۰

چه چشم پاسخ است از این دریچه‌های بسته‌ات؟

samadzalpour_15012418-Sayeh-Kouchesare-shab

اين غزل، اين تصنیف، این آواز، هزار حرف و حدیث دارد. هزار غم دارد. هزار تمنای بی‌پاسخ در این کلمات نشسته است. این غزل، حکایت امیدی است نومید. قصه‌ی انتظارهایی است که سنگ شده‌اند و فراموش شده‌اند.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

سیل خیز از نظرم، رهگذری نیست که نيست

شرح و بیان ندارد.


۰

رفتی و غم آمد به سر جای تو، ای داد…

lotfi

روز واقعه…

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۴

آمدی کآتش در اين عالم زنی…

در ميان کارهای منتشر نشده‌ی شجريان (منشر نشده‌ی رسمی البته)،‌ اثری هست که آهنگساز و سرپرست گروه‌اش محمد علی کيانی‌نژاد است و با گروه موسيقی فارابی اجرا شده است. اين اثر در بيات اصفهان اجرا شده است – و البته مرکب‌خوانی است. تصنيف نخست اين اثر (قطعه‌ی چهارم) تصنيف «سرخوشان» است که اجرای گروه است و با اجرايی که در «چشمه‌ی نوش» با محمدرضا لطفی اجرا شده است تفاوت دارد. غزل آواز قسمت اول، از حافظ است با مطلع: «خرم آن روز کزين منزل ويران بروم…». دو قطعه‌ی آخر این آلبوم برای من بسيار دلنشين است. اين‌جور کارها شرح و توضيح لازم ندارد. بشنويد و لذت ببريد.
 
 

۰

صفای آينه‌ی خواجه بين…

اين غزل سایه را – که در استقبال غزل حافظ است – شجريان دو بار به زيبایی خوانده است. يک بار در دشتی – در کنسرت با گروه زنده‌ياد فراموز پايور – که بعداً در آلبوم «راز دل» منتشر شده است و فکر می‌کنم يکی از زیباترين دشتی‌هايی است که شجریان خوانده است، به ويژه دیلمانی که روی ابياتی از قطعه‌ی «بهار سوگوار» سایه خوانده است.
 
همین غزل را شجريان بار ديگر در آلبوم شماره‌ی يک چاووش – «به یاد عارف» – خوانده است اما اين بار در بياتِ ترک با آهنگسازی و سرپرستی محمدرضا لطفی با گروه شيدا. اين اجرای بيات ترک شجريان را بشنويد. اجرای دشتی را هم جداگانه خواهم آورد.
 
عنوان نوشته هم از بیت آخر سايه در اين غزل است:
صفای آينه‌ی خواجه بين کزين دمِ سرد
نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشيد.
 
غزل سايه چنین آغاز می‌شود:
نه لب گشايدم از گل نه دل کشد به نبيد
چه بی‌نشاط بهاری که بی‌رخ تو رسيد
 
و غزل حافظ چنين آغاز می‌شود:
رسيد مژده که آمد بهار و سبزه دميد
وظیفه گر برسد مصرف‌اش گل است و نبید
 
 

۰

انتخاب از انتخابِ اصفهان!

آواز اصفهان، از متعلقات همايون، يکی از آوازهای بسيار محبوب من است (هر چند اصفهان آن‌قدر به استقلال و به دفعات فراوان اجرا شده است که خود شأنی مستقل از همايون دارد). گزيده‌ای از آوازهای مختلف اصفهان را که بلافاصله از ذهن‌ام عبور کردند کنار هم گذاشتم تا با شما سهيم شوم. همه‌ی قطعات با صدای شجريان هستند. قطعه‌ی آخر تکنوازی تار محمدرضا لطفی است در بيات اصفهان در محفلی خصوصی. آوازهای اصفهان فراوان ديگری هم هستند که بسیاری از آن‌ها هم برای من خاطره‌انگيزند و هم آثاری بی‌نظيرند. خصوصاً در ذهن داشتم که يکی دو آواز اصفهان از بنان را هم به مجموعه بيفزايم که پیدا کردن‌اش الآن برای‌ام کمی دشوار است. مانند هميشه، غزل‌هایی که در اين آوازها آمده است – خصوصاً غزل‌های حافظ – همه از غزل‌های محبوب من هستند و مضمون و نکته در همه‌ی اين‌ها فراوان است. سودای شرح و تفسير این غزل‌ها، در مقام حال، بيشتر فضولی است و پرچانگی. مطمئن‌ام شما هم از غزل‌ها لذت خواهيد برد. یکی از قطعات، افسانه‌ی شيرين، به همراه صدای زنده‌ياد هايده روی تصنيف اصلی برنامه است. برنامه‌ی جان عشاق و بتِ چين، هر دو شامل تصنيف هم هستند. کل اثر اول، ساخته‌ی پرويز مشکاتيان است؛ دومی هم اجرای گروه پايور است. از ويژگی‌های ديگر دو تا از اين قطعات اين است که با سه‌تار مرحوم استاد عبادی اجرا شده‌اند. چه بسا اين قطعات به کار کسانی که آواز کار می‌کنند و ردیف می‌آموزند هم بيايد. گوش بدهيد و لذت ببريد. ترتيب قطعات را چنان‌که خودم دوست داشتم انتخاب کرده‌ام. اگر جور ديگری می‌خواهيد قطعات را بشنويد – فارغ از اين ترتيب – روی هر قطعه جداگانه کليک کنيد.

۱

وافريادا ز عشق وافريادا…

سه آواز افشاری از شجريان را اين‌جا می‌آورم که اولی روی اشعار ابوسعيد ابوالخير است و دو تای ديگر روی دو غزل از حافظ. يکی روی غزلی با مطلع «جان بی جمال جانان ميل جهان ندارد» و يکی روی غزل «حسب حالی ننوشتی و شد ايامی چند». هر يک از دو غزل لطفی ويژه دارند. دومی البته شامل ساز لطفی هم هست با همان چيرگی و استادی نوازندگی لطفی. گمان می‌کنم در برنامه‌ی گلهای تازه، دو برنامه به اشعار ابوسعيد اختصاص دارد: يکی همين آواز افشاری است که اين‌جا آوردم و يکی گلهای تازه‌ی شماره‌ی ۲ با آواز عبدالوهاب شهيدی (که اين را هم به زودی اين‌جا خواهم آورد). جدا از موسيقی و آواز افشاری که لطف خاصی دارد و از آوازهای محبوب من است، طبق معمول اشعار برای من مهم‌اند در نتيجه رکن قصه نوشيدن و نيوشيدن اين نمونه‌های خلاقانه و درخشان شعر و شعور و حس و عاطفه‌ی شاعر است. گوش بدهيد و محظوظ شويد.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۱

دايره‌ی خودی-بيخودی و رهِ افسانه

مقصود آفرينش شناخت است. شناخت آدمی. منزلت اين طرفه آفريده‌ی نازنین که آفريدگاری می‌تواند و می‌‌داند. اين معنا را در طول تاریخ به هزاران زبان نوشته‌اند، گفته‌اند، سروده‌اند و تصوير کرده‌اند. در قرآن آمده است که «ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون». عارفان حاشيه‌ای تفسیری بر کناره‌ی اين آيه افزوده‌اند که: «ای لیعرفون». يعنی مقصود آفرينش همين شناخت است. عرفان صوفيان و فيلسوفان به عرفانِ عاشقان گره خورد و گفتند که: عاشق شو ار نه روزی کارِ‌ جهان سر آيد / ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی. يعنی شناخت تبدیل شد به عاشقی. اما در عاشقی هم نکته هم‌چنان شناخت است. در نفس عاشقی – به خودی خود – هيچ منزلتی نيست. عاشقی ابزار است. عشق، خود هدف نيست. عشق، فرض راه است. راهی است برای شناخت. و اين راه – که «طريقی عجب خطرناک است» – از خامان رهزنی می‌کند و در پندار و سودا گمان می‌کنند که همين است که ابتدا و انتهای آفرينش است و ماده و مضمون این گمراهی هم به پهنای تاريخ پيش روی مردم گسترده و فراهم است. نکته‌ی ظريف ماجرا اين است که «حشمتِ‌ اين عشق از فرزانگی است / عشقِ بی‌‌ فرزانگی،‌ ديوانگی است». عشقی که خرد و حکمت را به بهانه‌ی دست‌مالی شده و تکراری تقابل عقل و عشق،‌ فرو می‌گذارد، خود گرفتار تکبری است که لباس فروتنی به تن دارد. از سخن دور نیفتم: عشق هم ابزار شناخت است. شناختِ آدمی؛ با همين مضمونِ فاخرِ «من عرف نفسه فقد عرف ربه» که دريايی است از حکمت. آدمی وقتی خويشتن را بشناسند، کمالِ آدمی را هم می‌تواند در برابر خدای بنهد!
سخن از خودی و بیخودی گفتن آسان نيست. به لفظ و زبان آسان است. می‌توان طوطی‌وار سخن درويشان و بزرگان و عارفان را تکرار کرد و بر ساده‌دلان فسون خواند و دل‌های شيفته را رام کرد. اما مغزِ‌ حکمت در شعر دانستن و شعر خواندن و دلبری کردن نيست. مغز حکمت همين فرزانگی است که بدانی چگونه از خويش عبور کنی و باز به خويش برگردی. بدانی که چگونه خودِ ابليسی را با خودِ خداصفت یکی نگیری. يکی وقتی از خودی می‌گويد، چيزی از غیر ندارد. هر چه می‌گويد همه از خود است و بام تا شام غير از گفته، انديشيده و بافته‌ی خويش چيزی در نظر ندارد. کمالی هم اگر می‌بیند در خود می‌بيند یا در آن‌چه مصدَّق و مؤيَّدِ خودِ اوست. يعنی حتی اگر حکمتی ببيند يا بشنود که با یافته‌های خودش سازگار نباشد، آن را باطل می‌انگارد. تناقض اين قصه هم درست همين‌جاست: بيخودی جايی ممدوح است و جایی مذموم. سکر و صحو و بيهوشی، جايی که ناپختگان راه نرفته منزل دارند، نمايش است و دام بر مرغانِ کم‌هوش نهادن. از آن سو، مقامِ خودی وقتی که با معرفت و حکمت و فرزانگی همراه و هم‌عنان باشد، پهلوی به پهلوی خدايی می‌سايد. این‌جا درست همان‌جايی است که مقام خليفة اللهی آدمی است. درست همان‌جاست که آدمی صاحبِ‌ جام جم است و پير مغان: هم‌او که «به تأييد نظر حل معما می‌کرد» و هم‌او که «گفت خطا بر قلم صنع نرفت»‌ و نظر پاکِ خطاپوش داشت.
اما حکايت اديان و نزاع ملت‌ها و مذاهب همين قصه‌ی ساده‌ی حقيقت در ميان نديدن است. از همين روست که نزاع بر سر دين و آيين و يک کيش و آيين را بر حق دانستن و آداب و مناسک‌اش را متصل و پيوسته به عين حقيقت شمردن و آن را يگانه راه رستگاری دانستن و بس، حکايت از همین نابينايی و تهی‌دستی دارد. اين بيت حافظ، از ابيات شگفت، رندانه و فوق‌العاده «انسانی» اوست:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون نديدند حقيقت رهِ‌ افسانه زدند
دین‌فروشی و بهشت‌فروشی، حکایت همين طايفه‌ی معذوری است که حقیقتی نمی‌بینند و نمی‌يابند اما چنان به خود و افسانه‌ی برساخته‌ی خود مشغول‌اند که به خیال‌شان هم گذر نمی‌کند که از اساس چيزی در ميانه نيست و مشغول جنباندن گهواره‌ای خالی هستند. یکی از تعبیرهای «رهِ افسانه زدن» این است که نغمه‌ی افسانه ساز می‌کنند. يعنی رهِ چيزی زدن را به معنای آهنگی ساز کردن اگر بگيريم (این بيت را در نظر داشته باشيد: چه راه می‌زند اين مطرب مقام‌شناس / که در میان غزل قول آشنا آورد)، نتیجه اين می‌شود که: يکی از بیرون در احوال اين ارباب اديان نگاه می‌کند و آن‌ها را معذور می‌دارد که نمی‌دانند و نمی‌بينند و از همین روست که قصه و افسانه می‌سازند و خود مشغولِ افسانه‌های ساخته و بافته‌ی خود می‌شوند.
این بیت حافظ را با خود می‌خوانم:
زاهد شرابِ کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در ميانه خواسته‌ی کردگار چيست
و ناگهان شکاف عمیقی گشوده می‌شود ميان «شرابِ کوثر» و «پياله‌»ی حافظی (که به گواهی و شهادت همين بيت، از جنسی است متفاوت با «شراب کوثر» يا احتمالاً باده‌های روحانی). به تأمل که می‌نگری می‌بینی این «زاهد» جايی است در ميانه‌ی همان نزاع هفتاد و دو ملت و آن حافظ جايی نشسته است در مقام ناظر و شاهد اين جنگِ طایفه‌ی معذوران!
 
بگذريم. اين قصه را پيوند می‌زنم به موسیقی. همين غزل حافظ را با صدای بهشتی شجریان بشنويد. اجرای گلهای تازه‌ی شماره‌ی ۱۶۲ است.

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نيست که انجامِ کار چیست

پ. ن. شجریان این آواز ابوعطا را یک بار با تار هوشنگ ظریف در برنامه‌ی گلهای تازه خوانده است و يک بار دیگر هم با تار محمدرضا لطفی خوانده است. هر دو آواز هر يک لطفی دارد! دومی را هم افزودم که حسابی مستفيض شويد در اين «بهار دلکش»!

۰

صفيری ز پرده‌ی راک…

همیشه همه‌ی فريادها را نمی‌توان و شايد هم نباید نهان کرد. ولی بیانِ هر نکته‌ی نهانی، لزوماً به بانگ بلند نيست. گاهی با ناله‌ی حزين هم می‌توان فرياد زد. و گاهی آوازی پست و آرام به قدر صفيری از پرده‌ی راک بلند و تکان‌دهنده می‌تواند باشد. شرح اين نکته را فقط با شنيدن اين تکنوازی محمدرضا لطفی در بيات اصفهان می‌توان دانست. چنان ناله‌ی نفس‌گيری در اين ساز هست که استخوان می‌سوزاند. اجرای اين تکنوازی در محفلی خصوصی است که در آن از صدای بچه گرفته تا صدای سرفه، زنگ تلفن و حتی صدای پارس سگ را می‌توان شنيد. اما يک نفر هست که گويی از دنيا و مافيها بریده است و در حال و هوای خودش غوطه‌ور است و آن نوازنده‌ی تار است. در میانه‌ی اجرا، سيم دستگاه ضبط از پریز بیرون می‌آيد (کسی رد می‌شده گويا پای‌اش به سيم گیر می‌کند). سیم را دوباره به برق وصل می‌کنند اما به زحمت بتوان فهميد که ميانه‌ی این اجرا بریدگی دارد يا جایی افتادگی رخ داده است. چيزی که این اجرا را خاص می‌کند و آن جان و آن را در تار و پودش جاری می‌کند، تنها چيره‌دستی نوازنده و آن مضراب‌های ریز، پيوسته و محکم نيست بلکه همین حال غریب نوازنده است. اين دل‌گرفتگی آخر اجرا از زبان نوازنده با يک کلمه‌ی ساده بيرون می‌زند: «ببخشيد»! بشنويد. شايد بر شما هم همان حالی رفت که بر من می‌رود و بارها رفته است.
 

پ. ن. بله، ناگفته پیداست که «صفير» و «راک» مربوط به دستگاه راست‌پنجگاه‌اند و ربطی به «اصفهان» ندارند ولی نکته همين است که چيزهايی که ظاهراً مخالف هم‌اند، ادای حال می‌کنند: از خلاف آمد عادت بطلب کام…
۴

مهيمنا به رفيقانِ خود رسان بازم

نمازِ شامِ غريبان چو گريه آغازم
به مويه‌های غریبانه قصه پردازم
به يادِ يار و دیار آن‌چنان بگريم زار
که از جهان ره و رسمِ سفر براندازم
من از دیار حبيبم نه از بلادِ غريب
مهيمنا به رفيقانِ خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفيقِ راه تا من
به کوی میکده دیگر علم برافرازم
به جز صبا و شمالم نمی‌شناسد کس
عزیز من که به جز باد نيست دمسازم
هوای منزلِ يار آبِ زندگانی ماست
صبا بيار نسیمی ز خاکِ شيرازم
سرشکم آمد و عيبم بگفت روی به روی
شکايت از که کنم خانگی است غمّازم
ز چنگ زهره شنيدم که صبحدم می‌گفت
غلام حافظ خوش‌لهجه‌ی خوش‌آوازم
 
اين غزل از حافظ که آورده‌ام، حکایت حال بسیار کسان است که عزیزان‌شان این روزها در بندِ جور و محبوس بیدادند. در آلبوم «به یاد درويش خان» (با همراهی ناصر فرهنگ‌فر و نصراله ناصح‌پور)، محمدرضا لطفی (در قطعه‌ی پنجم آلبومی که در زیر آورده‌ام)، اين غزل را – پس از غزلی دیگر از حافظ؛ از حدود دقیقه‌ی ۲۰ به بعد – می‌خواند. لطفی اين غزل را آن روزها به ياد عزیزی (و دوست ديگری) که آن روزها در بند بوده، خوانده است. جزييات‌اش جدای بحث اين نوشته است. بخش شنيدنی این آواز آن جايی است که لطفی با استغاثه و تکرار می‌‌خواند: «ميهمنا… مهيمنا…». گوهرِ درخشانِ لطفی در اين جاهاست که نمايان می‌شود. گوش کنید این قطعه‌ی پنجم را با حضورِ دل و دقت. شک ندارم که شما نیز از شنيدن‌اش منقلب خواهید شد.
 
 
 

صفحه‌ی قبل