۱

روزگارِ معضلِ فردیت

نمی‌خواستم ذوقِ اندیشیدن به انگور را خراب کنم. لذتِ باده برایم بیشتر از مشغله‌ی فکری فلاسفه است. باری الآن داشتم به روزگارِ خودم، خودمان، فکر می‌کردم. مخصوصاً به آنچه در این خانه‌ی مجازی می‌نگارم. در این فکرم که اگر قرار بود همه‌ی آدمیان آنچه را می‌اندیشند، آنچه را که در ضمیرشان می‌گذرد، بدون پرده‌پوشی و ریا بگویند و ما توانِ تسامح و انگیزه‌ی روا دانستنِ آدمیتِ آدمیان را نداشته باشیم، جنگی بر پا می‌شد که نهایت نداشت. بارها در اینجا نوشته بودم و اکنون هم می‌نویسم که: ملکوتِ من زمینی است؛ من آدمی هستم مثل سایرِ آدمیان؛ مدعیِ کمالِ مطلق هم نیستم و نسخه‌ی درمانِ همه‌ی دردهای آدمیان را نه هیچ وقت پیچیده‌ام و نه دوست دارم زمانی این کاره بشوم. نه از آنها هستم که از عقل می­لافند (چرا که خدای شوریده‌سری هستم) و نه از آنها که طامات می‌بافند و مرتب هو می‌کشند. آنچه را که الآن و در همین لحظه هستم بدون سالوس و تزویر می‌گویم، حال چه این اعتقادِ به دین باشد چه کفر. هیچ کدام را هم وحی منزل نمی‌دانم و توقعی ندارم که کسی پیرو اینها باشد چون من که پیر و مرشدِ کسی نیستم. اینجا وبلاگ است به همان شیوه‌ای که من می‌فهمم. در آن احتمالِ خطا هست و اتفاقاً مکانِ آزمایش و خطاست. در این فکرم که شاید بخش نظرها را از صفحه‌ام بردارم. نمی‌دانم. نه شیفته و کشته مرده‌ی تحسین و تشویق کسی هستم و نه حوصله‌ی طعنه‌زدن‌های بیمارگونه‌ی آدمیان را دارم که عقده‌های سالیانِ خود را از این و آن اینجا خالی می‌کنند. من در اینجا همانی می‌نمایم که هستم. می‌توان در اینجا داستان گفت. می‌شود دردِ دل کرد. آدمی می‌تواند از نوعِ نگاهِ خود به عالم بگوید، اما اگر بخواهی طرح بنویسی و مدعیِ فضل و معرفت باشی و خواهان اثباتِ مدعا، کاری است عبث به اعتقادِ من. وبلاگ رساله‌ی دانشگاهی نیست. مجله‌ی آکادمیک علمی هم نیست. با خودم گفتم که وبلاگ را می‌آزمایم. خوب زیر دندانم مزه‌اش می‌کنم. عصاره‌اش را بیرون می‌کشم. وقتی که حس کنم دیگر چیزی برایم ندارد و تنها دارم خودم را بیهوده خرجش می‌کنم، حتماً رهایش می‌کنم:
والله که شهر بی تو مرا حبس می‌شود / آوارگی کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهانِ سست عناصر دلم گرفت / شیرِ خدا و رستمِ دستانم آرزوست

۸

عبادی: عقده‌ای در گلوی دشمن و دوست

سخنِ درشت و شاید متهورانه‌ای باشد، اما چنان که پیشتر نوشته‌ام و بر اساسِ آنچه من باور دارم و می‌فهمم، روشنفکریِ ایرانیان عمدتاً ناقص‌الخلقه است و نشانه‌ی بزرگ‌اش کلی‌گویی و صادر کردنِ رأی‌های گزاف است. طرفه‌تر این که گروهی از این طیف چنان انحصارگرا شده‌اند که جز خود را به هیچ نمی‌انگارند و نادان می‌شمارند. سخنِ من تنها روی‌اش به فردی چون احمد فردید نیست که صراحتاً برخی را احمق می‌خواند و سخنان‌شان را نامربوط و مغشوش. این آفت حتی دامن‌گیر افرادی از طیف مقابلِ فردید نیز هست. در این غوغای خویشتن‌پرستانه‌ای که تحتِ لوای نقد و ژستِ اندیشه‌ی علمی پناه گرفته است، البته روز به روز هر کسی که مثقال ذره‌ای آبرو و عزت می‌تواند برای ما به ارمغان آورد، قربانیِ این جنجال‌هاست. آخرین نمونه‌اش به گمانم عبادی است. عبادی را هم افراطیونِ داخل ایران از خود می‌رانند و هم به اصطلاح روشنفکرانِ خارج از ایران. مطلقاً قصد ندارم بگویم که اگر کسی جایزه نوبل را برد، هر سخنی را باید بگوید و مجاز است هر رأی مشکوک و ادعای مشوشی از او صادر شود. اما این برای من سؤال است که اگر نگاهی به فهرست برندگان جایزه‌ی صلح نوبل بیندازیم، آیا کسی از میان آنها هست که قدیس باشد یا امامزاده؟ کسی از میان آنها هست که معصوم باشد؟ حتی روشنفکران‌شان هم خطا می‌کنند. اما کسی هست که چنین بر کسی که مایه‌ی مباهات وطن‌اش شده است بتازد و به صرف داشتنِ ادعایی که چندان هم بی‌طرفدار و گزاف نیست، مغضوب کسانی شود که تا همین دو سه روز پیش از کسبِ این جایزه شادمان بودند؟

ادامه‌ی مطلب…

۱۶

پاسبانی از سنت؛ چیرگی مدرنیسم یا انصافِ علمی

دیشب و امروز هر وقت که در قطار یا میان راه دانشگاه فرصتی به چنگ می‌آوردم‏‌، مروری در یادداشت‌های اخیر کاتب کتابچه و صاحب سیبستان می‌کردم. نوشته‌ی کاتب کتابچه،‏ ستایش از سنت‏ پاسبانی از آن نیست‏، در پی یادداشت پیشینِ او آمده بود. مهدی در پی آن نکاتی را بر حاشیه‌ی این مطلب و همچنین مطالبِ پیشینی که محل مناقشه‌ی ما سه نفر بوده است‏ نوشت. من اما ‏‌به هر دو مهدی انتقاد دارم. بگذارید نخست با صاحب سیبستان در پیچیم که خود را به منظرِ فکری او از برخی جهات نزدیک‌تر می‌دانم. در فضایی که کاتب کتابچه، عنوان مطلبش را چنان برگزیده بود‏ روا نبود که مهدی با اختیار عنوانی چون ‏«تذکره لمن یخشی» از همان نخست‏ روشی کلامی در پیش بگیرد و در کسوت متکلمی قرون وسطایی مهدی را به چالش بطلبد؛ حتی اگر سخنانش مر حقیقت می‌بود،‌ این عنوان را باید اصلاح می‌کرد. درست است؛ اگر کاتب کتابچه روشی کلامی یا جدلی را برمی‌گزید شاید من هم به همان شیوه و با عباراتی گزنده‌تر بر او می‌تاختم! باری من هم چون صاحب سیبستان سخنِ آخر خود را اول می‌گویم: در همان دو پاراگراف نخستِ تذکره، مهدی روشی روانکاوانه را اختیار کرده است که شاید این نتایج را باید از آخر و با استدلال می‌گرفت.

ادامه‌ی مطلب…

۲

فتوت از نوعِ ایتالیایی؛ فردیت از نوعِ وبلاگی

فیلم‌های ایتالیایی جاذبه‌ی خاصی برایم دارند. فکر می‌کنم حتی وسترن‌ها این مایه در من اثر نمی‌گذارند. سه‌گانه‌ی پدرخوانده‌ها را بسیار دوست داشتم و بی‌شمار فیلمی که همین رنگ و بو را داشته‌اند. امشب شبکه‌ی یک بی‌بی‌سی فیلمی را از رابرت دونیرو نشان داد که مایه‌ی تحسینِ عمیقم شد. این فیلم دونیرو [A Bronx Tale] فیلمنامه‌ای داشت بسیار زیبا و دیالوگ‌هایی بی‌نظیر. بس که از این فیلم خوشم آمد، می‌ترسم عنان کلمات از دستم خارج شود و چیزی بنویسم که نمی‌دانم چیست! برای منِ عاطفیِ سودازده، این فیلم‌ها موجِ دریایی است که مرا به قعرِ گذشته‌های امروزینم پرتاب می‌کنم. آری، گذشته‌های امروزین! شاید صحنه‌ها و فضای فیلم با آنچه من در آن زندگی می‌کنم چندان آشنا و همخوان و همخون نباشد، اما مضمونی که می‌پروراند، مضمونِ بدیعی است که مرا شیفته می‌کند. این فیلم انتخابِ من است. پسند و گزینش شخصِ من است. این را از این رو نوشتم که شاید این فیلم حتی از دیدِ یک منتقد سینمایی حرفه‌ای مهمل و چرند باشد! اما، پیشتر از این بارها گفته‌ام که سینما و فیلم، خیلی اوقات چون جویباری از روی غبارِ جانم می‌گذرند و آینه‌ای را گردگیری می‌کنند. بعضی فیلم‌ها جویبارهایی لطیف‌تر و زلال‌ترند!

ادامه‌ی مطلب…

۵

جنجالِ بوش، دموکراسی و بقای خشونت

لندن شاید این روزها شدیدترین ایامِ امنیتی خود را می‌گذراند. هفته‌ی گذشته، جان کین هر بار که به یاد بوش می‌افتاد، به طعنه می‌گفت که آری «پیشوای بزرگ» دارد می‌آید! با خودم فکر می‌کردم که چرا باید کسی به خودش زحمتِ این را بدهد که قصدِ جان دیوانه‌ای چون بوش بکند. نابودی فیزیکی بوش آیا مشکل آنها را حل می‌کند؟ آنچه که سیاستِ خارجی آمریکا را رقم می‌زند، شخصِ جورج بوش نیست. تئوری‌های سیاسی ماکیاولیستی و رئالیستی گروهِ اوست. هنوز هم مخالفانِ فکریِ آن گروه، از مسلمان گرفته تا غیر مسلمان، هوس دارند (واقعاً دارند؟) که خشم و اعتراضشان را با توسل به خشونت نشان دهند. دیدارِ بوش نخستین دیدار رسمی و دولتی یک رییس جمهور آمریکا از بریتانیاست. رییس جمهور آمریکا رهبر جهانِ آزاد و کشوری است که نمادِ دموکراسی تلقی می‌شود. آیا کسی فکر کرده است که چرا در فرهنگ سیاسی آمریکا دارای قوی‌ترین اهرم‌های دموکراسی شناخته می‌شود؟

ادامه‌ی مطلب…

۲

ذلک مبلغهم من العلم

امروز برایم ایمیلی آمده بود از فردی به نام فرهاد مافی که معلومم نشد چرا و چگونه برایم این را ارسال کرده بود. این نامه حاوی مطلبی بود با عنوان «لطفاً . . . مرا ایرانی بنامید نه مسلمان» که به زبان انگلیسی بود. این مطلب که قالب آکادمیک داشت، متأسفانه کمترین شباهتی به یک مطلب آکادمیک نداشت و از همان سطور نخستین بیشتر به یک بیانیه سیاسی شبیه بود تا یک نقدِ معرفتی. با خود می‌اندیشیدم که منزلت و شأن قلم برتر از این است که صرف این سخنان شود. اما لازم است که در جامعه‌ی بحران‌زده‌ای که داریم، برای این نگرش‌ها و نگرش‌های یکسونگر و مطلق‌اندیشی (که اتفاق را مشابه‌اش ذیل یادداشت پیشین من آمده است) نکاتی را بگویم.

ادامه‌ی مطلب…

۱

اقتدار و استقلالِ وبلاگ

در این چند ماهه‌ی گذشته و به خصوص از وقتی که حلقه‌ی ملکوت رو به بسط و گسترش نهاده است و دوستان فراوانی به جمعِ ما پیوسته‌اند، بحث‌ها و گفت‌وگوهای فراوانی در بابِ ماهیت و حدود و معیارهای وبلاگ و وبلاگ‌نویسی در گرفته است که هنوز هم ادامه خواهد اشت. نخستین بحث‌ها با یادداشت حسین درخشان آغاز شد با عنوان «حلقه‌ی ملکوتی» و سپس ساکنانِ حلقه نظرات خود را مطرح کردند.به دنبال این نظرات، حسین درخشان یادداشتی را نوشت با عنوان «وبلاگ فیلی در تاریکی» که اشاره‌ای به مجموعه‌ی سخنان ما کرده بود. باری در گیر و دار این مناظرات، البته سؤالات مهم‌تری هم به ذهن می‌آیند و آن موضوع مسئولیت‌پذیری در وبلاگ و حدِ یقفِ پاره‌ای از سخنان است. آیا آزادی در وبلاگ بی‌حد و حصر است؟ شاید نظراً چنین باشد، اما عملاً چنین نیست. با تمام اینها این سخن به این معنا نیست که من هم ضرورتاً چنین‌ام. در روزگاری که حتی نماینده‌ی پارلمان انگلیس وبلاگ می‌نویسد و پارلمان نمی‌تواند برای وبلاگ نوشتنِ او تعیین تکلیف کند و به او بگوید چه کار بکند و چه کار نکند، تا حدودی نشان دهنده‌ی پدیده‌ای است که از تکالیف و الزاماتی حقوقی استقلال دارد.

ادامه‌ی مطلب…

۰

جشن همیشه پایدار

جشن همیشه پایدار
بی‌بی‌سی مطلب خیلی جالبی درباره‌ی نوروز داره: نوروز جشنِ همیشه پایدار.

۰

بضاعت مُزجات یا مَزجات؟

بضاعت مُزجات یا مَزجات؟
امروز داشتم حرفای نوری‌زاده رو گوش می‌دادم، متوجه یه نکته ‌ای شدم که دو بار حداقل من شنیدم نوری زاده یه چیزی رو اشتباه می‌گه. این آقا به جای اینکه بگه «بضاعت مُزجات»، به غلط می‌گه «مَزجات»! یعنی این کلمه رو با فتحه می‌خونه!! حتماً می‌دونین که این تعبیر، توی قرآن هست (فکر می‌کنم توی سوره‌ی یوسف است). یعنی ریشه‌اش اونجاس و از اونجا وارد فرهنگ و ادبیات عرب شده. نوری‌زاده جای تردیدی نیست که آدم ادیبیه و سواد شعریِ خوبی داره ولی همین آدما هم بعضی جاها لغزشای خنده‌داری دارن (کما اینکه خودِ بنده هم از این قبیل خطاهای مضحک زیاد مرتکب شدم). به هر تقدیر نوری‌زاده این کلمه رو واسه‌ی فضل‌فروشی به کار برده بود و اینجوری اسباب جوک شد. البته هر آدمی ممکنه اشتباه بکنه. فقط یکی باید اینو واسه‌اش اصلاح کنه و بهش تذکر بده.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی بعد