۵

تنیده یاد تو در تار و پودم

این ترانه‌ای که شعرش را ابوالقاسم لاهوتی سروده بود و محمد رضا شجریان سال‌ها پیش آن را خوانده بود، یعنی تصنیف «یاد تو»، از آن ترانه‌های جنجال ساز شد. شعر لاهوتی و تصنیفی که شجریان خوانده بود، بندی دارد که در سراسر تصنیف تکرار می‌شود و آن بند این است: «میهن ای میهن». این تصنیف را البته صدا و سیمای سابق آقای لاریجانی مصادره کرده بود و با مثله کردن آن مرتب در تلویزیون و رادیو پخش می‌کرد. ما هم البته دسترسی به اصل آن نداشتیم و همان تصنیف مثله شده ورد ضمیرمان بود، بس که زیبا بود شعر و آهنگ و دلنشین بود صدای خواننده. همین تصنیف مثله‌شده را به طربستان افزوده‌ام تا زمانی که اهل دلی لطف کند و اصل تصنیف را برای‌ام بفرستد. سه چهار سال پیش، تصنیف کامل را در نواری که از دوستی به امانت گرفته بودم شنیدم. از خبط‌های بزرگ من بود که نسخه‌ای از آن نوار بر نداشتم تا اکنون در به در به دنبال اصل‌اش بگردم و ناچار به همان تصنیف بی‌سیرت شده قناعت کنیم. اهل فن می‌دانند صدا و سیما چه بر سر موسیقی سنتی ما آورده است. چیز بیشتری نمی‌گویم.

تنها این را اضافه کنم که شهزاده‌ی سمرقند اسباب خیر شد و پانزده تصنیف تازه از موسیقی آسیای میانه به بخش طربستان افزوده شده است. در ملکوت، می‌توانید این قطعات را در انتهای لیست «دیگران» بشنوید و طبعاً همه را به استقلال در سمرقند می‌توان شنیدن. مجال نوشتن نمی‌یابم این روزها بس که کارهای مختلف عقب افتاده دارم. به محض این که فراغتی حاصل شود شاید با نوشتن آشتی کردم تا چنان که دل می‌کشد بتوانم بنویسم. احساس می‌کنم از خودم دارم فاصله می‌گیریم وقتی از آن‌چه دوست دارم نمی‌توانم بنویسیم؛ اما نمی‌شود، باز هم می‌نویسم:
هر چه دل از سنگ خارا می‌کنم / باز رو سوی بخارا می‌کنم!

پ.ن. اگر به آن میانه‌های آخر بخش دیگران توجه کنید، متوجه افزایش قطعات و سرودهایی مربوط به اوایل انقلاب خواهید شد. سالگرد انقلاب همین دیروز بود و آن ماجراهای دیگرش. شنیدن آن تصنیف‌ها خاطراتی عجیب دارد برای آدم‌های مختلف!

۳

مهمان‌سرای ملکوت

حجره‌ی تازه‌ای گشوده‌ام برای میهمانان ملکوت که در آن‌جا می‌توان شاهد گفت‌وگوهایی بود فارغ از حال و هوای وبلاگ خودم. اختلاف حس و حال و تفاوت میان نثر و نوشتار من با سخنان دیگران باعث می‌شود این وبلاگ از آن‌چه هست فاصله بگیرد. از این پس، هر چه نوشته از مهمانان بیاید، به ضیافت‌خانه‌ی ملکوت خواهد رفت. در این میان، احباب صاحب‌نظر اگر نظری دارند برای بهبود آن صفحه، می‌توانند در ذیل مطالب همان حجره یا در همین‌جا مرقوم بفرمایند.

پ.ن. دقایقی پیش، مطلبی از کاتب کتابچه‌ی سابق، مهدی خلجی از راه رسید در ادامه‌ی بحث‌های مربوط به شریعت عقلانی. مقدمه‌ی نامه‌ی او را می‌آورم و اصل مقاله‌ی مفصل او را به ضیافت‌خانه می‌برم تا مطلب او را به عنوان «فقه و بن‌بست‌های آن» بخوانید.

این است عبارات آغازین نامه‌ی خلجی:
«داریوشِ عزیز
دوباره و دیگر نمی‌خواستم بر صحیفه‌ی گل و گلزار تو خطی بکشم. اصرارِ دانش‌جویانه‌ی تو برای دامن زدن به بحثِ «شریعتِ عقلانی» و داستان این احوال که امروز مراست، یادم از خواجه‌ی شیراز آورد که، اشکِ حرم‌نشینِ نهان‌خانه‌ی مرا / زان‌سوی هفت پرده‌، به بازار می‌کشی. حالا که کار سهل است، اگر تو زحمت این بار می‌کشی، قلم‌اندازی روانه‌ات می‌کنم. امیدوارم در روشن‌گری بیشتر مرزها و معناهای جستارِ عقل و شرع کارگر افتد. در انتظار نقدهای دیگران از جمله، صاحبِ ارج‌مندِ وب‌لاگِ شریعتِ عقلانی، می‌مانم.


مهدی خلجی»

۴

ملکوت ادنا، نسخه‌ی بتا

شکل و شمایل ملکوت به یاری یک‌بلاگر بالاخره تغییر کرد. البته هنوز در دست احداث است و طبیعتا مشکلاتی دارد و دست‌خوش تغییراتی خواهد شد. اگر همه چیز خوب پیش برود همین قالب جدید باقی خواهد ماند.
چندی پیش با سایه صحبت می‌کردم و سخن از ملکوت به میان آمد. چنان‌که اقتضای طبع طنزپرداز و رندانه‌ی اوست، گفت بهتر است اسم وبلاگ‌ات را از ملکوت به «ملکوت ادنا» تغییر دهی تا کسی فکرش به سمت «ملکوت اعلی» نرود! اما مدتی است هر کسی حجره‌نشین ملکوت می‌شود، احباب و مخصوصاً سید خوابگرد، بلافاصله می‌نویسند فلانی به ملکوت اعلی پیوست. اما به هر تقدیر ملکوت من زمینی است اگر چه نشان آسمان دارد.

۶

اسفندیار منفرد زاده در ملکوت

حلقه‌ی ملکوت، اعضایی دارد که هنوز همه رسماً شروع به نوشتن نکرده‌اند. در این میان یکی پیش‌تر از همه وارد میدان شد: اسفندیار منفردزاده! اسفندیار منفردزاده، در وبلاگ «بالای گود» خواهد نوشت. عجالتاً شکل و شمایل صفحه‌ی منفردزاده همان قالب متعارف ملکوتی است تا شاید در روزهای آینده‌ به لطف و همت دوستان تغییر و تحولی اساسی در شکل و شمایل این‌ها حاصل آید. حالیا، اسفندیار منفردزاده را در ملکوت داشته باشید تا ببینیم آن پرده‌نشینان مستور کی از کلنجار (!) با خود فراغت حاصل می‌کنند و ترک مستوری می‌کنند!

پ.ن. یادم رفته بود بانی این خیر را معرفی کنم. کسی که منفردزاده را آلوده‌ی ملکوت کرد، البته رضا علامه‌زاده‌ی نازنین بود که چندین شب پیش آتش این بالانشین گود را روشن کرد.

۱

روزنامه‌ی ایران و گزارش‌های غریب

دیشب با دوستی تلفنی صحبت می‌کردم. گفت «مقاله» مرا در سایت گویا خوانده است. گویا را جست‌وجو کردم دیدم مطلب «ناکامی تاریخی مسلمین؟» سر از آن‌جا در آورده است! بانو که دقت‌ نظرش از من بیشتر بود متوجه شد اصل مطلب در روزنامه‌ی ایران چاپ شده است. روزنامه‌ی ایران بند اول آن مطلب وبلاگی را برداشته است و هر جا که لازم دیده است ویرایش مطلوب را انچام داده است و آن را به روزنامه برده است‌ (صفحه‌ی فرهنگ و اندیشه، یکشنبه ۲۰ دی‌ماه). خوب، گلایه‌ی زیادی نیست الا این‌که آن مطلب اصلاً از دید گزارش‌نویسی نوشته نشده بود. روایت شخصی من بود و بس، به اضافه‌ی پاره‌ای استنباطات و پرسش‌ها. همین. فکر می‌کنم استناد کردن به آن مطلب شتابزده‌ی وبلاگی شاید موجب برخی سوءتعبیرها شود. از جمله این‌که آن بخش که درباره‌ی برنارد لوییس است کاملاً ناقص و ابتر آمده است. اگر کسی در آن سخنرانی حاضر نشده باشد و جزییات را نداند و توضیحات مرا در وبلاگ نخوانده باشد، شاید گمان کند سروش برای تأیید مدعای خود سخنان لوییس را تصویب کرده است!  فکر می‌کنم بهتر بود توضیحکی می‌دادند که این مطلب از وبلاگ نقل شده است یا از من می‌خواستند تا گزارشی سنجیده و دقیق بنویسم. امان از شتابزدگی! فکر می‌کردم فقط وبلاگ‌نویسان شتابزده هستند. گویا روزنامه‌نگاران هم دست کمی ندارند.

پ.ن. ۲۴ دی‌ماه: این هم یک نمونه‌ی دیگر از همان کارها: حکمت تکثر و رحمت اختلاف!
پ.پ.ن. هر دم از این باغ بری می‌رسد. این هم یک نمونه‌ی دیگر: متن مطالب وبلاگ سیبستان و وبلاگ مرا عیناً در روزنامه نقل کرده‌اند! عنوان: «فاجعه ایمان را محک می‌زند». ابتدا، مطلب صاحب سیبستان آمده است و بعد هم مطلب من، «آن دروغ از راست می‌گیرد فروغ». واقعاً چه خبر شده است در روزنامه‌ی ایران؟! گویا تبدیل شده است به نسخه‌ی رونوشت وبلاگ‌های حلقه‌ی ملکوت. محض رضای خدا به خود بیایید. جنس روزنامه با جنس وبلاگ فرق دارد. مخاطبانش هم متفاوت است.

۹

کنسرت گروه عارف

بعد از این همه سال انتظار، مشکاتیان را در هیأت سرپرست گروه عارف دیدن شکوهی دارد. نمی‌دانم کنسرت چگونه گذشته است. اما طبعاً با آن همه وسواسی که مشکاتیان دارد و گروه بزرگی که آن همه استعداد را یک‌جا جمع کرده است، نباید توقع چیزی کمتر از برنامه‌ی بی‌نظیر و پرشکوه داشت. اگر کسی در کنسرت حاضر بوده است، دوست دارم روایت خود را از برنامه در این‌جا بنویسد تا ما که دور از دیاریم از احوال مطربان بی‌خبر نمانیم. مدتی پیش که با او سخن می‌گفتم، وعده می‌داد که شاید در تابستان مجالی داشته باشند تا برای برنامه‌ای به اروپا بیایند. مشتاق‌ترم که مشکاتیان را بسیار زودتر از این ببینم.


کنسرت گروه عارف - عکس از محمد خیرخواه خبرگزاری فارس

کنسرت گروه عارف - عکس از محمد خیرخواه

۱

درویش یک قبا

به تنگ چشمی آن ترک لشکری نازم
که حمله بر من درویش یک قبا آورد!

۱

یادداشتی بر «برف» مهاجرانی

مدتی پیش آخرین کتاب مهاجرانی را خواندم. «برف» بدان‌سان که مهاجرانی نوشته است، ویژگی‌هایی دارد که می‌توان آشکارا آن را در پرتو فراز و نشیب‌های زندگی سیاسی مهاجرانی به خوبی دید. سال پیش یادداشت مختصری درباره‌ی «بهشت خاکستری» نوشته بودم و اکنون که برف را خوانده‌ام، پاره‌ای از سخنان آن‌جا را ناچارم به تفصیل بگویم به اضافه‌ی برخی از نقدهایی که از دید من خواننده‌ی بیرونی بر رمان او وارد است.

رمان مهاجرانی، نگاشت مستقیم شخصیت و زندگانی خود اوست. علی نورانی، شخصیت راوی داستان، گویا خود اوست و همسرش «زیبا» (بخوانید: «جمیله») و دختر کوچکش «صهبا» انتقال عینی زندگی حقیقی او به داستان است. این داستان هنوز مانند بهشت خاکستری در فضای سیاسی ایران غوطه می‌خورد با تفاوت‌هایی چند. نخست این‌که همچون رمان نخست او، ادبیات و سبک نوشتاری گویا شدیداً‌ متأثر از نوشته‌های جورج ارول، به خصوص «مزرعه‌ی حیوانات» و «۱۹۸۴» است. دیگر این‌که این بار در «برف» رد پای آشکار کافکا را نیز می‌تواند دید. نویسنده، از زبان راوی، در خلال داستانی جایی قطعه‌ای از کافکا را نقل می‌کند و در فصل‌های بعدی که تقریباً نیمی از رمان را تشکیل می‌دهد، وقتی که به توصیف محل زندگی قدرتی، انسان مرموز و مهیب داستان می‌پردازد، آدمی ناخودآگاه به یاد «قصر» کافکا می‌افتد. داستان ظاهراً هیچ اشاره‌ی زمانی به تاریخ معینی ندارد، اما از قراین موجود در کتاب بر می‌آید که قطعاً این اتفاقات که در فضایی نیمه‌خیالی-نیمه‌واقعی رخ می‌دهند، پس از انقلاب اسلامی و در همین پنج شش سال اخیر رخ داده‌اند. نویسنده به جبهه و جنگ اشاره دارد و در ضمن داستان از شاعرانی شعر نقل می‌کند که شاعران معاصر هستند مانند سایه و سیاوش کسرایی. بر خلاف داستان جورج ارول که تنها نام و تاریخ «۱۹۸۴» را دارد اما بقیه‌ی عناصر داستان مبهم و در تاریخی نامعین و مکانی نامشخص هستند، رمان مهاجرانی، تاریخ ندارد اما تمام قراین به روزگار فعلی ایران اشاره دارد. نویسنده در متن داستان از قدرتی و عظیمی یاد می‌کند و با آن شبکه‌ای که ترسیم می‌کند، انسان ناخودآگاه به یاد سعید امامی، فلاحیان و عالیجنابان خاکستری و سرخ‌پوش اکبر گنجی می‌افتد. آن قدرتی که می‌گویند مرده است و به جای او قاطری را دفن می‌کنند، اشاره‌ای آشکار به اتفاقات سال‌های آغازین دوره‌ی ریاست جمهوری خاتمی و قتل‌های زنجیره‌ای دارد. آیا تشابه لقب افرادی بدون نام که تنها «یاور» نامیده می‌شوند،‌ خاطره‌ی «انصار حزب‌الله» یا اعضای به اصطلاح «خودسر» وزارت اطلاعات را تداعی نمی‌کند؟

اما با تمام این‌ها من با «بهشت خاکستری» بیشتر می‌توانستم ارتباط برقرار کنم تا این داستان. این داستان و سلسله‌ی داستان‌های مهاجرانی به نوعی نقد حال خود اوست و آشکارا نشانه‌های صریح فاصله گرفتن او از عرصه‌ی سیاست است. گویا مهاجرانی با این داستان‌ها به زبانی دیگر، باز هم می‌خواهد فریاد بزند که من سیاست را طلاق دادم! با این‌حال، فضایی که او وارد آن می‌شود، فضایی است ادبی و عرفانی که حتی در «بهشت خاکستری» نیز سیطره‌ی ادبیات عارفانه‌ی ایران در آن موج می‌زند. این حضور مدام و پررنگ طبع شاعرانه‌ی نویسنده‌ در سراسر رمان، فضا را از طبیعی بودن آن کمی دور می‌کند یا حداقل چیزی است که مورد پسند من نیست. خاطرم هست که در سال‌های آغازین دانشگاه در ایران، کتاب «شعله‌ی طور» استاد فقید دکتر زرین‌کوب را می‌خواند و چنان این داستان مرا از خود بیخود کرده بود که ماه‌ها در فضای همین داستان – که روایت زندگی حلاج بود – به سر می‌بردم. به اعتقاد من حضور عناصر عارفانه و شاعرانه در یک داستان اگر نتواند در جای مناسب خود بنشیند، خواننده را می‌رماند، مخصوصاً خواننده‌ای که به خواندن رمان‌های پخته و صیقل‌خورده انس و الفت دارد. مهاجرانی می‌توانست به جای استفاده‌ی مستقیم از ابیات شاعران معاصر یا پیشین، عصاره و خلاصه‌ی همان مفاهیم و معانی را در جامه‌ی الفاظی دیگر و در بستر ادبیاتی امروزی‌تر مطرح کند. در یک کلام، برای من که انس و الفتی دیرین با ادبیات و عرفان دارم و در حد افراط به آن‌ها مهر می‌ورزم، این فضای اشباع‌ شده از ادبیات و عرفان که در حال و هوایی برگرفته از سیاست ظاهر می‌شود، غریب است. این شیوه‌ی استفاده از عرفان و ادبیات توی ذوق می‌زند. صحنه‌های آغازین داستان با تکرارهای مدام و پرسشگرانه‌ی نویسنده و توصیفات در هم تنیده از طبیعت، حس کسی را به ذهن القاء می‌کند که از فضای پر دود و دم شهر گریخته است و می‌خواهد در ییلاقی با صفا فقط زندگی کند [دقت کنید که در این شهرک ییلاقی،‌ آن‌ها تلفن هم دارند! حضور تلفن کمی آن فضایی را که نویسنده ترسیم کرده است به هم می‌زند]. این فضا بیش از آن‌که به واقعیت نزدیک باشد، خیالین است و جلوه‌های پررنگی از زندگی واقعی بشر ندارد. خلاصه بگویم، آن فضای شور و نشاط، موسیقی و عشق و شادی تنها در ذهن مهاجرانی وجود دارد و تصویری از جهان آرمانی اوست. وقتی که بخواهیم آن فضا را در جهان واقعی بازسازی کنیم، به مشکل جدی بر می‌خوریم. اگر از زاویه‌ای دیگر به داستان نگاه کنیم، مثلاً داستان «قصر» کافکا به شیوه‌ای می‌تواند بیانگر تلاطم‌های دردناک زندگی آدمی در روزگار مدرن باشد، همچنین «سبکی تحمل‌ناپذیر هستی» کوندرا. یعنی خواننده به راحتی می‌تواند با آن ارتباط بر قرار کند. داستان مهاجرانی روان است و خواننده هم می‌تواند با آن ارتباط بر قرار کند، اما جدای از مشابهت‌ها و مقارنت‌های آن با فضای سیاسی ایران و اتفاقات تلخ دهه‌ی اخیر، دستاورد عینی خاصی ندارد. این است که تصور می‌کنم مهاجرانی در این رمان‌ها تنها نقد حال خویش باز می‌گوید و اندیشه‌های خود را به زبان رمان بیان می‌کند. به اعتقاد من رمان‌نویس باید بیش از این باشد. یعنی
به نظر من، رمان‌نویس باید بتواند گاهی اوقات به صورت شاهدی بی‌طرف بدون دخالت صریح و مستقیم تئوری‌های ذهنی خودش، تنها گزارش کند [که انصاف می‌دهم کار بسیار دشواری است]. در این رمان، مهاجرانی نویسنده و مهاجرانی راوی، بسیار به هم نزدیک هستند. آن‌چه من انتظار دارم به عنوان خواننده این است که ناگهان به چهره‌ی پررنگ خود مهاجرانی در متن داستان برخورد نکنم.

باری، تنها یک نقد بزرگ را بار دیگر تکرار می‌کنم و آن این است که نباید حال و هوای عارفانه به گونه‌ای افراطی بر رمان سایه بیندازد. طبیعی است که ما نه می‌خواهیم سمک عیار بنویسیم نه امیر ارسلان نامدار. اما بازسازی چهره‌ی شخصیتی با تفکری که موضوعیت تام و تمام در قرن مثلاً هفتم دارد، در روزگار ما بسیار دشوار است و این یکی از معضلاتی است که من خود با آن دست به گریبان هستم. یعنی، فرض کنید بخواهیم بگوییم که اگر حافظ یا شمس تبریزی در روزگار ما زندگی می‌کرد، شبیه که بود؟ اینجا فرض ما اندکی ایراد دارد. اولاً ما اصلاً نمی‌دانیم اگر حافظ یا مولوی یا شمس در زمانه‌ی ما متولد می‌شدند، چگونه آدمیانی از آب در می‌آمدند. اصولاً به اعتقاد من روا نیست آدم دیگری را، ولو حافظ را، در سیمای فردی دیگر آن هم در قرن بیست و یکم جست‌وجو کرد مگر این‌که قایل به تفکر عرفانی خاصی باشیم. آقاخوان داستان برف، چهره‌ی آرمانی مهاجرانی از چه کسی است؟ کسی که مدام سخنان حکیمانه می‌گوید و از آمیزش با مردم عادی گریزان است و همیشه در خلوت خود به سر می‌برد،‌ که می‌تواند باشد؟ درست است که حتی یک تئوریسین یا فیلسوف می‌تواند رمان بنویسد، اما حتی سارتر هم در نوشتن تهوع، یا هدایت در بوف کور، سخنان‌شان انسجامی منطقی دارد. نه این‌که نویسنده‌ی برف رمان‌اش انسجام ندارد. اتفاقاً کاملاً‌ هم یک‌دست و منسجم است، اما گویی در فضایی اثیری و موهوم رخ می‌دهد که هم هست و هم نیست. هم نشانه‌های بعد از انقلاب را دارد و هم نشانه‌های زمان‌های دیگر را. هم در آن تلفن هست و هم قاطر!

. . .این مختصر باشد تا وقتی دگر که نکات دیگری را درباره‌ی رمان بنویسم.

۶

سخت‌رویی

بعضی صفات انسانی و اخلاقی، محصول سلوک و تجربه هستند. گذشته از این‌ها راه‌هایی هست که آدمی نمی‌تواند بدون راهنما در آن‌ها قدم بردارد. برخی از گره‌های معرفتی را تنها می‌توان با ارشاد رهروی گشود که خود پیشتر با آن معضلات دست و پنجه نرم کرده باشد. حکایتی تازه نیست. عارفان همیشه از نیاز به پیر و راهنمای روحانی سخن گفته‌اند. این پیر معنوی، لزوماً نباید فردی حی و حاضر باشد، اگر چه در بعضی امور باز هم به قائمی زنده و موجود نیاز است. باری، داشتم به مفهوم سخت‌رویی نزد مولوی می‌اندیشیدم و احوالی که بر رهروان عارض می‌شود. چالش‌های فراروی کسی که می‌خواهد قابلیت‌های خود را به فعل در آورد، در هر زمانه‌ای البته اقتضائات خود را دارد. اما گویی گوهری یکسان در تمامی این ماجراها هست. مولوی این تجربه‌ی درخشان را نزد پیامبران برجسته می‌سازد که:
هر پیمبر سخت رو بد در جهان / یکسواره کوفت بر جیش شهان
اسب خود را ای رسول آسمان / در ملولان منگر و اندر جهان
مه فشاند نور و سگ عوعو کند / هر کسی بر طینت خود می‌تند
عاشقان هم سخت‌رو هستند:
سخت‌رویی که ندارد هیچ پشت / بهره‌جویی را درون خویش کشت
پاک می‌بازد نباشد مزد جو / همچنان که پاک می‌گیرد ز هو
که فتوت دادن بی‌علت است / پاکبازی خارج هر ملت است
وقتی که در جهانی زندگی می‌کنی که پریشانی و آشفتگی و اغراض چشمه‌ی اندیشه‌ها را هم خاک‌آلود می‌کند، پیدا کردن راه کار دشواری است. از همه دشوارتر این است که اصولی داشته باشی که به قول حافظ، حتی اگر خاک ره هم شوی، از تو غبار خاطری به کسی نرسد. اما این تشبیهات حافظ همواره راه‌گشا نیست. حافظ می‌گفت که:
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن / که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست
البته این در تعالیم اخلاقی دین جایگاهی استوار دارد که «المسلم من سلم المسلمون من لسانه‌ و یده». اما آدمی هر جور که بخواهد زندگی کند، هیچ وقت نمی‌تواند دل همه را به دست بیاورد. برای زیستن و مستقل زیستن نمی‌توانی به ساز هر کسی برقصی و همه را خشنود نگه‌داری، خاصه در روزگار ما. سخن ضرورتاً درباره‌ی اخلاق و دین نیست. زندگی کردن بر اساس اصولی که بدان‌ها پای‌بند باشی، ناچار آدمی را در برابر عده‌ای قرار می‌دهد و اتفاقاً همین‌جاست که گوهر آدمیان آشکار می‌شود. عاشقی هم اتفاقاً از همین جنس است. دوستی در پای یکی از نوشته‌ها یک بار نوشته بود که آدمی وقتی راه می‌رود اگر بخواهد به هر سگی که پاچه‌اش را می‌گیرند سنگی بیندازد، تا قیام قیامت به مقصدش نخواهد رسید. راه رفتن و کار کردن دو گوش پر می‌خواهد که اعتنایی به قیل و قال‌های اطرافش نداشته باشد. خیلی وقت است که از راه رفتن باز مانده‌ام و عمر عزیز را در پای های و هوها هدر داده‌ام. وقت چندانی نیست. راه باید رفت:
رود رونده سینه و سر می‌زند به سنگ / یعنی بیا که ره بگشاییم و بگذریم.
پس بگذریم. از برخی سخنان باید تنها بی‌اعتنا عبور کرد. عبور چیز خوبی است. راستی نسبت عبور، عابر، معبر، تعبیر و معبر چیست؟
. . . سفرت به خیر اما
تو و دوستی خدا را
چون از این کویر وحشت
به سلامتی گذشتی
به شکوفه‌ها، به باران،
برسان سلام ما را!

۹

توضیحات کاتب سابق کتابچه

نامه‌ای از مهدی خلجی، نویسنده‌ی سابق کتابچه اکنون به دستم رسید که بنا به خواسته‌ی خود او آن را عیناً در اینجا می‌آورم.

«داریوشِ عزیزم
از آن‌جا که باب کتابچه مسدود است، خواهش می‌کنم این چند کلمه را خطاب به خوانندگان و نویسندگان حلقه‌ی ملکوت، در وب‌لاگ خودت منتشر کن.

مناقشه‌ای که بر سر قتلِ تئو ون‌گوگ میان من و نویسندگانِ وب‌لاگ‌های سیبستان و ملکوت رفت، گفت‌وگویی سراسر دوستانه بود. سال‌هاست که با مهدی جامی دوست هستم. او را در شهر زیبای سنندج شناختم؛ وقتی که استاد ادبیات فارسی دانشگاهِ کردستان بود و محبوب دانشجویان و جوانان. مهدی، جدا از آن‌که اهل تأمل و اندیشه است، جوان‌مردی عیار است که در دوستی صفت‌های کم‌یاب دارد. به میانجی او، داریوش را شناختم که دانشجویی است با ذهن پرسش‌گر و جانی بی‌تاب. اهل دل است و نازک‌خیالی‌های او همیشه به رفاقت، طعم مهربانی داده است.
بسیار متأسف‌ام که – در دنباله‌ی بحث‌ها بر سر اسلام و خشونت – شماری از دوستانِ دیده و نادیده‌ی دیگرم، که شناختی نزدیک از مهدی و داریوش ندارند، درشتی کردند و آن دو را آزردند. نه مهدی و نه داریوش، هیچ کدام نه مدافعِ خشونت‌اند و نه بی‌اعتنا به اخلاق. ممکن است دیدگاه‌هایی داشته باشند که از نظر من یا دیگران، پیامدهای فکری گوارایی نداشته باشد؛ اما یقین دارم اگر مهدی و داریوش، پیامدهای فکر خود را خشونت‌آور بدانند، از آن روی می‌پیچند. مهدی و داریوش نه اهل خشونت‌اند و نه مروجِ آن.
به هر روی، نوشتن، در حلقه‌ی ملکوت، برای من افتخار بوده است. نویسندگانِ ملکوت هم به سابقه‌ی الفت و سائقه‌ی صحبت، هم‌نشینِ شده‌اند. از کسانی که در مبادی فکری، چون من می‌اندیشند، برادرانه تقاضا می‌کنم تیغ تهمت را بهلند و درِ درشت‌گویی را قفل زنند و اگر به اندیشه‌ای انتقاد دارند، تنها آن اندیشه را آماج بگیرند و فضای گفت‌وگو را به بیش و کم نیالایند. اگر به اندیشه‌ی مبارزه با خشونت باور داریم، نباید خشونتِ زبانی را نیزه سازیم و در تاریکی، به چشم هر شناخته و ناشناخته پرتاب کنیم.
دغدغه‌ی شماری از دوستان را درباب نفی خشونت درک می‌کنم و به آن احترام می‌گذارم و از آنان درخواست می‌کنم به دامن زدن فکر خشونت‌ستیزی یاری کنند و از پرداختن به نام‌ها پرهیز.»

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد