۰

مغالطه‌ی آزادی-خودکامگی

44175-004-1aa92245

 

مرگ فیدل یکی از دعواهای قدیمی ایرانی‌ها را زنده کرده است: اگر راست می‌گویی که فلان مستبد و ظالم و تجسم شر نیست، پس چرا خودت نمی‌روی همان‌جا زندگی کنی؟ این صورت استدلال دلالت به حقیقتی می‌کند (یعنی خبر از گزاره‌ای صادق در عالم واقع می‌دهد) ولی گزاره‌ای مرکب است و بنای‌اش مغالطی است. خاصيت گزاره‌های مغالطی هم همين است که بخشی از حقیقت را خیلی خوب به ناخودآگاه مخاطب القا می‌کند و به همین دلیل است که فروش دارد. می‌‌کوشم با ذکر مقدماتی توضیح بدهم چرا این ادعا مغالطی است و چرا همه‌ی کسانی که از هر جهتی با فیدل مخالف بودند لازم نيست خودشان را تا اين سطح پايين بیاورند که مرتکب اين مغالطه شوند (که لوازم اخلاقی ناروايی هم دارد).

کاسترو و هر انقلابی دیگری انسان است. ابر انسان نيست. انسان کامل نیست. نه از این رو که فرد انقلابی انسان کامل نیست بلکه از این جهت که انسان کامل در زمین یافت می‌نشود. نه در میان اهل انقلاب نه در میان اهل اصلاح و نه در میان حامیان استبداد (شرقی و غربی هم ندارد). چيزی که اسباب اختلاف شده اين نبوده که فلانی چه کارهای خوبی کرده و چه کارهای بدی. کلید این اسباب اختلاف این است که شخصیت مورد نظر کاريزماتيک بوده است. کمتر کسی است که صاحب عقل درست و حسابی باشد و بنشیند مثلا از اسدالله لاجوردی دفاع کند (يا صادق خلخالی). ولی وقتی صحبت از آیت‌الله خمینی می‌شود يا کاسترو بحث بیخ پيدا می‌کند. يک توضيح حاشيه‌ای بدهم: مرگ آدم‌های کاریزماتيک باعث شادی جمع کثيری می‌شود و باعث غم عده‌ای کثیر. از شمار افراد هر یک از گروه نمی‌توان صدق مدعا یا نتیجه‌ای اخلاقی فی نفسه گرفت. اما اين را می‌توان پرسید که چه شده است که اين جمع کثیر شاد است و آن جمع کثیر سوگوار؟ همان اندازه که حق داريم شادی آن جمع را جدی بگيريم و از علل‌اش بپرسیم حق داريم بلکه موظف‌ایم سوگ آن جمع ديگر را جدی بگیریم و بپرسيم اين‌ها چه را از دست داده‌اند؟

گمان نکنم آدم عاقلی باشد که در تاريک بودن پرونده‌ی حقوق بشری کاسترو (و شايدی خيلی تاريک‌تر بودن پروند‌ه‌ی آقای خمینی) ترديدی داشته باشد. شايد بتوان به درستی صفت خودکامه را کنار نام‌شان هم قرار داد. ولی خودگامکی و آزادگی در خلاء رخ نمی‌دهد. کسانی که به حق از زندان‌های کاسترو آزرده و زخمی بوده‌اند باز هم به حق هرگز نمی‌خواهند سر از گوانتانامو در بیاورند: معامله‌ای که در آن‌جا با زندانی می‌شود از بدترین رفتار با هر زندانی دیگری در هر جايی هولناک‌تر است. اين آغاز عدول از تعادل است.

برمی‌گردم به توضیح مغالطی بودن مدعای اصلی. می‌فرمايند شما اگر راست می‌گویید که فیدل خوب است چرا بر نمی‌گرديد بروید کوبا زندگی کنيد؟ نخست اين‌که عده‌ی کثیری از کسانی که قایل به خوب بودن فیدل (يا مثلاً همان جمهوری اسلامی) هستند،‌ واقعاً می‌روند همان‌جا زندگی می‌کنند یا هرگز از آن‌جا خارج نمی‌شوند. مثال کوبایی‌اش پیش چشم‌ام نیست ولی گابریل گارسيا مارکز باید برای مدعيان جای سؤال داشته باشد (مگر اين‌که در خرد يا آزادگی‌اش تردید جدی داشته باشيد). از ايرانی‌ها مصطفی تاج‌زاده بهترین نمونه است و بسا کسانی که به ایران برگشته‌اند به رغم اين‌که می‌دانستند سر از زندان‌های همان نظام در می‌آورند. نمونه‌ی ديگرش حسين نورانی‌نژاد است. اما از توصیف «است»، تجویز «بايد» زاييده نمی‌شود منطقاً. بگذارید پرسش را روی زمين پاسخ بگويم. آن سؤال را اگر از من بپرسند، پاسخ‌ام منفی است. من نمی‌روم در کوبا يا ايران زندگی کنم (در شرايط فعلی زندگی‌ام). ولی آمریکا هم نمی‌روم زندگی کنم. علل امتناع من از آن تصميم متعدد است ولی درست است که يکی از علت‌های‌اش همین است که مثلاً آزادی و امنیتی را که می‌خواهم و می‌طلبم ندارم. اما ماجرا وقتی پيچيده‌تر می‌شود که آن سوی قصه را هم ببينی. لذا می‌پرسم: آیا شما هرگز به این دلیل که در تمام دورانی که کاسترو در قدرت بوده آمریکا رسماً‌ و علناً دنبال ترور او بوده، هرگز آمریکا را ترک می‌کنید که بروید کشوری زندگی کنید که به فرض کارنامه‌ی پاکيزه‌تری دارد؟ دقت داريد که اين گزاره هم مرکب است. يعنی بخش‌های معقولی دارد و بخش‌های نامعقولی مثل همان گزاره‌ی قبلی. در کوشش آمريکای مدافع آزادی و دموکراسی برای ترور کاسترو سر سوزنی تردید نیست – و زهی شرمساری و خفت برای آمریکا و شايد برای همه‌ی کسانی که از رذيلت کاسترو به خاطر کنار نيامدن با همين آمريکا سخن می‌گويند – ولی اين کراهت و خباثت و شناعت سياست خارجی و داخلی آمريکا نتيجه نمی‌دهد در آمريکا هيچ چیزی نيست که ارزش زيستن داشته باشد. همين آمریکا نوآم چامسکی دارد و مارتين لوتر کينگ (در ميان بسی بسیاران ديگر).

از جنس سؤال‌های فوق را بسیار می‌توان پرسيد:‌ آيا شما به این دلیل که آمریکا در عراق و افغانستان آن فاجعه را آفریده به اسم دموکراسی، آمریکا را ترک می‌کنيد؟ يا آيا چون اکنون رييس جمهور آمریکا دانلد ترامپ است (که شايد بتوان به جرأت گفت روی محمود احمدی‌نژاد را دارد سفید می‌کند) آمریکا را ترک می‌کنيد؟

پاسخ من به اين پرسش‌ها چندان پيچیده نیست. عرض من این است که عاملیت‌ انسان‌ها کليدی و مهم است. همه مسؤول‌اند. تفکر و نظریه و ايدئولوژی هيچ کس را مصون نمی‌کند. فرقی نمی‌کند فکر و نظر سوسيالیستی باشد يا دموکراتیک. دينی باشد يا سکولار. همگی از آن جهت که منوط و مقيد به عاملیت انسان‌ها و امکان‌های بشری‌اند می‌توانند عامل خير یا شر باشند (و تاریخ اگر بخوانیم صدق اين مدعا را می‌توان بررسی کرد با معیارهای عقلانيت نقاد البته). قبل از اين‌که مسؤوليت همه‌ی فجايع را به گردن کاسترو (یا مثلا انقلابيون ایرانی بیندازیم) و مدام بگوییم اول فلانی شروع کرد (اين اول فلانی شروع کرد همان زمزمه‌ی دعوای کودکان دبستانی است نه انسان‌های خردمند بالغ)، کافی است بپرسيم اگر هر يک از طرفین هم‌زمان يا بدون شرط گذاشتن دست از رفتار بی‌خردانه می‌کشيد، جان این همه آدم مصونيت بیشتری پيدا نمی‌کرد؟ جنگ ايران و عراق شاهد خوبی است. تمام تحریم‌هایی که هم ايران و هم کوبا را هدف قرار داد مثال ديگری است. حالا بفرمايید تقصیر خودشان بوده که با شاخ گاو در افتاده‌‌اند. آن آدم‌هایی که این گاو را شاخ‌دار کردند بايد از خودشان بپرسند که چطور می‌شود به يک سازمان امنيتی به همين راحتی اجازه داد در اين همه مدت رسماً دنبال ترور برود و همه هم مثل آب خوردن بپذيرند در طی اين همه نسل که خوب طرف اهریمن است و باید او را کشت؟ آن عزيزانی که آن پرسش نخست را با رگ‌های قوی گردن می‌پرسند و پاسخ صريح و روشن می‌طلبند، خوب است قبل از شنيدن پاسخ (بديهی و از پيش معلوم) بسياری کسان، قدم پيش بگذارند و بگويند ترور کردن يک رقيب سياسی جنايت‌آمیز و ضد انسانی است حتی اگر به دست مدعی آزادی و انسانیت و دموکراسی رخ بدهد و شايد به ويژه اگر اين حاميان آزادی و دموکراسی مرتکب‌اش شوند شنيع‌تر و هولناک‌تر است.

يقين داشته باشيد که روان و خرد انسان منصف اگر اين مایه اعتدال را ببيند که شما به همان اندازه که قصورها، لغزش‌ها و حتی خودکامگی‌های کاسترو را محکوم می‌کنيد در محکوم کردن جنايت‌های طرف مقابل که سهمی در ماجرای اين سو هم دارد ترديد و لکنت زبان نداريد، سخن شما را بهتر می‌شنود. با آن پرسش‌های مغالطی اول کاری که می‌کنيد مسدود کردن راه مفاهمه است. بقيه‌ی آدم‌ها هم مثل شما انسان‌اند. با پرسیدن اين پرسش‌ها پیشاپيش آن‌ها را در موضع منفی اخلاقی قرار ندهيد. ديگران هم می‌توانند با پيش کشيدن پرسش‌های مشابه و بسی تلخ‌تر و هولناک‌تر هم عذاب وجدانی به شما بدهند که نهايت ندارد. انصاف بورزيد تا با شما انصاف بورزند. يادتان نرود شما هم مثل بقيه انسان‌ايد. فراموش نکنید قربانی و ستمگر هر دو انسان‌اند. شرقی و غربی ندارد. سوسيالیست و دموکرات ندارد. تئوری‌ها دست‌پرورده‌ی آدمی‌اند؛ اسطوره نسازيد از آن‌ها.

۰

تشویش توحش در پاریس و بیروت

Hadi Heidari - Paris

دنیا،‌ دنیای سوء تفاهم است. دنیای برجسته کردن رنج خویش و ندیدن رنج دیگری است. انسان‌ها وقتی خشمگین‌اند و زخم‌خورده سخت می‌توانند خشم و جراحت دیگری را درک کنند. فاجعه‌ی پاریس هیچ تفاوت گوهری با فاجعه‌های بیروت و کابل و بغداد و هزار جای دیگر در سوریه ندارد. برجسته کردن این نکته‌ی بدیهی، البته که به معنای نادیده گرفتن فاجعه‌های دیگر نیست. ولی سؤال بسیاری این است: الآن که یکی زخم‌خورده و مصيبت‌دیده است چه جای سخن گفتن از رنج دیگری؟ پرسش به همین سادگی است.

به پرسش گرفتن نابرابری و تبعيض مسأله‌ی کانونی و محوری همه‌ی حوادثی است که رخ می‌دهد. مشکل برهوتی است که در آن عدالت غايب است. تبعیض بیداد می‌کند. فقر و جهل امان بسياری را بریده است نه فقط در ویرانه‌های سوریه و زیر آوارهای افغانستانی که دهه‌هاست در ميان اين ويرانه‌ها مثل روح سرگردان می‌چرخد. مشکل عدالتی است که نیست. لذا این خشم قابل درک است.

مشکل فقط پاريس و بيروت نیست. مشکل قطاری است که به راه افتاده است و متوقف کردن‌اش همدلی می‌خواهد و درک بشریت مشترک همه‌ی انسان‌ها. وقتی کسی می‌گويد چرا پاريس برای‌تان مهم‌تر از بیروت است البته که نمی‌گويد جان آن‌که در پاریس قربانی شده بی‌اهمیت بوده و خون‌اش بی‌ارزش‌تر از خون قربانی بیروتی است. به روشنی سخن از این است که جایی در این روایت‌ها مشکلی بنیادین وجود دارد. مسأله توصیف هم نیست که بگویند واقعیت رسانه‌ها و قدرت و سياست همين است و باید با آن کنار آمد. مسأله تجویز است. مسأله این است که چه باید کرد که رنج و مصیبت هر انسانی فارغ از تبار و نژاد و دین و آيین و ملیت‌اش برای همه مهم باشد بدون هیچ استثنا و تبعیضی.

بله جان انسان‌ها مقدس است. جان همه‌ی انسان‌ها مقدس است. اگر و اما و الا هم ندارد. به هر دليل و علتی که خون انسانی ريخته شود، فاجعه‌ای است برای همه‌ی بشریت. خیلی ساده می‌توان مشکل را به دین نسبت داد. به این دين يا آن دین. مشکل خشونت دين اسلام یا دین یهود نیست. مشکل خودکامگی یا دموکراسی نیست. دقت کنید که به نام همه‌ی این‌ها خون ریخته شده. بلی حتی به نام دموکراسی و آزادی و حقوق بشر خون‌ها ریخته شده و هنوز هم ریخته می‌شود. به نام این دين و آن دين هم. پاک کردن و زدودن دین یا مثلاً اصلاح دینی هم دردی را از کسی دوا نخواهد کرد. کانون مسأله انسان است. عاملیت خشونت به دست انسان‌هاست. انسان‌ها به علل مختلف جنايت می‌کنند. یافتن ریشه‌ها مهم‌تر است. ما اغلب در پيدا کردن ريشه‌ها خطا می‌کنيم. دلیل استمرار فاجعه هم دقيقاً همين است که خطا کرده‌ایم در شناختن ریشه. اگر خطا نکرده بودیم قرن بیستم و بیست و یکم خون‌بارترین قرن‌های تاریخ بشری نبودند. همه‌ی اين شواهد تاریخی نشان می‌دهد آدميان خطا می‌کنند در فهم ریشه‌ها و بر فهم خطاهای خود هم اصرار دارند.

هول‌ناک‌تر آن است که وقتی کسی تذکر می‌دهد که ريشه را درست شناسایی نکرده‌اید در کشاکش عاطفه و هيجان، دردمندی و شفقت او هم ناديده گرفته می‌شود و متهم می‌شود به بی‌تفاوتی یا بی‌مقدار کردن خون قربانی. و البته که چنين بازی کردن با عواطف مردمان خشمگين و زخم‌خورده هميشه جواب می‌دهد. وقتی کسی عصبانی است با او از خرد سخن نمی‌گويند. البته بسیاری هستند که فاصله‌ی واقعی زندگی‌شان با پاريس و بیروت يکسان است ولی نابرابری رسانه و حساس نبودن‌شان به نقد باعث می‌شود به سادگی خودشان را به پاريس يا بیروت نزديک‌تر ببينند و نگويند قربانی پاریس همان حقوقی را دارد که قربانی عراقی يا سوری یا لبنانی. مرگ در پاريس عواطف را بیشتر تحریک و تهييج می‌کند تا مرگ در سوریه.

در این کشاکش خشم و نفرت و عقده خالی کردن کسی نمی‌پرسد که تبعیض و بی‌‌عدالتی را چگونه باید زدود. مرگ فلسطینی و لبنانی اهمیتی ندارد ولی مرگ پاریسی مهم است. این‌ها واقعیت است. در ميانه‌ی اين غوغای عواطف، البته که مطالبه‌ی پاسخگویی و محکومیت بسیار هم معقول و خردمندانه می‌‌نماید. امروز صبح رادیوی ال‌بی‌سی لندن گزارشی از مردم می‌داد. زنی انگلیسی که در لندن زندگی می‌کند می‌گفت: تا زمانی که شاهد تظاهرات میلیونی مسلمان‌ها در سراسر جهان در محکومیت حوادث پاریس نباشم احساس ناامنی می‌کنم و بچه‌ام را نمی‌توانم بفرستم مدرسه! دقت بفرمایید این‌جا لندن است. پاریس نیست. به پاریس خیلی نزدیک است ولی این اندازه خشم و نفرت حیرت‌آور است. هیج کس نمی‌پرسد که با همين منطق هستند کسانی که خواهند گفت تا زمانی که میلیون‌ها اروپایی در محکوميت حمله به عراق و افغانستان (و محکوميت جورج بوش و تونی بلر و حالا بگو اسراییل) تظاهرات نکنند سخن «غرب» در هیج زمینه‌ای مسموع نیست و ما همیشه احساس ناامنی خواهیم کرد. تمام این سخنان بذر نابردباری می‌کارد. زمینه‌ی عدم تفاهم را فراهم می‌کند. رگ گردن‌ها را قوی می‌کند. شکاف‌ها را بیشتر می‌کند. به راه حل نزديک‌تر نمی‌شويم. عملاً راه را بر تکرار همه‌ی این فجایع هموار می‌کنيم.

Hadi Heidari - Beirut

فراموش نکنیم. آدمیان قابلیت حیرت‌آوری دارند برای سقوط به هول‌ناک‌ترین مغاک‌های وجودی. انحطاط استعداد آدمی است. غربی و شرقی، مسلمان و غیر مسلمان، دین‌دار و بی‌دین نمی‌شناسد. اصل نکته هم همین است که مرزی نیست میان جنایت‌ها. جنایت مسلمان، جنایت‌تر از جنایت یهودی یا مسیحی،‌ دموکرات یا خودکامه، سکولار یا دین‌دار نیست. همه به یک اندازه جنایت‌کار می‌شوند وقت ریختن خون دیگری. این است اصل نکته. اما فضای عاطفی می‌طلبد که بگویی جنایت داعش، جنایت‌تر از جنایت اسراییل است. هر چقدر هم که تظاهرات برگزار کنی و افشاگری رسانه‌ای کنی، باز هم قصه‌ی جنایت داعش بهتر فروش می‌رود. مخاطب آسان‌تر همدلی می‌کند با رسانه‌ای که با این قصه کاسبی هم می‌کند.

سخن گفتن از برابر بودن همه‌ی انسان‌ها و جنایت بودن همه‌ی جنایت‌ها سخنی سرد و عقلانی و انتقادی نیست. اتفاقاً دردمندانه‌ترین تحلیل همین است: همه‌ی ما آدميان با هم سقوط می‌کنيم. همه با هم رنج می‌کشيم. همه با هم خون دل می‌خوریم. ولی روایت‌ها نابرابرند. در روایت‌ها عدالتی نيست. تبعيض بيداد می‌کند. تسلط تبعيض و بی‌عدالتی (و البته فقر و جهل) راه را بر استمرار این توحش هموارتر می‌کند. همبستگی مبنای‌اش نه ملیت است نه رنگ پوست نه داشتن (یا نداشتن) این یا آن دین. ارج‌مندترین مبنای همبستگی انسانیت مشترک همه‌ی انسان‌های دین‌دار و بی‌دین است. گویی در میانه‌ی این نفرت کورت و مهیب، دین داشتن یا نداشتن است که مبنای همبستگی است. این آغاز فاجعه است. بنشینیم و بیندیشم. این همه با هم بیگانه، به کجا خواهیم رسيد آخر.

* تصاویر از: هادی حیدری

۰

کدام اسلام؟ کدام حقوق؟ کدام بشر؟

Islam-Human-Rights-Mayer

ترجمه‌ی فارسی ويرايش پنجم کتاب «اسلام و حقوق بشر: سنت و سياست» نوشته‌ی آن اليزابت مایر که حدود دو سال پيش آغاز شد فردا با حضور نویسنده‌اش در توانا رونمایی می‌شود. نويسنده در اين کتاب چه می‌گويد؟ لُبّ مدعای نويسنده اين است که هر گونه توجيهی که دولت‌های مختلف برای نقض حقوق بشر بین‌المللی ارایه کنند و مستمسک‌شان برای نقض اين حقوق، اسلام باشد، باید نقد شود. لذا از آن‌جا که دولت‌ها یا حکومت‌های معاصر با احکام اسلامی برخوردی گزينشی دارند آن هم تنها تا حدی که سياست‌های محلی‌شان اقتضا کند، بررسی ادله‌ی غیر دينی مستتر در سياست‌های آن‌ها که رسماً پشت نقابی از احکام اسلام و شریعت پنهان است، امری است موجه و مشروع. این خلاصه‌ی مدعيات اصلی آن اليزابت مایر است.

نويسنده در همان مقدمه‌ی کتاب به درستی به این نکته اشاره می‌کند که عنوان کتاب، «اسمی بی مسما»ست (ص. ۱۳ متن فارسی). در نتيجه، به خوبی آگاه است که تعبیر «اسلام» تعبیر مسأله‌ساز، نادقيق و گمراه‌کننده است. اما نه این عنوان را تغيير می‌دهد و نه در جای جای کتاب وقتی از «احکام اسلام» يا «شریعت» سخن می‌گويد، بحثی انتقادی را درباره‌ی تاریخ شکل‌گيری اين اصطلاحات و تعابیر در ادبیات غربی و هم‌چنين ادبیات مسلمانی مدرن مطرح می‌کند. اما برای مقصود او، تا همين اندازه که به پيچیدگی بحث اگاه است، کافی است که خواننده اين نکته را پس ذهن داشته باشد که نخست با عاملیت افراد مواجه است و ديگر اين‌که طرف حساب‌اش دولت‌ها و حکومت‌هايی است که دست بر قضا نویسنده در عمده‌ی موارد آن‌ها را به صفت «خاور ميانه‌ای» منسوب می‌کند تا «اسلامی» که عنوانی است مسأله‌دار و محل نزاع.

مسأله‌ی محوری ماير، تناقض فرضی يا احتمالی چيزی به اسم «اسلام» با «حقوق بشر» نيست. مسأله‌ی اصلی او اين است که در روزگار معاصر به ويژه از نیمه‌ی دوم قرن بیستم به بعد چه اتفاقی افتاده است که بعضی کشورهای خاورميانه‌ای که اکثریتی مسلمان دارند، به سوی ارايه‌ی نسخه‌هایی بديل از اعلامیه‌ی حقوق بشر رفته‌اند. سياست‌های اسلامی‌سازی در ایران پس از انقلاب ۵۷، پاکستان دوره‌ی ضياء الحق (با مروری نسبتاً جامع بر عقايد مودودی)، سودان زمان جعفر نميری با ارجاع به قوانين و سياست‌های رسمی اين کشورها (به ويژه با نقل قول‌هایی از قانون‌های اساسی این کشورها) بررسی می‌شوند. در کنار قوانين و اعلاميه‌های عربستان سعودی و مصر، قانون‌های اساسی عراق و افغانستان پس از حمله‌ی آمریکا هم از بخش‌های تطبيقی مهم اين کتاب به شمار می‌روند.

نویسنده در تقریباً اغلب موارد کوشیده است از نگاه پلمیک و يکپارچه‌سازی که از اسلام و حقوق بشر دوقطبی کاذبی می‌سازد پرهیز کند اما در پاره‌ای موارد عنان از کف می‌دهد به جای بحث‌انگيز کردن مقولاتی جزمی و به ظاهر پذيرفته‌شده‌ای مثل «شريعت»، «احکام اسلام» و مقولاتی از اين دست (به طور مشخص‌تر ادعای این‌که اسلام لزوماً و ضرورتاً باید دستورالعملی حکومتی داشته باشد)، در دام همان منطق مروجان و مدافعان طرح‌های اسلامی حقوق بشر می‌افتد و گفتار آن‌ها را ولو ناخواسته بازتوليد می‌کند. او به درستی از برخورد گزينشی دولت‌های غربی با کشورهای ناقض حقوق بشر در خاور میانه (و جاهای ديگر دنيا) یاد می‌کند ولی هم‌چنان شورمندانه از جهان‌شمولی ايده‌ی حقوق بشر دفاع می‌کند بدون اين‌که رفتار تناقض‌آميز يا ریاکارانه‌ی آن‌ها را توجیه کند (بنگرید به صفحات ۴۵ و ۴۶ متن فارسی). از دید او، کارنامه‌ی غیر قابل دفاع کشورهايی که از رتوریک حقوق بشر برای حمله به کشورهای خاورميانه استفاده کرده‌اند، دلیل موجهی برای چشم فروبستن بر نقض حقوق بشر در این کشورها نیست.

نفس اين‌که ماير در روايتی که از حقوق بشر به دست می‌دهد، بر همدستی دولت‌های غربی مروج حقوق بشر با حکومت‌های خودکامه و استفاده‌ی مزورانه‌ی آن‌ها از حقوق بشر در گفتار سياسی‌شان چشم فرو نمی‌بندد، نکته‌ای است در خور اهميت. قلمرو کار او – حتی در مواردی که خواننده با او همدل نباشد – دانشگاهی است و کتاب اساساً و اصالتاً از جنس جزوه‌ها و دستورالعمل‌هایی که در نهادها و سازمان‌های فکری نزدیک به حکومت‌ها و سياست‌های دولت‌های غربی ساخته می‌شود، نیست. خصلت دانشگاهی و علمی کتاب، اثر او را از نوع آثاری که به هر تقدير مروج و مبلغ سياستی جزم‌انديشانه و ايدئولوژیک درباره‌ی رويکردهای مدرنيستی و لیبراليستی به معنی جزمی‌شان هستند، متمايز می‌کند. ماير با حقوق بشر برخوردی کمابيش مؤمنانه دارد. اين برخورد مومنانه ولو جايی به آن تصریح نشده باشد، همان مشکلی را می‌تواند بالقوه ايجاد کند که کشورهای خاورميانه‌ای با تمسک به احکام اسلامی برای به اصطلاح فرهنگی‌سازی معيارهای حقوق بشر انجام می‌دهد. اين تئوری‌ها و مفاهيم مدرن خود در قرن حاضر در کانون نقد جدی واقع‌اند نه از سوی مخالفان و منتقدان مسلمان يا غيرمسلمان‌شان بلکه دقيقاً از سوی کسانی که سخت دلبسته‌ی اين دستاوردهای مدرن و امروزی بشر هستند. 

ترجمه‌ای که به این قلم انجام شده ناگزیر خالی از خلل و لغزش نيست. هر قصوری و اشکالی که در ترجمه هست، حاصل دلیری‌های کنج خلوت من است و عیب‌پوشی و نقد مشفقانه‌ی خوانندگان را طلب می‌کند. به گمانم این جنس کتاب‌ها می‌توانند آرام‌آرام فضای معرفتی و فرهنگی ما را از اسارت در جزم‌انديشی‌های سياسی و ايدئولوژيک و دوقطبی‌های کاذب شرقی-غربی يا دوگانه‌های خيالی اسلامی-مدرن يا اسلامی-ليبرال برهاند. جا دارد از آموزشکده‌ی توانا سپاس‌گزاری کنم که زمینه‌ساز نشر ترجمه‌ی فارسی این کتاب شدند.

نسخه‌ی پی‌دی‌اف فارسی اين کتاب را می‌توانيد از اين‌جا يا اين‌جا دانلود کنيد.

۱

کتاب مستطاب «رضايتِ وِبستان»

mackinnon-consent-of-72-dpi

فکر می‌کنم کتابی که ربکا مک‌‌کينن درباره‌ی اينترنت و آزادی در سال ۲۰۱۲ منتشر کرده است، یکی از روزآمدترين و جامع‌ترین پژوهش‌هايی است که تا به حال منتشر شده است. اين کتاب اکنون به فارسی – به سعی و سيئه‌ی صاحب اين قلم – ترجمه شده است و با ويرايش مهدی جامی، توسط آموزشکده‌ی توانا منتشر شده است. نسخه‌ی اینترنتی این کتاب به صورت رايگان در وب‌سايت مزبور دسترس است (از اين‌جا یا این‌جا هم می‌توانید دانلود کنيد). در ادامه، متن مقدمه‌ای را که برای اين ترجمه‌ی فارسی نوشته‌ام، می‌توانید بخوانيد.

لازم به شرح و تفصيل نیست که ترجمه‌ی چنين اثری، که مشحون از اصطلاحات و واژگان تخصصی و فنی است کار آسانی نيست. مطمئن‌ام که می‌شود روایت بهتری از این ترجمه هم فراهم کرد. اما تمام اين داوری‌ها معطوف به آینده است. آن‌چه در زمان حال در مقدورات ماست، همین است. اگر در مواردی نقصان يا لغزشی در اين اثر باشد، متوجه من است. یک بار دیگر هم بايد این‌جا از شکیبایی مهدی جامی در ویرايش ترجمه تشکر کنم.

***
ادامه‌ی مطلب…

۰

تصريحات گفتمانی و جايگاه انسانِ ايرانی

از مهدی سپاسگزارم که با شکيبایی و حوصله يادداشت مرا خوانده است و در پاسخ مطلبی نوشته است. راه تفاهم ما ايرانيان از معبر همين گفت‌وگوها می‌گذرد و تا زمانی که هم‌چنان بساط گفت‌وگو بر پاست، می‌توانيم به يکديگر دسترسی داشته باشيم. بن‌بست ما جايی آغاز می‌شود که خود را از گفت‌وگو و روشن کردن موضعِ خویش برای همديگر مستغنی بدانيم.
در پاسخ به نکاتی که مهدی برجسته کرده است، البته می‌شود به يکايک آن‌ها پاسخ گفت ولی چون در بعضی از نکاتی که مهدی طرح کرده است، ارتباط مضمونی می‌بینم، ترجيح می‌دهم پرسش‌ها يا نقدهای مهدی را ذيل چند محور بزرگ پاسخ دهم.
اسراييل، فلسطين و ايرانيان
من در نکاتی که مهدی طرح کرده است دو نشانه‌ی مهم می‌بینم دال بر این‌که نقطه‌ی عزیمت مهدی در پاسخ گفتن به نقدِ من، هم‌چنان متأثر از گفتمان جمهوری اسلامی است. اين دو نشانه‌ی اين‌هاست:
يکم اين‌که وقتی به مهدی اعتراض می‌کنم که آن‌که گفته است در امور ما دخالت نکنيد، مقامات سیاسی فلسطينی بود در پاسخ به مقامات دولتی ايران و نبايد قصه‌ی مردم را با نزاع‌های سياسی خلط کرد. به تعبیر دقیق‌تر، مهدی موضع انسانی و عقلانی من در نقد اسراييل را – که زمين تا آسمان با جنس جنجال‌سازی‌های هوچی‌گرانه‌ی مقامات جمهوری اسلامی تفاوت دارد – به يک موضع‌گیری سياسی و تنش‌آفرین فروکاسته بود. این‌که یک پژوهشگر – يا حتی يک روشنفکر عرصه‌ی عمومی و حتی یک فعال سياسی – ادعا کند و بتواند اين ادعا را نشان دهد و مدلل کند که در اسراييل وجود دموکراسی يک افسانه‌ی ساخته‌ی دستگاه تبليغاتی صهيونيسم است يا در اسراييل حقوق بشر مکرر نقض می‌شود و جنايت علیه بشریت رخ داده است و به طور سيستماتيک رخ می‌دهد، کمترین دخلی ندارد به اين‌که محمود عباس خوشش بيايد که ما چنين نظری درباره‌ی اسراييل داریم یا نه. سخن محمود عباس جايی درست است که دارد خطاب به نظام جمهوری اسلامی ايران سخن می‌گويد. اتوريته‌ی يک پژوهشگر را که متکای سخن‌اش استدلال علمی و جامعه‌شناختی است نبايد با ادعای اتوريته‌ی يک نظام سیاسی که مشروعیت‌اش را می‌خواهد با قدرت سياسی و نظامی بسازد خلط کرد.اما قصه به همین‌جا محدود نمی‌شود. مهدی دوباره در پاسخ من، مغالطه‌ی دومی را پيش می‌کشد که در عنوان‌بندی نکته‌ی ششم او مشهود است: «درخواست رهبران فلسطینی ها بی اعتبار است؟» در نقد من هيچ سخنی از اعتبار داشتن يا اعتبار نداشتن درخواست رهبران فلسطینی در میان نبود. بگذارید مثال را عوض کنيم. فرض کنيد يک جامعه‌شناس یا پژوهشگر علوم سياسی بيايد نشان بدهد که در ايران – در نظام سياسی ایران – ساختاری وجود دارد که در آن حقوق بشر دستخوش بحران می‌شود و برای استقرار حقوق بشر بايد این ساختار سياسی دگرگونی بنيادين پيدا کند. گرفتيم که يک رهبر سياسی – فرض‌ کنيد مثلاً‌ حتی خوش‌نامام‌شان – به اين صورت‌بندی اعتراض کردند و گفتند شما در امور ما دخالت نکنید (اصلاً چه معنا دارد که يک سياست‌مدار به يک پژوهشگر یا روشنفکر عرصه‌ی عمومی بگويد شما در امور ما دخالت نکن؟)، اين اعتراض چه وجهی دارد؟

مغز پاسخ من به مهدی این است: مهدی حتی پژوهش‌های آکادميک، موضع‌گیری‌های روشنفکران عرصه‌ی عمومی و بعضی از فعالان سياسی را می‌خواهد به جنس موضع‌گيری‌های حکومتی نظام جمهوری اسلامی – که سرشتی یکسره متفاوت دارد و اعتبارش را فقط از قدرت سياسی اين نظام می‌گيرد – فروبکاهد در حالی که منبع مشروعيت اين دو موضع و خاستگاه اتوريته‌ی اين دو از اساس متفاوت است. مثل روز روشن است که درخواست رهبران سياسی فلسطينيان معتبر است ولی البته در چارچوب خودش و در بستر مرتبط به همان سخنان. برای يک پژوهشگر مهم نيست محمود عباس خائن است يا خادم. اگر در اسراييل حقوق بشر نقض می‌شود و نظام سياسی آن يک روایت قوم‌گرايانه و نژادپرستانه و تبعيض‌آميز از دموکراسی است، این سخن از اساس مستقل از خائن يا خادم بودن محمود عباس یا مستبدانه يا عادلانه بودن نظام سياسی ايران است.

دوم این‌که وقتی از اسراييل سخن می‌گويم هم‌چنان مهدی بازی را به زمين امتيازگيری سياسی و ديپلماسی می‌برد. انگار پژوهشگر و روشنفکر عرصه‌ی عمومی ملزم به ديپلماتيک عمل کردن و در کسوت ديپلمات ماندن است. سخن او وقتی که از «تنش‌زايی» سخن می‌گويد کاملاً درست است به خاطر این‌که وقتی سياست‌مداری در قدرت باشد ناگزیر «مسؤول» است در برابر «منافع ملی» کشورش و نمی‌تواند به خاطر پژوهش عملی يک دانشمند علوم سياسی – که سخن حق و مدللی هم گفته است – سرمايه‌ی مادی، معنوی و سياسی کشورش را بسوزاند. لذا، مثل روز روشن است که موضع من – يا هر روشنفکری – نسبت به این‌که يک «دیپلمات» يا «سياست‌مدار» ايرانی بايد در قبال مسأله‌ی اسراييل يا هر مسأله‌ی ديگری چه موضعی بگیرد چی‌ست. به تعبير دقيق‌تر، مهدی وقتی موضع‌اش را بيان می‌کند در واقع همان موضع ما را تکرار می‌کند با اين تفاوت که گويی موضع ما موضعی متفاوت است – و من موضع گنجی را هم متفاوت از موضعی که مهدی می‌گيرد ارزیابی نمی‌کنم.منافع ملی فلسطينيان چيزی است که با سیاست آن‌ها در نسبت با رهبران سياسی‌شان تعریف می‌شود. ولی بیاييد قصه را از آن سو ببینيم. به نظر مهدی، اين‌که آمريکا يا غرب یا سازمان ملل درباره‌ی حقوق بشر در ایران سخن بگويند، و رهبران سياسی ايران، چه خائن باشند و چه خادم، در برابر آن موضع بگیرند و بگويند به شما ربطی ندارد، موضع درستی است؟ در واقع مراد من اين است که به روشنی بدانم آيا مهدی نه تنها در گفتار بلکه در عمل هم نقدش يکدست و يکپارچه است یا فقط وقتی به نقد رهبران سياسی ایران می‌رسد تیغ‌اش می‌برد ولی وقتی به مخالفان می‌رسد، ناگهان تیغ‌اش کُند می‌شود؟

اولویت انسان بودن بر ايرانی بودن، مسلمان بودن، اپوزيسيون بودن و روشنفکر بودن
نکته‌ی سوم مهدی – در نقد این‌که ما پیش از اپوزيسيون ايرانی بودن، انسان هستیم – به باور من آشفته و متناقض است. این نکته را به طور کامل نقل می‌کنم: «ما عین همین مشکل را با جمهوری اسلامی داریم. مقامات و پیروان فکری جمهوری اسلامی هم می گویند ما اول از همه مسلمان ایم و باید به اسلام فکر کنیم و به دنیای اسلام. من با چنین دید مشکل بنیادین دارم. من همه چیزم را در ایران و ایرانی بودن تعریف می کنم. ما انسان هستیم اما انسانی ایرانی و زاده و پرورده و دلبسته ایران. ما نقش معینی در سیاست ایران بر عهده داریم که آن را در چارچوب اپوزیسیونی تعریف می کنیم. ما اول از همه در برابر ایران و آنچه در آن می گذرد مسئول ایم. درخواست ما از دیگران هم در چارچوب منافع متقابل است. خواهند می پذیرند نخواهند نمی پذیرند. این یک رفتار اخلاقی نیست. اخلاقی هم هست اما اولا سیاسی است.»مهدی همه چیزش را در ایران و ايرانی بودن تعریف می‌کند و به عبارت دقيق‌تر، ملیت او بر بشریت او قید می‌زند. دقت کنید که من ملتفت‌ام که هر انسانی ناگزیر در يک نقطه‌ی جغرافيایی متولد می‌شود ولی اين جبر جغرافيايی «علت» است نه «دليل». پای بر فرق علت‌ها نهادن یعنی همین‌که از این قيد‌های تصادفی فاصله بگیری و ایرانی بودن‌ات را در پرتو انسان بودن‌ات بفهمی. این موضع مهدی، هیچ تفاوتی با موضع جمهوری اسلامی ندارد. آن‌ها می‌‌گويند ما اول مسلمان هستیم بعد ايرانی. مهدی هم می‌گويد من اول ايرانی هستم بعد انسان (ولو عین عبارت‌اش اين نباشد). مهدی درست همین‌جا يک جهش دارد: بحث از تقدم انسان بودن بر ایرانی بودن (يا اپوزيسيون بودن يا روشنفکر عرصه‌ی عمومی بودن يا فيلسوف بودن و الخ) را ناگهان رها می‌کند و می‌رسد به این‌که ما در مقام اپوزيسيون بودن در قبال ایران مسؤول‌ايم. خوب این‌که روشن است و در آن نزاعی نيست. مثل این می‌ماند که يک نفر که در انگلیس عضو حزب کارگر باشد بگويد من فقط در قبال حزب خودم مسؤول هستم و کاری به سياست‌های حزب محافظه‌کار ندارم. بله، او راست می‌گويد ولی اگر پای اتخاذ موضعی در ميان باشد که فوق سياست‌های محافظه‌کار و کارگر باشد، او حق ندارد مسؤولیت انسانی و اخلاقی‌اش را قربانی سياست حزبی کند. مغالطه‌ی مهدی درست همین‌جاست. این‌که مهدی در دو جمله‌ی پياپی هم آن را اخلاقی می‌نامد و هم از آن سلب اخلاقيت می‌کند را نفهميدم ولی مهدی به جای پاسخ دادن به من، هم‌چنان مشغول نقد موضع جمهوری اسلامی است. مگر بحث ما اين بود که ما اول مسلمان‌ایم و بعد ايرانی؟ مسلمان بودن و ایرانی بودن هر دو به يک اندازه بشریت آدمی را قید می‌زنند در حالی که نسبت انسان بودن با مسلمان بودن و ايرانی بودن، نسبتی یکسان است.

مهدی در نکته‌ی دهم‌ همین نکته را به شکلی ديگر تکرار می‌کند. سخن من هيچ ربطی به «انترناسيوناليسم روسی» ندارد. من نمی‌فهمم واقعاً روس‌ها چه می‌‌گويند ولی این برچسب زدن مهدی – که در ذيل آن می‌خواهد تکليف اصل بحث را با نفی ضمنی شوروی و روس روشن کند – دور شدن از ادب بحث است. اين انسان‌گرایی که من از آن سخن می‌گويم هم در غرب و هم در شرق سابقه و نسب‌نامه دارد. هم در جهان مدرن وجود دارد و هم در جهان سنتی. کمترین ارتباطی هم به تقسیم‌بندی‌های سیاسی و ايدئولوژيکی که مهدی وارد قصه می‌کند ندارد.فروکاستن باور به اولویت عزت و کرامت آدمی به آدم‌خواری جمهوری اسلامی يعنی قلب کردن و وارونه کردن اين موضع. اين مغالطه‌ی عظيمی است که بگوييم تکيه بر انسان بودن آدمی – نمی‌دانم چرا مهدی پای جهان‌شهری‌گری را که مبنای‌اش از نظر من کثرت‌گرايی است در اين بند از نوشته‌آش گشوده است – منافات با وطن داشتن آدمی دارد. مثل روز روشن است که هر انسانی وطنی دارد. مهدی با خلط کردن اين موضع با موضع آشفته و ايدئولوژيک جمهوری اسلامی که آرمان خودش را آرمانی برای بشريت قلمداد می‌کرد و در متن‌اش غيريت‌سوزی و ديگری‌تراشی مندرج است، از رويکردی که به روشنی جهان‌شمول است و فارغ از مرزهای سياسی و عقيدتی می‌ايستد، و در آن دیگری است که اساس است و غيریت‌تراشی بی‌معناست، اصل مسأله را تباه می‌کند. هيچ سخنی نمی‌توانست به این اندازه از تکيه بر انسان بودن دور باشد که مهدی آن را با ايدئولوژی جمهوری اسلامی یکی کند. با منطق مهدی، تمام قوانين حقوق بشر بین‌المللی هم عاقبت سر از ایدئولوژی جمهوری اسلامی در می‌آورند چون انسان بودن را بر ايرانی بودن يا آمريکايی بودن مقدم می‌دارند.

در باب وکالت
مهدی در بند آخرش می‌نويسد: « اگر کسی به فرد الف وکالت نداده که حرفی بزند به فرد ب هم وکالت نداده که با او مخالفت کند. یعنی که اگر این سخن مغالطی درست می بود هیچ ارزش و معنایی نداشت. چون مثلا همانقدر که در باره مخالفان و منتقدان گنجی و دباشی صادق است در باره خود گنجی و دباشی هم صادق است. واقعیت چیست؟ واقعیت این است که همه ما گروههایی از مردم هستیم که می کوشیم با روشهای مختلف گروه خویش را به مخاطبان وسیعتر عرضه داریم و بر افکار ایشان تاثیر بگذاریم. اگر بحث وکالت هم باشد هنوز وقت اش نرسیده است. وقتی رسید رای مردم است که تعیین خواهد کرد. تا آن زمان وجدان مردم و تمایل آنها به این یا آن گروه است که وجود دارد نه بیش». مهدی درست می‌گويد ولی سخن‌اش دقيقاً موضع خودش را سست می‌کند.مهدی در واقع همان سخن مرا تکرار می‌کند که وقت‌اش که برسد خود مردم تعيين می‌کنند چه باید کرد. اين سخن بيش از هر چيز متوجه کسانی می‌تواند باشد که يا صراحتاً دعوت به حمله‌ی نظامی به ایران می‌کنند يا نتيجه‌ی عملی موضع‌گيری‌شان حمله‌ی نظامی به ايران است. مردم دقیقاً به کسانی وکالت نداده‌اند که از جانب آن‌ها بخواهند تصميمی بگیرند که باعث ویرانی زندگی‌شان و فروریختن بمب بر سرشان شود. نام بردن از گنجی و دباشی هم در اين متن بی‌وجه است و شخصی کردن قصه (به زبان دیگر مهدی می‌گويد اگر به من وکالت نداده‌اند به گنجی و دباشی هم کسی وکالتی نداده؛ ولی حتی اگر گنجی و دباشی هم بخواهند خود را نماينده‌ی تمام مردم بدانند و برای آن‌ها تعيين تکلیف کنند، وضع همين است). در سخن من هيچ مغالطه‌ای نيست. مغز سخن من این است که برای این‌که بدانيم مردم چقدر از جمهوری اسلامی به تنگ آمده‌اند و برای تغيیر دادن اين وضعيت خواهان چه چيزی هستند، ما حق نداریم دل خوش کنیم به تخيلات خودمان يا جهت‌گيری‌های اپوزیسیونی متبوع خودمان. یادمان نرود که ایران فقط سبزها نيستند. شمار گروه مقابل هم کم نيست. نقطه‌ی مشترک همه‌ی اين‌ها انسان بودن است.

ساير نکات مهدی هم‌چنان به نزاع او با گنجی باز می‌گردد و اين‌که گنجی به فلان بيانيه تاخته است و آن‌ها را تخريب کرده است. نزاع‌های سياسی بیرون از بحث من می‌ايستند. ولی بايد به ياد داشت که وقتی ما از «شجاع بودن» گنجی سخن می‌گوييم، متعلق شجاعت او به روشنی ايستادن در برابر نظام جمهوری اسلامی است. اتفاقاً همين‌جاست که خود مهدی گرفتار ناب‌گرايی است. از نظر او لابد شجاع کسی است که در تمام زندگی‌اش معصوميت دارد و اگر یک جا شجاعت به خرج داد باید در تمام جاهای ديگری که از نظر من فلان رفتار شجاعت است، هم‌چنان باشد که ما می‌گوييم و گرنه در همه جا شجاعت‌اش زیر سؤال رفته است. اين تحلیل را من مغالطه می‌دانم و برخورد شخصی با مسأله کردن. اين‌که قصه‌ی گنجی با نيروهای سياسی اپوزيسيون چگونه حل می‌شود، مسأله‌ی من نيست و خارج از بحث من است. گنجی و مهدی خودشان بهتر می‌توانند مسأله‌شان را حل کنند.

البته هم‌چنان نکات ديگری در ميان سخنان مهدی هست که نيازمند پاسخ است ولی اين را موکول می‌کنم به يادداشت ديگری که بتوانم قصه را بيشتر باز کنم.
۲

اسراييل: ارض مقدس تروريسم يا افسانه‌ی دموکراسی؟

مسأله‌ی اسراييل و جمهوری اسلامی در تخيل عمومی ايرانيان پيوندی تنگاتنگ با هم دارند. متأسفانه در فضايی که جمهوری اسلامی اتوريته‌ی اخلاقی و سياسی‌اش را به شدت از دست داده است، سخن گفتن درباره‌ی اسراييل، خصوصاً در بستری که با ماجراجويی‌ها و غبارآفرينی‌های شخصیتِ جنجال‌آفرين و بی‌آبرويی مانند احمدی‌نژاد به ابتذال غیرقابل‌تصوری رسیده است، و معطوف کردن توجه ايرانيان به اهميت مسأله‌ی بغرنجی به نام اسراييل، کار پرهزينه‌ای است اما بدون کمترين تردیدی امری است ضروری و حياتی.
بازانديشی تصور ما درباره‌ی اسراييل و عطف عنان کردن به فاجعه‌ی هول‌ناکی که ابعادی منطقه‌ای و بین‌المللی دارد، از اين رو ضروری‌تر و مهم‌تر است که ارتباط وثيقی با بحران‌ها و مسأله‌های سياسی روز ایران هم دارد. ناديده گرفتن نقش اسراييل در استمرار اين بحران و چشم پوشيدن از نقش کليدی و محوری اسراييل در بحث‌های مربوط به انرژی/تسليحات هسته‌ای ايران، خصوصاً در بستر بحث‌های مربوط به دموکراسی و حقوق بشر،‌ خطايی است مهلک. فهمِ وضعيت تراژيک ايران، بدون فهم استخوانِ لای زخم اسراييل، فهمی است ناقص و راهزن.
این نکته خصوصاً از اين رو مهم‌تر است که عمده‌ی استدلال‌ها و تبليغات جنگ‌افروزانه‌ای که نابودی جمهوری اسلامی وجهه‌ی همتِ آن‌هاست، ناگزير درباره‌ی اسراييل سکوت می‌کنند يا هنگامی که کمترين سخنی از اسراييل به ميان می‌آيد، بحث را دور می‌زنند تا با جنبه‌ی اخلاقی و مهيب وضعيت تراژيکی که اسراييل در منطقه ايجاد کرده است، برخورد نکنند. به اين معنا، نقد نقض مستمر و وحشيانه‌ی حقوق بشر و برآفتاب افکندن تروريسم تقديس‌شده‌ی صهيونيستی – که همه‌ی بی‌رسمی‌ها و بشرستيزی‌های اين سال‌های جمهوری اسلامی نزدش بازیچه‌ای بيش نيست – تکلیفی است اساسی برای هر روشنفکری که مدعی دلبستگی به دموکراسی، حقوق بشر و ارزش و کرامت‌های انسانی است. چرا مسأله خصوصاً هنگام سخن گفتن از ایران مهم است؟ به دلیل اين‌که در قلب تمام بحث‌های داغی که درباره‌ی سياست ايران – در فضای بين‌المللی – رخ می‌دهد، اسراييل هميشه يکه‌تاز است و در صف مقدم تبلیغات ضد ایران است: قدرت گرفتن ايران – به هر نحوی به طور عام با قدرت هسته‌ای شدن به طور خاص – امنيت اسراييل را به خطر می‌اندازد. چرا؟ گويی اسراييل موجودی مقدس است و هيچ قدرتی در جهان، چه بالقوه و چه بالفعل، نبايد در مقام و جايگاهی باشد که بتواند اسراييل را تحت فشار قرار دهد.
هم از منظر اخلاقی و هم از منظر سياسی، به سود روشنفکران ايرانی است که نقد اسرايیل را از انحصار جمهوری اسلامی و به ابتذال کشيده شدن آن – به ويژه در راستای مشروعيت‌بخشی به نظامی که مبانی اخلاقی و اعتبار مردمی‌اش به شدت آسيب ديده است – نجات بدهند. مسأله‌ی اسرايیل مستقيماً در حوزه‌ی منافع ملی ايران نيست اما نقشی کلیدی در مسیر صيانت از منافع ملی ايرانيان ايفا می‌کند، درست به این دليل که نقد نکردن اسرايیل و موضع نداشتن در برابر جنایت‌های‌اش – از جمله سکوت در برابر زرادخانه‌ی هسته‌ای اسراييل که واقعیتی مسجل است و غوغا کردن درباره‌ی احتمال دستيابی ايران به سلاح اتمی که چيزی جز فرضيه‌ای اثبات‌نشده نيست – شبحی است بر سر امکان تحقق دموکراسی در ايران و در خاورميانه.
مغز اين يادداشت،‌ به اختصار اين است که: اين ادعا که اسراييل تنها دموکراسی خاورميانه است، افسانه‌ای بيش نيست. دامن زدن به اين افسانه و جا انداختن آن، بحث درباره‌ی دموکراسی در ایران را هم به انحراف می‌کشاند. اسراييل بيش از هر چيز، يک نظام تبعیض‌آمیز و استعماری از نوعی هول‌ناک است و در واقع بازآفرينی استعمار پس از فروپاشی استعمار است. اسراييل تنها نسبتی که با دموکراسی دارد، شباهتی صوری است و به این معنا ايران هم می‌تواند يکی از بهترين دموکراسی‌های خاورميانه خوانده شود. اين مغالطه بايد آشکار شود و سستی مدعيات‌اش هم نقد شوند. از خلال اين بحث است که می‌توان موضع جنگ‌طلبان و جنگ‌افروزان آشکار و نهان را، و موضع کسانی را که چه بسا ناآگاهانه به دام اين مغالطه افتاده‌اند، شفاف‌تر و قابل‌نقدتر کرد.
بر خلاف تصور عمومی، مهم‌ترين و استخوان‌دارترین منتقدان نظام صهيونيستی، نه ايرانی‌ها هستند و نه فلسطينی‌ها يا اعراب. برجسته‌ترين منتقدان صهيونيسم از ميان خود يهوديان اسراييل برخاسته‌اند و منسجم‌ترين نقدها را از حيث روش و مضمون در ميان خود يهوديان می‌توان یافت که طيفی گسترده را از ميان يهوديان ارتدوکس گرفته تا يهوديان سکولار و مدرن در بر می‌گيرد. اين نقدها، صرفاً با دلايل دينی نيستند. حجم عمده‌ای از اين نقدها،‌ مبانی مدرن، حقوق بشری، فلسفی، اخلاقی و انسانی دارند که چشم‌اندازی بسيار گسترده‌تر از نزاع‌های صرفاً دینی را مد نظر دارند.
بحث درباره‌ی اسراييل هم‌چنين نقطه‌ی تلاقی بحث از دموکراسی،‌ آزادی و حقوق بشر در ايران و وضعيت جنبش سبز نیز هست. فراموش نکنيم که آمريکا – بخوانيد مهم‌ترين حامی و مدافع اسراييل و شايد هم مهم‌ترين بازيچه‌ی اسراييل – هميشه دوست داشت جنبش سبز به او روی خوش نشان بدهد يا به طور مشخص در سياست هسته‌ای اعلام موضعی بکند متفاوت یا متعارض با سياست رسمی اعلام‌شده‌ی جمهوری اسلامی. تا اين‌جای قصه همه می‌دانيم که جنبش سبز هرگز نه چراغ سبزی به آمریکا نشان داد و نه در مسیر سياست خارجی راهی را پيمود که به مذاق اسراييل و آمریکا خوش بيايد. از اين‌جا به بعد، به گمان من، جنبش سبز را باید در بستر خیزش‌های بزرگ خاورمیانه و جهان عرب ديد. جنبش سبز الگويی متفاوت از دموکراسی است و پديده‌ای است که با ذهنیت‌های مسلط ليبرال دموکراسی غربی سنخيتی ندارد. ذهن‌های ساده و تنبل ممکن است به سادگی اين فریب را بخورند و بار دیگر بازی تبلیغات مبتذل سياسی جمهوری اسلامی آن‌ها را از تعمق درباره‌ی قصه باز دارد. به خاطر بياورید که احمدی‌نژاد مرگ لیبرال دموکراسی را اعلام کرده بود. اين ادعا شايد درست و دقیق و به روز نباشد ولی از واقعيت خالی نيست. منسلخ نکردن اصل سخن از شخصیت دروغ‌پرداز، هياهوساز و بی‌اخلاق احمدی‌نژاد، باعث لوث شدن اصل قصه می‌شود هم‌چنان که بحث انرژی هسته‌ای و بسیاری چيزهای دیگر در جمهوری اسلامی به خاطر این فاجعه‌ی عظيم سياسی و آسيب ديدن جدی مشروعيت و اتوريته‌ی اخلاقی جمهوری اسلامی دستخوش اين لغزش شده است.
روز سه‌شنبه ۶ دسامبر، همین هفته‌ی گذشته، ايلان پاپه، استاد جامعه‌شناسی اسرايیلی الاصل دانشگاه اکستر، سخنرانی درخشانی در دانشگاه وست‌مينستر داشت که عنوان سخنرانی، مضمون و بن‌مایه‌ی اين يادداشت شد. برای انتقال اصل مطالب، عين سخنان پاپه را – به جز پاره‌ای جملات حاشيه‌ای را – به فارسی برگرداندم. حسن این کار اين است که هم با فکر يکی از چندين اسرايیلی سرشناسِ اهل آکادمی و نقد جدی سياست‌های ضد-دموکراتيک اسراييل که سهمی مهم در شکستن اسطوره‌های تبليغاتی اسراييل داشته‌اند آشنا می‌شويد و هم مضمون سخن مرا بهتر در می‌يابید. ويدیوی اصل سخنان پاپه را هم می‌توانيد اين‌جا ببينيد. با مقدمه‌ی بالا، وقتی متن زير را می‌خوانيد، خوب است گوشه‌ی ذهن‌تان نگاهی هم به ايران داشته باشيد. وضعيت ايران، استمرار وضعیت اضطراری، از بسياری جهات است، و هم‌‌چنين به درجاتی ضعیف‌تر، يادآور وضعيت اسراييل است. حال سؤالی که بايد پرسيد اين است که چرا جامعه‌ی جهانی – آمريکا و کشورهای غربی – باید این اندازه در برابر ايران که وضعيتی است به مراتب ضعيف‌تر از اسراييل حساسيت داشته باشند ولی در برابر اسراييل آب هم از آب تکان نخورد؟ و آيا اين سؤال دوباره پر رنگ نمی‌شود که در این قصه آن‌چه که برای غرب و آمريکا مهم نيست یا در واقع تنها چيزی که مهم نیست همانا منافع ملی ايران و برقراری دموکراسی و آزادی و عدالت است؟ و دوباره بايد پرسید که اگر چنين است، روشنفکران ايرانی چرا و با چه انگيزه‌ای باید دقیقاً با همان برگی بازی کنند که آمریکا بازی می‌کند؟ و باز بايد پرسيد که چرا منطق بهار عرب که هنوز هم غرب – و به ویژه اسراييل – از توضيح دقیق و روشن‌اش عاجز است و می‌خواهند منطق جنبش سبز را تنها در چارچوب منطق يک فهم خاص و منجمد از دموکراسی و حقوق بشر توضيح دهند و ملتفت اين دگرديسی عظيم نمی‌شوند؟
مرتبط: اسراييل: يک معضل اخلاقی
(اين يادداشت نخستين بار در جرس منتشر شده است)

ادامه‌ی مطلب…

۵

ستيزه‌جويان نئوکان صف‌آراسته در ‌برابر جنبش سبز و منافع ملی ايران

مايکل سينگ، محقق مؤسسه‌ی تحقیقات خاورنزدیک واشينگتن، سه روز پیش مقاله‌ای منتشر کرده است با عنوان «انقلاب دوباره‌ی ايران: جنبش سبز چگونه تاریخ ایران را تکرار می‌‌کند» که مغز و خلاصه‌ی آن این جمله است (که در متن آن آمده است): «جامعه‌ی جهانی نباید نگران باشد که جنبش سبز رو به شکست است، بلکه این خيال باطل را نباید در سر بپروراند که موفقیت جنبش سبز ناگزیر منجر به صلح و دموکراسی در درازمدت خواهد شد». 
خوب است کمی توضیح بیشتر بدهيم و بستر بحث و این نوع موضع‌گیری را روشن‌تر کنيم. مايکل سينگ دستيار ويژه‌ی کاندولیزا رايس و کالین پاول در دولت بوش بوده است و هم‌چنین دستيار، دانیل کورتزر، سفیر وقت آمریکا در تل‌آويو. تخصص او هم مسایل ایران و رابطه‌ی اعراب و اسراييل است. چیز پنهانی در این نکته نیست که سينگ در دل دستگاه سیاسی و نظریه‌پرداز نئوکان‌ها نشسته است و سخنان او به تعبیری دقیق بازتاب‌دهنده‌ی موضع نئوکان‌ها و کمپين‌ جنگ‌طلبی است که در واشینگتن نشسته است.
اين موضع را به شکلی رقیق‌تر از سایر همکاران و کارکنان این مؤسسه بارها پيش‌تر شنيده‌ايم. قلب مسأله اين است: عده‌ای می‌کوشند اين نکته را جا بیندازند که اگر کسی ورودی هم‌چون امثال سينگ (و در روایت‌ِ رقیق‌تر و در لفافه‌اش هم‌چون موضع مهدی خلجی) ننویسد، پیداست خطر جنگ را جدی نگرفته، رؤياانديشی می‌کند و این رویکردی معقول نيست. سينگ به ما صراحتاً می‌گوید که به جنبش سبز اميدی نيست. از نظر او، این جنبش نه تنها در درازمدت سهمی در استقرار صلح و دموکراسی نخواهد داشت، بلکه به دلیل مواضع‌اش ناگزیر در مسيری متفاوت حرکت می‌کند. البته اين موضع، موضع باطلی است. منشور حقوق بشر میرحسین موسوی به روشنی مغالطه‌ها و بطلان این موضع‌گيری را نشان می‌دهد. هم‌چنین کارنامه‌ی يک‌ساله‌ی او در صحنه‌ی سياسی ایران دلالت بر نکته‌ای دقیقاً خلاف این را دارد.
مسأله اين است که می‌توانیم (و بايد) خطر جنگ را جدی بگیریم، اما از این موضع به آن نگاه نکنیم. پرسش اين است که حالا که خطر جنگ جدی است،‌ جنبش سبز چه می‌تواند بکند که هم خطر جنگ دفع شود، هم منافع ملی ایران تأمين شود و هم خاطر جهان آسوده باشد که تهدیدی برای امنیت جهانی به حساب نمی‌آييم. در یادداشت قبلی، نشان دادم که تحلیل‌گران سیاسی مختلف برداشت‌های متفاوتی از جنبش سبز دارند. جنبش سبز، مهم‌ترین اميد برای پا گرفتن يک دموکراسی درون‌زا و استقرار صلحی بادوام است که در آن هم منافع ملی ایران تأمين می‌شود، هم حقوق ملت ایران رعايت می‌شود و هم تعارض و منافاتی با صلح و امنيت جهانی ندارد.
اين يادداشت مختصر تکمله‌ای است بر دو نقد پيشين من بر مهدی خلجی (۱ و ۲) و در امتداد يادداشت قبلی من درباره‌ی چشم‌اندازهای جنبش سبز است. فکر می‌کنم جنبش سبز و مشخصاً میرحسین موسوی بسيار پيش از این هم درباره‌ی سياست خارجی موضع داشته است اما در ماه‌های اخير این موضع با شفافیت بيشتری طرح شده است و مرزکشی آشکار خود را با کمپين‌های جنگ‌طلب که جنگ را امری ناگزیر يا دست‌کم بسیار محتمل قلمداد می‌کنند و از آن رهگذر تنها يک پيشنهاد را به عنوان يگانه راه‌حل ممکن در پرهیز از جنگ معرفی می‌کنند، نشان داده است.
مایکل سينگ به صراحت هر چه تمام‌تر گفته است که جنبش سبز و نوع رهبری میرحسین موسوی با خواسته‌ی تحلیل‌گران مؤسسه‌ی واشينگتن تعارض مستقیم دارد. البته مایکل سينگ وقتی از «جامعه‌ی جهانی» سخن می‌گويد، کاری نمی‌کند جز تحمیل قرائتی نئوکانی بر مصلحت و خواسته‌های کشورهای جهان. از نظر او، صلح و دموکراسی هم تعریفی دارد که با تعریف ما از دموکراسی منافات دارد. به همان اندازه که ادبيات و عمل سیاسی احمدی‌نژاد و حاميان‌اش تهديدی برای ایران و جهان به شمار می‌رود، موضع‌گیری ايدئولوژيک نئوکان‌ها (که شفاف‌ترین تبلورش را در موضع‌گیری این مؤسسه و تحلیل‌گران‌اش می‌‌توان ديد) برای امنيت ایران و جهان خطرناک‌اند. اين چشم‌بندی و نعل وارونه زدن که موسوی و جنبش سبز را درست در موضع مقابل بنشانند، حرکت معنی‌داری است. مقاله‌ی مایکل سينگ، مدعای مرا در نقدهایی که پيش از این علیه اين جريان‌ جنگ‌طلب و ايدئولوژی‌انديش نوشته بودم، تأيید و تقويت می‌کند و شاهدی است قوی بر استوار بودن آن نقد.
جمله‌ی پايانی مايکل سینگ اين است: «در واقع، آمریکا و متحدان‌اش باید نه تنها در نظر داشته باشند که بهترین راه پشتیبانی از آرمان‌های دموکراتیک ایرانیان چی‌ست، بلکه هم‌چنین آماده‌ی احتمال واقعی بی‌ثباتی در ایران در صورت موفقيت اپوزیسيون باشند». مضمون و مدلول این جملات روشن است. با میرحسین موسوی باید با احتیاط برخورد کرد. تعریف او هم از آرمان‌های دموکراتیک ایرانیان، تعریفی است که پيش‌تر توضیح می‌دهد: این آرمان‌ها باید با خواسته‌های جامعه‌ی جهانی هم‌سو باشد و گرنه جای نگرانی هست. اين خواسته‌ها کجا می‌توانند همسو نباشند؟ جایی که سبزها هم معتقد باشند «انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست». اين مغالطه که حق مسلم دانستن انرژی هسته‌ای اسباب نگرانی است، البته برخاسته از روحيه‌ی سلطه‌جویی آمريکایی است که نئوکان‌ها عينيت آن هستند (ناگفته پیداست که بر اساس معاهده‌ی عدم تکثیر سلاح‌های هسته‌ای، آژانس موظف به کمک کردن به کشور امضاکننده‌ی قرارداد است تا به انرژی هسته‌ای صلح‌آمیز دسترسی پيدا کند و این «حق» همان چیزی است که در چند سال گذشته هم آژانس و هم همین دولت آمریکا بر آن تأکید کرده است).
ما هم نگران جنگ هستيم، اما لزومی ندارد برای این‌که رؤياپرداز خوانده نشويم يا بی‌مسؤولیت قلمداد نشويم، حتماً همان موضعی را بگیریم که بر حسب منافع ملی آمريکا (آن هم با قرائت نئوکانی‌اش) و در چهارچوب فهم آن‌ها از دموکراسی اتخاذ شده باشد.
۴

مونيخ، اسرايیل و دموکراسی!

می‌خواستم از واقعه‌ی مبهوت کننده‌ی ديشب بنويسم و اين‌که چطور می‌شود در يک کشور مدرن و متمدن، امنيت و آسايش آدمی به همين سادگی بازيچه‌ی هوس‌های چند نوجوان افسار گسيخته شود. عجالتاً تا نتيجه‌ی تحقيقات پليس روشن شود و حاصل کار را ببينم، اين را رها می‌کنم و باز می‌گردم به موضوعی که چند شب پيش می‌خواستم درباره‌اش بنويسم.

رويدادهای اخير فلسطين، پيروزی حماس در انتخابات و اتفاقاتی که در اسراييل رخ داده است – از جمله اغمای شارون و جنازه‌ی متحرک او – همه و همه دنيايی پرسش ايجاد می‌کند. دو روز پيش فيلم تازه‌ی اسپيلبرگ – مونيخ – در لندن اکران شد (اين نقد جانانه را هم در اپن‌دموکراسی ببينيد) و شب قبل‌اش تلويزيون مستندی پخش کرد درباره‌ی جريانات المپيک مونيخ و کشته شدن ورزشکاران اسرايیلی. اين مستند با تکيه بر شواهدی دقيق و مصاحبه‌هايی که با بازماندگان ورزشکاران مقتول اسراييلی، رؤسای سابق موساد و مأموران امنيتی درگير در انتقام‌جويی‌های بعدی موساد انجام شده، تهيه شده بود. جالب‌تر اين‌که مصاحبه‌ای با ايهود باراک نخست وزير سابق اسراييل داشت که به عنوان کماندو در يکی از عمليات‌های تروريستی موساد در بيروت شرکت کرده بود. موساد، به دستور مستقيم نخست وزیر وقت اسراييل گلدماير، برنامه‌ی دقيقی را برای کين‌خواهی و قتل فعالان جنبش فلسطينی به بهانه‌ی قتل ورزشکاران در مونيخ تدارک می‌بيند. نکته‌ی جالب اين مستند اين بود که کسی که رسماً نخست وزير يک کشور بوده است،‌ می‌آيد و با افتخار داستانی را تعريف می‌کند که در عرف بين‌المللی تروريسم شناخته می‌شود و طرفه آن است که دامن‌آلوده‌ی خونخواری مثل دولت اسراييل، ديگران را – هر کسی می‌خواهد باشد – متهم به تروريسم می‌کند (اين مقاله ويکی‌پيديا را درباره‌ی باراک ببينيد که در بخش خدمات نظامی او به شرکت او در عمليات بيروت در لباس يک زن اشاره دارد). توصيف دقيق اين عمليات را در اين‌جا بخوانيد: عمليات خشم خدا.

به هيچ رو بحث بر سر رسميت – يا عدم رسميت – دولت اسراييل يا خود يهودی‌ها ندارم. عرف بين‌المللی درباره‌ی جايگاه سياسی يک دولت و مرزبندی‌های سياسی آن، هر چه باشد، بر اساس قوانين بين‌المللی و منشور سازمان ملل بحثی ديگر است.  اما بحث اصلی بر سر سياست دوگانه‌ی رفتار آمريکا با اسراييل و فلسطين و ايران است. آمريکا تا جايی که پای منافع‌اش در ميان باشد، از حامی و متحدش، يعنی اسراييل رسماً حمايت می‌کند. يعنی که «هر چه آن خسرو کند، شيرين کند» اگر همان کار را ايران يا عرفات انجام دهد، تروريسمی است که بايد در اسرع وقت سرکوب شود. اين‌ها که می‌گويم مطلقاً توجيه رفتار خشونت آميز هيچ گروه مقابل اسراييل نيست، ولی تا زمانی که حمايت يک‌جانبه از خشونت‌طلبی اسراييل شود، بازی بر همين منوال می‌چرخد و خشونت ادامه پيدا می‌کند. قتل و خشونت کار هر گروهی باشد، چه اسلامی، چه مسيحی و چه يهودی مذموم و محکوم است. قتل کار فرد است. پشتوانه ايدئولوژيک به آن دادن فقط توجيه رفتاری غير انسانی است. اما در ناصيه‌ی اسراييل نشانی از رفتاری انسانی نيست. انسان‌هايی که شهروندان اسراييل هستند، چه بسا چنان نباشند، اما نبض اين خشونت‌ها در دست دولتی است که رسماً پشتيبان تروريسمی است، که البته هيچ کس علناً زبان به انتقاد از آن نمی‌گشايد.

فکر می‌کنم به جای طرح مسايل جنجالی و دردسر آفرين مثل بحث هولوکاست که هيچ نفعی برای ما ندارد، می‌توان به صراحت به موضوعاتی اشاره کرد و بر آن‌ها انگشت نهاد که دامن اسراييل در آن‌ها آلوده است و خود نيز به آن اعتراف صريح داد. چرا بايد بحثی را به ميان کشيد که بيهوده مشروعيتی را به دولتی مستبد بدهيم؟

اما، اما، اما قصه‌ی دموکراسی! فقط چند مثال را در اشاره به قابليت‌ها و امکان‌های دموکراسی سر بسته می‌نويسم: هيتلر در يک فرايند دموکراتيک رهبر آلمان شد؛ خاتمی در يک پروسه‌ی دموکراتيک ريیس جمهور ايران شد؛ احمدی نژاد هم از ابزارهای دموکراتيک (يعنی رأی‌گيری) برای به قدرت رسيدن استفاده کرد؛ حماس نيز با ابزارهای دموکراتيک رهبری فلسطين را به دست گرفت؛ اسرايیل نيز همين شيوه را دارد و آمريکا نيز. پس گير کار در دموکراسی کجاست؟ دموکراسی چه چيزهای ديگری را لازم دارد تا اين اژدها را به خورشيد عراق نکشاند؟ با همين شواهد، به روشنی می‌توان ديد که دموکراسی به تنهايی برای سعادت يک ملت و سلامت يک دولت کفايت نمی‌کند. علاوه بر دموکراسی چيزهای ديگری هم لازم است. کاش کسانی که هر روز بر طبل دموکراسی و مدرنيته می‌‌کوبند و از ناتوانی‌ها و سترونی‌های سنت می‌گويند، توضيح بدهند که واقعاً فضيلت دموکراسی و مدرنيته بر سنت چی‌ست و چگونه می‌توان از تبديل آن به نقيض‌اش جلوگيری کرد.