نمیفروشم! غمهایی که تو لهیبشون نمیفروشم! غمهایی که تو لهیبشون رو به جونم انداختی به هیچ قیمتی نمیفروشم، حتی اگه هزینهی این لجبازی باختن نقد عمر باشه: در وفایِ تو اسفند ۲۰, ۱۳۸۱
باز هم . . . باز هم . . . این ماجرای من تکراریه، ولی دوباره، باز هم، امروز هم: شکستهدلتر از آن ساغرِ بلورینم / که در میانه خارا، اسفند ۲۰, ۱۳۸۱
انتظارِ خبر انتظارِ خبری نیست انتظارِ خبر انتظارِ خبری نیست مرا؟ نه ز یاری؟ نه ز دیّار و دیاری؟ از هیچ کس؟ حتی از تو؟ ولی . . .این رو اسفند ۲۰, ۱۳۸۱
بانگِ فلق این هم نشانِ بانگِ فلق این هم نشانِ ناپرهیزیِ دیشب: بانگِ فلق نمیدونم توی چه حالی اینو گفتم ولی فقط میدونم که این فراز و نشیبی که توی اسفند ۲۰, ۱۳۸۱