۳

شعور فرهنگی در اورانوس است!

وقتی که توانایی درک فرهنگ و ادبیات رو به افول می‌رود، این اتفاق می‌افتد. متولیان فرهنگ وقتی نمی‌توانند یا نمی‌خواهند بفهمند کجا لغزش داشته‌اند و کجاها خواسته‌اند عقاید خودشان را به مردم زورچپان کنند که برای‌شان معضل فرهنگی شده است، ناچار می‌شوند دنبال مقصری بگردند و چه مقصری زبان‌بسته‌تر و آسیب‌پذیرتر از نویسنده و ناشر؟ مسئولان فرهنگ یک جامعه وقتی نمی‌توانند درست ببینند که دین غلاظ شدادی که با سیره‌ی نبوی و واقع‌بینی علوی فاصله دارد، مردم را جان به لب می‌کند و جوانان را بیزار از دین، ناگهان یادشان می‌افتد که هان! فلان داستان از عشق مثلثی حرف زده است و جوانان گمراه شده‌اند! یکی نیست بپرسد مسلمان‌ها!‌ مگر وقتی که شما جوان بودید و مثلاً در دوره‌ی یادگیری و شکل گرفتن شخصیت‌تان به سر می‌بردید،‌ مجله‌ها، روزنامه‌ها، کتاب‌ها و داستان‌ها زمان شما همه آیه‌ی قرآن بودند؟!‌ می‌شود نتیجه گرفت که احتمالاً ذهن شما سرشار است از باورهای طاغوتی؟! خدا عقل عنایت کناد و اندکی مسلمانی!

۷

ساختار اقتصادی روحانیت از نگاه مهدی خلجی

شنبه‌ای که گذشت، مهدی خلجی در کتابخانه‌ی مطالعات ایرانی درباره‌ی ساختار اقتصادی روحانیت سخنرانی داشت. جستار خلجی جدای از مروری تاریخی بر پیشینه‌ی استقرار روحانیت به منزله‌ی یک شبکه‌ی در هم تنیده از روابط اقتصادی، سیاسی و اجتماعی، در ابتدا به مهاجرت علمای جبل عامل به ایران در عصر صفویان پرداخت و سپس روند استقلال اقتصادی روحانیت را در عین حفظ روابط آن با دربار صفوی توضیح داد.

ادامه‌ی مطلب…

۷

غصب مفاهیم دینی در سیاست

کسانی که با فرهنگ اسلامی آشنایی عمیق دارند، به خوبی می‌دانند جایگاه «امر به معروف و نهی از منکر» چه اندازه اساسی و مهم در شکل دادن به نظام اجتماعی و حتی سیاسی جامعه‌ی اسلامی است. همین الآن درنگ کنید لحظه‌ای. امر به معروف و نهی از منکر را در قالب سیاست امروزی کشور ما نبینید. به همان گونه بفهمیدش که قرآن می‌گوید و مولا علی می‌گوید. امر به معروف و نهی از منکر، عمدتاً در رابطه‌ی میان رعایا و حکام است که معنای دقیق و روشنی پیدا می‌کند (و این در اشارات مولا علی آشکار است).

هنوز بحث کتاب خانم علوی (اسم واقعی ایشان هر چه که هست) ادامه دارد. به تدریج برای همین کتاب صفحه‌ی جداگانه‌ای باز می‌کنم و نقدها و یادداشت‌های‌ام را بر حاشیه‌ی کتاب مفصل‌تر و مبسوط‌تر می‌نگارم. این مورد را در بستر همین موضوع و توضیح بالا بخوانید. خانم علوی بدون هیچ‌گونه اشاره‌ای به این‌که در فرهنگ اسلامی چیزی به اسم «امر به معروف و نهی از منکر» وجود دارد، مستقیماً موضوع را در بستری سیاسی قرار داده است و آمران به معروف و ناهیان از منکر را (من درباره‌ی اتفاقاتی که زیر این پوشش و به این بهانه در ایران می‌افتد داوری نمی‌کنم) «پلیس اخلاق» معرفی می‌کند (morality police). شاید ترجمه‌ی آزاد و تحت اللفظی آن گروهی که در ایران این کار را می‌کنند همین باشد و در واقع این ترجمه به خوبی رفتار ناصواب برخی از آن‌ها را نقد می‌کند. اما باور بفرمایید این شیوه‌ی معرفی «امر به معروف» ایراد اساسی دارد. خانم علوی حداقل می‌توانست بستر مقوله‌ی امر به معروف و نهی از منکر و محظورات و موانع و شرایط شرعی و اخلاقی این فرهنگ را بر اساس اندیشه‌ی قرآنی و اصل آداب آن به درستی توضیح بدهد. بعد از آن خیلی راحت می‌توانست بگوید که این شیوه‌ی امر به معروف و نهی از منکر حتی با آن‌چه که قرآن گفته است فرق دارد و در واقع دین و اخلاق دین گروگان سیاست شده است. این ترجمه‌های آزاد و رهای خانم علوی، مانند مورد (نماینده‌ی خدا بر روی زمین) تنها تصوری که به من خواننده می‌دهد این است که خانم علوی بی‌پرده انتقادهای تند و تیزش را با موضعی سیاسی از حکومت فعلی ایران نشان داده است. البته ایشان حق دارد این تصور را داشته باشد اما مهم‌تر این است که پای این حرف هم بایستد.

راستی برای شما عجیب نیست که خانم علوی که در پشت جلد کتاب از رقم بزرگ بالای شصت هزار وبلاگ‌نویس یاد کرده است، به زحمت از بیش از پنجاه وبلاگ مطلب نقل کرده و تازه بعضی از وبلاگ‌ها مانند شبح و سر دبیر خودم بالاترین آمار نقل قول را دارند؟ چرا بعضی از وبلاگ‌ها اصلاً آدرس‌شان در کتاب موجود نیست و عملاً پیدا کردن منبع این وبلاگ‌هایی که تنها نام‌شان به انگلیسی ترجمه شده‌ است، تقریباً محال است؟ چرا بعضی وبلاگ‌ها آدرس‌هایی نادرست دارند و وقتی آدرس پای یک مطلب را تایپ می‌کنی، مثلاً می‌بینی که آن وبلاگ خاص در آن تاریخ به خصوص اصلاً در جای دیگری بوده است و آدرس درست‌اش این نیست؟ این‌ها اگر نشان بی‌دقتی و بی‌اعتنایی نیست، پس چی‌ست؟ چرا تمام مقولاتی که به درستی هم خانم علوی نقل کرده‌اند، تقریباً بلا استثناء در زمره‌ی موضوعات سیاسی داغ مطرح ایران است؟ یعنی در وبلاگستان هیچ موضوعی طرح نمی‌شود که مسأله‌ی داغ سیاسی نباشد؟ مثلاً شعر هیچ شاعری نقد نمی‌شود؟ هیچ موضوع فلسفی به چالش کشیده نمی‌شود؟ مسایل اجتماعی جهانی بررسی نمی‌شود؟ فارغ از سیاست‌ورزی و نقد سیاست حاکمیت و ایراد گرفتن از (به قول خانم علوی) «تلقی حاکمیت از اسلام» هیچ چیز دیگری طرح نمی‌شود؟ وبلاگستان این است؟

۰

وبلاگستان سیاه و سفید

نقدی که بر کتاب «ما ایرانیم» نسرین علوی نوشته‌ام در بی‌بی‌سی فارسی منتشر شده است (روایتی سیاه و سفید از وبلاگستان فارسی). فعلاً خود متن را بخوانید تا در فرصتی دیگر با تفصیل بیشتری درباره‌ی این کتاب بنویسم.

۲

علما یا انبیا؟

امروز با عزیز مجال گفت‌وگویی افتاد و سخن از علما پیش آمد و انبیاء در بستر تلقیات روحانیت شیعه از خود. شاید این نوشتار حاشیه‌ای دیگر باشد بر سخنان اخیر دکتر سروش.

فراوان این روایت را شنید‌ه‌ایم که «العلماء ورثه الانبیاء» و این روایت را که «علمای امت من از انبیای بنی اسراییل بالاترند.» این روایات را در نظر داشته باشید و با موقعیت فقهی علما (بخوانید ولایت فقها) قیاس کنید. گویا، چنان‌که برای من روایت کرده‌اند، بزرگی در نقد رساله‌ای در اشاره به احمد کسروی گفته بود که او نتوانسته است خود را به مقام انبیا برساند و اکنون می‌خواهد انبیا را تا حد خود پایین بیاورد!

باری این نکته‌ی درخور توجهی است که به ماجرا از دو سو می‌توان نگاه کرد: نخست این‌که اگر علما را ورثه‌ی انبیا بدانیم، در مقام حکومت‌ورزی می‌توان گفت که آن‌جا که پیامبر بر مسند حکومت تکیه می‌زند شئون بشری دارد و هیچ ولایت فوق بشری بر آدمیان ندارد، الا در مقام وحی که آن هم حوزه‌ی حکومت نیست. به طریق اولی، روحانیون گاه این نکته را از آن سو تفسیر کرده‌اند که علمایی که وارث انبیا هستند، شئون انبیا هم دارند و دست بر قضا گمان می‌کنم همین تصور است که زیر بنای تفکر ولایت فقیه شده است.

به هر حال، وقتی که بحث از حکومت به میان می‌آید، در توجیه جایگاه حاکمان به روایاتی استناد می‌شود که اگر صحت آن‌ها را بپذیریم، تفسیر و تأویل‌های مختلفی بر می‌دارد. حال این علما هستند که باید تا مقام انبیا بالا بروند؟ یا این انبیا هستند که در مقام حکومت کردن تا سطح علما فرود بیایند؟

۷

اعتزال یا اشعریت؟

پاسخ دوم دکتر سروش به حجه الاسلام بهمن پور، از منظری تکرار همان قصه‌های پیشین است. چنان که یک بار دیگر نوشته بودم، وجه برجسته‌ی این بحث همان سویه‌ی سیاسی ماجراست. به باور من،‌ پروژه‌ای که دکتر سروش به پیش می‌برد پروژه‌ای است که جنبه‌ی سیاسی آن بر جنبه‌ی معرفت‌شناختی آن می‌چربد. در این نامه‌ی اخیر تکیه‌ی عمده‌ بر ذکر مصایبی سیاسی است که روشن‌ترین تجلی آن را در نظام سیاسی فعلی ایران می‌توان جست. مانند گذشته و سایر نوشته‌های دکتر سروش، بار بلاغی و کوبنده و ادبی نوشته، راه رسیدن به بحثی روشن و سرد را دور می‌کند.

ادامه‌ی مطلب…

۱

دموکراسی نظام مطلوب نخبگان نیست

تا به حال قطعاً بحث‌های بی‌شمار مخالفان یا موافقان دموکراسی را شنیده‌اید. موافقان، عمدتاً با هر تعریفی که از دموکراسی دارند – چه مینیمال باشد و چه ماکزیمال – غالباً به نفس مطلوبیت نظام دموکراتیک توجه دارند تا پاره‌ای از سویه‌های معرفت‌شناختی یا اجتماعی و فرهنگی آن. دموکراسی را می‌توان و باید از منظری دیگر نیز نگاه کرد.

ادامه‌ی مطلب…

۴

پاسخ دکتر سروش به نقدهای اخیر

در پاسخ به واکنش‌هایی که به سخنان اخیر دکتر سروش در سوربن ابراز شده بود، دکتر سروش به سخنان حجه الاسلام بهمن‌پور مطلبی نگاشته است که متن کامل آن را (به نقل از سایت دکتر سروش) در زیر می‌آورم.

دو نکته را اما می‌افزایم. نخست این‌که چنان‌که خواهید خواند، و من هم با دکتر سروش هم‌رأی هستم، نادیده انگاشتن لغزش‌های عظیم فکری و عملی سیاسیون و بهانه جستن بر سروش این‌جا دور از انصاف است. البته که من مطلقاً رویکردم به سخنان سروش از جنس سخنان بهمن‌پور نیست. در متن نامه‌ی دکتر سروش، جدای از نکات بر حق و به جایی که در آن آمده است، من هنوز باور دارم که بار عاطفی و احساسی این نوشته بسیار زیاد است (این ایرادی است که بر نوشته‌ی من هم شاید وارد است). همچنین چنان که در نوشته‌ی پیشین‌ام متذکر شدم، نقد سروش بسیاری از جوانب سیاست حکومتی ایران را به صراحت به نقد گرفته است و نباید در نقد سخنان او از این نکته غفلت ورزید. باید نشست و این مقولات را به دقت نقد کرد. در باب عصمت و امامت، مدتی پیش با دکتر سروش خود گفت‌وگو کرده‌ام و هنوز اگر و امای زیادی در برداشت‌های سروش دارم. کاش فضایی آرام‌تر مهیا شود تا بدون برچسب زدن‌های سیاسی و متهم نمودن‌های فقیهانه بتوان نقد و جرح صریح یک عقیده کرد.

متن کامل نامه را از آن رو در این‌جا می‌آورم که اصل آن در سایت دکتر سروش فونت مناسبی ندارد و حداقل برای من یکی چشم‌نواز نیست. اینک متن کامل نامه‌ی سروش:

بر من همه عیـب‌ها بگـفتـید
یا قـوم الی متی و حتـّام
ما خود زده‌ایم جام بر سنگ
دیگر مزنید سنگ بر جام

 جناب آقای حجّه ‌الاسلام بهمن‌پور

نقد مشفقانه و غیرت‌ورزی دیندارانه‌تان را ارج می‌نهم و نکته‌های زیر را بر سبیل توضیح برای شما و آیندگان برنوشته‌تان می‌افزایم و امیدوارم که پایگاه «بازتاب»، از بازتاب دادن به آن سرباز نتابد.

یکم. گمان نمی‌کردم سخنان من خنده‌آور یا گریه‌آور باشد. بهتر بود آن را تأمل‌انگیز می‌خواندید.

آیا بهتر نبود که برای نقد آن سخنان به شنیدن سخنرانی نود دقیقه‌یی من در سوربون ـ پاریس ـ می‌پرداختید. و به آن خلاصه ناقص که دانشجویان فراهم‌آورده‌اند بسنده نمی‌کردید، تا سودبخشی و نیرومندی نقدتان افزون‌تر شود و از خطاهای محتمل پیراسته گردد؟

ادامه‌ی مطلب…

۴

وبلاگ علیه وبلاگ

تا به حال حتماً با تعابیری که در خود تناقض دارند برخورده‌اید. تعبیر مشهور «مذهب علیه مذهب» را همه شنیده‌اند. هر مفهومی و هر ارزشی، اگر به درستی رعایت نشود و تندرستی آن مغفول بماند، تبدیل به ضد آن مفهوم و ارزش می‌شود. نظام‌های ایدئولوژیک و اندیشه‌های ایدئولوژیک از هر جنس و لونی که باشند، ناچار در جایی به این تناقض می‌رسند. آزادی هم در این میانه البته مستثنا نیست. خود آزادی هم می‌تواند مایه‌ی سلب آزادی باشد. به محض این‌که کسی بخواهد بی‌قید و شرط بر آزادی خود بدون اعتنای به محیط و فضایی که در آن زندگی می‌کند پافشاری کند، آزادی به سادگی می‌تواند به ضد خود بدل شود.

وقتی نگاه فراگیرتر و انسانی‌تر به این مفاهیم داشته باشیم، می‌توان به روشنی این نکته را دید که این مفاهیم و این ارزش‌ها (مادامی که در عرصه‌ی زندگی دنیوی بشر مطرح‌اند) ناچار باید معطوف به یک غایت و هدف باشند که همانا بهبود زندگی آدمیان و کاهش رنج بشر است. اگر قرار باشد که آزادی یا هر ارزش دیگری، به جای بهبود بخشیدن زندگی آدمی، باعث افزایش رنج و محنت او شود، دیگر نه آزادی است و نه ارزشی خواستنی.

به همین معنا، می‌توان کارکرد وبلاگ را نیز سنجید و ارزیابی کرد. وبلاگ وقتی از معنای خود دور شود و بخواهد نقش چیزی را ایفا کند که یا در توان آن نیست و یا عملاً باعث زحمت و دردسر شود، طبیعی است که تبدیل به ضد خودش می‌شود. نامه‌ای که «بعضی» از وبلاگ‌نویسان به نیابت از قاطبه‌ی وبلاگ‌نویسان خطاب به ملت ایران نوشتند، به گمان من مصداق تمام عیار خارج شدن از این تعریف است. بارها پیش‌تر از این هم نوشته‌ام که من وبلاگ را حزب سیاسی و ابزار مبارزه‌ی سیاسی نمی‌دانم. وبلاگ بسی ساده‌تر و صمیمانه‌تر و دوستانه‌تر از این باشد که اکنون شده است. بالاخره ما با وبلاگ‌نویسی در پی ابراز اندیشه‌ی خود در مقام فردیت خود هستیم نه دنبال طرح یک شعار و بسیج عمومی در یک پیکار سیاسی. هر چقدر هم که بخواهیم به آن نامه‌ رنگ و لعاب مفاهیم فراسیاسی بزنیم یا از ارزش‌هایی بشری سخن بگوییم که باید قاعدتاً در خدمت «بشریت» باشند، باز هم انسان منصف به نتیجه‌ای جز این نمی‌رسد که این کار تنها حرکتی سیاسی با اهداف روشن یک جور مبارزه است. من این شیوه‌ی مبارزه را نمی‌پسندم (حتی اگر قایل به چیزی به اسم «مبازره» در آن مقیاس و با آن اهداف باشم). ما نمی‌توانیم با استناد به مجموعه‌ای از آرمان‌ها که برای خودمان شاید عزیز باشند و عده‌ای هم همفکر داشته باشد، خود «وبلاگ» و عده‌ی زیادی وبلاگ‌نویس را قربانی کنیم یا در مظان اتهام و در معرض آزار قرار دهیم و بعد مدعی شویم نیت خیری داشته‌ایم با هدف نیکو. صاحب سیبستان در یادداشت‌اش (وبلاگ اسلحه نیست) اشاره کرده است که: « تنها کافی نیست در هدف دموکراتیک باشیم در روش هم باید دموکرات بود. هیچ راه غیر دموکراتیک به دموکراسی نمی‌رسد». من اما باور دارم که این کار، نه تنها در روش دموکراتیک نیست، بلکه در عمل هم دموکراتیک تمام نخواهد شد. وقتی شما عملی انجام بدهید که نتیجه‌اش سخت‌تر شدن بندهای استبداد و دشوار ساختن زندگی و نوشتن بر کسانی باشد که نه این سوی ماجرا هستند و نه آن سوی آن، هدف‌تان هم غیر دموکراتیک شده است.

ما اگر وبلاگ‌نویسی را به عنوان فرعی از نمود فردیت خود پر و بال می‌دهیم، باید با فکر بقای آن هم باشیم. کار ما نباید سوزاندن تمام ابزارها و فرصت‌ها و خراب‌ کردن تمام پل‌ها برای رسیدن به چند هدفی باشد که نه تحقق‌پذیرند و نه چندان ستودنی. این را یادمان باشد که ما اگر هم برای خود وبلاگ‌ می‌نویسیم، حق نداریم با وبلاگ نوشتن‌مان تیشه‌ای به ریشه‌ی وبلاگ‌نویسی گروهی دیگر بزنیم که اصلاً دغدغه‌های ما را ندارند. چرا باید دیگران به جای ما هزینه‌ی یک تبلیغات وبلاگی را بدهند که نه فضیلتی در روش دارد و نه هدفی تحقق‌پذیر و معقول؟ وبلاگ را نباید به ابزاری علیه وبلاگ تبدیل کرد. اگر این گونه عاقبت‌اندیشی‌ها را نداشته باشیم، تبدیل به همانی می‌شویم که مرتب داریم از آن انتقاد می‌کنیم. وسواس بیش از حد داشتن به تقبیح چیزی، روزی آدمی را شبیه به خود آن چیز می‌کند. اعتدال و میانه‌روی، راه احسن و انسانی‌تری برای رسیدن به اهداف بشری است.

مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست

گاهی اوقات، آدم به فکر این است که گریبان ظالمی را با کاری بگیرد، ولی نتیجه آن می‌شود که ظالم گرد هم به دامان‌اش نمی‌نشیند اما عده‌ای مظلوم و بی‌گناه و بی‌دفاع به خاطر این شور و سودای عدالت‌خواهانه‌ی ما سیاست می‌شوند و مجازات. آدم باید در میدانی نبرد کند که اگر کاری کرد، خودش بتواند مسئولیت‌اش را به عهده بگیرد و نتوان گناه کار او را به پای دیگری نوشت.

مطالب مرتبط:
این یادداشت حنیف مزروعی را هم حتماً بخوانید: به کجا می‌رویم؟

۸

فرق فارق شریعت و قیامت

بالاخره میان این همه گرفتاری چند روزه‌ی اخیر، مجالی یافتم تا سخنان جنجالی دکتر سروش در پاریس را دقیق‌تر بخوانم و همچنین حواشی صاحب سیبستان را بر آن (مهدویت، دموکراسی و سالاد دکتر سروش). شاید همین ‌جا باید اندکی بدهکاری خود را به صاحب سیبستان ادا کنم که چندان دقیق ناشده در سخنان دکتر سروش در سخنان او پیچیده بودم. به هر تقدیر، شاید در خلال آن‌چه می‌نویسم اشاره‌ای به دلیل نقد خود از سخنان او هم خواهم داشت.

نخستین نکته‌ای که باید در ذیل سخنان سروش افزود این است که به هر روی، مواضع او خالی از جهت‌گیری سیاسی و نقد جریان غالب حکومتی در ایران نیست. جای بحث چندانی در آفات حکومتی شدن دین و به گروگان رفتن معرفت دینی در چنگال قدرت سیاسی نیست. روحانیت هم اگر تحت سیطره‌ی قدرت سیاسی در بیاید و استقلال و مشروعیت دینی خود را از دست بدهد، نهایتاً به ابزار و نهادی برای تأمین اغراض و مقاصد سیاسی تبدیل خواهد شد. در باب عوام بودن یا عوام‌زده بودن روحانیت من شخصاً سکوت می‌کنم و داخل در این موضوع نخواهم شد. این حوزه ربطی به دغدغه‌ها و علایق من ندارد.

دکتر سروش مدعی است:‌«من به جرئت می‌توانم بگویم اقلیتی از روشنفکران مسلمان و متفکران جهان اسلام ایران و عرب و ترکیه و غیره اکنون در این فکر هستند که مبانی بنیادین دموکراسی را از اسلام استخراج بکنند. کم و بیش ما به اجماعی رسیده‌ایم که اجماع میمونی است که به ما می گوید آن کار ناشدنی است و محکوم به شکست است اقلا در ایران چنین است و راه باطلی را که می‌رفتیم فرونهادیم.» من با دکتر سروش هم‌رأی هستم که مبانی بنیادین دموکراسی را نمی‌توان از اسلام استخراج کرد به این معنا که این کار محال است به همان اندازه که استخراج قواعد فیزیک از اصول علم پزشکی محال است. مقصودم این است که من نمی‌توانم این را بپذیرم که باید برای دموکراسی شأن و شخصیتی مستقل و شکل‌یافته و روشن قایل شویم که با شخصیت شکل گرفته و صلب اسلام ناسازگار باشد. خود دکتر سروش هم به شیوه‌ی دیگری همین سخن را پیشتر گفته است و دور افتادن از آن مدعای سابق برای من کمی غریب است. دموکراسی و اسلام هر دو در معرض تفسیر و تغییر هستند. هر دو را می‌توان به شیوه‌های مختلف فهمید، با این قید که مهر قطعیت و تغییر ناپذیر بودن بر احکام آن‌ها نباید زد. نه دموکراسی مطلق است و نه احکام اجتماعی اسلام (البته در باب احکام اسلام گیر و گرهی هست که در این‌جا به آن نمی‌پردازم).

دکتر سروش گفته است: «قرآن به وضوح می‌گوید که پیامبر اسلام خاتم النبیین است اما شیعیان مقام و منزلتی که به ائمه خودشان بخشیده‌اند تقریبا مقام و منزلتی است که پیامبر دارد و این نکته‌ای است که نمی‌توان به سهولت از آن گذشت، یعنی مفهوم خاتمیت در تشیع مفهوم رقیق شده و سستی است. زیرا امامان شیعه حق تشریع دارند حال آنکه این حق انحصارا حق پیامبر است». این عبارات از آن عباراتی است که رهزنی بسیار می‌کند. خلاصه بگویم که (بدون هیچ داوری مثبت یا منفی درباره‌ی شخص دکتر سروش) این همان مدعایی است که وهابیون و به طور کلی اهل سنت درباره‌ی شیعیان (یا به تعبیر خودشان روافض) دارند.

سراغ ندارم که در هیچ کجای منابع کلامی و اعتقادی شیعیان به طور اعم (از هر شاخه‌ و گروهی) برای امام حق «تشریع» به این معنای روشنی که سروش مدعی است قایل شده باشند (حتی اسماعیلیان باطنی هم چنین تعبیری ندارند – منابع و مستنداتش باشد برای جای دیگر). کارکرد پیامبر در دین به روشنی تعریف شده است. پیامبر وقتی شریعتی نو می‌آورد، شریعت ما قبل خود را «نسخ» می‌کند و باب تازه‌ای را در ادوار شرعی می‌گشاید. شیعیان در بالاترین سطح تفسیر خود از مقام پیامبر او را در مقام شارع و «خاتم النبیین» می‌نشانند و اهل بیت او و امامان شیعه را مفسرین بل «راسخان در علم» و «صاحبان تأویل» می‌دانند – نه شارعان و صاحبان شریعتی ناسخ شریعت خاتم النبیین. کارکرد امام در مقام صاحب تأویل و تفسیرگر باطنی شریعت البته با مقام پیامبر به عنوان شارع فرق دارد. این هم مطلقاً مدعای تازه‌ای نیست که می‌گویند شیعیان امامان خود را هم‌ردیف پیامبر شمرده‌اند. غلو‌آمیزتر از این سخنان را هم مخالفان سنی شیعیان در قرون ماضی به کرات و با غلظت فراوان‌تر بیان کرده‌اند و از این باب در سخنان سروش هیچ کشف تازه‌ای نیست الا این‌که یک شیعه روایت هم‌دلانه‌ای از همان سخنان کهن عرضه کرده است. از این باب من با صاحب سیبستان موافق‌ام که با این نگاه دیگر شیعه‌ای بر جا نمی‌ماند که امامت و تشیع با هم پیوندی تنگاتنگ دارند. خلاصه بگویم که رفتن بر این نهج و این شیوه‌ی تفسیر، مسلمانی ما را در مقام تجربه حداکثر به یک نوع عرفان ذوقی تقلیل خواهد داد که ملغمه‌ای از تعالیم ابن عربی و مولوی و عارفان شیعه و سنی است.

دکتر سروش به درستی سخن غزالی را نقل کرده است که ما هم به همان اندازه که ابوحنیفه آدم است، آدم هستیم. البته این سخن او چنین نتیجه نمی‌دهد که اقبال لاهوری خاتم العقلاء است. خود او هم علی الظاهر چنین ادعایی نکرده است. دکتر سروش می‌گوید – به تبعیت از اقبال لاهوری – که ختم نبوت یعنی این‌که «دیگر کسی اتوریته‌ی کلام پیامبر را ندارد». اولاً که این تعبیر مباینت صریح هم با عقاید شیعه دارد و هم با رفتار مسلمین. برای این‌که کسی اتوریته‌ای در دین داشته باشد، لزومی ندارد طرف پیامبر باشد. نیازی هم نیست تمام این مدعیات را بر گردن شیعیان بار کنیم. مگر این همه عارف و صوفی غیر شیعه نداریم که پیر و ولی را منزلتی بالاتر از دسترس عقل می‌دهند؟ من از این حیث تفاوتی میان شیعیان و اهل سنت نمی‌بینم. این ملامت دامن خود اقبال و دکتر سروش را هم خواهد گرفت. 

و اما بحث رهایی و خاتمیت. در سخنان یکی دو هفته‌ی پیش دکتر سروش وقتی سخن از دیدگاه اقبال از خاتمیت و رهایی آدمیان پیش آمد، از دکتر سروش پرسیدم که حد یقف این عقل استقرایی و نقاد آدمیان در برابر دین کجاست، پاسخ دکتر سروش این بود که هیچ جا! خیلی خلاصه بگویم که از دید من این مشی بدون هیچ شکی از شخص پیامبر هم عبور خواهد کرد. دکتر سروش می‌گفت که وقتی قرآن می‌گوید که اگر کسی می‌تواند سوره‌ای یا آیه‌ای مثل قرآن بیاورد، این مبارزطلبی قرآن است و هر وقت کسی توانست سوره‌ای یا آیه‌ای مثل آن بیاورد البته که ما تسلیم آن خواهیم شد، ولی تا به حال چنین نشده است! در این سخن خدشه‌ی بزرگتری هم هست:‌ چه کسی معیار این است که آیا این سوره یا آیه هم‌ردیف سوره یا آیه قرآن هست یا نه؟ جز این است که باز هم داور نهایی خود قرآن و خود دین است، نه داوری بیرونی؟ اگر معیارهای دین و هیبت و هیمنه‌اش و استدلال‌های‌اش آن قدر روشن بود که جمیع عقلا را متقاعد به دین‌داری و دین‌ورزی کند، تا به امروز احدی از مردمان کره‌ی زمین غیر مسلم نبود! من دین را در ایمان و تسلیم در برابر اشارات‌اش می‌فهمم. دین البته پیشوایی دارد که برای من امام آن دین است. من از این امام قدمی فراتر نخواهم گذاشت. دین من، دین همان امام است و بس. اگر در زمان حضرت امیر می‌زیستم، دین من دین علی ابن ابی‌طالب بود و بس با تمام احکام و داوری‌های سیاسی‌اش. اگر در زمان علی، من به برداشت و تصور سیاسی دیگری می‌رسیدم و رأی علی را نمی‌پذیرفتم، دیگر نمی‌توانستم مدعی شوم که شیعه‌ی علی هستم. فکر می‌کنیم تا این‌جا روشن سخن گفته باشم. 

یک نکته‌ی دیگر را هم بیفزایم که به اعتقاد من، قلب تپنده‌ی تئوری دکتر سروش در قبض و بسط و حتی بسط تجربه‌ی نبوی است. یکی از تبعات و نتایج ناگزیر تئوری‌های دکتر سروش این است که لازم می‌آید در این دیدگاه امامی حاضر و موجود باشد که دین را تفسیر و تعبیر کند بر حسب اقتضائات زمانه. جای خالی آن امام حاضر و موجود را (در اعتقادات شیعیان دوازده امامی) گویا تئوری‌های دکتر سروش دارد پر می‌کند – و شاید هم خودش. در عین این‌که کلیت مدعیات دکتر سروش در قبض و بسط و بسط تجربه‌ی نبوی، هم برای من دلپذیر است و هم مؤید باورهای دینی و قلبی خود من، تصور نمی‌کنم هضم و پذیرش تبعات و مقتضیات آن برای دیگران چندان ساده باشد (شاید دیگران آن آلترناتیو اضافی مرا نداشته باشند. آن وقت تکلیف چی‌ست؟). دکتر سروش باید قطعاً توضیحات تازه‌ای به این سخنان بیفزاید. این سخنان تازه و شهرآشوب، برای من معنایی جز نفی اساسی و ریشه‌ای تشیع ندارد. جایگزینی که دکتر سروش ارایه می‌کند، کدام است؟ به گمان او این جایگزین تا چه اندازه توفیق و مطلوبیت و محبوبیت خواهد یافت؟ آخرین سخن این‌که چه کسی گفته است آن نوع دموکراسی خاصی که دکتر سروش در تعارض با تئوری امامت شیعیان مطرح می‌کند، کعبه‌ی آمال سیاسی ماست؟ شاید این نوع دموکراسی بتواند عرصه را بر حاکمیت فعلی ایران تنگ کند، اما گرفتیم که این حاکمیت فردا از میان رفت، فردا تکلیف ما با خود این دموکراسی که قلب تشیع را – با این تعبیرات دکتر سروش – نشانه می‌گیرد چی‌ست؟ 

می‌روی و مژگان‌ات خون خلق می‌ریزند 

تیز می‌روی جانا!‌ ترسمت فرو مانی!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد