۳

آزادی بیان: توهمی با انگیزه‌های سیاسی- بخش نخست

تجربه نشان داده است که وقتی که با بیان خود اندیشه‌ای را طرح می‌کنم، گروهی آشفته می‌شوند و تنها برخوردشان با آن طعن و تمسخر است. لذا تصمیم گرفتم به جای رویارویی مستقیم، عین عبارات و الفاظ صاحب‌نظران و اساتید این حوزه از بحث را تحویل مدعیان دهم. کاتب کتابچه در نوشته‌ی خود درباره‌ی قتل ون‌گوگ، صاحب این قلم را متهم کرده بود که: «گمانم خودِ داریوش آن را نخوانده باشد و تنها فریبِ عنوانِ ناقص آن را خورده است: «چیزی به اسم آزادی بیان وجود ندارد». عنوانِ اصلی مصاحبه این است «چیزی به نام آزادی بیان وجود ندارد و این خود امر نیکویی است».». مزید توضیح عرض می‌کنم که کاتب کتابچه هم لینک مورد نظر را سرسری دیده‌ است. آن‌چه او عنوان مصاحبه دیده‌ است نام کتاب فیش است نه عنوان مصاحبه! باری این خطای کاتب کتابچه چیزی را تغییر نمی‌دهد. به سفارش او عمل کردم و متن مصاحبه را ترجمه کرده‌ام و برای خیر عام و استفاده‌ی خاص ارباب مناظره و مجادله‌ای که به این بحث دامن زده‌اند،‌ آن را در وبلاگ می‌گذارم. این قسمت بخش نخست متن مصاحبه است و بخش‌های دیگر را نیز به تفاریق خواهم آورد. در سؤال دوم، می‌توانید به جای «کاتولیک‌»‌ها کلمه‌ی «مسلمانان» را جایگزین کنید تا نکته‌‌ای که در «چهره‌ی مخدوش آزادی بیان» طرح کرده بودم روشن شود. در خلال بخش نخست مصاحبه،‌ تأکیدات و برجسته‌سازی‌ها از آنِ من است.

«چیزی به نام آزادی بیان وجود ندارد»؛ مصاحبه‌ای با استانلی فیش
استانلی فیش درباره‌ی کتاب‌اش، «چیزی به نام آزادی بیان وجود ندارد . . . و این خوب هم هست» (انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۱۹۹۴) گفت‌وگو می‌کند.
پیتر لو و آنه‌ماری جانسون

س: پروفسور فیش، وقتی می‌گویید چیزی به نام آزادی بیان وجود ندارد، مفصود شما چی‌ست؟
ج: بسیاری از بحث‌های آزادی بیان، مخصوصاً از سوی کسانی که من آن‌ها را ایدئولوگ‌های آزادی بیان می‌نامم، با این فرض آغاز می‌شود که آزادی بیان در مقامی هنجاری و ارزشی – normative- تنها به خاطر خود و برای نفس بیان طرح می‌شود. تصور این است که بیان آزاد، توانایی این که دهان‌تان را باز کنید و عقیده‌ای را در فضایی سمینار-مانند بیان کنید، وضعیتی متعارف و معمول است و لذا هر گونه قید و محدودیتی برای این بیان آزاد لزوماً انحراف از آن وضعیت متعارف و هنجاری است. من ابتدائاً‌ می‌گویم که این سخن از منظری تجربی نادرست است و وضعیت آکادمیک الگوواری که شما در آن جملاتی را بیان می‌کنید تنها به قصد این‌که جملاتی را در عوض دریافت کنید بدون این‌که فکر کنید ممکن است اقدامی عملی صورت گیرد، در واقع چیزی نابهنجار است. این وضعیت تنها در آکادمی‌ها رخ می‌دهد و آن‌ هم برای تعداد اندکی از مردم.

در نتیجه، این نظریه‌ی آزادی بیان که که چنین وضعیت‌های بی‌وزن و اعتباری را محور و مرکز بحث می‌دانند به نظر من از همان نخست راه را به خطا می‌روند. من از جهت مخالف شروع می‌کنم. من اعتقاد دارم که وضعیت محدود وضعیتی هنجاری است و تمایزهایی که باید صورت بگیرد میان وضعیت‌های مختلف محدود کننده است؛ تا این‌که تمایزی میان جایی که محدودیتی نیست و جایی که محدودیت هست، صورت بگیرد. راه دیگر بیان این سخن این است که بگوییم جز در یک وضعیت سمینار-مانند، که آدمی به فردی دیگر سخن می‌گوید، سخن معمولاً با قصد و غایتی ابزاری بیان می‌شود: شما می‌خواهید کسی را با انجام کاری وادارید یا مصرانه عقیده‌ای را به کسی بقبولانید و نهایتاً یک راه عمل را ترسیم کنید. این‌ها دلایل وجود سخن و بیان هستند و به این معناست که می‌گویم چیزی به اسم «بیان آزاد» وجود ندارد، یعنی بیانی که منطق آن چیزی جز نفس تولید خودش نیست.

س: در کتاب‌تان شما اظهار داشته‌اید که آزادی بیان باید در بستر طرد ریشه‌ای فهمیده شود که بدان معنا می‌بخشد. شرایط برآوردن این طرد ریشه‌ای چی‌ست

ج: قبل از این‌که به الحاقیه نخست یا کار آزادی بیان بپردازم من سال‌ها مدرس نظم و نثر رنسانس انگلیسی و مخصوصاً آثار جان میلتون بوده و هستم. سهم میلتون در تاریخ مباحثات آزادی بیان و سانسور البته اثر – Areopagitica-  است که در سال ۱۶۴۳ منتشر شده و اعتراضی شدید‌اللحن و بلیغ علیه قانونی هرج و مرج آفرین است که در پارلمان به تصویب رسیده بود.

بخش بزرگی از – Areopagitica- در ستایش مدارا در موضوعات سخن و بیان است به دلایلی که اکنون برای ما آشنا شده‌اند: هر چه اطلاعات بیشتری وجود داشته باشد ما قادر به تصمیم‌گیری‌های عاقلانه‌تری خواهیم بود؛ هر چه اطلاعات بیشتر باشد ما بهتر می‌توانیم از خرد و عقل خود استفاده کنیم تا صیقل‌خورده‌تر و پذیراتر شود. بخش دیگری از مدعای میلتون این است که وقتی چیزی را سرکوب می‌کنند، آن چیز از میان نمی‌رود بلکه یک زندگی رمانتیک زیرزمینی پیدا می‌کند و رونق می‌یابد به جای این‌که بر آفتاب افکنده شده و رد شود. تمامی این‌ها امروزه مدعیاتی آشنا و مقومات بلاغی آزادی بیان هستند.

اما، بخشی از – Areopagitica- میلتون هست که به ندرت در این بحث‌ها مورد اعتنا قرار می‌گیرد و هنگامی هم که به آن توجه می‌شود با شرمندگی به آن التفات می‌شود. حدود سه چهارم کتاب میلتون را که خوانده باشید، او می‌گوید: «اکنون البته شما می‌فهمید» و از لحن سخن او بر می‌آید که بیشتر خوانندگان او همواره این را فهمیده‌اند «که وقتی از مدارا و آزادی بیان سخن می‌گویم، مقصودم کاتولیک‌ها نیست. ما آن‌ها را سرکوب می‌کنیم». ستایشگران میلتون، مخصوصاً آن‌ها که او را به عنوان یکی از پایه‌گذاران سنت آزادی بیان به جان استیورات میل مرتبط می‌سازند، با این قطعه مشکل دارند و تلاش می‌کنند آن را توجیه کرده و بگویند که میلتون به خاطر محدودیت‌های دوره‌ی تاریخی خاصی که در آن واقع بوده است، نمی‌توانسته است چیزی را که ما امروز می‌توانیم ببینیم، ببیند.  سخن آن‌ها این است که تصور ما از آزادی بیان فرا
خ‌تر و حقیقتاً آزادتر از این است زیرا ما حکم انحصاری در آستین نداریم که سریعاً آن را پیش روی خلایق بنهیم.

اما تفاوت میان میلتون و ما، تفاوت در چیزی است که ما در حوزه‌ی «آزادی بیان» از گردونه خارج می‌کنیم، نه تفاوت میان انحصار و شمول. وقتی که میلتون از گفتمان کاتولیک به عنوان استثنایی برای رواداری و تسامح خویش یاد می‌کند، به این دلیل است که از نظر او بیان و سخن کاتولیک مخل و ویرانگر هر آن‌ چیزی است که به طور کلی هدف و غرض بیان و سخن است – [یعنی] گفت‌وگو را ادامه بدهید و به دنبال حقیقت بگردید. به طور خلاصه، اگر بیان و سخن به مفهومی که او میل دارد آزاد باشد،‌ نمی‌توان به کاتولیک‌ها اجازه داد که آزادانه به تولید آن بپردازند. این ممکن است تناقض‌آمیز به نظر برسد، اما در واقع این باور میلتون به یک شرط کلی است: آزادی بیان یعنی اینکه شما تعیین کنید چه سخنانی نباید رونق و شکوفایی یابند و آن‌گاه است که باقی سخنان را می‌توان گفت. «حوزه‌ی آزادی بیان» در بستر چیزی ظاهر می‌شود که آن را از گردونه‌ی بیان خارج ساخته‌اند. هر کسی در آغاز فرض می‌کند که چه چیزهایی نباید گفته شود؛ در غیر این صورت معنی ندارد که هیچ حرفی بزنیم.

یک مثال دیگر: یکی از مبلغان پیشتاز آزادی بیان در این کشور نت هنتوف است که روزنامه‌نگاری است که به خاطر انتقادهای مزخرف‌اش مشهور است و بدون هیچ اعتنایی به این‌که بیان و سخن مورد نظر چه اندازه بی‌اعتبار یا زننده است، از آزادی بیان دفاع کرده است. اما حدود دو سال پیش، او از گذشته‌ی خویش توبه کرد و محدوده و مرزی را برای خود تعیین کرد که اجازه می‌داد در پردیس‌های دانشگاه [تنها] صورت‌های خاصی از سخنان ضد-سامی رشد و رونق یابد. پیروان یک گروه خاص مسلمان به پردیس‌های دانشگاه آمدند و از «انگل‌های شیرینی‌خوری که از غارهای قرون وسطی گریخته‌اند و هنوز هم مانند آن زمان جهان را آلوده می‌کنند» سخن گفتند. هنتوف گفت که این ماجرا به افراط کشیده شده است. نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است که هر کسی دارای آستانه‌ی تحملی است، که یا در آغاز یک بحران و یا در لحظه‌ای در متن یک بحران خود را نشان می‌دهد.

هیچ کس وجود ندارد که باور داشته باشد هر چیزی را باید گفت. اکثر ما امروزه نمی‌گوییم که: «خوب، البته شما درک می‌کنید که مقصود من مدارا با کاتولیک‌ها نیست». اما چیزی شبیه این را می‌گوییم: «مقصود من مدارا با نئونازی‌ها نیست» یا «مقصودم مدارا با گفتمان‌های پشتیبان تعرض جنسی به کودکان نیست». در طول تاریخ جهان هیچ کس نبوده است که حامی آزادی بیان باشد.

۷

اندر حدیث مدارا و دموکراسی

 امروز، روز تلخ بدرود کاتب کتابچه بود و به قول خودش آخرین برگ کتابچه‌اش ورق خورد. ماجرا شاید از حد یک اختلاف نظر تئوریک فراتر باشد، اما این اتفاق مهر تصویبی بود بر تمام واقعیت‌های جاری در وبلاگستان فارسی گویا. ماجرای قتل فیلم‌ساز هلندی برای عده‌ای گویا پیراهن عثمانی شده است تا تمامی عقده‌های فروخورده‌ی خود را از فرهنگ ایرانی و تمدن اسلامی بیرون بریزند. موضع نظری و تئوریک کاتب کتابچه با آسانی قابل فهم است و می‌توان به سادگی با آن در پیچید اما هرگز نمی‌توان با ارباب جزمیت و اصحاب خشونت تئوریک گفت‌وگو کرد. آن‌چه جای دریغ بیشتر دارد این است که گروهی که از بیرون به مباحثات ما نظر داشتند، هر روز تلاشی بیشتر در راه مسموم‌تر کردن فضای این گفت‌وگو نمودند و عجیب‌تر آن‌که از گفت‌وگوهای ما استنباط کردند که شاید ما هم روزی به روی هم شمشیر بکشیم و سینه‌ی یکدیگر بدریم. به جرأت می‌گویم که اگر این برداشت از گفت‌وگوهای تند کاتب کتابچه، صاحب سیبستان و من حاصل شده است، برداشتی است ناروا و غیرمنصفانه و صراحتاً نشان می‌دهد که عده‌ای مطلقاً پیشینه و زمینه‌ی مباحثات ما را نمی‌دانند. در خلال همین نوع مباحثات و اختلاف مشرب‌های فکری بود که کاتب کتابچه به جمع ما پیوست و بینه‌ی محکم این مدعا، مباحثات سال گذشته‌ی ما بود که همگی در ملکوت ثبت است. در میان نه کاتب کتابچه مواضع‌اش را بی‌دلیل ترک گفته است و نه من بیهوده از نظر خود دست کشیده‌ام. تمامی بحث ما بر سر این بود که به اشتراک نظری برسیم روشنگر و البته در این میان دانش کاتب کتابچه بر شور و حرارت بحث می‌افزود. این نوع مناظرات البته در تاریخ اسلام پیشینه‌ای بلند دارد. از مباحثات امام صادق بگیرید تا مناظرات میان ابوحاتم رازی و زکریای رازی و جدلیات غزالی فقیه در برابر باطنیان و پاسخ‌های گروه مقابل به او.

ادامه‌ی مطلب…

۱۴

چهره‌ی مخدوش آزادی بیان

فیلم کوتاه و زننده‌ی فیلم‌ساز مقتول هلندی، تئو ون‌گوگ، را امروز دیدم و پرسش‌های فراوانی در ذهنم نقش بست. آدمی هر چقدر طرفدار مدارا و مخالف خشونت باشد، وقتی ببیند دفاع از مدارا، آزادی و حقوق بشر تنها به صورت یک‌جانبه و برای تأمین منافع ارباب ثروت و قدرت اعمال می‌شود، حال بدی به او دست می‌دهد. همگی ماجرای روژه گارودی و یکی دو نفر دیگر را به خاطر دارند که به خاطر انکار هولوکاست محکوم شدند. هنوز هم در کشورهایی مانند فرانسه و آلمان نفس انکار کشتار یهودیان جرم تلقی می‌شود. مبنای حقوقی قضیه البته این است که هیچ کس حق ندارد با تبعیض قومی و نژادی باعث گسترش خشونت و نفرت در جهان باشد. بر اساس قوانین همین کشورهای لاییک اهانت کردن و به تمسخر گرفتن هر کسی بر مبنای نژاد، دین، جنسیت یا رنگ پوست جرم تلقی می‌شود. اما هیچ وقت از خود پرسیده‌اید چرا در اکثریت قریب به اتفاق موارد، این قانون تنها درباره‌ی مسیحیان و یهودیان اجرا می‌شود؟ چه چیزی باعث می‌شود که اهانت به عقاید و تاریخ مسلمین امر بی‌اهمیتی باشد و به سادگی همه از کنار آن عبور کنند؟ اهل تحقیق می‌دانند که در متن تورات سخنانی که درباره‌ی زنان آمده است و احکام دین یهود درباره‌ی زنان به مراتب گزنده‌تر از چیزی است که در قرآن آمده است. اگر هم فرض را بر این بگیریم که احکام اجتماعی آمده در قرآن جاوید باشند و در همه‌ی زمان‌ها و مکان‌ها بدون هیچ اجتهاد و نسخی لازم‌الإجرا باشند (که به اعتقاد من چنین نیست)، احکام دین یهود بسیار سنگین‌تر و اجرا نشدنی‌تر هستند اما یهودیان با همین سنت خود زندگی می‌کنند و آب هم از آب تکان نمی‌خورد. به نظر شما اگر فیلم‌سازی آیات انجیل یا تورات را بر بدن زن برهنه‌ای در حال ادای فرایض دینی مسیحی یا یهودی نقش می‌کرد و سپس از طریق آن فیلم تحت پوشش دفاع از حقوق بشر و آزادی بیان، عقاید دینی مسیحیان یا یهودیان را به سخره می‌گرفت، واکنش‌ دستگاه‌های قضایی غربیان چه بود؟ مقصودم واکنش واتیکان نیست. مرادم دقیقاً واکنش‌ همین دستگاه‌های قضایی لاییک است. به اعتقاد من، بخش بزرگی از تقصیر قتل ون‌گوگ به عهده‌ی خود دستگاه قضایی هلند است که پیشتر از این او را از تعرض به حوزه‌های حساس مناسبات اجتماعی و قومی آدمیان بر حذر نداشته بودند. خطا تنها از جانب مسلمانی متعصب و نادان نیست که از سر عصبیت قوانین مدنی یک کشور اروپایی را زیر پا می‌گذارد و حتی فرصت صدور فتوایی را هم به مراجع مسلمین نمی‌دهد. مقصودم این نیست که باید برای این فرد فتوایی صادر می‌شد. حداقل کاری که می‌شد کرد این بود که در همان دادگاه‌هایی که انکار هولوکاست را جرم علیه بشریت می‌دانند علیه این فیلم‌ساز کینه‌جو و بی‌پروا اعلام جرم می‌کردند، هر چند وضع جهان را چنان که من می‌بینم، امیدی به رسیدگی جدی به این ماجرا نبود مگر این‌که غربیان به جد حضور و وجود مسلمین را در جهان مهم بدانند. گرفتاری اهل اندیشه و انصاف این است که از سویی گروهی افراطی و نادان به محض این‌که هر طعانه‌ای لگدی به اسلام و عقاید مسلمین می‌زند، حکم قتل صادر می‌کنند و مثقال ذره‌ای اعتنا به قوانین جاری کشورها ندارند و از سوی دیگر دولتمردانی که دم از حقوق بشر و آزادی بیان می‌زنند، به راحتی مجال تعرض و اهانت به مسلمین را فراهم می‌کنند. آیا این عدم حساسیت غربیان به حقوق مسلمانان، نه به عنوان مسلمان، بلکه به عنوان انسان، ناخواسته راه را بر رشد حرکات افراطی به نام دین هموار نمی‌کند؟ اگر قانونی هست، طبعاً باید برای همه‌ی آدمیان فارغ از نژاد و دین و جنسیت قابل اجرا باشد که ظاهراً نیست و در این میان آنچه البته به جایی نرسد فریاد است. داستان حقوق بشر و آزادی بیان هم نه تنها در غرب که حتی در کشور ما و نزد برخی به ظاهر جویندگان آزادی و عدالت هم سرپوشی شده است برای بیان نابخردانه‌ترین سخنان و غیرمدنی‌ترین رفتارها. حقوق بشر و آزادی بیان را هم مدافعان مدعی و هم مخالفان پرخاشگر پیشتر ذبح کرده‌اند. صلح،‌ عدالت و آزادی با تبعیض پایدار نخواهند ماند. روزگار غریبی است که در کشورهای جهان سوم، با اندکی سخن گفتن از آزادی و خردورزی سرکوب می‌شوی و در غرب که مهد آزادی بیان و حقوق بشر است با شیوه‌ای دیگر وجودت را به سخره می‌گیرند. آدم می‌ماند که در این بلوای عظما باید طرف کدام را بگیرد. به هر سو که می‌روی، رذیلتی مشمئز کننده در حاشیه و متن سخنان و اعمال هر دو اردو هست. مهجورترین و مظلوم‌ترین چیزی که در جهان غرب یافتم اندیشمندی، خردورزی، آزادی و عدالت بی‌غرض است. آزادی و عدالت و حقوق بشر خوب است مادامی که مسلمان نباشی. اما این جسارت را دارم که بگویم مسلمان‌ام و آزادی بیان و حقوق بشر را ارج می‌نهم اما نه به کسی اهانت و تعرض می‌کنم، از هر کیش و مذهبی که باشد و نه اجازه می‌دهم کسی عقاید و اصول فکری و دینی مرا به سخره بگیرد. شما خود تصور کنید چه کار دشواری است. راه آسان و بی‌دردسر برای زیستن در غرب و بی‌دردانه مدعی فرهنگ بودن این است که دست از اسلام بشویی و هر روز به هر بهانه‌ای طعنه‌ای به اسلام بزنی و خود را از زحمت تبعیض برهانی. این راه آسانی است که شمار زیادی از روشنفکران خارج‌نشین ما برگزیده‌اند. راه دشوار دردمند بودن و دغدغه داشتن برای انسانیتی است که مدعیان آزادی و حقوق بشر و همچنین مدعیان د
ینداری و متولیان حکومتی حقیقت هر روز به بهانه‌های سیاسی قربانی‌اش می‌کنند. خداوند خرد و عدالت روزی کناد و همگی را از شقاوت برهاناد. 

 

مطالب مرتبط: ضد مقدس، تلویزیون و ترور (سیبستان)؛ آزادی بیان: افسانه‌ای مخدوش (ملکوت غربی)؛ چیزی به اسم آزادی بیان وجود ندارد (استانلی فیش، مصاحبه با Australian Humanities Review). سخنرانی حضرت‌والا آقاخان در همایش سالانه‌ی سفیران آلمان در برلین.

۳

ابطحی وبلاگ‌نویس: پدیده‌ی عالم وبلاگ

امروز یادداشت سعید حنایی کاشانی را می‌خواندم درباره‌ی اظهارات ابطحی درباره‌ی وبلاگ‌نویسی که در بی‌بی‌سی (وبلاگ‌نویسی در ایران)‌ منتشر شده بود. گویا سعید عزیز بدون اعتنا به اصل ماجرا تنها قصد داشته است جوری گریبان ابطحی را بگیرد بلکه از او مچ‌گیری کند. نوشته‌ی سعید (آخوند،‌ آخوند است . . .)‌ بیش از این‌که به نفس پدیده‌ی وبلاگ‌نویس شدن یک آخوند که در پیکره‌ی حاکمیت جمهوری اسلامی است توجهی داشته باشد، تنها خود را سرگرم پیدا کردن غلط‌های املایی و انشایی ابطحی کرده است و از همان ابتدای سخن عیوب او را نشان داده است. حقیقت امر این است که وبلاگ‌نویسی ابطحی جهات بسیار مهم‌تری دارد و تأکید کردن بر خطاهای املایی و انشایی تنها پاک کردن صورت مسأله است. نخست این‌که می‌دانم تقدم ابطحی در منتشر شدن مطلب‌اش، به خاطر آخوند بودنش نیست بلکه تنها از این روست که در میان افرادی که دعوت به این کار شده‌اند او نخستین کسی است که مطلب‌اش را آماده کرده و سریع فرستاده است. دیگر این‌که تصور رایج اغلب روشنفکران ما این است که آخوندها لزوماً از مدرنیته به دور هستند و اصولاً مدرنیته را با تعاریفی ارایه می‌کنند که خود واجد تناقضات غریبی است که نه با تاریخ ظهور و شکل‌گیری مدرنیته و نه با واقعیت‌ها موجود در جهان به اصطلاح مدرن سازگاری و سنخیت دارد. وبلاگ‌نویسی ابطحی کاری است مدرن و امروزی. ممکن است ابطحی در تمام شئون زندگی مدرن نباشد (اصلاً چه کسی گفته است که مدرن بودن لزوماً خوب است و باید برای‌اش به به و چه چه کرد؟!)، اما کاری کرده است که بسیاری از روشنفکران به اصطلاح مدرن ما نکرده‌اند. شماری از روشنفکران ایرانی ما برج عاج نشین هستند و همه را نادان فرض می‌کنند و خود را واجد علوم اولین و آخرین می‌شمارند. ابحطی هر حرفی که درباره‌ی خودش بزند، چه خوب باشد چه بد، چه متکبرانه و خودخواهانه باشد و چه متواضعانه،‌ به هر حال کاری کرده است که خود را در منظر و مرآی خلایق نهاده است و این شأن مهم کار اوست. سزاوارتر این بود که نویسنده‌ی فل‌سفه، که باید در کار زایل کردن نادانی باشد، به جای کار ملانقطی، تحلیلی منطقی و واقع‌بینانه می‌نوشت تا نوشته‌ای عیب‌جویانه و پر از طعنه. ابطحی برای من آدم با مزه‌ای است. همین. ابطحی نماد روشنفکری دینی نیست. فیلسوف هم به شمار نمی‌رود. آدمی است که کار سیاست می‌کرده،‌ آخوند هم هست و حالا دارد وبلاگ‌ می‌نویسند. برای من همین کفایت است.


مطالب مرتبط:
وبلاگ:‌ رسانه‌ی اطلاع‌رسان یا نظررسان (مسعود بهنود)
سه سال وبلاگ ایرانی (حسین درخشان)

۵

اخلاق اسلام و حاکمیت قانون

دیشب، مراسم رونمایی کتاب اخیر امین ساجو با حضور خودش و ملیز روتون بود. در این یکی دو سال گذشته، جمعی چنین جذاب، پربار و هیجان‌انگیز ندیده بودم. جذابیت این جلسه شاید برای من بیشتر از آن رو بود که دلبسته ارزش‌های اخلاقی دینی و بالاخص اسلامی هستم. کتاب عالمانه و موشکافانه ساجو، «اخلاق مسلمین: چشم‌اندازهای نوظهور» پشت جلد کتاب[خلاصه‌ای از کتاب را می‌توانید در همین لینک بخوانید]، اثری است که به بررسی نسبت میان اخلاق و ارزش‌های دینی اسلام و مفاهیم و تئوری‌های مدرنی از قبیل حاکمیت قانون، دموکراسی، جامعه‌ی مدنی و حقوق بشر می‌پردازد. شرح احوال و سوابق آکادمیک ساجو را از همان لینک بالا بخوانید. یکی از مباحث مهمی که در سخنان دیشب مطرح بود این بود که از دید او و با تکیه بر مستنداتی که ارایه می‌کند، قانون و اخلاق رقیب و حریف یکدیگر نیستند بلکه همکار و شریک هم هستند. در نتیجه سخن گفتن از محدود ساختن اخلاق در حوزه‌ی زندگی خصوصی و محصور نمودن آن در حصار خانه، روشی است که نه مبتنی بر اخلاق اسلام است و نه سازگار با آن. بر خلاف روش غربیان که مرزی صریح و آشکار میان اخلاق و قانون، حوزه‌ی عمومی و خصوصی زندگی ترسیم می‌کنند، در اخلاق اسلامی این مرز سیال است و نمی‌توان با صراحت و قطعیت چنین خطی کشید. حاکمیت قانون و دموکراسی چنان که خود نیز در ملکوت چندین بار به آن اشاره کرده‌ام، مفاهیمی صریح و روشن نیستند که همگان بر آن اتفاق داشته باشند. تصادفاً شواهد فراوانی بر متناقض بودن و شکننده بودن این روش‌های و سیاست‌ها موجود است که به آن اشاره می‌کنم. ساجو دیشب مثالی نقل کرد از یک بانوی ترک که استاد دانشگاهی در برسا است. این بانو که محجبه بوده است از حضور در دانشگاه و محل کارش منع می‌شود و نهایتاً دعوا به دادگاه اروپایی حقوق بشر کشیده می‌شود (نتیجه‌ی قضاوت دادگاه اروپایی حقوق بشر). آخرالأمر رأی دادگاه حقوق بشر در استراسبورگ این است که این خانم حق پوشیدن حجاب اسلامی را ندارد! طرفه این است که این خانم در کشوری اروپایی تحصیل کرده است و در همان محیط دانشگاهی محجبه رفت و آمد کرده است، اما در کشور خودش که کشوری اسلامی است از حق ابراز عقایدش و عمل به فرایضی که معتقد خود اوست محروم می‌شود! تناقض آشکار کمیسیون حقوق بشر اروپا را می‌بینید؟ یا وقتی که فرانسویان با تفکر سیاست‌مدارانی که عملاً به شیوه‌ای فاشیستی یک مسلمان را از حق عمل به عقایدش منع می‌کنند، آیا منطقی استوار برای این روش سیاسی وجود دارد؟

نمونه‌ی دیگری را مثال می‌زنم که شاید منطق این برخوردها را روشن‌تر می‌کند و انگیزه‌‌های سیاسی و تعصبات فکری نهفته در پشت این رفتارها را روشن می‌کند. ابن نفیس (متولد ۶۰۷ ه.ق.)، پزشک مسلمانی است که کاشف گردش خون ریوی است که امروزه به ما می‌آموزند کار هاروی بوده است. شرح ماجرا را می‌توانید در مقاله‌ی دکتر عبدالکریم شهاده بخوانید. بعد از طرح این تئوری‌ها عالمی غربی به نام میرهوف

Eickelman, Dale F. and Jon W. Anderson
1999 “Redefining Muslim Politics”, in Eickelman, Dale F. and Jon W. Anderson, eds., New Media in the Muslim World: The Emerging Public Sphere. Bloomington: Indiana University Press, pp. 1-18

که جست‌وجوی من در اینترنت برای سوابق او بی‌نتیجه ماند، مدعی است که ابن نفیس نمی‌توانسته است کاشف این قانون باشد زیرا او مسلمان بوده است! و کشف این قانون مستلزم تشریح جسد است و یک مسلمان بنا با قوانین مسلمانی نمی‌تواند جسد یک مرده را تشریح کند چون به محض وفات باید جسد به خاک سپرده شود و الی آخر. عجب شباهتی دارد این استدلال با برخی از استدلال‌های روشنفکران امروزی ما درباره‌ی اسلام و حجاب. در نظر اینان اسلام یک سیستم بسته و جزمی از اصولی شرعی است که هیچ تفکر و تعقلی در آن راه ندارد و لذا ناچار با دموکراسی و حقوق بشر و بسا چیزهای دیگر منافات دارد. روشن‌ترین توضیح این کج‌روی و عدول از آداب تحقیق علمی این است که قایلان به این تئوری‌ها، تنها در مقام طرد و رد نظام‌هایی سیاسی هستند که به نام اسلام و خدا حکومت می‌کنند و البته بارزترین مثال آن جمهوری اسلامی است و بدنام‌ترین تجلیات آن بن لادن و طالبان هستند. من ش

۰

ناتنی خلجی

بخش‌هایی از رمان خواندنی خلجی، کاتب کتابچه، را، به نقل از وبلاگ خودش در اینجا می‌آورم. در لندن می‌توانید این کتاب را از کتابفروشی داور تهیه کنید:

Book Center-Kensington, London
0044-207-3761 006

بند تاپ‌اش از روی شانه افتاد روی بازو. دست و پاش با نورِ مشوش دیسکو در هوا موج برمی‌داشت. روی لب‌هاش لبخندی محو بود. نمی‌دانم چرا در حال رقص، وقتی نگاهم می‌کرد، نمی‌توانستم چشمم را توی چشمش نگه دارم. حس می‌کردم اشعه‌ی چشم‌هاش روی صورتم سنگینی می‌کند. ناشیانه تکان می‌خوردم. دست‌هاش را به علامت تشویق حرکت می‌داد. سفیدی دندان‌هاش بیرون زده بود. چرخید. باز هم چرخید. دو دستش را به هم نزدیک کرد. لای هم می‌لغزاند. کم کم بالا برد. دست‌ها بالای سر به نرمی موج برمی‌داشتند. کمرش با آهنگ دست‌ها می‌رقصید. تاپ‌، درست، تا زیر سینه‌بندش بالا رفته بود. شکم‌اش جلو و عقب می‌رفت. حالا کاملاً برهنه بود. مژه‌های زهرا روی هم می‌خوابید.

روی نوک پا ایستاده بود. سنگینیِ شراب از سرم گذشته بود و بدنم را به صندلی چارمیخ می‌کرد. موهای روشنش روی کمر بی‌تاب بود. پشت به من کرد. سرش را که بالا می‌گرفت، گیسوش تا پایین باسن می‌آمد. صدای موسیقی توی رگ‌هام دو دو می‌زد. دست‌ها و ساعدش را دور هم می‌پیچاند. کمرش را به سمت عقب خم کرد. موهاش روی هوا آویزان شد. حالا سرِ به عقب برگشته‌اش سمت من بود. انعطافِ بدنش، مستی شراب را در تنم ریشه می‌داد. سرش را آرام آرام بالا برد. چشم‌هام را بستم. لب‌هاش را روی لب‌هام حس کردم.

ادامه‌ی مطلب…

۲

داوری زمان و حافظه‌ی مردم

تابستان سال پیش بود که در سفر آلمان به دیدار سایه در کلن رفتم. یکی از مسایلی که طبعاً در چندین ساعت نشستن نزد سایه پیش آمد، ماجرا حافظ بود که قصه‌ای بس کهن است و فراوان از آن نوشته‌ام. می‌خواهم امروز بار دیگر این سؤال را از خود و از شما بپرسم که حافظ و مولانا تا کی و تا کجا می‌مانند؟ سایه خوب می‌گفت که معیار ماندگاری یک شعر استقبال مردم و داوری زمان درباره‌ی آن است. انوری شاعری است بسیار زبردست و سخن‌سنج. اما آیا شعر او به اندازه‌ی شعر حافظ در خاطره و دل جان مردم جاری است؟ خاقانی از اساتید مسلم شعر پارسی است، اما او کجا و مولوی کجا؟ حتی عطار و سنایی که مولوی بسی وامدار معرفت آنان است، چندان که مولوی در ذهن و ضمیر مردم ما جای دارد، در یادها نیستند. حافظ اما از همه بختیارتر بوده است که هنوز هم پرده‌های سوداییان را می‌درد و مقبول خاص و عام است. حکایت شعر امروز اما چیست؟ شعر امروز که می‌گویم شعر به اصطلاح نو یا به طور عام‌تر شعری است که پشت پا به سنت فرهنگی و فکری شعر پارسی زده است. نمی‌توانم شاید مقصودم را خوب بیان کنم، اما یک چیز را با تمام وجود حس می‌کنم که شعری که می‌ماند و بقا و دوام دارد واجد عنصری است که رخنه در دل و جان هر زنده‌‌ای می‌کند. بدون هیچ ملاحظه و محابایی این را می‌گویم که در زمانه‌ی ما عده‌ای پدید آمده‌اند که هذیان‌های بی‌ سر و ته و نامفهومی را شعر می‌نامند و گویا دیگر باید نام هر مهمل و مزخرفی را شعر بگذاریم. یکی از دلایل مهم این آشفتگی و نابسامانی البته این است که نقادان و خداوندان ادب و دانش گوشه‌ی عزلت و انزوا اختیار کرده‌اند. لازم نیست حتماً در عصر فروزانفر، همایی، نفیسی، محیط طباطبایی، زرین‌کوب و خانلری‌ها زندگی کرده باشید تا این را حس کنید. در زمانه‌ی ما هم اساتید دانشمند هستند اما در کنج سکوت هستند. سایه در همین سفر اخیری که به لندن داشت برای‌ام حکایت می‌کرد که: «زمانی با شفیعی کدکنی اشعار یکی از به اصطلاح شاعران معاصر را با هم بارها خواندیم مگر چیزی از آن بفهمیم. بارها به خود و دانش ادبی خود شک کردیم که مبادا این‌ها به کشفی عظیم نایل شده‌اند و اصلاً ما هستیم که نفهم مانده‌ایم!» اما حقیقت این است که وقتی نخست شاعری برجسته که سعی می‌کند به انصاف در دستاورد شعری یک شاعر نگاه کند از فهم معنا و مفهوم آن عاجز می‌ماند و در ثانی آن شعر راه به دل مردم کوچه و بازار نمی‌یابد و از جمع عده‌ای که با هم رفاقت حزبی دارند آن سوتر نمی‌رود، باید در شعر بودن آن تردید به دل راه داد.

باری تمام این‌ها را نوشتم که بگویم حافظ و مولوی، به اعتقاد من، می‌مانند و باقی هستند مگر این‌که آدمی چنان عوض شود که دیگر دغدغه‌های آدمیت را از یاد ببرد. تا عالم و آدم این است که هست، شعر حافظ و مولوی در ما اثر خواهد کرد. باور ندارم که به این زودی‌ها عالمی و آدمی دیگر ساخته شود. خدا آخر و عاقبت همه‌ی ما را به خیر کند وقتی که آن تمنای حافظ درست از آب در بیاید!

۲

خلوت راز و سردبیری خویش

آیا هر آن‌چه در خلوت آدمی می‌گذرد،‌ نباید در جلوت آشکارا شود؟ آیا این قاعده‌ای است که همه چیز را شامل می‌شود؟ یادداشت حسین درخشان،‌ در گوشی حرف زدن جلوی بقیه،‌ بیش از آن‌که به قصد تحلیل و ارزیابی رویکردی خاص در وبلاگ‌نویسی باشد، تعیین تکلیف است برای نویسنده، اگر چه ظاهراً در همان ابتدای نوشته‌اش سعی کرده است خود را از این اتهام تبرئه کند. اما واقعیت ماجرا این است که نویسنده‌ی وبلاگ هر چه بخواهد می‌نویسد. خواننده هم اگر بخواهد می‌خواند و اگر نه صفحه را می‌بندد. یکی از خصایص مهم دنیای مدرن این است که امکان انتخاب آدمیان به طور شگرفی افزایش یافته است. وقتی منابع متعدد و متنوعی برای اطلاع‌رسانی و حتی تفریح و تفرج باشد، دیگر دست کسی بسته نیست که مثلاً هر روز مجبور باشد به تلویزیون‌های ایدئولوژیک دولتی مراجعه کند. از سویی دیگر، رمزآلود نوشتن ایرانی جماعت نخست ریشه‌ی تاریخی دارد. مگر اشعار حافظ با تمام فخامت لفظ و معنای آن، به تعبیر او، در گوشی حرف زدن تلقی نمی‌شود؟ آیا حافظ به خواننده‌ی شعر خود اهانت کرده است؟ نویسنده و شاعر خود را هیچ‌گاه به خواننده و مخاطب تحمیل نمی‌تواند بکند نه این‌که نباید بکند. روزگاری می‌شد گفت که نباید خود را به خواننده تحمیل کرد، اما امروزه امکان پرهیز از سخنانی که باب طبع آدمی نیست به راحتی میسر است. از این گذشته،‌ نویسنده‌ی وبلاگ، در کشاکش احوالات درون و فراز و نشیب‌های چالش‌های عقلانی و احساسی خود مطلب می‌نویسد، نه ضرورتاً برای جلب خواننده و بازاریابی! در نتیجه، یک خطای آشکار حسین درخشان این است که از سنگ‌بنای چنین نوشتاری مطلقاً سخنی نمی‌گوید. وقتی متعلَّق و هدف نوشته‌ای تنها جلب مخاطب و سخن گفتن بر مذاق او باشد، البته رمزی سخن گفتن اهانت به اوست، چون شما دارید اصالتاً برای راضی نگه‌ داشتن او می‌نویسد نه برای بلند بلند فکر کردن!
جمله شاهان بنده‌ی بنده‌ی خودند / جمله خلقان مرده‌ی مرده‌ی خودند
اما این قاعده‌ی هر وبلاگی نیست و نباید هم باشد. چنین تقسیم‌بندی و خط‌کشی‌هایی است که اتفاقاً هم توهین به نویسندگان وبلاگ‌هاست و هم توهین به خوانندگان آن‌ها. مگر شما در عرصه‌ی وبلاگ در پی ایجاد و تثبیت اتوریته یا به عبارتی ولایت مطلقه‌ی فقیه هستید که در وبلاگ چنین خوب است و چنان بد. می‌توانید به درستی بگویید که در وبلاگی که،‌ مانند سر دبیر خودم،‌ هدف اصلی جلب مخاطب و بالا نگه داشتن ویزیتور روزانه است، در گوشی حرف زدن اهانت به خواننده است. تازه در این‌ هم هزار شک و شبهه و اگر و اما هست. اما بسیار از این تعبیر بی‌در و پیکر انحصارگرایانه بهتر است. اما،‌ رمزآلود سخن گفتن شاید برای گروهی «نقاب از رخ اندیشه گشودن» و «شانه زدن سر زلف عروسان سخن»‌ باشد. شاید عده‌ای بخواهند در وبلاگ‌شان با خویش، با عشق، با بلاغت و فصاحت و نفس زبان عشقبازی کنند! وبلاگ‌نویس، غرض و هدف نوشتار خودش را خود تعریف می‌کند. مخاطب‌اش را هم خود اختیار می‌کند. آن وقت بر حسب غرض و هدف اصلی خود، می‌نویسد.

 

پ.ن. امیدوارم این تکمله،‌ توضیح آخرینی باشد که درباره‌ی نظرها می‌نویسم. نخست این‌که در سراسر این وبلاگ هیچ وقت ادعای فیلسوف بودن و علامه بودن از ما سر نزده است! دیگر این‌که من هم چون هر انسانی، تلاش خرد و آهسته‌ی خود را برای کسب معرفت انجام می‌دهد و گمان نکنم هیچ انسانی عاقلی بر این تلاش خرده بگیرد. دیگر این‌که لزومی ندارد وبلاگ هر کسی آینه‌ی تمام عیار دانش و معرفت او در هر زمینه‌ای باشد، در عین این‌که شاید بتواند پاره‌ای از ضعف‌های او را هم نشان دهد، چنان که توانایی‌های او را هم نشان می‌دهد. سخن واپسین این‌که این دوست عزیز [اردشیر]، و سایر دوستان نادیده‌ای که یادداشت می‌گذارند، کاش خود نیز دستی به قلم داشته باشد و نوشتار و گفتار و اندیشه و کردار آن‌ها را هم ببینیم شاید از سنخ ادبیاتی که به کار می‌برند و اندیشه‌ای که در ضمیر دارند، ما هم درس‌ها بیاموزیم و از کج‌راه مزخرف نوشتن به صراط مستقیمی که آن‌ها هادی آن هستند بازآییم! هر ناشسته‌رویی می‌تواند در پس پرده بنشیند و بدون هیچ مدرک و مستندی دیگران را متهم به حماقت و نادانی  کند. اما وقتی صریح و آشکار با هویتی روشن در استدلال نویسنده‌ای خدشه وارد کردی، آن‌گه می‌توان آن سخن را داوری کرد که چه اندازه وزن و جایگاه دارد. و در پاسخ خطاب‌های جاهلانه‌ هم تنها سلام کفایت است. سلام علیکم!

مطالب مربوط:
وبلاگ به منزله‌ی [Symptoms]: سرکوب نشانه‌ها (فل سفه)

۹

نقاب‌داران نامسلمان

امروز، از سر کنجکاوی و تصادف، فیلم سر بریدن کن بیگلی را دیدم. گروهی به نام اسلام در پس نقاب و پرده‌، دین و اعتقاد را گروگان می‌گیرند و نام رسول‌الله را در ردیف پلیدکاری‌ها خود ذکر می‌کنند. مهم نیست با چه بهانه و توجیهی خون یک انسان را به خشونت‌آمیزترین و تکان‌دهنده‌ترین شیوه می‌ریزند، بهانه‌شان مهم نیست؛ دردناک آن است که با ضد انسانی‌ترین و ضد دینی‌ترین روش‌ها، آبروی مسلمینی را می‌برند که کوچک‌ترین شباهتی در نظر و عمل به آن‌ها ندارند. اکتفا می‌کنم به ذکر سخنان صاحب سیبستان که حق مطلب را به زیبایی ادا کرده است:
« کن بیگلی مهندس بریتانیایی تازه ترین قربانی بربریت جاری در عراق است. اگر در سایر موارد نمی شد با قاطعیت گفت اما سر بریدن این یکی کاملا آشکار بود که کار طرفداران یا اصلا مزدوران صدام حسین و حواشی اوست. آنها آزادی دو زنی را خواستار بودند که در زمان خود از مقامات ارشد دستگاه آدمخوار صدام به شمار می رفتند. اما عبرت آموز نیست که همین جانیان که مثل آب خوردن آدم می کشند -چون ظاهرا برای همین تربیت شده اند و غیر از این کاری نمی دانند- کار پلید خود را به نام اسلام و زیر پرچم اسلام انجام می دهند؟ رسانه ها پر است از عکس این آدمخواران که نقاب پوشیده اند اما پشت سرشان پرچم توحید و جهاد و لا اله الا الله آویخته اند. آنها خود را مخفی می کنند اما اسلام ادعایی شان را آشکار می کنند. آنها خود را از خطر شناخته شدن محفوظ می دارند اما اسلام را به همه دین بربرها و آدمکش ها می شناسانند. تامل برانگیز است. نیست؟ امروز هر جنایتکاری جنایتش را به نام اسلام انجام می دهد هر دیکتاتوری به نام اسلام قلع و قمع می کند هر آزادی کشی آزادی را به نام اسلام سر می برد. امروز بزرگترین خطر برای مسلمانان از همین اسلام های خادم جنایت و بربریت و آزادی کشی است. هر ساله در حج مراسم برائت از کفار  برگزار می شود. در حج بعدی بزرگترین کار نه تبری از کفار که تبری جستن از این نوع اسلام است؛ اگر اندک مایه بیداری و خودشناسی هنوز در مسلمانان باقی باشد.»

۱۰

ناهنجاری‌های فقهی و فتاوی اینترنتی

 خیلی‌ پیش‌تر از این‌که سردبیر کیهان آن یادداشت کذایی و مضحک را بنویسد، در کیهان فتوایی چاپ شده بود از آیات عظام درباره‌ی استفاده از اینترنت. طرفه‌تر آن‌که گویا جمعی از اساتید و دانشجویان دانشگاه شریف این خبط را مرتکب شده بودند! نکته‌ی جالب ماجرا در این است که عده‌ای دانشگاهی (نه عده‌ای سیاست‌مدار با مقاصد و انگیزه‌های سیاسی) درباره‌ی ماجرایی که هر بقالی می‌تواند درباره‌ی آن اظهار نظر کند، به فقیهانی مراجعه می‌کنند که در اینترنت، فرق رَب و رُب را نمی‌دانند. از کیهان‌نویسان بعید نبود در پی چنین فتوایی برای لت و پار کردن مخالفان‌شان به هر بهانه و با هر توجیهی باشند. اما، اگر صحت داشته باشد، برای جامعه‌ی دانشگاهی ننگ دارد که این قدر درکی سطحی و مقلدانه از جهان اطراف داشته باشند و بدیهیات دین را ندانند. آیت‌الله صافی گلپایگانی می‌گوید: «واضح است که مراجعه به پایگاه های مذکور با محتویاتشان، خلاف شرع و حرام بیّن است»! ملاحظه فرمودید؟ فقیه دانشمند همین جوری حکم وضوح می‌دهد! پرسش‌گران محترم هم از بیخ مسأله را مخدوش و محرف عرضه می‌کنند. از همه طرفه‌تر فتوای حضرت مکارم است که بیشتر به طنز شبیه است تا فتوا: «با توجه به آنچه مرقوم داشته‌اید که بسیاری از پایگاه‌های موجود مشتمل بر اهانت به مقدسات و نشر اکاذیب و برنامه‌های مستهجن و نامشروع جنسی و ترویج فرقه‌های ضاله و مانند آن است، بی شک استفاده از چنین پایگاه‌هایی حرام و حتی دور از شأن انسان‌های غیرمتعهد به اسلام است و بی شک لازم است مراکز خدمات اینترنتی زمینه انتشار پایگاه های مذکور را فراهم نسازند. . .». شما فهمیدید «انسان‌های غیر متعهد به اسلام» که طبعاً شامل کافران و مشرکان نیز می‌شود، با چه منطقی باید مثلاً به اینترنت مراجعه نکنند؟

در یادداشت پیشین از سقوط اخلاق و انحطاط هولناک اصول انسانی سخن گفته بودم. اما این را هم باید افزود که فقیهان هم در جوار قدرت در حال سقوط هستند. در بهترین حالت می‌توان تصور کرد که همه‌ی این فقیهان با اطلاعات نادرستی برخورد کرده‌اند و بر حسب آن‌ها فتوا صادر کرده‌اند. اما این هم توجیه مناسبی نیست. فقیهی که اهل تفحص و اجتهاد نباشد، فقیهی منجمد و خشک است. چنین فقیهی از درجه‌ی فقاهت ساقط می‌شود. چنین اگر بود، فقیهان هزار سال پیش درباره‌ی مسایل صد هزار سال آینده از همان زمان می‌توانستند اظهار نظر کنند. در بهترین حالت که بخواهیم شبهه‌ی بندگی قدرت و سیاست‌زدگی را از این فقیهان عالی‌قدر بزداییم، نمی‌توان از بار گران بی‌دانشی و بی‌مسئولیتی که بر دوش آن‌ها سنگینی می‌کند گذشت! حالت بدتر را هم که البته نیک می‌دانید. امروزه معرفت و دانش، فقه و دین را به بهای سیاست هر روز سودا می‌کنند و چوب حراج به آن‌ها می‌زنند. سردبیر کیهان، طعمه‌های‌اش را خوب انتخاب می‌کند. این سمند جهالت و نادانی ماست که می‌تازد، نه بدذاتی و بی‌اخلاقی سردبیر کیهان:
در بال عقاب آمد آن تیر جگردوز / وز ابر مرو را به سوی خاک فرو خواست
زی تیر نگه کرد پر خویش برو دید / گفتا «ز که نالیم؟ که از ماست که بر ماست»

قربانی‌های بعدی جهالت و نیرنگ سردبیر کیهان همین آیات عظام هستند،‌ اگر تا آن زمان اندک مایه‌ای از خداترسی و تقوا و پارسایی بر جا مانده باشد.

پ.ن. توضیحات «ملای درس نخوانده‌» در ذیل این مطلب بسیار روشنگر است: «من از فقه چیزی نمی دانم ولی این را می دانم که فقیه نمی تواند در باره مصداق حکم دهد. کار فقیه تعیین موضوع است. تشخیص مصداق با مقلد اوست. ضمنا اگر هم به فقیهی تقلید نمی کنید حکمش هر چه باشد باشد. نمی دانم فلسفه اعلام این احکام برای آگاهی عموم است یا آگاهی مقلدان این آقایان». به نظر شما چه اتفاقی افتاده است که کار فقیهان به تشخیص مصداق کشیده شده است؟ معنای صریح و آشکار این کار این نیست که فقیهان دیگر کار خود را انجام نمی‌دهند؟ با این اوصاف باز هم چنین فقیهانی صلاحیت این را دارند که فقیه خوانده شوند؟

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11