۰

تا کجا حق داریم ندانیم؟

انسان موجود پیچیده‌ای است. یکی از دلایل سلطه‌ی حیرت‌آور آدمی بر طبیعت و جهان – و البته دست دراز کردن‌اش بر آن و تصرف ویرانگراش در عالم – همین است و منطق تکاملی دارد. آدمی‌زاده بقا می‌خواهد. برای بقا دست به هر کاری می‌زند. برای دو روز بیشتر ماندن هر کاری می‌کند. این ماجرا یک سویه‌ی طبیعی دارد که از اختیار آدمی خارج است – یعنی به اقتضای تکامل ژنتیک رخ می‌دهد – و سویه‌ای انتخابی که آدمی هنگام احساس خطر یا تهدید در برابر وضعیت موجود و منافعش، دست به دفاع می‌زند. اما همین آدمی گاهی به خاطر ارزش‌هایی که سخت گره خورده است به جان او، پا بر سر منافع‌اش می‌گذارد و خطر می‌کند. جان و مال و آبروی‌اش را به خطر می‌اندازد تا آن ارزشی که بدان باور دارد، عزیز بماند.

چند بار برای من پیش آمده است که دوستی یا رفیقی درباره‌ی ماجرایی برداشتی نادقیق یا نادرست داشته است. بعضی‌ها کوشش کرده‌اند در داوری شتاب نکنند و فقط با شنیدن یک سوی قصه به قاضی نروند. اما از چیزهای شگفتی که گاهی دیده‌ام یکی این است که وقتی به بعضی می‌گویی چیزهای دیگری هم در میان است، می‌گویند: علاقه‌ای به شنیدن‌اش نداریم. چرا؟ چون ممکن است روایتی که پیش خودمان داریم ترک بردارد؟ این مشکل آدم‌هایی خاص نیست. مشکل دیگران نیست. مشکل یکایک ماست و زاییده‌ی وضعیت انسانی و ترس‌خورده‌ی ماست. که واهمه داریم از این‌که رخنه‌ای در پیکره‌ی فهم ما از عالم و پیرامون‌مان بیفتد. ما با همان تصویری که در حال حاضر از عالم و حقیقت عالم و جزییات و کلیات‌اش داریم، خوشیم. هیچ علاقه نداریم توفانی آرامش مرداب‌گونه‌ی ما را برآشوبد. و همین بیم را هم پشت نقاب اخلاق پنهان می‌کنیم و به عذر این‌که در این فضا خوب است غیبت نشود، از شنیدن حقیقت طفره می‌روند.

دانستن حق آدمی است به معنای سیاسی ولی به معنای معرفتی و از منظر اخلاقی، دانستن تکلیف آدمی است. وظیفه‌ی اوست. این‌که بکوشیم حقیقت را روشن کنیم و نگذاریم دروغ منتشر شود، وظیفه‌ی ماست. اختیار نیست که اگر خواستیم بکنیم اگر نخواستیم نکنیم. فکر کنید در خیابانی راه می‌روید و انسانی انسان دیگر را می‌کشد و شما تنها شاهد قتل انسانی دیگر هستید. کار درست چی‌ست؟ اگر بترسیم از این‌که مبادا دردسر یا هزینه‌ای برای ما داشته باشد، چه بسا قتل انسان دیگر را نادیده بگیریم. ولی فردا که همین ماجرا بر من و تو رفت، آیا حق اعتراض داریم که چرا دیگران این جفا را دیدند و دم برنیاوردند؟

یکی از بهترین مصداق‌های ادای وظیفه‌ی دانستن حق و آشکار کردن حق در همین دهه‌ی گذشته در سیاست ایران پیش روی ماست. میرحسین موسوی در سال ۸۸ به صراحت ایستاد و گفت که «تسلیم این صحنه‌سازی خطرناک نمی‌شوم». و برای آن ایستادگی هزینه داد. از سال ۸۸ تا کنون هر بار که میرحسین دهان گشوده است تمام ارکان ظلم لرزیده است. چه بسیار کسان که آن زمان و هنوز همین امروز هم از او دعوت می‌کنند که سکوت کند و صبر کند تا در آرامش مسایل حل شوند. دروغ و باطل با آرامش از میان نمی‌روند. این ما هستیم که از میان می‌رویم و موقعی که نبودیم بدیهی است که دروغ و باطل هم برای ما موضوعیت و معنایی نخواهند داشت. با هفت‌هزارسالگان سر به سر می‌شویم و انگار که نیستی… اما بودند و هستند کسانی که حق را دیدند و پای آن ایستادند. «این حدیثی دردناک است از قدیم». در نزاع میان علی بن ابی‌طالب و معاویه مهم‌ترین مضمونی که میان اطرافیان او در جریان بود همین بود که: این دعوای تو و معاویه است. و این‌جا بود که رنج علی را می‌شد دید. می‌گفت زمانه مرا فرود آورد و تنزل داد و تنزل داد تا جایی که مدام می‌گویند: علی و معاویه و معاویه و علی. انگار ماجرا شخصی است: الدهر انزلنی ثم انزلنی حتی یقال: معاویه و علی و علی و معاویه. با او می‌گفتند طرف مقابل تو دروغ می‌گوید و پیروز می‌شود. گفت من اهل مداهنه نیستم. برای به کرسی نشاندن حقیقت حاضر به دروغ گفتن نمی‌شود. ولی کسانی برای آشکار نشدن حقیقت و برای تثبیت موقعیت‌شان مثل آب خوردن دروغ می‌گویند. به گفته‌ی آن میر دلاور: «ما با پدیده‌ای روبرو هستیم که زل می‌زند توی دوربین و دروغ می‌گوید».

این دریافت علی است از آن‌چه در سال‌های عمرش بر او رفت:

«وَ طَفِقْتُ أَرْتَئِی بَیْنَ أَنْ أَصُولَ بِیَدٍ جَذَّاءَ أَوْ أَصْبِرَ عَلَى طَخْیَهٍ عَمْیَاءَ یَهْرَمُ فِیهَا اَلْکَبِیرُ وَ یَشِیبُ فِیهَا اَلصَّغِیرُ وَ یَکْدَحُ فِیهَا مُؤْمِنٌ حَتَّى یَلْقَى رَبَّهُ ترجیح الصبر فَرَأَیْتُ أَنَّ اَلصَّبْرَ عَلَى هَاتَا أَحْجَى فَصَبَرْتُ وَ فِی اَلْعَیْنِ قَذًى وَ فِی اَلْحَلْقِ شَجًا أَرَى تُرَاثِی نَهْباً»

«و ژرف بیندیشیدم که چه باید، و از این دو کدام شاید؟ با دست تنها بستیزم یا صبر پیش گیرم و از ستیز بپرهیزم؟ که جهانى تیره است-و بلا بر همگان چیره بلایى که پیران در آن فرسوده شوند و خردسالان پیر، و دیندار تا دیدار پروردگار در چنگال رنج اسیر. چون نیک سنجیدم، شکیبایى را خردمندانه‌تردیدم و به صبر گراییدم حالى که دیده از خار غم خسته بود، و آوا در گلو شکسته میراثم ربودۀ این و آن» (خطبه‌ی سوم نهج البلاغه، ترجمه‌ی سید جعفر شهیدی).

خوب دقت کنید. نه ما علی هستیم و نه رواست خودمان و شرایط خودمان را با او یکی بگیریم. اما وضعیت حقیقت همیشه همین است. کم پیش می‌آید که حقیقت در کوتاه‌مدت هویدا شود. و این هم عجیب نیست. حقیقت با شتاب حاصل نمی‌شود. زمان می‌برد. پیروزی‌های سریع و کوتاه‌مدت، عمر کوتاهی دارند. اما حقیقت است که می‌‌پاید. حقیقت را نمی‌توان ضایع کرد و از میان برد ولو دو سه روزی دروغ را بتوان برکشید و بر کرسی نشاند. حال و روز احمدی‌نژاد در ایران از نمونه‌های خوب آن است. می‌شود مردم را فریب داد با نقش مار کشیدن ولی عاقبت آن آفتاب رخ می‌نماید:

قلب پهلو می‌زند با زر به شب
انتظار روز می‌دارد ذهب
با زبان حال زر گوید که: «باش
ای مزور! تا برآید روز فاش!»

ما علی نیستیم ولی علی الگوی ماست. این‌که ما او نیستیم دلیل نمی‌شود که به او اقتدا نکنیم و هنگام دیدن باطل سکوت کنیم. گاهی حتی پیش می‌آید که صاحب حقی خار در چشم و استخوان در گلو ناگزیر به سکوت می‌شود ولی آنان که ایمان دارند به حقیقت از برآمدن این آفتاب نومید نمی‌شوند. سخت است حفظ امید در این شرایط و وانهادن میدان به خفاشان آفتاب‌ستیز. ولی اهل ایمان‌اند آن‌ها که دامن امید از کف نمی‌دهند. امید بدون ایمان بی‌معناست. اگر ایمان نداشته باشیم که آن بلند دور، آن سپیده، آن شکوفه‌زار انفجار که جان آدمی هماره در هوای اوست، جایی هست و در دسترس است و محال نیست وصول به آن، آدمی‌زاده مرگ‌اش از زیستن به. ما با امید صبح وصال تو زنده‌ایم:

ز چاک پیرهن یوسف آشکارا شد
که دست و دیده‌ی پاکیزه‌دامانان پاک است.

۰

آسمان از سینه‌ها خورشید خود را پس گرفت

شاید امروز بعد از ۱۵ سال است که دوباره این شعر سید حسن حسینی را یافته‌ام و می‌خوانم. دوستی آن زمان این شعر را روی کاغذی دست‌نویس به من داد و هنگام خواندن‌اش سخت مرا متأثر کرد. امروز طبعاً درک من از شعر تفاوت پیدا کرده ولی هم‌چنان در این شعر صمیمیتی موج می‌زند که بازخوانی آن هزار خاطره‌ی لطیف را در خیال‌ام زنده می‌کند. از مضمون شعر به روشنی بر می‌آید که در چه بستری سروده شده است. یادمان باشد که سید حسن حسینی متعلق به نسلی بود که هم‌گنان‌اش کسانی بودند چون سهیل محمودی، ساعد باقری، حسام الدین سراج، قیصر امین‌پور و کسانی از این دست. یعنی نسل جوانان انقلابی و پرشوری که اهل هنر و ادب بودند. این نکته البته شعر را در بستر تاریخی مناسب‌اش قرار می‌دهد ولی از تأثیرگذاری‌اش نمی‌کاهد. از دوست نادیده‌ای که این شعر را امروز برای من فرستاد و دوباره دیده‌ی مرا به دیدار این شعر زنده‌یاد سید حسن حسینی گشود، سپاس‌گزارم. این شما و این شعر:

ماجرا این است کم کم کمیت بالا گرفت
جای ارزش‌های ما را عرضه‌ی کالا گرفت
احترام «یاعلی» در ذهن بازوها شکست
دست مردی خسته شد، پای ترازوها شکست
فرق مولای عدالت بار دیگر چاک خورد
خطبه‌های آتشین متروک ماند و خاک خورد
زیر باران‌های جاهل سقف تقوا نم کشید
سقف‌های سخت، مانند مقوا نم کشید
با کدامین سحر از دل‌ها محبت غیب شد؟
ناجوانمردی هنر، مردانگی‌ها عیب شد؟
خانه‌ی دل‌های ما را عشق خالی کرد و رفت
ناگهان برق محبّت اتصالی کرد و رفت
سرسرای سینه‌ها را رنگ خاموشی گرفت
صورت آیینه زنگار فراموشی گرفت
باغ‌های سینه‌ها از سروها خالی شدند
عشق‌ها خدمت‌گزار پول و پوشالی شدند
از نحیفی پیکر عشق خدایی دوک شد
کله‌ی احساس‌های ماورایی پوک شد
آتشی بی‌رنگ در دیوان و دفترها زدند
مهر «باطل شد» به روی بال کفترها زدند
اندک اندک قلب‌ها با زرپرستی خو گرفت
در هوای سیم و زر گندید و کم کم بو گرفت
غالبا قومی که از جان زرپرستی می‌کنند
زمره‌ی بیچارگان را سرپرستی می‌کنند
سرپرست زرپرست و زرپرست سرپرست
لنگی این قافله تا بامداد محشر است!
از همان دست نخستین کج‌روی‌ها پا گرفت
روح تاجرپیشگی در کالبدها جان گرفت
کارگردانان بازی باز با ما جر زدند
پنج نوبت را به نام کاسب و تاجر زدند
چار تکبیر رسا بر روح مردی خوانده شد
طفل بیداری به مکر و فوت و فن خوابانده شد
روزگار کینه‌پرور عشق را از یاد برد
باز چون سابق کلاه عاشقان را باد برد
سالکان را پای پر تاول ز رفتن خسته شد
دست پر اعجاز مردان طریقت بسته شد
سازهای سنتی آهنگ دلسردی زدند
ناکسان بر طبل‌های ناجوانمردی زدند
تا هوای صاف را بال و پر کرکس گرفت
آسمان از سینه‌ها خورشید خود را پس گرفت
رنگ ولگرد سیاهی‌ها به جان‌ها خیمه زد
روح شب در جای جای آسمان‌ها خیمه زد
صبح را لاجرعه کابوس سیاهی سرکشید
شد سیه‌مست و برای آسمان خنجر کشید
این زمان شلاق بر باور حکومت می‌کند
در بلاد شعله، خاکستر حکومت می‌کند
تیغ آتش را دگر آن حدت موعود نیست
در بساط شعله‌ها آهی به غیر از دود نیست
دود در دود و سیاهی در سیاهی حلقه زن
گرد دل‌ها ‌هاله‌هایی از تباهی حلقه زن
اعتبار دست‌ها و پینه‌ها در مرخصی
چهرها لوح ریا، آیینه‌ها در مرخصی
از زمین خنده خار اخم بیرون می‌زند
خنده انگار از شکاف زخم بیرون می‌زند
طعم تلخی دایر است و قندها تعطیل محض
جز به ندرت، دفتر لبخندها تعطیل محض
خنده‌های گاه‌گاه انگار ره گم کرده‌اند
یا که هق‌هق‌ها تقیه در تبسم کرده‌اند
منقرض گشته است نسل خنده‌های راستین
فصل فصل بارش اشک است و شط آستین
آنچه این نسل مصیبت دیده را ارزانی است
پوزخند آشکار و گریه‌ی پنهانی است

ادامه‌ی مطلب…

۰

قدر کاشف الغطاء

هر کسی شب قدری دارد. درست‌تر آن است که هر کسی شب‌های قدری دارد؛ ویژه‌ی خود او به تناسب شاکله‌اش. بر حسب قوت هاضمه‌ی عقلی، معرفتی و روحانی‌اش. شب قدر تکرار می‌شود. چرخه‌ای دارد که برای هر فرد سیر کمال روحی و معرفتی او را نشان می‌دهد. شبِ قدر گره‌گاه یا پله‌ی ارتفاع وجودی آدمی است. برای اهل ایمان، کشف این شب قدر مهم است. علی که این سحرگاه افتتاح قدر اوست، میزان است. میزان تجربه‌ای از قدر. میزان در هم پیچیده شدن شب هجر. برای او، در آن سحرگاه کوفه، گام واپسین حیات جسمانی علی بن ابی‌طالبِ خاکی برداشته می‌شود.

همین شب قدر است که تا دمیدن فجر، فجری که علی در آن رستگار می‌شود و گویی تمام عمر منتظر فرا رسیدن آن بوده است، شب سلام است. شب امنیت است. شبی است که در سحرگاه‌اش دری گشوده می‌شود که: فادخلوها بسلام آمنین. این شب، که شب نیست و ضمیر موهوم در اشاره به زمان نیست بلکه عینیت است در اشاره به شخص، شبی است که فرشتگان را از آسمان به زمین می‌کشد. این شخص، پرده‌های معرفت را فرو می‌اندازد که لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا. این فرشتگان، فرشتگان صدق‌اند: «إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّـهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَائِکَهُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتِی کُنتُمْ تُوعَدُونَ» (۴۱:۳۰). این فرود آمدن ملائک، این برداشته شدن پرده‌ی میان ظاهر و باطن، در گرو استقامت بر سخن حق است: «هر نفس که نه پرورده‌ی فریشتگان آمد، شیطانی؛ هر عقل که نه پرورده‌ی پیغامبران آمد، حیوانی؛ هر جا که استقامتی است در نفس یا در عقل، فریشته‌ای بر او نشسته إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّـهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَائِکَهُ؛ هر جا که دوری است یا در نفس یا در عقل، شیطانی بر او نشسته: هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلَىٰ مَن تَنَزَّلُ الشَّیَاطِینُ تَنَزَّلُ عَلَىٰ کُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیمٍ (آیات ۲۲۱ تا ۲۲۲ سوره‌ی ۲۶) «افاک فی القول اثیم فی الفعل»» (شهرستانی؛ مجلس خوارزم؛ ۱۲).

میزان ملک و شیطان، صدق است؛ پرهیز از افک در قول و اثم در فعل. استقامت یعنی جایی که قول الله جای قول افک می‌نشیند. یعنی شمشیر لا در قتل غیر حق می‌رود. یعنی که خوف و حزن آن‌جا رخت از میان بر می‌بندند که حق با باطل آمیخته نشود. آن‌جا که: اعرف الحق تعرف أهله؛ فإن الحق لا یعرف بالرجال، إنما الرجال هم الذین یعرفون بالحق. این است میراث علی. حقیقت را به اشخاص و قدرت‌های گردنده نمی‌شناسند بلکه به استقلال حق می‌شناسند. علی از این روست که میزان حق است چون علی، هم به وجه خلقی استقامتی با حق دارد و هم به وجه امری حق را به استقامت می‌آورد. جایی که در شناخت حق گردنده و حیران نبودی و بر قول حق استقامت ورزیدی و در فعل آن ثبات قدم یافتی، نه خوفی هست و نه حزنی؛ هر چه هست بشارت است. بشارتی که نقطه‌ی فرجام‌اش رستگاری است که: فزت ورب الکعبه.

و قدر علی، قدری که الگوی حق را به حق شناختن است نه به افراد، مدام تکرار می‌شود؛ نه هر ساله بلکه هر روز و هر نفس. « إن أمرنا صعب مستصعب، لایحتمله إلا ملک مقرب، أو نبی مرسل، أو مؤمن امتحن الله قلبه للإیمان». امتحان البته آسان نیست. امتحان، فرقان می‌طلبد و سلطان. تهی‌دست از فرقان و سلطان که باشی، در امر صعب و مستصعب، آسان تفاوت میان حق و باطل را گم می‌کنی و اشخاص و افراد – و در زمانه‌ی ما دولت‌ها و زمام‌داران – معیار حق یا باطل می‌شوند. همین‌جاست که تفاوت میان عدل و ظلم گم می‌شود. و باز همین‌جاست که علی هم‌چنان چراغ پرفروغ این شب ظلمت است: هر آن‌که بی تو سفر کرد طعمه‌ی موج است | چرا که در شب توفان، چراغ را گم کرد. علی از آن رو میزان عدالت می‌شود و اسطوره‌ی تقوا که حق را به اشخاص و رجال نمی‌شناسد، این حق است که به رجال معنا می‌دهد. همین است که چکیده‌اش در جان سنایی فرو می‌ریزد که:
بهرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمان | بهرچ از دوست وا مانی چه زشت آن نقش و چه زیبا
سخن کز روی دین گویی چه عبرانی چه سریانی | مکان کز بهر حق جویی چه جابلقا چه جابلسا

پرسش اکنون این است که چند شب قدر از ما فوت شده است؟ کی از جنینی و خون‌خوارگی برون می‌آییم؟ کی همنشین ملایک می‌شویم؟ این نزول معنا از آسمان امر به زمین خلق، کی قرین جان ما می‌شود و ظاهر و باطن ما را زیر و زبر و یکسان می‌کند؟ علی، هم‌چنان میزان است. سحری نیست که علی به تیغ جهل و تعصب شهید نشود و سحری نیست که علی باب گشوده‌ای برای جویندگان نباشد تا از قشور به لباب رسند. ولی مستعد نظری هست تا به وصال فزت ورب الکعبه رسد و بگوید: ما کارک خویش با تو بردیم به سر | دست‌افشانان برون گریزیم ز در؟ یا قرین شیطان‌ایم به افک در قول و اثم در عمل و «باطل در این خیال که اکسیر می‌کنیم»؟ حق آشکار است و نشانه‌ها پنهان نیستند؛ مشکل آن‌جاست که «نقیض له شیطانا فهو له قرین»، شمع هدایت آدمی را می‌کُشد و نور معرفت را زایل می‌کند و «یمرون علیها و هم عنها معرضون».

اهل بشارت را – که از خوف و حزن گذشته‌اند – همین اشارت کافی.