۳

ما غرّک بربک الکریم؟

چهار زانو نشسته بود روی زمین. چهره‌اش در هم فشرده بود و ابروان‌اش گره‌‌خورده. قطره‌ی اشکی به مژگان‌اش دوید و آرام زمزمه کرد: « . . . گویی که نیشی دور از او در استخوان‌ام می‌رود». آرام‌تر که شد، با همان لحن هشدار دهنده‌اش گفت: «الهیکم التکاثر حتی زرتم المقابر . . . شماها حیران و مفتون دو سه روز تنعم و فراوانی هستید. نگاه کردید که آخرش به گور می‌خسبید؟ دو کلام علم‌اندوزی باد به سرتان می‌اندازد. یا ایها الانسان ما غرّک بربک الکریم؟ دو سه تا روزنه‌ی تازه‌تر از فهم به رویت باز شده است؛ حالا شده‌ای خداوندِ دانش و پروردگارِ جهان؟ فکر کردی کلیدِ همه چیز به دستِ توست؟»

گفتم: «علم از سیطره‌ی آن خداوندی که تو می‌شناسی دارد بیرون می‌رود». گفت: «از کجا می‌دانی؟ تو فرض کرده‌ای، گمان برده‌ای، جهانی برای خودت ساخته‌ای و در آن جهان دایره‌ای ترسیم کرده‌ای و او را بیرون دایره فرض می‌کنی. مگر با فرض تو، او واقعاً از دایره بیرون می‌رود؟ فرض‌ات ظاهراً به تو قوّت داده است. کارت را راه می‌اندازد. تدبیر معاش می‌کنی. خوب است، ولی همه جا پاسخگو نیست. هست؟ اگر هست، مرگ را برای من درمان کن! عشق را درمان کن!»

گفتم: «مفتی عقل در این مسأله لایعقل بود». پشت سرش گفتم: «دیدی من هم بلدم شاهد بیاورم و شعر به رخ‌ات بکشم؟» خندید و گفت: «خودت لابد فرق شعر و نظم را می‌دانی. من مرادم تصویرسازی و تشبیه‌ نیست. شاهدِ شعری آوردن هنر بزرگی نیست. حکمت اگر در چنته داری، بیاور!» گفتم: «برای امشب بس است. بگذار تا بعد».

۲

نظر کردن به درویشان . . .

نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش

همین دیگر. توضیح نمی‌خواهد.

۲

رنج ضایع، سعی باطل، پای ریش

آمد متفکر نشست مقابل‌ام. گفت: «داری چه کار می‌کنی؟ اصلاً این‌ها چی‌ست که می‌نویسی؟» گفتم: «فکر می‌کنم مهم است. فکر می‌کنم خاصیتی دارد. فکر می‌کنم گرهی باز می‌کند، راهی را می‌گشاید. رنجی را کم می‌کند.» گفت: «همه‌ی این‌ها قبول. ولی مگر همه چیز در این‌هاست؟ فکر کرده‌ای که گاهی اوقات یک چیز بزرگ، یک چیز خیلی بزرگ هست که همه‌ی این‌ها پیش آن هیچ است؟ فکر کرده‌ای یک چیز ممکن است باشد، یک کار، یک حرف، یک نوشته، یک گفته یا حتی یک کار نکرده و یک حرف نانوشته ممکن است همه‌ی آن کرده‌ها را هباء منثورا کند؟». گفتم: «من این حروف نوشتم چنان‌که غیر ندانست / تو هم ز روی کرامت، چنان بخوان که تو دانی. من توقع‌ام کمی کرامت است و بخشش، شاید او چنان‌که خود می‌داند، بخواند.» گفت: «اگر نداند چه؟ اگر زبان تو قاصر بود چه؟ اگر آن‌قدر غرق در خودت بودی که این دیوار بی‌آن‌که بدانی بلندتر شده باشد چه؟ آن وقت چه می‌کنی؟» گفتم: «سعی می‌کنم باز هم توضیح بدهم». دیگر طاقت‌اش طاق شد و با ملامت رو به من کرد و گفت: «هزار بار پیاده طواف کعبه کنی / قبول حق نشود گر دلی بیازاری».

بغضی بیخ گلوی‌ام را چسبید. مستأصل ماندم. هیچ نداشتم که بگویم. ته دل‌ام زمزمه کردم: «هر چه گفتیم جز حکایت دوست / در همه عمر از آن پشیمانیم». شاید این پشیمانی اندکی دل‌اش را نرم کند. شاید بفهمد که می‌فهمم که گاهی چقدر ناتوان‌ام و چقدر بی‌خاصیت‌ام. شاید بفهمد که نه نیت دل شکستن دارم نه جرأت‌اش را. شاید بداند که همه‌ی ثواب‌های عالم، همه‌ی خیرهای دو دنیا را با به دست آوردن‌ِ دل‌اش برابر نمی‌دانم. و نمی‌دانم که ممکن است این‌ها را بفهمد یا نه. نمی‌دانم که خواهد دانست چقدر بر خاطرم غبار نشسته است؟ نمی‌دانم خواهد دانست چقدر دل‌ام با یادِ او می‌لرزد؟ نمی‌دانم هرگز خواهد فهمید اگر لحظه‌ای جای‌اش خالی باشد، دنیا روی سرم آوار می‌شود؟ نمی‌دانم. و این ندانستن بغض‌ام را گلوگیرتر می‌کند. شعر سیمین ته ذهن‌ام زنگ می‌زند که «شکسته دل‌تر از آن ساغر بلورین‌ام . . .» و من در میانه‌ی خارا، رها شدم از دست!

۱

که هر که بی‌هنر افتد . . .

گفتم: «ببین چقدر اشکال می‌توان یافت. چقدر خدشه می‌توان کرد. چه اندازه لغزش می‌شود دید. یکی را پیدا کرده‌ای که اندیشه‌ای و روانی به غایت متناسب و خالی از خلل داشته باشد؟»

گفت: «مگر مجبوری همه جا دنبال کمال بگردی؟ چرا همیشه در پی عیب‌جویی و بر آفتاب افکندن خطاها باید باشی؟

کمالِ سرِ محبت ببین، نه نقص گناه
که هر که بی‌هنر افتد، نظر به عیب کند!»

راست می‌گفت. عیب‌جویی کار بیکاران و بی‌هنران  است. همه جا می‌شود نشانه‌ای از خوبی و سلامت دید. جهان را شرِ مطلق ندیدن و در همه فساد نجستن، آرامشی به آدم می‌دهد بی‌نهایت. «آفرین بر نظر پاکِ خطا پوش‌اش باد»!

۷

همای گو مفکن سایه‌ی شرف هرگز!

گفتم: «آخر مگر می‌شود با این‌ها حرف زد؟ اصلاً مگر می‌شود حرف زد؟ حرف و کلام هم حجاب می‌شود. آن‌ها که سوء نیت دارند، حساب‌شان روشن است. هر جوری که بخواهند و بتوانند، سخن‌ات را تحریف می‌کنند و هر نسبتی را به تو خواهند داد. آن‌ها هم که حسن نیت دارند و عیب و مرضی در دل ندارند، ممکن است دچار سوء تعبیر شوند. پس شناختِ تو منوط به این است که از نزدیک ببیندت! درست نمی‌گویم؟»

گفت: «مگر برای خوشامدِ مردمِ سخن باید گفت که از طعنه و استهزای آن‌ها بهراسی؟ مگر برای مرید یافتن می‌نویسی که اگر نام‌ات را به زشتی بردند، از راه بروی؟ تو کار خودت را بکن. آن کسی که اهل اشارت باشد، حظ و نصیبِ خودش را خواهد برد. اشتباه‌ هم بکنی، باکی نیست:
گر خطا گوید ورا خاطی مگو
گر بود پر خون شهید او را مشو
این خطا از صد صواب اولی‌تر است
خون شهیدان را ز آب اولی‌تر است
این‌ها که ذهن و زبان‌شان جز به زشتی و نفرت و کینه و دشمنی نمی‌گردد، مایه‌ی رنج و آزارت هستند؟ فکر کرده‌ای نخستینِ این قافله‌ای؟ آسوده‌خاطر باش و از این غوغاها کرانه کن. خاطرت هست که آن رندِ آزرده‌خاطر چه گفت؟
ای مگس! عرصه‌ی سیمرغ نه جولانگه توست
عرضِ خود می‌بری و زحمتِ ما می‌داری!
پس بگذار عرض خود ببرند. بر خاطرت غبار مگذار از غوغای بیماردلان!»

۲

لطف مدام

دیدم خرم و خندان نشسته است،‌ لبخند گوشه‌ی لبان‌اش. گفتم: «داری لبخند می‌زنی؟ یا به ما می‌خندی؟»
گفتم: «تعجب می‌کنم که این همه خودتان را به رنج می‌اندازید برای دولتی که نمی‌پاید و محبتی که بریده می‌شود و قدرتی که لرزان است و رشته‌ای که هر لحظه امکان گسیختن‌اش هست!»
گفتم: «خوب! این که احوال تمامِ مردم عالم است. همه این‌جوری هستند. عالم غفلت چیزی جز این برای مردم دارد؟»
گفت: «نه. برای بعضی‌ها وضع فرق دارد. شما دل به لطف‌هایی خوش دارید که خود بارها آزموده‌ایدشان. سست‌اند و هر دم به هوایی می‌چرخند. چندان تعلق خاطر به شما ندارند. باید به جایی برسی که بگویی:
بنده‌ی پیر خرابات‌ام که لطف‌اش دایم است
ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست!»
سرم را انداختم پایین. چقدر این معنای شیخ و زاهد وسیع بود. چه فراوان می‌شود این «شیخ و زاهد»ها را حتی در میان غیر شیخان و غیر زاهدان یافت! به خود گفتم: «عاشقِ آن عاشقان غیب باش . . .». ولی مگر این صاحبان لطف‌های گه‌گاه می‌فهمند؟! نه. مهم این است که ما بفهمیم و از آستان پیر مغان سر نکشیم. «کسی ز سایه‌ی این در به آفتاب رود»؟

۵

مصلحت وقت

می‌گویم: «چرا روی از خلایق نهان می‌کنی؟ چرا مدام خرقِ عادت می‌کنی؟ چرا کارهایی می‌کنی که خودت هم تهِ دل‌ات باور داری که اگر نکنی بهتر است؟ چه چیزی تو را این اندازه آشفته می‌کند که پشت پا به دنیا و آخرت با هم می‌زنی؟»

خنده‌ی تلخی گوشه‌ی لب‌اش می‌نشیند و زمزمه‌کنان به آوازی سوزناک می‌خواند:
«حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم
که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
جامِ می گیرم و از اهل ریا دور شوم
یعنی از خلقِ جهان پاکدلی بگزینم
جز صراحیّ و کتاب‌ام نبود یار و ندیم
تا حریفانِ دغا را به جهان کم بینم»
همین‌طور خواند تا رسید به این‌جا که «بس که در خرقه‌ی آلوده زدم لاف صلاح . . .». ناگهان بغض‌اش گرفت و بغض‌اش ترکید. مثل ابر بهار اشک می‌ریخت. چشمان‌اش سرخِ سرخ شده بود. انگار واقعاً می‌خواست خون گریه کند. آرام گفت: «دلم آزرده است»! هیچ نگفتم. من هم آزرده دل بودم!

۱

ساغر رمضانی

گفتم: «بالاخره ماه رمضان را با شراب نسبتی هست یا نه؟ منافات دارند با هم؟ این رمضان معنوی، شراب‌اش هم معنوی است؟»

گفت: «تا گوینده و قایل‌اش که باشد! البته که منافات دارند با هم ولی «به کوی عشق هم این و هم آن کنند!». پس باید دید آن‌که اهل رمضان را با اهل میخانه چه نسبتی هست؟

زان باده که در میکده‌ی عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

این میکده‌ی عشقی که با رمضان منافات دارد، آن میخانه‌ی عارفانه و آسمانی حافظ جای دیگری باید باشد. جز این اگر بود نمی‌گفت: «گو رمضان باش» و می‌گفت: «ما را دو سه ساغر بده، اکنون رمضان است!»
حافظ می‌خواسته خار در چشم کدام زاهد خودبین ظاهرپرست فرو کند، که به این جسارت پرده‌ی ریای ظاهریان را دریده است؟ اما این را خموشانه می‌گویم که اگر هم باده‌‌ای باطنی در ماه رمضان در کار است، سر پیاله را در برابر خرقه‌پوشان، بپوشانید. این زاهدان لیاقت شنیدن معارف و اسرار ندارند!»

۱

زهد و نیاز

گفتم: «زاهدان هم اهل نیازند. نیستند؟ چرا این‌قدر به طعنه و تحقیر؟»

گفت: «وقتی می‌گویم زهد، یعنی کم گذاشتن. قصه‌ی یوسف را که یادت است؟ برادران‌اش در فروش او زهد ورزیدند؟ ارزان‌اش فروختند؟ زاهد اصطلاح عام است. خیلی‌ها عرفان پیشه می‌کنند و حرف درویشان را به لقلقه بی‌حساب بر زبان می‌رانند، روح‌شان اما بی‌خبر است از این درویشی که در آن سکوت می‌کنند و فضل و هنر نمی‌فروشند. زاهد، در مقام گذشت و خاکساری، از خویش نمی‌گذرد. این معنای زاهد را هم داشته باش. این زاهد حاضر نیست بگوید من نیستم. او همیشه هست، خوب هم هست. دست‌اش هم پر است. انبان معرفت و هنرش هم همیشه گران‌بار است. آن‌که تهی‌دست است و آسمان‌جل درویش بی‌نواست یا رند گنه‌کار! پس فراموش نکن که به اعتبار طاعت زاهدان ولو بسیار از عرفان بگویند و تصوف، خط بطلان بر عمل‌ِ معصیت و کارنامه‌ی سیاه رندان نکشی!

زاهد غرور داشت، سلامت نبرد راه
رند از ره نیاز به دارالسلام رفت
چیزی اگر می‌خواهی بیاموزی، آن نیاز است. صد مثنوی و حافظ هم از بر داشته باشی، به قدر خردلی به کارت نخواهد آمد. محاسبه سخت است. اندکی آماده‌تر باش!»

۳

شرط رفاقت

گفتم: «آدم دوست زیاد دارد ولی واقعاً خیلی سخت است تشخیص «یار وفادار» از دوستانی که امروز می‌آیند و فردا می‌روند. بعضی‌ها چند روز عاشقانه و مخلصانه دوست‌اند، اما ناگهان بدون هیچ دلیلی غیب‌شان می‌زند».

گفت: «دوستی مخلصانه و از سر صفا چند شرط دارد:
اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
حریف حجره و گرمابه و گلستان باش

رفیق خوب، شفقت دارد. عهد و پیمان را نگه می‌دارد ولو سرش برود. رفیق موافق در خلوت و جلوت یاری فرو نمی‌گذارد. فکر کرده‌ای میان حرف و حریف فاصله یک «یا» است؟ رفیق خوب با آدم حرف می‌زند. سکوت نمی‌کند تا سکوت‌ات به شک و تردید دامن بزند. رفاقت هزار و یک شرط دارد. باش تا رفاقت بیاموزی!»

صفحه ها ... 1 2 3 4 5
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد