۴

میهمان تازه‌ی طربستان ملکوت

تصنیفی تازه با نام «می‌دانم که می‌آیی» که آهنگساز آن امیر حسین سام و خواننده‌ی آن علی بیات است، به مجموعه‌ی طربستان افزوده شده است. از امیر حسین سام، قطعاتی دیگر را نیز به تدریج به مجموعه خواهم افزود.

تکمله: شعر این تصنیف هم سروده‌ی آهنگساز است. تا به حال اگر با نام این نوجوانِ (!) اهل طرب و دل آشنا نبودید، اکنون باشید!

پشت جلد «صبح، بهار، باران» امیر علی سام

پ.ن. و این هم تصنیف «به کجا می‌روی؟» در راست‌پنجگاه با شعری از دکتر سروش. سالی پیش این مثنوی دکتر سروش را از نوشته‌ی کاتب کتابچه،‌ خود خوانده بودم و متن کامل شعر هم در کتابچه‌ی خلجی آمده بود. ابیاتی که در این تصنیف آمده است برگرفته از همین مثنوی «همسایه‌ی دریای طهور» دکتر سروش است. اکنون که این تکمله را می‌نگارم، با خود می‌اندیشیدم که دریغ است از حس و شعور و ذوق و استعداد موسیقایی و درک سام بی‌نصیب بمانید. قطعات دیگر آلبوم فوق را امیر حسین برای‌ام فرستاده است که به تدریج به طربستان افزوده خواهد شد و می‌توانید در فهرست طربستان بعد از تکنوازی سه‌تار استاد عبادی بیابیدش.

پ.پ.ن. دیگر این‌که در بخش نغمه‌ی روز، به اقتضای حال و ایام چند قطعه آمده است که آواز افشاری مثنوی است که شجریان به مناسبت ماه رمضان خوانده است و مناجات ربنای اوست. همچنین تواشیح اسماء الله نیز در همان ردیف آمده است. شمس‌الضحای سراج را از این رو نهاده‌ام که غزل مولاناست و با آن الفتی غریب دارم. آن آخری، ترانه‌ای عربی است که با این دو بیت آغاز می‌شود:
انا فی سکرین من خمر و عین / واحتراق فی لهیب الشفتین
این ترانه را از سعید حنایی کاشانی به یادگار دارم. ترانه‌ی عید ام کلثوم را هم برای عید فطر منتظر باشید.

۲

شعور غازها

امشب تلفنی نامنتظر داشتم از حبیب شفیقی نادیده که گویا سال‌هاست ساکن دیار بریتانیاست و در تمام این مدت ایام غربت و فراق، غریب است که توفیق دیدار هم نداشته‌ایم. شرح مفصل حکایت دل را می‌گذارم برای یادداشتی جداگانه و عجالتاً اکتفا می‌کنم به داستانی مفرح و حکمت‌آمیز که شنیدم از زبان او. گویا شجریان سال‌ها پیش میهمان یکی از خویشاوندان آقای خمینی بوده است و محفل ساز و آوازی داشته‌اند. صاحب منزل در ویلای خود غاز نگه می‌داشته است. درحین آواز خواندن شجریان، غازها یک به یک کنار پنجره‌ی اتاقی که شجریان در آن آواز می‌خوانده است به ترتیب صف می‌کشند و گوش به آواز می‌دهند (شاید هم گوش نمی‌داده‌اند! اما نکته‌ی ماجرا چیز دیگری است). شرح ماجرا مدتی بعد به گوش آقای خمینی می‌رسد و او در پاسخ می‌گوید: «عجبا که غاز آواز شجریان می‌فهمد و آخوند نمی‌فهمد!».

۴

زهی سودای آن سلطان

دارم راهی می‌شوم که از اداره بیرون بزنم. داشتم غزلیات شمس را می‌خواندم به تورق و تفرج‌کنان. ناگهان گلوی‌ام گرفت و حیران ماندم. می‌خواهم از سر درد بنویسم و از دلی گرفته، زمان مجالم نمی‌دهد! ابیات مولوی را که می‌خوانم گویی هم‌پای او سودای رقص (یا به قول رندی که امروز دیدم‌اش: «حرکات‌ موزون»)  در دل‌ام می‌افتد و پر می‌گیرم که بال در بال او اقیانوس آسمان را شنا کنم. می‌خواهم خودم را رها کنم در این سخنانی که هر بیت‌اش کوره‌ی آتشی است جاودان. هر بار که ابیات دیوان کبیر دیوانه‌ی بزرگ بلخی را خوانده‌ام، آسیمه‌سر و مضطرب خود را در دریای مواج شور و جنون‌اش رها کرده‌ام. نفرین زهر‌آلود مغرب زمین گویی در خون جنون‌زده‌ی من کارگر نمی‌افتد. دیوانه‌تر از آنم که به داروی این طبیبان باختری عقلم به سر آید. بوی سحرگاه نوزدهم رمضان به سرم می‌زند و حسرت شب‌های گریستن‌های دراز سودایی‌ام می‌کند. هنوز ده دقیقه‌ی دیگر وقت دارم تا قبا بر دوش کشم و راهی مناجات‌خانه شوم! اما مرا که در خلوت و جلوت، در حال مناجات‌ام و هشیاری و مستی‌ام را نمی‌توان از هم تمیز داد، مناجات چه معنا دارد؟ خانه‌ها را همه ویرانه کرده‌ام، باز هم دل‌ام نمی‌آساید. هر جا که آن دلبر پری‌وش می‌رود، خطی از خون و آتش در پی می‌نهد! «ان الملوک اذا دخلوا قریه افسدوها و جعلوا اعزه اهلها اذله»! تا به حال هیچ‌ وقت این تجربه را این چنین نداشته‌ام: غزلیات شمس خواندن در رمضان، آن هم به تکرار! عجیب آدمی را سرمست می‌کند. «دوش خوابی دیده‌ام، خود عاشقان را خواب کو؟ . . .»

۵

رمضان:‌عزلت و سکوت

دو سه روزی است که رمضان میزبانی می‌کند و هنوز بر خوان او، چنان که باید،  به میهمانی ننشسته‌ام. بس که از تصدق سر حکومت دینی وطنی، در افواه و رسانه‌ها شنیده‌ایم که رمضان ماه تصفیه‌ی باطن و خلوت دل است،‌ گویی اهمیت و قدر آن از یادها رفته است. راست گفته‌اند که انظر الی ما قال و لا تنظر الی من قال،‌ اما انصاف بدهید که در این زمانه‌ی وانفسای معرفت‌کشی، حتی آن‌ها که به نام و نشان روشنفکر نامیده می‌شوند،‌ تا نامی از خدا و دین می‌شنوند، چنان‌که جن از بسم‌الله،‌ از هر چه متصف به صفت دین است گریزان‌اند. باری، دگران آن‌چه می‌کنند اختیار ایشان است. سخن من،‌ حکایت دل است. دیر زمانی است که مجال خلوتی نداشته‌ام تا تجربه‌های سلوک ایام شباب را مرور کنم و غبار از آموخته‌های دشوار آن روزگاران بزدایم. پشت سر را که می‌نگرم احساس می‌کنم دیگر آن چالاکی چندین سال پیش را ندارم. اما شوق و رغبت سر به گریبان فرو بردن و حساب کشیدن از دل و نفس خویش هنوز در اعماق ضمیرم جاری است. رمضان برای من پیوندی استوار دارد با دعا که انس و الفتی کهن با آن دارم. دیشب بخشی از دعای حضرت امیر را با خود زمزمه می‌کردم که: «مولای یا مولای! انت العزیز و انا الذلیل. فهل یرحم الذلیل الا العزیز؟» و بر خود لرزیدم که تا به امروز توقع دوستی،‌ همدلی،‌ مهربانی، انصاف و رحمت و رأفت از کسانی داشته‌ام که یا چون من ذلیل‌اند یا خود به نوعی گرفتار حرص و آز و آرزو و غضب و شهوت‌اند. گیرم که آدمیان روی از من بر تافتند،‌ گیرم که هیچ بنی‌بشری به صدق و اخلاص همراهی‌ام نکرد،‌ عزیز مقتدر جبار هم آیا از در خصومت و نفاق و ریا در می‌آید؟ می‌خواهم این رمضان را به عزلت و سکوت سر کنم شاید بتوانم غبار و خاشاک را از آن چشمه‌ی آسمانی بزدایم و بار دیگر جوشش و درخشش آن منبع نور را با تمام ذرات وجود حس کنم. آری سکوت باید. روزه‌ی سکوت.

پ.ن. برای مهدی، علیرضا دوستدار و کسانی که این پرسش‌ برای‌شان پیش آمده می‌نویسم. در فرهنگ دینی و من‌جمله دین اسلام، روزه گرفتن اختصاص به لب فروبستن از طعام و شراب نداشته است. قوی‌ترین شاهد آن، آیه‌ی ۲۶ از سوره‌ی مریم است بدین مضمون: « إِنِّی نَذَرْتُ لِلرَّحْمَنِ صَوْمًا فَلَنْ أُکَلِّمَ الْیَوْمَ إِنسِیًّا». در نتیجه، ملازمت روزه و سکوت را از شباهت صوم و اصم نگرفته‌ام. اشاره‌ی آشکار من به سخن حضرت مریم است در همین آیه‌ی فوق‌الذکر. یعنی روزه‌ی ظاهری و متعارفی که مسلمین برای ماه رمضان می‌شناسند، تنها یک نوع از انواع روزه است. در بیان مبسوط و عرفانی آن، ملا حسین کاشفی در لب لباب مثنوی، در رشحه‌ی سوم از عین اول، در صدر ابیات مولوی در باب روزه آورده است:


«و آن در شریعت امساک است از مفطرات و در حقیقت اعراض است از التفات به جمیع کائنات و گفته‌اند: روزه‌ی جسد باز ایستادن است از طعام و روزه‌ی دل نگاه داشتن دل است از وساوس آثام، روزه‌ی روح، عدم التفات به کل انام و روزه‌ی سر، استغراق در بحر مشاهده است علی‌ الدوام و آن‌که روزه‌ی صورت دارد، افطار او در شب باشد و آن‌که روزه‌ی معنی دارد افطار او در وقت لقای رب باشد که صوموا برؤیته‌ و افطروا برؤیته کما اشار الیه المولوی…»

۶

مقام عزت

دیرگاهی است، بل که سال‌هاست در تأمل‌ام که آدمیان آیا خود را به چه بهایی می‌فروشند. هر کسی خود را به چه اندازه قیمت می‌نهد؟ ما در نهایت سر به چه فرود می‌آوریم؟ دولت دنیا؟ مجیز و تملق مدیحت‌گویان پنج‌روزه؟ شهرت؟ حسن مه‌رویان؟ عشق؟ کدام؟

یکی دو هفته است این بیت اقبال لاهوری را با خود زمزمه می‌کنم که:
مقام آدم خاکی نهاد دریابند / مسافران حرم را خدا دهد توفیق
جهانی معنا در همین مصرع نخست ریخته است. آدمیان نخست مقام خویش را در یابند، سفر کعبه پیشکش چه رسد به جهان دیگر و وعده‌ی بهشت نعیم. درست است که آدمیان همگی آماج جفاها و ستم‌های روزگارند و هیچ کس مصون از دست‌اندازی تقدیر نیست:
رهزن دهر نخفته است، مشو ایمن از او
اگر امروز نبرده است، که فردا ببرد!
اما، هیچ یک از این‌ها باعث فروریختن بنای اخلاق و مناعت طبع انسانی فرهیخته نمی‌تواند باشد چندان که کرامت خویش در پای هر خاکی نهاد دیگری بریزد! خاکیان که سهل‌اند، جبرییل امین را هم چندان منزلت نیست که هم‌پایه و هم‌ردیف این خونین‌جگر صاحب‌نظر شود. بلند نامی او از بلندی بام است! آن که سزاوار مدیحت بیکران آدمی است یا هنوز بر پهنه‌ی خاک نیامده است و یا از چنین سخنانی رخ نهان می‌کند:
هر که داد او حسن خود را بر مزاد / صد قضای بد سوی او رو نهاد!
بیایید یک بار دیگر از خود بپرسیم که خود را به چه بهایی فروخته‌ایم؟ این ابیاتی را که شجریان از فروغی بسطامی می‌خواند (عارف حق بین – طربستان را گوش کنید)، و مولوی نیز ابیاتی با مضمون مشابه دارد را بخوانید:
هم نکته‌ی وحدت را با شاهد یکتا گو / هم راز اناالحق را بر دار معظم زن
گر تکیه دهی وقتی بر تخت سلیمان ده / ور پنجه زنی روزی در پنجه‌ی رستم زن
گر دردی از او بردی صد خنده به درمان زن / ور زخمی از او خوردی صد طعنه به مرهم زن
[شعر مولوی اما این است:
گر تخت نهی ما را بر سینه دریا نه/ ور دار زنی ما را بر گنبد اعظم زن]

آدمیان خاکی را، در مقام معاشرت، حدی است معین چنان که حتی فرشتگان را حدی است. می‌توان و باید به آدمیان مهر ورزید و آن‌جا که مقام معرفت و دانش است، آن‌جا که مقام صفا و صداقت‌ است، آن‌جا که منزل‌گه عشق است، گریبان درید حتی! اما تا چه حد و چگونه؟ خاطرم هست که دوستانی به خاطر مهری که به سایه و سروش و مشکاتیان ابراز می‌کردم طعنه‌ها در من می‌زدند. هنوز بر سر همان مهر پیشین هستم، اما هیچ‌کدام از این‌ها را از جایگاه بشریت خود خارج نکرده‌ام هرگز و اگر لغزشی ببینم که بایدش گفتن، از تذکر آن هرگز فروگذار نخواهم کرد. با این حال حتی میان این‌ها و خود چندان فاصله نینداختم که یکی بر عرش عزت باشد و دیگر بر زمین ذلت! سایه هم حتی چون من یکی آدمی است،‌ با این تفاوت که آن‌چه من از او دیده‌ام صفا و صداقت است و محبت و تواضع، ولو در عقایدش هنوز بر مشی پنجاه سال پیش می‌رفته باشد!
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات / بخواست جام می و گفت عیب [راز] پوشیدن!

اما چنان که بارها گفته‌ام، بار دگر می‌گویم که ما آدمیانی هستیم بر زمین. گوشه‌ی ملکوت هم، ملکوتی زمینی است. عمر خاکیان را بقا باد!‌ دیدار افلاکیان باشد برای نهان‌خانه‌ی جان! نباید زلف در دست صبا و گوش به فرمان رقیب با همه در ساخت! قدر مرتبت خویش را نیک باید شناخت.

۵

معمای حافظ و حدیث اخلاق

چند شب پیش داشتم آوازی از شجریان را گوش می‌دادم که غزلی از حافظ را می‌خواند: مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو . . . شجریانی ابیاتی را خواند که در نسخه‌ی قزوینی نیامده است:
هر که در مزرع دل تخم وفا سبز نکرد / زرد رویی کشد از حاصل خود وقت درو
اندر این دایره می‌باش چو دف حلقه به گوش / ور قفایی رسد از دایره‌ی خویش مرو

روزگاری شده است که دیگر گوشی برای شنیدن این سخنان نیست. دیگر کسی حدیث معرفت و حکایت حکمت نمی‌جوید. گویی اعتنا به ظواهر و پرداختن به تن چنان فربهی یافته است که جایگاهی معانی و حق جان به چشم نمی‌آید. ظاهر این سخنان بوی نومیدی و یأس می‌دهد و گویی کسی با حسی نوستالژیک از گذشته‌ای از دست رفته سخن می‌گوید. اما حقیقت ماجرا این است که حتی اگر به هزاران سال پیش هم باز گردید، این طایفه از اهل حکمت همیشه از قلت گوش‌های شنوا شکایت داشته‌اند.

باری، این دقایق معرفتی به اعتقاد من تفاوت دارند با سخنانی که مشمول گذشت زمان می‌شوند و در زمانی خاص اعتبار دارند. همین‌قدر که سخنی قابلیت تأویل‌پذیری داشته باشد، می‌توان آن‌ را در ظرف‌ها و زمان‌های مختلف جای داد. درس‌های معنوی عمدتاً این خصلت را دارند که غبار زمان بر چهره‌ی آن‌ها نمی‌نشیند ولو تحولاتی شگرف در جهان و احوال آدمیان رخ دهد. آیا در جهان امروز کسی هست که ظلم، دروغ، ریا، تجاوز، نامردمی، پلیدی و پلشتی را بپذیرد و رواج دهد؟‌ شاید تعاریف این‌ها امروزه تفاوتی پیدا کرده باشد، اما نفس مفاهیم قدرت و قوت خود را هنوز دارند. طبیعی است که وقتی کثرت‌گرایی را به نسبیت فرو بکاهند، دیوان حافظ و مثنوی مولانا تنها به درد بالای طاقچه خواهند خورد و هیچ بخشی از آن‌ها نمی‌تواند در اندیشه و گفتار و کردار ما راهی ببرند. درست است که نمی‌توان زبان حافظ و مولانا را در علم و فن به کار برد. از ابتدا هم قرار نبوده است چنین استفاده‌ای از آن‌ها بشود. اما نمی‌توان نتیجه گرفت که باید دیگر آن‌ها را به باد فراموشی سپرد. نسل امروزه زمانی که تمام ارتباط‌اش با پشتوانه‌های معرفتی و معنوی‌اش، چه قرآن باشد و چه حافظ و مولانا،‌ گسسته شود، به چه چیزی تکیه خواهد کرد؟

نمی‌خواهم نتیجه بگیرم که این‌ها باید جای عقلانیت را بگیرند. زندگی آدمی ابعاد فراوانی دارد و قطعاً رهنمودهای معرفتی جایگاهی بلند در افشاندن آب لطف بر خشونت‌های جهان ما دارند. بهره بردن از تجارب روحی و دستاوردهای معرفتی پیشینیان آدمی را از تکرار تجربه‌های تلخ گذشته باز می‌دارد. جهان یکسر دگرگون نشده است. آدمیان در حافظه و خاطره‌ی خود، گذشته‌ی خود را به همراه دارند و هنوز هم به گواهی تاریخ فزون‌طلبی‌ها،‌ دراز‌دستی‌ها، حرص و طمع‌ها و آزمندی‌های کهن خود را دارند ولو در جامه‌ی آدمیانی مدرن و دموکرات ظاهر شوند. مدرنیته، رذایلی را که آدمیان مرتکب می‌شده‌اند، ریشه‌کن نکرده است. هنوز هم تحت لوای مدرنیته و دموکراسی آدمیان نابود می‌شوند و به بهانه‌ی همین قراردادهای بشری می‌توان بدیهی‌ترین حقوق انسان‌ها را ضایع کرد. به قول مولانا:
نفس فرعونی است هان سیرش مکن / تا نیارد یاد از آن کفر کهن
در تو نمرودی است آتش در مرو / رفت خواهی اول ابراهیم شو
مرغ پر نارسته چون پران شود / طعمه‌ی هر گربه‌ی دران شود

تا جهانی باقی است،‌ آدمیان نیاز به معنا،‌ اخلاق و دین دارند و این‌ها نقاط مرجع اخلاق هستند و هنوز درخشان و ارزنده:
تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
حلقه‌ی پیر مغانم ز ازل در گوش است / بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود

۶

من ایستادم اگر پشت آسمان خم شد

شعری از کاظم کاظمی در وبلاگ ماهنی خواندم. حدیث نقد حال من بود و دریغم آمد که این‌جا نیاورمش:
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت ‏
پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد
شد
و سفره ای که تهی بود بسته خواهد شد
ودر حوالی شبهای عید همسایه ‏
صدای گریه نخواهی شنید همسایه ‏
همان غریبه که قلک نداشت خواهد
رفت ‏
وکودکی که عروسک نداشت خواهد رفت ‏
‏****‏
منم تمام افق را به صبح گردیده
منم که هرکه مرا دیده در سفر دیده ‏
‏ منم که نانی اگر داشتم از آجر بود‏
و سفره ام –که نبود – از گرسنگی پر بود‏
به هرچه آینه تصویری از شکست من است
به سنگ سنگ بنا ها نشان دست من است ‏
اگر به لطف و اگر قهر می شناسندم ‏
تمام مردم این شهر می شناسندم ‏
من ایستادم اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم اگر شهر ابن ملجم شد
‏***‏
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفره ام – که تهی بود – بسته خواهد شد‏
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت ‏
پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت
‏***‏
چگونه بازنگردم ؟ که پیکرم آنجاست ‏
چگونه ؟ آه ! مزار برادرم آنجاست ‏
چگونه باز نگردم ؟ که مسجد و محراب ‏
و تیغ منتظر بوسه بر سرم آنجاست ‏
اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود
قیام بستن و الله اکبرم آنجاست
شکسته بالیم اینجا شکست طاقت نیست ‏
کرانه ای که در آن خوب می پرم آنجاست
مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم ‏
مگیر خرده که آن پای دیگرم آنجاست
‏***‏
شکسته می گذرم امشب از کنار شما
وشرمسارم از الطاف بی شمار شما
من از سکوت شب سردتان خبر دارم ‏
شهید داده ام از دردتان خبر دارم ‏
تو هم بسان من از یک ستاره شر دیدی ‏
پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی
توئی که کوچه غربت سپرده ای با من
و نعش سوخته بر شانه برده ای با من
تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم ‏
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم ‏
‏***‏
اگر چه مزرع ما دانه های جو هم داشت ‏
و چند بوته مستوجب درو هم داشت
اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان ‏
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه تان
اگر چه سیبی از این شاخه  ناگهان گم شد  ‏
و مایه نگرانی برای مردم شد
اگرچه متهم جرم مستند بودم ‏
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم ‏
دم سفر مپسندید نا امید مرا
ولو دروغ عزیزان بحل کنید مرا
تمام آنچه ندارم نهاده خواهم رفت ‏
پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت
به این امام قسم ! چیز دیگری نبرم ‏
به غیر عکس حرم چیز دیگری نبرم ‏
خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان ‏
و مستجاب شود باقی دعاهاتان
همیسه قلک فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان – هر که هست – آجر باد‏
(بازگشت – محمد کاظم کاظمی)

۲۳

تاب سنگواره‌گی

تا مرز سنگ شدن خود را تاب آوردم. کشاکش‌های دل را به باد بی‌خیالی دادم که عزیزترینم استوارتر و پای‌دارتر از این، رهسپار ایام ظاهراً کوتاه اما هر ثانیه‌اش سالی شود که باید این روزها سپری شود. اما ساعتی هست که دیگر مهربان‌ترینم با من زیر یک سقف نفس نمی‌زند. سنگین‌دلی کردم که باز هم ننویسم و تاب نیاوردم. تنها هم‌زبان‌ام که در این سال‌های دراز انتظارش را می‌کشیدم اکنون رو به آسمان ایران می‌رود. اشک‌ها را فروخوردم. اما سرشک عزیز او پرده‌های ما را می‌درید. بغض را ساعت‌ها تو سری زدم که هنگام رفتن‌اش گلوی‌ام را نگیرد و رسوای‌ام نکند، اما دیگر هر روز میهمان گلوگاه من است این بغض. اندوه هست، شادی هم هست. شادی این‌که می‌دانم او با من است همواره و اندوه این دوری ناگزیرِ کوتاه اما نفس‌بُر.

با همه‌ی تنهایی‌ام، ایستاده‌ام هنوز! قامت راست می‌کنم و بار زمانه را به دوش می‌کشم تا تیرگی‌ روزهای پردرنگ و عبوس‌مان بگذرد. تا شادی را برای خودمان و دیگران بغل بغل هدیه کنم. می‌خواستم چند روز پیش از ملکوت بنویسم. از حلقه‌ای که این روزها حلقه‌حلقه است. حلقه‌حلقه که می‌گویم یعنی مثلاً حلقه‌ی لندنیه، پراگیه، برلینیه و هکذا. این یکی دو سالی که از سرم به گرانی گذشت، کوشش کردم که در سیل بی‌امان ظلمت و اندوه، شادی را در کنج دل رفیقان و حتی نارفیقان بنشانم. پاداش آن نیک‌خواهی را که نیت من بود (اگر چه شاید در عمل ناتوان از آن ماندم) ارج‌مند‌ترین و پربهاترین گنجینه‌ی عمرم را در ساغری نصیبم ساختند که برای‌ام سر به سر سعادت است و امنیت. اما، زبان بهانه‌جو و طبع سرکش‌ام هیچ‌گاه مجال نمی‌دهد که مستی این باده را در برابر تلخی طعم‌اش چندان که باید منت‌گزار باشم. . . گویی دارم سخنرانی می‌کنم! اما باکی نیست. اگر ننویسم، ویران‌ام می‌کنم این ذراتی که گرداگردم سراسر بوی او را دارند.

از ملکوت می‌گفتم؟ آری! ملکوت من زمینی است! متکثر است! تنوع دارد. هر قسم سخن و هر جنس متاعی در آن یافت می‌شود. شاید نیمی از آن‌چه در خانه‌ی من میهمان است، موافق پسند و ذوق‌ام نباشد، اما همین‌ها مجموعه‌ی ملکوت را می‌سازد. ملکوتی که هنوز در اعماق ضمیرم با نام‌اش مهری می‌ورزم آسمانی! هنوز هم آن بیت حافظ را زمزمه می‌کنم: ز ملک تا ملکوت‌اش حجاب بردارند . . .

ملکوت را نمی‌دانم که تا کجاها خواهد رفت. مجموعه را می‌گویم آن چنان که اکنون هست. خودم اما در این گوشه‌ی خراب مجازی، هنوز زمزمه‌های خود را جاری خواهم ساخت تا نای نوشتن باشد و سخنی برای گفتن. دیگران هم تا بدان‌جا که همراه هستند و همد‌ل یارند و دلنواز. اگر هم ملکی داشته باشند و از میهمانی من به سرای خود رفتن خواهند، عزیزند و هم‌سخن خانه‌ی مجاز وبلاگیه. من در این گوشه‌ اما همان زاویه‌نشینی خود را دارم.

شاید باید این نجواهای ملکوتیه و حلقه‌‌ای را در یادداشتی جداگانه می‌آوردم تا به زمزمه‌های دل‌ام در نیامیزند. اما بهانه به خود می‌دادم تا دل‌مشغول تنهایی نباشم. نه غباری از کسی هست و نه غباری می‌خواهم بر دل کسی باشد. شب و روز قصه‌ی شادی را تکرار می‌کنم تا حدیث غصه را از این خانه‌ی طرب بیرون کنم. هر روز گریبان از دست غم به بهانه‌ای برون می‌کشم. یاران شفیقی که زیر آسمان این شهر نفس می‌زنند تنها‌ی‌ام نگذاشته‌اند تا به حال. دست بلند دوست هم سایه بر سرم دارد تا در نبردِ غم‌کُشان از پا نیفتم:
ای مطرب روشن‌دل! تو دشمن غم‌هایی
هر لحظه یکی سنگی بر مغز سر غم زن!

۱۴

حس غریب زاده شدن

شب پیشین، سالروز تولدم بودم و هنوز هر سال در چنین روزی حس غریبی دارم، نه از آن‌ حس‌هایی که شاید دیگران دارند. غریب است از آن رو که نمی‌دانم چرا و چگونه و اصلاً به چه دلیلی بی‌هوده دل‌خوشی باید داشته باشم! اما امسال نخستین سالی است که در کنار نازنین یاری هستم که همراه، هم‌قدم و هم‌نفس‌ها تمام رنج‌ها و شادی‌های من است و تنها مایه‌ی خرسندی خاطرم. دریغ که رنج‌های من بسی فزون‌تر از طرب و شادمانی‌های من است. دریغ بیشترم از این است که او هم ناگزیر پاره‌ای بزرگ از غم‌های گران مرا باید به دوش بکشد. تمام این شب‌های تار و غصه‌های بی‌امان را از سر می‌گذارنیم به امید روزی که نیم‌نفسی برای دقیقه‌ای طرب‌ناک فرا چنگ آید. در میان این خیل انبوه اندوهان، حضور انس یاران دلنواز و دوستان موافق مغتنم است. و هنوز با خود آن بیت سایه را زمزمه می‌کنم که:
ای مرغ گرفتار! بمانی و ببینی
آن روز همایون که به عالم قفسی نیست
این روزهای سنگین را که گران می‌گذرند و نفس می‌برند، به این سودا شانه بالا می‌اندازم که روزی اندکی خرمی در دل نازنین‌ام و رفیقان یکرنگ اندازم. نه، باشد که این طرب و خرمی، سعادت و شادی نصیب هر دل‌آزرده‌ای باشد که نصیبی از جان دارد و جهان را تاب می‌آورد. و سپاسی هم باید بگویم تمام دوستانی را که در این وادی پر نهیب، زادروزم را تبریک گفته‌اند. بانو همیشه شعری می‌خواند که بخشی از آن این است:
«یادم به خیر و من . . .
خیری ندیده‌ام
از مردمان شهر!»

۴

قرار

قراری کرده‌ام با می‌فروشان
که روز غم به جز ساغر نگیرم

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد