدایی کمتر شنیده و خاموش‌تر دارند، از دل همین بحث و جدل‌ها سر برون می‌کنند. این حادثه اسطوره‌ای را که از خاتمی در ذهن بعضی‌ها وجود داشت – و حتی هنوز وجود دارد – بیشتر شکست. خاتمی بسیار زمینی‌تر، خطاپذیرتر و سنجش‌پذیرتر از قبل شد. زمینی‌تر، خطاپذیرتر و سنجش‌پذیر شدن به این معناست که برای داوری گفتار و کردار او امروزه ما مجهزتر و تواناتر هستیم. توانایی تحلیل سیاسی و عقلی جامعه‌ی امروز ایران بسی بالاتر از روز دوم خرداد است. جنبش سبز با دگردیسی شگفت‌آوری که در سلول‌های جامعه‌ی ایرانی ایجاد کرد،‌ به تدریج بذری را کاشت که هرچند هنوز نهالی کم‌جان و شکننده است ولی مسیر اتکا به خرد و سنجش‌گری سخت‌گیرانه را هموارتر می‌کند. این نکته البته محتاج شرح و بسط است و آن را به وقتی دیگر وامی‌گذارم،‌ اما مغز سخن من این است که باید این کار خاتمی را – به ویژه در بستر حوادث امروز ایران – به فال نیک گرفت چون آن‌قدر به بحث‌ها دامن زده است که کمتر کسی است که ناگهان تمامی تاریخ خاتمی و تاریخ‌مندی او پیش چشم‌اش رژه نرفته باشد و مرتب ریز و درشت تصمیم‌های دوره‌ی تصدی قدرت او را، و حتی پس از آن را، بررسی نکرده باشد.
از روز جمعه به بعد، خاتمی – به زعم من بر خلاف آن چیزی که لزوماً خودش خواسته باشد – سنجش‌پذیرتر، انسانی‌تر، زمینی‌تر از پیش شد و این برای سیاست‌مدار آن هم در کشوری مثل کشور ما، اتفاق مبارکی است. این همه چیزِ قصه نیست ولی نکته‌ی بسیار مهمی است که می‌توان سنجش رفتار و گفتار سیاست‌مدار را به عهده‌ی مردم نهاد و آن‌ها را معزول و منعزل از سنجش او ندانست. در کشوری که هر مخالفت یا نقدی، توهین و تهتک تلقی می‌شود و هر لجن‌پراکنی و بی‌تقوایی و فضاحتی، نام دفاع از ارزش‌ها و انقلاب و ولایت دارد، همین‌که آرام‌آرام به جایی برسیم که بتوانیم با آهستگی و خردمندی سیاست‌مداری را نقد کنیم،‌ او را از آسمان اسطوره بر زمین بشریت بنشانیم و بتوانیم تاریخ فراز و فرودها و بن‌بست‌های نظری و تناقضات فکری‌اش را ببینیم، یعنی یک گام آن هم در این غوغای انسان‌کشی که بر ایران حاکم است، به جلو رفته‌ایم.
البته این روایت‌های ساده‌دلانه را که خاتمی نمی‌خواست قهرمان باشد یا از آبروی خودش گذشت، و تمام توجیه‌ها و تفسیرهای شبه‌ادبی صادر شده پس از ماجرا را سطحی و بیشتر تقلا و دست‌وپایی برای موجه‌سازی نفس عمل می‌دانم. به عبارت دیگر، تمام این‌ها در راستای ساختن تصویری خواستنی، کامل، دوست‌داشتنی و پاک از سیاست‌مدار است. آشفتگی‌های نظری هم البته در این میان مزید بر علت می‌شود. معلوم نیست بالاخره کسانی که در این میان از رفتار او دفاع می‌کنند مدافع کدام قرائت از نسبت اخلاق و سیاست هستند. انگار شخص خاتمی گاهی تبدیل به معیار گزینش نظریه و چارچوب روشی تحلیل ماجراست نه بر عکس. من البته این نکته را نادیده نمی‌گیرم که حتی همین حادثه هم ممکن است باعث بشود آن پوسته‌ی اسطوره‌ از خاتمی ساختن، حتی ضخیم‌تر شود ولی سویه‌ی دیگر ماجرا را البته قوی‌تر می‌دانم.
به هر حال، من کل ماجرا را مطلقاً‌ منفی نمی‌دانم – حتی اگر در بدبینانه‌ترین (یا خوش‌بینانه‌ترین) روایت‌اش به معنای «جدایی»‌ خاتمی از جنبش سبز باشد (اصلاً خاتمی کی خود را بخشی از جنبش سبز می‌دانست یا چقدر هم‌راه و هم‌آهنگ و هم‌فکر میرحسین موسوی بود؟). اما پیامدهایی از این جنس – تحلیل‌اش درست باشد یا غلط – به نظر من آن‌قدرها مهم نیست که شکستن تابوهای ذهنی و گشوده شدن تدریجی اما دردناک ذهن‌های محبوس در دوگانه‌های کاذب نظری در سیاست. از این بابت، باید به خاتمی دست‌مریزاد گفت هر چند شاید هرگز به ذهن‌اش خطور نمی‌کرد که ممکن است این هم یکی از نتایج عمل‌اش باشد.
۰

چراغ کم‌فروغ سنجش‌گری

طبیعی است که افراد مختلف در برابر کاری که سید محمد خاتمی انجام داده است، واکنش‌های متفاوت از دفاع جانانه گرفته تا انتقاد روش‌مند و منسجم و حتی پرخاش‌های خشن و درشت داشته باشند. طبیعی بودن‌اش به این دلیل ساده است که سیاست‌مدار مرد عرصه‌ی عمومی است. خصوصاً وقتی سیاست‌مدار در مقام قدرت باشد، مجامله و تعارف معنای چندانی ندارد و برای سالم نگه داشتن سیاست و فضای اجتماعی تمام دلسوزان ناگزیرند از سنجش‌گری بی‌پروا و مشفقانه. خاتمی دیگر در مقام قدرت نیست. سید محمد خاتمی امروز رییس جمهور سابق کشور است که در ایران مغضوب است و در متن قدرت کمترین اعتباری برای سخن‌اش قایل نیستند. اعتبار که سهل است؛ خودش و یاران‌اش آماج شدیدترین حملات و لجن‌پراکنی‌ها و افتراهای بی‌شاخ و دم هستند. بعضی از یاران سابق‌اش هم این روزها کم مرتکب خطاهایی نمی‌شوند که خوراک تهیه‌ی رسانه‌های هتاک و دروغ‌پرداز جمهوری اسلامی را فراهم می‌کنند. اما هم‌چنان این نکته را نباید نادیده گرفت که خاتمی خود را رهبر اصلاحات و پدر آن می‌داند و اندیشه‌اش را برخاسته از اصلاحات می‌داند. اصلاحات یک جریان سیاسی است و هر جریان سیاسی ناگزیر جایی به قدرت پیوند می‌خورد – حتی اگر امروز دسترسی به ابزارهای قدرت نداشته باشد – در نتیجه سنجش‌گری آن امری ضروری است و در معرض خشم و خشونت واقع شدن آن طبیعی و ناگزیر است.

اما اصل قصه این‌جاست: در میان سه طیف هواداران، سنجش‌گرانی که به همان «منش و روش و بینش» خاتمی – بخوانید «اصلاحات» – رویکردی انتقادی دارند، و مخالفان پرخاش‌گری یا دلبستگانِ امروز برآشفته و از خواب بیدار شده، جای یک چیز به شدت خالی است. سنجش‌گری در این میانه‌ی غوغا چوب عواطف و احساسات هر دو سو را می‌خورد. هواداران، سنجش‌گران را افراطی و تندرو و شتاب‌کار می‌بینند و پرخاش‌گران از میان سخنان سنجش‌گرا تأییدی برای پرخاش خود می‌یابند. از منظر دینی و اخلاقی هم که بنگریم، بهترین دوست آدمی کسی است که عیوب او را بر او آشکار کند و مشفقانه بتواند خطاهای او را گوشزد کند. از منظر سیاسی هم قصه روشن‌تر از این‌هاست: سیاست‌مداری که کارش سنجیده نشود یا نتوان به کارش خدشه وارد کرد، سیاست‌مداری است در حاشیه‌ی امنیت و این روزها در ایران از این جنس سیاست‌مداران کم نداریم. چه دلیلی وجود دارد برای این‌که خواسته یا ناخواسته از همان کسی که شعار «زنده باد مخالف من» می‌دهد، سیاست‌مداری بسازیم که سنجش کارش هزینه‌های سنگینی دارد؟ در میان توضیح‌ها، توجیه‌ها و دفاع‌هایی که از خاتمی ارایه شده است، هم روایت ابطحی، هم توضیح پرنخوت علی شکوری‌راد – که از «حکمت» کار خاتمی سخن گفته بود – و هم واکنش خانم محتشمی‌پور و‌ آقای تاج‌زاده از همین جنس بود: تاب سنجش‌گری وجود ندارد و نشانه‌اش این است که هر نقدی بلافاصله برچسب شکستن حرمت خاتمی را می‌خورد. خوب حرمتِ سیاست‌مدار شکسته می‌شود؟ بشود! وقتی پا به میدان سیاست گذاشتی و هم‌چنان خواستی با پرچم اصلاحات بروی جلو، باید تن‌ات را برای همه‌ی این‌ها چرب کنی. در بهترین شرایط می‌توانی بگویی بی‌انصافی کرده‌اند و سخن‌ام را چنان‌که باید روایت نکرده‌اند. همین. این همه شور برانگیختن و از احساس و عاطفه‌ی پاک مردم مایه گذاشتن، بازی روانی با مخاطب است.
سنجش‌گران منصف و دردمند، بهترین حامیانی هستند که خاتمی می‌تواند داشته باشد. یارانی که هم‌چنان پس ذهن‌شان آمادگی دارند خاتمی را در مقام پیر و مرشد یا حکیم فرزانه ببینند، بالقوه بذر استبداد را در ضمیر مخاطبان‌شان می‌کارند. سیاست‌مدار – چه در مقام قدرت باشد چه فاقد قدرت – حاشیه‌ی امنی ندارد که بتواند به آن پناه ببرد. برای رهیدن از این حجم سنجش‌گری و حتی پرخاش‌گری، سیاست‌مدار چاره‌ای جز طلاق دادن رسمی سیاست ندارد. خاتمی هر چه که هست به صفت دودلی و تردید موصوف است و در این تردیدی نیست. نام این دودلی و تردید را حکمت و دوراندیشی نهادن، خوش‌بینی بیش از حد است.
نکته‌ی آخر این‌که من هم‌چنان از ابتدای قصه به اصل کار خاتمی نپرداخته‌ام. بحث هم‌چنان پیرامون حواشی قصه می‌گردد. گویا بسیاری از هوادارانی که این روزها رگ گردن‌شان قوی می‌شود، بیشتر نگاه‌شان به جایی مثل «بالاترین» است و پستوهای فضای مجازی. من نقدم را مبتنی بر هیاهوهای فضای مجازی نمی‌بینم و نمی‌دانم. اکثریت منتقدان خاتمی را هم پرخاش‌گران نمی‌دانم. تفاوت سنجش‌گرانی که به روش و اندیشه‌ی خاتمی نقد دارد با پرخاش‌گران در همین است که صدای‌شان بلند شنیده نمی‌شود. از پرخاش‌گران نمی‌توان انتظار داشته که صدای سنجش‌گران را بلند کنند. آن‌ها ناگزیر به سویه‌های از سنجش آن‌ها اعتنا خواهند کرد که در جهت تأیید منکوب کردن تمامی خاتمی است. این وظیفه‌ی هواداران خاتمی است که سنجش‌گران را قدر بنهند و به جای راندن آن‌ها به سوی دیگر، چاره‌ای برای تزلزل‌ها، تناقض‌ها و تعارضات اصلاح‌طلبی تبلیغ شده توسط خاتمی بیندیشند. «زنده باد مخالف من» شعار است ولی اقبال کردن به منتقدی که خلل‌های کار آدمی را به او می‌نمایاند، از خردمندی و حکمت است. اعزاز مخالف پیشکش، شما منتقدان را دریابید که بدون آن‌ها به جمود و تصلب خواهید افتاد.

پ. ن. برای آن‌که مرادم روشن باشد که مقصود چه نوع سنجش‌گری و نقدی است، سه یادداشت زیر، نوشته‌ی شهاب میرجعفری، نمونه‌هایی تیپیکال از جنس نقدهای مورد نظر من است:

۶

سیر «حکمت» در سیاست ایران

واکنش‌های قابل انتظار به خبر شرکت سید محمد خاتمی در انتخابات مجلس، یک پرده‌ی کوچک از سناریوی بزرگ‌تر سیاست در ایران است. اما آن‌قدر که رأی دادن یا ندادن خاتمی به چشم مخالفان یا حامیان‌اش می‌آید، تباهی تحلیل‌های توجیه‌گرانه‌ی مختلف به چشم نمی‌آیند. عمل خاتمی یک چیز است و توجیه‌های سست و بی‌پایه یا جانبداری‌های مدافعه‌جویانه چیزی دیگر. سیاست‌مدار، مرد عرصه‌ی عمومی است و در عرصه‌ی عمومی آدمیان در معرض نقدند. عرصه‌ی عمومی و عرصه‌ی سیاست میدان عشق‌ورزی و محبت و عاطفه نیست که بتوان در آن کوتاهی‌ها یا قصورهای عملی سیاست‌مداران را به جمال نیکو یا خلق پسندیده‌شان بخشید.
هنوز این تلقی از سیاست که سیاست‌ورزی کار بزرگان و پختگان و حکیمان است (تلقی سنتی و پدرسالارانه‌ای که در آن تخصص و دانش نقش چندانی ندارد) در ذهن و خیال طیف گسترده‌ای از سیاست‌ورزان و روزنامه‌نویسان پافشاری می‌کند. هم‌چنان در ایران سیاست‌ورزی نه تنها توصیف‌اش امری غیرشفاف است که تکلیف‌اش پشت پرده و در ضمن مذاکرات پنهان معین می‌شود، بلکه از این توصیف – فارغ از درست و غلط بودن‌اش – به مرحله‌ی تجویز هم می‌رسند. در این تصویر، مردم مانند بندگان خداوندی عالم و حکیم هستند که دانشِ همه‌ی مصلحت‌های آشکار و نهان و حسن و سوء عاقبتِ آن‌ها را دارد. مردم باید بیایند نقش‌شان را بازی کنند و مصلحت و حکمت سیاست را به عهده‌ی دانایان و حکیمانی بگذارند که مصلحت‌شان را از خودشان بهتر و بیشتر تشخیص می‌دهند.
این روزها،‌ بی‌شک در میان خیال مدافعان حرکت خاتمی، یا کسانی که سعی می‌کنند توجیه و توضیحی برای حرکت او بیابند، با این جنس تحلیل‌ها برخورد می‌کنیم. این رویکرد به سیاست است که هم‌چنان سیاست را غبارآلود، مشوش و مبهم می‌کند و به زبان دیگر به مردم می‌گوید که: سیاست ایرانی غیردموکراتیک، سلطانی، غیرشفاف و مبهم است و باید چنین بماند. باید‌ش از این‌جا می‌آید که هر پرسشی به سرعت و به سادگی برچسب خامی، نپختگی، تبِ تند داشتن، شتاب و عجله، تندروی و جوانی می‌خورد.
در سیاستی که در آن نقش آدمیان جدی گرفته می‌شود، چنین توصیه‌هایی هم بی‌معناست و هم پهلو به پهلوی استبداد می‌زند. و تنها از سیاست مدرن سخن نمی‌گویم که در آن‌ها آدمیان واجد حقوقی هستند و تکالیف‌شان بر حقوق‌شان می‌چربد و عدم توازنی نازدودنی میان حق و تکلیف‌شان وجود ندارد. این نوع رویکرد به سیاست حتی در سیاست غیرمدرن هم همواره محل انتقاد بوده است. این خلط «است»‌و «باید» هم در نظر و هم در عمل برای این «حکیمان» امروزی رخ داده است. دست‌کم در سنت مسلمانان شیعی، علی بن ابی‌طالب الگویی است که به روشنی می‌گوید حاکمان حق ندارند وقتی در مظان اتهام قرار گرفتند، پاسخگویی و توضیح عمل‌شان را به تأخیر بیندازند («اگر رعیت بر تو به ستمگرى گمان برد، عذر خود را به آشکارا با آنان در میانه نه و با این کار از بدگمانیشان بکاه، که چون چنین کنى، خود را به عدالت پروده‏اى و با رعیت مدارا نموده‏اى. عذرى که مى‏آورى سبب مى‏شود که تو به مقصود خود رسى و آنان نیز به حق راه یابند»؛ نامه به مالک اشتر).
سیاست‌ورزی سالم، سیاستی نیست که در آن همواره پرسش مردم را حواله به حکمتی پنهان بدهیم یا وعده‌ی تدبیر و تمهید خردمندانه‌ای را بدهیم که هنوز سرّش بر کسی آشکار نشده است. این جنس سیاست‌ورزی، سیاست‌ورزی جباران و مستبدان است. سیاستی که جهان امروز می‌طلبد، و بی‌شک این همان سیاستی است که جامعه‌ی ایران امروز می‌طلبد، سیاستی است شفاف که در آن سیاست‌ورزان و کنش‌گران سیاسی تصمیمی را دور از چشم و گوش مردم نمی‌گیرند و اگر عهدی با مردم بستند بر سر عهد خود می‌مانند. در صحنه‌ی این کشاکش مذاکره و سازشی رخ نمی‌دهد مگر آن‌که پیشاپیش مضمون و محتوای آن با مردم در میان گذاشته شود و مردم به آن رضایت داده باشند. جز این اگر باشد، در بهترین حالت استبدادی پدرانه داریم. اگر مردم ما از سیاست‌ورزان و کنش‌گران‌شان انتظار شفافیت و ایستادگی بر عهد و پیمان‌شان داشته باشند، نه تنها خواسته و انتظار گزافی نداشته‌اند بلکه توقع‌شان عین عدالت و انصاف است. برچسب خامی، شتاب‌زدگی، تبِ تند داشتن به این انتظارات زدن، خود نشان استبداد رأی است و از بالا در مردم نگریستن و خویش را بر مسند حکیمان دیدن و ناچیز و نادیده گرفتن بلوغ مردمی که دیگر در ظرف و خیال نسل پیشین نمی‌گنجند.
آشکار است که حتی وقتی آدمی بر حقوق خویش پای می‌فشارد یا در سیاست‌ورزی انتظار شفافیت و ایستادگی بر سر عهد و پیمان دارد، پسندیده نیست که به زبانی درشت‌، گزنده و تلخ رو بیاورد. اما این نکته نیز اظهر من الشمس است که کسانی که مبلغ آن سیاست ابهام، پشت پرده مذاکره کردن و تصمیم‌های پنهانی گرفتن به دور از چشم مردم هستند، تکلیف تمام مطالباتِ بر حق و مدنی مردم را با توسل به نفی و نهی خشونت زبانی و عملی و ملامت کردن تندی و تندخویی – که به طور طبیعی هر انسان منصفی را ممکن است خلع سلاح کند – می‌خواهند روشن کنند و زبان آزادی‌خواهی و عدالت‌جویی را خاموش کنند.
سیاست‌ورزی عرصه‌ی عمل پیامبرانه نیست که کسی وعده‌ای بدهد و بگوید صبر کنید تا این وعده محقق شود چون من الآن نمی‌توانم رازش را بر شما آشکار کنم. رابطه‌ی مردم و سیاست‌مدار یا کنش‌گر سیاسی، رابطه‌ی موسی و خضر نیست که از یکی تسلیم و متابعت محض و بی‌چون و چرا انتظار داشته باشیم و از دیگری خویشتن‌محوری حکیمانه و باطنی‌اندیشی عارفانه. این در هم آمیختن خطرناک و هول‌ناک ساحت‌های مختلف زندگی اجتماعی و سیاسی بشر، پیامدهای مخربی دارد که بدون شک راه رسیدن به یک نظام سیاسی مطلوب و حق‌مدار را دورتر می‌کند.
پس از این‌که میرحسین موسوی بیانیه‌ی هفدهم‌اش را داد، تا مدتی آماج حملات مختلف شود ولی پس از این‌که آن بیانیه، که بعد از حوادث عاشورا صادر شده بود، به دقت خوانده شد، یک نکته‌ی ظریف اما بسیار محوری در مشی سیاسی موسوی به تدریج در ذهن مردم جا گرفت. مغز آن بیانیه، و پیشنهادهای ارایه شده در آن، بند پایانی آن بود: «و کلام آخر آنکه همه این پیشنهادات بدون نیاز به توافق نامه و مذاکره و داد و ستدهای سیاسی و از موضع حکمت و تدبیر و خیرخواهی می‌تواند اجرایی شود». موسوی برای تغییر وضع موجود، نیازی نمی‌دید به این‌که در خفا با حاکمیت سازش یا گفت‌وگو کند یا بخواهد امتیازی بدهد تا امتیازی بگیرد. اگر قرار به گشایشی بود، باید حکومت آن را پیش چشم مردم و بدون تستر و نهان‌کاری انجام بدهد. خود موسوی هم بر همین موضع پایدار ماند که هیچ مذاکره و گفت‌وگو و پذیرفتن پیشنهادی را بدون آن‌که ابتدا آن را علناً با مردم در میان بگذارد، نخواهد پذیرفت. الگوی سیاست‌ورزی مدرن، اخلاقی، حق‌مدار و انسانی همین است که موسوی توصیه کرده بود. نفی این ویژگی‌های مدرن، حق‌مدارانه، انسانی و اخلاقی با برچسب تندی و افراط یا شتاب‌زدگی چیزی نیست جز هموار کردن راه برای استقرار و تثبیت سیاستی عقب‌افتاده، خدعه‌گرانه، تکلیف‌محور و از موضع تحکم.
۳

روزگار از دست رفته‌ی خاتمی

یادداشت بلندی نوشته بودم پیش از این‌که خاتمی اعلام انصراف کند. بعضی از بندهای آن نوشته را هنوز هم می‌شود از نو خواند و نوشت. اما عجالتاً فکر می‌کنم در وضعیت فعلی بسیار مهم است حامیان و مشوقان خاتمی تعارف را با خودشان کنار بگذارند. یکی از چیزهایی که این روزها در رسانه‌ها نقل محافل است این است که خاتمی (و دو نفر دیگر) نماینده‌ی «اصلاحات» هستند. من چند بار دیگر هم نوشته‌ام که دیگر این اصلاحات را نمی‌فهمم. اصلاحات یعنی چه؟ اصلاحات مُرد! به فکر چیز دیگری باشید. نشسته‌اند بالای سر یک مرده و می‌خواهند به زور شوک قلبی به او بدهند. دست از سر مُرده بردارید و به خاک‌اش بسپارید. با این مقدمه‌ی نه چندان دل‌چسب برای بعضی‌ها می‌روم سر اصل حرف‌ام. امیدوارم عقلای قوم و کسانی که دل‌شان برای آزادی، آبادی و عزت ایران می‌سوزد، به فکر راهبرد باشند نه دمیدن در کوره‌ی عواطف و تقلا برای متقاعد کردن خاتمی.

یکم این‌که کسانی که با شور و شوق و اشک و آه به استقبال خاتمی و دعوت از او رفتند، اگر خوب و اگر بد، کارِ خودشان را کردند. در همین حد، ابرازِ شوق کافی است. بیشتر از این اصرار کردن به شبهه‌ها و شائبه‌هایی دامن می‌زند که معنای‌اش چیزی نخواهد بود جز مهره‌ی بازی دیگران شدن. در نتیجه، باید حداقلی از استقلال و کرامت انسانی برای خاتمی قایل شد و به رأی‌اش احترام گذاشت.

دوم. در این وضعیت، هر تلاشی برای منصرف کردن میرحسین موسوی و از آن بدتر تخریب چهره‌ی او و نقدهای عاطفی و احساسی در پرتو ماجرای انصراف خاتمی، تنها نتیجه‌ی معکوس می‌دهد و، به اعتقاد من، صدمه‌ای به انسجام و یکپارچگی رأی مردم خواهد زد. حاصل این کار، جز تشتت و دامن زدن به تفرقه نیست. وضعیت فعلی همین است که هست. به جای تلاش برای تغییر تاریخ (!) و دست بردنِ در آینده، باید به کارِ خردمندانه پرداخت. میرحسین موسوی رییس جمهور بشود یا نشود، می‌توان در فرصت دیگری به نقد او پرداخت. کمی فرصت بدهید تا غبار انتخابات فرو بنشیند. گریبان گرفتن از موسوی در این شرایط، به اعتقاد من، تند رفتن است و حاصل‌اش – در مجموع – به زیان همه‌ی ما خواهد بود. برآیند این اقدامات نتیجه‌ی مثبتی برای ما نخواهد داشت (حتی برای گروه‌های مذهبی چپ سابق و اصلاح‌طلبان و مشارکتی‌های فعلی).

سوم. جریان انتخابات در ایران پیچیده و بغرنج است. یعنی چه؟ یعنی این‌که بر خلاف کشورهایی مثل انگلیس که نظام حزبی مشخص، شناخته‌شده و باسابقه دارند، در ایران سیاست با عوامل روشن و شفاف تعریف و شناخته نمی‌شود. همیشه چیزهایی رخ می‌دهند که چه بسا تا سال‌های درازی از آگاهی عمومی به دور می‌مانند. همیشه عواملی در فرآیندهای سیاسی داخل ایران اثر می‌گذارند که نه به سادگی قابل پیش‌بینی هستند و نه حتی می‌توان حریف آن‌ها شد. لذا، در برخورد با یک فرآیند پیچیده و بغرنج، باید شکیبایی پیشه کرد و دندان روی جگر گذاشت تا کمی غبارها فرو بنشیند.

چهارم. فکر می‌کنم کفِ خواسته‌های حامیان و مشوقان این مثلثِ امروز مثنا شده، خارج کردن احمدی‌نژاد از کاخ ریاست جمهوری است. با جریان‌هایی که این روزها دارد رخ می‌دهد، این اتفاق با یا بدون حضور خاتمی رخ خواهد داد (آرزوست دیگر؛ برای این آرزو هم شاهد می‌آورم). من فکر می‌کنم این تصور که تنها برگ برنده در برابر احمدی‌نژاد، خاتمی است، تصوری است که شاید الآن می‌توان به قوت در آن تشکیک کرد. موضع مجلس در برابر احمدی‌نژاد و اخطارش، یک شاهد بسیار روشن بر این مدعاست.

پنجم. سقف خواسته‌های بعضی از این حامیان و مشوقان گفتن ندارد. من هم تصریحی به آن نمی‌کنم. ولی به جد فکر می‌کنم حداقل کفِ آن مطالبات، کشور را در مسیر درستی قرار خواهد داد. باقی ماجرا به برنامه‌ریزی و تدبیر مسئولان امر بستگی دارد و البته حرکت‌های جامعه. انتخابات، متأسفانه، در کشور ما همیشه مثل تب بوده است که چند ماهی مردم را می‌گیرد و وقتی فروبنشیند، تا چهار سال بعد دیگر هیچ نشانه‌ای از آن در رفتار مردم و مدیران کشور نیست. خوب، این وضع «همه»ی گروه‌های سیاسی از همه‌ی جناح‌هاست. «هیچ کس بی دامنی تر نیست…»

زنهار دادن ندارد دیگر. حکم عقل این است که دست و پای موسوی را باز بگذارند تا دیدگاه‌های‌اش را تشریح کند. بعد می‌توان در فرصت مقتضی، گریبان او را هم گرفت و او را به چالش کشید. نقد کردن موسوی، در ظل ماجرای کناره‌گیری خاتمی، یک اشتباه تاکتیکی است و زیان‌اش از سودش (سودِ احتمالی‌اش) بسیار بیشتراست. هول و هراس از این‌که موسوی در برابر احمدی‌نژاد شکست خواهد خورد باید کنار گذاشته شود. سیاست ایران بغرنج‌تر از این حرف‌هاست که بشود همین‌جور خطی پیش‌بینی‌اش کرد.

پ. ن. چیزی درباره‌ی دموکراسی نوشته‌ام که می‌گذارم برای یادداشتی دیگر.

۳

استراتژی مهارِ سه‌گانه!

نوشته بودم که به اعتقاد من خاتمی، حتی پس از اعلام حضور میرحسین موسوی باید به حضورش در عرصه‌ی مبارزه‌ی انتخاباتی ادامه دهد. دلایل من به قرار زیر است (البته در همه‌ی این دلایل می‌توان با اعتنا به اتفاقاتی که در آینده رخ می‌دهد، تجدید نظر کرد؛ سیاست است دیگر!).

نخست این‌که، بحث بر سر ترکیب فصلی «یا من یا موسوی» چندان موضوعیت ندارد، به این دلیل که آن گفته (آن گفته‌ی شتاب‌زده و اشتباه خاتمی) الزامی اخلاقی برای خاتمی وجود ندارد (اساساً درباره‌ی اخلاق حرف زیاد می‌شود زد و در یادداشت دیگری به آن خواهم پرداخت). در نتیجه، در نفس آمدن موسوی هیچ حجت اخلاقی سلبی برای خاتمی (و حتی برای موسوی) وجود ندارد که از ادامه‌ی حضور بازشان دارد.

برگردیم به نگرانی‌های این نامزدهای مثلثی (خاتمی، کروبی و موسوی). علی الظاهر همه بر سر این نکته اتفاق دارند که نباید کشور را دوباره به دست احمدی‌نژاد سپرد. و این یکی از خواسته‌های حداقلی هر سه نامزد است و همه متفق‌اند که شیوه‌ی کشورداری احمدی‌نژاد در این دوره نه به سود نظام بوده است و نه به سودِ ملت. لذا، باید ماجرا را از این منظر هم دید.

واقعیت مسأله این است که الآن این مثلث وجود دارد و هر سه رأس (به جز شاید خاتمی، حداقل در حد نشانه‌هایی که می‌شود دید)، در نامزدی عزم جزمی دارند و کوتاه‌بیا نیستند. شاید استدلال خاتمی این باشد که ادامه‌ی حضورش ممکن است باعث شکسته شدن رأی این مثلث شود و همان بهتر که مثلث، مثنیٰ شود تا رأی‌های متفق، دولتِ احمدی را از میدان به در کرده و دولتی بدیل به جای آن بنشاند. خاتمی می‌داند که چه بسا کسانی که می‌‌خواهند پشت او بایستند، هرگز حاضر نشود به اردوی موسوی بپیوندند. این یعنی ریزش یک‌باره‌ی رأی‌هایی که می‌توانست در مقابل احمدی‌نژاد بایستند. قراین قابل توجهی هست که نشان می‌دهد بیرون رفتن خاتمی از صحنه، یعنی تقویتِ احتمال پیروزی احمدی‌نژاد، نه تضعیف آن احتمال.

کسانی که قرار است در انتخابات شرکت‌ کنند، اگر قرار باشد بین خاتمی و احمدی‌نژاد انتخاب کنند و خاتمی کنار بکشد، آیا به بدیل خاتمی رأی خواهند داد یا به رقیبِ او؟ این نکته مهم است که به هر دلیلی، خاتمی قدرت‌مندترین رقیب در برابر احمدی‌نژاد است. نه موسوی و نه کروبی هیچ کدام نمی‌توانند در برابر شبکه‌ی تودرتویی که احمدی‌نژاد در اختیار دارد، تاب بیاورند. شاید این دو،‌ بدون خاتمی، بتوانند انتخابات را به دور دوم بکشانند. اما در دورِ دوم، پیروز انتخابات به احتمال زیاد احمدی‌نژاد خواهد بود. خلاصه‌ی نظر من این است که کنار کشیدن خاتمی، تنها مددرسان بالاتر رفتن رأی احمدی‌نژاد خواهد شد. این نقض غرض است و علی‌الظاهر باید خلاف آن چیزی باشد که خاتمی می‌خواهد.

من فکر می‌کنم در میان اعضای این مثلث، صداقتی وجود دارد. صداقت به معنای بسیط و اولیه‌اش، نه به معنای اعتزال‌جویانه و طهارت‌طلبانه‌ی زاهدانه. صداقت یعنی این‌که با مردم در آن‌چه ادعای‌اش را دارند، رو راست هستند و به شهوت و وسوسه‌ی قدرت پا به میدان انتخابات نگذاشته‌اند. هیچ شکی نیست که در میان اطرافیان همه‌ی این نامزدها کسانی هستند که به سودای رسیدن به قدرت و گرفتن منصب و مقامی، وزارت و سفارتی مشوق نامزدهای خودشان می‌شوند و چه بسا نشانی‌های غلط به آن‌ها بدهند و امید واهی در دل‌شان ایجاد کنند (این شامل حامیان احمدی‌نژاد هم می‌شود). اما حداقل می‌تواند گفت نزد خاتمی، کروبی و موسوی، صداقتی اقلی وجود دارد که تکلیف‌شان را با مردم روشن کنند و آن این است که هر سه خواهان بهبود بخشیدن به زندگی مردم هستند. البته بر شیوه‌های این‌ها ایراد هم وارد است. اشتباه‌های محاسباتی هم سر جای خود. اما می‌تواند گفت که این سه، در مقایسه با آن یک، از میانگین خرمندی و سنجیدگی بالاتری برخوردارند. حالا آیا کنار کشیدن خاتمی به معنای اثبات صداقت و درست‌کاری است و ماندن‌اش به معنای زیر پا گذاشتن اخلاق؟ به نظر من صداقت یعنی این‌که خاتمی بداند با قدم نهادن به این میدان، آبروی‌اش را گرو گذاشته است و با وجود این تن به این نبرد داده است. اتفاقاً به نظر من صداقت یعنی این‌که خاتمی بماند، با علم به این‌که ممکن است ببازد. جز این اگر باشد که سیاست‌مدار نیست و تنها در بند نام و آبروست (از کی تا به حال مقامات سیاسی چندان طهارت‌طلب شده‌اند که محاسبه‌ی آبرو می‌کنند؟ اگر قرار بود محاسبه‌ی آبرو کنند، باید سال‌ها پیش از تمام امور سیاسی کنار می‌کشیدند).

حرف‌ام را خلاصه کنم. اگر خاتمی بماند،‌ با این فرض که نه موسوی و نه کروبی هیچ کدام کناره‌گیری نکنند، به نظر من، احتمال از گردونه‌ خارج شدن احمدی‌نژاد در انتخابات بسیار بالاتر می‌رود (در صورتی که اتفاق عجیب و غریبی نیفتد). البته تمام این‌ها را می‌شود تا شب انتخابات حتی بازنگری کرد. خاتمی چه بسا بخواهد نهایتاً کنار بکشد. اما در وضعیت فعلی ماندن‌اش مفیدتر و مؤثرتر از رفتن و کنار کشیدن اوست. اما استراتژی آینده چه باید باشد؟ با وضعیت مثلثی فعلی چه باید کرد؟ به نظر من مهم‌ترین بازی این است که حامیان اضلاع این مثلث، از تخریب همدیگر پرهیز کنند و این سه نامزد، تلاش کنند دیدگاه‌های‌شان را روشن‌تر تبیین کنند. چه بسا این سه نامزد، حتی شروع به نقد دیدگاه‌ها و شعارهای یکدیگر کنند، اما نکته‌ی مهم این است که حتی نقدشان را به آرامی بگویند و صراحت و شفافیت استدلالی داشته باشند (که البته اساساً برای ما ایرانی‌ها کار بسیار دشواری است). خود نامزدها هم بهتر است از توهم بیرون بیایند و حساب را بر رأیی کمتر از آن چیزی بگذارند که اطرافیان‌شان به آن‌ها می‌گویند و با این منطق شیوه‌های مبارزه‌ی انتخاباتی‌شان را تنظیم کنند نه با توهم برنده شدن قاطع.

به نظر من بحث درباره‌ی این‌که چرا میرحسین با این وضع و در این موقعیت نامزد شده است (چرا زودتر نشد یا چرا در مقابل خاتمی شفافیت و همدلی بیشتر نشان نداد)، بحث فرعی است و کمکی به حل مسأله نمی‌کند. استراتژی حل مسأله می‌گوید که باید به همین بازی سه‌مهره‌ای ادامه داد و توازن را حفظ کرد. انتخابات آتی، در حال حاضر، شبیه شطرنج است. این بازی، تا زمانی که طرفین قاعده‌ی بازی را به هم نزده‌اند یا بازی آچمز نشده است، قابل ادامه است. بیرون رفتن خاتمی از صحنه، بازی را برای رقیبِ هر سه نامزد، آسان‌تر می‌کند.

پ. ن. من دلیل این همه آشفته‌گی و سرآسیمه‌گی را واقعاً نمی‌فهمم. قاعدتاً گروهی که باید گیج بشوند، گروه مخالفان این «سه تفنگ‌دار» است؛ نه موافقان و حامیان‌شان. کسانی که در صف این سه نفر دست و پای‌شان را گم کرده‌اند، جوری رفتار می‌کنند که آمدن موسوی، بازی حریف است. اگر آمدن موسوی، بازی حریف‌شان باشد، باید به آن حریف دست‌مریزاد گفت که توانسته است چنین باعث سردرگمی‌شان شود. مثلثی‌ها بهتر است زودتر به خودشان بیایند و کمی از فضای عاطفی و احساساتی نق‌نق و دلخوری و شکایت فاصله بگیرند. بهترین کار، ارایه‌ی استراتژی دفعی است نه یقه‌ی همدیگر را دریدن.

۶

خاتمی یا موسوی؟ انتخاب این نیست!

بحث درباره‌ی این‌که خاتمی باید نامزد ریاست جمهوری می‌شد یا نه، دیگر الآن بیهوده است، مگر این‌که یا مشکلی شخصی با خاتمی داشته باشیم یا حضور او را برای جامعه مضر بدانیم (حداقل آفتِ این موضع تشبه به روزنامه‌ی سابقِ عصر – به قول حسین قاضیان – و هم‌نوایی صریح با آن است!). در نتیجه، باید اوضاع را در شرایط موجود سنجید. کارهای سیاسی، عمدتاً بازگشت‌ناپذیرند. به عبارت دقیق‌تر، نمی‌شود کاری کرد و حرفی زد و بعد با اقدامی دیگر به خنثاسازی عمل یا سخن قبلی پرداخت. «عالمی را یک سخن ویران کند» و در سیاست این نکته بسیار پررنگ‌تر است (کارِ آقای لاریجانی به این زودی‌ها از خاطره‌ی منتقدان محو نخواهد شد، هر چند بگوید به فرموده‌ی کسِ دیگری به سودان رفته بود). این مقدمه را برای این گفتم که نتیجه بگیرم، سخن خاتمی مبنی بر این‌که یا او نامزد ریاست جمهوری می‌شود یا میرحسین موسوی، دیگری تیری است که از کمان جسته است.

خاتمی باید کناره‌گیری کند؟ به اعتقاد من نه. مثل روز روشن است که نه. دلیلی برای این کار نیست. مگر سیاست و مصلحت عمومی کشور، رفاقت و رقابت مرامی است؟ مگر اندیشیدن به مصلحت‌های دراز کشور، با قرار و مدار و شرط‌بندی تعیین می‌شود؟ می‌خواهم به این نکته برسم که اصل سخن خاتمی که یا او می‌آید یا میرحسین موسوی، چندان وزن مهمی در تعیین تکلیف امروز ما ندارد. همان موقع هم وزنی نداشت چون بیشتر به یک بازی سیاسی و تبلیغاتی برای گیج کردن مخالفان شبیه بود (ولو هرگز هدف خاتمی این نبوده باشد). در نتیجه، اگر خاتمی حتی امروز چون و چرا کند یا به تردید بیفتد که باید کناره‌گیری کند یا نه، معنایی جز تذبذب و تردید نخواهد داشت. خاتمی نه قرار است دلِ روزنامه‌ی کیهان را به دست بیاورد و نه قرار است منتقدانِ دوآتشه‌ی اصلاح‌طلبان، مشارکتی‌ها و کل دوم خردادی‌ها را شاد کند. اولویت خاتمی در این شرایط باید اندیشیدن به مصلحت درازمدت کشور و تدوین و تقریر برنامه‌های انتخاباتی (و اجرایی دولت‌اش در صورت انتخاب) باشد. خاتمی در انتخابات آینده، از مهره‌های مهم بازیگر در صحنه خواهد بود (با تمام ایرادهایی که به او وارد است). به نظر من اصلاً معنا نداشت خاتمی سرنوشت‌ نامزدی‌اش را به موسوی گره بزند. خوب زده است. حیف که این کار را کرده، ولی باید به جلو نگاه کند الآن.

پس: این‌که حالا میرحسین موسوی نامزد شده است، هیچ مدلول معرفتی یا الزام عملی برای خاتمی نمی‌آورد. خاتمی می‌تواند به کارش ادامه دهد، میرحسین موسوی نیز. وجود این دو منافات و تعارضی با هم ندارد. انتخابات آینده هم به نظر من، انتخاب میان اصلاح‌طلبی و غیر-اصلاح‌طلبی (یعنی جناح مخالف اصلاحات) نیست. قبول دارم که هنوز هم در ناخودآگاه و روانِ جمعی بسیاری از کسانی که به خاتمی رأی داده بودند، تصوری و ذهنیتی از اصلاحات هست (مطبوعات آزاد، کاهش دخالت دولت در حوزه‌ی خصوصی زندگی مردم، پرهیز از غوغا و جنجال در صحنه‌ی بین‌المللی و قس علیهذا). اما امروز، مسأله چیزی است ورای این‌ها. به نظر من، نه تنها خاتمی که هر کسی که داوطلب ریاست جمهوری می‌شود، خیلی شجاعت به خرج می‌دهد. قدرت هم البته چیز مطلوب و هوس‌انگیزی است و کدام یک از نامزدهاست که می‌تواند بگوید من از قدرت بدم می‌آید؟ وسوسه‌ی قدرت هم البته هست (نزدِ همه‌ی نامزدها به درجات و مراتب البته). حال چرا شجاعت؟ به چند دلیل: اول این‌که جهان گرفتار یک بحران اقتصادی بی‌سابقه است که الآن امواج‌اش به ایران هم رسیده است؛ دوم این‌که در این سه سال گذشته، به اعتقاد من، احمدی‌نژاد چنان بنیان اقتصاد، سیاست خارجی و سیاست داخلی را به تباهی و ویرانی کشانده است که سال‌ها باید تلاش کرد که برسیم به نقطه‌ی آغاز ریاست جمهوری احمدی‌نژاد. باز هم می‌شود دلیل آورد، اما فکر می‌کنم همین دو دلیل کافی است که مهابت وضعیت پیش رو را نشان بدهد.

باز هم در این باره خواهم نوشت.

پ. ن. ناگفته پیداست که تلاش برای منصرف کردن میرحسین موسوی از نامزدی برای ریاست جمهوری خطای مضاعفی خواهد بود که هزینه‌ای سنگین برای طرف‌داران خاتمی خواهد داشت. حداقل من وضعیت را چنین می‌بینم.

۳

ادامه‌ی حیاتِ چرخه‌ی خشونت

زمانی که صفحه‌ی خاتمی‌ نامه را گشودم، آن‌چه در درجه‌ی اول‌ام به نظرم می‌آمد این بود که این صفحه بتواند «در این مقامِ مجازی»، نقش «مستشار مؤتمن»ای را ایفا کند و سخنانی را که دیگران نمی‌توانند یا نمی‌خواهند به خاتمی بگویند، به صراحت اما در عین میانه‌روی و انصاف منعکس کند. من البته یک انگیزه‌ی ساده‌ی شخصی هم داشتم: با او هیچ خصومتی نداشتم و دلیلی برای «تخریب» او نمی‌دیدم.

نکاتی را که در زیر می‌نویسم، به وجهی تکرار آیین و مرامِ حاکم بر آن صفحه است که سعی کرده‌ام به آن ملتزم بمانم و البته همه می‌دانند که کار بسیار دشواری است. امیدوارم این ترسیم نقاط مهمِ نظری بتواند هم برای من و هم برای سایر دوستان راهگشا و مفید باشد.

من سخت اعتقاد دارم که از خشم و عصبانیت، خشونت می‌زاید؛ دیر یا زود. مهم نیست این خشم از اصلاح‌طلب صادر شود یا محافظه‌کار (من حقیقتاً معنای «اصلاح‌طلب» و «محافظه‌کار» را هم که این سال‌ها در فضای سیاسی ایران باب شده است به درستی درک نمی‌کنم اما می‌شود از روی مصادیق به شناختی ظنی – حداقل – رسید). خشم و عصبانیت،‌ در مقام اندیشه، گفتار و کردار، بدون هیچ تردیدی به خشونت منجر می‌شود. این نکته را با نیک‌آهنگ کوثر هم در میان گذاشته‌ام. استنباط من این است که او نمی‌تواند یا نمی‌خواهد به این مقولات حساسیت نشان بدهد. تصور می‌کردم حداقل کاریکاتورهای نیکان می‌تواند، زهرِ کمتری داشته باشد و مجالی را برای تأمل و گفت‌وگو فراهم کند. اکنون اما احساس می‌کنم که شیوه‌ای که نیکان در پیش گرفته است، به جای این‌که راه را برای عقلانیت، تأمل، خویشتن‌داری و خردمداری هموارتر کند، تحت پوشش آزادی بیان، حق سؤال کردن، مسئولیت روزنامه‌نگارانه، به سادگی می‌تواند به جایی برسد که هر چه خواست به هر زبانی و بیانی بگوید. منطق‌اش هم البته از دیدِ خودش روشن است (و تا این حد برای من محترم). اما نزدِ من، نه تنها این شیوه با خاتمی جواب نمی‌دهد و نتیجه‌ای مطلوب نمی‌توان از آن گرفت،‌ بلکه در برابر احمدی‌نژاد و تندروتر یا کندروتر از او هم شیوه‌ای نیست که مطلوب من باشد.

اگر نیک‌آهنگ، آن اندازه جسارت نمی‌ورزید که کاریکاتور «استاد تمساح» بکشد (واقعاً چه نفعی برای آن تندروی مترتب بود؟)، چه بسا جناح مصباح در نظر و در عمل، قدرت امروزی را نداشت. خشم و خشونت، با استمرار یافتن از هر سویی بازتولید می‌شود. نباید منتظر ماند تا طرف مقابل آرام شود. به اعتقاد من، کاری که نیک‌آهنگ با کاریکاتور مصباح یزدی کرد، مصداق روشنی از اشاعه‌ی نفرت بود. چیزی جز تحریک نبود. نتیجه‌اش هم در آن فضا چیزی نبود جز آن‌چه شد. من در این موارد خاتمی را مسئول نمی‌دانم. مسئول این خطاها و لغزش‌هایی که نه تنها نتیجه‌اش به زیان فرد است بلکه برای جامعه‌ نیز مشکلات درازمدت و مزمنی درست می‌کند، تنها یک نظام سیاسی نیست. افراد هم مسئول‌اند. نمی‌توان پشت آزادی بیان، حق روزنامه‌نگاری و هزاران چیز مشابه پناه گرفت و خود را مصون از پاسخگویی دانست.

باز می‌گردم به فلسفه‌ای که برای راه‌اندازی خاتمی‌ نامه داشتم. قصد علنی من، تمسک به اعتدال و میانه‌روی بود؛ هم در برخورد با خاتمی و هم در برخورد با رقیبان‌اش. می‌شود عملکرد احمدی‌نژاد را نقد کرد و به چالش کشید، اما همین‌که این اندازه دلیری کردی که نقد عملکرد و سیاست یک سیاست‌مدار را به زیبایی یا نازیبایی چهره‌اش گره زدی، یعنی از میانه‌‌روی و عقلانیت عبور و عدول کرده‌ای. این شیوه‌ی من نیست. من در مطلب ابراهیم نبوی هم – که ابتدا با شتاب در خاتمی نامه گذاشته بودم‌اش و سپس برش داشتم – همین ایراد را می‌بینم. در نوشته‌ی او هم اغراق هست و تعظیم فزون از حد. در نوشته‌ی او هم فرار از واقعیت هست. او هم هیجان‌زده است. ما به قدر کافی دستخوش هیجان بوده‌ایم. در آینده، کسانی که با جوشاندن دیگ احساسات برای خاتمی رأی جمع کرده‌اند، معلوم نیست بتوانند به میزان میانه‌روی و عقلانیت باز گردند. شور و شتاب، خشم و خشونت، احساسات و عواطف پرشور، وقتی مهار خرد نداشته باشد، بدون تردید حاصلی جز پشیمانی ندارد، چه در دفاع از خاتمی باشد یا احمدی‌نژاد. بازی کردن با احساسات و عواطف مخاطب، رأی‌دهنده و ملت، از لغزش‌گاه‌های مهمی بوده که زیان‌های سنگینی به جامعه وارد کرده است. نمونه‌ی تازه‌اش آقای کرباسچی خودمان است. به جای این‌که گریبان خاتمی را بگیرد، شعر حافظ می‌خواند که: «دلی که غیب‌نمای است و جام جم دارد / ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد». من این شیوه را نمی‌پسندم. این شیوه‌ و مشی سیاست‌مدارانِ پخته و خردمند نیست. او هم بازی‌خورده‌ی احساس و عاطفه می‌شود.

تمام این‌ها، به اعتقاد من باعث بازتولید چرخه‌ی خشونت می‌شود. امیدوارم این هشدارها در خود من هم مؤثر باشد و بتوانم پای‌بند این‌ها بمانم. جذابیت شور و احساس و عاطفه همیشه بیشتر از خردمندی و سنجیدگی است. عشق همیشه در تاریخ‌ زورش از عقل بیشتر بوده است. بدا به حال ما اگر باز هم در تاریخ و سیاست کشورمان، توسری دیگری به عقل بزنیم (از هر جناحی که می‌خواهیم باشیم).

۲

فراخوان: درباره انتخابات حرف بزنیم

با شفاف شدن و مشخص تر شدن نامزدها، سوت شروع انتخابات دهم نواخته شده است، انتخاباتی که مثل همیشه نقش تعیین کننده ای در سرنوشت جامعه خواهد داشت.نتیجه انتخابات ریاست جمهوری بر زندگی فردی و اجتماعی تک‌تک ما کم و بیش تأثیر دارد و نمی‌توان منکر آن شد که زندگی در دوران زمام‌داری اکبر هاشمی رفسنجانی، محمد خاتمی و محمود احمدی‌نژاد با هم تفاوت‌هایی بنیادی داشته است . در کشوری که نهادهای واسط حاکمیت و مردم در آن بسیار ضعیف و کم رنگ حضور دارند، آمدن و نیامدن افراد و گروه ها مهم ترین پارامتر تاثیرگذار در شرایط اجتماعی و سیاسی است. به همین دلیل، کافی است کمی دغدغه داشته باشی تا بخواهی از هر فضایی که به دست می آوری برای نقد، پرسشگری و ارزیابی اتفاقات، اظهار نظرها و حتی برنامه ها استفاده کنی و امروز محیط مجازی شرایطی را ایجاد کرده است که هیچکس نمی تواند آن را نادیده بگیرد.

در همین فضای مجازی کسانی هستند که روزانه و بطور مرتب دست به تولید محتوا می زنند، کسانی که به فراخور حساسیت هایی که دارند می نویسند و خاطرات و خواسته هایشان را ثبت می کنند. اینها وبلاگ نویسانی هستند فارغ از موقعیت جغرافیایی، که چون ذراتی پراکنده در فضای سایبر، درباره اتفاقات و شرایط جامعه شان نظر می دهند. این ماهیت وبلاگ در دنیای مدرن  است که از این رسانه های فردی ذراتی پراکنده می سازد، اما اگر قرار باشد این مجموعه به شکل نهادی عمل کند که اگاهی بخش است، ایجاد ِ حداقلی از انسجام، در عین حفظ استقلال افراد، مفید خواهد بود. اینکه هرکس در خانه مجازی اش بنویسد و تنها توسط عده ای خاص شنیده شود، یا اینکه نقدی و سوالی باشد و آنان که باید نشنوند، باعث افت کارآیی این رسانه خواهد بود. تجربه نیز نشان داده است که کمپین ها و ستادهای تبلیغاتی نیز آنقدر به خودشان زحمت نمی دهند که این مطالب را جمع آوری و دسته بندی نمایند. در انتخاب های پیشین هم دیدیم که بسیار نوشتند و کم خوانده شد. همین مسئله باعث شد که عده ای از وبلاگ نویسان به شکل اولیه گرد هم آیند و تصمیم به گردآوری آنچه هست و تشویق به نوشتن آنچه نیست گیرند.  چند نکته اساسی در این باره به قرار زیر است:

– ما و همه شمایی که قرار است به این جمع بپیوندید دغدغه تغییر داریم و منتقد وضعیت موجودیم. نه وامدار و نه مجیز گوی هیچ جریان خاصی نیستیم، اما  دغدغه دموکراسی، توسعه، رشد و رفاه مردم و کشورمان را داریم. همین دغدغه انتخاب یکی از میان دیگران را تنها راه پیش پای ما کرده است. ولی قرار نیست که تنها به یک انتخاب بسنده کنیم. می خواهیم درباره انتخابمان، دلیل اینکه این انتخاب را کردیم، مشکلاتی که به انتخاب ما وارد است و حتی پیشنهاداتمان بنویسیم و از تمامی کسانی که قلم در دست دارند بخواهیم که آنها هم بنویسند تا در جریان یک بحث و گفتگوی وبلاگی بتوانیم نکات ارزشمند و قابل استنادی را در همین فضا تولید کنیم. امیدواریم تمامی کسانی که به این موضوع فکر می کنند، چه صاحب وبلاگ و چه وبلاگ خوان، در این باره بنویسند. که بگویند چرا باید در انتخابات شرکت کرد یا نکرد؟ که چرا کاندیدای  خاصی را بر می گزینند؟ که چه نقدهایی به او و گذشته اش دارند؟ که سوال های احتمالی ایشان از کاندیدا و اطرافیانش چیست؟ که تاکید بر کدام مفاهیم را برای ادامه راه اصلاح جامعه می پسندند؟
– در واقع همه دعوتند به نوشتن و فراخوانی دیگران به نوشتن. برای اینکه بشود همه این مطالب را جمع کرد و دسته بندی نمود،  اگر مطلبی نوشتید به یکی از وبلاگ نویسانی که اسمشان در زیر می آید اطلاع دهید. حتی اگر وبلاگی نداشتید و به هر دلیل نخواستید در وبلاگ خودتان در این باره چیزی بنویسید، نوشته های خود را به یکی از این وبلاگ نویسان ایمیل کنید. در ضمن صفحه اینترنتی خاتمی نامه نیز بخشی از نوشته ها در این زمینه را که با مرامنامه اش منطبق است باز نشر می دهد. لینکهای روزانه ی وبلاگ های زیر و همه کسانی که به این جمع می پیوندند نیز قرار است فضایی ایجاد کند که تمامی صداها و حرف هایی که در این زمینه زده شده شنیده شود و حداقل جمع آوری و دسته بندی گردد.
– این جمع نه ستاد تبلیغاتی دارد و نه تبلیغات کسی را می کند. هرچند که گرایش خاصی به اندیشه های ترقی و دموکراسی و تغییر دارد. حتی اگر قرارمان به انتخاب باشد، حرف هایی برای زدن و شنیده شدن دارد که می خواهیم کاندیداها بشنوند و درباره شان پاسخ گویند.

– معتقدیم یک دست صدا ندارد. هرچه دوستان بیشتری به این جمع بپیوندند و هرچه بیشتر در این مسیر یاری رسانند ، می شود به مباحث بهتری وارد شد، وجوه بیشتری را دید و صداها را به گوش شمار افزونتری رساند. اگر نکته ای یا پیشنهادی هم دارید پذیرای آن خواهیم بود.

– بعد از نوشتن مطالب دوستان شما انها را جمع آوری و دسته بندی می کنند. خلاصه و فشرده ای از آنها را باز نشر می کنند تا باز هم نظرات شما را راجع به نوشته دیگران بدانند. در واقع قرار است اینگونه یک بحث خوب و ماندگار در فضای مجازی داشته باشیم و بتوانیم نتایج ان را منتشر کنیم. امیدواریم که حاصل این تلاش به کار سیاسیون و فعالین انتخاباتی آید و نامزدها زحمت پاسخگویی و عکس العمل درباره ان را متقبل شوند.

 

دوستانی که تا به اینجا در این حرکت یاری رسان بوده اند عبارتند از:

آق بهمن
بر ساحل سلامت / سمیه توحیدلو
بلاگ نوشت / صادق جم
جمهور / مهدی محسنی
دیده بان / بهرنگ تاج دین
زیتون
سوشیانت / امیر عباس ریاضی
کافه ناصری / معصومه ناصری
کمانگیر / آرش آبادپور
وحید آنلاین
Sad Eye Never Lie / سیّده حدیثه حسینی پور

 

پی نوشت:  اگر دوستانی علاقمندند به این جمع در جمع بندی و دسته بندی مطالب کمک کنند، لطفا ایمیل بزنند یا کامنت بگذارند
(+)

۵

طعم تلخ واقعیت، چاه بیژن انتخابات

واقعیت این است که اگر خاتمی رییس جمهور شود، حداقل – حداقل – باید چهار سال دیگر کار کند تا برگردیم به نقطه‌ی ماقبل احمدی‌نژاد. چه چیزی برگردد به آن نقطه؟ اول از همه اقتصاد. بعد دیپلماسی خارجی کشور و شاید سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی. اگر خاتمی یک وضعیت اقتصادی را از دولت قبل تحویل گرفت و ذخیره‌ی ارزی بزرگی را برای دولت بعد ساخت، دولت نهم آن ذخیره‌ی ارزی را به آسانی به باد داد («مردِ میراثی چه داند قدرِ مال؟»)،‌ شروع به حیف و میل و بذل و بخشش‌های بی‌حساب کرد (وام‌های سخاوت‌مندانه‌ای که علاوه بر بیکاری، بدهی‌ها را هم به ملت اضافه کرد و ناگهان شدیم مثل انگلیس!)، خارج از قلم بودجه‌ی مقرر مجلس هزینه کرد و از همه مهم‌تر چهره‌ی حق به جانب‌اش را هم حفظ کرد (صحت و سقم این اخبار هم به عهده‌ی خبرگزاری‌های داخل ایران و مطبوعاتی که هنوز بسته نشده‌اند؛ منبع خبر هم بی‌بی‌سی و مطبوعات زنجیره‌ای و زنجیری نیستند). اما مسأله واقعاً فقط احمدی‌نژاد نیست.

مسأله آیا وعده‌ها و شعارهایی است که خاتمی باید بدهد؟ به نظر من قضیه خیلی حادتر و بحرانی‌تر از این‌هاست. خاتمی چه شعاری می‌تواند بدهد؟ چه باید بگوید که یکی، هر کسی، از او دلخور، شاکی یا طلب‌کار نباشد؟ حتی نباید گفت «خاتمی»؛ بلکه باید گفت هر پاشکسته‌ای که آن‌قدر شجاعت و بل دیوانگی دارد که سودای هدایت این کشتی شکسته را به مغزش راه بدهد! این‌ها واقعیت‌های تلخ فعلی است. خاتمی باید به همه جواب بدهد. همه از او جواب می‌خواهند. مخالفان‌ افراطی‌اش به کمتر از ترور او (و سرنوشت سعید حجاریان و بی‌نظیر بوتو) برای‌اش رضایت نمی‌دهند. موافقان‌اش هم از او طرح و برنامه‌های سنجیده و حساب‌شده می‌‌خواهند. ولی بیایید یک بار از خودمان بپرسیم که کدام قسمت ارایه‌ی طرح و برنامه، واقعاً شدنی است؟ فرض کنیم یک گزینه‌ی آرمانی و ایده‌آلی وجود داشته باشد (که متأسفانه به دلایل عدیده‌ای خاتمی را دور از این گزینه‌ی آرمانی می‌دانند)،‌ آن وقت این گزینه یا نامزد آرمانی، حقیقتاً چه کاری از دست‌اش بر می‌آید؟ چه کار باید بکند؟

می‌توان گفت بهترین کاری که رییس جمهور می‌تواند بکند «بهبود کیفیت زندگی مردم» است. این شعار، نه لزوماً بار سیاسی می‌تواند داشته باشد و نه شبیه «پول نفت سر سفره‌ی مردم» است. بهبود کیفیت زندگی مردم معناهای فراوانی می‌تواند داشته باشد. از بهبود کیفیت مدارس و مطالب آموزشی گرفته تا بهبود وضعیت جاده‌ها، آب و برق، بهداشت مردم و نظام‌های خدمات درمانی، سامانه‌های بانکی کشور و غیره و ذلک در داخل و اتخاذ یک سیاست خارجی کم‌هزینه‌تر برای کشور و برای مردم.اتفاقاً رییس‌جمهور آینده، به شرطی که آقای احمدی‌نژاد نباشد، در سیاست خارجی مشکل‌اش کمتر خواهد بود تا در داخل کشور.

مشکل دوره‌ی هشت ساله‌ی ریاست‌ جمهوری خاتمی، فقط خاتمی نبود. مردمی که به خاتمی رأی دادند، شبِ مستی‌شان آن‌قدر به درازا کشید که درآمدن بامدادِ خمار را گمان نمی‌بردند (هر چند کرباسچی زندان رفت و قتل‌های زنجیره‌ای رخ داد). آن همه شور و شتاب، تبعاتی جز این تلخ‌کامی‌های بعدی نداشت. خاتمی به سهم خود تقصیرها داشت. آری فرصت‌سوزی کرد و از حقوق بعضی شهروندان به زندان رفته – یا خود زندانی کرده! – چنان که باید نتوانست دفاع کند. خاتمی هیچ وقت قرار نبود آقای خمینی بشود یا توی دهن دولتی بزند. عده‌ای خوش‌خیالانه گمان داشتند که کسی که در انتخابات ایران شگفتی آفریده، قرار است قانونی را تغییر دهد که خودش روز اول گفته میثاق ملی است و می‌خواهد در چهارچوب همان کار کند. مهم نیست تصور و درکِ او از آن قانون و اعتبارش چقدر درست بوده یا مشروع. مهم این است که توقعاتی از کسی می‌رفت که نمی‌توانست یا نمی‌خواست کارهایی را بکند که بعضی از او توقع داشتند (و البته مخالفان خاتمی طبق معمولاً همه چیز را صد برابر بزرگ‌تر جلوه می‌دادند). آدمِ آن روز، شاید امروز فرق داشته باشد. حتماً عوض شده است. ما هم عوض شده‌ایم. دنیا هم عوض شده است. شاید اگر خاتمی دوباره رییس جمهور شود، دیگر مجبور نباشد در راهروهای سازمان ملل به دستشویی پناه ببرد. شاید مجبور نباشد در دیدار با آلبرایت، او را بازی بدهند و آخر طرف آمریکایی بفهمد که کل ماجرا به مسخرگی گذشته. آقای احمدی‌نژاد هر اندازه که در اقتصاد ویرانگر بوده است،‌ راه را برای بعضی کارها صاف کرده است. دیگر راحت می‌شود به سیاست‌مداران کشورهای استکباری و استعماری نامه نوشت، نصیحت کرد، باب گفت‌وگو باز کرد و هیچ کس هم نخواهد گفت چرا؟ «عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو». ولی آیا ما حق داریم شک داشته باشیم که آن همه مدارایی که در این سه سال با احمدی‌نژاد شده است، آیا دوباره با خاتمی خواهد شد یا باز هم کفن‌پوشان به خیابان‌ها ‌باز می‌گردند؟

فروکاستن مسأله‌ی سیاسی، امر سیاسی و هزارتوهای عجیب و غریب سیاست ایران به شخص خاتمی، اصلاح‌طلبان، دوم خرداد یا هر چیز مشابه دیگری، به همان اندازه غیرواقع‌گرایانه است که توقع کارهای خارق‌العاده داشتن از خاتمی. گاهی اوقات، ما به سادگی ایران را با آمریکا یا با انگلیس اشتباه می‌گیریم. نه ایران مثل آن کشورهاست، نه مردم‌اش و نه سیاست‌مداران‌اش. ایران یک چیزی است شبیه خودش. مثل هیچ کس نیست جز خودش. مسأله فقط خاتمی نیست. شاید این مسأله‌ای روان‌شناختی باشد که ما همیشه دنبال مقصری می‌گردیم و البته هر کسی را هم که به عنوان مقصر معرفی کنیم، بالاخره یک تقصیرهایی دارد! در این ماجراها البته هر کسی مقصر است جز کسی که دنبال مقصر می‌گردد. انتخابات بعدی، چاه است و برنده‌اش بیژن؛ بیژن اسطوره‌ای ما. ما ملت هم مثلاً خیال می‌کنیم که بر تختِ جمِ آسودگی و توصیه کردن نشسته‌ایم، غافل از این‌که همه قرار است با هم بیفتیم تهِ آن چاه. ولی وضعیت واقعاً همین‌قدر بد است؟ شاید ما زیادی بدبین‌ایم.

شاید هم باید این‌ها را از نو بنویسم. وضعیت خیلی خوب است. همه چیز گل و بلبل است. بیکاری نیست. ارزانی و فراوانی است. فقر نیست. فحشا نیست. ضعیف‌جزانی نیست. ایدز مثل برق و باد گسترش پیدا نمی‌کند. مطبوعات رونق دارند. اقتصاد در بهترین شرایط است. ما آزادترین و بهترین کشور دنیا هستیم. مردم ما در اوج دین‌داری و اخلاقی زیستن هستند. و از این جنس شعارهایی که همه بلدند بدهند! شاید واقعاً وضع بحرانی نیست. شاید همه‌ی این شایعاتی که می‌گویند استادان دانشگاه بازنشسته شده‌اند یا فوج فوج از کشور می‌گریزند (به همراه خیل عظیمی دانشجو)، همه فقط شایعه است. به قول سید علی صالحی «حال همه‌ی ما خوب است، اما تو باور نکن!».

پ. ن. حتماً به من حق می‌دهید که فعلاً از دین و اخلاق و ایمان و تقوا چیزی ننویسم. بهتر است به جای دین، بگوییم دین‌فروشی. به جای تقوا، زهدفروشی و چیزهایی که بازارشان این روزها سکّه است.

۱۰

خاتمی‌نامه – ۲: عبور از خاتمی!

یکی از پیش‌فرض‌های جدی من برای حمایت از نامزدی خاتمی، عبور از خاتمی است. تعجب نکنید. من در موضع‌ام بسیار جدی هستم. چرا عبور از خاتمی؟ به این دلیل: در دهه‌های اخیر و به ویژه در سطح رهبران سیاسی، یکی از مشکلات ذهنی ما ایرانیان این بوده است که همگی تلاش کرده‌ایم مشعلی را به دست یک نفر بسپاریم و آن یک نفر را خلاصه و گزیده‌ی همه‌ی آرمان‌های‌مان بدانیم و بعد هم ناگهان آن تب فروکش می‌کند و همه چیز را از خودِ آن شخص می‌طلبیم. این یعنی خزیدنِ آرام و بی‌صدای کاریزما ساختن از خاتمی. مقصودم را از کاریزما هم روشن می‌کنم. وقتی رهبری سیاسی تبدیلی به شخصیتی کاریزماتیک و فرهمند شود، بدون شک راه پاره‌ای از نقدها بر او بسته می‌شود. اگر قرار باشد رهبری سیاسی دینامیک و پویا باشد، باید سودای کاریزما ساختن از رهبر سیاسی را از سر بیرون کنیم. محمد خاتمی قرار نیست پیر، مراد، مرشد، پدر و پیشوای معنوی و دستگیر باطنی کسی باشد. جایگاهِ او این نیست. او قرار است یک رهبر سیاسی باشد که با موازین اخلاقی، با صداقت و کفایت و تدبیر مشکلات دولت و ملت ما را (حداقل بعضی از مشکلات را) حل کند. اگر فهم ما از جایگاه و مقام رهبر سیاسی و در این مورد خاص رییس جمهور فهمی باشد نامنطبق بر واقعیت، آرمان‌خواهانه یا خیال‌بافانه،‌ از همان ابتدا شکست خورده‌ایم!

در نتیجه، ما باید از شخص خاتمی عبور کنیم. خاتمی نمادِ یک آرمان است. ما در پی ویژگی‌هایی برای یک رییس جمهور می‌گردیم که شاید خاتمی شمار زیادی از این ویژگی‌ها را داشته باشد – شاید هم نه. اما این نکته را از یاد نباید برد که خاتمی یک گزینه است در میان بقیه‌‌ی گزینه‌های موجود و نگاهی به سایر گزینه‌های  موجود، ناگزیر ما را به تأمل فرو می‌برد. نمی‌توان به آسانی خاتمی را تنها به خاطر کارنامه‌ی هشت ساله‌ای که به باور بعضی، سرشار از شکست و ناکامی بوده است، فروتر از کسانی قرار داد که ناکامی‌شان صدها برابر عظیم‌تر از او بوده است. با این‌ حال، مغز سخن بنده این‌ها نیست.

عبور از خاتمی به این معنا نیست که خاتمی چهر‌ه‌ای محبوب نیست یا نباید باشد. عبور از خاتمی به معنایی که من می‌گویم یعنی این‌که اگر ما به خاتمی اعتماد می‌کنیم، این اعتماد مشروط است و مقید. خاتمی اگر عهد و پیمان بشکند یا بدون توضیح و توجیهی محکم، از تکلیف‌اش شانه خالی کند، آماج نقد جدی‌تر و سنگین‌تر ما خواهد بود. اما آن سوی ماجرا می‌گوید که رهبری با کفایت، صادق، اخلاقی و مدبر، می‌تواند امیدوار باشد که رأی‌دهندگان‌اش در نامنتظرترین لحظات، پشت‌اش را خالی نمی‌کنند. خاتمی، باید نمادِ یک جریان و یک خواست باشد. شخصِ خاتمی، چندان مهم نیست که آرمان‌هایی که او می‌تواند نماینده‌اش باشد. البته شخص خاتمی و دستیافت‌های او، محبوبیت‌اش، زبان و ادبیات‌اش و تاریخِ زندگی او برای تصمیم‌گیری عده‌ای عامل مهمی است. اما باید هشیار باشیم که به دام بت ساختن از خاتمی نیفتیم. انسان به طور طبیعی خواستار آرامش روانی و آسایش فکری است. همواره بر لبه‌ی نقد حرکت کردن و چشمی تیزبین برای سنجش داشتن، برای هر صاحبِ خردی کاری است طاقت‌فرسا. در سیاست این تکلیف دشوار، بسیار واجب است.

ما سال‌ها پیش باید به این نتیجه می‌رسیدیم که در توقعات‌مان از خاتمی (به هر نوعی) واقع‌بین‌تر باشیم. این سخن البته هیچ یک از قصورهای او را توجیه نمی‌کند (و بله، «همه‌»ی سیاست‌مداران قصور می‌کنند؛ دشمنان و مخالفان خاتمی بشکن نزنند!). امروز وقت آن رسیده است که در ارزیابی‌مان از شخصیتِ رییس جمهور آینده، حساس‌تر باشیم و موشکاف‌تر. نسلِ سیاسی‌اندیش این دوره، باید پخته‌تر و پاسخگوتر از نسل‌های قبلی باشد. همیشه این رییس جمهور منتخب نیست که باید پاسخگو باشد. ما هم امروز باید بتوانیم، در حد و اندازه‌ی خودمان، پاسخگو باشیم. پاسخ طلبیدن از رییس جمهور آینده هم به موقع خواهد آمد!

آن‌چه نوشتم به این معنا نیست که باید خاتمی را در فضایی سرد و غیرهمدلانه یا خصمانه رها کرد. معنای‌اش این نیست که خاتمی را باید تنها گذاشت. مضمونِ سخن من خیلی ساده است: باید فاصله‌ی میان رهبر (مقصودم از رهبر، مطلقِ «لیدر» است؛ با رهبر به معنای فقط آقای خامنه‌ای اشتباه نشود!) و کسانی که رهبری می‌شوند کمتر شود (ما از روزگار مدرن و جهان مدرن حرف می‌زنیم)؛ لایه‌های مختلفی که میان او و ملت حایل می‌شوند باید به تدریج برداشته شوند. در مجالی دیگر، سعی می‌کنم بیشتر درباره‌اش بنویسم. این قسط دوم را داشته باشید تا بعد.

صفحه ها ... 1 2
صفحه‌ی قبل